|
دل نوشته های یک دختر دم بخت " هزارتا عشق ِ دم بخت منتظر یه پا گشاست "
|
یه بار گفت مهسا حلقه ی من گم شده ...هیچی به روش نیاوردم ..گفتم پیدا میشه ایشالا ، با اینکه اون ته ته دلم دلخور شده بودم ، چرا باید یکی از حلقه هامون که انقده برامون مهم هستن گم بشه حلقه هایی که دنیایی خاطره داریم باهاشون از مهمترین آدم زندگیمون ...و عمق احساس و تعلقمون رو نسبت بهم نشون میده ، شریک خودش رو مقصر میدونست و چند بار بخاطر اینکه حواسش نبوده معذرت خواهی کرد ...خوشبختانه خیلی زود حلقه پیداش شد و من همه چیز رو فراموش کردم !! بعدش کارتهای اعتباری شریک گم شد ، یه وقت دیگه مدارکش ، یه روز شناسنامه اشو نبود ،یه روز دیگه چک هاشو ، سیم کارتشو ، الان از روز شنبه که اومده یه بار فیش سکه ها گم شده بعد تماس گرفت گفت مهسا یه چیزی نذر کن ...یه دعایی کن ..یه چیزی گره بزن فیش سکه ها گم شده ، دیگه بماند که من چقدر حرص خوردم و دعواش کردم ، شب با هزار نذر و دعا فیش پیدا شد !! بلافاصله که خبر پیدا شدن فیش سکه ها رو داد ...اس ام اس زد گفت مهسا دوباره دعا کن ، یه چیزی گره بزن ...گواهینامه ام گم شده ...من داشتم از عصبانیت منفجر میشدم خودش غش بود از خنده ، صدای قهقهه اش بالا ،بعد تا خواستم دعواش کنم و صدام داشت می رفت بالا ..آنچنان مظلوم نمایی کرد و مظلومانه حرف زد ..که دلم نیومد چیزی بگم بعد می پرسم ...میشه بگی حواست کجاست که همیشه مدارک مهم رو گم میکنی ؟؟ ...حالا میخواد دعواش نکنم با همون لحن مظلومانه اش میگه حواسم پیش شماست دیگه ....یعنی از رو نمیره این پسر ...دیگه اینو گفت که منو رسما" لال کنه !! اصلا" دلم نمیخواد برچسب " شلختگی " رو بچسبونم به شریک چون دلم نمیاد ...مشغله ی ذهنیش که اخیرا" خیلی زیاد شده سر همین سکه ها الان ما چند روزه درگیریم سکه ها رو بگیریم یا اوراق ؟ یعنی صبح با اولین تماسش می پرسه مهسا چیکار کنیم ؟؟ و همینجوری تا قبل از خواب ما درگیریم یا عدم حضورش توی خونه ..الان از اسفند ماه که ایران نبود همون 4 روزی هم که اومد انقده کم رانندگی کرد که دنبال گواهینامه نبود تا الان که تازه اومده و یادش اومد گواهینامه اش نیست ..یه جوری توجیه میکنم !! چند روزه دنباله گواهینامه اش ..بعد هر بار هم خیلی جدی می پرسید مهسا گواهینامه امو کجا گذاشتی ؟؟؟ :دی ....من صد بار بهش گفتم از مامان اینا بپرس ...گفت نه میدونم دست خودم بوده تا اینکه دیشب آبجی بزرگه بهش گفته بود گواهینامه ات پیش منه :))))) بعد میگه مهسا ما رفتیم سر خونه زندگیمون تمام مدارک مهم رو تو باید برداری ...میگم که هر وقت گم شد بگی مهسا دست تو بوده پیداش کن ؟؟ ...زود میگه نهههههه فقط واسه اینکه مدارک مهم پیش تو باشه ..خیالم راحته اینجوری ..تو باید کلید دار من باشی ..دیگه چیزی گم نمیشه :) حالا خدا رو شکر باز خوبه هر چیزی گم میشه ...پیدا میشه :)
این اولین باره که حس میکنم به pms دچار شدم ...و با تمام وجودم دارم تلاش میکنم یه جوری خودم رو از این وضعیت نجات بدم ...اصلا تحمل ندارم خودم رو اینجوری ببینم ...دلم میخواد زودتر این روزها تموم بشن !! راستی ...چند وقته دوستام گیر دادن به هفت دونه سیب آیه الکرسی بخونم ..بعد میگن شب دونه ها رو بزار زیر بالش ...خواب شوهر آینده اتو می بینی ...خودشون که میگن دیدن ....کلا" من دوستان سرخوشی دارم :دی
پ .ن 1: داریم در مورد سوغاتی های خوردنی شهرمون حرف میزنیم شریک اغلبشون رو خورده بعد می پرسه مهسا سوغاتی های شهرتون دیگه چیه ....همه رو یکی یکی با هم از اول حساب میکنیم ...میگه یه چیزی یادت رفته ...هرچی با خودم حساب میکنم می بینم همه رو گفتیم ...میگم خب خودت بگو چیه ..میگه خودت باید بفهمی ....اخر شب توی اخرین اس ام اس میگم راستی نگفتی اون سوغاتی چی بود ؟؟ ...میگه تویی مهسا ....مگه شهرتون از تو بهتر هم چیزی داره ؟؟ ...تو بهترین سوغاتی هستی ...که باید بیام و ببرمت واسه خودمون :))))) [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 22:21 ] [ مهسا ]
[ ]
داشتم مسواک میزدم یهو دیدم از راه آبه روشویی سوسک داره میاد بالا ...چند ثانیه شوکه شدم اگه فکر کردید مثل دفعه های قبل که توی وبلاگم نوشتم جیغ کشیدم ....یا رفتم التماس کردم به مامان یا بابام که بیاید اینو بکشید ...سخت در اشتباهید ...اونم حالا که رابطه ی منو مامانم اینا شکرابه ...منم اعتصاب کردم مثلا" ....از همون دفعه ی پیش تصمیم گرفتم خودم از پسشون بر بیام ....این شد که چست و چابک ...همچون آهو ....رفتم " اسید خالص " اوردم و ریختم توی راه آب :)))))) بعد هم با نهایت بدجنسی به سوختن آقای سوسک و احتمالا" همسرشون خندیدم ...تا اینا باشن دیگه این طرفا پیداشون نشه :)))))) مرجع تقلید من و مامانم اینا مشترک نیست ...بعد گیر داده بودن که تو باید از مرجع ما تقلید کنی مامان می گفت میترسم توی مکه یه جایی ما رو از هم جدا کنن و تو گم بشی و...نه اینکه من دختر پاشنه کفش طلام و 5 سال بیشتر هم سن ندارم احتمال گم شدنم زیاد بود و دزدیده شدنم حتی !! بعدم فکر میکردن کتاب نقاشیه به همین راحتی عوضش کنم برم یکی دیگه بگیرم و نقاشیش کنم !! از اونجایی که من زیر بار حرف زور احد الناسی نمیرم و اتفاقا همین جمله رو هم این چند روزه با تاکید برای تمام اعضای خوشگل خانواده ام هزار بار تکرار کردم و خط و نشون کشیدم ...با هم قرار گذاشتیم که من برم جایی که به این مسائل آگاهی دارن و اونجا مشکلمون رو بگم ببینم بین فتواهاشون اختلاف نظر زیاد هست ؟؟ و رفتم :) ...تا حالا در تاریخ عمرم همچین جایی نرفته بودم و اولین تجربه ام بود .. یکم قبلش با خودم دو دو تا – چار تا کردم که چی باید بگم و همه چیز رو سنجیدم .... بعد هم صرف احترام گذاشتن به عقاید اونا چادر سر کردم ..نا گفته نماند که خودمم اینجوری کمتر معذب بودم ....این چادر سر کردن منم که طبق معمول شده بود سوژه ...جدی حتما باید به فکر یه چادر لبنانی ..عبایی چیزی باشم برم مکه که صد در صد حجابم با چادره ....منم که نمی تونم خودم رو جمع کنم ..باید یکی بخرم !! حیف شداااااااااا ..مشهد کلی مدل بود با دوختهای خیلی شیک چند مدل پوشیدم که خیلی بهم می اومد اما اخرش لج کردم گفتم چادر میخوام چیکار ...الان مث چی پشیمونم ...اینجا مدلهایی که دیدم به اندازه ی اونا خوشگل نیستن ..تازه اونجا میگفتن 22 تومن ....اینجا میگن 40 تومن که اصلا هم جالب نیستن ..حالا یه ادرسی دادن بهم برم اونجا ببینم شاید یه چادر شیک پیدا شد !! چی خواستم بگم چی شد ...داشتم می گفتم رفتم اونجا ...اول یکم مکث کردم با محیط اشنا بشم بعد رفتم داخل ...یه اتاق بود دور تا دورش حاج آقا :دی ...یعنی به قدری دم در اتاق شوکه شده بودم که هرکی منو می دید غش میکرد از خنده ...انگار تا حالا چند تا حاج آقا با همدیگه یک جا ندیده بودم :دی ...فک کن من با این همه سر و زبونم چند ثانیه موندم که چی باید بگم .. خوشبختانه یه خانم اونجا بود و من دلم گرم شد از دیدنشون که اتفاقا با یه لبخند بسیار ملیح نگام میکردن :دی بعد سریع خودمو جمع کردم ...سلام و احوالپرسی کردم ... اجازه گرفتم وقتشون رو بگیرم بعد گفتم در ارتباط با فلان موضوع مزاحم شدم ..به گرمی تحویل گرفتن ...بعد اشاره کردن که بیا بشین !! جا برای نشستن نبود یعنی بود اما وسط محفل گرم حاج آقاها که من محال بود بشینم ..خودشون متوجه شدن ...خوشبختانه همون لحظه دو تاشون خداحافظی کردن و رفتن ...دو تا دیگه هم جاشون رو عوض کردن و بدین ترتیب سه تا صندلی کنار هم برام خالی شد :)))) من اولین صندلی رو انتخاب کردم علی رغم اینکه اصلا از این کارم راضی نبودم اما مجبور بودم جو اونجا جوری بود که همه آروم با هم حرف میزدن وگرنه سر و صداها بالا می گرفت و صدا به صدا نمی رسید علتش هم فضای محدودی بود که در اختیار داشتن ...نمی تونم توصیف کنم چقدر معذب بودم من هر وقت خجالت میکشم یا معذب باشم سریع قرمز میشم از حرارت بدنم می فهمیدم الانم سرخ سرخ شدم ...این حالت ناخوشایند رو بارها هر وقت خواستگار داشتم و با پسره حرف زدم یا همدیگه رو دیدیم تجربه کردم ...تمام خوشایندی و رضایتمندیش مال وقتایی بوده که شریک روبرومه و اتفاقا کلی هم ذوق میکنه وقتی منو سرخ میبینه بعدشم به مهسا لپ قرمزی خطابم میکنه :) اینجور وقتا بجز شریک به هیچ عنوان نمی تونم به طرف مقابلم نگاه کنم اینجا هم اصلا حس میکردم پلکهام سنگین شده ..تمام مدت زل زده بودم به میز و سرم پایین بود ...و لحظه به لحظه هم خودم رو بیشتر توی چادر می پیچوندم ...بعد فک کن یه لحظه از اون وضع خودم به شدت خنده ام گرفته بود هی با چادر جلوی صورتمو می گرفتم ..یه وضعی بودااااااااااااا :دی خودشون اما خیلی راحت بودن ...اینو هم بگم واقعا مودب بودن به قدری مودبانه و با آرامش و دقت به حرفام گوش میکردن که لذت میبردم ...خوشبختانه برای حج عمره اختلاف نظرهای زیادی وجود نداره بین مرجع تقلید من و مامان اینا ...