تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
برسد به دست خدا........
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط مهسا |

 

سلام ژنرال بزرگ..مستطاب اعظم..خلیفه ی آسمانها....حالتان چطور است..به گمانم این روزها که آدمها کمتر به دور اطراف حریم مقدستان می چرخند حالتان خوب باشد....حال من هم این روزها خوب است.....اما تو باور مکن...

 

این نوشتن من هم برای شما در این لحظات مقدس شب قدر خودش حکایتی شده بود..باید سعی میکردم  نوشته ام را با جمله ای شروع کنم که باعث شرمندگی نشود یا جسارتم را نابود نکند..چند بار خواستم طبق سنت عمل کنم و همه ی حرفهایم را در سالنامه بنویسم یا بگذارم برای همان شب زنده داری هایی که این چند شبه با هم داریم اما راستش پشیمان شدم..به هر حال اینجا دل نوشته است..این بود که قرار شد بنویسم اما هر بار که حرف شب قدر به میان آمد...فکرم نا خودآگاه به این ختم می شد...که برایت چه بنویسم هر چه بیشتر فکر میکردم...توانایی ام ضعیفتر میشد...به محض فکر کردن  و نوشتن برای تو در می ماندم...واژه ها در سردرگمی و استعاره های مه آلود و بی اساسم مچاله می شدند.

.اما عجیب بود با هر لحظه ای که به رصد این شب نزدیک می شدم..به جادوی تو بیشتر پی می بردم..دیگر از سردرگمی هم خبری نبود...واژه ها با شتاب و نرمی می آمدند بی آنکه ظاهرا تلاش بسیاری طلب کنند...تا وقتی انگشتانم از یک طرف کیبورد به طرف دیگر می رفت...واژه ی بعدی همیشه آنجا بود گویی انتظار بیرون آمدن از ذهنم را میکشند..و این مرا غرق شگفتی میکرد...گاهی انقدر مرا غرق شگفتی میکنی که گمان میکنم به مانند صاعقه زده ها فلج شده ام...عمریست من عادت کرده ام احساساتم را به نحو مبالغه آمیزی بروز ندهم...و حتی در پر دغدغه ترین لحظاتم با تکیه بر استعداد ذاتی ام آرامشم را حفظ کنم و با تیره ترین واقعیت ها رو به رو شوم...اما  این بار وقتی اشک هایم به مانند کریستال های کوچک از چشمانم جاری شد..فهمیدم دل حرفها دارد....و من به احترامش این بار سنت شکنی کردم...به همین سادگی..... خدایا...اینجا روی زمین فصل های غریبی حاکم است....آدمها آنانی نیستند که تو خلیفه ی خود بر روی زمین کردی....اینجا همه فاسدند...همه ی کشورها ..همه ی آدمها...اینجا هم قابیل و هابیل ها بسیارند هم برادران یوسف......گمان می کنی اصحاب کهف را تنها در خواب چندین ساله رها کردی؟..نه عزیز..من اینجا آدمهایی را سراغ دارم که فقط زمان تولدشان بیدار بودند...نمی دانم خدا....این روزها بلورهای دل من زیادی صیقل خورده...یا ضربات این آدمک چوبی ها کاری؟.....گاهی این آدمک چوبی ها توانایی های یکدیگر را به تحلیل می برند..زیر بار ناجوانمردانه یشان کمر یکدیگر را خم می کنند بی آنکه قوسی به ابرو دهند...با حرفهایشان که بررنده تر از تیغ است یکدیگر را تازیانه می زنند...یکدیگر را به جرم محبت کردن فریب می دهند..

.خدایا من اینها برایت نمیگویم که تو گمان کنی من یک فرشته ام...راستش من مدتهاست  تکیه کلامم شده او یک فرشته بود بی آنکه بدانم او....چندم شخص بود....اگر اینها را می گویم دلیل بر پاکی ام نیست من خودم هم این روزها با الاغ شیطان سواری میخورم...اما هنوز انقدر خوب هستم که به فکر پیاده شدن باشم....برخی از این بنده گانت دولا دولا الاغ سواری شیطان را می کنند..جالب است نه ؟؟؟....کار من به جایی رسیده که هروقت آدمک چوبی زنده ای می بینم انقدر ذوقم میگیرد که خیال می کنم به یک بمب هیدروژنی پناه آورده ام...من این روزها را دوست ندارم...من در نگاه به همه ی این آدمها تردید دارم...اگر واقعیت را بگویی می گویند منفی بافی...اگر یادی از گذشته ی باصفایی که گذشت کنی می گویند منقولات است....اگر به جهنم و بهشت بیندیشی می گویند خرافات است...اگر زیادی به تو و صبر بلندی که پیشه کرده ای فکر کنم می گویند جنون وار است....گاهی انقدر از این ادمها دلم میگیرد که از خودم می پرسم نکند می خواهم بمیرم؟؟؟...بعد تازه یادم می آید که هنوز خودم را به جایی آویزان نکرده ام....کله ام آماس کرده خدا...باور کن..

.چشمان من می بینند چیزهایی را که نباید ببینند ...آنقدر لحظات عجیب و غریب  در زندگیم می بینم  که گمان می کنم شده ام یکی از این پیر و پاتال هایی که نیمه فلج هستند و پیش از گام برداشتن به پاهایشان نگاه می کنند تا ببینند کدام به کدام است..همه اش باید مراقب باشم که یک موقع گم نشوم...راستی این روزها من که در نظرت گم شده نمی آیم.....می آیم؟؟؟....نمی دانم شاید هم گمشده ام که شب قدر اینگونه جست و جویت می کنم...میدانی شب قدر ..تنها شبیست در تمام شب های عمرم که من حتی دیگری را هم به خلوت خودم با تو راه نمی دهم.....باورت می شود ؟؟؟....اوایل همه اش خیال میکردم که تو فقط می شنوی...بعد به ندرت پاسخ می دهی اما این چند سال اخیر بارها به من ثابت کردی که حتی سکوت های مرا هم بی پاسخ نگذاشتی..

..شنبه ی هفته ی پیش ...من داشتم از تو شکایت میکردم...فکر میکردم نمی خواهی اجازه ی شب زنده داری امسال را برایم صادر کنی...اگر یک روز..فقط یک روز ...دیرتر کمکم میکردی ...شب زنده داری شب قدر را از دست میدادم...یادم می آید تا ساعت 2 بیدار بودم آن شب...به کلی باورم شده بود...که امسال را نیستم...صبح بابا که برای سحری بیدارم کرد....فهمیدم به فاصله ی دو ساعت برایم معجزه کردی...نمی دانی من چقدر خوشحال شدم و بیش از آن شرمنده به خاطر شکایت هایم......بعد تا سپیده ی صبح از روی ذوق بی اختیار اشک می ریختم... ...سحری نخورده خوابیدم ...خاک ایام باید بر سر کند آنکه تو را باور ندارد...تا به امشب.

..خدایا من یک سالیست که دلم به رسمی زیبا پسند...شب قدر که می شود همه ی آدمهایی را که به نوعی ناجوانمردانه تیر ظلم را به طرفم نشانه گرفتند و دلم را شکستند می بخشم...امسال هم هنوز به خلوت نرسیده همه را بخشیدم...اما هر چه کردم دلم نتوانست یکی  را که تو میدانی کیست را ببخشد...حقارت دل من نیست خدا...گناه او سنگین است...من نتوانستم...شرمنده ..اما عاجزانه از تو میخواهم که او را ببخشایی...از این ها که بخواهم بگذرم ..میرسم به همه ی نقطه های عطفی که تو برایم در این لیالی رقم زدی....همه ی خواسته هایی که یا دادی و یا اگر ندادی بعدها به من فهماندی حکمتش را...از همه ی آن 5 سالی که گذشت و تو بارز ترین وجهه ی ظاهرم را گرفتی...گرچه برایم بسیار گران تمام شد...گرچه تلخ بود ..اما شاید اگر آن روزها نبود...من مهسای الان نبودم...و تو دوباره به من بخشیدی همان وجهه را حتی با چاشنی بیشتر...ممنون خدا...امروز 29 شهریور است ..فقط دو روز دیگر به تمام شدن نیمه ی نخست سال باقیست ..مانده سه سال و شش ماه دیگر...به من برای غریبانه ترین روزهای زندگیم صبر بده..

..من در این وادی وا نفسا به تو پناه آورده ام روا مدار لحظاتی را که بی پناه باشم...این ها فقط سر فصل حرفهای دلم بود..خواستم هم بی حرف نمانم هم برای لطف های بی پایانت  قدر نشناس لقب نگیرم...بقیه اش بماند ...مجاز نیست بیش از این دل حریمش حرمت شکن شود...برای بقیه دل نوشته ها زیباست اگر مکث باشد.....نمی دانم  شاید هم نوعی سکوت....دکتر خد ابیامرز راست می گفت....همیشه حرفهایی هست برای نگفتن  حرفهایی که هیچ گاه سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ....و من امشب همچون شریعتی با اندکی تصرف اینگونه خطابت می کنم :

خدایا تو را به عظمت این شب ...به لیله القدر...به مطلع الفجر... به سپیده ی روشنی که تو وعده اش را داده ای....قسم می دهم تو را ....که از من بگیری...هر آنچه را که قرار است تو را از من بگیرد....

 

 

پ.ن 1 :  مخاطب خاص دارد : به قول خودش .....1..2..3 ...آزمایش می شود....دوست عزیز وبلاگتو که حذف کردی ..مانده ایمیل...برای پاسخ و اینکه بیش از این منتظر نمونی لطف کن یا ایمیل برام بزار یا بیا سراغ آی دی من...شرمنده به خاطر جمعه ی دلگیری که پشت سر گذاشتین...

 

پ.ن 2 : امشب رحمت دوست جاریست...اگر دلتان شکست ...بغضتان گرفت...اشکتان چکید ...یکی اینجا محتاج دعاست....دعایم کنید...

 

پ.ن 3 : خدایا تو را به بهترین بنده گانت بیا و امشب در میان همه ی وبلاگ هایی که میخوانی وبلاگ مرا نیز لینک گردان...

آرزوهایت را جایی یاداشت کن....
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط مهسا |

 

یادم می آید...سوم دبستان که بودم موضوع انشایمان " محرم" بود...من نمی دانم در آن 9 سالگی با آن لحن و بیان کودکانه ام چه گفته بودم که وقتی دفتر را بستم حلقه های اشک را در چشمان معلمم دیدم ...آن روز تنها نمره 20 کلاس شدم ...معلمم دستان کوچکم را گرفت و به من اطمینان داد که روزی این دستها زحمت نوشتن نوشته های نویسنده ای بزرگ را بر دوش می کشند....

عزیمت من به چهارم و پنجم دبستان مواجه شد با حیرت معلمانم که وقتی آن شعرهای ساده ی فارسی دبستان را به طرزی شگرف معنا میکردم همه ی وجودشان را فرا میگرفت....راهنمایی که رفتم اختراعی به نام ژل مو تازه در میان هم کلاسی هایم رونق گرفته بود ...یادش بخیر من آن روزها در تب و تاب پیچ موهای سهراب سپهری بودم ...دوم راهنمایی که رسیدم  این شبکه "3" صبح ها ..راس ساعت 8:30 ....برنامه ای به نام صبح و زندگی پخش میکرد...یادم می آید آن روز کارشناس برنامه یشان روانشناس بود...به گمانم نامی شبیه .." سهیل ".." ساسان "...شاید هم " سامان " داشت ...من در فکر کره و عسل صبحانه ام بودم ..که با آن خرده عقلم محو گفتگوی این روانشناس شدم...آن روز صبح ساعت 10:30 من در دفتر خاطراتم نوشتم ..قرار است روزی روانشناس شوم ...حتی این را هم گفته بودم من صدای معین را هم دوست دارم ...هنوز هم آن دفتر خاطرات را دارم گاهی که می خوانمش مرا تا عمق دقایق سر سپرده ام می برد.

..به مدرسه که رفتم برای نخستین بار از زنگ ادبیات هیچ چیز نفهمیدم ...همه ی ذهنم در گیر روزی بود که قرار بود روانشناس شوم... سوم راهنمایی که بودم همکلاسی هایم ترانه های " هلن " را با هم می خواندند ..من هم با دبیر ادبیاتم درگیر مشاعره بودم...آن ها با مصیبت غزل معروف " نفس باد صبا " را نصف و نیمه حفظ میکردند..این در حالی بود که من نمی گویم تمامش را نه ...اما نیمی از غزلهای حافظ را از حفظ بودم..بی آنکه برای آن تلاشی کرده باشم..راستش خودم هم هنوز نفهمیده ام که این چه حکمتیست که من دیوان که باز میکنم غزل از بر می شوم...دبیر ادبیاتم هر بار که مرا می دید...یاد آوریم میکرد که من باید روزی ادامه دهنده ی راه او شوم...او برای خودش در ادبیات مقامی داشت ... برایم دیگر مهم نبود که قرار است روزی روانشناس شوم ...از آن روز همه ی فکر و ذکرم در گیر سه چیز بود......ادبیات ....دانشگاه شیراز...من و خواجه ی شیراز..این همان راهی بود که دبیر ادبیاتم از آنجا شروع کرده بود.

..به دبیرستان که رسیدم نمره ی فیزیکم 20 می شد و نمره ی ریاضی ام را به زور به 10 می رساندم ...همه تعجب میکردند که این دو درس آخرشان به اعداد ختم می شود پس من چرا یکی را بیستم و دیگری را ده ...طفلکی ها نمی دانستند من با فرمولهای فیزیک جادوگری میکنم ..اما اغلب جادوی اعداد می شوم...هنوز هم که هنوز است حکایت منو و ریاضی حکایت مار است و پونه ....زیست شناسی را دوست میداشتم چون نام انواع کرم ها و میکروب ها و ویروس ها را یادم داد ..به واسطه ی همان زیست شناسی بود که من امروز خوب میدانم طرف مقابلم چه کرمی دارد...یا چه ویروسی را به مصاحبت انتخاب کرده ام ...یا فلانی از کدام میکروبهاست..

.برایم احمقانه بود که برای ادبیات درس بخوانم ...همه را میدانستم...شب امتحان که می شد کتاب را وسط اتاقم می گذاشتم چند بار دورش می چرخیدم بعد به مامان میگفتم که 3 دور زدمش و تمام شد...و با خیال راحت می خوابیدم...وقت انتخاب رشته چه مصیبت هایی داشتم ..بابا می گفت برایم مطب خریده ...مامان مرا در لباس مقدس پزشکی تصور میکرد...مادر بزرگ خدا بیامرزم هم که به خاطر درد پاهایش دائم از من شفای عاجل می خواست...من ظالمانه آنها را با آرزوهایشان رها کردم و ادبیات را انتخاب کردم...چه ذوقی داشتم...چه روزهایی بود...همه ی چیز من ادبیات شده بود ..که مسعود جان تلنگری آنچنانی به  من زد...از نظر او من فقط به درد وکالت می خوردم نوروز آن سال هم عمو تام ... گفت ابلهانه است که تو با این  سر و زبانت و ویژگی های شخصیتیت ادبیات بخوانی نه تنها از نظر عمو تام بلکه نظر بقیه هم این بود که شخصیت من با وکالت سازگار است تا ادبیات...عمو تام از آن آدمهای تحصیلکرده و دنیا دیده ایست که من برایش زیادی احترام قائلم..

.راستش خودم هم فهمیده بودم که ذوق ادبیم را بدون ادبیات هم می توانم حفظ کنم...این بود که هنوز هیچ نشده از نظر همه وکیل مدافع شدم...برایم موضوع زیادی جدی شده بود...آن روزها حقیقتا برایش تلاش کردم...پیش دانشگاهی که رسیدم..دبیر جامعه شناسیم مجرد بود....از آن آدمهایی که اعتماد به نفسش و استقلال طلبیش مرا مجذوب کرده بود...زیبایی چندانی نداشت اما برای خودش مردی بود..چه لذتی می بردم از حضورش...یقین داشتم که جامعه شناسی در ساخت چنین شخصیتی دخالتی عظیم داشته...از او چه الگو ها که نگرفتم...دلم می خواست قدم به قدمش را در ذهنم حفظ کنم و کردم...شده بود زن آرزوهایم...بیش از این هم جامعه شناسی را دوست میداشتم اما آن سال برایم چیز دیگری شد...وکالت رنگ باخت ..من جامعه شناسی می خواستم...تلاش کردم...تست...کلاس کنکور...پول ...استاد رضای معروف...استاد امید با آن مزه پرانیم  در کلاس ...دکتر ___ که مسئول کلاس کنکور بود..بیچاره اش کرده بودم با شیطنت هایم...طفلک حرفی نمیزد....پیرمرد دوست داشتنی بود که دوستم داشت..

.استرس...بی خوابی ها ...و جلسه ی کنکور....از خودم راضی بودم...رتبه ام خوب شد...مامان برایم نذر کرده بود..بابا دلش میخواست من در اتاقم دانشگاه قبول شوم...طاقت دوریم را نداشت...وقت انتخاب رشته خودم هم نمی دانم چه شد که  از میان آن همه آرزو روانشناسی به اولویت های اولم کشید...و برایم رقم خورد...زندگی من درگیر آرزوهایی بود که پیچ و تاب های جالبی  به سرنوشتم داد...حالا دستان کوچک من زحمت نوشتن نوشته های نویسنده ای بزرگ را بر دوش میکشند من برای دل خودم می نویسم من در میان اطرافیانم نویسنده ای بزرگم..شاید روزی بطور جدی نویسندگی را دنبال کنم..

.حالا ادبیات با وجودم عجین شده...حالا هر کس وارد اتاقم می شود آن قدر دیوان حافظ و مجسمه های ادبیان بزرگ و کتابهای ادبی و عرفانی می بیند که می خواند من ذوق ادبی دارم ... راستش اتاق من " تام کروز" ندارد ....حالا من با کمی فاصله ادامه دهنده ی راه دبیر ادبیاتم هستم...حالا من گرچه نه قانون خواندم و نه ماده ..حتی دنبال تبصره هم نرفتم ..اما ویژگی های شخصیتیم هیچ چیزی از یک وکیل کم ندارد ..من  علاوه بر خودم گاهی وکیل مدافع دیگری هم می شوم..من به وکالت هم رسیدم....حالا من وقتی در کلاس در مقابل استادم با آن سطح علمی بالایش...حرف از برده داری دیروز و امروز...از آزادی ...از فاصله ی طبقاتی و حق مالکیت حرف زدم...و نگاه تحسین برانگیزش را لمس کردم...فهمیدم جامعه شناس خوبی هم شده ام...حالا  لذت زندگی من آن لحظه ای بود که در مقابل همه.... افکار خواهر زاده ی کوچکم را خواندم و برای دیگران توصیف کردم...حالا همه ی شادی من آن لحظه ای بود که دوستم از مشکلش گفت و من در مقابل هر عکس العملش...عکس العمل بعدی را حدس میزدم..هیچ کس نمی تواند حال و هوای مرا درک کند وقتی توانستم مشکل دوستم را با صرف کمی وقت حل کنم....نیمه ی دوم شهریور ماه برای من یادآور روزهای پر خاطره ایست که خدا هم برای من تائید کرد که قرار است روزی روانشناسی بخوانم....سالها پیش این چنین جمله ای را در دفتر خاطراتم نوشتم حالا هم در دفتر خاطراتم هم اینجا می نویسم قرار است من روزی برای دکترای روانشناسی بخوانم ....داشته های امروز من بزرگترین آرزوهای دیروزم است.........آرزوهایت را جایی یادداشت کن ........تو فراموش می کنی آرزوهایت را ....اما ....خدا ......اما خدا فراموش نمی کند.... آرزوهای تو را.....

 

 

پ.ن 1 : میگم : فردا شب کلی مهمون داریم....میگه : مهسا مانور ندی....میخنده ام...شب میرم پیش مهمون ها....هنوز چشمام باز نشده یکی به دیگری میگه : چه به دل می شینه ...اون یکی چه موی بلند بهش میاد ... سریع میام بیرون موهامو جمع میکنم...یاد حرفش میفتم گفته بود...مانور ندی....

پ.ن ۲ : همه از من می پرسند...مخاطب این پی نوشت های تو کیه ؟؟؟....مخاطب من میتونه یه مذکر باشه...شایدم یه مونث....یا یکی که بهش مدیونم...شایدم یه دوست مجازی باشه مثل تو با این تفاوت که حضورش زیادی پررنگ شده...یه روزی می نویسم...همتون اینجا می خونید..نمی دونم کی..اما می نویسم...فقط لطفا تا اون موقع توی قضاوت کردن هات تیز روی نکن....

پ.ن ۳ : دیروز یه کامنت خصوصی داشتم که پرسیده بود....از ظاهر یک مرد چه چیزی منو تحت تاثیر قرار میده....بزارید یه اعتراف کنم...من نسبت به بقیه ی آدمای اطرافم زیادی به کت و شلوار و کروات علاقه دارم...البته نه هر نوعی....کلا از آدمهای اتو کشیده خوشم میاد......بیچاره شوهرم

پ.ن ۴ :....بهار جان..کاش یه آدرسی..ایمیلی از خودت بزاری که من بتونم جوابتو بدم...به ناچار اینجا میگم ایمیل من همون آی دی منه ....

پ.ن ۵ :...این سریال بزنگاه دیگه حالم رو داره بهم میزنه...یا آب دندون یکی خورده میشه..دست دیگری توی دماغش میره...اون یکی هم که دائم حالت تهوع داره....وقت افطار چه مزه های شیرینی رو که تجربه نمی کنیم....مسخره است...راستی شماها چیز نمی کشید؟؟؟.

پ.ن ۶ : شاید......لحظه ی دیدار نزدیک باشد...

باختم .........
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط مهسا |

 

باختم........باورت میشه؟؟؟ .........به همین سادگی .........

جمعه مراسم ترحیم تلاشم بود....به سکوتی که برای تلاش از دست رفته ام به خودم تحمیل کردم احترام گذاشتم...... و تنفری رو که با فکر کردن به موضوع همه ی وجودم رو در بر میگرفت به خوبی درک کردم......نمیگم به کوچه ی بن بست رسیدم نه....اما لاجرم باید از کوچه ی تنگی عبور کنم که تاریکی فضاش تنم رو میلزونه....یا باید یک سال از لحظه به لحظه ی زندگیم عقب بیفتم و دوباره شروع کنم یا باید سختی رو به جون بخرم و ادامه بدم...من همین وضع  رو می خواستم اما با شرایط بهتر....وقتی خدا رخصت نده یعنی باید بپذیری که سرنوشتت باهاش گره خورده....گاهی فکر می کنم من زاییده شده ی روزهای سختم....خدایا !!!!.........چرا من نمی تونم بین آرزوهایی که بهشون نمی رسم و حکمت تو ....یه رابطه ی علت و معلولی پیدا کنم ؟؟؟..........کج فهمم ؟؟؟؟؟...خدایا من گاهی فکر می کنم حکمت تو مث یه فیلم علمی تخیلی می مونه.شایدم تخیلٍ علمی......انکار نمی کنم ذهن من محدود تر از اونه که  بخواد تخیلات تو رو درک کنه ....اما با این حال فکر نمی کنی واسه  ساختن فیلم های اکشن زندگی من زیادی داری هزینه می کنی ؟؟؟؟؟......خدایا هر چند تو گاهی وقتا  مایل نیستی سناریوهای جالبی برای مهسا بنویسی.....اما من مایلم....خیلی هم مایلم....بخصوص اگه تو هزینه ی خوبی واسش کرده باشی ...اینجوری کمتر دلخور میشم لااقل میدونم پایان سناریو یه درس اخلاقی خوب بهم میدی...اما این بار موضوع بیش از آنکه واسم عجیب باشه ترسناکه .....آخه از درس اخلاقی هم خبری نبود....جریان چیه ؟؟؟...بهم نمیگی کجای سناریویی که برام نوشتی قرار حکمتت نقش اول بشه ؟؟؟؟......اما من ساده از موضوع نمیگذرم ...نردبانی رو که واسه تلاشم در نظر گرفته بودم به سرداب منتهی شد ....این ظالمانه ترین بدشانسی بود...تلاش من هیچ بازپرداختی نداشت .....من اعتراض دارم....این عادلانه نیست....رای جالبی برای من نبود.... اما از روی ناچاری گذاشتمش پای قسمت .....حسرتش هم رفت لب طاقچه ی عادت...اگه من غم از دست دادن فرصتم رو حاشا کردم ...اگه من بعد از رقص اشکهام  لبخند زدم ...فکر نکن فراموشش کردم ...نه اتفاقا موندگار شد .... فقط واسه خاطر این بود که لابه لای اشکام وقتی کنار پنجره داشتم واست خط و نشون میکشیدم....منو پس گردنی میزدی و یادآوری میکردی که سایه سار زندگیمی ...حتی اگه  سناریو هات بد رنگ باشه....حتی اگه کم هزینه کرده باشی ...مهم اینه که هستی ...هرچند دلم خیلی گرفته....اما حالا که رفع کدورت شده ..میشه لطف کنی واسه شش سال آینده که در نظر گرفتم کمکم کنی ؟؟؟....دیشب تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم تا  جهار ماه اون کوچه پس کوچه های تلخ و تاریک رو میرم اگه امید روشنی بود ادامه میدم....اما اگر نه از اولین روز ماه پنجم  برمیگردم سر خونه ی اولی که بودم و دوباره شروع میکنم...یه قولی بهم بده...توی این مدت نه چیزی به زندگیم اضافه بشه و نه کم ...به آرامشی که در طول این چند مدت ازت طلب میکنم شدیدا محتاجم ........روزی که گذشت شکست تلخی خوردم ....همه ی تلاشم در مقابل چشمام به تحلیل می رفت و من هیچ کاری نمی تونستم کنم...از اون لحظه های مرگبار...که حتی از یاد آوریش اکراه دارم ....با این حال به خاطر امیدم و ایمانی که به توانایی هام  دارم تبدیل شد به غمناک ترین شادی زندگیم....جایی خوندم بزرگی گفته بود  " خدا هر وقت بخواهد انسانی را فاسد بسازد او را به همه ی آرزوهایش می رساند  " ........... ممنون خدا شاید نخواستی من فاسد بشم ....

پ.ن۱:چه لذتی داره وقتی در اوج لحظات تلخت یکی حمایتت کنه...توانایی هاتو به آسمون برسونه...بگه همه جوره باهاتم...

پ.ن ۲: اگه روزه نمیگیری...اگه به خودت معافیت دادی ....مهم نیست فقط انقدر فرهنگ داشته باش که جلوی یه آدم روزه دار که تشنگی داره از پا درش میاره ....رانی پرتقال باز نکنی...

پ.ن ۳ : چه حالی میکنم من....وقت سحر که میشه چراغ همه ی همسایه ها روشنه....خوشحال میشی که توی محله ای هستی که آدمهاش لااقل توی ماه رمضون خدا رو بنده هستند...

فرنگیس........
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط مهسا |

 

فرنگیس از آن آدمهایی بود که زیبایی چشمانش عمری امثال من و تو را تا مدتها در خماریش فرو می برد..اغلب هر وقت یکدیگر را می دیدیم او مٌژه های تازه وارد چشمان مرا شمارش میکرد..و من هم به منشور زیبای چشمانش خیره می شدم...یادم می آید وقتی در امتحان بالاترین نمره ی کلاس نصیب من شد تنها کسی بود که به دور از هر گونه حسادتی از ته دل تشویقم کرد...دوستی ما بعد از آن روز که با صراحت گفت دیشب تا دیر وقت موضوع بحث خانواده اش بودم..پررنگ تر شد...تا مدتها باورش برایم سخت بود که می گفت گاهی با همسرش شخصیت مرا تجزیه و تحلیل و گاهی هم ترکیب می کنند....اما وقتی هر کدام از اعضای خانواده اش به بهانه های مختلف بعد از تعطیلی کلاس در آموزشگاه برای دیدن من حاضر می شدند باورم شد....اینکه چرا تا این اندازه مورد لطف فرنگیس بودم تا مدتها در ذهنم معماوار باقی مانده بود...وقتی در اوج سکوت کلاس مزه می ریختم و مٌخل نظم کلاس می شدم فرنگیس با آن لبخند ملیحش بیشتر از بقیه لذت می برد...همیشه می گفت خنداندن هنر می خواهد مهسا......تو هنرمندی....راستش خودم هم با وجود اینکه از تازیانه های سخت نگاه استادمان در امان نبودم اما از اینکه جمعی را تا مدتها لبخند به لب می دیدم که برای دقایقی هر چند ناچیز غم ها و غصه هایشان را فراموش می کنند قلباً خوشحال می شدم...او اعتقاد داشت من از آدمهای موفق روزگارم می شوم...این جمله گرچه مرا سرشار از غرور میکرد اما دلواپسی ها ی مرا که نکند به اعتقاد او نرسم افزایش میداد...گاهی  استاد با وجود اینکه خوب میدانست من دانشجو هستم و همزمان با تحصیلم این دوره ها را میگذرانم ناجوانمردانه عذر مرا برای عدم شرکت در امتحان نمی پذیرفت و مرا وادار به امتحان دادن میکرد...و آن وقت فرنگیس بعد از پایان امتحان  که می دید نمره ام خوب شده انگشتانش را به نشانه ی پیروزی بالا میگرفت و با هم می خندیدیم.همیشه برایم آرزو می کرد همسری به مشابه خودم نصیبم شود....می گفت من شخصیتی پیچیده و در عین حال جالبی دارم...گاهی حرفهایش را تائید و گاهی هم به اصرار تکذیب می کردم..." میشا" دختر فرنگیس تنها کسی بود در دنیا که مرا خاله صدا می زد گرچه این لفظ برایم خوشایند نبود اما به واسطه ی احساس خواهری که فرنگیس نسبت به من پیدا کرده بود سکوت پیشه کردم..از زندگی شخصی اش  چیز زیادی نمی دانستم شاید تمام اطلاعاتم در حد مشخصات اولیه و دانستن اتفاقات روزمره محدود می شد...بیش از این به خودم حق کنجکاوی نمی دادم...با این حال فرنگیس بارها گفته بود که همسرش زیبایی فوق العاده ای دارد...این را من هم بعد از اولین دیدارمان تائید کردم...به چشم خواهر و برادری با وجود چهره ی مردانه ای که داشت اما حقیقتا زیبا بود...با شخصیت بود...از آن دسته آدمهایی بود که در بسیاری از اذهان باقی می مانند...فرنگیس می گفت دختران جوان با وجود اینکه می دانند او متاهل است به او پیشنهاد ازدواج می دهند...به گمانم از پیشنهاد صیغه شدن زن ها هم چیزهایی شنیده بودم...اما فرنگیس می گفت همسرش هر گونه کلامی را که به نوعی به این موضوع ختم می شد را با صراحت با فرنگیس درمیان میگذارد..من شخصا این کارش را تحسین میکردم....او با این کارش هیچ جای سوتفاهم و یا اندیشه ی مسموم و یا بی اعتمادی برای فرنگیس باقی نگذاشته بود...قصد ندارم نیمه ی خالی لیوان را به نمایش بگذارم اما بهتر است باور کنیم که اینگونه خصوصیت در میان کمتر مردی دیده می شود...همیشه تصور خوبی از زندگی زناشویی فرنگیس در ذهنم بود...تا امروز که فرنگیس زبان به اعتراف گشود...با وجود اینکه هم فرنگیس و هم همسرش انسانهای فهیم و با شخصیتی بودند اما اعتقادات مشترکی نداشتند...او از دوران خوش نامزدی میگفت....از سالهای اولیه ی ازدواج که نوید بخش خوشبخت شدن را میداد اما افسوس که نویدی کذایی بیش نبود....از مشکلاتی که همچون مهمانی ناخوانده کم کم وارد زندگی مشترکشان شد...از عدم علایق مشترک که در طول زمان  خودش را نشان داد...از " میشا" که اگر وجودش نبود شاید الان فرنگیس و همسرش دورا دور مهمان زیبایی چشمان هم می شدند...فرنگیس می گفت..میشا در اوج اختلافات من و همسرم به دنیا آمد.... من و همسرم گرچه به من علاقه مند بودیم اما نمی توانستیم منکر اختلافاتمان شویم...شبهایی بود که دور از هم شب را به صبح رسانیدیم....روزهایی بود که برای برهم نزدن آرامشمان از هم می گریختیم....با وجود بودن همه ی اختلافاتی که با هم داریم اما به خاطر " میشا" از خودمان گذشته ایم..... " میشا" تنها بهانه ای بود که با هم بودن من و همسرم را تثبیت کرد..فرنگیس می گفت چه بخواهیم و چه نخواهیم با وجود اختلافاتمان به هم عادت کرده ایم برای هم نگران می شویم و تمام تلاشمان را  وقف به ثمر رسیدن " میشا" کرده ایم ....حرفهای فرنگیس را در نهایت ناباوریم باور میکردم....گاهی برای از خودگذشتگیشان و رفتار خوبی که برای با هم بودن و به خاطر میشا در پیش گرفته بودند تحسینشان میکردم....گاهی برای آینده ی آنان و میشا به شدت احساس نگرانی میکردم....دلم برای فرنگیس و همسرش می سوخت...از این لذت بردم که همسر فرنگیس با وجود اختلافاتشان و موقعیتی که داشت پایبند خانواده بود و هرگز به پیشنهادات و موقعیت هایی که برایش پیش آمده بود توجه نمیکرد...و صادقانه با فرنگیس در میان میگذاشت.......گرچه من دختر دم بختی بیش نیستم و سابقه ی زندگی زناشویی هم ندارم....اما به واسطه ی دیده هایی که دیده ام و حرفهایی که شنیده ام و سخنانی که خوانده ام و نکته هایی که آموخته ام ....تلاشم را کردم تا فرنگیس را متوجه برخی اختلافات او و همسرش کنم..نمی دانم تا چه حد موفق بودم اما یقین دارم که فرنگیس پس از گفتن حرفهایش و شنیدن حرفهایم آرامش یافته بود...اما اینبار من آرامشم را از دست دادم....قرار است من فقط یکبار زندگی کنم...فرصت تکرار هم ندارم.....عمر من شاید مجال تجربه کردن هر چیز را ندهد......من این روزها دلواپس آینده ام....

 

پ.ن 1: اخیراّ کشف کردم چه جوری جواب کامنت ها رو میدن از این پست از شرمندگی خیلی از دوستان در میام...

 

پ.ن 2: در پی پست قبلی و انواع و اقسام کامنت های خصوصی  که رسید لازم دونستم عرض کنم من نه عرب هستم...نه لُر... و نه بختیاری.....من جنوبی ام همین.... در طول زندگیم هم دوست عرب داشتم .. هم لُر ...و هم بختیاری....همشون رو دوست دارم...تا حالا هیچ چیز خاصی هم از اون مورد هایی که توی ذهن برخی هست ندیدم...ناگفته نمونه که بهترین دوستانم بختیاری بودند..

 

پ.ن 3:  قرار بود امروز بیاد تهران...به جای این پ.ن نوشته بودم لحظه ی دیدار زیادی نزدیک است..تا دیشب به خودمون چه وعده ها که ندادیم...امروز گفت : نمیاد.....معذرت خواهی میکنه...میگه  با تجسم اشک های من...بغضش میگیره....قسمم میده...گریه نکنم....بی فایده است...بغض من نه قسم میشناسه..نه فاصله...نه دوری..نه غربت....نه دلتنگی.....به خدا صبوری هم حدی داره....

 

 

پ.ن 4:  چه شوقی داشتم که ماه رمضون رو با همیم......این دومین باره..اینجوری با نیومدنش توی ذوق جفتمون میخوره....میدونم حال و روزش دست کمی از من نداره...اما نمی دونم چرا دلخورم...دفعه ی بعد اگه بگه ...تو تهرانم هم باور نمیکنم....بدجوری دلتنگم....

 

پ.ن 5: .....ای سفر کرده من امشب کجا هستم تو کجا...من کجا تنها به یاد تو نشستم تو کجا.....من از این فاصله با شوق به خواب دیدن تو چشمای خسته ام رو هر شب به کجا بستم ...تو کجا....آخه دل گله داره ...به خاطرت غصه داره.....چه دعاها واسه تو یاد سفر کرده داره...

پ.ن 6 : آخر هفته امتحان دارم حسابی محتاج دعام.....

ببین رفیق....
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387 توسط مهسا |

 

ببین رفیق........حالا تو برای من از های کلاس بودن عروسیت بگو....من برایت از عروسی می گویم که صفا و صمیمیتش برای همه کلاس درس شده بود...

 

ببین رفیق ....حالا تو فقط برای من بالا و پایین کن تا ثابت کنی رقص عربی را با صدای نانسی خوش است من می گویم رقص عربی با صدای هر که باشد با رقص کمر دختر و پسران جنوبی خوش است

 

ببین رفیق...حالا تو فقط برای من از چندین نوع غذای سرو شده در عروسی بگو......من از جنوبی هایی می گویم که بی خیال  غذاهای رنگارنگ....به هم شاباش می دادند...

 

ببین رفیق...حالا تو برای من بگو زیباترین لحظات عروسی آن لحظه ایست که عروس و داماد با هم برقصند........من میگویم زیباترین لحظه آن لحظه ایست که داماد آنقدر  جو زده شده باشد...که با ترانه های کردی ...... بختیاری برقصد....

 

ببین رفیق ....حالا تو برای من در کارت دعوت عروسیت اعلام ساعت کن من از کارت عروسی می گوییم که نوشته بود...از 6 عصر به بعد تا هر زمان که خوش گذشت یعنی عروسی 2 صبح که شد تازه رونق میگیرد و از نظر همه اول شب است...

 

ببین رفیق....حالا تو برای من ناز و عشوه کن که من با او نمی رقصم...از آن یکی خوشم نمی آید..باید نازم را بکشند تا راهی شوم...و....من برایت از لحظه ای می گویم که همه گفتند با هم می رقصیم....

 

ببین رفیق....حالا تو برای من بگو نهایت هیجانت زیر لب خواندن ترانه هاست من برایت از هیجانی می گویم که با تاریک شدن فضا با  سوت و جیغ و فریاد و با هم خواندن تخلیه می شد....

 

ببین رفیق....حالا تو برای من بگو رقص کردی را باید از کرد زبانان آموخت....من برایت از جماعت کردی می گویم که وقتی دستمال های کردی و حلقه های چندین نفری را دیدند اعتراف کردند رقص کردی را باید از جنوبی جماعت آموخت...

 

ببین رفیق....حالا تو برای من از زیبایی لباس های سنتی شمالی ها بگو و رقصی که با آن هماهنگ می کنند من برایت از  شمالی هایی می گویم که با لباس های سنتیشان با جنوبی ها بندری می رقصیدند....

 

ببین رفیق...حالا تو برای من با هیجان تعریف کن که با دوست پسرت در مراسم عروسی دیگری هم رقص شده ای...من برایت از پسران جنوبی می گویم که با دختران خوب می رقصیدند و دقایقی بعد آنان را آبجی صدا می زدند....و لحظاتی بعد مادر را به نزد دخترک می فرستادند تا طلب همسر شدن کنند.....

 

ببین رفیق....تو برای من از دختران لوسی بگو که با ابروهای نخ شده یشان و آن موهای خشک شده دماغ فیل را برای سقوط آزاد انتخاب کردند و من برایت از دخترانی می گویم که ابروهای پیوسته داشتند و با موهای بلندشان آدم شکار میکردند....

 

ببین رفیق...حالا تو برای من بگو از اجدادت تا نسل های آینده همه ویزا به دست راهی ممالک غریبند..من از لحظه ای می گویم که   سینا به در تکیه داد و گفت من چگونه این خاک.و این رفقا را رها کنم؟؟

 

ببین رفیق....حالا تو برای من از مایه داری مهمان هایت بگو.....من برایت از مایه داری کسانی می گویم که به جای چک پول و تراول در جیبشان  رُطب  و بٍریم یافت می شد.....

 

ببین رفیق.....حالا تو برای من از رپ خواندن Dj...در مراسمت بگو ...من از شهرام می گویم...که وقتی با ریتم بندریش خواند........آهنگ داغه مث اهواز.....آنقدر صدای اهواز گفتن لابه لای صدایش شنید که بی خیال ماهشهری بودنش دزفول دزفول میکرد.....

 

ببین رفیق.....حالا تو برای من بگو ترانه های ساسی مانکن دختر پسران مجلس را به رقص وادار میکرد...من برایت از مردان و زنان سالخورده ای می گویم که حالا با نوه هایشان دست به دست داده بودند و همراهشان به یاد عشقبازی های گذشته می خواندند......مو بچه ی شًطُم....گاهی هم دریا دریا می کردند...

 

ببین رفیق....حالا تو برای من از عکس های آتلیه بگو....از میکس و فیلم برداریت...من برایت از لحظاتی می گویم که با گوشی های موبایل و انواع و اقسام دوربین ها شکار شده بود و شاید این روزها با          BLUTOOTH   به دستت برسد...

 

ببین رفیق.....حالا تو فقط اینها را بخوان....که شاید دیگر از مهسا نپرسی چرا با سستی  به پایتخت و کوچه پس کوچه هایش می نگرد....

 

 

 

پ.ن 1 : از پله های میرم بالا....مجبور میشم دامن لباسم رو جمع کنم......دختر عموم میگه...مث لباس عروسه......با هم می خندیم....یه لحظه باورم میشه....لباس عروس تنمه.....بعد با خودم میگم : بی جنبه فقط گفت مث لباس عروسه....

 

پ ن 2 : وقتی بهم گفت " زندگیم " از خجالت آب که نه.....یه جورایی بخار شدم....

 

پ.ن 3 : یکی دو شبه....وقتی با هم حرف میزنیم همه ی وجودم  ساکت میشه....علتشو نمی دونم...فقط چشمام سنگینی یه چیزی رو حس می کنه....بعد در یک چشم بهم زدن خوابم میگیره......از هم فاصله داریم اینجوریم..موندم اگه این فاصله ها نبود چی می شدم...

پ.ن ۴ : چند ماه از تولدم داره میگذره....فکرشم نمیکردم دوستانی که از تولدم تا حالا به خاطر گرفتاری هامون....و یا سفر....نتونستیم دور هم جمع بشیم...حالا بخوان قبل از ماه رمضون به جبران   روزی که گذشت برام تولد بگیرن....از اینکه اینجوری به یاد هم هستیم به طرز کودکانه ای ذوقم گرفت...

من و خدا در کافی شاپ...
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط مهسا |

و خدایی که در این نزدیکیست.... 

امروز انگار غروب هم عهد کرده بود زودتر برسد...اوایل نخستین هفته ی شهریور ماه بود..هوای وجودم خفقان آور و نا مطبوع شده بود..پنجره را باز کردم..روزهای پی در پی آسمان سست و بی حال بود و گاهی رنگش  رنگ آسمان سابق را نداشت. فضا  از گاز زباله و آلودگی اگزوز اتومبیل ها پر بود و حرارت از هر تکه آجر و سیمان می تراوید...با این وجود برای رهایی از احساس نا خوشایندم خیابان ها و کوچه های شهر را بر تنهایی ام در خانه ترجیح دادم...خودم را وادار کردم در خیابان ها قدم بزنم ..ابتدا سری به انقلاب زدم همیشه وجود قفسه های پر از کتاب برایم هیجان آور بود..هنوزم که هنوز است وقتی سهراب را لابه لای قفسه ها می بینم بی خیال گرد و غبار رویش لبخند میزنم...با هر مسافت کوتاهی که طی میکردم از احساس نا خوشایندم دور تر می شدم و هرج و مرج درون سرم آرام میگرفت...

در حالی که نفس نفس میزدم و پوستم مداوم از فرط عرق مرطوب بود همچون تماشاگر رویای شخصی دیگری رانده می شدم به تغییرات کوچک جهان پیرامونم نگاه می کردم به آدمها که همیشه در شتاب بودند...همیشه در راه اینجا به آنجا..همیشه دیر رسیدن..همیشه در تلاش برای انجام چند کار پیش از غروب آفتاب...چشم باز کردم و دریافتم دقایقیست به بستنی ام خیره شده ام ...در تمام روزهای عمرم این نخستین بار بود که به تنهایی وارد کافی شاپ می شدم....حضور دوستانم همیشه برایم لذت بخش بوده...با اینکه با تنهایی میانه ی خوبی ندارم اما این بار بطور مضحکانه ای از دیدن خودم به تنهایی ذوقم گرفت..

.فضای جالبی بود..با چند قدم فاصله...پسری در چشمان نا زیبای دخترک زُل زده بود..در دستش شاخه گلی و با دست دیگرش گرمی دستان دخترک را حس میکرد...نگاهم دیگری را می دید  که از آن پیراهن یقه باز و گل و گشاد تابستانی  به تن داشت که لاغری بازوان آفتاب سوخته اش را بهتر نمایان میکرد...با صدای باز شدن در سری بلند کرد و به زنی که حالا دیگر وارد شده بود نگاه کرد و با لبخندی به همه ی انتظارش پایان داد...آن یکی هم حرف های عاشقانه در گوش دوست دخترش و یا اگر بخواهم با دیدی مثبت تر بیندیشم همسرش زمزمه میکرد...هر کسی در مقابل دیگری نشسته بود...چشم در چشم..رُخ در رُخ...گویی فقط من مانند کسی بودم که در شهر بیگانه ای را گم کرده...گویی من بیگانه بودم....و چه احساس بدی...در حالیکه نا خود آگاه به گفتگوی آدمهای اطرافم گوش میدادم با سفارش بستنی و خواندن اس ام اس های تکراریم زمان را می کُشتم...گاهی هم با خود می اندیشیدم و مرز میان خودم و ما بقی آدمها را تمیز می دادم..سبک عجیب و پر بادی در ذهنم حاکمیت میکرد...

با خودم خلوتی برپا کرده بودم...به روزهای غریبی که پشت سر نهادم فکر میکردم و به لحظات غریبانه تری که بخوبی می دانستم انتظارم را می کشند...به احساس تلخی که با مواجه ام با این روزها پیدا می کنم و به شوقی که او در دادنش به من لطف میکند تا تلخی  آن روزها به زهر تبدیل نشود...اندیشیدن به او و لطفش بهانه ی معجزه گری بود تا وجود غم آلود مرا در آن فضا خشنود کند...

چقدر با یاد آوری این جمله دل آرام شدم که او خود گفته بود : ....و من از رگ گردن به تو نزدیکترم....

تصمیم گرفتم به خانه بر گردم...دیگر هوای وجودم غم انگیز نبود...هیچ احساس نا خوشایندی نداشتم من بودم و مهسا  و  خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر بود...مدتی بعد خودم را میان صندلی و میز مطالعه ام یافتم...دفترچه ی خاطراتم را باز کردم و اینچنین نوشتم.....

گرچه امروز من از هیچ کس شاخه گل هدیه نگرفتم...گرچه من امروز گرمی دستان هیچ کس را حس نکردم...گرچه هیچ کس برایم بستنی سفارش نداد...گرچه چشمان هیچ کس انتظار مرا نمی کشید..گرچه هیچ کس هیچ حرف عاشقانه ای در گوشم زمزمه نکرد اما یقین دارم که خدا روی همان صندلی در مقابلم نشسته بود.....چشم در چشم ....رخ در رخ

هر چند امروز هوای وجودم رنگ آسفالت گرفته بود اما من در عوض با خدا قدم زدم...برای هم بستنی سفارش دادیم...با هم به این مردم شهر خیره شدیم...با هم حرف زدیم...گاهی دلمان با هم گرفت ...بیشتر خندیدیم...امروز خدا در یک کنج دنج انتظارم را می کشید...امروز من شرمنده شدم  وقتی مجبور شدم بستنی ام را که دیگر چیزی به پایان عمرش باقی نگذاشته بودم را با خدا قسمت کنم....امروز خدا از آن عاشقانه هایی در وجودم زمزمه کرد که شاید آن دختر و پسرک کافی شاپ عمری در حسرتش بمانند...

...امروز روز غریبی بود....

به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند

به روشنایی زیبای هر فلق سوگند

به سرخ فامی خورشید در فلق سوگند

به گریه سحر بندگان یک قسم سوگند

درون مویرگ و موی من هوای خداست

پ.ن1: دفعه ی پیش من بودم که میگفتم شمارش معکوس رو واسه اومدنت شروع کردم و اون خندید...امروز اون می گفت: شمارش معکوس رو واسه اومدنم شروع کن... و من خندیدم...خوشحالم که لااقل  نیمی از ماه رمضون رو با همیم......

 پ.ن2:  مرداد ماه با همه ی لحظات خوشی که برام داشت اما ماه جالبی نبود...خوشحالم که تموم شد...

 

پ.ن3:   کلی برای خاطره تایپ می کنم اظهار نظر می کنم اما وقتی می خوام اون رو send کنم روی پنجره می خونم که (( ورود متن الزامیست )) کسی میدونه چرا؟؟؟؟

پ.ن4:  " بید مجنون" عزیز....نمی دونم چرا احساس میکنم در خاطر من یکم زیادی خاطره داری...مضحکانه نیست اگه بگم آشنا به نظر میرسی.....

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران