در کتابخانه بودیم ..من ..نسیم ..الهه ...که این " دل نوشته ها " کلید خورد ...همان روز برایش عنوان انتخاب کردم ...قرار بود از دل بنویسم پس شد " دل نوشته " و از حال و احوالم ..از روزهایم ..راستش هرچه گشتم مناسب تر از " دم بخت " نیافتم که مهر بزرگی بر این روزهای زندگیم بود ...زندگی یک دختر ایرانی ..از نوع جنوبیش ...پس شد " دل نوشته های یک دختر دم بخت "
" حرفی از آغاز " زدم و نوشتم ..نوشن برای کسی که همه ی وجودش را لا به لای سپیدی های کاغذ خلاصه میکند کار آسانی نیست ..دوست عزیز مجازی " anonymous " مرا مصمم به نوشتن کرد که هر چند خودش پاورچین پاورچین از دوستان مجازی فاصله گرفت اما من هنوز هم نوشتنم را به او مدیونم ...اولین کسانی که مرا لینک کردند " مرضیه " .." سمیه " و " خاطره " بودند ...که البته بسیاری از رفاقت های مجازی ما در وبلاگ خاطره رقم خورد .و من از " اندر گمنامی " در آمدم کم کم یاد گرفتم که بنویسم ..و نوشتم از " رتبت دانشی که به فلک بر شده بود " ..از روزهای دانشجویی از دانشگاه و آن سلف خراب .از " روزهای پر تقالی ".از سردرگمی میان جزوه ها ...از " خدمتی که بسزا از دستم بر نیامد "..بارها دلم می خواست از خاطرات دانشگاه بنویسم ..از روزهایی که روان دانشجوهای روانشناسی را بهم میزنم ...از استاد هایی که از سوژه های خنده ام تا مدتها یواشکی لبخند عمیق می زنند ..اما ننوشتم در دانشگاه بودم ..با رفقا در حال بحث پیرامون همین اینترنت..کمتر کسی از وبلاگ نویسی من با خبر است " محیا " اهل ایلام بود کنار ما نشسته بود ..از وبلاگ نویسی می گفت ...محیا از وبلاگ من می گفت هیچ کس نفهمید دختر دم بخت همان مهسای کنار خودشان است ..هر چند مریم لبخند خاصی زد ..." سحر " تعریف میکرد در کلاسشان از استادشان پرسیده اند شما هم وبلاگ نویس هستید ؟؟استاد پاسخ داده نه ...گفت همکلاسیم گفته : استاد این روزها همه از دختر دم بخت تا دختر ترشیده می نویسند ..شما چرا نمی نویسید ؟؟؟ ..گفت مهسا حرف وبلاگ تو بین بچه های کلاس بوده و راستش من از همان روزها مجبور شدم نا خواسته " خود سانسوری " پیشه کنم !! ...گاهی از دلتنگی هایم در " کافی شاپ " نوشتم که " برسد به دست خدا " ...بعد خواندید که این دختر دم بخت گرچه بی لیاقت تر از آن بوده که خالصانه در راه خدا باشد اما همیشه سعی داشته حافظ اعتقاداتش باشد ...از معبد عشقبازی هایم نوشتم از " کاسه ی گندم برای کفترها " از " محرم دلی که در حرم یار ماند " ..." از کعبه ی عشقی که من عاشق رو به قبله ی او شده ام " ..از امام رضا که لطفش چار ستون زندگیم را بعد از خدا احاطه کرده ...حتی یک " بسم رب المهدی " هم نوشتم که نکند غایب همیشه حاضر میان دل نوشته هایم غایب به نظر برسد ...از " باخت هایم " نوشتم ..از همه ی " یادم باشد یادم بماندهایم " ...از " آرزوهایی که باید جایی یاد داشت " می شد ...از دیدار با دوستان مجازی که " دیده به دیدارشان باز کردم " ...از غربت نوشتم ..از لحظه هایی که " همه می روند و کسی با من نمی ماند " از بی عاطفگی برخی آدم ها " نوشتم حتی این را هم گفتم که از این آدم ها " نام چندانی یادگاری " نمی ماند ...از " بیستون " و مردمان با غیرتش .....از همه ی عنوان هایی که محتوای " خود برای خویشتن " داشت ...از زندگی که گاهی " کال است اما مجبوری گاز بزنی " .از خاطرات سال ۸۷ که به دل بسیاری از شما نشست که جز سال های هالیوودی زندگی من بود لحظات اکشنی داشت تا روز " تولدم " از " مخاطب پی نوشت هایم " گفتم که بارها در هاون قضاوت های ظالمانه ی برخی دوستان کوبیده شدم که بارها گفتم روزی از او می نویسم نمیدانم کی اما می نویسم ..از وقتی " سوپر من کودکیم داماد شد " تا همه ی دلواپسی ها و تضمین هایی برای خوشبختی که به ضمانت کردنش آنچنان اعتمادی نداری ...از همه ی روزهای خواستگاری که لامصب دمار از روزگارم در می آورد ....از " خدا قوت های هم ولایتی هایم ".از " نام نیکی که در غربت طلب میکنی " ...مدتها کنجکاو بودید که متولد کجا هستم ...گفتم که جنوبیم ...دختر دز و کارونم ...از خاک پر از افتخار و از میان مردمی که بزرگترین افتخارشان جان های در دست گرفته برای ایران و البته در راه خدا بود ..گفته بودم ..متولد همان خاکی هستم که نام " پایتخت مقاومت ایران " به خود گفته است ..گفتید چرا میان لینک هایم " هم ولایتی " دارم ..غافل بودید که من و هم ولایتی هایم با یک حس و در تمام خاطراتمان بواسطه ی روزهای پر مصیبت جنگ همگی مشترکیم ...آن پست را که برای ولایتم نوشتم ..یادم هست میان کامنت های خصوصی و عمومی خواندم که پا به پای خطم اشک ریختید ..یادم هست یک عزیز نظامی گفته بود تمام خاطرات روزهای جوانیش را زنده کردم ...وقتی از " پهلوان قدرتمند زندگیم " گفتم ... ..یادم هست عزیزی کامنت گذاشته بود و گفته بود ..2 سال است که از پدرش کینه به دل دارد ..پست مرا که خوانده رفع کدورت شده و همین فردا به دست بوسی پدرش می رود ..یادم هست عزیزی گفته بود پدر ندارد ...با خواندن پستم غم بی پدری را سنگین تر احساس کرده ...و همه ی خزعبلاتی که خواندید و در کامنت های عمومی و خصوصی بارها و بارها شرمنده ی محبتتان شدم ...گاهی برایم گفتید وقت دلتنگی هایتان به اینجا می رسید ..از دلتنگی هایتان ذوق نکردم اما راستش خوشحالم که اینجا نقطه ی پایان دلتنگی برخی دوستان است ...گاهی برخی هایتان دوست داشتید این دختر دم بخت را از نزدیک ببینید ...هفت نفر از دنیای مجازی به دنیای واقعی من پیوستند و این دختر دم بخت را از فاصله ای کمتر دیدند ..شرمنده ام اگر به پاسخ برخی دوستان " نه " گفتم ..شما بگذاریدش پای آزادی بیشترم ..من این فضا را بخاطر مجازی بودنش دوست دارم ...بگذاریدش پای احساساتی که گاهی مجبورم آرامشان کنم راستش حال و حوصله ی پیش آمدن مسائل احساسی و عاطفی را ندارم ...برخی هایتان خیلی زیرک بودید ..خیلی زیرک ...شماره تماس مرا پیدا کردید آن وقت از شنیدن صدایتان شوکه شدم قضایای بعدی بماند ...با برخی هایتان خودم تماس گرفتم هرچند بنا به اصرار خودتان بود آن وقت دقایقمان به خنده و قهقهه گذشت ...بعضی دوستان مرا از نزدیک دیدند و متحیر از مهسایی که با دنیایی از سادگی رو به رویشان بود ..قبل از عید با یک دوست بسیار عزیز مجازی دیدار داشتم دقایق اول دیدارمان همه اش به سکوت گذشت ..بی انصاف ها مهسای دم بخت انقدر در این دنیای مجازی بی انعطاف است که دیدارش از نزدیک سکوت به پا می کند ؟؟؟...از میان چندین متر فاصله تماس گرفتید و گفتید : مهسا مانتوی تو خط سفید داره آره ؟؟؟؟؟ ..بعد پرسیدم از کجا مرا شناختید انگ پیوستگی ابروهایم راو این لبخند همیشگی ام را به پیشانی زدید ..بعد من فهمیدم مشخصات ظاهری خوبی از خودم در اینجا به یادگار گذاشتم ...از داداش آدمین و اعظم جان و آیناز عزیز پرسیدم مث نوشته هایم هستم ؟؟؟ ..بعد خوشحال شدم که بین خودم و نوشته هایم فاصله ی بزرگی نیست ...برخی دوستان پیغام اد ( add) فرستادند ..چند باری هم اضافه می کردند " مهسا جان ببخشید جسارت کردیم شما رو اد کردیم " و چقدر این مواقع می خندیدم ..آخر عزیز دل جسارت چیست ؟؟؟ ..مزاحمت کدام است ؟؟؟ ...بعد خودتان اعتراف کردید که مهسای دم بخت هیچ تعلقی به اینگونه حرفا ها ندارد .!!..خوشحالم که سنگ صبور برخی دوستان بودم ..برایم افتخار است که محرم بسیاری از راز هایتان بوده ام .که برخی دوستان تصمیماتشان عوض شد و حتی تفکراتشان ..خوشحالم که برخی پست هایم امید ها را در دلتان زنده کرد.که برای برخی ها شروعی دوباره بود !!.لذت می برم از اینکه اینجا آرامش دهنده ی برخی دوستان است ...و ذوقم می گیرد وقتی این خزعبلات با اینکه قدمت چندانی ندارند اما آمار خوبی دارد ...از 37 کشور دنیا خوانده می شود ...با ایمیل هایتان و کامنت های جور واجورتان برای نوشتنم جرقه های میزنید ...اینجا اگر تبرکی دارد نه به خاطر قابل بودن خزعبلاتم که فقط بخاطر حضور دوستانیست که اینجا به خاک وجودشان رونقی گرفته !!!
یک سال از با هم بودنمان گذشت ...از با هم بودن دوستانی که بی هیچ توقعی با من همراهند ..که دوستشان دارم ..که بی سر و صدا پاورچین پاورچین قدم بر می دارند ...رد پاهایشان در آمارگیر وبلاگم پر رنگ به جا مانده ...از عزیزانی که مرا لینک کردند و سکوت پیشه کردند ...برای محبت هایتان ..ممنون ..شما مشترکان
خاطرات من از شادی تا دلتنگی هایم هستید ![]()
" دل نوشته های دختر دم بخت یک ساله شد " ...روز شکوفایی دل نوشته هایم مبارک "
امید که همچنان از دل بنویسم و به دل بنشیند !!!
پ .ن 1 : بارها گفتم امروز به بهانه ای دیگه هم میگم ...شرمنده ام که پست هام زیادی طولانی میشه اینجا جایی برای حفظ حس و حال و ثبت خاطرات ..من دوست ندارم چیزی از قلم بیفته !!
پ .ن 2 : خوشحال میشم با دوستانی که بی سرو صدا از روی نوشته هام عبور می کنند آشنا بشم من به کامنت های خصوصی هم قانعم !!!
پ .ن 3 : مشتاق خوندن انتقادات و پیشنهادات هستم ..چه در مورد خودم و چه وبلاگم !!!
پ .ن 4 : همتون رو دوست دارم !!!![]()
![]()
![]()
1388/3/27
اولین تبریکم ساعت 4 صبح بود ...هرچند حسابی بی خواب شدم اما وقتی یک دوست ساعت چهار صبح بخاطر تو بیدار میشود تا اولین کسی باشد که روز تولدت به تو تبریک میگوید..خواب دیگر ارزش خودش رو از دست میدهد ...قرار بود روز تولدم باهم باشیم ... به همین علت بعد از یک صبحانه ی مفصل ...کم کم آماده شدم حتی روز تولدم هم دست از سادگی همیشگی بر نداشتم ..و چقدر این سادگی لذت بخش بود....من نمیدونم این چه حکمتی هست که هر وقت ما برنامه ای داریم سوژه خنده اول صبحی پیدا میشود ..و اینبار سوژه ی خنده ی ما راننده ای بود ..که هر کس درماشینش بود به او 5000 تومانی داده بود و این بنده خدا هم بخاطر باقیمانده ی پولی که باید می داد ..فریاد میزد ...من هم که خدا از من بگذرد خب وقتی دیدمش با ان وضع خنده ام گرفت ..که بعدا هم خودم رو البته سرزنش کردم !!!![]()
تا ظهر همه ی لحظه هایمان سپری شد ..با خنده های یواشکی من و بد جنسی های او و التماس های گاه و بیگاه من ...بماند که درماشین کم مانده بود گریه کنم ..
.ناهار در فضایی کاملا لذت بخش سپری شد تازگی ها کشف کرده ام که نباید به او تعارف کرد ...کلا جنبه ی تعارف کردن ندارد ..مثلا کافیست بگویی از سالاد من بخور ..ان وقت در یک چشم برهم زدن شما سالاد خودتان رو نیست و نابود شده می بینید
البته باور کنید چون میدانست من به سس علاقه ی زیادی دارم همه اش را برای من ریخت و هیچ دست درازی به سالاد من نکرد ..
.باور کنید از تمام ان سالاد خوشمزه فقط هویج هایش برایم نماند ..باور کنید وقتی به او گفتم این کاهو را برایم جدا کن ان را زود نخورد .
..باور کنید همه اش برای خودش سفارش می داد و اصلا هم دقیقه ی نود همه را به خورد من نمی داد ...با اینکه اصولا چندان آدم خوش اشتهایی نیستم و صبحانه ی مفصلی هم خورده بودم ..اما راستش از شما چه پنهان چنین اشتهایی در تاریخ روزهای تولدم بی سابقه بود حسابی خوردم انقدر که خودش هم تعجب کرده بود ...و اگر ترس از بد جنسی های او و انگ پر خور بودن نبود همچنان ادامه می دادم ..به هر حال با سفارشات گاه و بیگاه او ..صاحب رستوران خوش به حالش شد خیلی !!!
هدیه تولدم ..در نخستین روز از خرداد ماه قرار بود خریداری شود ..که اگر گواه دل من نبود و متوجه ولخرجی بزرگی نشده بودم ...به هدفش می رسید ناچارا با تهدیدات من متوقف شد . ..خوشبختانه اهل تجملات نیستم ..هیچ وقت هم از دیدن طلافروشی ها ذوق نکردم ...با کمال پررویی خودم از او خواستم اگر قرار است هدیه تولدم گرانبها باشد ...من یک " قران " می پسندم ..که هم زینت بخش اتاقم است و هم ارزش معنوی بالایی ..ورای مادیات دارد ...متبرک ترین هدیه تولدم " قرآنی " بود ..از نوع عثمان طه ...بعلاوه ی هدیه های دیگری که خواستم نگیرم ..چنان اخمی کرد که خودم با احترام همه را برداشتم !!!
و بلاخره پایان ناب ترین لحظاتی که میشد برای تولدم رقم بخورد ...برگشتنم به خانه مصادف شد با خواندن پست " بهار " که شرمنده ام کرده بود ...و کامنتهای پر مهر دوستان مجازی ..که امید بستم بتوانم جبران محبت کنم ..دوستانم مث هر سال بی اغراق برایم سنگ تمام گذاشتند و من ماندم و دنیایی از شرمنده گی ...که از این میان تماس چند تن از اساتید روزهای کنکورم ..که بعد از آن همه مدت هنوز هم تولد پر شیطنت ترین دختر کلاس را بهم یاد آوری میکردند و به من تبریک گفتند ...و مینوی دوست داشتنی که از یک ماه پیش هدیه تولدم را به مریم سپرده بود ...بیش از همه خوشحالم کرد !!! دور هم جمع بودیم ...این لطف بزرگ روز تولدم است ..بزن و بکوب کردند ...و آخر سر هم این نا رفیقان قبل از اینکه آرزوی پا به بخت شدنم را طلب کنند ..آرزو کردند ..روزی برای تولد دخترم ..جشن شادی بپا کنند و البته به قول خودشان بدون هدیه هم بروند !!![]()
امسال بی اغراق اگر بهترین تولد عمرم نباشد ..اما قطعا بی نظیر ترینش بود ..و پر خاطره ترینش !!!
پ .ن 1 : برام " خط چشم " خریده ...خداییش می بینید چه پیشرفتی داشته ؟؟ ...به همه چیز فکر میکردم غیر از یه پیشرفت اینجوری ..خدا میدونه چقدر خندیدم !!![]()
![]()
پ .ن 2 : خب راستش ما ..واسه روز تولدم " شیرینی " نخوردیم ..اما ..جای همتون سبز ..تا تونستیم ترشی خوردیم ..
.اینم یه جورشه دیگه !!!![]()
پ .ن 3 : میدونم کم سراغتون میام ... اما جبران میکنم بزودی !!
پ .ن 4 : بلاخره دارم میرم اهواز .
.. شوق دیدار دوستان یه لحظه هم دست بردارم نیست ..امیدوارم این بار دیگه چیزی پیش نیاد که مانع رفتنم بشه ..چون در صورت نرفتن حسابی باید تاوان پس بدم !!!
پ .ن 5 : وبلاگ بعضی هاتون درست و حسابی باز نمیشه ..من نمی تونم براتون کامنت بزارم ..مث شما " مهربان " عزیز ...فکر کنم برای خوندن کامنت هام باید وبلاگ قبلی خودت رو چک کنی !!!![]()
پ .ن 6 : پست هام ..بی نظم و ترتیب شدن ...این پست رو باید بعد از تولدم می نوشتم اما حالا شد !!![]()
نام نویسنده اش بخاطرم نمی آید اما هرچه بود مبحثی جامعه شناسی داشت ...احساس خواب آلودگی میکردم و کمی خسته بودم ...قرار بود چشم هایم را به قدر یک پلک برهم زدن روی هم بگذارم ..که شاید رفع خستگی شود ..چشم هایم را که باز کردم ..تو بودی و من و نخستین روزهای تیرماهی تابستانی ...نفهمیدم چه بود ..فقط میدانستم از تو خوشم نیامد ...نه از تو ...نه از پایتخت نشین بودنت ...و آن مدرک مهندسی که تا مدتها شده بود سلاح جنگیدن من برای آتشین کردن مزاجت ...چند صد بار با لفظی نچسب صدایت میزدم " مهندس " که شاید عطش تنفرم از تو کمی فروکش کند ..غافل از اینکه تو زیادی از من تنفر داری!!!
نمیدانم چه شد ..اما خوب بخاطر دارم که تا مدتها سطری از هرکتاب چه جامعه شناسی و چه عرفان و چه معنویات ..هرچه میخواندم پر بود از آشفتگی ..نمیدانم چه شد ..اما یادم هست که گاهی احساس خستگی میکردم اما برای بر هم گذاشتن پلک هایم تلاشی پوچ داشتم ...حتی یادم هست که مهره ی سوخته بودی سخت تر از آن بودم که مهره های سوخته میان شطرنج زندگیم حرکتی تند گونه داشته باشند این را بعد ها اعتراف کردی ...همان روزی که حرفهایت پتک شوک آوری بود بر وجودم !!!
تا مدتها سکوت نه علامت رضایت که فقط پاسخی بود برای روزهای ناباورانه ی عمرم ...که آخرش هم در شبی پر از زلالی مهتاب همه اش بر باد رفت ..یادم هستی گفتی مسافری ..گفتی میروی " هلند " ...یادم هست اشک هایم را به جرم سقوط بی موقعشان محکوم کردم !!! مغرورترین آدم ها همیشه اجابت های بزرگی دارند و حالا اجابت ما افتاده بود به دست ها رنگین روزگار ..خودش می سرشت ..خودش می نوشت آخرش هم بر پیشانی ما مهر زد و نوشت ..." سرنوشت " !!!
با حادثه ای طلایی جمع زدی ..و تمام لحظاتم پر شد از درخشش حرارت وجودت ...شدی حائل همه ی آن لحظاتی که انگار کسی به فکر گسیختن زندگیم است ...شدی مشاور بزرگ تردید هایم ...اسمش را نصیحت نمی گذارم اما توصیه های دوستا نه ات گره گشای گره های کوچک زندگیم است ...من کویر نیستم ...من آبادم از محبت های اطرافیانم اما راستش محبت تو انگار برای رویش احساساتم جور دیگر اثر دارد ...۲۶ آن ماه بهاری اولین باری بود که احساس کردم با صد من عسل هم لاینحلی ..گرچه بزرگترین جسارتم در مقابل همه ی آن عصبانیت ها و سرزنش هایت بغضی ناقابل بود و لحظاتی پر سکوت ..اما باور کن همان عصبانیت ها بود که به من آموخت می شود همیشه " دانای کل " نبود ..میشود اشتباه کرد و گاهی احساس میکنم که حکمتی دارد که تو شده ای متذکر و اخطار دهنده ی اشتباهاتم ...میشود در صرف ناهار بود و به این دنیا با همه ی فلسفه هایش خندید ..میشود بستنی خورد و دزدکی قاب دیگری را دزدید ..میشود خوب و بد را جور دیگر آموخت ...میشود میان ساده ترین لحظه ها درس زندگی گرفت ...میشود به فاصله یک ماه راهی مشهد باشی ..میشود حج عمره با هم باشیم ...میشود کارهایت را مث برگه های روز امتحان نهایی برایت رد و گاهی تائید کند ...میشود صدای گام های صداقت را کمی رساتر شنید ..میشود هراسی به دل راه نداد ..میشود حتی گاهی میان خودت و خودت میانجی گری کند !!!
میشود برای خط به خط آینده ات آینده نگری کند ..میشود برای کارشناسی ارشدت از وجودش سرمایه گذاری کند ...میشود به فکر آینده ی شغلی ات باشد ...چرتکه بیندازد و حساب و کتاب کند .میشود جز به جز آینده ای روشن را به طریقی دیگر به او مدیون بود ..میشود قبل از خودت جرقه های تلاش و امید را روشن کند ..میشود حمایت گر بزرگی داشت ..میشود بی خیال ظرافت های زنانه ات تو را مردانه تشویق کند ..میشود نقاط مثبت تو را انقدر بزرگ جلوه دهد که خودت را کمتر دست کم بگیری .میشود احساس کنی از روی اجبار حرفهایش را باید بپذیری و تصمیم گیری هایش را تائید کنی اما وقتی پا به مرحله ی عمل گذاشتی به واسطه ی همان اجبار ها نفسی آسوده بکشی و از اعتمادش لحظه ای احساس پشیمانی نکنی .میشود وقتی غمگینی از لابه لای خطوط ارتباطی بی واسطه همه ی غمت را احساس کند ...میشود وقتی چشمهایت کمی نمناک است متحیر از اشک حلقه زده در چشمانش باشی ..میشود تا ساعت ها از کارها و شیطنت هایی که میکند یواشکی خندید ..میشود باهم غزل حافظ تعبیر کرد ..میشود میان غزلیات حافظ گم شد و با تفالی مث همان روز از تیر ماه پیدا شد ...میشود شب های بیماریت برایت هم صحبتی کند که مبادا دردی احساس کنی ...میشود وقتی زیر بار سنگینی برخی مشکلات کمی احساس کسالت میکنی از شب تا صبح برایت سوژه ی خنده پیدا کند که نکند غمی به دل راه بدهی..میشود که وقت خواستگاری هایت برایت کمی پایینتر از خدا دلسوزی و مهربانی کند ..حتی میشود ..با وجودش کمی بی واسطه تر ...سجاده پهن کرد و با خدا گفتگو کرد !!!
3 سالگی ؟؟ ..باورم نمی شود اما واقعیتی دست نخورده است .در این مدت..مث نقاش هایی می مانیم که ناشیانه قلم موبه دست می گیرند و رنگ خاطره میزنند ...و گاهی متحیر از نقشی که حالا روی تابلوی زندگی هر کدام بر جای مانده ..هرچه هست معطر است ..حس خوشایندی با یاد آوری هر قلم مو برداشتن در وجودت تداعی میشود ...همه ی این روزها انگار با خوبی ها و هر آنچه گفتم گره خورده ...خوشبختی همیشه کنار ماست فقط گاهی ما انقدر بی وجدانیم که حضورش را نا دیده میگیریم خوشحالم که من در این مورد بی وجدانی ام اثبات نشده !!!
بعد از گذشت این همه مدت من هنوز هم کتاب میخوانم ..اتفاقا برخی کتابها را او برایم گرفته ...کمتر سطر آشفته به چشمم میخورد..احساس خستگی نمی کنم ..نیازی به پلک زدن هم نیست چرا که حتی اگر خواب است من این خواب را به بیداری ترجیح می دهم !! گاهی مهره های سوخته نقشی پر رنگ تر از هر مهره ی دیگری در زندگیمان رقم می زنند ..کاش مهره های سوخته را دست کم نگیریم ... که ناباورانه با یک حرکت انقدر کیش و مات میشوی که حتی اگر دست های رنگین روزگار بخواهد بر کلاف پر مهر رفقات گره بزند باکی نداشته باشی چرا که ایمان داری که این رفاقت قرار نیست لابه لای عکس های یادگاری یا دفتر خاطرات و ثبتی طلایی خاک خورده شود ...گیرم که روزگار با ما سر ناسازگاری در پیش بگیرد ..انقدر در این رفاقت عجین شده ایم که بگویم تکلیف دلهایمان دست او نیست !!!
.نخستین روزهای تیر ماه برای من فقط شمردن تیک تاکی تابستانی نیست برای من تیر و کمان است ...من در این تیر ماه هم هدف تیر و کمان شدم وهم کمان به دست بودم ..فرقی نمی کند ما جفتمان خوب به هدف زدیم !!!
و سوم تیرماه .من این همه با تو آموخته ام ..همین و دیگر هیچ !!!
پ .ن 1 : برای همه ی دوستانی که نگاه گرمشان شعله افروز این پستم بود از ته دل آرزو میکنم رفاقتی این چنینی چشمک زن سابقه ی رفاقت هایشان باشد !!!![]()
پ .ن 2 : برای تبریکات تولدم ..ممنون ..امید که برای 120 سالگی همگیتان اگر عمری بود جبران محبت کنم !!! مخصوصا " بهار دوست داشتنی " که با پستش زیادی خجالتم داد ![]()
![]()
پ .ن 3 : قرار بود این پستم مبحث دیگری داشته باشد به بهانه ی تولدی که گذشت ..فرصت نشد از تولد بگویم ...یعنی راستش نخستین روزهای تیرماه ثبتی دیگر میخواهد ..باشد برای پست آینده ام !!!![]()
پ .ن ۴ : " فریبای عزیزم " وبلاگت کاملا باز نمیشه نمیتونم برات کامنت بزارم اما یه نگاهی به لینک هام بنداز ...این وبلاگ قابل نیست اگر هم رونقی گرفته بخاطر وجود دوستانی مث شما بوده ..به هرحال من اون کامنتت رو نه صرف یه لطف که از روی وظیفه از قلم ننداختم !!!![]()
![]()
از آن 9 ماه انتظار مامان که خیلی باهوش بود و میدانست مهسا حکایتش همچون حکایت بادمجان بم است لطف کرد و از ماه رمضان آن سال نگذشت و یک ماه را روزه گرفت ...البته خودش بارها و بارها برایم توضیح داده که هوای نی نی کوچولواش را داشته ...که یعنی اجازه نداده چیزی از رشد من کم شود ...چند مدت بعد مامان از پله های بزرگ و بلند زیر زمین ..که آن روزهای جنگ سنگر ما بود ...افتاد ..افتاد نه ..افتادیم و این افتادن انقدر شدید بود که دکتر " نازنین " آن زمان را وادار کرد برای من " نابینایی " و " معلولیت " را ثبت کند ... بی انصاف این دنیا حتی برای آمدنم هم به من سخت گرفت ..طفلک مامان چقدر برای این موضوع از اطرافیان سخن های سخت شنید ...مامان و بابا چه روزهایی را که تحمل نکردند ..اما امید داشتند به لطف آن بالایی ...خانه ی ما 3_4 باری توسط آن صدام دوست نداشتنی با خاک یکسان شد ..مامان با وجود من مجبور بود روزهای بی خانمانی را هم تحمل کند ...گرچه بابا یکبار دیگر به عشق کوچولویی که انتظارش را می کشید خانه را دوباره ساخت ...و سرانجام در واپسین روزهای بهار در آن روزهایی که زیبایی طبیعت به کمال خود میرسد ..در یک روز گرم با حرارت چند درجه ی خورشید جنوب ...با چند نفس فاصله از اذان مغرب ..به دنیا آمدم ...که به قول رفیق سفر کرده ام ..ثابت کنم که گاهی با یک گل هم بهار میشود !!!خبر به دنیا آمدنم مصادف شد با کنجکاوی اطرافیان که بعد از آن همه طعنه و حرف و حدیث شاهد نابینایی و معلولیت هایم باشند ...من نابینا نبودم ... پیوستگی ابروهایم و سیاهی مژه هایم و آن هاله ی قهوه ای رنگ ...اولین چیزی بود که در چهره ام حاکمیت میکرد ...من " معلولیت " نداشتم ..مشت های محکم گره خورده ام و قوای تنم... گواه لطف آن بالایی بود ...هر چند خانه ی ما آن روزها 3_4 باری ویران شد اما هنوز 3_4 روزی بیشتر از به دنیا آمدنم نگذشته بود ..که بابا خانه ای خرید که زیباییش و بزرگیش زبانزدهمه ی آن اطرافیان شد ...همه گفتند قدوم من در این دنیا مبارک است ...من با روز میلادم ثابت کردم که معجزه در کتاب ها و میان افسانه ها و برای اسطوره هایمان نیست ..معجزه اینجاست ...در همین نزدیکی !!!
گرچه شاید باورش برایتان سخت باشد اما چند روز بعد از تولدم همان کسی که مامان و بابا را بخاطر وجود من به باد طعنه و ناسزا گرفت ..دختری به دنیا آورد که معلولیت هایش آنقدر زیاد بود که هنوز به 40روز نرسیده از دنیا رفت !!! ....مامان دوست داشت نامم " مهشید " انتخاب شود اما " مهسا " برایم ثبت شد از همان نخستین سال های زندگیم دختر شیرین زبانی بودم ..برخلاف همه ی بچه های هم سن و سالم علاقه ی آنچنانی به عروسک بازی نداشتم ..دنیای من یک رادیوی نارنجی رنگ بود که هنوزم که هنوزست آن را به یادگار حفظ کرده ام شاید به واسطه ی همین رادیو بود که حالا اگر پای خود ستایی نگذاری سن عقلیم چند قدمی از سن شناسنامه ایم جلوتر بوده ...کودکیم سپری شد با روزهای پایانی جنگ ...چیز چندانی در خاطرم نیست اما یادم هست که " ایرج " شهید شده بود ..یادم هست که عروس همسایه در یتیم بودن فرزندش شب و روز اشک می ریخت ..یادم هست بابا رفت ماموریت تهران ...چقدر دنبالش گریه کردم ...بعد آغوش گرم مادر بزرگ بود که تا ساعت ها آرامم میکرد ..یادم هست شب امتحان تاریخ مینا کتابش را پاره کردم ...مهران هم با حضور من نمی توانست با رفقایش در کوچه پس کوچه های داغ جنوب قرار فوتبال و گل کوچیک بگذارد ..چون بدون شک بگوش مامان و بابا می رسید ...حتی یادم هست بشقاب های چینی گل قرمز مامان را مهرداد شکست اما بی انصاف به گردن فضولی های من انداخت ...ابتدایی معلمم خانوم همسایه بود ..چه مکافاتی داشتم هر روز صبح او بود که بیدارم میکرد که بدو مدرسه ...یادم هست از باغچه کلی گل چیده بودم برای خانم معلمم در راه مدرسه ..پسری با لبخندی گفت ..." تو خودت گلی گل می خوای چیکار " ..هرچند فکر کردم این پسر همان آقا دزده هست که مامان گاهی برایم از او قصه ها می ساخت ..اما چند سال بعد همین پسر ..شد شوهر خواهرم ...راهنمایی نخبه ای بودم ...شور و شوق عشق بازی هایم میان ادبیات ...گرچه دبیر ادبیاتم خیلی دلش می خواست ادامه دهنده ی راه او باشم ..اما من در 13 سالگی آرزو کردم روزی روانشناسی بخوانم گمان هم نمی کردم روزی اولین آرزوی شغلیم تحقق پیدا کند ...دوران راهنمایی ..همه اش سپری شد با نمره ها و مسابقات علمی که در آن حرف اول را میزدم ..مصادف شد با معنی های شعر حافظ ...انشاهایی که بی اغراق همیشه بهترین بود ...با شیطنت هایم سر کلاس ...بی نظیر ترین همکلاسی ها ..پرتقال کال می خوردیم با هم ...عطرش در تمام کلاس می پیچید ...حسرت یک امتحان دادن را در درس علوم اجتماعی به دل دبیرمان گذاشتیم ...تقلب ...آخ تقلب ...که از همگی بچه های آن کلاس 30نفره ...تقلب کارانی حرفه ای ساخت ...و حضور دبیر ادبیاتم که یکی از بهترین الگوهایم در زندگیم بوده ..که بعد از مامان شاید تنها زنی باشد که مادری را در حقم تمام کرده ...دبیرستان ...مدل موهایم ...آن روزها لیلی بود ...اهل مانتو که نبودم اگر هم مانتو می پوشیدم ..به مانتو نمی خورد ...از آن تیپ های سانتی مانتال ...انواع لوازم آرایش با مارک های آنچنانی ...به جرات می گویم آن روزها من جنوبی از دختران بالا شهر پایتخت دست کمی نداشتم ...زیبایی گیرایی داشتم ...هرچند در اوج ناباوریم همه اش را از دست دادم ..چند سالی از روزهای زندگیم به برگرداندن زیبایی از دست رفته ام سپری شد ...به فاصله ها ..به آزمایشات ..داروها ..لایه برداری انواع کرم های خارجی ...به شب های پر از گریه ..سوزش تمام پوستم تا خود صبح ..حرفها و نگاه های دیگران بماند ...و بلاخره رقم زدن معجزه .الهام الهه نسیم ..دلم می خواست وکالت بخوانم ...بعد هم جامعه شناسی ...عجیب که چه عشقی میکردم میان درس هایم ...کلاس های کنکور ...اهواز ..بلوار شهید چمران ...کیانپارس ..همه ی رفقای خوب و بسیار عزیز ..اهوازی ..آبادانی ..ماهشهری ...اساتید فوق العاده ام که با هر کدامشان دنیایی خاطره دارم ...عمو جان ...جاده ی اهواز – دزفول ...مینوی دوست داشتنی روشنایی پنجره ها ...قهقهه خنده ...وه که چه حالی داشت ...دانشگاه ..غربت ..دوری ...هیچ وقت دانشگاه آنگونه که باید به دلم ننشست ...گریه ..دلتنگی برای رفقایی که حالا هر کدامشان برایت یک خاطره بود ...روانشناسی ...برخی ا ستادهایم را راستش خیلی دوست دارم ...و مهسایی که حالا ساده است ...خیلی ساده با مهسای روزهای گذشته فاصله گرفته ...27 خرداد ..برای من فقط تداعی شدن یک روز بیاد ماندنی است !!!
تداعی یک ثبت تاریخی از نخستین روز زندگیم ... تولد من ..همه ی روزهای سختی بود که مامان و بابا به لطف پدر بزرگ پشت سر می گذاشتند ..تولد من از دست دادن زیباییم و برگشتن دوباره اش بود که برایم چیزی از معجزه کم ندارد ..تولد من ..همه ی شب های قدر ..همه ی لحظات دعای عرفه ...همه ی هق هق گریه ها روبروی ضریح طلایی امام رضا ..تولد من هدیه غافلگیر کننده ی بابا در روز تولدم و سفر مکه بود ..تولد من حضور یکی چون او در زندگیم بود که مهسای متولد شده ی دیگری را بشناسم .تولد من همان لحظه هاییست که دیگران مرا بعد از مدتها می بینند و متحیر از چهره ای می شوند که روزی زیباییش را از دست داد ..تولد من همه روزهای خوش در اهواز و حضور آن اساتید و دوستانم بود که هر روز دریچه ای دیگر از زندگی را باز شده می دیدم.تولد من بلند شدن بعد از هر شکست بود .تولد من همه ی روزهای سختی بوده که پشت سر گذاشته ام ..گرچه تلخی برخی روزها آزار دهنده است اما چه باک که حالا طعم شیرینی از آنها در ذائقه ام به یادگار مانده ..تولد من ...رسیدن به بزرگترین درس ها و تجربه ها بود ..من بزرگترین درس ها و تجربه هایم را به بهای از دست دادن بهترین هایم بدست آوردم ...که یادبگیرم ...از سختی ها به گرمی استقبال کنم ...که یادبگیرم این دنیا به تلاش پاسخ می دهد نه به خیالات واهی ...که یادبگیرم متکی به خودم و لطف خدا باشم .که هر روز از زندگی به لطفش تصویر دیگری دارد ..و فراموش نکنم که یکی هست آن بالای بالا ..جایی ورای این آدم ها که مرا دوست می دارد !!
۲۷ خرداد ...امروز ..روز تولدم است ...تولدم خیلی مبارک !!!![]()
![]()
پ .ن 1 : خدایا !!! ..دهه ی 20 تا 30 قرار است یکبار در زندگیم اتفاق بیفتد ..قرار است ..مهمترین دهه از عمرم باشد ..خدایا ..من که قابل نیستم اما تو را به لایق بودن بهترین بنده هایت قسم می دهم ..این سایه بان لطفت را برایم حفظ کنی ...که هوای مرا بیش از این داشته باشی ..که عمر با عزت برایم رقم بزنی ..که عمریست نازپرورده ی توام !!!![]()
پ .ن 2 : یک نگاه طوطی وار انداخته ام بر سال هایی که سپری شد ...چقدر عجین شده ام با خاطره ها چقدر مکث لازم است برای سالهایی که پشت سر گذاشتم ..چه حکایت ها با خودم دارم ...طفلک دفتر خاطراتم ...بزرگ شده ام نه ؟؟؟ ..چه زود گذشت !!!
گفتند آزادی اندیشه ..گفتند حق انتخاب ...مدعیان روشنفکری ..طالبان فرهنگ !!
می گوییم هم وطن ..امروز ما را چه شده ..که هر کدام یک " واو " فاصله افتاده بینمان ؟؟
اوهام تمام وجودم را برداشته ...دوستانم ..عزیزانم ..آرامش برایشان رنگ باخته ..شده ایم آماج خفقان بقیه پایتخت ایرانم شور آباد است ...یکی خوشحال از اثبات رای اش ...و دیگری بغض ها ی فرو خورده اش را بند میزند انگار !!! ..رای دادم برای ایرانم ..برای پیشرفتش ..برای وصل شدن من و تو ..برای اتحادی که دیگر درخشش دیروز را ندارد ...اجنبی ها به ما میخندند ...دشمن شاد شده ایم ..فرو رفته ام میان غم ما را چه شده ؟؟؟...تردید ..دروغ ...شایعه ..حرف و حدیث ..شده است بیرق شادی دشمن !!!
جمعه بود ...رای دادم ..برای سرنوشت که آخرش هم نفهمیدم چه کسی نوشت ...امید داشتم برای شنبه ای روشن از آن شنبه هایی که عطر ملایم دارد ....حیف ..شنبه تعطیل بود انگار !!!
کاش سفید داده بودم ..که حالا اوهام نداشته باشم ..که حالا توهم زاده ی قسم های تو و منطق مجاب شده ی دیگری نباشم ...که در قضاوت کردن حیران نباشم ...که میان تردید دست و پا نزنم !!! حال روز خوبی ندارم ..غمگینم ..رای مرا پس بده !!!
پ .ن 1 : این روزها سبز برایم تداعی هر رنگی هست بجز سبزی ....و راستش آنقدر دردمند روزهای مثلا امتحاناتمان ..انقدر دردمند دوستانم ...عزیزانم هستم ..که آن سه رنگ هم برایم درد آور شده.انگار ..کاش سفید داده بودم ...که گمان نکنم بین سیاست بازی های بزرگان شده ام بازیچه ی کاغذ باطله هایشان !!!
پ .ن 2 : یک فنجان آرامش لطفا !!!
برای پست قبلم ..کامنت های خصوصی و ایمیل هام کم نبودن
موندم شماها چی فکر میکنید ..فکر می کنید چون بهش رای دادم دیگه به این فکر میکنم که مملکتم بهشت روی زمین میشه ؟؟ .. نه از این خبرا نیست ...اونم ستار العیوب نیست که مدینه ی فاضله بهمون تحویل بده منم جز آدم های خیال پرداز نیستم ..اما لا اقل امید دارم که وضع از این بد تر نشه ..لا اقل انبساط خاطر دارم از زد و خورد جوون های مردم برام تعریف می کنید ..فکر می کنید من بی احساسم ؟؟ ..با یه جو انسانیت ندارم ؟؟ ..فکر کردید از این جریانات اخیر بی خبرم ؟؟ از حال و روز کوی دانشگاه بی خبرم ؟؟ یا مث کبک سرمو کردم زیر برف ؟؟ کدومتون از اشک های دیشب من با خبره ؟؟؟ ..نه منم می بینم و غصه ام میگیره ..غصه ام واسه جوون هایی که شجاعت خودشون رو رو با تخریب اموال عمومی که خودشون ازشون استفاده می کنند به رخ میکشن ...دم از اخلاق و انسانیت میزنن در حالیکه از شیشه های مغازه ی اون کاسب بیچاره فقط خرده شیشه هاش با قی مونده .داریم دشمن شاد میشیم ....آیا راه بهتری برای اعتراض کردن وجود نداره ؟؟؟ .یا واقعا مملکتمون انقدر بی قانون شده که هیچ نهاد قانونی توش پیدا نمیشه تا بهش اعتراض کنید ؟؟ ...منم دلم به درد میاد وقتی می بینم همو طن های خودم اینجوری باهاشون برخورد میشه ..شاید اگر منطقی اعتراض کنید ..نه دل من به درد می اومد نه بقیه همچین برخوردی با این جماعت میکردن ...از رای دادن روستایی ها حرف میزنید ...کدوم روستایی وقتی شهر خودم خیلی ها طرفدار دکتر بودن ؟؟ ..کدوم روستایی وقتی توی همین پایتخت خیلی ها بودن توی تاکسی یا جاهای دیگه که میگفتن به دکتر رای بدید .کدوم روستایی وقتی تا دقیقه ی نود از اهواز و شیراز بهم میگفتن مهسا نکنه به کس دیگه ای رای بدی ..گیرم که روستایی ها رای دادن ..آیا روستایی ها جزئی از ما نیستن ؟؟ آیا حق انتخاب ندارن ؟؟؟ ..چون وسایل ارتباط جمعیشون کمه دیگه باید برن بمیرن ؟؟؟ ..هیچ می دونید با این حرفا شعور هموطن های خودمون رو داریم به تمسخر می گیریم ؟؟؟ ...شماها فقط تهران رو همه ی ایران می بینید ؟؟ ...توی خیلی از شهرها مردم خوشحال هستن ...نمونه ی بارزش شهر خودم ...یکی از دبیرهای خودم می گفت خیلی از فرهنگی ها میخوان بهش رای بدن ...توی امامزاده خودم دیدم برای انتخاب دوباره اش مردم دعا می کنن ...مریم میگه تو مشهد توی حرم امام رضا دیده نماز شکر می خوندن ." دایی ارسلان " یزدی هستن یه نگاهی توی کامنت هام بندازید گفته 70 درصد مردم یزد به دکتر رای دادن آیا اینا دروغه ؟؟ .اصلا چی شده که همش ما دروغگوییم و شما صادق ؟؟؟..طرفدارهای مهندس خیلی هاشون خودشون مقصر بودن ..براتون توضیح میدم ...خوب یا بد دکتر آدم زیرکیه ..اون شب مناظره رای خیلی ها شکست ..بعد طرفدار های مهندس اون رو به درغگویی متهم کردن ..خیلی ها گفتن اتفاقا صادقه ..اگه صادق نبود الان طرفدارهای مخالفش برای اینکه سیاه کاری های حامیانش رو نشه اینجوری درغگو دروغگو نمی گفتن ...گفتن آزادی آزادی ...خیلی ها عقیده اشون عوض شد گفتن طالب آزادی هستیم اما نه اینکه وضع از این بدتر بشه ...هنوز دکتر روی کار هست دخترا و پسرا با چنین وضعی میان بیرون و از مهندس حمایت می کنن وای به حال اون موقع که مهندس بخواد آزادی رو هم مطرح کنه .واقعیت اینه که اینجا ایرانه ..هنوز خیلی از خانواده ها روی فرزندانشون تعصب دارن ..هنوز خیلی از برادرهای واسه خواهرهاشون غیرتی میشن ...تحمل اینجور چیزا برای هر کسی آسون نیست ...حامیان مهندس ...به ظاهر حامی بودن در حالیکه وجود همون حامیان باعث شد خیلی ها تغییر موضع بدن .شب مناظره ..کنار یکی از طرفداران پر و پا قرص مهندس نشسته بودم ..یادمه مهندس گفت ..من اومدم تا این پرونده سازی ها رو تغییر بدم ..تا اینو شنید گفت ..اگه منظورش از پرونده سازی سرپوش گذاشتن روی سیاه کاری های بقیه است ..من نامردم اگه بهش رای بدم و نه تنها خودش که خیلی از اطرافیانش هم رای شون عوض شد ...اما هنوز کنار سبز پوشان می خوندن و میزدن و می رقصیدن و شعار میدادن ..ازشون پرسیدم شما که رای تون عوض شده چرا هنوز سبز پوش هستید ؟؟ ..گفتند حال میده کلی می خندیم ..بعد اعتراف کردن که آدم هایی که فقط و فقط برای یک شادی زود گذر و نه برای حمایت توی اون جمع حضور دارن کم نیستن ...توی همین دانشگاه خودمون ..بین دوستام ..خیلی ها توی زنجیره و تجمع ها شرکت میکردن ..میگفتن بیایید بریم شاید فلانی که چهره ی معروفی داشت رو دیدیم ...علی میخواد بره توی تجمع منم برم کنارش شعار بدم ...آخ جون با اون دختره ی سر تق بلاخره رو رنگ سبز به تفاهم رسیدم ....دوست ندارم اینو بکار ببرم اما مطمئنم خیلی هاتون از این موضوع با خبرید که هواداران مهندس آنقدر هم یک رنگ نبودن ..شال سبز داشتند اما برخی هاشون سیاهی لشکر بودن ...انقدر چهره ی دکتر رو تیره کردید انقدر از بدیش گفتید ..که حتی حس مظلوم نمایی بعضی هام هم گل کرد ...در واقع این مکانیسم بر علیه خودتون بر گشت ...خداییش یعنی توی این چهار سال دکتر یه کار مفید انجام نداد ؟؟؟ ...اگه مهندس توی همون شب مناظره قاطعانه از خودش دفاع میکرد یا مث خاتمی وارد عمل می شد شاید رای من تغییر نمی کرد ...وگرنه من آدمی نبودم که بخوام طرفدار مهندس باشم و تغییر موضع بدم ...خدا رو گواه میگیرم با کسانی برخورد داشتم ..که طرفدار مهندس بودن رای شون عوض شد می پرسیدم شما چرا ؟؟ ..گفتن دکتر هر چی که باشه توی این 4 سال دست خیلی ها رو از بیت المال قطع کرده واسه همین انقدر مخالف داره ...بعضی هاتون از 24 میلیون حرف میزنید ..شما ها فقط موج سبز رو می دیدید ..کسانی بودند که توی خونه تصمیم می گرفتن ..اون خانواده ای که تعصبات خاص خودش رو داره ...هیچ وقت نمیاد توی خیابون و با اون وضع شعار سر بده ...اینجور خانواده ها کم نبودن ...با رای شون حضورشون رو اعلام کردن ...دایی ارسلان یه جمله ی خیلی زیبا گفته .." رای مردم مخالفت با مهندس نبود مخالفت با حامیانش بود " اینو باور کنید ...شخصا برای مهندس احترام قائلم ...و اگه بهش رای ندادم دلیلی برای این نیست که دکتر رو علامه ی دهری میدونم که ایران رو گلستان میکنه ...اگر خاتمی اومده بود شاید اوضاع من یکی اینجوری نبود !!!
چه خوب ..چه بد ..انتخاب شده ..با فریاد و هرج و مرج هم چیزی عوض نمیشه ..اگر واقعا ایرانی هستی و به پیشرفتش فکر میکنی ..بجای اینکه با اینگونه رفتار ها دشمن شاد بشیم ...بجای تعصبات ..برای عزت و افتخار کشورمون دعا کن !!!
پ .ن 1 : منم مث خیلی های دیگه رای دادم ..امیدوارم کار بجایی نرسه که از انتخابم پشیمون بشم چون خودم رو نمی بخشم
و امیدوارم یه روزی بین کامنت ها تون جمله هایی رو بخونم که نظر مثبت تری نسبت به دکتر داشتند !!
پ .ن 2 : احساساتتون رو درک میکنم ...و بهش احترام میزارم ..دنیای سیاست کثیف اما شیرینه ...دوست دارم همون طوری که توی دنیای واقعیم با وجود اختلاف نظری که بین خودم و عزیزترین دوست بود رفاقتمون حفظ شد و توی دنیای مجازی هم چیزی از رفاقت بین دوستان مجازیم کم نشه ..کاش از قلم نندازیم که ایرانی هستیم و همه در سرنوشت هم شریک !!
پ .ن 3 : توی پست قبل گفتم دوباره هم میگم ..اگه حرفی زدم که خوندنش برای بعضی ها خوش نیومده معذرت میخوام و شرمنده ام !!!![]()
![]()
حالا من مامان صدایت کنم ..یا مادر ؟؟ ..اماانگار همان لفظ شیرین ماااااااا ماااااااان ..بهتتر است نه ؟؟؟
مامان !!!
قرار بود با معلولیت به دنیا بیایم یادت هست ؟؟...علی رغم همه ی طعنه هایی که از این و آن خوردی گفتی مرا در وجودت پروش می دهی و اعتنایی به دوست و دشمنت نمی کنی ...مرا پرو رش دادی در روزهای بی خانمانی ..جنگ برای ما خانه و کاشانه ای باقی نگذاشته بود ..اما تو تحمل کردی !!
وقتی زیباییم را از دست دادم ..تو بودی که پا به پای من آمدی ..تمام فاصله ها را برای بهبودیم پیمودی همه ی پله هایی که گاهی اگر نفست بالا و پایین می شد ..می خندیدی که نکند دختر کوچولویت احساس کند داری بخاطرش رنج می کشی ..اما مامان من می فهمیدم ..وقتی پزشک معالجه ام ...گفت ..مهسا قدر پدر و مادرت را بدان ..من دلی قرص کردم برای حضور تو وبابا ..وقتی بی خیال همه ی هزینه ها تجویز بهترین داروها را از دکتر می خواستی ..من حرفی نزدم اما راستش خجالت کشیدم ..خیلی !!! وقتی بخاطر استفاده ی داروهایم ..شب تا صبح بیدار بودم و گاهی از شدت سوزش اشک می ریختم تنها صدای آرام اشک های تو بود که مرهمی بر قلبم می نهاد که بدانم تنها نیستم گرچه خیلی سعی میکردی که نگاه تلخ دیگران را بر چهره ام احساس نکنم ..اما مامان من همه را احساس کردم ..وقتی دلم از بد عهدی زمانه می گرفت ...و آرام اشک می ریختم ..نگاهت را از من دور می گرفتی تا نکند حلقه ی اشک را ببینم ..اما مامان من همه را دیدم !!! وقتی سر سجاده دعایم می کردی من مطمئن می شدم که زیبایی از دست رفته ام باز میگردد که برگشت !!!
وقتی شازده ای خواستگاری می کند و موقعیت مالیش را به رخم می کشد ..مامان در نظرم به حقارت جلوه می کند چرا که سال هاست با وجود دیکتاتوری چون تو آموخته ام آدم ها را نه به خاطر ثروت که بخاطر شخصیتشان دوست بدارم ...وقتی دوستانم از توقع هایشان از همسر آینده شان می گویند ..مامان نمی گویم بی توقعم اما مطمئنم کم توقع ترم ...که این ها را همه از زندگی تو با بابا الگو گرفته ام ...اگر حالا اعتقاد راسخ دارم به خودم برای همدلی و همراهی با همسر آینده ام برای این است که عمریست دارم زیر سایه ی همدلی و همراهی های تو با بابا بزرگ می شوم ...سالهای کذایی که به لطف پدر بزرگ می گذشت را هرگز فراموش نمی کنم ...پا به پای بابا آمدی ..در سختی هراسی به دل راه ندادی ...حالا به واسطه ی همان قدم ها بود که من آموخته ام با همسرم باید چگونه هم قدم باشم !!! وقتی از دنیا و تیره گی هایش دلم می گیرد تنها تو هستی که با معصومیت مادرانه ات هدف آماج بغض های شکافته نشده در گلویم میشوی !!!
مامان !!
تو را نمی دانم اما من هنوز هم لرزش صدایت را میان همه ی وجودم احساس میکنم ..وقتی در بین الحرمین بودی و از ته دل با خلوص مادرانه ات خوشبختی مرا آرزو میکردی ...وقتی روبروی کعبه بودی و دنبال باز شدن کلاف سردرگم آرزوهایم بودی ...وقتی در دمشق بودی و حضرت زینب را برای عاقبت بخیری ام قسم میدادی ...و وقتی روبروی ضریح امام رضا اشک می ریختی و واسطه اش میکردی برای مستدام بودن لطف های آن بالایی در زندگیم !!!
مامان !!
هیچ وقت به تو نگفتم اما باور کن اوج خوشبختیم است وقتی شبهای امتحان هنوز هم مث بچگی هایم هوایم را داری .وقتی عجله دارم و مث بچگی هایم برایم لقمه آماده میکنی ..خوردن از دست تو هم عالمی دارد .وقتی امتحانم تمام می شود و گوشیم پر میشود از تماس های بی جواب که گواه دلواپسی هایت برای من است ...وقتی بحث ازدواجم پیش می آید و می بینم خواب هایت کم رنگ تر میشود انگار ...و وقتی دیر به خانه میرسم و تو را در حیاط می بینم که قدم زنان با نگرانی هایت کنار می آیی .وقتی با هم شب شعر داریم و میان گل واژه های غزلیات حافظ گم می شویم ..حتی ..حتی ..وقتی با نهایت دلسوزی مادرانه ات ...نصیحتم میکنی و گاهی سرزنشم ..همه ی این ها را دوست دارم مامان ! ..دلسوزی های بی غرضت را محبت های بی ادعایت را ...گرمی احساساتت را ...رایحه ی خوش حضورت را ...دوست میدارم !!بر دست هایت که مهربانی آسمان در آینه یشان انعکاس می یابد بوسه میزنم و دلم را گره میزنم به حریم لطف آن بالایی که روزی بتوانم قطره ای از امواج پر خروش خوبی هایت را جبران کنم ...باشد که بی لطف از دنیا نروم ...روزت مبارک مامان ...تو را دوست میدارم !!
پ .ن 1 : من هنوز نه برای زندگیم برگ اشتراک صادر کرده ام و نه طفلی دارم که بخواهم لفظ پر عشق مادر را یدک بکشم ..اما تبریک تو به همه ی تبریک های نگفته ی این دنیا می ارزید !!!![]()
پ .ن 2 : خدایا ...یه چیزی ته دلم رو قلقلک میده ...استجابت بزرگش رو از تو میخوام !!!![]()
پ .ن 3 : برای پست قبلم ...شرمنده ام اگه خوندنش برای بعضی از دوستان خوشایند نبود ...من نمیدونم چرا بعضی ها ایران رو فقط تهران می بینند ...اعتراضات رو توی تهران در نظر گرفتن در حالیکه توی خیلی از شهرستان ها موج شادی به پاست ...خیلی ها فقط موج سبز خیابون ولی عصر رو می دیدند ...اما خبر نداشتند که خیلی از خانواده ها توی خونه هاشون ساکت هستند و قاطعانه به " دکتر " فکر میکنن ...به هیچ عنوان هم اینو قبول ندارم که همه چیز رو به قشر روستایی یا بی سواد نسبت دادید ...من شاهد بودم ..از پزشک ..از فرهنگیان ..حتی توی دانشگاه خودمون ..خیلی ها ازش حمایت میکردن توی جنوب خودمون من از هرکی می پرسیدم به کی رای میدی ..می گفت دکتر ...من دکتر رو اصلا بی عیب و نقص نمیدونم ..شاید اگه خاتمی اومده بود تصمیم دیگه ای می گرفتم ..به هر حال .منم مث 24 میلیون ایرانی دیگه ...به اون رای دادم ...و الانم بجای آشوب و بحث و جدل ..فقط به این ایران و پیشرفتش فکر میکنم !!!
شال سبز نداشتم ..از این قرتی بازی ها هم خوشم نمی آمد ..اول فکر کردم من اینگونه ام اما وقتی استاد بزرگوار عزیزم بر این جماعت علاف نیشخند تلخی زد فهمیدم آنقدر هم در افکارم تنها نیستم با این حال طرفدار موسوی بودم از نوع پر و پا قرصش ...کاندید مورد علاقه ام " دکتر " نبود ..اما در موردش پست نوشته بودم ..مدتها قبل از مناظره اش با " مهندس " ...از بی انصافی هایمان گفته بودم ..از بی وجدانی های مردم مثلا با وجدانمان ...گفته بود که هیچ کدام از آنانی که قبل از دکتر به ریاست نشسته بودند ..مدینه ی فاضله تشکیل ندادند ..گفته بودم که " دکتر " ستار العیوب نیست که 4 سال مملکت بی عیب و نقص اداره کند ...حتی این را هم اضافه کرده بودم که امروز دکتر تنهاست ....مهندس حامیان گردن کلفتی دارد ...اما تبصره ای هم زده بودم که من میر حسینی هستم اما ...مطمئنم دکتر حامی بلند بالایی چون خدا را دارد !!!
گذشت رسیدیم به مناظره ..من تغییر موضع دادم ..این را هم برای خودم عیب نمیدانم ..دست کم مطمئنم بین بد و بدتر ..من " بد " را انتخاب کردم ..دست کم مطمئنم نماینده ی من در عرصه ی بین المللی مرد پر دل و جراتی است .." چیز چیز " نمی کند ...به اصطلاح ..به اصطلاح نمی گوید ..که شلیک خنده ی هواداران خودش به مریخ برسد ..دست کم مطمئنم ضعف تحکیم کلام و اعتماد به نفس را ..رنگ پریدگی چهره و لرزش صدا تشخیص نمیدهم ..که بعدا برای خودم تحلیل کنم ..که ضعف اعتماد به نفس قدرت اجرای تصمیمات بزرگ ...و اراده ی قوی را از انسان می گیرد ...دست کم مطمئنم کاندید مورد نظرم حمایت مفسدان بزرگ اقتصادی را پشت سر ندارد ..مطمئنم انقدر از خودش پاک هست که بگوید اگر فساد مالی داشته ام همین فردا در روزنامه ها چاپ کنند ....دست کم مطمئنم آدمی هست که شیخ را به زیر سوال بکشد ...که هی آمار و ارقام بدهد ..که هی بگویند او دروغ می گوید کذب محض است .بعد هم بهمنی از راه برسد و آنچنان از صحت اطلاعات دکتر حمایت کند که اگر لازم باشد تا پای استعفا و حتی مناظره هم برود که هی مهسا برای جماعتی که دکتر را به دروغگویی متهم می کنند صد بار توضیح بدهد که ای جماعت آمار و ارقام اقتصادی از دیدگاه های متفاوتی تعبیر می شود ..این بهمنی هم چند صد باری این را اعلام کرد ..طفلک این دکتر انقدر هم که این و آن می گویند دروغگو نیست ...من این را هم مطمئنم .هرچند آخرش هم نفهمیدم چرا دکتر همیشه دروغگو بود و آنها خدای صداقت و پاکی ...دست کم مطمئنم دکتر به قول آن پیر دوست داشتنی عزت نفس را حقارت نمی خواند ...دست کم مطمئنم اگر دکتر انتخاب شود هنوز هم وقتی به چت رووم های این کشور و آن کشور سرک بکشم ..تا بگویم مهسا از ایران ..زود می گویند پریزنت احمدی نژاد ..دست کم مطمئنم این ها تنها برای من نیست که پرفسور حمید مولانا هم به این امر اعتراف کرد از نوع دیگرش ...دست کم مطمئنم رئیس جمهور مملکتم نیازی به هیچ تیم کارشناسی ندارد که بعد از یک هفته تلاش نتایجشان در مناظره ی دیگری شکوفا شود ..آن هم از روی کاغذ ..قصه وار می خواند ..دست کم مطمئنم ..میر حسینی ها ..احمدی نژادی شدند ..این را شاهد بودم ..اما راستش هیچ احمدی نژادی را ندیدم که میر حسینی شود .مگر آنانی که شایعه کردند و آخرش هم تکذیب شد ...دست کم مطمئنم وقتی از آقای همسایه می پرسم به چه کسی رای می دهد ..دیگر نمی گوید ..به هرکسی که چیز چیز نکند و بتواند دو کلام حرف درست و حسابی بزند ..که همین اقای همسایه ترس نداشته باشد که بگوید ..مهسا ما جنوبی هستیم ..هیچ کدام از مردم ایران به اندازه ی ما داغ توپ و موشک را به جان نخریده ..." دکتر " از حق ما با شجاعت دفاع میکند ..اجازه ی حرف مفت زدن نمی دهد اما مهندس .. هر کسی از او حسابی نمی برد چه برسد به اجنبی ها....ما 8 سال درگیرهمین سکوت های نا بجا و چیز چیز کردن ها بودیم ..دیگر نمی خواهیم روزهای دوباره ی جنگ برایمان زنده شود تازه اگر آن موقع ها امریکا دست نشانده می فرستاد حالا که دیگر همین جا هست کمی بالاتر از آبادان خودمان !!... دست کم مطمئنم کاندید مورد نظرم متانت دارد ...اخلاق دارد ...منطق دارد ..البته نه از آن متانت هایی که در رویا رویی با دکتر کم آوردن بود و عدم توانایی در صحبت ..که دیگران متانت خواندنش ..راستی آن جمله های ..." خجالت نمی کشی ..دست به یقه ...آن طرز حرف زدن " این ها هم جز متانت مهندس بود ؟؟؟ ..حاشا به این اخلاق .....لااقل مطمئنم کاندید مورد علاقه ام برای حفظ حرمت دائم یادآوری می کند " من به شما علاقه مندم " ...نمی گوید " خجالت نمی کشی " .لااقل مطمئنم کاندید مورد علاقه ام 4 سال با صبوری و متانت از کنار این مثلا اخلاق مردان رد شد ..حالا این 3 ماه اخیر و جنگ روانی بماند ....این هوادارن مهندس آنقدر هم بد نمی گفتند ادب مرد به زدولت اوست ...می بینی دکتر چه کسانی مدعی اخلاق بودند ؟؟؟ ...دست کم مطمئنم هیچ کدام از دروغ ها و تهمت ها به وجودت وصله نشد ...ما برخی هایمان عادت های زشتی داریم دکتر ..مثلا وقتی نمی توانیم با مدرک و سند صداقت دیگران را به زیر سوال بکشیم ..از روی هوا حرف میزنیم و او را به دروغ گویی متهم میکنیم ...دست کم مطمئنم گذشته ی کاندیدم آنگونه نیست که رویه های سفیدش را پای کارآمد بودن خودش بنویسد و رویه های سیاه را ادعا کند آن زمان دیگری رئیس جمهور بوده ...اینگونه اش را دیگر ندیده بودیم ...دست کم مطمئنم کاندید مورد نظرم ..ساده زیستن را در پیش گرفته ...که دنبال ثروت آنچنانی نیست ..که اهل طمع ورزیدن نیست ...که زندگی تجملاتی ندارد ...که بگوید من رئیس جمهورم و باید زندگی آنچنانی داشته باشم ..که بیاموزد می شود رئیس جمهور بود و همچنان ساده زیستن را پیشه کرد !!..دست کم مطمئنم ..که دیگر بین پسرک جلف خیابان ولی عصر و آن دختر که از همجنس بودنم با او چندشم شد ..دیگر هیچ وجه تشابهی با رنگ سبز به نشانه ی مثلا سیادت ندارند ..دیگر دین و اعتقاداتمان کمتر بازیچه می شود ... دست کم مطمئنم ...به واسطه ی چهار سالی که نسبت به سال های قبل گذشت انبساط خاطر دارم ..دست کم مطمئنم آن خانم که در امامزاده دیدمش خوشحال می شود که تو دوباره به ریاست رسیدی ..دست کم مطمئنم ..دکتر خیلی هم مطمئنم که دعاهای بسیاری ..با ریاستت به اجابت های بزرگی رسید !!!..دست کم مطمئنم ..که امشب نه اولین شب آرامش تو ..که اولین شب آرامش حدود 25 میلیون ایرانیست !!! ..راستی دکتر ..بیخود نبود که جناب سلحشور از تو حمایت زیادی کرد شاید او چند قدم زودتر از ما فهمیده بود که فلسفه ی این روزهای تو بی شباهت به فلسفه ی یوسف و برادرانش نیست که از قعر چاه بر آمد و به اوج ماه رسید !!
دست کم مطمئنم امشب شام ..خوش میگذرد .." دکتر " جای تو سبز .من و دوستانم ..امشب شام همگی دور هم جمع می شویم ..یک جشن کوچک و خصوصی به افتخارحضور سبز دوباره ات !!!من غیب گو نیستم اما دست کم مطمئنم حافظ لسان الغیب است ..چند روزی تا انتخابات مانده بود ...من آن روزها میر حسینی بودم اما بین خودمان بماند از این همه ادعاهای رقبایت چندشم می شد میدانستم در حق تو بی وجدانی را به اوج رسانده اند ..تفال زدم دکتر ..حضرت حافظ فرمود
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....................... چنان نماند وچنین نیز نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شده ام ........................رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را ...................... کسی مقیم حریم حرم نخواهند ماند
چه جای شکر و شکایت زنقش خوب و بد است ...چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهند ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور .......................که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
غنیمت شمر ای شمع وصل پروانه ...........................که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
برین رواق زبر جد نوشته اند به زر .......................که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
زمهربانی جانان طمع مبر حافظ ..............................که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
خلاصه اینکه دکتر اگر کسی بجز تو به ریاست می رسید راستش کمی فقط کمی ..در عدالت و انصاف آن بالایی شک میکردم ...دیدی دکتر ..دیدی گفتم تو حامی بلند بالایی چون خدا داری ؟؟؟ ...ما منتظر دولت امید بودیم ..اما حالا به لطف آن بالایی امید داریم و به دولت مهری که تو وعده اش را داده ای .به بیت زیبایی از غزلیات حضرت حافظ که خودت برایمان خواندی
گر عمر بود رسم به میخانه دگر ...بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
25 میلیون ایرانی با وجود همه ی آن جنگ روانی ..تهمت ها ..تمسخرها ..و حرف و حدیث ها با قاطعیت به تو رای داد ..باشد که میان این همه دوست و دشمن ..رو سپیدمان کنی !!!..ریاستت خیلی مبارک دکتر !!!
پ .ن 1 : قصدم نبود به کسی از دوستان بی احترامی کنم ..اگر به مزاج کسی از دوستان خوش نیومد پیشاپیش شرمنده ام و عذر میخوام !! ![]()
![]()
پ .ن 2 : یه چیزی میگم ...طرفداران مهندس به دل نگیرند ..دوستان میدونم باورش ممکنه براتون سخت باشه اما باور کنید اون هوادارانی که خیلی ها دلخوش موج سبزشون بودند ..فقط و فقط به جهت خندیدن و برای لحظاتی شاد بودن این فرصت رو غنیمت دیدن و دور هم جمع شده بودند ..خیلی ها رو دیدم که در این شادی شریک بودند اما پای رای دادن که میرسیدند ..موضع دیگه ای داشتند !!!
پ .ن 3: روزهای انتخابات یه تب داغ بود که همه ی ملت رو گرفته بود ...رفاقت برخی ها بهم خورد ..بعضی ها با هم بحث و مجادله داشتن ...خوش به حال اونایی که حرمت ها رو حفظ کردند و با نهایت احترام از کنار عقاید هم عبور کردند ...راستش من طرفدار دکتر شدم و الهه همچنان از " مهندس " حمایت میکرد ...ما هر روز به نوعی از کاندید مون دفاع میکردیم ..یه چیزی خیلی برام جالب بود ..در اوج دفاع هامون حتی یک بار هم نشد نسبت به هم بی احترامی کنیم ...نقاط ضعف کاندید مقابل رو مطرح میکردیم و گاهی می خندیدیم اما حتی یه ذره از دنیای سیاست وارد دنیای رفاقتمون نشد !!! ![]()
![]()
پ .ن 4 : خودمونیم ..یه لحظه تصور کنید ..هیچ حامی ندارید ..همه جور تهمتی رو تحمل کردید...حرفهای سخت و تلخی رو دلتون سنگینی میکنه ...یهو چیزی در حدود 25 میلیون نفر ازت حمایت کنن ...لطف خدا رو به چشم ببینی ..حوالی 3 صبح وقتی دیدم این همه تفاوت بین رای ها هست ...یه لحظه ناخودآگاه اینو تصور کردم ...وه که چه حالی داشت !!! ![]()
پ .ن 5: روزای خوبی بود ...خیلی خندیدم ...بحث های جذاب و شیرین ...یه جو که همه ی ملت رو گرفته بود ...مناظره ها ...لغو امتحانم که حسابی خوش به حالم شد ..
.و راستش ضایع شدن یه نفر ..که خدا ازم بگذره ..راستش حال کردم !!! ![]()
گریه کردم ...گفتم نه !!!![]()
![]()
بهم خندیدن ..نه بخاطر جوابم که نه بود ..بخاطر اون وضع گریه کردنم ...چیزی ندیدم فقط
شنیدم مهرداد با خنده گفت ..روانشناس آینده رو !!!![]()
![]()
بابا هم چند بار تاکید کرد ..مهسا تو قرار نیست مجرد بمونی !!!![]()
همه سرزنشم کردن ...دوست ندارم فکر کنم دل خانواده اش رو شکستم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...میدونم تجربه ی اطرافیانم از من خیلی بیشتره ...میدونم ممکنه اینجور موقعیت ها دیگه هیچ وقت تکرار نشه ..میدونم ممکنه یه روزی حسرت همه ی این روزا رو بخورم ...همه ی اینا رو میدونم اما انگار دوست ندارم باور کنم !!!![]()
![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...تمام تنم می لرزه ..چقدر من با ازدواج مشکل دارم ..چقدر با این روزای دم بختی گره خوردم ...چقدر از این حالت دخترونه خسته شدم ....چقدر از خواستگار و حرف عقد و عروسی بدم میاد !!! ...دوست ندارم اینو بگم اما کاش پسر بودم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...اینو هیشکی نمی دونه ..هیچ وقت دلم نخواست غم و غصه هامو توی چهره ام کسی بخونه ...همه منو یه مهسای خنده رو و شوخ طبع میشناسن ...مسخره است اما خودمم از این وضع خودم بدم میاد !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...زود به زود دلم می گیره ..اما عجیب حال میکنم با خودم وقتی تا این اندازه تلاش میکنم رنگ و لعاب این روزهامو یه جوری پاک کنم ...انگار خستگی یه بار بزرگ رو روی دوشم حس میکنم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...هرکاری میکنم اون ذوق های خانواده اش یادم نمیره ...حتی لبخند عمیق خودش محبت خواهر هاش ...و شیرین زبونی های خواهر زاده اش وقتی منو دید به مامانش گفت ...مامان این عروس خانومه ؟؟؟![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...به قسمت اعتقاد دارم ..مخصوصا بعد از ازدواج مینا ...شاید واقعا قسمت هم نبودیم شدم یه هدف که انگار دائم مورد تهاجم این و اون قرار می گیره ..![]()
. یکی سرزنشم میکنه ..یکی میگه مهسا آخرش یه روزی میرسه بشی عروس خانوم ..حتی عمه هم زیرکانه میگه ..تا آخر امسال خودم عروست میکنم ..![]()
.یکی دیگه هم دائم از خاطرات عقد و ازدواجش برام میگه ..هی دلش میخواد شیرینی اون روزهاشو به زود به خورد من بده ...این حضرت حافظ هم که دیگه شده آخر قصه ی ما ...تفال میزنم میگه
مقیم حلقه ی ذکر است دل بدان امید ..........که حلقه ای زسر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداده است و حجله ی بخت ......... چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش و می بیغش ..........کنون بجز دل خوش هیچ در نمی آید
جمیله ایست عروس جهان ولی هشدار .....که این مخدره در عقد کس نمی آید ![]()
بلا بگفتمش که ای ماهرخ چه باشد اگر ...........به یک شکر زتو دلخسته ای بیاساید
بخنده گفت حافظ که خدای را مپسند .......که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید
روحیه ی خوبی ندارم ...خدا میدونه چقدر توی این مدت گریه کردم ...فکر کنم خدا هم از اینکه دختر بودن منو تائید کرده کلی پشیمون شده !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ..اما دارم سعی میکنم زود خودمو جمع و جور کنم ...امتحانم دارم با این حال و روزم شاهکار نمرات مهساست این ترم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...ببخشید اگه کم سراغتون میام ...شرمنده ام اگه کامنت های خصوصی پست قبل بی جواب موند ...و حتی برخی کامنت های عمومی هنوزم تائید نشده .. کم حوصله ام این روزا ..امیدوارم درک کنید ....همچنان بخاطر همه ی توصیه های خوبتون توی پست قبلم ممنون !!!![]()
![]()
مهسا نوشت : این خیلی بده مهسا ...خیلی بده ..که انقدر به روحیه ی شاد . خنده های خودت عادت کردی که وقتی دلت می گیره خودت هم برای خودت غریبه میشی !!!![]()
پ .ن 1 : به خودم چند روزی فرصت دادم ...که بشم همون مهسای دم بخت که با شوخ طبعی هاش و خنده هاش ..مایه ی انرژی خیلی از اطرافیانش بوده !!!![]()
پ .ن 2 : فقط میخوام مکث کنم همین !!
پ .ن 3 : کاش دلش رو نشکسته باشم !!!![]()
پ .ن 4 : خودمونیم ...مهرداد همچین بدم نمی گفتااااا ....روانشناس آینده رو !!!![]()
![]()
پ .ن ۵ : یعنی من بعد از این حریان خواستگاری آمار همتون اومده دستم ...فکر کنم برای ازدواجم اگه یه روزی عروس بشم ..کل جماعت بلاگفا شب عروسیم از نزدیک همدیگه رو ببینن ...من که دعوت میکنم اما ببینم شما هم اینجوری رو حرفتون می مونید که میاید و بزن و بکوب هم به پا می کنید ؟![]()
![]()
دیدمش .
.نه بخاطر خودم ..نه بخاطر مامان و بابا ..فقط به خاطر اصرار خانواده اش ...چی میتونستم بگم ؟؟ ..دلم نمی خواست رو پسر مردم عیب بزارم ...چی رو بهانه کنم وقتی هیچ بهانه ای نیست ؟؟...کدوم شرط رو بزارم وقتی همه رو قبول کردن ؟؟ ...بگم میخوام درس بخونم ؟؟ ..بگم بابا من دانشگاه دارم ؟؟ ..بگم میخوام کار کنم متنفرم از اینکه بمونم خونه و دقایق رو بشمارم ؟؟ ..همه جوره به پام موندن ...همه یه جوری نگام می کنن ...همه باهام حرف میزنن ..حتی مسعود ...واسطه فرستادن اومده میگه :دیگه چی میخوای ؟؟؟ ..خونه ...ماشین ...درآمد کافی .. ..خانواده ی خوب ..بدم میاد ..حالم بهم میخوره از اینکه فکر می کنن من تو فکر خونه و ماشینم ...آخه مگه من قرار زن خونه اش بشم ؟؟؟ ..زن ماشینش بشم ؟؟؟ ...زن جیبش بشم ؟؟؟ ..بدم میاد جلوم پول پول میکنن !!میگم واسه من فقط شخصیت و ایمان طرف مهمه ..اگه آدم هرزه ای بود پولش رو میخوام چیکار ؟؟؟
میگه این هم اخلاق داره هم ایمان !!!...دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ...جالبه بهشون میگم اصلا آمادگی ازدواج رو ندارم ...به هیچ عنوان ..همه جواب میدن تو آمادگیش رو داری خودت نمی خوای باور کنی فک کن همه آمادگی پذیرش یه مسئولیت بزرگ رو توی وجودم می بینن غیر از خودم !!!
این روزها از روزهای دخترونه ام بدم میاد ..این روزها از هرچی حرف ازدواج و عروسی متنفرم ..این روزها انگار از دختر بودنم خسته شدم ...دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی مینا میگه : وای مهسا فکرشو کن تو ابرو برداری ...چقدر تغییر چهره میدی .وقتی با بد اخلاقی صورتمو بر میگردونم و برام میخونه ..مهسا مهسا ابرو کمونی مهسا .. سیاه چشمون چرا نامهربونی مهسا ؟؟؟..دیگه هیچ ذوقی نمی کنم وقتی مامان میگه ..مهسا باورم نمیشه یه روزی دختر کوچولوم عروس بشه .دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی همه میگن انقدر این پسر برا همه عزیزه که براش سنگ تموم میزارن .وقتی همه موقعیتش رو به رخم میکشن .این روزا حتی از تلخ بودن بابا هم خسته شدم ...از غیرت های مهرداد بدم میاد ...از اظهار نظر های مهران خوشم نمیاد ...همه میگن ...مهسا شاید این موقعیت ها توی زندگیت دوباره تکرار نشه ...همه بهم گیر دادن ..فشار خانواده ی اون یه طرف ..فشار اطرافیانم هم یه طرف ..عمو هام..عمه هام ..هربار که می بینمشون میگن ..ایشالا دفعه ی دیگه اومدیم تو رو نبینیم ..خونه ی شوهرت باشی ..چنان دعا می کنن که انگار به قول الهه جذام گرفتیم .مگه من چند سالمه ؟؟..ارتباطم رو محدود کردم ..هرجایی نمیرم ...دوست ندارم یهو یکی بچسبه بهم ...نه اینکه فکر کنید خیلی خوش قیافه ام یا خیلی خوبماااااااا.....روزهام پر شده از دغدغه ...پر شده از استرس ..این روزها به من نمیاد ...چی شد اون روزهای خوب بچگی که توی عروسی این و اون ذوق میکردم ؟؟؟ ...نمی تونم باور کنم یکی پیداش بشه ....بگن این شریک زندگی توئه ...نمی تونم باور کنم یهو کسی بهم علاقه مند بشه ...رو چه حسابی زندگیمو باهاش تقسیم کنم ؟؟؟....اصلا میتونه خوشبختم کنه ؟؟؟ .زندگی زناشویی یه رابطه ی 50-50 هست ..گیرم که من برای خوشبختیش از جونم مایه بزارم اونم به اندازه ی من مایه میزاره ؟؟؟ ..مگه نه اینکه بیشتر استاد هام دائم می گفتن که یک سال بعد از ازدواج تازه می تونی بفهمی طرفت چه اخلاقی داره ..مگه نمی گفتن روزهای اول تو دل همه قند آب میشه ..اگه یه سال بعد از ازدواجم فهمیدم طرفم اون مرد ایده ال من نیست چیکار کنم ؟؟؟..وقتی خواهر هاش با لبخند و مهربونی زل میزنن بهم ..وقتی مامانش ...میگه مهسا و مهدی چقدر بهم میان ..و توی دلش می بینم که چه ذوقی برا تک پسرش کرده ..از خودم بدم میاد ...بیش از 50 روزه که اینجوری میان و تماس میگیرن ..دیگه خودمم شرمنده ام ..اما چی کنم که این دلم لامصب زبون نفهمه ..زبون نفهمه !!!
با مینا رفتم بیرون ...میریم تو پاساژ ..همون جایی که خیلی وقتا با الهه رفتم و خودمو توی لباس عروس هاش...خودمو توی یه شب بیاد ماندی ...شهرام ریتم و آهنگ بندری ..اسپند ...همه جوره تجسم کردم ..آخ که چقدر با الهه خندیدیم وقتی سراغ حلقه ها رفتیم ...حالا وقتی از کنارشون رد می شدیم ..مینا لبخند زیرکانه ای میزد و می گفت چقدر خوشگلن ..منم نگاه چندش آوری میکردم و میگفتم اصلا هم خوشگل نیستن !!! ...مسعود ..سلام نکرده بهم میگه چطوری عروس خانوم ؟؟؟ ..چیزی دم دستم نبود وگرنه نشونه گیری خوبی میکردم !!!
..بد بختی اینجاست این خانواده اش هم چسبیدن بهم !!!![]()
بدم میاد از این روزا ...من این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا بد اخلاقی میکنه ..مهسا احساس میکنه سنگینی یه بار رو تنهایی داره به دوش میکشه ...مهسا کم حوصله شده ..مهسا هر وقت به اون میرسه دلش خون میشه ...مهسا دلواپسه ..مهسا نگرانه ...مهسا گریه میکنه ...این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا خنده هاشو گم کرده ..مهسا یه جوریه ...کاش خدا یه شب خودشو ورای کتاب مقدس و آسمون پر ستاره اش خودشو بهم قرض میداد !!!...نمی تونم اون ذوق و خوشحالی رو توی چهره ی خانواده اش نا دیده بگیرم وقتی مامانش گفت ..مهدی و مهسا ..چه بهم میان .
..با خودم در گیرم همش از خودم می پرسم نکنه جدی جدی دارم عروس میشم ؟؟؟؟![]()
![]()
پ .ن 1 : مامانش ذوق زده میگه : میلاد حضرت فاطمه نامزدیشون باشه ؟؟؟ ...فک کن !!!!![]()
![]()
پ .ن 2 : اینا رو بهت نمیگم ..نمیگم که این روزا خیلی سخته ..نمیگم که فقط خودم موندم و خودم ...نمیگم که یه موقع نکنه از غصه هام غصه ات بگیره ![]()
پ .ن 3 : وقتی همدیگه رو دیدیم ..لبخند عمیقی زد ...شاید جز معدود کسانی بود که پاسخ اون لبخند عمیقش رو با لبخند های همیشگیم ندادم !!!![]()
پ .ن 4 : خدا جونم ...من از این سال 88 میترسم ...ازدواجم هیچ وقت تا این اندازه جدی مطرح نشده بود من رو کمکت حساب باز کردم ...کمکم میکنی مگه نه ؟؟؟![]()
![]()
پ .ن ۵ : هیچ وقت توی زندگیم ..در مقابل کسی تا این اندازه شرمنده نشده بودم !!
پ .ن ۶ : بخاطر همه ی توصیه ها و انتقادات خصوصی و عمومی خوبتون ممنون ...نمیدونم چرا دائم اگه عزیزی توصیه ای بهم میکنه یا اولش یا آخرش می نویسه ..مهسا یه موقع دلخور نشی ...من سعی کردم آدم انتقاد پذیری باشم ...عادت ندارم از هر کسی چیزی به دل بگیرم ..برای.توصیه هاتون بیش از اونکه بخوام دنبال دلخوری و این حرفا باشم ..به این فکر میکنم که یه دوست میتونه انقدر دلسوز باشه که برات وقت بزاره و راهنمایی ها و توصیه هایی کنه ...همتون رو دوست دارم !!!![]()