کلی هم برام توضیح دادن یعنی مسئله رو کاملا" باز میکردن برات حتی تا قم هم تماس گرفتن ...بعد من فقط پرسیدم که بار دوم واسه نیابت میتونم از طرف چند نفر اعمال به جا بیارم یا حتما باید یک نفر باشه ؟؟ ...که وقتی برای اطمینان بیشتر تماس گرفتم قم خودشون اینو هم اضافه کردن که میتونه به نیابت از طرف ائمه هم انجام بده ؟؟ ..که گفتن آره و من ذوق مرگ شدم از خوشحالی ...خیالم راحته راحت شد که توی این سفرم به کسی که برات مکه رفتنم روی توی حرمش گرفتم خیلی ویژه ادای احترام و قدر دانیم رو به جا میارم ...همون لحظه چشام پر از اشک شد ..دیگه نمیخوام بگم موقع برگشتنم به خونه گریه ام گرفته بود ..نمیدونم از خوشحالی بود یا ترس از نشکستنم وقتی با لباس احرام نام امام رضا رو به زبون میارم :) کلی با هم حرف زدیم دیگه من هرچی سوال توی ذهنم بود پرسیدم ...اینو هم اضافه کنم که خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بودن ...کاری به حرف و حدیث ها ندارم راستش من اون لحظه خدا رو شکر کردم بخاطر بودنشون خیال منو راحت کردن مسائلی که باهاش کلی درگیر بودم براحتی حل شدن ..خب این جای شکر کردن داره ..نداره؟...تازه یکیشون گفت احتمالا" خودم هم باهاتون همسفر باشم :) ....ازشون حسابی تشکر کردم ..موقع خداحافظی بهم گفتن ایشالا خدا ازت قبول کنه ...چند بار هم گفتن رفتی ما رو هم خیلی دعا کن !! دارم به این فکر میکنم چه لیست دعاهام سنگینه واسه خدا ...برای چند نفر میخوام اعمال انجام بدم ...طواف خوردن ...من حتی از قلم نمیندازم اون حاج آقای مشهدی رو که توی خیابون حر عاملی ازشون احرام هام رو خریدیم ....بدجوری دلشون هوای رفتن رو کرده بود بی نهایت آدم خوبی بودن و خیلی ما رو شرمنده کردن می گفت لباس احرام هاتون رو پوشیدید منو هم دعا کنید ...من هنوز این جمله شون رو فراموش نکردم و مطمئنا" اونجا ویژه ازشون یاد میکنم امیدوارم زیر سایه ی امام رضا ...با تن سالم و سلامت به زائرهای خونه ی خدا احرام بدن و همه هم نائب الزیاره شون باشن ..همون آقایی که قد و هیکل متوسطی داشتن با ریش پرفسوری توی خیابون حر عاملی ...سمت چپ خیابون ..اگه اشتباه نکنم چند تا مغازه بعد از یه مسجد بود ...اره فک کنم همون سمت آخرین مغازه بودن خودشون هم احرام میدوختن هم می فروختن :) از قصد اینجوری گفتم ..نشونه های آدمهای خوب رو باید داد دیگه :) خلاصه اینکه تجربه ی بسیار خوبی بود علی رغم اینکه از طرف من جو سنگینی برپا بود یا به زور خنده هامو قورت میدادم ...اما خیلی کار خوبی کردم که خودم تنهایی شخصا" رفتم دنبالش :)
پ .ن 1: خدا مرسی واسه ی امروز ظهر ...واسه بارون شدیدی که بارید و من توی جاده بودم ...انگار دلم با اشکای یواشکیم و بارش بارون رحمت تو خالی شد ..ماشین روبرویم بخاطر لغزنده بودن جاده آروم حرکت میکرد ..تا مدتی زوایه دیدم جمله ای بود که روی ماشین نوشته بود " در پناه امام رضا " تا چشم افتاد به این جمله خندیدم ...تو معجزه ای خدا ...روزهای خوب همه از راه میرسن :) [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:53 ] [ مهسا ]
[ ]
دیشب خوابم می اومد اما تا رفتم توی رختخواب خوابم پرید ..این وسط داشتم با شریک اس ام اس رد و بدل میکردیم .. بهش گفتم خوابم نمیاد ...باز آخر اس ام اس میگفت شب خوش ..منم حرصم گرفت ...گفتم میگی شب خوش که به زور شما بخوابم ؟؟؟ ...یکم بعد نوشت به من چه که خوابت نمیاد ...اصلا بخواب ببینم ...میدونم همیشه این لحنش با شوخی همراهه ...بلافاصله دوباره اس اومد نوشته بود : " یکی بود ... یکی نبود ...غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ...در زمانهای قدیم سه بچه بز با مادرشون زندگی میکردن ...شنگول ، منگول و حبه ی انگور " روزی از روزها مامان بزه واسه پیدا کردن غذا رفت بیرون به بچه هاش گفت : بچه های عزیزم ! اگه کسی در زد به صداش توجه کنید نکنه یه بی معرفت باشه " ... :دی صدای منو هم به خاطر داشته باشید ... یک ..دو ....سه ....امتحان میشود ... :))))) بعد رفت بیرون !! ...آقا گرگه یکم بعد به خونه ی دوبلکس مامان بزی رفت ..در زد و گفت : منم ، منم مادرتون ، غذا آوردم براتون . همون لحظه شنگول گفت : زرشک ...برو آقا گرگه ...آیفون تصویری داریم :))))))) گرگه رفت ماسک مامان بزی رو خرید با اون رفت سراغشون در زد و گفت منم ، منم مادرتون ..منگول گفت چقدر صدات کلفته برو تو مادر ما نیستی ....گرگه رفت و یکم بعد صداش رو بهتر کرد و در زد گفت منم ، منم مادرتون ..غذا آوردم براتون ...شنگول و منگول . حبه ی انگور در رو باز کردن !! گرگه دید خونشون خیلی خوشگل و باحاله ...رفت دزدی ..وسایل خونه رو همه جمع کرد ..حتی سند خونه رو هم برداشت که خونه رو به نام خودش بزنه !! ظاهرا" هیچ کاری هم به شنگول و منگول و حبه ی انگور نداشته :دی بعد اس ام اس زد دوباره ..گفت " خوابت برد جونه ؟؟ ...روی ماهتو می بوسم ..شب خوش " من سریع جواب دادم ...نخیر من بیدارم یه قصه ی دیگه بگو :دی " حسنی ما یه بره داشت ، بره شو خیلی دوست میداشت ، بره ی چاق و توپولی زیر و زرنگ و قلقلی ، دست کوچولو ، پا کوچولو ، پشم تنش کرک هلو ، خودش سفید ، سمش سیاه ،سر و کاکلش رنگ حنا ، بچه های این ور ده ، اون ور ده ، پایین ده ، بالای ده ، همگی باهاش دوست بودن " " صبح که میشد از خونه در می اومدن جمع میشدن دور و برش جمع میشدن ، پشماشو شونه میزدن ...یه روز بهار باباش اومد تو بیشه زار ..داد زد آهای حسنی بیا ، کجایی بابا ؟ ..بره تو بیار،خودتم بیا ،قیچی تیز ، پشم سفید ..بره رو گرفت پشماشو چید ، بره ی چاق و توپولی زبر و زرنگ و قلقلی ....شد جوجه ی پر کنده ، همگی زدن به خنده ، پیشیه می گفت ..تو بره ای یا بچه موش ؟ لخت راه نرو یه چیزی بپوش " " حسنی ما شونه اش بالا ، سرش پایین قدم میزد تو کوچه ها ، نگاه میکرد روی زمین ، ننه حسن دوون ..دوون اومد بیرون ..پشما رو بسته بسته کرد ...سفید و گلی دو دسته کرد..ریسید و تابید و کلاف کرد ...شست و تمیز و صاف کرد..منظم و مرتب پیچید تو چادر شب ، یه جفت میل و یه مشت کلاف حالا نباف و کی بباف " " ننه حسن سر تا سر تابستون ، نشسته بود تو ایوون بی گفتگو ، بی های و هو ..برای حسن لباس می بافت ..فصل زمستون که رسید بارون اومد ..برف بارید ..حسنی ما لباسو پوشید خرامون اومد میون میدون ، حیوونا شاد و خندون ..خانمی گفت : لباس حسن عالی شده قشنگتر از قالی شده ، پیشیه می گفت : لباس حسن قشنگه مث پوست پلنگه ، ببعی می گفت ، بع سرده هوا اما حسن لباس به تن ، خنده به لب شونه شو داده بود عقب ، میون برف و بارون قدم میزد تو میدون ، باباش بهش نگاه کرد میکرد دود چپق هوا میکرد ...ننه اش می گفت ..ننه حسنی ماشالا چشم نخوری ایشالا " قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید :) وسط این قصه ها هم اس ام اس رد و بدل میشد همچنان ...یعنی من مرده بودم از خنده ..مخصوصا وقتی اس ام اس هاش رو با اون لحن خاص و شوخ شریک میخوندم ...انقده ذوق کردم از این کارش ...گاهی یه کار ساده و کوچولو چقدر میتونه آدم رو خوشحال کنه ...چند سال از رابطه مون داره میگذره ..همین ایده هاش ...حرفهای قشنگش ...غافلگیر کردنهاش همین فانتزی های عاشقانه ای که اعتراف میکنم بیشتر وقتا از طرفش بوده ..باعث شده حتی یکبار هم احساس نکنم چیزی این وسط داره تکراری میشه ..واقعا خوشحالم که هیچ وقت ابراز علاقه مون بین بسته های کادو پیچ شده بهم تقدیم نشده ..همیشه ثابت کردیم که این بسته ها گنجایش احساسمون نسبت بهم رو نداره همین کارهای ساده بیشتر به دلمون نشسته ....بعد از قصه ها ....و رد و بدل کردنه چند تا اس ام اس عاشقانه ...تخت خوابیدیم ....بعد صبح هم که طبق معمول تا چشام رو باز کردم از خوندن اس ام اس صبح بخیرش ..کلی ذوق کردم ...بهش میگم دیشب خیلی خوشحال شدم از این کارت ..میگه جدی ؟؟ ...خوشحالت کردم آره ؟؟ ...بعدش راحت خوابیدی ؟؟ چه لذتی داره وقتی می بینم باز هم میخواد مطمئن باشه ..مطمئن که راحت خوابیدم و خوشحالم کرده ...شنیدن همین دو تا قصه ی ساده که حتی شاید به نظر بعضیا مسخره هم باشه ..برای من یه کار ارزشمند بود ...انقده که از شنیدن این قصه ها توی بزرگسالیم ذوق کردم ..مطمئنا" توی روزهای کودکیم ذوقش رو نداشتم !! نباید به جاهای خالی توی زندگی فکر کرد ....به نداشته ها ...باید جای خالی نداشته ها رو با " داشته ها " پر کرد ....دیشب تمام جاهای خالی زندگیم ...با خنده های یواشکیم زیر پتو ...پر شد خوشبختی راه خیلی دوری نیست ..کافیه چشمهات رو ببندی ...و کل خمیر مایه ی ذهنت رو با افکار خوب شکل بدی ..اون وقت خوشبخته خوشبختی ....حتی اگه حس کردی هیچ داشته ای هم نداری سرمایه ای برات نمونده ....باز هم " خدا " هست ...لبخند صمیمانه ی تو به خدا ...هرگز بی جواب نمیمونه ....میرسه اون لحظه هایی که بشنوی خدا داره با تو قهقهه میزنه !!!
