تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
حکایات مهسای قصه گو....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط مهسا |
 

بعد از ظهر....ساعت ۳

خواهر زاده جانمان که در ۴ سالگی به سر می برد هوس نموده در کنار ما خواب خوش سپری کند.......اصولاْ ما به مانند سایرین علاقه ی آنچنانی به اطفال نداریم خصوصاْ به هنگام خواب چون بر این اعتقادیم که خوابیدن اطفال در نزدمان هیچ خیری جز کابوس دیدن برایمان ندارد.....با این حال ذوق او را لگد مال نکردیم و با منت بسیار او را در رختخوابمان پذیرفتیم.......هنوز سر به بالین نگذاشته بودیم که دستوراتشان صادر شد........

مهسا واسم قصه بگو...... در خاطر مبارک ما نیز هیچ چیز پر رنگتر از حکایت بزبز قندی یافت نشد پس برایش گفتیم.....و بعد هم همان غزل معروف قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونه اش نرسید را سر دادیم و قصه را ختم به خیر کردیم..........او که گویی ما را شهرزاد قصه گو یافته بود دوباره فرمودند:

مهسا یه قصه دیگه هم بگو..........ما که همه ی افکارمان به نزد دیگری بود که برای انجام پروژه به سفر فراخوانده شده بودند.......و حال و حوصله ی قصه گفتن را نداشتیم برای اینکه خود را از شر او رها کنیم سرش را گول مالیدیم و اینگونه پاسخ دادیم که:........عزیزم من شهرزاد قصه گو نیستم من مهسام...دیگه هم قصه نمی گم همون قصه ای رو که برات گفتم رو حالا یه بار دیگه تو تعریف کن ببینم یادش گرفتی یا نه.......و او از برایمان آن قصه را گفت......و سپس پلک هایشان روی هم قرار گرفت و ما نیز با همان خیالات خوابیدیم.........

شب....ساعت ۲

مهسا من می خوام پیش تو بخوابم حال میده.....ما که از کل کل کردن بسیار لذت می بریم پاسخ دادیم: بلا به دور........خوردی خوشت اومده؟؟.....امشب از این خبرا نیست جوجه.......که ایشان نیز فرمودند: اگه نزاری بخوابم فردا که بابام اومد بهش میگم الانم گریه می کنم..........ما: وای نگو ترسیدم.....ببین جوجه من یه بار بهت رو دادم پررو نشو.....هر شب هر شب که نمیشه..........خواهر جانمان که در حال خندیدین بود و همزمان آمار رکیک بودن حرفهایمان را به مادر جان میداد...ندا سر دادند که:.مهسا یه ذره خجالت بکش اینا چیه به پسرم میگی......که ما فرمودیم: خواهر من این پسرت از حال باید یاد بگیره که که هرشب به خودش وعده ی حال کردن نده یا نه؟؟.....از حالا بخواد اینجوری پیش بره بد عادت میشه.............سرانجام با دادن یک چیپس سرکه نمکی به عنوان رشوه او را در رختخوابمان پذیرفتیم......هنوز دقایقی نگذشته بود که بازهم دستوراتشان صادر شد...........مهسا واسم قصه بگو..........ما که عمریست به خلوت شبانه ی خود و تنهایی شب هنگام و افکار و رویاها و گاهی هم خاطراتمان...شاید هم غم ها...عادت کرده ایم و حوصله ی این قصه گویی ها را نداشتیم پاسخ دادیم که: این دفعه نوبت توئه که واسه من قصه بگی...او نیز آن گرگ معروف را مادر شنگول کرد..شنل قرمزی را به پینوکیو شوهر داد......خرس مهربان را متهم به خوردن گوسفندان کرد...و چوپان دروغگو را با حسنی نگو بلا بگو رفیق کرد و کلاغه را هم به خانه اش رسانید خلاصه اسطوره های شهرزاد را در هم آمیخته و حکایتی بس خنده زا به ما تحویل داد به گونه ای که با هر جمله اش قهقهه سر می دادیم و با آن لحن کودکانه اش بسی حالیدیم و بطور ملتمسانه ای نزدش سخن گفتیم که: جوجه یه قصه ی دیگه هم برام میگی؟.........که در کمال نا باوری شنیدیم که:.......فکر کردی من شهرزادم؟.....دیگه هم قصه نمی گم همون قصه ای رو که برات گفتم رو حالا یه بار دیگه تو تعریف کن ببینم یادش گرفتی یا نه؟......

ما که از پاسخ دندان شکن او بسیار شگفت زده شده بودیم و از اینکه او همان پاسخ خودمان را به خودمان تحویل داده بود در حالتی از اغماء به سر می بردیم........پس از اینکه به شیطان بودن کودکان امروز و درس آموزی از آنان ایمان آوردیم....با حالتی از عجز و درماندگی همان قصه را از برایشان برای پس دادن درس بازگو کردیم......و بعد با قیاس دوران کودکی دیروزمان  با دوران کودکان امروز......و ترسیم کردن جامعه ی فردا......سری تکان دادیم و حافظ وار زیر لب گفتیم:

آه اگر از پس امروز بود فردایی.........

پ.ن:  قصه ی ما به سر رسید مهسا  به شوهر نرسید......

از پهلوان قدرتمند زندگی ..........تا.......مرد بزرگ زندگیم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مهسا |

وقتی زانوهام سست میشه...وقتی شونه هام زیر بار مشکلات زندگی میلرزه...وقتی از نامردانی که از مردی فقط شباهت ظاهریشو به ارث بردن هراس پیدا می کنم...وقتی روزگار داره وجودم رو آسیاب می کنه....تنها تجسم پهلوانی های تو باعث میشه بمونم و ادامه بدم...با نوازشهای پدرانه ات بزرگ شدم ...زیر سایه ی مهربونی هات قد کشیدم...همه ی عشقم اون دقایق قبل از خواب توئه که بیام یه ماچ بزرگ ازت بگیرم بعد با همون لبخند دوست داشتنی ات بگی اعتیاد بلای خانمان سوز نیست تو بلای خانمان سوزی بعد همه ی روز مرگی هامون لابه لای خنده هامون گم میشه...اون روز وقتی وارد محل کارت شدم همه گفتن مهسا خوش به حالت که این بابا رو داری قدرشو خیلی بدون بعضی ها هم می گفتن فکر نکنی بابا ی توئه تنها پدرت برای ما هم برادربزرگتر بوده و هم پدری رو در حقمون تموم کرده و من چقدر به وجود نازنینت نازیدم...هنوزم اون لحظه رو فراموش نکردم وقتی مادر بزرگ یواشکی بهت گفت عمر دست خداست هیچ میدونی اگه زبونم لال اتفاقی برات بیفته بیشترین ضربه رو مهسا می خوره؟؟  و تو به دور از چشمهای منو بقیه چه بغضی کردی...وقتی شونه هام رو میگیری و با دستهای مردونه ات فشار میدی و میگی مهسا من امیدم به توئه هراسم میگیره که نکنه امیدت رو نا امید کنم و یا نتونم یکی از هزاران حقی رو که به گردنم داری ادا کنم...اون هایی که پا به بخت شدن میگن صبح توی آغوش همسرت بیدار بشی واسه خودش لذتی داره اما همه ی لذت من اون موقع است که صبح تو بالای سرم برام بخونی : یه دختر دارم شاه نداره.... و با اون آواز از خواب بیدار بشم لذت این لحظه رو به دنیا نمی دم...اگه لطف خدا توی دقیقه ی نود زندگی هم دست منو گرفته واسه اینه که از بچگی یادم دادی از لطفش نا امید نباید شد...مث کودکان عصر سهراب از همون بچگی یادم دادی شاخه ی معرفت به دست داشته باشم...فراموش نمی کنم وقت انتخاب رشته برای دانشگاه وقتی اون مشاور گفت چه شهری رو برای قبولی در نظر گرفتی ؟ تو سریع گفتی یه جایی همین نزدیکیا ...اون آقا خندید و تو گفتی تحمل دوری این وروجک رو اصلا ندارم و بعد انقدر دعا کردی که آخرش نه در شهر خودم اما یه جایی همون نزدیکیا قبول شدم... و  چشمات چه برقی زد وقتی دیدی روانشناسی قبول شدم گفتی مهسا بخون که تا دکترا باهاتم و من گفتم  پس شوهرم چی ؟ و تو چه قهقهه ای سر دادی.....و من در میان همون قهقهه چه دلی محکم کردم...راستی هیچ دقت کردی وقتی مث بچگی هام خودمو برات لوس می کنم تا نازمو بکشی همه حسرت عشق پدر فرزندیمون رو می خورن؟؟....داشت یادم میرفت بزار از اون موقع بگم وقتی که برای اولین بار واسم خواسنگار اومد...من بچه بودم اما هاله ای از اشک و موجی از نگرانی رو توی چهره ات خوندم اون روز به مامان گفتی من خونه رو بدون مهسا نمی خوام ...به گمانم به خاطر همینه که دم بختی ما طلسم شده ...اما منم به یاد همون روز می خوام بهت بگم : مهسا هم زندگی رو بدون تو با همه ی زیبایی هاش برای لحظاتی  هر چند نا چیز نمی خواد..........روزت مبارک پهلوان قدرتمند زندگیم....سایه ات کم نشه.....

****

مدتها پیش وقتی خواستم واسه این روز بی هیچ غرضی بهت تبریک بگم گفتی ببینید خانوم من نه همسر شما هستم..........نه پدر شما هستم و نه داداش شما....گفتم من عادت دارم این روز رو به خیلی از کسانی که شایسته ی واژه ی مردی هستند تبریک میگم و تو گفتی من لزومی برای تبریک نمی بینم.....یادش بخیر اون روزها چقدر با هم سر جنگ داشتیم......حالا خیلی از چیزها بین ما تغییر کرده...واسه همین امروز ظهر شیطنت رو  لابه لای حرفات می دیدم...ترجیح میدم در مورد تبریک به تو بعداً اینجا بنویسم  و به همین قناعت می کنم که........مهربانم! من امشب به گواهی این آسمان به تو برای مردانگیت تبریک می گویم..به زیبایی گل های سرخ و به سکوت راز باد که می گوید به برگ به تو برای مردانگیت تبریک می گویم...و به وفاداریت و پاکیت و مهربانیت و مردانگیت به تو تبریک می گویم و به اندازه ی اشکهایمان و به اندازه ی نگاههایمان و هر چه ساز است به تو برای مردانگیت تبریک می گویم.......روزت مبارک مرد بزرگ زندگیم... به امید روزی که از بین رفتن فاصله هامون باعث بشه این واژ ه ها رو در میان گرمای آغوشت  و نفس های پر حرارتت و در یک شب رویایی برات بگم........

مناجات های مهسا اندر حوالات سیزده رجب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مهسا |

مناجات های مهسا اندر حوالات سیزده رجب

 

الهی ! همه عمر خود بر باد کردیم و بر تن خود بیداد کردیم همسری برایمان مبعوث کن تا در چنین شب دلش  شاد کنیم...

الهی ! در سر خمار شوهر داریم و در دل اسرار او از برای تو داریم و بر زبان شوهر شوهر داریم اگر جوئیم در چنین شبی رضای او جوئیم و اگر گوئیم ثنای تو به جهت جوئیدن او گوئیم...

الهی ! بنیاد دم بختی ما را خراب کن و باغ امید ما را در پا به بختیمان پر آب کن تا ثمره ای چون شوهر در این شب پرورش دهیم...

الهی ! فرمودی که در دنیا بدان چشم که به توانگران می نگرید به مسکینان نیز نگرید عنایتی کن در چنین شبی به همسرمان نگریم تا توهماتش را تحقق بخشیم...

الهی ! آفریدی رایگان روزی دادی رایگان شوهری برگزین از برایمان رایگان تا او را به قصد خوشی دلش امشب حوری سرشت جلوه دهیم...

الهی! امشب کار ما نه به رنگ است و نه پوست کندن او در چنین شبی فقط عنایتمان از برای اوست...

الهی ! کدام درد از این بیش باشد که مهسا توانگر باشد و او ناتوان رخصتی ده تا در چنین شبی او را از  نا توانی بدر آریم....

الهی ! همسر نداشته ی ما از ما شاد است  و آگاه است که بنده ی در بند ماست این بنده در چنین شبی از برایمان عزیز و آزاد است...

الهی ! از لطف و عنایت خود آگاهم اما در چنین شبی خواست ..خواست اوست من چه خواهم؟؟

الهی !اگر همسر را بخواهیم سوخت دوزخ دیگر باید آلایش او را و اگر او را بخواهیم نواخت امشب بهشتی دیگر باید آسایش او را...

الهی ! نمی کشیم این چراغ افروخته را و نمی سوزانیم این دل سوخته را و امشب نمی رانیم این بنده ی آموخته را...

الهی !چاشنی که به ما داده ای تمام کن و برقی که تا بانیدی بر ما مدام کن و بر ظرافتهایمان دوام کن تا امشب او را از بند هوس رها کنیم...

الهی ! دیده ای که دشمن بین است فگار شود و مهسایی که شوهر بین است امشب یکی در هزار شود...

الهی ! سایر دم بختان  و بدون بختان از روز زن ترسند و مهسا از چنین روزی...

الهی ! اگر شوهر دهی سزای آنم و اگر ندهی به جای آنم ....

الهی ! اگر همسر باید مهسا آن کند که شاید و اگر در چنین شبی تا ابد خود را باید مهسا آن کند که نشاید...

الهی ! اگر امشب تنها حساب با شوهر یافتگان است که من درویشم و اگر با دم بختان شوهر به زبان است من امشب از همه بیشم...

 

او نمی بیند.......و نمی بندد.......و من می بینم و مجبورم که ببندم.....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط مهسا |
 

در یک مکان شلوغ........با خودم و دلتنگی ام درگیرم......نه به نگاه های ناپاک آن جوان کار دارم...نه دلواپس دخترک دستفروشم.........هیچ طمعی هم به بستنی که مادرش برای او خریده بود ندارم............صدایی  مرا به حضور در میان جمعیت فرا می خواند...دلتنگی ام لابه لای خنده هایشان گم می شود.....بر میگردم......فاصله ی اندک ما مرا وادار به باور کردن می کرد...........می شناختمشان.......همان پدر و پسرکی که مدتها پیش اندیشه ی مرا قبل از خواب به بازی  گرفته بودند.......مثل همان روز........می گفتند........می خندیدند.......پدر که نابینا بود اما پسرک با نگاهش از خیره بودن نگاهم می پرسید و من تنها لبخندم را برای پاسخ تحویلش دادم.........بی خیال همه ی آدمیان بودند.......یا پدر می گوید یا پسر می خندد.....یا پسر می گوید یا پدر می خندد..........بر می گردم.......به آنها می اندیشم....که ضربه های آرام دستش را در تنم حس می کنم.......پسرک بود......می پرسید:

خاله خوشگله میشه برام تاریخ انقضای اینو بخونید؟؟.......

من عشق خاله شدن دارم اما خاله صدا زدن هرگز........با این حال از لحن کودکانه اش ذوقم می گیرد....می گویم:

ـ پسر بلا این تا یه ماه دیگه فرصت داره تا اون موقع میتونی به شکمت واسه خوردنش فرصت بدی.......پدر و پسر می خندند......

می پرسم : بلا اسمت چیه ؟؟.........چند سالته؟؟.......امیر حسین........۷ سالمه...

گفتم بلا  بهتره واسه خاطر شکمت هم که شده یادبگیری تاریخ انقضا رو بخونی......باز هم می خندند.....می گوید:.......باشه خاله اما شما هم کم بلاچه نیستینااااااااااااااا.........می خندم یاد او می افتم شیطنتم که گل می کرد بلاچه صدایم می زد........چه بغضم می گیرد......در همان حال.........

....نا خودآگاه چشمم به چهره ی این مرد می افتد.........هیچ غمی از نابینایی در چهره اش هویدا نبود......لبخند حتی لحظه ای از چهر ه اش محو نمی شود......شاید احمقانه باشد........اما نمی دانم چرا........به حالش غبطه خوردم..گر چه میدانستم حسرتها در دلش دارد اما...نه دلواپسی دخترک دست فروش را می دید.......نه نگاه های ناپاک آن جوان........نه غم آن مرد را که به قیمت آلبالو های مغازه خیره شد بود........نه دلواپسی آن زن را که به نسخه اش می نگریست.....نه دلتنگی مرا از چهره ام می خواند.........تنها صدای کودکش را می شنید.......و با آن چه قهقهه ای سر می داد............با خودم می گویم:...........او نمی بیند و نمی بندد......و من می بینم و مجبورم که ببندم.........چه دل خوشی داشت این مرد............یاد سهراب.......می افتم راست می گفت طفلک...........دل خوش سیری چند.............

سواری می آید...........گونه ی امیر حسین را می بوسم و در دل آرزو می کنم.......لحظات شاد را برایشان.........می روم اما باز هم اندیشه ام را به بازی گرفتند............مثل آن شب.......

شما نه اما الاغتون چرا....
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط مهسا |
 

دوست جانمان به ما اصرار ورزید.... برای خرید با او همراه شویم و ما پذیرفتیم

وارد مغازه می شویم......

پسرکی با ابروهای نخ شده....لباس تنگ سبز رنگ.... موهای مجعد به هم چسبیده

و آرایشی مردانه..انگار که تازه عروس است.......

...فروشنده بود........ از دیدن چهره اش حالت تهوع به سراغم می آمد

نه لباسم آنچنانی بود.......نه چهره ام را نقاشی کرده بودم..... نه قصد دلبری داشتم

اما با این حال لبخند کریه اش آزارم میداد.......

به دوست جان می گویم بیا برویم دکانی دیگر.....می پرسد چرا؟؟؟........ گویم این

پسرک حالمان را بد کرده........گفت.....به خاطر من تحمل کن  شاید این جا

متاعم  را یافتم...... و من به احترامش سکوت کردم....

پسرک با دوست جانش در حال گفت و گوست.........چشمش به دنبال من

گوشش به دنبال اوست.......بی اختیار چشمم به الاغی می افتد که در دستانش

بود....مرا به خاطرات کودکی ام می برد.......با مزه بود....... به آن خیره می شوم

به گمانم یک جا کلیدی بود......پسرک بی حیا در همان حال می پرسد:

خانوم چشمتون رو گرفتم؟؟؟؟

من: شما نه اما الاغتون چرا..........

دوستش  به خنده افتاده.........پسرک از حاضر جوابی ام....... مات شده بود.....

فهمیده بود منظورم را..........

از مغازه خارج می شوم و دوست جان به تبعیت از من.......می گوید:

مهسا این کارا چیه می کنی؟.....چرا اینجوری جوابش رو دادی..... داشتم انتخاب می کردمااااااااا

من: پسرک بی حیا داشت با چشمای کثیفش منو می خورد بعد می پرسه چشمتون رو گرفتم؟؟؟

سلولهای عصبی ام به جوش و خروش در آمده بودند...... و دوست جان آرامشان کرد......

دلم نه برای خودم...نه برای مهسا.... فقط برای آن ساده دلی سوخت که روزی با آمالی از آرزوهایش

تو حلقه ی همسری به دستش می کنی و او با همان حلقه به من فخر می فروشد

دلم.....دلم برایش سوخت.......

پ.ن : همش به این فکرم....که اگه اینجوری بودی حسرت انتخاب کردنت رو  به دلت میزاشتم

حتی اگه یکی مث اون دختر ساده دل بخواد به من فخر فروشی کنه........

اندر گمنامی ما..........
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط مهسا |
 

دوستان ......پا به بخت.........دم بخت............ و بدون بخت

احتراماْ.....مستحضر هستید که هنوز چند صباحی از آغاز وبلاگ نویسیمان بیش

نگذشته است!..........همانا..... ما دمادم  .... به مانند این ندید بدید ها کامنتدانی

خود را چک می کنیم........اگر کامنتی داشتیم که موجی ز خوشحالی بر صورتمان نقش

می بندد  و نیشمان تا بنا گوش خودنمایی می کند .....به گونه ای که پدر گمان می برد

که خواستگاری اندر طلب ماست....اما اگر از لطف دوستان بی بهره بودیم .... که ز نامساعدی

بختمان بسیار گله می کنیم و با چهره ای قمر در عقرب  به صورت عقده وار از برای

دوستان کامنت می نهیم ......... گویا بیست کامنتی نصیب پست پنجم ما شد

و ما شعفناک شدیم.......... شعف ما زمانی افزون گشت که آست عزیز وعده ی

لینک شدن ما را داد ..... گر چه هنوز به مرحله ی اجرا نرسیده ....اما موجب شده ذوق

نوشتنمان خشکیده نشود..... امروز صبحگاه...... از خواب برخاستیم و پس از

چک کردن کامنتدانی خود دیدیم که مودی جان در طی پیامی ما  را لینک نموده و ما

بادی به غبغب انداختیم که سرانجام بعد از ANONYMUOS...(ره)....کسی هم ما را به چشم

آورد...این قضایا ما را بر آن داشته که چیزی از قوام الدین حسن کم نداریم.........

القصه....... ما از برای نوشتن اندکی تردید  داشتیم اما سخنان پر گوهر  ANONYMOUS

(ره).... پس از سالها قشر خاکستری مغز ما را وادار به فعالیت کرد......آنگاه که ما اولین

دل نوشته ی خود را راهی دیار وبلاگ نویسان کردیم......هنوز دقایقی نگذشته بود که

۲ کامنتی نصیب تور صیادیمان شدو ما آن لحظه ز شوق در پوست خود نمی گنجیدیم

همان روز..... شباهنگام...... باز هم چک کردیم و مخزنی  کامنتی خصوصی داشتیم

اندر محتویاتش در یافتیم که پسرکی امیر نام ........ به ما با توجه به دم بخت بودنمان

وعده ی خواستگاری داده  بود ..... ما از خواندن حدیثی که بر ما گفته بود به مانند

کبک خرامان قهقهه سر دادیم..... گرچه از آن پسرک هیچ اخباری در دست نیست و

هیچ نشانی از خود بر جای نگذاشته ....اما به هر حال ما  از حدیثش خواندیم

که ناممان بسی جذبه به دنبال دارد.... گرچه در میان سایر نامها گمنام بسر می بریم

حقیقتاْ .... ما دوست نداریم کسی را وادار به لینک کردنمان کنیم..... از اینکه

برای کسب روزی به دیگران وصله باشیم بسی شرم زده می شویم که به قول

ANONYMOUS کبیر(ره)...که درور خدا بر او باد ....... از برای خود باید نوشت

پ.ن:  مهسا آن ساعت  که این نظم پریشان می نوشت

       طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387 توسط مهسا |
 

همه ی ما توی زندگیمون حضور دوستانی رو داشتیم........که گاهی رنگشون پر رنگتر

از  یه دوست میشه......و یادشون بیشتر از سایر یادها توی ذهنمون نقش می بنده

زندگی من هم خالی از این حضور نبوده..........

مدتها پیش توی همچین روزی واسه اولین بار دیدمت.......دیدن چهره ات هیچ وقت

باعث نشد دست نخورده ترین شیشه های دور دست رویاهای دلم رو بلرزونه

حتی ادبیات خاص صحبت کردنت هم چیزی از غرورم کم نکرد............من فقط دیدم

آن مرد در باران آمد......من فقط چترم رو کنار گذاشتم تا با هم خیس شدن رو تجربه کنیم

تجربه ی این بارون از اون دسته تجربه هایی بود که محاله توی زندگیم دوباره تکرار بشه

من نمی دونم اونهایی که چتر به دست زیر بارون میرن تا کی می خوان از زیر بارش

سرنوشتشون فراری باشن؟؟؟؟؟؟؟............من نه کویر بودم...........نه مزرعه ای که تشنه ی

بارش تو باشه............فقط رگه ها ی  خشک یک احساس پر از زمزم تشنگی توی وجودم

بود که تو سیرابش کردی..........نمی خوام بگم قهرمان قصه هام بودی.......فقط توی این

عصری که لحظه به لحظه اش با دروغه...........تو فقط ازم خواستی از لا به لای حضور زرد

همین دروغ ها............صدای گامهای مصمم صداقت رو گوش کنم......ببین  !!!!...........

نمی خوام فکر کنی مهسا از اون قله هایی بود که فتحش کردی......نه عزیز.........فقط

تو بیشتر ازبقیه به صعودش نزدیک شدی............همین.........تو طلائی ترین لحظاتت رو

واسه همین صعود کنار گذاشتی.........خوانده بودی......بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

اما رغبت به خرج دادی  و به نرمی عبور یک قاصدک  از کوچه ی معشوقه گذشتی........

در اوج لطافت اون روح مهربونت ...........آنچنان ساز غرورت رو نواختی که ...............منو در

خلوت به تحسین گفتن وادار کردی.........تو حتی از تبار فرشته های قصه های دور هم نیستی

فقط من هنوزم هم در این خیالم که اون دو تا بال رو از کجا پیدا کردی...............که مردم این

شهر ازش بی نصیب موندن............با این همه نمی دونم چرا اون روز به حضرت حافظ تفال زدم

فرمود:........

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم......بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد.......مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

اگر بر جای من غیر گزیند دوست حاکم اوست........حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

و حافظ نوید این روزها و این خاطرات مشترکمون رو داد........خاطره هایی که باید روی

یه طاقچه گذاشت و از وسط مث یه سیب سرخ قسمت کرد.......هر نیمه جدا اما باهم

به یادگاری نگه داشت..............این تنها قصه ی دیدنت بود.........و باران........و تداعی

یاد حافظ که واسطه شد.......و ماندن و رفتن.............و آمدنی که خاطره شد......

پ.ن:    مهسا بد است حال پریشانی تو ولی

        بر بوی دوست پریشان حالیت نکوست

فتاد در دل مهسا هوای چون تو شهی....
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط مهسا |
 

ما و دوست جانمان

از یک  سال متولد شده ایم...........

او ......... یک بار ازدواج کرد........ با پسرک بسیار با شخصیتی......... که زیبایی چهره  اش

زبان زد رفقا شده بود...........به دلایل نا معلومی از هم جدا شدند..........

او........... دوباره عروس شده ............. با پسرک خوب و پولداری............ که زیبایی

ماشینش.......ما را در حسرت یک بوق زدن گذاشته..........ما که بخیل نیستیم ....اما......

شباهنگام با خود اندیشیدیم..............که این چه حکمتی است............ دوست جانمان

در عرض ۳ سال.........۲  بار لباس عروس بر تن کرده.....

و ما هنوز در  خماری همان یکبارش هم مانده ایم....................

 

چگونه سر به خجالت بر آورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط مهسا |
 

امروز ما امتحان روانشناسی رشد داشتیم.....لامصب هزاران نکته داشت.....

رفتیم به دانشگاه........ صندلیمان را پیدا نمی کردیم.......استاد جان خوشتیپمان

به یاریمان آمد.....او چشمش به دنبال صندلی و ما هم چشممان به دنبال کت و شلوار خوش

دوخت ایشان بود.........سرانجام یافتیم.......و اتراق کردیم..........نگاهی به اطراف کردیم

همانا بهزاد خان در مجاورت ما بود.............سلامی به ما داد و ما پاسخ گفتیم

سوالات توزیع شد....... ما به کار خود مشغول بودیم ........که چشممان به نگاه ملتمسانه ی

بهزاد خان افتاد.....از نگاهش خواندیم که او سخت به ما محتاج است.......ما به شدت دچار

خنده بودیم.................چهره ی پسرک فضول دانشگاه در آن حالت بسی دیدنی بود....

از آنجایی که ما به شدت فداکاریم......تصمیم گرفتیم به او کمک کنیم................پس

از او پرسیدیم کدام سوال نیزه در چشمانت فرو کرده ؟؟؟؟.........ایشان نیز با پررویی تمام

۲ صفحه ی ناقابل را به ما نشان داد...........۲۰ سوالی میشد........چون تستی بود

به دور ار چشمان عقابها( مراقبین) به او پاسخ گفتیم......و ۲ سوالی هم از ایشان طلب کردیم

......بماند که در حین ردوبدل کردن پاسخ ها چقدر خندیدیم............پس از اتمام امتحان

انتظار داشتیم نزد ما بیاید و به سبب ۲۰ پاسخی که به او داده بودیم از ما دست بوسی کند

اما دریغ از یک تشکر.........پس برای اینکه به ایشان درس اخلاق بیاموزیم نزدش رفتیم

و از ایشان تشکر کردیم.........اما ملاحظه کردیم که در کمال وقاحت  به این جمله که خواهش میکنم

انجام وظیفه بود قناعت کرد........ما بسیار عصبناک شدیم.........با خود گفتیم: او را انسان خواهیم کرد

خواستیم همان لحظه او را ضایع کنیم اما دیدیم صلاح نیست در مقابل رفقایش .............

........بازگشتیم نزد دوستان خودمان...... پاسخ ها را با هم مقایسه می کردیم .......که ناگهان

دریافتیم ۲ نوع سوال توزیع شده....و سوالات ما با سوالات ردیف مجاور متفاوت بوده...........

این بدان معنا بود که هرچه پاسخ به بهزاد خان رسانده بودیم  اشتباه بود...........حال ۲ سوال

خودمان به جهنم.......بهزاد خان را با ۲۰ سوال دریاب....اطمینان داشتیم که بهزاد خان هنوز

متوجه نشده......پس فرار را بر قرار ترجیح داده و گریختیم.....اگر چه ما در این میان بی تقصیریم

اما نمی دانیم چرا عذاب وجدان داریم............

پ.ن: آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم..........

کاش ما هم همچون یاران عشق یاری داشتیم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط مهسا |
 

امروز کتابخانه را محلی برای جدل با اعداد و ارقام ریاضی یافتیم

ساعت ۷:۳۰

افروز:...... مهسا دیشب عروسی نسیم بود شوهرش مث پروانه ها دورش می چرخید

من: افروز این جای سلام کردنته؟؟؟

ساعت۹

مینو:........ مهسا پاشو فاطمه اومده عقد کرده پاشو ببینش

من: باشه بزار این تمرین رو حل کنم

مینو:اااااااااااااا........پاشو دیگه.............و ما به ناچار به محضر تازه عروس رفتیم

تبریک می گم ..........امیدوارم خوشبخت بشین

مرسی ایشالا عروسی شما........(البته در حالی که داشت حلقشو میکرد تو چشمم که یعنی ما هم رفتیم).............مهسا باورت نمیشه  وقتی عاقد داشت صیغه ی عقدمون رو می خوند  کلی دعات کردم

من البته در دل......... پروردگارا کارمان به جایی رسیده است که تازه عروس اینگونه دعایمان می کند؟؟؟

من: فاطمه جون من برم مزاحمت نمی شم.........فاطمه: نهههههه کجا؟؟؟ صبر کن می خوام شوهرمو نشونت بدم....... من: اه ه ه ه ه ه ه

ساعت ۱۰:۱۸

مریم : خوب من برم بچه ها......ما: کجا هنوز که زوده.........

آخه شوهرم داره میاد.........می خوام برم خونه مادر شوهرم

ساعت ۱۲:۰۵

مرجان:........بچه ها به نظرتون شوهرم چی بهم هدیه میده ؟؟

ما.....نمی دونیم.......(در دل)......روزی خواهد رسید که ما نیز در فکر هدیه ی آقای همسر باشیم

به گمانم آن روز آخر الزمان خواهد بود........

از اونجایی که به شدت دچار تضعیف روحیه شده بودیم تصمیم گرفتیم برای تقویت روحیه قدم زنان

راهی خانه شویم....که ۲ بانو نیز با ما همراه شدند

اولی: شام خونه مادر شوهرم هستیم....

دومی:...شوهرم گفت واسه شام به خودت زحمت ندی....شام مهمون منی....می خوام یه جشن

۲ نفره با هم داشته باشیم......

بی خیال قدم زدن شدیم و سواری را بر خط ۱۱ ترجیح دادیم

در ماشین نیز مجالی برای تنفس نداشتیم بانویی با ما بود

هر از چند گاهی همراهش بانگ سر میداد

و او به همسرش می گفت:..........عزیزم نکنه بری واسه من هدیه گرون قیمت بگیری

پ.ن: بی انصاف ها این مردم شهر اندکی رعایت حال ما را هم نکردند

ما بسی اندوه در دل داریم

کاش ما هم همچون یاران عشق یاری داشتیم.....

رتبت دانش مهسا به فلک بر شده بود
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط مهسا |
 

ما امتحان ریاضی داریم....

ساعتهاست که در حال نبرد با فرمولهای ریاضی و دست و پنجه نرم کردن با مسائل هستیم

و به این دلخوشیم که تا دیر هنگام می توانیم ۳ فصل را به اتمام برسانیم

در همین افکاریم که ناگهان متوجه میشویم از اقبال بلندمان ماشین حساب مهندسیمان

از پای در آمده........ به ناچار از مغز تمام اتوماتیک خودمان بهره می جوییم ...... در عرض

چند دقیقه فرمولی راهی مساله کرده و به نبرد اعداد می رویم.....

و به خیالمان چه ریاضیدانی هستیم !!! دقایقی بعد با یک مقایسه در یافتیم  که پاسخ ما با پاسخ

استاد جانمان یکی نیست ..... و فریاد بر می آوریم... پدر به نزدمان می آید تا احوال دگرگون شده ی

ما را جویا شود..... ما برای ایشان از شکستمان در نبرد با اعداد سخن گفتیم......پدر اندکی

تامل کرد.....و سپس آهی بر آورد و به حال دختر دانشجو اش تاسف خورد که از حل درست یک

تقسیم اعشاری باز مانده است.........

و ما به شدت نزد پدر سر افکنده و شرمنده می شویم.....

پ .ن : خدایا ماشین حساب را از ما مگیر که سخت بدان محتاجیم.....

حکایت ما با این ریاضی حکایت همان مار است و پونه......

 

حرفی از آغاز است...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387 توسط مهسا |
 

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین... به احترام حرفهای نگفته به احترام روزهای تنهایی

به احترام روزهایی که با وجود دلواپسیشون برام عزیزن....

راستش اولش نخواستم شروع به نوشتن کنم تردید داشتم انگار عادت کرده بودم همه وجودم رو

لا به لای دفتر خاطراتم خالی کنم.....آخه توی دفتر خاطرات تنها مخاطبم خودم هستم و خدایی

که به قول سهراب: در همین نزدیکیست !!! ... اینها باعث میشد در مورد نوشتنم تردید کنم اما

توی همین دنیای مجازی دل نوشته های کسانی رو  دیدم که فارغ از هرگونه خجالتی..ترسی

تردیدی...بدون اینکه به فکر سود و منفعتی باشند....در همین فضا اتراق کرده بودند و بار تحملاتشون

رو بر روی شانه های واژه ها گذاشته بودند تا کمی خستگی از تنشون بیرون بره.....بعضی وقتا همین

آدمها انقدر انرژی داشتند که منم از نوشته هاشون انرژی گرفتم اما هر از چند گاهی هم روزگار گل

وجودشون رو در برابر بادهای پاییزی قرار میداد و اون موقع انقدر کم حوصله میشن که همه ی حرفهاشون

رو توی تارو پود غزلهای حافظ گم می کنن.....اون وقت با غصه هاشون غصه ام میگیره......شاید بهتره

بگم یه جورایی باهاشون زندگی می کنم....اینجا رو واسه این دوست دارم که هر کسی به دور از

هر گونه نقاب و چهره پردازی فقط خودشه ....گاهی وقتا فکر می کنم اینجا همه لحنی فریاد گونه

دارن.....دیشب توی همین دنیای مجازی یه عزیزی به من گفت واسه خودت بنویس.....حرفش باعث

شد همه ی تردید ها رو بزارم لب طاقچه ی عادت دوران کودکی و مث همین آدمها بنویسم...ناگفته هایی

رو میگم که زبان جرات بیانش رو نداشت.....احساساتی رو می گم که باید با آهی سرد و یک جرعه آب

خاموششون کنم تا مبادا توی آتشفشان وجودم فوران کنن....نوشته هایی پر از رنگ اعتماد به خاطر

بی اعتمادی روزگارم.....اینجا مث یه دفتر نیست که بخوام سطر سطر اون رو به شیوه ی کودکانه ی

دیروزم نقاشی کنم...اینجا فصل ها داره...گاهی زمستونه و ریزش باران و سفیدی برف...گاهی خزان

و خش خش برگهای عمرم که نمی دونم زیر پای چه کسانی نقش بر زمین میشن...گاهی هم تابستونه

و گرما و تابش خورشید که شعله به جون آدم میزنه و عطشی که با یه جرعه آب باید فروکش کنه

و شاید هم اگر لطف ایزد همراهم بود همیشه بهار باشه و زندگی ... و شوق زیستن........

من اعتقاد دارم که آدم باید از دل بنویسه و به نوشته هاش ایمان داشته باشه و گرنه نوشتن

جز رقص واژه ها چیز دیگه ای نیست....سعی می کنم نوشته هام همه از دل  باشه

امیدوارم لاجرم بر دل بشینه......

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران