تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
طلب من ودعای دیگری...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط مهسا |

 

داشتم به مینا می گفتم من که الان نمی تونم خودم رو برسونم به دانشگاه این آخرین فرصت منه ببین میتونی کاری کنی؟؟؟......مینا می گفت: مهسا جور نمیشه ...اینا موافقت نمی کنند...گفتم برو با آقای (R)صحبت کن...شاید به نتیجه رسیدیم و قطع کردم...از اینکه برای کوچکتریم مسائل زندگیم در مقابل عوامل ویرانگر تسلیم بشم همیشه تنفر داشتم.شاید بیشتر از بقیه آدما..این موضوع عذابم میداد...در تب و تاب بودم...سرم رو گذاشتم روی فرمان ماشین...چشمام رو بستم...و تلاش کردم آرامش از دست رفته ام رو بدست بیارم...خیلی زود با صدای بوق ماشین ها تلاش هام به بیهودگی کشید... یکی در مقابل سرعت بیش از حدش سیرابی لقب می گرفت و اون یکی هم _____ بگذریم...در اوج تاسفی که نثارشون میکردم خنده ام گرفته بود...یه خانوم سالخورده..با نفس های تندش مث من نظاره گر جو مودبانه ی حاکم بین ماشین ها بود...توجه منو جلب میکنه..تا حدودی از مشغله ی ذهنیم فاصله میگیرم..با کلی خرید به زحمت داره قدم بر میداره..چشمام هر قدمش رو میشماره..یه جایی شمارش چشمام متوقف میشه و خانومه  نشست زمین...نیازی به دقت هم نبود به سختی نفس می کشید عطش تشنگی از لابه لای چین و چروک های چهره اش کاملا هویدا بود..یه نگاهی به بطری آب یخ کنارم میکنم و دلم طاقت نمیاره..بطری به دست میرم به طرفش.. ...احساس می کنم انقدر عطش تشنگی داره که نخورده از دیدن بطری آب یخ سیراب شده....براش آب می ریزم....تشنگیش که رفع میشه...میگه :

السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک.....

اینو میگه و همون لحظه احساس می کنم یه حس غریب داره پا میزاره رو حریر نازک احساساتم...

 

ازم تشکر می کنه....دعام میکنه میگه....الهی  نوشیدن آب زمزم نصیبت بشه....توی دلم گفتم چه دعای قشنگی ...نوشیدن آب زمزم..می پرسم ..مسیرتون کجاست؟ میگه : عزیزم مزاحمت نمی شم..کمکش میکنم تا بلند بشه...میگم با هم می ریم..گفت آخه خونه ما همین یکی دو کوچه پایینتره..گفتم : پس لااقل اجازه بدید تا کمکتون کنم..قبول میکنه...خرید هاشو میگیرم دستم و به احترامش قدم هامو آهسته تر بر میدارم تا نکنه حسرت روزهای جوونیش رو به دلش بزارم..برام حرف میزنه..از فرسودگی زانوهایی میگه که حتی مجال رسیدن به دو کوچه پایین تر رو بهش ندادن...از حاج آقای خدا بیامرزی که تا زنده بود زحمت خرید کردن واسه خونه رو به دوش می کشید..صداها رو می شنیدم و در همون حال نمی شنیدم...تمام افکارم به دانشگاه ختم می شد به اینکه مینا میتونست کاری کنه یا نه؟..هر از چند گاهی واسه اینکه خانومه مطمئن بشه شنونده و همدم خوبی هستم سرم رو به نشانه ی تاکید بالا و پایین میکردم که یعنی آره دارم گوش میدم...خیلی زود رسیدیم..ازم تشکر میکنه میگه شرمنده اش کردم...و منم از رد کردن خواهش های مکررش برای رفتن به خونه اش شرمنده اش میشم..صدای ملکوتی اذان زیر سقف آسمون پخش میشه

ازش خدا حافظی میکنم..و دل میدم به نوای اذان و از ته دل از خدا برای دغدغه ی امروزم طلب کمک میکنم...صدای خانومه هنوزم داره توی کوچه می پیچه داشت دعام میکرد ..می گفت : الهی به این وقت مقدس اذان هر چی از خدا می طلبی بهت بده...انگار وقتی سرمو گرفته بودم رو به آسمون رد نگاهم رو خونده بود...در همون حال گوشیم زنگ میخوره....مینا میگه : مژده بده مهسا...با در خواستت موافقت شد...می خنده ام ...با خودم میگم حالا نمی شد پا به بخت شدنت رو طلب میکردی؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن۱: ژنرال بزرگ...مهسا به فدای همه ی لطف هایت که میدانم بی پاسخ مانده..عنایتی فرما..قدرتی بر ما عطا کن تا توانایی داشتن کنترلی نا محسوس بر روی خنده هایمان داشته باشیم...چرا که در صورت عطا نکردن از سوی دوستان و خانواده برگ جریمه می خوریم و با اعمال مجازات رو به رو خواهیم شد که شاید منجر به ترک خانه و کاشانه گردد....اندکی به این دم بختی ما بنگرید...از خانه ی شوهر که خبری نیست غیر از خانه ی پدری هم که خانه ای نداریم ........داریم؟؟؟؟

 

پ.ن۲:  میگم: برای خودت تنها سفارش سوغاتی دادی یا منم شریکم؟؟....میگه : رووم سیاه..نمی شد واسه شما سفارش بدم....خودم هر چی بخوای واست می گیرم..میگم : حالا میدونی من 100 سال هم که به چیزی احتیاج داشته باشم نمیگم........اینو میگی؟؟؟؟.....میگه : تو بگو 1000 سال کیه که بخره؟؟؟؟....و صدای قهقهه ای که بلند می شود...

 

پ.ن ۳:  دلم بارون میخواد....

 

اندکی صبر سحر نزدیک است...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط مهسا |

بسم رب المهدی ...

 

بسیار نوشتم از برای این شب....از دلتنگی هایم... از مسافرم که قرار بود و بیاید و نیامد...و امشب لاجرم این دل هم انتظار آمدن تو را میکشد و هم مسافرش را...از بغض ها مانده در گلو نوشتم....از دل شکستن های آدمک چوبی های این شهر...از آن لحظاتی که تنهایی در این تن غوغا میکند...از سکوت خفته ای که گاه می اندیشم احاطه ام کرده...از هق هق گریه های نیمه شب...از همه ی درد و دلهایی که آخر شب یا به سجاده ی نماز ختم میشود و یا به حافظ و غزلهایش...از آن لحظاتی که نه دستی بود که نوازشم کند نه آغوشی که حرارتش  قندیل های بلورین غمهایم را ذوب کند...از آن لحظاتی که فاصله ها پنجه در وجود مهسا می اندازد و پریشان حالش می کند...حتی از آن دخترک گل فروش سر چهار راه هم گفتم که وقتی فصل گل نرگس میشود به جای آنکه او به دنبالم بدود من به دنبالش قدم هایم را تندتر میکنم....از ضریح مقدس امام رضا گفتم که امسال نبود تا برایم آبرو داری کند و از کنج دنج مسجد جمکران که در حسرتش ماندم و نبود تا گواه خلوت من و تو باشد....گله ای نیست حتما من بی لیاقت بودم.....از آرزوهایم گفتم از عهدی که بین من و ژنرال بزرگ است و فاصله هایی که آرزو دارم روزی تبدیل به نفس شوند...از آن یوسف گمگشته ای که حافظ نویدش را میدهد و من به خیال باطلش می خندم...از چهار سالی که من پا به پای هر لحظه اش عمری بر باد میدهم و آخرش هم میدانم پوچی می شود که از آن لبریز میشوم...از دلی میگویم که مردانه گفت یا به سرمنزل مقصود خواهم  رسید و یا خدا را گواه میگیرم که از میان همه ی نعمتهایش تنهایی را برگزینم و فکر نکرد که این دختر دم بخت آرزو که نه اما دوست دارد روزی پا به بخت شود...از دورترین نزدیکم که آرزو دارم که از آن دستِ آدمهایی باشد که در کوچه ی خوشبختی ازدحام می کنند و هر لحظه اش شادی بخش لحظه ی دیگرش باشد.و اینکه در نگاه حضرت دوست باقی بمانم که عزیز دوست بودن بهتر از هر عزتیست..و حتی گفتم که عمریست زیر دین ناز نگاهت لحظاتم را گره میزنم..... با همه ی شرمندگی هایم  تو را گواه میگیرم که از جان و دل مقیم توام ....من زائر چشمان پر فروغت هستم و دخیل بسته ی نگاه سبزت .....راستی این را هم گفتم که من از میان همه ی نام هایت (( لطیف )) را دوست تر می دارم چرا که از کوچه ی معشوقی همچون تو لطیف گونه بارها گذشتم و هیچ خبری هم از دیواری که حافظ از سر شکستنش بر حذرم می داشت نبود...من مدتهاست که به چشمان سحر خیزم وعده داده ام که سحر نزدیک است....بسیار نوشتم .همه ی دلتنگی هایم را از برای مسیح الزمان...نوشته ام به دلم نشست....از دل بر آمده بود و یقین داشتم بر دل می نشیند اما هرچه کردم آن دل نوشته ام را اینجا بگذارم نشد....انگار عادت کرده ام که همه ی هم و غمم لابه لای سفیدی برگه های سالنامه گم شود...هرچه کردم لامصب این دل راضی نشد انگار برایم عادت شده که ماجرای دل خون گشته نگویم با کس....و من امشب برای میلادت به همین قناعت میکنم که :