بزرگمرد مهرپرور زندگیم ...ممنونم ازت :)
پ .ن 1: ما هنوز درگیریم واسه انتخاب هدیه برای مامان جونه هامون :) پ .ن 2: به شدت دلم می خواست نمایشگاه گل رو می دیدم :( پ .ن 3: خیلی خسته ام ..اما امروز کلی از کارهای شخصیم رو انجام دادم ...خیالم راحته راحت شد ..هوراااااااااااا :))) [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 0:32 ] [ مهسا ]
[ ]
میدونید رفقا !! ما چهل میلیون پول کم داریم !! هیس !!! [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:49 ] [ مهسا ]
[ ]
خواستگارهام اومدن ...باورم نمیشه که علاوه بر اینکه فامیل از آب در اومدیم اونم از چند طریق خانومه.... دختر همسایه ی قدیم پدر بزرگم اینا بوده که تا وارد شدن بعد از گذشت سالها مامانم رو شناخت ... :( ... خانواده ی خوبی بودن ....اما این دخترشون اصلا به دلم ننشست ...خیلی سوال می پرسید ...منم محترمانه جواب میدادم ..تا اینکه پرسید چه معیارهایی برای ازدواجت در نظر گرفتی ؟؟این دومین باره که با همچین چیزی مواجه میشم ...دیگه مثل دفعه ی پیش جا نخوردم ..تجربه داشتم و خیلی سریع گفتم اگه قسمت بود به وقتش میگم خدمتتون !! دختره از خودم چند سال کوچکتر بود ..اما یه جوری وانمود میکرد انگار که داره ازم بازجویی میکنه چه دلیلی داره بخوام اینا رو بهش بگم ؟؟ ..در حالیکه اصلا به ایشون ربطی نداره ..اینا سوالهای برادرش بود نه خودش ...بعدم وقتی چند تا بزرگتر هستن چرا باید کسی که از همه کوچکتره اونجوری سوال و جواب بپرسه ؟؟...من دیدم توی تمام مراسم های خواستگاریم بجز اون یکی ..این سوالها رو اگه کار به جایی رسید که با پسره حرف زدم ..پسره ازم پرسیده ..تا قبل از اون خانواده اش در حد یه چیزای اولیه ازم سوال پرسیدن ..جواب دادن به این سوال جز مسائل شخصی و خصوصی دختره ..چرا باید بیام برای خواهرش بگم ؟؟ عصر وقتی داشتم اماده میشدم جدا" دلم به حال خودم سوخت و برای اولین بار یهو یه چیزی توی ذهنم جرقه زد انقده که دلم خواست سریع ثبتش کنم تا یادم بمونه ...اینکه من با وجود خواستگارهام اما هیچ وقت ذوق و شوق مراسم خواستگاری رو نداشتم ..هر وقت توی وبلاگ کسی میخونم یا کسی تعریف میکنه می فهمم هرگز همچین مزه ای رو نچشیدم ..تا جایی که یادم میاد همیشه ی خدا جز تلخی و استرس و ناراحتی و گریه و بغض های فرو خورده هیچی نبوده ...صدامون که هیچ وقت توی خونه بلند نمیشده ..حالا سر هر خواستگار خوبی که کیس خیلی خوبیه بلند میشه !! یادمه دوستام همیشه میگفتن با ذوق و شوق خونه رو تمیز میکنن ..میوه و چای و شیرینی ..اعتراف میکنم بیش از 90 درصده اینجور تدارکات زحمتش رو دوش مامانم بوده ..من هیچ ذوق و شوقی واسه انجامش ندارم ..اون ده درصد باقی مانده هم وقتی انجام دادم همش با غر زدن بوده :( احتمالا" هرگز هم تجربه اش نمیکنم ...حتی وقتی شریک بیاد خواستگاریم چون اون موقع این دفعه خانواده ام هستن که راضی نیستن و هیچ ذوق و شوقی هم ندارن ....حسرت همچین چیزی احتمالا تا ابد به دلم میمونه !! بعد از رفتنشون مامانم داشت با خوشحالی تعریف میکرد که اینا کی بودن ...گفتم مامان من به هیچ عنوان قبول نمیکنم ..باز بحثها بالا گرفت ...بابا گیر داد که تو تکلیفت با خودت مشخص نیست اصلا معلوم نیست ملاکهات چی هستن ..هر کی میاد یه عیب میزاری ...دوست داشتم بهش بگم اتفاقا چون تکلیفم با خودم مشخصه همه رو رد میکنم ....بابا کلی از اینکه اشنا از اب در اومدیم خوشحال بود یه جورایی خیالش راحت ..مامان هم فقط به مادیات فکر میکنه ....از بس می بینه جوونها مشکل مسکن و ماشین و پس انداز دارن ...خیالش راحته که مثلا من بخاطر تنگ دستی سختی تحمل نمیکنم ...ما از پس هم بر نمیایم ..چون خانواده ام از روی دلسوزی نظر خودشون رو تحمیل میکنن و منم از روی تمام رمز و رازهایی که توی دلم هست !!! خیلی بدم میاد از این خواستگارهایی که برای نشون دادن پسرشون از اعتباره پدره وام میگیرن ..پسره بابای گردن کلفتی داره..پدر بزرگ هاش مخصوصا از طرف خانواده ی مادری توی یه شهر دیگه اسم و رسمی دارن ..از اون اسم و رسمها ...بهتره صادقانه بگن خونه رو پدرش براش خریده یا حداقل کمکش کرده ...اخه کی باور میکنه توی این وضع جامعه ی ما یه پسر توی 28 سالگی وضعش این باشه ؟؟..خونه و ماشین و فلان دستگاه و چی و چی و چی ....من وقتی با شریک اشنا شدم تازه رفته بود توی 28 سالگی ..با وجود اینکه حقوقش هم خوب بود اما باز نتونسته بود به پیشرفتهای امروزش برسه ...این پسره به هر جایی رسیده بود از صدقه سر جیب باباش بود ..کسی میتونه ادعا کنه حاصل دست رنجهای خودمه ..که سه شیفته کار کنه اونم یه کار پر درامد ...این دیگه قیافه گرفتن و فخر فروختن نداره !! امروز یه اتفاق نگران کننده ی دیگه هم افتاد که توی پستهای بعدی حتما می نویسم .....فردا یه کار خیلی مهم دارم و پر استرس امیدوارم همه چیز به خوبی تموم شه ...اولین روز هفته که اینجوری شروع شد ..امیدوارم تا اخر هفته از اتفاقات خوب بنویسم :)
پ .ن 1: یعنی نمیدونی اون جمله ای که امشب بهم گفتی ..چه لبخندی برام به ارمغان اورد ...مرسی بزرگمرد :) پ .ن 2: تمام خنده های یواشکی از اونجایی شروع میشه که همدیگه رو با زن و مرد صدا میکنیم ...زن !! گفتم الان زود تماس بگیرم اول صدای شما رو بشنوم ...دلم تنگ شده برات ...شما توی قلب ما جا داری ....اون وقته که مرد ..مرد ..گفتنهای من بالا میگیره :) [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:48 ] [ مهسا ]
[ ]
دیروز رفتیم جشن عقد خواستگارم ..... هاهاهاهاهاهاها .....مهسا شیره :))))))) البته خوشبختانه خواستگاریمون خیلی جدی نبود ...یعنی یه جورایی غیر مستقیم اما با اصرار بود مثلا یکبار مامان پسره گفته بود غیر مستقیم ...که ما گفتیم نه ...بعد خاله اش گیر داده بود خیلی سمج که بازم گفتیم نه ... بعضی کارها دل و جرات میخواد ..خواستگاری اینا هم اینجوری بود میدونستن نه میگیم اما خواستن توی تاریکی تیری زده باشن ..که به سنگ خورد ..دلشو نداشتن خواستگاری رو رسمی کنن :دی ....اولش که نخواستم برم بعد مامان گیر داد منم رفتم ..خوشم میاد بعضی از خواستگارهام نمیخوان از رو برن وقتی بهشون جواب رد دادیم ..مثلا اینا وقتی اومدن دعوتمون کنن واسه جشن ..مامانش همش می گفت ماشالا نمی دونید چه دختریه ..همونجوری که پسرم دوست داشت ...ما هم هی گفتیم چه خوب ایشالا خوشبخت بشن و اینا !! حالا که رفتیم دیدیم به هیچچچچچ عنوان مالی نیستن ..تازه تا خانواده ی عروس رو دیدیم فهمیدیم کی از آب در اومدن ....من تا حالا پسرشون یعنی داماد رو ندیده بودم ...واقعا چنگی به دل نمیزد ...من خودم کسی بودم که چند سال تحت درمان بودم تا پوست صورتم دوباره برگشت ..اون چند سال چنان درسهایی یاد گرفتم که شاید اگه اون روزها نبود توی 50 سالگی هم نمی تونستم دم از همچین تجربه هایی بزنم ...مهمترینش این بود که زیبایی رو ملاک قرار ندم ولی با این حال بمیرم هم حاضر نیستم زن همچین کسی بشم ...حتی اگه شوهرم فوق داشته باشه که البته توی زمان ما دیگه فوق داشتن هم همچین شاهکاری نیست ..و یک موقعیت نسبتا" خوب شغلی ..هرگز حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم ...حالا هم نه خودم حور بهشتی هستم نه شریک زیبایی یوسف پیامبر رو داره اما عمرا" با همچین ازدواجی کنار بیام !! عروس هم آنچنان مالی نبود .تازه با آرایش و اون وضع این بود .دو تا خانوم بودن کنارم یکیشون به اون یکی گفت دوماده اصلا خوشگل نیست پیداست هم با وجود تحصیلاتش و کار مهندسیش ..کیس خیلی جالبی نیست ..اون خانومه گفت ..عروس به نظرت خیلی خوشگل میاد ؟؟...یه لیسانسم که بیشتر نداره ..حالا خانواده هاشون هر کی میخوان باشن ..الان جفتشون در یک سطحن ... کلی حرف زدن با خودم گفتم ببین نگرش مردم تا چه حد پیش رفته اینجوری نظر میدن !! سفره ی عقد و لباس و اینا هم افتضاح بود ..نمیدونم چه اصراریه بعضیا حتما باید جشن داشته باشن خب یا مراسم نگیر یا اگه میگیری آبرومندانه باشه ...از همه بدتر هیچ سر و صدایی نبود ..فوقش یه چند تا ترانه ی سنتی و محلی خودمون رو میخوندن ...این یکی رو من دیگه عمرا" باشم ...ما همینجوریش یه مراسمی باشه کولاک میکنیم ..جشن مکه ی مامان اینا عموها و عمه هام یه محله رو گذاشتن رو سرشون از بس زدن و رقصیدن ..دیگه عروسی و اینا که بماند ..عمو علی یه سوت بزنه دستای بندری میره بالا :دی ...دیروز بعد از مراسم اومدیم خونه ..خودمون کلی زدیم و رقصیدیم :دی من با مراسمی که قرتی بازی و جلف باشه به شدت مخالفم ..اما با مراسم بی سر و صدا هم محاله کنار بیام ...همین جشن رو می تونستن در اوج مذهبی بودن و اینا به شادترین وجه در بیارن !! بعد جالب اینجا بود نه اینکه من بهشون جواب رد داده بودم و حالا شازده شون با ایکی دیگه ازدواج کرده بود خیلی افراطی برام ارزوی خوشبختی میکردن بعد میگفتن ایشالا هرچه زودتر برای عروسیت بیایم دورت برقصیم ..هی تشکر کردم بعد توی دلم گفتم هرچی امروز رقصیدید حتما واسه عروسی منم تکرارشون می کنید :دی ...حالا کو تا عروسی ما ...واسه عروسی ما هم الحمدالله چیزی که زیاده رقاص :دی ...هفده تا عمو و عمه رو با چهل – پنجاه تا بچه و نوه ..تازه بجز دوستام خودشون به تنهایی کافی هستن که بخوایم یه محله که هیچ یه شهر رو بزاریم رو سرمون ...تازه اگه بخوام خووووودمو فاکتور بگیریم :دی ...خداییش بعد از این همه سال ..این همه سختی ..صبوری ..تحمل خیلی از چیزا ...بی سر و صدا باشه مراسممون زور داره ..هرچند منم بخوام بی خیال بشم ..بقیه نمیزارن ..منم که اخری هستم و ملت برام آرزوها دارن :دی اها ..اینو بگم یکی از آشناهای دور خانوادگیمون که کلا من نمی شناختمشون ..چندین ساله از شهرمون رفتن ..از فامیلهای عروس بودن و حالا بخاطر مراسم اومده بودن مامان رو دیدن دیگه ماچ و بوسه و اینا ..منو نمیشناختن ..منم اونا رو ندیده بودم ..بعد هی غصه اش گرفته بود که سه تا پسرش رو زن داده ..منم هی گفتم خدا رو شکر ..یهو دقیقه ی نود گیر داده بود که شماره تون رو باید بدید واسه یکی از دوستان پسرم که اینجاست ..یعنی یه اوضاعی شد من اعصابم خاکشیر :( بعد ظاهرا" شبانه تلفن ما رو دادن به دوست پسرشون ..چون امروز صبح تماس گرفتن ..بعد هم فرمودن که با همون اشنای خانوادگیمون جهت امر خواستگاری خدمت میرسن ...اینه که امروز عصر مراسم خواستگاریمه ...خب لازم نیست که بگم از صبح چند بار با مامان حرفم شده :( اونجا وقتی داشتن ازمون پذیرایی میکردن با یه خانومی که روبرومون بود اشنا شدیم و هم صحبت شدیم ...بعد اون خانومه پرسید شما فلان مدرسه نبودی؟ ..گفتم نه ..گفت من دبیرم حس میکردم جز دانش آموزهام بودی که من گفتم نه ..بعد موقع خداحافظی تا مامان اینا داشتن می رفتن بالا ..من رفتم ازشون خداحافظی کنم ...گفتم خیلی خوشحال شدم از آشناییتون ..ایشالا همیشه توی مراسم شادی همدیگه رو ببینیم و اینا ..یهو بلند شد گفت میخوای بری؟ گفتم آره با اجازه تون ..گفت خب یه آدرسی شماره تلفنی از خودتون بهم بده ...من سریع گرفتم قضیه رو ...اما توی چند ثانیه موندم چه عکس العملی نشون بدم ..گفتم ببخشید من یکم عجله دارم ...گفت خب باشه حداقل فامیلیتون رو بهم بگو ..خیلی بد موقعیتی بود ..تو کار انجام شده ای قرار گرفته بودم نمیدونستم چیکار کنم خب ..منم گفتم :( ....اما خب از کجا معلوم یادش بمونه ....والا !! کلا" من هر وقت یه چیزی بخوام زود قحط میشه ...الان هم این جمله ام در مورد واکسن صدق میکنه من باید واکسن بزنم و الان قحط شده ...فقط یکشنبه و چهارشنبه ها واکسن میزنن ..اگه دیدم تا نهایتا" دو هفته ی دیگه واکسن نیومد ..میرم اهواز اونجا میگیرم !! دو ماهه دیگه من این موقع مدینه ام ...روز شمارم کم کم داره فعال میشه ...هرچی نزدیکتر میشم یه چیزی بیشتر آزارم میده ...نبودن شریک ....یادش بخیر با همدیگه ثبت نام کردیم واسه مکه .اونم با چه ذوق و شوقی ..بعد بی نهایت امیدوار بودیم که با هم راهی میشیم ...قرعه کشی ها که اعلام شد اولویت ما زودتر بود اما باز هم امیدوار بودیم ...و حتی انقدر خوشبین که خیلی جدی می گفتیم ما هر جوری که شده توی این سفر خانواده هامون رو به هر بهانه ای آشنا میکنیم ...یا حداقلش من همونجا باب آشنایی رو با مامان شریک باز میکنم ..متاسفانه خیال باطلی بود چون شریک همراهیم نمیکنه !! :( بعضی شبهای خاص مثل شبهای قدر ...اجازه نمیدم شریک پا توی خلوتم با خدا بزاره ..شریک ورود ممنوع میشه ...میدونه عادتم رو تا یه ساعتی از شب از هم خبر داریم و بعدش دیگه بی خبری ...همیشه میگم من این همه شب ها برای شریکم ...همه جوره ....بد نیست محض رضای خدا هم که شده یک شب خالصانه برای خدا باشم ...با خودم گفتم شاید این سفر هم حکمتش این باشه که تنها و تنها با خدا باشم ...مطمئنا" اگه من و شریک در یک زمان می رفتیم درگیر خیلی از مسائل میشدم ..اگرچه عاشق این هیجان ها هستم و اگرچه مطمئنم اون سفر با دنیایی از خاطرات و ذوق و شوق ها همراه بود ...و به یکی از بیاد موندنی ترین سفرهام تبدیل میشد اما ...شاید دیگه همه چیز انقدر هم خالصانه نمیشد ...و این خیلی هم جالب نیست ..اونم برای منی که توی این سفر کلی با خدا کار دارم ...میخوام راضیش کنم با من برگرده ...میخوام برم " خدا " رو با خودم بیارم :) عوضش با هم میریم ..ایشالا ....من که یه سفر حج تمتع صد در صد توی مهریه ام دارم ...اصلا همین دفعه که میرم یکی از مهترین دعاهام اینه که از خدا بخوام هر سال برم مشهد ...و هفت دفعه هم باید بطلبه برم مکه ...قربون خودم برم که انقده کم توقعم :دی ....اما جدی بعد از این دفعه ..بار دوم میریم ماه عسل ...با شریک ...الکی که نیست ..من هر بار میریم مشهد و میام ..اخرین بار زیارتم به امام رضا میگم ...آقا جون ...قربون کرمت ..دفعه ی بعد شریک رو با خودم میارم ...بعد به همدیگه معرفیتون میکنم ..به شریک میگم ایشون امام رضا هستن آقای همه ی مهربونی های دنیا ...کسی که عشقش تمام سرمایه ی زندگی منه ...و وجودش به همه ی نداشته های دنیا می ارزه برام ! بعد در حالیکه دست شریک رو توی دستام فشار میدم میگم ...ایشون " ب .ن " هستن ...شریک رسمی ..قانونی ...شرعی ِ من :) ... حالا توی مکه هم اینو به خدا میگم ...اینکه دفعه ی بعد شریک رو با خودم میارم ..بعد به همدیگه معرفیتون میکنم :دی ...اگرچه توی سفر مشهد دفعه های بعد هم که طلبیده شدم تنهای تنها بودم ..اما خب از رو نرفتم باز هم اونا رو به امام رضا گفتم ...میدونید ؟؟ نمیشه نا امید بود ...وقتی متوسل میشی به خدا ..و به کسانی که مقرب درگاهش هستن ..نا امیدی کفر تلقی میشه ..نا امیدی میشه مرگ ....خدا معجزه میکنه ...هر گره ای که به پنجره فولاده حکایت از یک معجزه ی بزرگ میکنه ...نباید نا امید بود :) خیلی بخاطر در اومدن این ن م ا ی ن د ه ناراحتم ...اگه هر دوره نمی رفتم ر ا ی بدم هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم ..دیروز هم رفتم ...اما باکی ندارم ...یه چیزی رو مطمئنم بخواد با تعصبات و قومیت گرایی پیش بره یا حقی نا حق بشه ...تا قیامت مدیون میشه ...مدیون 2600 شهید ...176 موشک حتی 12 متری ....2500 گلوله ی توپ ...300 راکت ..و تخریب چند باره ی 19000 واحد مسکونی ..مدیون وجب به وجب این شهر ...مدیون بلد الصورایخ میشه :(
پ .ن 1: یه شریکی داریم که ..................... تازگیا نمیدونم چرا انقده حساس و غیرتی شده :( پ .ن 2 : عنوان این پست اهنگ جدید امید جهانه ..نمیدونم چرا انقده خوشم میاد ازش :دی [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:44 ] [ مهسا ]
[ ]
خب خدا رو هزار مرتبه شکر خواهر شریک هم صاحبخونه شد ..چند پست پیش نوشته بودم به شدت دنبال خونه هستن ....خیلی براشون خوشحالم خیلی زیاد ...این خبر یکی از خوشحال کننده ترین خبرهایی بود که شنیدم واقعا نگرانشون بودم ..قیمت خونه که بالا رفته ...خونه ی درست و حسابی واسه فروش پیدا نمیشد ...از طرفی اجاره ها هم سنگین بود ...بماند که مطمئن بودم خیلی اذیت میشه از اینکه بخواد هر سال به فکر اجاره خونه و پیدا کردن یه جا دیگه باشه ...طفلکیا خیلی دنبال خونه بودن ...بعد حالا تازه شریک بهم میگه یه خونه درست طبقه ی پایین خونه ی ما ..یعنی توی همون مجتمع پیدا کردن ...اما تا خواستن بخرن ..به یکی دیگه فروخته شده ....من انقده دلم گرفت گفتم اگه پیش ما بودن چقدر خوب میشد ..منم از تنهایی در می اومدم هوای همدیگه رو داشتیم فک کن همسایه میشدیم !! اما شریک خیلیییییی هم خوشحال بود از اینکه اون خونه قسمتشون نشده ...شریک همش دلش میخواد خودمون " دو تا " باشیم ...حتی اون موقع ها که تازه رها رو خریده بود و زیر انبوه قسط و وام بود ..بهش می گفتم ببین ما ازدواج کردیم میریم خونه ی پدرت ..طبقه ی بالا ..حالا راضی نبودن یه طبقه بدن دست ما یه اتاق ...مگه دو نفر بیشتریم عوضش " رها" رو میدیم اجاره ..تا یکم اوضاعمون بهتر شه ...حتی گفتم اگه بخاطر حرفهای خاله زنکی و عروس و خانواده ی شوهر بازیه ...من که اهلش نیستم اما اگه از ما راضی نبودن یا خوششون نمی اومد ..میریم بیرون !! خب این حرفا طنز بود واسه شریک ....چون هیچ رقمه زیر بار همچین چیزی نمی رفت و حتی چند باری هم عصبانی شد ..منم دیگه حرف نزدم خوشبختانه اون مشکل هم حل شد ..اونجا بود که فهمیدم شریک به شدت روی این محور که میگن " دوری و دوستی " عمل میکنه و من باید بپذیرم که شریک اصلا و ابدا" دوست نداره ذره ای از حریم زندگی مشترکمون برای کسی خارج از محدودیت ها پیدا باشه و قبلا" هم سر یه موضوعاتی دیگه بارها بهم گفته بود مهسا بجز خودم و خودت هیچکسی حق دخالت توی زندگیمون رو نداره حتی حق اینکه یه کوچولو سر یه مسئله ی خیلی ساده بخواد کنجکاوی به خرج بده ..در واقع اینا رو از قبل بهم می گفت که من بدونم زندگیمون ..زندگی خودمونه و چه تو مسائل ساده و چه پیچیده ..میدون بازی واسه هیچکسی نیست ..واسه هیچکس !! سر این جریان که خواهرش میشد همسایه ی ما بشن هرچقدر من می گفتم خیلی خوب بود هر روز همدیگه رو می دیدیم شریک خیلی جدی می گفت اتفاقا بهتر یعنی چی هر روز چشم تو چشم بشیم ...امار همو داشته باشیم ...راستش شریک اصلا رابطه ی خیلی خوبی با داماد جان نداره ...از شانس بد هم درست چند روز قبل از عقدشون شریک رفت ..و کل مدتی که با همدیگه بودن همین 4-5 روزی بود که شریک تهران بود ...نه اینکه از هم خوششون نمیاد نه ...اما اینجوری هم نیست شریک که خیلی تحویلش بگیره ..هر وقت در موردش می پرسم میگه با هم حرف میزنیم رابطه مون خوبه ...ولی من فکر نمیکردم اینجوری باشه این رابطه ...انتظار داشتم خیلی زود صمیمی بشن مثل دو تا برادر ...( میدونم الان اینجا رو میخونی میرسی به این جمله خنده ات میگیره :\ ) ولی من واقعا همچین تصوری داشتم !! با این همه سختگیری که شریک از خودش نشون میده ...موندم خودم رو چه جوری انتخاب کرده و این همه از همون اولش صمیمیت نشون داد ؟؟؟؟؟؟؟؟ .....والاااااااااااااا !!! نکنه خودشون هم با من اینجوری باشن ...من دوست دارم باهم صمیمی باشیم ..وای دق میکنم اینجوری :( ....من خودم با زن داداشم صمیمی هستم یه چیزایی میدونم که حتی شاید داداشم ندونه یا داماد جان میدونم که به اندازه ی جفت چشماش بهم اعتماد داره ...و توی خیلی از چیزا اول نظر منو میخواد ...همشون غریبه بودن اومدن توی خانواده مون اما الان از همه نزدیکتریم بهم ...بگذریم حالا ...ذوق مرگ بودم از صاحبخونه شدن اونا ...گفتم بنویسم ببین بحث به کجا رسید !! دیروز مثل یه دختر خوب تماس گرفتم با اساتیدم و تبریک گفتم ...یاد همه ی معلم های عزیز و دوست داشتنیم بخیر ...فرشته های مهربونی که خیلی بهشون مدیونم ..حتی برای نگارش همین چند سطر... من بی نهایت دانش آموز شیطونی بودم که هیچ وقت هیچکدومشون نتونستن حریفم بشن ..از بهم زدن کلاس ..تا تیکه انداختن و منفجر کردن یک کلاس و حتی دانشکده ...و خیلی اتفاقات دیگه که الان برای من خاطره هستن و برای دبیرها و اساتیدم یادآور شیطون ترین دانش آموز و دانشجوی کلاس ....دیروز همشون از اینکه بیادشون بودم خوشحال شدن ...روح همه ی معلم هایی که بار علمی و تربیتی دانش آموزها رو به یادگار گذاشتن و دیگه بینمون نیستن شاد !! راستی اینجا معلم مهربون داریم ؟؟؟؟؟
پ .ن 1: تموم دیشب پشت این مانیتور ...من بودم و شریک و دلهای گرفته و اشکهایی که امان نمیدادن ...همه چیز خوبه ...همه چیز عالیه ...اما میترسیم از آینده ای که هر کدوم برای دیگری نباشیم ...میترسیم از اینکه برسیم به جایی که خدا در مقابل حکمتش تسلیممون کنه ...بگه فقط خواستم نیمه ی گمشده ی همدیگه رو دیده باشید ...انگار دنیا تکه تکه میشد رو سرم وقتی می گفت ..مهسا نباشی زندگی زهر برام ...اما آرزوم فقط خوشبختیته حتی اگه من کنارت نباشم ...وقتی مطمئنم ..مطمئنم ...اولین و آخرین انتخابش هستم ...وقتی اشکام دونه دونه می چکید رو صورتم و می گفتم تو نباشی من خوشبختی ندارم ...وقتی هنوز بعد گذشت این همه سال ..که در آستانه ی جشن گرفتن ششمین سالگرد با هم بودنمون هستیم ...انقدر احساسمون نسبت بهم مقدس بوده که هر کدوم رو از روی خودخواهی فقط برای خودمون نخوایم ...دیشب شب تلخی بود اگرچه زود خودمون رو جمع کردیم و شریک هرکاری کرد تا از اون فضا بیام بیرون و بخندم ...اما بعضی از دردها انقدر کاری هستن که نمیزارن چشم رو هم بزاری و تا خود صبح باهاشون کلنجار میری ....نمیخوام از غرورش چیزی کم بشه ....نمیخوام !!
پ .ن 2: مامان جونه ی عزیزم ...گرچه هرگز اینجا رو نمیخونید ...اما کاش بدونید منو عزیز دردونه ات که میدونم بدجور خاطر خواهتونه ...تموم دیروز از شما می گفتیم ...از اینکه شازده پسرتون آرزو داشت شام دیشب رو با حضور من کنارتون باشه ...از اینکه براتون هدیه انتخاب کردیم ....شما حتی نمی دونید هدیه ی پارسالتون کار خودم بود ...نمیدونید چقدر با شریک فقط روی مارکش بحث داشتیم..یادتون باشه ...من از همون اول صبح وقتی یکی یکی به اساتیدم و دبیرهام تبریک می گفتم ..بیادتون بودم و به این فکر میکردم که اگه بودم چه سنگ تمومی میزاشتم براتون ...حتی قبل از اینکه شازده تون با دستور بهم بگه " مهسا خانوم ..تماس بگیر با جونه ..تبریک بگو ....یالاااااااااااااا " ....روزتون مبارک ....تبریکات منو ...پشت تبریکات شازده تون که دیروز از راه دور براتون می فرستاد و کلی خوشحالتون کرده بود بپذیرید لطفا" ...من از طرف خدا بهتون قول میدم میرسه اون روزی که بجای این پنهان کاریها ...حضوری برای عرض تبریک خدمت برسم :))))))
پ .ن 3: رفقا !!.....متاسفانه دو تا از مامانهای مهربون دوستان مجازیمون در بستر بیماری هستن ...لطفا" ..برای سلامتیشون خیلی دعا کنید ...پیشاپیش بخاطر لطفتون ممنون :) [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:7 ] [ مهسا ]
[ ]
چند سال پیش اون وقتا که تحت درمان بودم بخاطر مصرف داروها خیلی لاغر شده بودم وزنم بین 41تا 45 بود ..از اون موقع از وزن زیر 50 متنفر شدم ...حالا همش می گفتم وای نکنه زیر 50 برسم ؟ ..این شد که جدی تر به دکتر رفتن فکر کردم ...دکتر بهم دارو داد ..اوایل به نظرم چندان تاثیر گذار نبود اما بعد در حد گاو میخوردم :دی....اشتهام کم کم خیلی خوب شده بود حتی بعضی شبا از شدت گرسنگی سرم رو می خواستم بکوبم به دیوار :دی ...بعد که رفتم دکتر وزن کردم دیدم وزنم حدود سه کیلو اضافه شده ...خب طبیعیه که خیلی ذوق کردم !! من دلم می خواست بیشتر اضافه کنم ...تپل شدن خیلی بیشتر بهم میاد ..خوشبختانه اگه وزن هم اضافه کنم اصلا اونجوری نیستم که هیکلم از ریخت بیفته ...مصرف داروها رو کم کردم اما قطع نکردم تا دیگه کم کم بی خیال مصرف شدم ..حتی وزن نکردم ببینم چند کیلو شدم ...عروسی دختر عموم فامیلهای یکم دورتر که همیشه منو با مانتو شلوار دیدن ..حالا بعد از مدتها با لباس مجلسی دیدنم همه می گفتن مهسا خیلی خوب شدی ...تعطیلات عید هم بچه ها که از اهواز اومدن بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم ..همه می پرسیدن مهسا چند کیلو اضافه کردی ؟؟...مهسا 60 رو زدی ؟؟ باورم نمیشد انقده تپل شدنم به چشم بیاد ...اون اوایل که دارو مصرف میکردم تا یه مدت بعدش واقعا لباسهام تنگ شده بودن ..اما بعد از اون موقع دیگه مشکل چندانی با لباس پوشیدنم نداشتم ..بعضی شبا اشتهام دوبرابر میشد ...وای یه شب 4 تا ساندویچ سالاد الویه خوردم ...بعدش جای شما سبز با بچه ها دور هم بودیم 2 لیوان بزرگ شیر موز خوردم ...شب باز گرسنه ام بود ..نشسته ام نون و پنیر و گردو خوردم ...بعد هم میوه خوردم .. باورتون نمیشه شب موقع خواب اصلا نمی تونستم نفس بکشم ...بلند میشدم یه نفس عمیق میکشیدم ...دوباره دراز می کشیدم ..باز حس میکردم نفس کم میارم و دوباره بلند میشدم یه نفس عمیق می کشیدم ...اون شب تا خود صبح غش بودم از خنده به این وضع خودم !!! یادتونه گفتم یکی از دوستامون توی یکی از شهرهای مرزی قراره برام شلوار بگیره ؟...خب تفاوت قیمتش با تهران خیلی زیاد بود و دقیقا همون جنس بود ..دیگه من سایز و همه چیز رو دادم بهش گفتم حتما برام بگیره ..عید که اورد برام تنگ بود ..یعنی میشه پوشید اما راستش تا حالا شلوار به این تنگی نداشتم ...عین ساق میمونه ..رووم نمیشه هیچ جا بپوشم....الان نگه داشتم جاهای خاص ازش استفاده کنم ...تازه اونجا باورم شد که نه جدی جدی رو فرم اومدم ...بعد دیگه کم کم بعضی لباسهام تنگ شدن ..حتی بدون استفاده !! مصرف قرصهام رو خیلی وقته قطع کردم ...اما گاهی شبا مثل همون شبی که گفتم بدجور گرسنه ام میشه ..دیشب ساعت دو ..من تازه نون و پنیر و خیار و گوجه خوردم ..مشکل اینجاست که اصلا دلم نمیخواد غذا بخورم ...همش دوست دارم با آجیل ...نون و پنیر ..کره عسل ...یا حتی شکلات صبحانه خودمو سیر کنم ...شریک میگه دیگه نباید از این چاقتر بشی ..راست هم میگه باید خودمو وزن کنم ببینم چند کیلو شدم ...خیلی خودمو اینجوری دوست دارم ....واسه خودم خیلی جذابترم ..لباسهام خیلی خوشگلتر بهم میاد و حس خیلی خوبی به خودم پیدا میکنم ..از همه مهمتر اینکه ملت با دیدنم اشتهاشون باز میشه :دی خیلی وقته فهمیدم کم اشتها شدنم بخاطر ناراحتیهایی هست که تحمل میکنم ..استرس و این چیزا وقتی نباشن خوب میخورم و وقتی باشن یه لقمه به زور از گلوم پایین میره ...اما خب فعلا که افتادم رو دور خوردن ...باید ورزش هم کنم هرچند ورزش توی برنامه ی هر روزم هست اما یکم جدی تر...امروز داشتم به این فکر میکردم که ای کاش شریک بود ..کله ی سحر بیدار میشدیم با هم ورزش میکردیم ...شریک به شدت پایه ی این چیزاست ...دراز و نشست و نرمش و پیاده روی رو همیشه داره ..وقتی هم اونجا باشه که کلا" سالن ورزش دارن با بهترین امکانات !! فک کن کله ی سحر با شریک بیدار بشی بعد از نماز صبح ..هر دو لباس ورزشی بپوشید ...بعد بزنید بیرون ...ورزش کنید ...بعد هم پیاده روی کنید تا خونه با شوخی با خنده ..توی مسیر هم شریکت یه دونه نون بربری داغ بگیره...بعد اول تو بری دوش بگیری ...تا شریکت چایی دارجیلینگ اماده کنه با گلاب و هل و زعفرون و یکم چایی عطری ...تا اماده شه تو اومدی بیرون ...شریکت میره دوش میگیره ..تو هم همزمان موهات رو خشک میکنی و میز صبحانه رو می چینی ...بعد یه صبحانه ی مشتی اونم در حالیکه ...یا شجریان ..یا افتخاری ..یا اون خواننده که نمیدونم اسمش چیه ولی شریک گوش میده منم خوشم اومده بود ...داره میخونه ...یا اصلا" معین داره میخونه " صبحت بخیر عزیزم ....با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار " وای وای چه صبحی شود ...چه روزی بشه اون روز ..پر انرژی ..شاداب ..پر امید :) حالا هیچکدومش نیست .من تنهایی بیدار میشم ورزش میکنم و صبحانه میخورم .تنها دلخوشی من وقتیکه صبح چشام رو در حالی باز میکنم که یک اس ام اس روی گوشیم هست ...شریک همیشه اولین کسیه که بهم میگه " صبحت بخیر عزیزم " :) البته اگه بخوایم اس ام اسهای بعدیش رو نا دیده بگیریم ..اول از " عزیزم شروع میشه .. بعد عزیزم جونم ...بعد خانوم گل ..بعد بانو ...بعد حاج خانوم ....بعد مهسا خانوم ...بعد تنبل خانوم ..بعد مهسا یالا بیدار شو تو که نمیخوای من فکر کنم تنبل شدی ؟؟ :)))))))) همین ها کافیه تا یک روز خوب برای خودت بسازی اونم با لبخندی که شریکت بهت هدیه داده ...تا چند ساعت ناقابل بازم از راه میرسه ..یه پاکت نامه ی کوچولو زرد رنگ روی گوشیم ..نوشته " صبحت بخیر عزیزم " !! :)
پ .ن 1 : خدا !! ...نمیشه تو رو نا دیده گرفت ...هرجا رو نگاه میکنم تو هستی ..نباید ترس داشت ..نباید کم آورد ....تو زاویه دید هر روز منی ...نباید تو رو کم اورد :) پ .ن 2: رفقا از طرف مدیریت بلاگفا ..برای من یه کامنت خصوصی اومده که نوشته .... پنل ويژه شما در سرور ثبت شد . درصورت غيرفعال ماندن پنل ويژه شما به
مدت يک ماه . فضاي اختصاصي پنل شما به وبلاگ ديگري واگذار خواهد شد . جریان این پنل ویژه و ثبت در سرور چیه ؟ ..میخوام بدونم بجز من برای کسی دیگه همچین کامنتی اومده ؟ یا کسی خبر داره جریانش چیه ؟؟..هرکسی اگه اطلاعاتی داره بهم بگه لطفا !! [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:9 ] [ مهسا ]
[ ]
همه چیز همون دیروز حل شد به لطف مهربونی های شریک :) دیروز خیلی باهام حرف زد ...یعنی از بعد از ظهر تا خود شب وقت گذاشت ...الان دیگه هیچی توی دلم نیست ...اینو مدیون شریکم ...خداییش توی این چند ساله رابطه مون بیاد ندارم اجازه داده باشه چیزی توی دلم بمونه ..یعنی اگه کدورتی از طرف هر کدوممون پیش اومده سریع حل شده ..ما توی این چند سال واقعا بحث جدی نداشتیم ...یا اینکه بخوایم قهر کنیم و از این حرفا ...اصلا" معذرت خواهی یا بخشیدن برامون افت نداره ...با اینکه جفتمون آدمهای مغروری هستیم اما یادگرفتیم از موضع خودمون کنار بکشیم ...به احترام تمام احساسی که بهم داریم !! شریک خیلی بیشتر از من مراقب حرمتها و احترامهایی هست که توی رابطه مونه ....من دیروز خیلی بد اخلاقی کردم ..روز قبلش هم مشغول غر زدن بودم ...هرچی هم دلم خواست توی اس ام اس گفتم ...شریک برخورد بدی باهام نکرد...فقط دیروز خیلی جدی بهم تذکر داد و گفت ...مهسا ما ازدواج کردیم ...تحت هر شرایطی ...حتی اگه سخت ترین روزها رو داشتیم یا خیلی از هم دلخور بودیم باز هم نزار چیزی از احترام و حرمتی که بینمون هست کم بشه !! بعد از ظهر مهندس "ش" رو پیچوند و تا شب خودش تنها بود ..خیلی راحت با هم حرف زدیم ..تازه دیروز بهم گفت که از اسفند ماه تا حالا کل خواب مفیدش 4 ساعت هم نبوده ...خستگی اون چند مدت رو نمیشه نا دیده گرفت ...وقتی بهم میگه مهسا همه ی این روزها و سختیها رو تحمل میکنم بخاطر سه تامون ....بخاطر خودم و خودت و باران ...وقتی بهم میگه نمیخوام ذره ای شرمنده ات بشم ..این منم که از شرمندگی سرم رو میندازم پایین ...رابطه ی ما با تنفر شروع شد ...قبلا" هم گفتم ما سایه ی همدیگه رو با تیر میزدیم ...اون موقع ها من خودم بودم و شریک هم خودش ....تازه کلی هم منم ...منم میگفتیم واسه هم ....یه مدت بعد ...خودم و خودش .....شد " خودمون " ....و الان چند مدتی هست که حتی " باران " هم جزئی از ما شده ....من حس مادرانه ای ندارم ... اما شریک فراتر از اینها به زندگی و آینده مون فکر میکنه !! راستش این چند وقت اخیر انگار زندگیمون افتاده رو دور تند ...همه چیز خیلی زود داره اتفاق میفته ...توی این چند سال من از بُعد روحی و روانی مایه گذاشتم و شریک هم از بعد جسمی و مادی هرجایی کم اوردیم گفتیم " اشکال نداره با هم درستش میکنیم " ..جایی خوندم این جمله بار خوشبختی زیادی رو همراه خودش داره ...تازه داریم میرسیم به روزهایی که تلاشهامون داره ثمر میده ...اگرچه هنوز هم سختیهای زیادی رو باید تحمل کنیم ...انگار که تازه اول راهیم ...با اینکه حتی یک درصد این احتمال رو میدیم که هرگز بهم نرسیم و سر این موضوع هیچ تعارفی با هم نداریم ...اما امیدمون رو از دست ندادیم ...و با صبر و حوصله همه چیز رو داریم به پیش میبریم ...اون موقع ها که تازه دو- سه سال از رابطه مون گذشته بود ...می گفتم وااااااااااای من چه جور تحمل کنم تا بهم برسیم ؟ الان که مدتهاست از اون چند سال داره میگذره می بینم تحمل کردیم ..هیچکدوم هم نمردیم ،درسته که خیلی سختی کشیدیم اما از پا در نیومدیم ....خدا هم الحق که برکت خودش رو رسوند ...همیشه بهش میگم خدایا حتی اگر من و شریک بنا به صلاح و مصلحتت بهم نرسیم اما تا دنیا دنیاست ممنونتم چون انقدر فرصت برای خوشبختیمون توی چند سال فراهم کردی که شاید کمتر کسی تجربه اش کرده باشه ...اون موقع ها اصرار داشتم هرچه زودتر بریم سر خونه زندگیمون ...اما الان از اینکه این همه صبر کردم پشیمون نیستم ...خیلی هم راضی ام ...شاید همین روزها خبرهای خوشی بدم از ثمره ی صبر و تلاشهامون !! چیزی که این روزها خیلی برام جذابیت داره و حضورش رو خیلی خوب حس میکنم ..امیدهای شریکه تمام دیروز از هر جمله اش امید و آرزوهاش رو می فهمیدم ...راستش انقده که من میگم شاید نشه ..شاید بهم نرسیم ..یکبارش رو از زبون شریک نفهمیدم مگه اینکه بخواد در مورد بحث من حرفی بزنه شریک فقط درگیر اینه که آینده مون رو بسازه ...به شدت درگیر کار شده ...ازم پنهون میکنه ساعات کاریش و شرایط کاریش رو ...باورتون میشه من تازه چند روز پیش فهمیدم این مدتی که از اسفند ماه نبوده ...شرایط کاریش چه جوری بوده ...تازه اونم از روی یه عکس لو رفت ...هرچقدر هم که بعدش خواست ماست مالی کنه نتونست یعنی من باور نمیکردم ..حالا هم که میگه کل اون مدت 4 ساعت هم خواب مفید نداشتم ...بعد من انتظار داشتم وقتی میاد اونم توی همین 4-5 روزه مثل همیشه باشه که اومده غافل از اینکه استراحتش و حضورش کنار خانواده اش و مهمونی و اینا ..از همه مهمتر حضور یه فرد جدید مثل داماد جان شرایطش رو خیلی فشرده تر میکرد ..هر وقت هم که شریک بود من نبودم !!! خلاصه دیروز شریک در مورد همه چیز توضیح داد ...و گفت چرا این دفعه اینجوری شده و هزار بار هم معذرت خواهی کرد ...منم که شدیدا" ناز میکردم ..شریک هم که خریدار ....کلا" طبع عشقولانه مون بالا زده بود ....یه وضعی که حال آدم بهم میخورد:دی ...خب من خیلی بدم میاد از لوس بازی های پسر دخترا یا حالا زن و شوهرها ... شریک هم به شدت بدش میاد ...باورتون نمیشه ما یه جا می رفتیم غذا بخوریم ..تا من می خواستم یه کاری کنم ..شریک زود می گفت اینجا نه مهسا توی خلوت خودمون هرکاری خواستیم میکنیم ..هرچی خواستیم میگیم اما اینجا نه ...الان دیگه برامون عادی شده ..تازه خیلی هم خوب و عالیه که حرمت مقدس رابطه مون فقط در خلوت خودمونه نه جلوی ملت دیروز هم که مهندس "ش" نبود ...هرچی خواستیم گفتیم راحت بودیم ...همه چیز هم حل میشد :) انقده خجالت کشیدم ..وقتی دیروز چند بار بهم گفت مهسا چرا باهام بداخلاقی میکنی ؟...یا تا دقیقه ی نود ..تا خود امروز صبح برای هزارمین بار پرسید مهسا منو بخشیدی ؟ ..دیگه ازم دلخور نیستی ؟؟.. بانو !!...راضی هستی ازم ؟؟....چقدر توی پست قبل عصبانی بودم ...یکم بعدش قهقهه ی خنده ام بالا بود ...انگار نه انگار اتفاقی افتاده ...شریک هم گفت نه به اون بد اخلاقی هات نه به این مهربونی ها و خنده هات ....راستم میگه ....من دختر ِ خردادم ...طبع تمام ما خردادماهی ها همینه ....ما تنها کسانی هستیم ...که 5 شخصیت متفاوت داریم در یک وجود طفلکی دیروز شریک در عرض چند دقیقه دو شخصیت ازم دید ... خب سخت بود براش :دی دیروز تا شریک خواست حرف بزنه ..می گفتم آره آره گوشهام مخملی شد ...چند بار گفت مهسا اینجوری نگو بزار با هم حرف بزنیم ..بعد که دیگه بی خیال مهندس "ش" شد ..دیدم بحث رو خیلی جدی تر از اینها میخواد پیش ببره برای حل شدنش ...حالا که موضوع تموم شده می بینم شاید اگه هرکسی بجز شریک روبروم بود به این سرعت همه چیز رو فراموش نمیکردم ..شریک خیلی خوب حرف میزنه و خیلی خوب آرومم میکنه ...دیشب با خودم می گفتم ...یه عمر هیچکس حریف زبون من نشد اون وقت شریک که آنچنان هم اهل زبون ریختن نیست با حرف زدنش براحتی تسلیم میشم و فراموش میکنم !! خلاصه همه چیز آرومه و ما چقدر خوشبختیم و اینا ...شریک از فردا کارش شروع میشه ..منم از فردا درگیر کارهای خودم میشم ...این چند روز هم بخاطر مراسم و اینا ..زیاد درس نخوندم ...پیش به سوی یک هفته ی پر تلاش .....پر امید ....پر از حس های خوب :) برای همه ی داده ها و نداده هات شکر خدا ....شکر :)
پ .ن 1: شریک میگه ..کل زندگیمون رو بنویس توی وبلاگ ...زندگیمون شده روزنامه ی مردم ..صفحه ی حوادث :دی ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:16 ] [ مهسا ]
[ ]
ای کاش اصلا" نمی اومد اون وقت دلم انقده نمی سوخت ...من سطح توقعم خیلی بالا رفته ...انگار فهم ندارم بفهمم من اونجا نیستم و نمی تونم به اندازه ی کسی که در کنارش حضور داره ازش سهم داشته باشم ....از اولش هم قرار بود فقط چند روز بیاد باید سریع می رفت ...من گفتم همینم نعمته چند روز هم که محدودیت در بیایم خودش چند روزه ...غافل از اینکه شریک از اسفند ماه رفته ...عقد خواهرش ...تولدش ..تحویل سال ..تعطیلات عید و مهمونی ها هیچکدومش نبوده ...و مسلما" وقتی بیاد سرش خیلی شلوغه ...یه جورایی باید جبران بشه همه ی اون روزهایی رو که جای خالیش حس شده !!! از شانس بلندمون اومدنش درست مصادف شد با روزهایی که من خونه نبودم ...8 صبح تا 4 بعد از ظهر درگیر بودم ...مراسم هم که داشتیم ..این چند روز مراسم هم من تا دوازده – یک شب فقط مشغول پذیرایی از مهمونهایی بودم که تا بعد از مراسم هم به صرف شام خونه مون بودن ...یعنی واقعا وقتی می رفتم توی رختخواب یه جسد بودم از خستگی ...اون روز اول هم که شریک رسید ..شب از خستگی دست کمی از من نداشت اصلا نفهمیدیم کی خوابیدیم ....بعدم که دیگه داماد جانشون حضور داشت و نمی شد مث اون موقع ها راحت مانور بده ...به قول خودش توی لباس پوشیدن هم راحت نیست ..چه برسه به اینکه بخواد به من برسه !! روز دوم هم من درگیر بودم ...همون موقع هم که نت بودیم چرت میزدم از خستگی ...شریک هم باید به کارهای عقب افتاده اش و حساب کتابهای بانکیش می رسید ...بعد من می دیدم جمعشون با داماد جان و خانواده اش جمعه ..گفتم بزار بهش خوش بگذره ..عوضش روز آخر حسابی از خجالت هم در میایم...همون شب هم که خواستیم یه دل سیر حرف بزنیم ...یه چیزی پیش اومد که گند زد به حالمون و از خیرش گذشتیم ...دو روز پیش صبح من همچنان درگیر کارهای خودم بودم ..خب من چه کنم انقده سرم شلوغه ...صبح تماس گرفتم ..رفته بود دیدن یکی از دوستاش که از استرالیا اومده بود ظهر تماس گرفتم ..گفت مهسا جان من با مهندس "ش" هستم ..ناهار رو هم با ایشون میل کرده بود !! من اصلا از این مهندس "ش" خوشم نمیاد ...یعنی یه برخوردهایی ازش دیدم که حالمو بهم میزنه و متاسفم برای خانومش و همه ی دخترهایی که از نیت کاندید ازدواجشون با خبر نیستن ..دم از عشق میزنن ..در حالیکه دختره رو اصلا نمیخوان فقط بخاطر موقعیت خانواده اش میان جلو و اون دخترها هم فکر میکنن کلا" شریک زندگیشون از آسمون نازل شده برای خوشبخت کردنشون ..مهندس "ش" جز این دسته از آدمهاست که همه چیز زندگیشو برای شریک تعریف میکنه ...یعنی زنش خبر نداره طلاهایی که اخیرا" از روی مثلا عشق کادو گرفته ..تعلقی به خودش نداره ..شوهرش اصلا واسه اون نخریده ..خواسته یه پس اندازی باشه برای جیب خودش ...نمیدونه وقتی باهاش حرف میزنه و کلی حرفهای عشقولانه تحویلش میده بعد از قطع تماس با چه وضعی میخنده به خانومش کم نبودن اینجور مردها ..حتی توی دنیای مجازی هم دیدم ..انگار داره عادی میشه ...من اصلا دلم نمیخواد شریک باهاش خیلی جور بشه ...اما خب بعد از 5 سال و هفت ماه ..انقده به شریک اعتماد دارم که نخوام حساسیت نشون بدم !! فکرش رو کنید چقدر حرصم گرفت از اینکه لحظاتی که میتونست برای خودم و شریک کلی خاطره ساز باشه ..داشت صرف یکی مثل مهندس "ش" میشد :( شب هم شریک یه مهمونی دسته جمعی دعوت بود ...منم باید می رفتم خونه ی عمه ام اینا مراسم داشتن ....مراسم که تموم شد با عجله اومدم خونه بخاطر شریک ...تا ساعت یازده و پنج دقیقه با هم در ارتباط بودیم ....اما بعدش هرچی من تماس گرفتم و اس ام اس دادم بدون جواب می موند ..مشغول دعا خوندن و اینا بودم ...باز دوباره تماس گرفتم اما جواب نمیداد ...هیچ خبری از شریک نبود ..من تا ساعت سه و ربع صبح فقط مشغول اس ام اس دادن و تماس گرفتن بودم !!! یهو دلم شور زد ...این اواخر رانندگی شریک خیلی بد شده ...یعنی من همش دلواپسم وقتی رانندگی میکنه ...گفتم محاله شریک بدون من بخوابه خسته هم باشه میگه مهسا من دارم میخوابم حتما یه اتفاقی افتاده ...هزار تا فکر و خیال اومد توی ذهنم ...نصف شبی نشستم به نیت سلامتیش قران خوندم ...هزار بار به خدا گفتم ..خدا هرجایی که شریک هست من سپردمش به خودت ..تو خیر الحافظینی خودت حافظ و نگهبانش باش ...باز آروم نمیشدم دیگه گریه ام گرفته بود ..رو کردم به امام رضا گفتم تن سالم شریک بیمه ی خودته ...خودت هواشو داشته باش ...من تا خود صبح توی رختخواب غلت میزدم ...صلوات می فرستادم واسه سلامتیش ..نفهمیدم کی خوابیدم ..از اخرین باری که به گوشیم نگاه کرده بودم فقط یک ساعت گذشته بود ...که یهو بیدار شدم ..خواب خیلی بدی دیدم در مورد شریک ...خواب که چه عرض کنم کابوس بود ...همونجا زدم زیر گریه !! بعد هی فکر میکردم اگه ازش خبری نشد فردا صبح در اولین فرصت تماس میگیرم با داداشش ....یا اصلا تماس میگیرم خونه شون خودمو منشی شرکت معرفی میکنم و میگم میخواستم ساعت پروازش رو هماهنگ کنم یا یه چیزی سر هم میکردم دیگه ....یعنی واقعا زده بودم به سیم آخر از نگرانی ...دیگه صبح شده بود ..سرم داشت منفجر میشد از درد و بی خوابی ...ساعت نه باز اس ام اس دادم بهش ..نیم ساعت بعد شازده افتخار دادن و جواب اس ام اسم رو دادن ...و فرمودن ..شرمنده ات شدم مهسا ..دیشب خوابم گرفت ...اتفاقی نیفتاده ..خوبم ....اون لحظه نمیدونستم از اینکه حالش خوبه خوشحال باشم ..یا از حرص خودم بزنم لهش کنم ..یعنی شانس اورد روبروی من نبود ..وگرنه اون روی هاپویی من بالا می اومد !!! بعدتماس گرفت خب من هاپویی بودم دیگه کلی باهاش بد اخلاقی کردم بعد هم گوشیمو خاموش کردم ...بعد پشیمون شدم ...یعنی دلم نیومد قبل از پروازش روشنش کردم ...چند بار تماس گرفته بود کلی هم اس ام اس ...همه رو بی جواب گذاشتم و از لج تخت خوابیدم ...البته خواب آنچنان مفیدی هم نبود چون بعدش خودش دوباره بیخوابم کرد ..دیگه هرچیزی که بود حل شد ..کلی قربون صدقه ی هم رفتیم ..معذرت خواهی کرد ....گفت امشب هتلم و خودمون هستیم و خوش میگذره و اینا ..منم که ذوق مرگ ..کلا" زندگی شیرین شده بود بدجووووووووووووور !! اونجا فهمیدم مهندس "ش" که خدا بگم چیکارش کنه چتر شده توی هتل با شریک ...اما شریک گفت بی خیال بابا مهم نیست حضورش ..منم همینجوری خوش و خرم بودم دیگه ...شب ما دعوت بودیم خونه ی عروس خاله ام ...آخر شب اومدیم خونه ...قبلش بهش گفته بودم که می کشمت اگه امشب بخوابی ..اگه فکر کردید تهدیدم خیلی کار ساز بود ..سخت در اشتباهید چون شریک تخت خوابید ...طبق معمول از خستگی ...بعد من چند بار تماس گرفتم ..چند بار هم اس ام اس دادم همش بی جواب ...یعنی به قدری ناراحت شدم که حد و حساب نداره ....انقده هم دلم گرفته بود که نگو ..دیگه همش زار میزدم به حال خودم !! بعد از شما چه پنهون کلی هم به خودم بد و بیراه گفتم ...برای اولین بار به خودم گفتم این همه خواستگار رد کردی الام میتونستی بهترین زندگی رو داشته باشی ...چرا باید چشم داشته باشی به یک تماس ؟...یا غصه ات بگیره که اگه مشکلاتتون کمتر بود الان سر خونه زندگیتون بودید و عین آدمیزاد زندگی میکردید ...بعدش گفته های خودمو شدیدا" تکذیب کردم ...و یاداوری کردم که توی انتخابم مطمئنم و یه تار موی شریک رو با صد تا از اون خواستگارهام عوض نمیکنم ...باز این یاداوری گریه امو بدتر کرد !! منم چند تا اس ام اس دادم و دلم خالی شد و هرچی دلم خواست بهش گفتم ..چند بار هم با تاکید گفتم خوشگذرونیت هات که با بقیه بود ...خستگی و خواب آلودگیت مال من ...منی که از همه بیشتر منتظرت بودم و لحظه شماری میکردم تا بیای ...خب میدونید این حرفا از روی عصبانیت بود ..نمیشه حق رو نا دیده گرفت ..خداییش شریک همیشه منو ترجیح میداده ...حتی وقتی تماس میگیره اولین تماس با منه ...همیشه هم بهش با عصبانیت میگم ..اول خانواده ات بعد من ..بعدم قطع میکنم تا اول با مامانش حرف بزنه ...این چیزی از احترام من کم نکرده تازه عزیزتر هم شدم !! اعصابم که خاکشیر ...خوابم که اصلا نمی اومد ...همش یا گریه میکردم یا پر از بغض بودم به حال خودم ...من وقتی عصبانی میشم گرمم میشه سرخ میشم از گرما ...از اتاقم زدم بیرون رفتم جلوی کولر دراز کشیدم بعد از یه ساعت این دفعه سردم شد برگشتم اتاق خودم دیدم تماس گرفته ...واقعیتش اینه که دیگه برام مهم نبود ..حوصله ی حرف زدن رو هم اصلا نداشتم با این حال تماس گرفتم ..جواب نداد ..یکم بعد خودش تماس گرفت که فقط بهش گفتم اصلا دلم نمیخواد باهات حرف بزنم و حوصله ندارم ..بعد هم قطع کردم و گوشیمو هم خاموش !!! ناگفته نماند که توی چند تا اس ام اس با لحن بسیار تندی با شریک حرف زدم ...حقش بود ..اصلا خیلی هم کار خوبی کردم ..دلم خنک شد ...خداییش این چند شب ببینید چی گذشت به من در حالیکه حضرت آقا خواب تشریف داشتن و داشتن با هفتمین پادشاه یه قل دو قل بازی میکردن ... من توی همین وبلاگ چند بار نوشتم که چقدر این دفعه چشم انتظار اومدنش بودم ...لحظه شماری کردم تا بیاد ..اما اخرش اینجوری شد ....توی رابطه مون بی سابقه است همچین چیزی .....و این تحملش رو برام سخت تر کرده !! با خودم گفتم حداقل تا یک هفته گوشیمو خاموش میکنم ..حتی وبلاگ هم نمیام ..نت کلا" تعطیل ...یکم دور باشیم برای جفتمون بهتره ...از همون صبح تا ظهر هم گوشیم خاموش بود اما میدونم نه اون دوام میاره اینجوری نه خودم ..این شد که عین احمق ها اس ام اس زدم و جواب داد ..تماس گرفت اما اون مهندس "ش" که متنفرم ازش ..همه جا همراهشه ....نمیشد که حرف زد ...حالا خوبه متاهله ها ...باز اگه مجرد بود ..می گفتم تجربه نداره ..نمیدونه ...حالیش نیست ...حالا اون اخلاقیات بدش به جهنم ..بابا ..یه جو آداب اجتماعی داشته باش ..وقتی می بینی همکارت داره با شریکش حرف میزنه تنهاشون بزار ..نه اینکه عین اجل نازل بشی ...گوش کنی حرفهاشون رو ..تازه نقد هم کنی !! اصلا از این به بعد ..من به خودم قول میدم ..دیگه چشم انتظار شریک نباشم ...دیگه هم برام مهم نباشه ...وقتی میاد چه جوری روزهامون رو با هم میگذرونیم ..اصلا عین خیالمم نباید باشه تماس داریم یا نه ....وابستگیمو هم باید کمتر کنم ...چقدرم که من خوش قول هستم و روی قولم میمونم :( دارم منفجر میشم از عصبانیت ...غصه ام گرفته بدجور ...حالا این همه روزهای خوش و خرم داشتیم ..این همه شریک کارهای مثبت کرده اونا به چشمم نمیادها ..گیر دادم به این چند روزی که اینجوری گذشت ...الان چشم افتاد به اون پستی که نوشته بودم چقدر خوشحالم از اومدنش ..دلم میخواست کل وبلاگ رو از حرص حذف کنم ...همش هم بغض میکنم ...الان هم یه آدم اخموی ..عصبانی ..لوس..هاپویی .غمگین داره این پست رو می نویسه !! شریکه داریم ؟؟؟ ...شریکه ؟؟؟؟؟؟؟ ... یکی بیاد انتقام منو ازش بگیره ...مهسا مظلوم ...مهسا تنها ..مهسا طفلکی ... :)))))))))))) هیشکیییییییییییییییی منو دوست نداره ...هیشکییییییییییییی :( انقده دلم میخواد قهر کنیم ....اما دل قهر کردن رو اصلا نداریم ..توی این چند سال ثابت شده ما اینکاره نیستیم کلا" :( [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:10 ] [ مهسا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] |