 

آرزو میکنم آمدنت را خواب ببینم

صدای قدمهایت در کوچه پس کوچه های ذهنم بپیچد

و تمام زندگیم از شوق حضورت لبریز شود

آنقدر دیر کرده ای که حالا آرزوهای من فقط در خواب سبز می شوند

گاهی برای تعبیر خواب های من دعا کن...

 

پ .ن 1: و قتی امروز گفت برات فیلم و عکس  فرستادم ایمیل هاتو چک کن ...تازه باورم شد که گفته بود این دوشنبه نمیام.....و چه بغضم گرفت

 

پ.ن2 :  خوشم میاددد دد توی ناز کشیدن هیچی کم نداره....و چقدررررررررر خوشحالم وقتی برای هر کاری به جای اینکه تیز روی کنه  اگه شده ساعتها وقت میزاره تا منطقی توضیح بده و چه لذتی بردم وقتی اون شب با وجود همه ی غم هایی که از دوری مطمئنم توی دل جفتمون بود بی خیال اشک ها و دلداری های ظهر بازم خندیدیم....و شادی رو از هم دریغ نکردیم

 

پ.ن 3 : تازگیها از هرچی  واژه مثل پتروشیمی ....نفت ..گاز...مهندسی.و... پروژه است....حالم بهم میخوره

 

پ.ن 4 :  دیروز غم نبود صبا رو توی لینک هام جا دادم و امروز خاطره.....

تضمین خوشبختیم....
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط مهسا |

 

سه شنبه شب..... عروسی  دختر عمه ام.........مریم

 

توی تالار همه فقط به فکر رقص و خودنمایی هستن......یکی لباسش رو واسه خودنمایی انتخاب کرده

دیگری طرز آرایشش رو.....اون یکی به دروغ از زندگیش تعریف میده......یکی دیگه هم  داره  با چشمای زشتش جویدن ملت رو زیر دندوناش حس می کنه و تلاش میکنه  یه عیب و ایرادی از مهمون ها  پیدا کنه تا سوژه ای واسه خنده ی افرادی مث خودش پیدا  بشه...عمه با چشماش مریم رو نگاه میکنه....بعد با همون چشمها اشک می ریزه....شوق دیدن مریم توی لباس عروس دل مادر بزرگ رو هم لرزونده...منم اونجا با بند کفشهام درگیرم  و دارم  به خودم لعنت میفرستم به خودم میگم تویی که حوصله نداری 2 بند رو ببندی غلط کردی رفتی کفش گرفتی که تا  زانو بند بخوره....سرم رو که بردم بالا..نگاه منو مریم به هم گره میخوره....چشمام خیره میشه بهش.....انگار یادش رفته....امشب شب عروسیشه...لباس عروس تنشه....یه دسته گل توی دستاشه......یه همراه همیشگی کنارش نشسته......با یه نگاه عمیق.....خیلی راحت میتونستی عمق نگرانی و غمی که تو چشماش بود رو بخونی...گره نگاه هامون هنوزم باز نشده.....اشاره میکنه  که برم پیشش میرم  میگم :  کشتی عروسیت غرق شده ...اینجوری قیافه گرفتی؟؟؟

میخنده میگه: مهسا.....میترسم.....

گفتم : خوب همه دخترا شبه عروسیشون میترسن

گفت : نه منظورم اینه که استرس دارم

گفتم:  پس می خواستی نداشته باشی؟؟؟ باره اولته...

میخنده میگه : مهسا دارم جدی میگم.......

میدونستم منظورش چیه ..اما اینجوری گفتم افکارش رو سوق بدم توی حاشیه....میدونستم یه غم بزرگ داره.....میدونستم توی شب عروسیش به جای اینکه مهمون ها از شوهر امروزش حرف بزنند...........از مرد دیروزش حرف میزنند که 11 ماهی به عقدش در اومده بود.....میدونستم به جای اینکه لحظات خوش عروسیشو به ذهن بسپارن.... لحظات طلاقش رو توی ذهن یاد آوری میکردن........میدونستم به جای اینکه از آرایش امشبش حرف بزنند از آرایش جشن  عقد  قبلیش تعریف میکردن....به جای اینکه از  محبت خواهر شوهر های امروزش حرف بزنند.....بد جنسی ها مادر شوهر گذشته اش رو موضوع بحث کرده بودند...به جای اینکه از موقعیت کاری شوهر امروزش حرف بزنند از شوهر گذشته اش حرف میزدند که حق کار کردن رو ازش گرفت..به جای اینکه تلاش های شوهر امروزش رو واسه ادامه تحصیلش در نظر بگیرن از شوهر گذشته اش میگفتن که با وجود همه ی قولهاش یه هفته بعد از عقد اولین محدودیتش رو ادامه تحصیل اعلام کرد.......به خوبی درک میکردم که شنیدن این حرفها اونم شب عروسی خیلی دردناک ِ......با این حال بهش گفتم : امشب قشنگترین شبه زندگیته......می خوای حرمت این شب رو با حرفهای این مردم بشکنی؟؟؟

اشک توی چشمای سیاهش جمع شد.....گفتم : گریه کنی ..من میدونم و تو...بغض رو توی گلوش جمع و جور کرد.... و گفت : کاش فقط اینا بود...مهسا میترسم..........از اینکه  این ازدواج هم مث قبلی.....با شیرینی شروع بشه و با تلخی تموم...دوباره اون لحظات نکبتی رو تکرار کنم...... آرومش میکنم.....بهش دلداری میدم.....بهش اطمینان میدم که گرچه روزهای گذشته براش تلخ بوده اما با تجربه اش .....شیرینی روزهای آینده رو مزه مزه میکنه..به هر حال باید به نوعی کمکش میکردم تا آرامشش رو حفظ کنه...وقتی مطمئن شدم آروم شده...بر گشتم...چند ساعت بعد....پایان مراسمه.. میرم بهش تبریک میگم....گرمای آغوشش رو حس می کنم....یه ماچ آب دار بهم میده.......میگه : مهسا...امشب شب عروسیمه میگن آرزوهای عروس و دواماد برآورده میشه....من توی همین شب آرزو میکنم....سال آینده همین موقع جشن عروسی تو باشه....مجالی برای تشکر بهم نمیده....میگه : مهسا.....منم مجالی برای حرف زدن بهش نمیدم ....نگفته : میدونم چی می خواد بگه:......گفتم: مریم من مطمئنم خوشبخت میشی...مراسم با بوسه و گفتن جمله هایی مث : مهسا جان ایشالا عروسی شما  خاتمه پیدا می کنه...بر میگردیم خونه...اما همه ی افکارم با مریم درگیره..هیچ وقت به یاد ندارم شب عروسی کسی اینجوری خوشبختیشو از خدا طلب کرده باشم ...بجز من خیلی از نزدیکان مریم وعده ی خوشبختی و روزهای شیرین رو بهش  میدن...اما من با خودم میگم یادمه  توی مراسم جشن عقد قبلیش هم خیلی ها اطمینان خوشبختی رو بهش دادند.....اون مرد گذشته اش  وقتی داشت حلقه توی  دستش میکرد تعهد داد که توی غم و شادی....گریه و خنده باهاش شریکه... و خوشبختیشو تضمین کرد.....اما همه ی اینا واسه همون لحظه بود....نه شریک لحظه هاش شد...نه پای تعهدش موند..... نه اون تضمینی که برای خوشبختی داده بود........سرم رو میگیرم رو به آسمون میگم : خدایا من تضمین هیچ کس رو بجز تو برای خوشبختیم.....نمی پذیرم.......

 

پ.ن ۱: دوست جونم الان اس ام اس داد که : دوستات ( عاطفه و بقیه....) واسه تابستون برای اینکه حوصله شون سَر نره رفتن کلاس....میدونی کلاس چی؟؟؟...آموزش های قبل از ازدواج....خاک بر سر من و تو کنند که فقط کتاب روانشناسی و زبان می خونیم...( لازم به ذکر است که رفقای کلاس رفته همگی در تجرد به سر می برند...اعتماد به نفسشان ما را به تحسین وا داشت گویا بسیار امید دارند که شوهر به نام می شوند)

 

پ.ن۲: میگم...امشب میریم عروسی دختر عمه ام جور نمیشه با هم صحبت کنیم...میگه :إإإإإإإ...مبارکهههه از لحن صحبتش خنده ام میگیره...اونم می خنده...داشتم میگفتم  امشب ـــــــــ گفت : مهسا دوست دارم تک باشی...اما مشتری جمع نکنی....میگم : نه بابا از این خبرا نیست و می خندم...چند ساعت بعد توی مراسم عروسی یکی داره در مورد من از عمه پُرس و جو میکنه....یاد حرفش افتادم ....انگار به دلش وحی شده بود...گفته بود: مشتری جمع نکنی....

 

پ.ن۳: به احتمال ۸۰٪ دوشنبه...به احتمال ۱٪ پنج شنبه.... و به احتمال ۹٪ یکی دیگه از روزهای هفته میاد تهران...به اندازه ی ۴۳ روز برای هم حرف داریم که فقط ۲ هفته برای گفتنش فرصت هست....شمارش معکوس رو واسه اومدنش شروع کردم.....خوشحالم...

 

 

 

سوپرمن کودکیم داماد شد...
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط مهسا |

یادمه بچه که بودم......وقتی بابا برام دوچرخه گرفت.......با یه عالمه ذوق و شوق رفتم توی کوچه واسه دوچرخه سواری.....توی همون ذوق و شوق خوردم زمین از یه فاصله ی خیلی دور تند تند می دوید و خودشو به من رسوند و اشکامو پاک کرد......بعد مامان رو صدا کرد.... بعد مامان هم با کلی دعوا که چرا بی اجازه رفتم توی کوچه منو برد خونه.....از فرداش وقتی دوباره منو با دوچرخه ام دید چشم ازم بر نمی داشت که نکنه دوباره بخورم زمین.........یکم بزرگتر شدم و رفتم مدرسه.......مدرسه تقریباً نزدیک خونمون بود........ اما برای رفت و آمد باید از خیابان شلوغ و پر رفت و آمد عبور میکردم......اون موقع ها اون هم هم شیفت من بود..... بعضی روزا که با هم از خونه خارج میشدیم...دستمو می گرفت توی دستاش... و برای عبور از خیابان همراهیم می کرد......تا ترس بر خورد با یه ماشین پر سرعت رو کمتر تجربه کنم....مدتها گذشت وارد دوره ی راهنمایی شدم.... یه روز که از مدرسه بر میگشتم....... هر چی زنگ خونه رو زدم کسی در رو باز نمی کرد.....کلید هم نداشتم.....اون روز وقتی منو در خونه دید که منتظر اومدن یکی از اعضای خانواده ام هستم...... اصرار کرد...... برم خونشون اما من نپذیرفتم .... و از اون بیچاره خواستم از دیوار بره بالا....بره توی حیاط و در رو برام باز کنه..... و اون طفلکی با چه حالتی از دیوار و لوله ی گاز کشید بالا.......مدتها گذشت....... یه روز وقتی داشت در خونشون رو قفل میکرد ....... منو دید که با یه شلوارک صورتی از خونه زدم بیرون..... رنگ پریده... پریدم جلوش گفتم....یه چیزی جرقه زد...برقا رفت.... کسی خونه نیست......حالا چیکارش کنم؟؟....... گفت بریم ببینم چی شده رفت و دید برقا جو  گیر شدن..... یه برقکار ماهر خبر کرد ..... و خودش هم شد سایه ی بالا سر برقکار تا نکنه  از تنهایی من استفاده کنه..... بابا اومد...... چقدر ازش تشکر کرد.......مدتی بعد....وقتی اون روز صبح خونمون دزد اومد و صدای جیغ و  فریاد منو مامان رفت بالا اولین کسی بود که پرید خونمون.......و ملت رو خبر کرد...... بابا بازم ازش تشکر کرد........یه مدت توی ذهنم شده بود سوپر من................با مامانش 2 ساعت قبل از اینکه فوت کنه ....کلی حرف زده بودیم.........کلی کتاب دستم بود و مامانش کمکم کرد تا اونا رو ببرم خونه.........و 2 ساعت بد چشماشو واسه همیشه بست.......چه تاثیره بدی رووم گذاشت.......اون فقط 2 ساعت با مرگ فاصله داشت .....و داشت با من قدم میزد......اون شب به دور از هر گونه غروری در مقابل منو بقیه........مث ابر بهار گریه میکرد........و من پا به پاش چه اشکی ریختم.........هنوز هم ضجه زدن هاش توی گوشمه.......اون شب تمام محله ی با صفای ما برای اولین بار رنگ ماتم به خودش گرفت......اون روزهای تلخ گذشت.......و من به دنبال هر کدومشون بزرگتر میشدم......تا اونجا که وقتی از دبیرستان بر میگشتم..... یه جوری جلوی دید دوستاش رو می گرفت تا نتونن منو دید بزنن.......دیگه مث قبلاً با هم راحت نبودیم.......حالا اون واسه خودش مردی شده بود........دیگه نمی تونست دستامو توی دستش بگیره و از خیابان ردم کنه......یا مواظبم باشه تا از دوچرخه نیفتم........دیگه توی محله.....وقتی همدیگه رو می دیدیم اون سرش رو مینداخت پایین .........منم آروم جواب سلامش رو میدادم....یادمه اون روز وقتی باباش پرسید دانشگاه چی شد؟؟.....گفتم قبول شدم.......یواشکی لبخندی زد و در خونه رو باز کرد......یه مدت بعد.....خواهر بزرگش با اینکه خوب می دونست بین خانواده ی ما و اونها اختلاف زیاد هست اما منو از مامان خواستگاری کرد........و مامان زحمت بیان پاسخ منفی منو به دوش کشید....از اون روز بیشتر ازش خجالت می کشیدم.......دیگه هر وقت همدیگه رو جلو در خونه می دیدیم.....زود در رو باز میکردیم و سریع می بستیم.......گاهی وقتا خودمون رو به کوچه ی علی چپ میزدیم که یعنی همدیگه رو ندیدیم........یه مدت بعد خوردن شیرینی نامزدیش رو همه ی  همسایه ها تجربه کردن......اولین دیدارمون بعد از نامزدیش موقع رد شدن از همون خیابان اصلی بود که روزی اون منو برای رد شدن ازش همراهی میکرد.......اون روز بهش تبریک گفتم و اونم عروس شدن منو آرزو کرد........حالا   4 شنبه شب بابا ...با کمک چند تا از همسایه ها به  جبران لطف هاش همه ی محله رو چراغونی کردن......حالا   4 شنبه شب به جای اینکه از دیوار خونه بیاد بالا زنگ خونه رو زد... وقتی در خونه رو از روش باز کردم بهم گفت: دارن حنای منو خیس می کنن کجای دنیا خواهر دوماد موقع خیس کردن حنای داداشش نشسته توی خونه؟؟؟......گفت این یکی دو روزه زحمت هامون افتاده گردن شما........ایشالا برای عروسیت خودم جبران می کنم.........و چه قندی توی دلم من آب شد.....داشتم با خودم فکر میکردم......که حنابندونش 18 حنابندونیه از محله که مراسمش توی خونه ی ما برگزار میشه..........که یهو یه صدای مردونه گفت.........این مهساست؟؟؟...........نگاهم که به طرفش رفت...گفت ماشالا چقدر بزرگ شدی.......یعنی تو همون دختر کوچولوی خودمونی؟؟......چقدر چهره ات تغییر کرده......رویا باید تو رو ببینه......برادرش بود......بعد از سالها منو دیده بود.......اینجا زندگی نمی کرد.......وقتی جلو ملت اینجوری می گفت بد جوری خجالت کشیدم.......بابا می خندید.......بقیه هم لبخند به لب به دختر کوچولویی که حالا  بزرگ شده بود نگاه می کردن........و رویا خانوم...وقتی از در وارد شد هلهله ای به پا کرد........گفت با این حساب حنابندون بعدی.......حنابندونه توئه........صورتمو غرق بوسه کرد....و بهش گفت کشتی دختر مردمو انگار یادتون رفت حنابندونه منه.... حالا دلواپس حنابندونه خودش بود......و همه دوباره مشغول به کار شدند...یکی میز و صندلی می چید........ اون یکی هنوز با چراغ ها در گیر بود.......یکی دیگه اورگ را تنظیم می کرد.......دیگری صداش رو امتحان می کرد.......گاهی  هم با گیتار و بقیه آلات موسیقی که دم دستش بود کار میکرد........شب که پرده ی سیاهشو کشید......... صدای بزن و بکوب از خونمون بلند شده بود.........دست های همه برای رقص بندری توی هوا می لرزید.......و چه حالی می داد.....حالا اون خواننده داشت حنا حنا رو می خوند........بس که با حنا رقصیده بودند....گلهای روش نا مرتب شده بود..... و شهرزاد داد دست من و با هم مرتبشون کردیم.......غرق گلها بودم........که کلی نقل و سکه های طلایی رنگ رو ریختن رو سرم........ و با جیغ و سوت و دست زدن ........حنابندون منو از خدا خواستند.......ومن که تا بناگوش سرخ شده بودم....... در دل چه آمینی گفتم...........از اون حنابندونهایی بود که آدم ازش سیر نمی شد......عروس خانوم با اون تن نحیفش......یه گوشه مونده بود......به بقیه نگاه می کرد.....بقیه هم که انقدر غرق رقص و پایکوبی و اجرای مراسم بودند که تنها کسی که توی ذهنشون نبود عروس بود....با خودم  گفتم اگه امشب حنابندون من بود تا حالا اون وسط خودمو کشته بودم بس که می رقصیدم...بی خیال همه ی  دغدغه ها ......با شوهرم چه حالی می کردیم...غرق رویا ها و خیال پردازی ها و آرزو های دور و دراز بودم.......که  خواهراش سریع یه  تکه پارچه ی سبز با کلی پولک و ملیله دوزی دادند دستم و به زور انداختن وسط .....من که اصلاً رووم نمی شد  گفتم من نمی تونم برقصم.......که مینا دوستم از اون طرف داد زد داره دروغ میگه..........کمی بعد منو مینا همراه بقیه دستمال به دست بابقیه همراه شدیم........چه حالی داد.......وقتی دوماد اومد وسط ما کشیدیم کنار......که به طعنه گفت حالا که من اومدم  همه رفتن کنار؟؟.....وقتی داشتن دستمال بندهای حنابندونش رو می بستن تک تک روزهای گذشتمون رو مرور می کردم.....به این فکر می کردم که زندگی چه زود میگذره انگار کودکی همین  دیروز بود.......بعد به مامان گفتم ای کاش به جای رزرو تالار عروسیشو هم توی خونمون می گرفت.....مامان خندید....گفت حالا تو اگه  راست میگی مراسم عروسیتو همین جا بگیر.....حالا دیشب عروسیش بود.....اون کت و شلوار دومادیشو پوشیده بود..... و من توی همون لباس شب ساده بودم........اون دست زنش رو گرفته بود...... و من دامن لباسمو توی دست داشتم....... حالا به جای چشم به منو دوچرخه ام چشمش به ماشین عروسش بود و زنش...... حالا به جای پاک کردن اشکای من اشکای زنش رو پاک میکرد که بهانه ی جدایی از خانواده اش را داشت.......حالا با یه خونه فاصله من تنهایی در خونه رو باز می کردم و اون با زنش وارد خونه میشد.......حالا با یه خونه فاصله زندگی مشترک خودش رو شروع می کرد ومن هنوز برگ اشتراک برای زندگیم به کسی نداده بودم......حالا  اون از زنش خواست به یاد...یه رسم قدیمی پاشنه ی کفشش رو روی سر من بکوبه تا عروس بعدی من باشم..حالا من اولین کسی بودم که عروس با دستای خودش شیرینی عروسیشون رو توی دهنم گذاشت و عروس شدن منو نیت کرد.....حالا من خوشبختیشو آرزو کردم اونم عروس شدن منو ....این یکی دو شبه از خاطره انگیز ترین شبهای زندگیم بود.......از همون هایی که توی دفتر خاطراتم بد جوری چشمک می زنند......

 

پ.ن 1: حالا تو همش بگو حنابندون باید اینجوری باشه ..عروسی باید مجلل باشه  من میگم از عروسی تا حنابندون فقط باید جنوبی باشه...

 

پ .ن 2 : دیشب خیلی ها  به خودشون وعده ی خوردن شام عروسی منو دادند...خیلی ها منو توی لباس عروسی تصور و آرزو کردن...به خیال باطل همشون خندیدم...

 

پ .ن 3: میگم : این یکی دوشبه درگیر حنابندون و عروسی هستیم....میگه : مهسا....میگم : چیه؟؟...به خودت نرسی هااااااا.......میپرسه : عروسی خوش گذشت میگم : آره جای شما خالی....میگه : مشتری که پیدا نکردی؟؟....میگم : مشتری؟؟؟....میگه منظورم خواستگاره....

اندر سفرنامه های مهسا بانو به بیستون
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط مهسا |

شب هنگام که  صبحش قصد سفر داشتیم....حالمان بسیار گرفته بود...نخستین باری  بود که  بدون حضور پدر جان و مادر جانمان به بلاد غریب سفر میکردیم....نه اینکه گمان کنید طفل سوسولی هستیم....نه ..ما عمریست زیر سایه ی مهربانی هایشان قدم برداشته ایم....سفر کردن بدون حضورشان آنچنان که باید وشاید به ما نچسبیده....با این حال آن روز حوالی 4 صبح بود که...پدر جان و مادر جانمان ما را به دست مسعود خان سپردند و راهی شدیم....ابتدا بغض داشتیم... اما بعد آنچنان مسخره بازیهایمان گل کرد که پاک  فراموش کردیم دقایقی پیش بغض داشته ایم....در مسیر همنوا با خواننده هایمان نوایی سر میدادیم...گاهی با کُردی نواختنشان در حالی که در مسیر بیستون بودیم جو گیر میشدیم....و سپس همسفرانی که در جاده با ما همسفر بودند....ما را با دست و سوت و جیغ تشویق میکردند....بسیار خندیدیم ...اما خوب بعد غیرتی شدیم و گاز ماشین را گرفتیم و خودخواهانه ..ترجیح دادیم جو زدگیمان و شادیمان را فقط با خودمان قسمت کنیم....ساعاتی یعد به بیستون رسیدیم...برخلاف انتظارمان هوا بسی گرم بود...چون مدت کوتاهی در بیستون به سر می بردیم....از همان روز نخست دید و بازدید خودمان را آغاز کردیم...پس از صرف ناهار به طاق بستان رفتیم...عظمتی بود... بسیار لذت بردیم....بسیار فیلم و عکس گرفتیم....در حال تماشا بودیم که گویا از رادیو کرمانشاه به سراغمان آمدند که نظرتان در مورد کرمانشاه چیست... از ما خواستند که اگر از کرمانشاه لذت برده ایم و خوش گذشته با صدای بلند فریاد زنیم....عصر بخیر کرمانشاه....ما خودمان کم بودیم چند تن از مردمان مازندران و همدانی و بسیاری پایتخت نشین...و از هم ولایتی هایمان هم به جمع ما دعوت شدند....ما که از دیدن طاق بستان شعفناک بودیم....و در سطح بالای جو به سر می بردیم  و خودمان هم سرمان درد میکرد برای مسخره بازی و یافتن سوژه برای خنده...با صدای بلند با سایرین همراه شدیم که بگوییم عصر بخیر کرمانشاه....این را گفتیم و صدای قهقهه از همان جماعتی که نام بردیم بر خواست...پارک کوهستان با اینکه مکان سرسبز و جالبی بود...و به دلیل وفور درختان دل چسب بود اما حضور اراذل و اوباش بسیار که از شهرهای دور و درازی به قصد بیستون سفر کرده بودند موجب عدم حضور ما در آن پارک شد و ما به خوردن  چای در آن پارک....و مقداری بستنی قناعت کردیم...مکان بسیار شلوغی بود...و این شلوغی از  پاک بودن آن مکان کاسته بود....بازگشتیم....طفلک این کرمانشاهی ها وضعشان از ما هم بدتر بود....آبشان بسیار قطع میشد.....رستورانها و هتل ها در بی برقی به سر می بردند...و مردمانشان برای رهایی از این معضل به پارک ها پناه می آوردند تا گرمای کمتری را تجربه کنند...هوای آزاد برایشان بهتر بود....ما نیز به قصد تقلید از آنان شام را در پارک صرف کردیم...در آن پارک بودیم که مشاهده کردیم خانواده ی کُرد زبانی که در  مجاورت ما بودند بسیار به ما خیره هستند...نفهمیدیم چگونه زیر بار سنگینی نگاه هایشان شام خوردیم.... گرچه بار معنایی زبانشان را یافت نمی کردیم اما نگاههایشان و حرفهایشان ما را بر آن داشت که صحبتشان اندر حال ماست....بسیار کنجکاو شدیم...اما لب فرو بستیم...فردایش قصد مهاجرت به جوانرود را  داشتیم....اما اطلاعات جامع و کاملی  در دسترسمان نبود پس بستگان ما را  احضار کردند که تا از همان خانواده که در مجاورتمان بودند در بابا جوانرود پرس و جو کنیم....ما نیز که بسیار کنجکاو بودیم که چرا نگاهشان اینگونه سنگین است با این بهانه رفتیم به نزدشان.......ما از جوانرود پرسیدیم آنان هم از ولایتمان....سنمان...تحصیلاتمان و خانواده...می پرسیدند و البته ما هم پرسیدیم...باب آشنایی باز شد....با آن خانواده که بسیار با محبت بودند رفیق شدیم....گویی سالهاست یکدیگر را می شناسیم... با آن ها  هم صحبت که شدیم خود معترف نگاههای سنگینشان شدند...و علتش را طاق پیوندی ابروها و چشمهایمان ذکر کردند...می گفتند خنده های ما به دلشان نشسته.....ارتعاشات صوتی صدایمان نیز مورد لطف سارا جانمان قرار گرفته بود.می گفتند ما دخترکی جذاب و گیرا هستیم...البته ما به خیال باطلشان خندیدیم..اما...ما که گویی نخستین بار بود از کسی تحسین می شنیدیم از شعف بسیار ذوق مرگ شدیم...با خود اندیشیدیم حال که ظاهر و باطنمان مورد لطف کُرد زبانان قرار گرفته چه شود گر به بیستون مهاجرت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟...........با خود اندیشیدیم که دخیل شدن به فرهاد عجب معجزه ای دارد.....بدون شک ما با چند سال مهاجرت پا به بخت می شویم.....آن شب  به قدری مورد لطف این خانواده قرار گرفتیم که نمی دانستیم چگونه از زیر بار خجالت به در آییم....التماس میکردند که مهمان آنان باشیم...بدون هیچ تعارفی...قسممان می دادند.... مهمان نوازی آنان در ذهنمان بسیار نقش بسته......فردا صبحش قصد جوانرود کردیم...جاده ای بسیار با صفا داشت آب و هوایش اندکی سرد تر بود...مردمانش بسیار ساده دل بودند...قیمتها اندکی مناسب تر بود...و ما را به خرید وا داشت...گوشی موبایل با بهترین کیفیت صد هزارتومانی  شایدم بیشتر با ولایت خودمان فرق قیمت داشت..برای برگشت سری به غار معروف قوری قلعه زدیم....جای همه ی دوستان سبز ...از نظر زمانی محدودیتی برای اقامت در غار نداشتیم...هوای غار 11 درجه بود...در غار برای بازدید کننده گان نیمکتهای تدارک دیده بودند....غار تاریک..هوا سرد....و نیمکتهای مناسب....ما را خواب آلود کرده بود....مسعود خان 20 دقیقه ای را صرف خواب کردند....در آن غار بستگان از قصد با صدای بلند می گفتند مهسا....تا صدا در غار بپیچد....و ملت نام ما را از حفظ شوند  و اینگونه ما را آزار می دادند... بر اثر سوژه ی های مناسب می خندیدیم...صدایمان در غار می پیچید و بعد از انعکاس صدای خودمان دوباره همه  را به خنده وادار میکردیم...گویا یکی از قسمتهای این غار به تالار عروس شهرت داشت و اینگونه نامگذاری شده بود با خود گفتیم غار هم لقب عروس گرفت و ما هنوز نگرفتیم....بعد هم سری به بیستون زدیم هنوز چشممان به جمال نقش برجسته ی داریوش کبیر روشن نشده بود که به طور اتفاقی وقتی وارد محوطه شدیم همه با هم خواندیم ......بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد........همین امر که کاملاً اتفاقی بود موجب شد تا اراذل و اوباش چشم از ما بر ندارند..ما هم که حس تاریخدانیمان شکفته بود غرق داریوش بودیم...یادی از منظومه های شیرین و خسرو امیر خسرو دهلوی کردیم...و کوهکن بودن فرهاد را در ذهن می تراشیدیم..کتیبه ی داریوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی عجیب دل ما را برده بود... سری هم به معبد آناهیتا زدیم.... و لذت فراوان بردیم....شب هنگام با خستگی بازگشتیم....بعد از صرف شام...چای بدست راهی همان پارک قبلی شدیم...آن دوستان کُرد زبان ما هم حضور داشتند...تا صبح میوه به خوردمان میداند..هرچه اصرار میکردیم که بابا نمی خورم...به زور در دهانمان جای می دادند...آدرس و شماره تلفن رد و بدل کردیم و از همین حالا آنها را برای نوروز و بهار ولایتمان رسماً دعوت کردیم ...چقدر این خانواده به دل ما و سایرین نشسته بودند.....ساعتها در کنار هم گفتمان میکردیم...می گفتیم و می گفتند و می خندیدیم...سایر دقایق و لحظه هایمان نیز صرف خرید و بازار یابی . بازار رفتن  و یا سراب های کرمانشاه و پارکهایش شد....بیستون از آن بلاد هایی بود که حتی یک لحظه هم احساس غربت نکردیم...مردمان این شهر ما را با لطف ها و محبتشان شرمنده کردند...از آن دوستانمان گرفته..تا آن مغازده داری که تا فهمید مسافریم بی خیال سود و زیانش بدون اینکه ما هم حرفی بزنیم بسیار برایمان در خرید اجناس تخفیف داد و حتی نصف پول هم از ما نگرفت....تا آن رستوران داری که تا لحظه ی آخر با آن محاسن سفیدش خم و راست میشد در مقابلمان و عذر خواهی میکرد برای ناهاری که در بی برقی صرف کردیم...و یا آن آقایی که برای ما کلی وقت گذاشت برایمان روی کاغذ نقشه بازار و فروشنده های معروف نان برنجی و کاک را نشانمان دهد....یا آن جوانرودی که با صداقت تمام از اصل و بدل بودن جنس هایش می گفت تا مبادا ما جنس بدل بخریم و به قول خودش خاطره ی بدی از کُردها در ذهنمان ماند...یا آن مغازده داری که تا فهمید مسافریم قصد نداشت از ما پول خریدهایمان را بگیرد می گفت بروید ولایتتان آنجا به حسابم پول بریزید...اینجا مسافرید نکند در شهر غریب با کمبود پول مواجه شوید...می گفت اصلاً پول نمی خواهم مهمان ما باشید....نه قصد تعارف داشتند نه حتی خودشیرینی می کردند از ته دل مهمان نواز بودند...یا آن خانواده هایی که در پارک ها وقتی آدرسی از آنان می پرسیدیم التماس میکردند در منزل آنان مهمان شویم...یا آن مرد شریفی که وقتی آدرس هتل پرسیدیم آدرس خانه ی خودش را به ما میگفت و خواهش میکرد خانه ی او اقامت گزینیم....ما نیز همه ی آنها را به ولایتمان دعوت میکردیم...ما کًرد نیستیم اما قلباً کُردها را دوست میداریم....کُردها برای ما سنگ تمام گذاشتند....بسیار به ما خوش گذشت از آن مردم با صفا و با محبت دل نمی کندیم....خاک بیستون بسیار گیرا بود....اعتراف می کنیم که تمام مردان و پسران این شهر اوج بد جنسیشان به یک لبخند و یا سنگینی یک نگاه ختم میشد..ما یک سخن زشت یا متلک از آنان نشنیدیم...اما این را هم بگوییم دختران کُرد آنقدر هم که میگفتند زیبا نیستند اما در عوض زیبایی باطنی دارند.......این سفر کوتاه از آن سفرهایی بود که خاطراتش لابه لای دفتر خاطراتمان هرگز رنگ کهن نخواهد گرفت...بسیار خوشحالیم که دوستان کُرد یافتیم....بیم آن داشتیم که حضور بیشترمان در آن شهر ما را بیش از این شرمنده کند...عمری باقی باشد برای نوروز جبران لطف می کنیم....

 

پ.ن1:  آخ اگه بدونی چه حالی کردم وقتی بعد از 48 ساعت صدات رو شنیدم...خوشحالیمون حین صحبت انکار ناپذیر بود

 

پ.ن2: میگه به این فکر کردی که به فاصله ی دوهفته بعد از رفتن خانواده ام به بیستون تو هم راهی شدی؟؟........میگم آره به فال نیک گرفتمش

 

پ.ن 3:  ** بید مجنون عزیز** اگر کامنتهای دوستان بی جواب می ماند دلیل بر آن است که ما تازه وبلاگ نویسیم و هنوز یک ماه هم از آغاز وبلاگ نویسیمان نگذشته است بلاگفا  رخصت این کا را به ما نداده...عنایت فرمایید از خود پست الکترونیکی...وبلاگی...چیزی بر جای نهید تا حضوراً خدمت برسیم...در ضمن در ذهن داشته باشید که به جای صورتک یک پی نوشت به شما اختصاص دادیم تا مشعوف شوید....

 

پ.ن4: میگم همچین بدم نیست شوهر آدم کُرد باشه .....هان؟؟؟؟؟؟

اندر مزاحمین ما......
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط مهسا |

عصر بود....مادرمان ما را به طرز فجیعناکی به کار بست...پس از اعمال دستورات مادر...برای استحمام راهی حمام شدیم...بازگشتیم همانا ما  sms داشتیم از یک فقره موجود ناشناخته که در کمال ناشناختگی برایمان بوسه ای داده بود به باد صبا و اینگونه ذکر کرده بود که :

** برو کنار پنجره ببین باد از کدوم طرف میاد یه بوس برات فرستادم بگیرش....

از برایشان پیامک فرستدیم که شما ؟؟؟

و گفتند: احسان....

خدا را گواه می گیریم که دستمان از ترس می لرزید گویی لولویی به نام احسان در مقابل ماست...ما اینگونه ایم..اصولاً غلط رفیق بازی هرگز به ما نیامده.....ما را چه به این غلطا...

اندکی آرام شدیم....گفتیم به جهنم هر کُره الاغی که می خواهد باشد....اما دمی دیگر  نگران شدیم که این شماره ی درپیتیمان چرا دست یک فقره احسان افتاده ؟؟؟.....ما به مشابه دیگران نیستیم که از پیدا کردن شماره تماسمان در جیب یک موجود جنس مخالف خرسند شویم....ما آن روز از پیامک زدن و اظهار وجود خودداری کردیم...اما موجی از mis call های ایشان ما را فرا گرفت...احساس کردیم که این موجود فردی آشناست ...با این حال بی محلی کردیم....از فردا ی آن روز ماجرای  mis call های او رسماً شروع شد...شباهنگام با پدر و مادر خود در حال تماشای برنامه های در پیت تلویزیون بودیم...که دیدیم چندین بار پشت سر هم mis call  می زد...همان لحظه شیطان در پوست کلفتمان رخنه کرد و ما نیز به قصد انتقام mis call می زدیم....او بزن ....ما بزن...او هرگز موفق نشد mis call هایمان را بگیرد اما ما هر بار mis call هایش را می گرفتیم.....از صداهای بر آمده در یافتیم که او نیز همان بر نامه ایی را می بیند که ما می دیدیم...اندکی بعد بسی به خود لعنت فرستادیم که چرا mis call  بازی را شروع کردیم....پس دیگر ادامه ندادیم....و رفتیم سراغ چت کردنمان ....که دیدیم پیامکی از ایشان برایمان آمد...گمان کردیم که باز هم می خواهد  ما را بوسه دهد.....ما که  قرنی یکبار  کسی بوسمان می دهد...به مانند این ندید بدید ها قبل از خواندن...دوان دوان خود را به پنجره ی اتاقمان رسانیدیم.تا از باد صبا بوسه اش را بگیریم...اما در کمال تعجب دیدیم که گفته بود:

** رفت پای چت...

ما این حدیث را خواندیم و ...وا رفتیم.....ابتدا نگاهی به در و دیوار کاهگلی  کلبه ی خود کردیم...با خود اندیشیدیم که این موجود ناشناخته در کردام سوراخ ماست؟؟...تنمان به مشابه یک جسد بود....دنبال یک جن و روح یا پری بودیم که از پی ما بود....که ظاهراً تلفن همراه نیز داشت...به در ودیوارهای خانه خیره شده بودیم..اما جز ترک های دیوار و تارهای عنکبوت چیزی نیافتیم....پس او از کجا فهمیده بود که ما پس از تماشای تلویزیون قصد چت کردن داریم؟؟؟...قشر خاکستری مغزمان پس از قرنها فعالیت کرد...پس دو فرضیه یافتیم:........یا ما جداً با یک فقره...جن....روح ....پری ...طرف بودیم.......یا ....او از دوستان نزدیک ما بود که قصد آزارمان را دارد...پس او دوباره mis call   زد و ما هم زدیم....فردایش او زد و ما نزدیم...که دیدیم پیامکی از برایمان آمد که  فرموده بودند: چرا تک زنگ نمی زنی ؟؟؟....و ما پاسخی ندادیم دوباره mis call   بازیشان گل کرد تا اینکه شب گذشته که از پررو بودن او بسیار عصبناک شده بودیم از برایشان پیامک زدیم که :

** خوشی زده زیر دلت هر دقیقه واسه من mis call میزنی ؟؟..نمیدونم کی هستی اما بهتره واسه کسب روزی به جای دیگه ای وصله بشی امیدوارم انقدر منظورم واضح باشه که برای توضیح بیشتر خودمو به زحمت نندازم.....

او پیامکی خطاب به ما زد که :

** پس چرا از اول نگفتی؟؟؟

خواستیم بگوییم که اول گمان می کردیم تو از دوستانمان هستی اما دیدیم خیالمان باطل بوده....اما نگفتیم با خود احتمال دادیم آن پیامک در مورد چت نیز اشتباهی بوده...یا حدس زده...دوباره mis call زد ما هم زدیم

که دگر بار پیامکی از طرفش آمد  که :

** تو که گفتی دیگه تک زنگ نمی زنی.....

به طرز فجیعناکی غضبناک شدیم.....در دل به او گفتیم : ای چوپان ما کی از تک زنگ حرف زده بودیم؟؟....با این حال برایش پیامکی فرستادیم که :

** مزاحم نشو...مزاحم نمی شم...چرا دست بردار نیستی ؟؟؟...تو کارو زندگی نداری؟؟...دنبال یکی باش که مث خودت باشه.....رفیق بازی  وصله ی تن ما نیست....در ضمن یکم  از سلولهای مغزت استفاده کن...شاید یه معجزه ای شد دیگه مزاحم نشدی........

گویا ...حدیث ما به طور جدی معجزه کرد و او دیگر مزاحم نشد...و ما خوشحالیدیم....اما اندکی احساس عذاب وجدان داریم با  لحنی تند با او سخن گفتیم اما خوب حقش بود....به یاد این جمله نیز افتاده ایم  که گویند شانس گاهی اوقات بسیار بی صدا در را میزند...این طفلک روزی هزاران بار بر ما زنگید نکند شانس ما باشد؟؟؟.....شیطان مرتب دریک گوشمان نجوا می کند که : مهسا خاک بر سر کن غم ایام را.....او می توانست جوان ساده دلی باشد که عاشقانه اش شوی....  تو را به همسری در آورد....حلقه به دستت کند....

لباس عروس به تنت کند....دسته گلی به دستت دهد...و مادر شدن را با همه ی دغدغه هایش برایت به ارمغان آورد....

ندای وجدان نیز در گوش دیگرمان بانگ سر می دهد که : به جهنم که رفت.....ما را چه به این غلطا.....خودمان را عشق است.......

 

پ .ن 1:  دوستاش رو دلخوش می کنه که من برم چایی بیارم....اون بیچاره ها ذوق زده میشن به انتظار چایی اوردن اما  بعد از کلی میان مبینن داره با من حرف میزنه......هنوزم از یاد آوریش خنده ام می گیره...

 

پ .ن 2 : بابا گفت این چند شبه  ملت عروسی دارن....با خودم گفتم : پس ما کی جز ملت میشیم؟؟؟

 

 

پ .ن 3 : به اجبار شاید برای مدت خیلی  کوتاهی برم سفر....بر خلاف میل باطنیم...از صبح تا حالا  داره مخ منو میزنه..میگه  به خاطر منم که شده باید بری.......احتمالاً  شیرین وار میرم به بیستون تا دخیل ببندم به فرهاد شاید یه معجزه ای شد.....

 

پ.ن 4: امشب شبه مهتابه حبیبم رو می خوام........

دلواپسی های مهسا......
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط مهسا |

هوا هوای گرم مرداد ماه....هر از گاهی لغزش قطره های عرق رو ...روی چهره ام حس می کنم

از لابه لای جمعیت با عجله عبور می کنم.......مجبورم به این سو و آن سو برم تا نکنه چند تا آدم هوس باز موفق به تنه زدن به من بشن.......دو تا مرد سالخورده پشت سرم حرف میزنن از بازنشستگیشون میگن و اینکه چطوری با حقوق اندکشون باید چرخ زندگیشون رو بچرخونند........با خودم میگم گرچه این معضل تورم و حقوق اندک و بازنشستگی یه قصه ی کهنه است اما عجیبه که هر وقت آدم میشنوه همه ی وجودش به درد میاد........یه پسر بی شخصیت از مقابل میاد زل زده به چشمام .......سرمو میندازم پایین میگه:...حیف این چشما نیست که آدمو از دیدنشون محروم کنی......بدون هیچ جوابی با عجله از کنارش رد میشم........زیر لب غرغر کنان....از گرما....و برخی از آدمهای بی شخصیت اطرافم پیش خدا گله می کنم.....وارد یه سوپر مارکت میشم....فروشنده منو میشناسه.....از دوستان نزدیک خانوادگی بود....میگه کم پیدا شدم.....می گم : چیه سرکه نمکی هاتون رو دستتون مونده......می خنده.... حال بابا رو می پرسه ....میگم به لطف شما خوبه....گفت: سرکه نمکی دیگه...گفتم بله با چند تا رانی انار و پرتقال.....نگاهش رو مستقیم می کنه......چشمش که به چهره ی سرخم میفته......سریع یه رانی پرتقال برام باز میکنه........میگه بفرمایید پیداست که  خیلی گرمتون شده........تا شما اینو میل کنید من خریدتون رو اماده می کنم.........بد جوری شرمنده میشم......ازش تشکر می کنم.......خریدمو آماده می کنه... می پرسم چقدر تقدیم کنم؟؟......کلی تعارف می کنه....میگه قابل نداره...خواستم حساب کنم ..که یه شخص سومی به فروشنده گفت....خدمت شما......واسه ایشون خودم حساب می کنم...سرمو بالا میگیرم......نگاهم متوقف میشه.........کاوه بود.....با حالتی از ناباوری یه سلام و احوالپرسی گرم باهاش می کنم.......انتظار دیدنش رو اصلاً نداشتم......دارم باهاش حرف میزنم اما یه لحظه همه ی اون لحظاتی که اومد خواستگاریم از جلو چشمام رد میشه.........با کلی دردسر راضیش می کنم که خودم حساب کنم.......میگه : مهسا خانوم انقدر هم که شما فکر می کنید ندار نیستیم....می گم : واسه همینه که گذاشتم یه دفعه دیگه حساب کنید الان حسابم خیلی کمه...یه دفعه دیگه که بیشتر بود خودم مجبورتون می کنم چک بکشید.......همه خندیدند....بازم از فروشنده تشکر می کنم میگم رانی تون خیلی چسبید.........کاوه گفت : چون تو هوای گرم خوردی خیلی بهت چسبیده....گفتم : نه اتفاقاً چون مجانی بود خیلی چسبید.........فروشنده میگه: مغازه متعلق به شماست خانوم........میگم: به قول رفیق شفیقتون ( منظورم بابا بود) به عمل کار بر آید به سخنرانی نیست...........همه می خندند.........

فروشنده خرید هامو میده دستم......داشتم خداحافظی می کردم که کاوه گفت...مهسا خانوم صبر کنید...و من صبر کردم با هم از مغازه خارج شدیم....بیرون مغازه نسترن خواهر کاوه رو دیدم....که منتظر کاوه بود...صحبت ما از سلام و احوالپرسی و گلایه از من که چرا از نسترن سراغی نمی گیرم..شروع شد....درواقع بعد از خواستگاری کاوه از من ارتباط خودم رو با نسترن و خانواده اش کمتر کرده بودم......هر وقت باهاشون برخورد میکردم یه جورایی خجالت میکشیدم.......گرچه از محبت اون خانواده به من هیچی کم نشده بود........یه بچه ی ناز و مامانی تو آغوشه نسترنه....پرسیدم نسترن این کوچولو کیه؟؟.......گفت: این کامیار پسر کاوه است.......با اینکه مدتها پیش شنیده بودم کاوه پدر شده...اما ناباورانه به  کامیار کوچولو نگاه کردم.......پرسیدم چند ماهشه ؟؟ گفت :تقریباً یک ساله.......کاوه قبل از کنکور از من خواستگاری کرد و من اون موقع همه ی فکر و ذکرم دانشگاه بود نه تصمیم ازدواج داشتم و نه شرایطش رو.......به کاوه جواب منفی دادم.....بابا چقدر شرمنده شد......و مامان با چه حالتی پاسخ منفی منو اعلام کرد........کاوه مدت کوتاهی بعد ازدواج کرد......برای مراسم عروسیش رفتم با چه ذوقی بهش تبریک گفتم...اونم با چه حسرتی به من نگاه کرد ..........خیلی زود کاوه پدر خانواده ی کوچکش شد.......و حالا اون پدر و اون فرزند در مقابل من بودند.......بعد از کلی حرف از نسترن و کاوه خداحافظی می کنم........اما کاوه اصرار داره منو تا خونه برسونه....هرچی گفتم خودم میرم قبول نکرد.......به اجبار منو رسوندند........تموم این مدت کامیار پیش من بود......نسترن پرسید: مهسا روزگارت چطوره؟؟.......گفتم روزگار واسه من ساز میزنه منم باهاش می رقصم..خندیدند.......گفت برنامه ات واسه آینده چیه؟؟.......درس........ازدواج......؟؟.......گفتم تو باز ذهنتو درگیر مسائل ماورالطبیعه کردی؟؟؟..........کاوه بلافاصله پرسید:......مهسا خانوم پس ما کی این بله گفتن شما رو میشنویم؟؟........گفتم : والا من روزی هزار بار بله می گم اما اونی که باید بشنوه نمی شنوه.........کاوه قهقهه ای سر داد.........نسترن گفت......عاشق این بامزه گی هاتم..........گفتم :  این دردی رو دوا نمی کنه اونی که باید عاشق با مزه گی هام بشه که نمیشه..........نسترن گفت: باید آرزوی یه پسر باشی..........گفتم آره از اون آرزوهای دست نیافتنی..........کامیار هم اون لحظه خندید... ....کاوه گفت: از شوخی گذشته  جدی هیچ تصمیمی برای ازدواج نداری............گفتم نه خوب باید جور بشه ....موقعیتش پیش بیاد........آمادگیشو داشته باشم......نسترن گفت : یعنی میخوای بگی هنوز موقعیتش پیش نیومده؟؟...........خندیدم گفتم دست بردار نسترن.......گفت چرا به امیر جواب منفی دادی ؟؟.......موقعیتش خیلی خوب بود.........گفتم : نمی دونم چرا دلم راضی نمیشه.............کاوه گفت : عجله نکن ......همه ی جوانب رو در نظر بگیر............عاقلانه تصمیم گیری کن..........نمی خوام نگرانت کنم اما بد زمانه ای شده....اعتماد کردن سخته........مواظب باش .....گفتم : خدا بزرگه.......هر چی قسمت باشه همون میشه.........برای اینکه بحث رو عوض کنم.........

...به کاوه گفتم :از خانومتون چه خبر حالش  چطوره ؟؟.......گفت حالش از منو شما بهتره احساس کردم با یه لحن خاص اینو گفت اما به روی خودم نیاوردم........نزدیکای خونمون بودیم یه ماچ آب دار از کامیار گرفتم به کاوه گفتم : نمی خوای واسه پسرت زن بگیری ؟.......لبخندی زد گفت تا کی باشه..........گفتم کی از من بهتر؟...........گفت : پسرم از پدرش یاد گرفته که دیگه جسارت نکنه..........کاوه طعنه ی خوبی نصیبم کرد..........به خوبی منظورش رو فهمیدم........ واسه اینکه از اون مهلکه فرار کنم خیلی زود به نسترن گفتم : بیا شازده ی داداشت رو بگیر تا خواستگارم نشده.........به خونه رسیدیم...........خیلی اصرار کردم بیان خونه..........اما بی فایده بود.........با این حال از کاوه دعوت کردم با خانومش و خانواده اش یه شب مهمون ما باشن........همون موقع بابا هم رسید مشغول احوالپرسی با کاوه شد........

به نسترن گفتم...پیداست کامیار خیلی بهت عادت داره......گفت : وقتی سایه ی مامان بالای سرش نباشه همین میشه دیگه....با تعجب پرسیدم یعنی چی؟؟........خیلی سریع گفت : کاوه داره از خانومش جدا میشه..باورم نمی شد تموم بدنم یخ کرد.........داشتم علتشو از نسترن می پرسیدم که همزمان کاوه نسترن رو برای رفتن صدا زد.......نسترن منو ماچ کرد....گفت ..از همون اول هم اون دختره عروس ما نبود....یه قرار با هم میزاریم تا برات تعریف کنم......نسترن و کاوه رفتند.........و من هنوز در ناباوری جدایی کاوه و همسرش هستم.......با اینکه به شخصیت کاوه ایمان دارم.....و بارها تعریف خوشبختیشون رو از زبان اطرافیان شنیده بودم...اما نمی دونم چرا اون خوشبختی مقدمه ی یه زندگی تلخ شد...... دلم خیلی برای کاوه میسوزه...لیاقتش یه زندگی فوق العاده بود........  یکی دو شبه تا صبح به مشکلاتش فکر می کنم........به کامیار که بوی مادری رو از آغوش نسترن استشمام میکنه........به کاوه که چرا زندگیش اینجوری شده....و به عزیزی که نگران تک تک لحظه هاشم.....شاید بیش تر از خوشبختی خودم خوشبختی اون برام مهمه..به اینکه نکنه خدای نکرده زندگیش مث کاوه.............. حتی تصورش هم عذابم میده.............به خودم فکر می کنم..............ترس از آینده همه ی وجودم رو پر کرده.....زندگی کوتاه تر از اونه که با تجربه های تلخ سپری بشه..........چه تضمینی هست که به همون اندازه که من واسه خوشبختی طرف مقابلم مایه میزارم اونم برای من بزاره...... دلم نمی خواد عشق روزهای اولیه زندگی مشترک تبدیل بشه به روزمرگی........میترسم.......از آینده..........از کسی که قراره شریک لحظه ها و ثانیه های زندگیم بشه...........از کسی که پرده نشین گریه ها و غم ها.......... و شادی بخش لحظه هام میشه................ دلم نمی خواد شکست بخورم.............مهر یه شکست توی پرونده ی زندگیم ثبت بشه.............. به جرات میگم به توانایی های خودم ایمان دارم اما به توانایی های طرف مقابلم نه............. می ترسم...........از روزهایی که مث یه مهمون ناخوانده وارد زندگی میشن........کاوه به خوابم این روزا رو نمی دید........... اما توی واقعیت باهاشون روبرو شد..........نکنه خدای نکرده منم................این چند شبه همش به ژنرال بزرگ می گفتم : اگه میدونی ثمره ی زندگی مشترک من و همسر گمنامم خوشبختیه.............خودت جورش کن...............اما اگر غیر از اینه لطف کن منو به زندگی مشترک خودم و خودت و ثمره اش که تنهاییه از همین الان عادت بده..........مطمئنم یکی هست اون بالا که منو دوست داره.........لااقل با بد شانسی هایی که توی زندگی اوردم بارها بهم ثابت کرده که به یادمه ............اما با این حال..............هنوزم میترسم.............

 

 

پ .ن 1:  بهترین  پاسخ برای موجه کردن : میگم این کارو نکنی زشته...............میگه خلیج فارس خودمونه

 

 

پ.ن 2: ترسناک ترین تهدید: مهسا اگه گوشی رو بر نداری تا 4  بیدار می مونم...........

 

 

پ.ن 3:  دلتنگشم...........

 

پ.ن 4: هوس  پولکی اصفهان کردم .........

 

 

اندر عهد نامه های مهسا........
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهسا |
 

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم شام پیتزا میل کنیم مادر جان فرمودند باشد برای شب دیگر

گو یا شب گذشته هوس نموده بودیم به کلبه ی عمو تام برویم پدر جان فرمودند باشد برای شب دیگر

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم مادر جان موهایمان را ابتدا شانه و سپس گیس کنند که فرمودند باشد برای وقت دیگر

گویا شب هوس نموده بودیم  پدر جان ما را به دریایی ...کوهی...جنگلی...حیات وحشی...پارکی ببرند که فرمودند باشد برای وقت دیگر

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم سرمان را بر شانه های پدرجان نهیم که  پدر فرمودند مهسا وقت خواب است دگر...

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم با رفیق شفیقمان هم صحبت شویم که آن بانو جان فرمودند دسترسی به مشترک مورد نظر باشد برای وقت دیگر...

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم دوست نا بابمان نزدمان بیاید که فرمودند عزرائیل بزرگ در حال گرفتن جانشان است ما مشعوف گشتیم و او گفت باشد برای زمانی دیگر

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم کتابی ورق بزنیم که حسمان فریاد بر آورد مطالعه کردنت باشد برای فردا صبحی دیگر....

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم حالا که دلمان گرفته بغضمان بر گلو چنگ انداخته دلی خالی کنیم که چشمهایمان گفتند این ها همه بی فایده است اشک ریختنت باشد برای شبی دیگر

گویا شب گذشته هوس نموده بودیم حالا که حس تنهایی می کنیم و احساس خفقان ما را احاطه کرده خدا برایمان پروانه ی وصلی فرستد تا شاید از این غم رها یابیم که خدا خندید گفت مهسا باشد برای وقت دیگر.....

در خاتمه ی همه ی حس های انزجار بر انگیزی که پشت سر نهادیم  با خود عهد کردیم که  دقایق ناچیزی پس از جاری شدن صیغه ی عقد سیلی جانانه ای نثار همسر عزیززززز و عزیزتر از جانمان کنیم.In Love..

.

.

.

.

. ای بابا یه جوری باید تاوان این مجردی و این شبهای منو پس بدی یا نه؟؟؟؟

پ.ن ۱: سه تا از عزیزترین دوستام  چند روز دیگه یه امتحان خیلی مهم دارن دعاشون کنید لطفاْ

پ.ن ۲: اخیراْ بهم میگن شبیه این لیلا  دختر آقا رحمان ساده دل تو ی این سریال سه در چهار هستم اولین بار نسیم بهم گفت خواهرش به این نتیجه رسیده اما بعد از اون از زبان بعضی ها هم شنیدم حالا بعضی ها به شدت تائید و بعضی ها هم به اصرار تکذیب می کنند...تا دیروز که شبیه گونل فرزند خوانده ی ابراهیم خواننده ترک بودم .....امروزم که شبیه لیلا که بازیگر......اگه فردا پس فردا دیدین اینجا نوشتم شبیه ورزشکاری شدم اصلاْ تعجب نکنید.......جالبه  خودم شباهت به گونل رو تا حدی قبول دارم اما لیلا فکر نمی کنم شبیه باشم...........خلاصه که.....جل الخالق.........تعجب

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران