شب لیله الرغائب ... اولین پنج شنبه ی ماه رجب است .... که شب آرزوها را به آن لقب داده اند ... خوب یادم هست که لیله الرغائب امسال را تا سحر بیدار ماندم ... به خاطر خودم ... برای خدا ... برای آرزوهایی که در اوج رویاهای شبانه ام به تحقق می پیوندند و گاهی مرا به طرز غریبی تا آن سوی خیال می فرستند ... نمی دانم شاید هم آن شب فارغ از آرزوهایم دنبال این بودم که دخیل ببندم به لطائف خدا بعد به این بهانه قصد تبرئه کردن خودم را در محضرش داشته باشم ... اما این فقط شکل صوری قضیه بود ... این دل لامصب این استدلال ها را نمی پذیرد حالا من هرچقدر هم به دنبال گریزی وحشتناک و درد آور از آرزوهایم باشم آخرش هم بی نصیب می مانم ... دل مقدس است هم خودش هم حرف هایش .. اما گاهی طفل زبان نفهمی می شود ...درست مثل آن شب ... اصلا این آرزوها اقتضای طبیعت ما آدمهاست و خداییش نعمتی است ... نعمتی برای تلاش ... ماندن .. ادامه دادن ... شاید هم سوختن .... به یقین رسیده ام به اینکه امید برای رسیدن به همین آرزوهاست که باعث می شود ما آدمها نیروی مثبت از وجودمان ساطع کنیم ...معترف می شوم به اینکه آن شب از منزل جانان به بهانه ی همین آرزوها گذر کردم ... دقیقا ساعت دو و هفت دقیقه ی نیمه شب بود که من مکالمه ی عارفانه خود را با خدا شروع کردم .. البته ی شاید مکالمه ی عارفانه اصطلاح جالبی نباشد بهتر است بگویم مجلس جدل بر سر آرزوهایی که گاهی حتی در خیالم که به واقعیت پیوند می خوردند .. دلشادم می سازند و حالا خودخواهانه از خدا طلبشان میکردم ... اولین آرزویم را که گفتم .. بی اجازه آمد ... اشک هایم را می گویم ...بعد هم به فاصله ی یک دم از بازدم همه ی چهره ی رو سیاه مرا گرفت ... از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان .... شرم داشتم ... دلم برای ابتذال نافرمانی های خودم می سوخت .... برای ذلالت خودم که حالا به بهانه ی آرزوهایم در مقابل خدا نشسته بودم ...عقل سلیم از خدا طلب استغفار میکرد ... دل طلب آرزوها ..من هم که بلاتکلیف بودم... جدال جالبی بود ... اولش قرعه به نام عقل افتاد بعد هم به نام دل ... اصلا آن شب شب غریبی بود و آن خلوت غریبانه تر .... اتفاق خاصی در همان لحظات برایم افتاد .... که از گفتنش امتناع میکنم .. فقط به او گفتم .. که به گمانم باور کرد ... قصد جسارت در محضر خلیفه ی بزرگ را ندارم ... اما با به وقوع پیوستن همان اتفاق بود که فهمیدم خدا آن شب قصد دارد برایم " پارتی بازی " کند ... بدون اینکه رشوه ای خواسته باشد ... بعد من آرزوهایم را شمرده شمرده برای خدا گفتم .... و از او خواستم چست و چابک مرا برساند به قصه ی آرزوهایم که این روزها سر دراز دارد ... باورش شاید در گلوی تو گیر کند ... اما می گویم ... اولین آرزویم همان شب در کمال ناباوری و حیرتم به فاصله ی یک ساعت و دو دقیقه پس از خواستنش از خدا برآورده شد ... دقیقا ساعت سه و نه دقیقه ... همراه همیشگی زنگ خورد و خش خش صدایی از آن سوی خطوط ارتباطی نوید براورده شدن اولین آرزویم را داد ... زبان درازم که تا همین چند دقیقه قبلش داشت برای خدا خط و نشان می کشید .... حالا انقدر کوتاه شده بود که حتی آن لحظه قوت تشکر کردن از خدا را هم نداشت ... گریه ام حالا دیگر از سر شوق بود ... لحظه ای که با یاد آوریش هنوزم بغضم میگیرد ... آرزوهای مهم زیادی داشتم ... حالا چه شد که از میان آن همه آرزوی مهم برای خدا پیوستگی ابروهایم را تنگ کردم و گفتم دلم یک بغل ضریح امام رضا می خواهد ... خودم هم نمی دانم ... نه اینکه گمان کنی زیادی مذهبی جماعتم... یا مثلا ایمان قوی دارم نه ... من همیشه در اینجور مسائل لنگ میزنم ... اما با همه ی این اوصاف آرامشی را که از آن مکان مقدس می گیرم را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم ... آنجا یک نقطه ی مغناطیسیت ... که من بارها در کشش و جاذبه ی آن گم شده ام ... همه ی امامان و معصومین برای ما عزیزند ... حتی یکی مث او که بارها گفته که حتی به وجود خدا هم شک دارد چه برسد به معصومین ... آخرش هم وقتی به درماندگی رسید می رود سر وقت خدا و همین معصومین را واسطه قرار می دهد ... اما راستش نمی دانم چرا من از میان این همه با امام رضا رفاقت بیشتری دارم ... و حالا این رفیق قدیمی مرا به طرز فوق العاده عجیب و غریبی طلبیده ... که من در ژرفای ناباوریش مانده ام ... وقتی من گفتم گور بابای درس و دانشگاه و استاد و ترم و جزوه و غیبت ... خودش همه را برایم رو به راه کرد ... به این سفر بی اغراق بیشتر از تنفس هر روزه ام نیازمند بودم ..نیاز روحم بود و احتیاج دلم .. اما به خیالم هم نمی دیدم یاری سبزش به این زودی برسد .... همه ی این ها را گفتم که بگویم این دل آن شب کار خودش را کرد ... من به فاصله ی سه ماه از خواسته ام غافلگیرانه طلبیده شدم ... تا نروم آنجا باور نمیکنم اینگونه برایم همه ی کارها را صاف کند همه ی اجازه ها را بگیرد و بطلبد ... به هر حال رفقا من از شنبه چند روزی نیستم ... دارم میروم زیارت ... وقتی هم برگردم تا یکی دو روزی درگیر کارهای عقب افتاده ام ... میروم که دل دخیل ببندد به ضریح فولادی شاید گره هایش باز شود ... خیلی حرفها برایش دارم ... میروم که شاید با گفتنشان آرام شوم ... دعا کنید وقتی بر میگردم وجودم زیر بار آرامش و جاذبه ی آنجا تسلی خاطر یافته باشد ... به یادتان هستم به همان اندازه که شب قدر به یادتان بودم .....
...پ .ن 1 : چقدر دلم میخواست حالا که قرار به رفتن اونم باشه ...
پ.ن 2 : تا همین چند مدت پیش هروقت قرار بود برم مشهد دوستام یه لیست خرید میدادن دستم ... امسال همشون توی لیست خریدشون نوشته بودن .... از امام رضا بخواه ... اول یه شوهر خوب ..بعد هم یه شوهر خوب ... بعدتر هم یه شوهر خوب به همین زودی بهمون بده ... این دم بختی معضل بزرگی شده این روزها ...
پ.ن 3 : در پی طلبیده شدن ناگهانی ... به این واقعیت رسیدم که " بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که تو انتظارش را نداری "
پ .ن 4 : نذر کرده بودم اگه امام رضا وفا کنه ... حاجتمو روا کنه .... بین تموم عاشقاش درد منو دوا کنه .... یه کاسه گندم ببرم تا کفتراشو سیر کنم ... امام رضا خیلی زود وفا کرد ... منم رو نیتم موندم ... دلم میخواست از همین جا گندم بگیرم و ببرم ... حالا توی کوله پشتیم ... علاوه بر دیوان حافظم و یه مشت خرت و پرت دیگه .. پر شده از گندم هایی که قراره برسن به کفترای خوش سعادت اونجا ..
پ .ن 5 : مث دوستای خوب اظهار دلتنگی می کنید تا برگردم ....![]()
پ.ن ۶ : چرا فونت اینجوریه ؟؟؟ ... فونت من که مث همیشه است اما ثبت مطلب میکنم عوض میشه ...
... شرمنده اذیت شدین نخونید ...![]()
اپیزود یک :![]()
چند قدم تا دانشگاه فاصله دارم ... بی اجازه میاد توی ذهنم ..
به این فکر میکنم که این ترم دیگه نیستش که بخواد اس ام اس بده و بگه
مهسا کجایی ؟؟ .... در چه حالی ؟؟؟... کلاست کی تموم میشه ؟؟
دیگه سر کلاس استاد " الف " ... نیستش تا بخواد باهم اس ام اس بازی کنیم
بعد آخر هر اس ام اس بنویسه " حواست به درست باشه ... حالا بعد با هم حرف میزنیم "
اما به فاصله ی یک نفس دوباره اس ام اس بده ...
گوشیمو درمیارم و به یادش آخرین اس ام اسش رو می خونم ..
" سلام زندگیم .... من دارم میرم ... ساعت یک حرکت کردم ... جوجه زدم تو رگ ... 5 یا 6 میرسم
مواظب خودت باشی ... دوست دارم "
بغض میکنم ... حال و هوای گریه هست .. اما .. وقتی برای گریه نیست 
صداش می پیچه توی همه ی تار و پود وجودم ....که می گفت :
" عزیزم پشت سر مسافر که گریه نمی کنن.... گریه نکن مهسا .... دلم خون میشه ...." 
بغضم رو که حالا دیگه مث سرب داغ راه گلوم رو بسته فرو میدم و ....یواشکی میگم :
" خدایاا به امید خودت" .... و .... وارد دانشگاه میشم ...
اپیزود دو : ![]()
از در بزرگ دانشگاه وارد میشم .. یه مکث کوچولو لازمه ... بر میگردم و با خودم میگم یعنی الان چند نفر پشت این در موندن ؟؟ ... بعد به خودم جواب میدم : مهم اینه که تو رد شدی و بهتره به فکر بقیه اش باشی ... و ادامه ی مسیر ...یکی صدام میکنه : خانوم " ک " : .... و بر میگردم...همکلاسیم بود
... با احترام سلام و احوالپرسی ... و می پرسه : شما هم این ترم واحد تخصصی زیاد برداشتین نه ؟ ... من با تعجب که از کجا آمار انتخاب واحدم دست اونه جواب میدم : بله ...چطور ؟؟
همکلاسی : همینجوری پرسیدم ... اما کارتون خیلی سخت میشه ..هااااااا
مهسا : سخت بشه یا نشه باید بگذره ...
همکلاسی : بله حق با شماست ... راستش من این ترم رو مرخصی گرفتم
مهسا : مرخصی گرفتین ؟؟ ..... چرا ؟؟ ... چه خوب که موافقت کردن ...
همکلاسی : بله با هماهنگی مرخصی گرفتم ای ترم رو .... بخاطر باشگاه
مهسا : باشگاه ؟؟ ...
همکلاسی : یعنی باور کنم که شما خبر ندارید ؟... البته خوب برای شما جای تعجب هم نداره ... من توپ میزنم
مهسا : یعنی فوتبالیست هستین دیگه نه ؟ ... راستش من نمی دونستم .. .
همکلاسی : بله فوتبالیستم ....میدونم شما هیچ وقت دنبال اینجور حاشیه ها نیستین
مهسا : بله همینطوره .... به هر حال ... خیلی خوبه ... موفق باشید..و سعی میکنم هرجور شده صحبت رو خاتمه بدم .
.. زیر نگاه آدمها ی اطرافم دارم ذوب میشم ![]()
..((. از روز اول دانشگاه به هیچ کس اجازه ندادم منو با بقیه دخترای همکلاسیم مقایسه کنه ... برام مهم نبود که میگفتن بی احساسم .. مغرورم ... یا هر چیز دیگه ... با همشون خوب بودم ... نمی خوام به خودم نمره بیست بدم اما همشون خاطرم رو میخواستن ..سر کلاس می گفتم .. می خندیدم ... وقتی حالشون گرفته بود ... چنان مزه پرانی میکردم که یادشون می رفت کدوم استاد بهشون ظلم کرده ... اما به وقتش آنچنان جدی میشدم که باورشون نمی شد من همون مهسا باشم ... برای پسرای همکلاسی هم که به قول معروف گربه رو در حجله کشته بودم . خیلی وقتا با یه جمله زده بودم به پاشنه ی آشیل و داغ شده بودند شیطنت میکنم .. هرچند از شیطنتهاشون در امان نبودم و نیستم ...حالا مقابل یکیشون بودم و داشتم همه ی این حرفها رو می فرستادم توی تونل ذهنم ...))
همکلاسی : ممنون .... راستش امروزم فقط اومده بودم که شما یعنی بچه ها رو ببینم
مهسا :
...بی خیال حرفش... منم از دیدنتون خوشحال شدم ... ببخشید یکم عجله دارم و ....خداحافظ ...
مهسا در دل : سالی که نکوست از بهارش پیداست ... این از اولیش ... خدا آخریش رو به خیر کنه ![]()
اپیزود سه:
از روبرو داره با یکی دیگه میاد ..... بی اختیار لبخند میزنم ... اونم با یه نگاه گرم بهم نزدیک میشه ![]()
من : سلام استاد...
دکتر " م " : به به خانوم گل ... چشم ما روشن
از حرفش خجالت میکشم ... نگاهمو میگیرم به زمین 
متوجه میشه ... یه لبخند تحویلم میده ...
یکم بحث واحدهای فیزیولوژی .... که پویا سر میرسه...
اونم سلام و احواپرسی تکراری ...
و استاد رو به من میگه : خوب خانوم گل پس این ترم هم با همیم
من : بله استاد ![]()
پویا : استاد ایشون که خانوم گلند .... پس من چیم ؟
استاد : تو پدر سوخته ی این دانشگاهی ... 
من : ...
.. ببخشید استاد با اجازتون من برم
استاد : خواهش میکنم بفرمائید
و میرم .... هنوز صداشون رو دارم میشنوم ...
شخص همراه استاد : این از دانشجوهای خوبته ؟
استاد : ... این یکی از با شخصیت ترین ... پر انرژی ترین ... و با حال ترین دانشجو های این دانشکده است
من : ..... 
پویا : استاد پس من چی ؟ 
تو هم یکی از بی خاصیت ترین عنصرهای این دانشکده ای ... 
من از قصد بر میگردم ... پویا منو می بینه ...
. یه نیشخند تحویلش میدم 
و تا .... می سوزونمش
و با عجله از پله ها میرم بالا ...
اپیزود چهار
از پله ها با عجله میرم پایین ..
.. کلی کار دارم که باید انجام بدم …
.... علیرضا صدام میزنه ... ..خانوم "ک" :
من : بله
شما هم شخصیت رو برداشتین ؟
من : بله برداشتم ... شما چی ؟؟
علیرضا : متاسفانه نه
من : یعنی این ترم هم بی شخصیت موندین ؟؟ 
علیرضا با خنده : جان ؟؟؟؟؟
مهسا با خجالت : ببخشید منظوری نداشتم . 


اپیزود پنج :
کلاس ها و کارهام همه تموم شده ... حالا ...
در دانشگاه منتظر شیرین هستم....لادن میاد میگه: مهسا منتظر کسی هستی ؟
مهسا : آره ...
لادن : شوهرت با ماشین میاد دنبالت ؟؟
مهسا ( در حالیکه می خندم )
: گاهی وقتا با فرغون هم میاد
لادن ( میخنده ) : گفتم اگه مزاحم نیستم منو تا یه جاهایی برسونید ...
شیرین بوق میزنه ... دست لادن رو می گیرم و با خودم میبرم ...
هنوز به ماشین نزدیک نشدیم ... لادن بیچاره هم گیج مث همیشه هنوز چشماشو باز نکرده
که شیرین فریاد میزنه : .... مهسا اگه پای شرط بندیمون نمونی ... همین امروز می برمت دادگاه طلاقت میدم.. ![]()
مهسا : ... لادن جان سوار شو .... اینم شوهرم ... 
(( یعنی من کلا موندم این لادن از کجا اومده .... همکلاسیم نیست اما در حد یه سلام و احوالپرسی ساده دوستیم ... ظاهر من انقدر ساده است که هر دراز گوشی می فهمه من مجردم ... دیگه نهایتا ازم می پرسن نامزد داری ؟؟؟ .... اما این بشر صد بار پرسیده تو ازدواج کردی ؟؟ .... منم هزار بار گفتم : بابا دم بختم ... آخرش هم مث امروز باید براش توضیح بدم ....))![]()
پ .ن 1 : فکر کن روز آخر ماه رمضون هوس حلیم کردی ..... چند ثانیه بعد ... در میزنن ...آقای همسایه : مهسا خانوم تشریف میارین دم در .... من : بله اجازه بدین .... چند لحظه بعد ..آقای همسایه : این روز آخری ...منو و فروغ هوس حلیم کرده بودیم .... به یاد شما هم بودیم گفتیم براتون بگیریم ... من بعد از کلی تشکر ... در دل رو به خودم : میمردی یه چیز دیگه هوس میکردی ؟؟
یاد م باشد .... اگر یادم ماند برایت می خوانم همه ی لحظه ها را ...
* همه ی دیروزی که با هر یک جمله هزار بار نامم را صدا میکردی
* همه ی دوستت دارم هایی که تا واپسین لحظه در گوشم زمزمه کردی
* اخم کردن هایم ...که تا وقتی تبدیل به خنده هایم نمی شد رهایم نمیکردی
یادم باشد .... اگر یادم ماند به همه ی قول هایم عمل کنم ...
* که مواظب خودم باشم
* که بازیگوشی نکنم
* که دختر خوبی باشم
* که معدل لیسانسم از 17 پایین تر نباشد
* که تا اتمام درس به چیزی به نام " کار " فکر نکنم
یادم باشد ....یادت بیاورم ... وقتی لرزید دلهایمان .... و دیدیم ... و حالا زیر سایه ی فاصله ها
تنها شده ایم یک عمر ....
یادم باشد ... یادت بیاورم ... از بغض های مانده در گلو .... از لرزش صدا ... و اشک دیده ها
یادم باشد ... به یادت بیاورم تمام حرف ها و یادم باشد هایت را ... که از یادت نروند ...
یادم باشد ....... اگر ..... یادم ماند
با اینکه... این مدت هر دویمان سعی کردیم با هم سرخوش باشیم ... اما هنوز هم فکر میکنم این لابه لا فرصت هایی بودند که از دست رفتند ... زمان هایی که تلف شدند ... می گویند وقت طلاست ..کاش انقدر ثروت داشتم که وقت از دست رفته را جبران کنم ... همه اش فکر میکردم در ژرفای رویا هستم و حالا که رفته تازه دارم هوشیار می شوم ... گاهی دورانی از زندگی ما آدمها می شود مثل رویایی درهم و برهم که در آن همه چیز دچار تغییر میشود .. برخی چیزها جوانه میزند و برخی هم اکسیده می شوند ... باورش برایمان سخت میشود ... اما همه بسیار واضح و حقیقی تر از واقعیت است ... بعد از آن همه لذت .... پایان مایوس کننده ای بود... گرچه مطئنم آن دوران دوباره شروع میشود ... اما مشکل عادت کردن من است ... و بی طاقتی بعد از رفتنش و کوتاهی حوصله ام ..هنوز ترم جدید شروع نشده دارم به این فکر میکنم که شبهای امتحاناتم بجز او چه کسی می تواند آرامم کند ؟؟ ... و البته بی خیالم ... یا مثلا دارم به ساعتم فکر میکنم که این روزها به جای او باید بیدار کردن مرا تقبل زحمت کند .. مسخره است نه ؟؟ ..... در غم فرورفته ام .
.. این را هنگامی که خودم را در آینه دیدم فهمیدم ... مشکل بزرگتری هم هست ... اینکه من حق ندارم چیزی از جذابیت خنده ها و شادیم در چهره ام و خلق و خویم کم کنم .... آنقدر همه را به این شاد بودن و البته بی تعارف شادی بخش بودنم عادت داده ام که تا بخواهم کمی ..فقط کمی ترک عادت می کنم ...یا با فریادهای متضاد این و آن و یا با حرفهای نیش دارشان حسابم را می رسند... گاهی شرایطی پیش می آید که انسان چاره ای جز اطاعت ندارد ... غلط کنم این هم از همان شرایط هاست ... من مطیع خوبی هستم و در عین حال جنگجوی ماهری برای این سختی ... که امیدوارم مرا از پای در نیاورد ... دارم برهه ی سنگین و جالبی از زندگی را سپری میکنم ... هرچند گاهی زیر بار سنگینیش کمرم خم می شود اما بدون شک مث بقیه ی برهه های تاریخ زندگیم وجودم را می سازد ... همین... امید مرا بس...
.مهر ماه همیشه برای من زاد روز تصمیمات مهم است ... حالا او رفته و من حوصله ام کوتاه شده ... حتی فکر توقف تصمیماتم و کارهایم به شدت آزارم می دهد ... همه اش دارم سعی میکنم افکار مثبتم و اراده ام فزاینده شود در وجودم ... دلم نمی خواهد توانایی ام در این آغاز به تحلیل رود ... دائم دارم در وجودم دنبال ماشین دربستی میگردم که با سرعتی معادل سرعت نور ... مرا برساند به : سیتی سنتر اراده ام " ...... به جست و جویی تب آلود برای رها شدن از وضعیتم هستم ... که امیدوارم نتیجه دهد ![]()
هرکی هر جا هر چی " آرش خان " منو به یه بازی دعوت کرده شرح این بازی اینه :
نام پنج نفر از دوستان مجازی که مشتاق دیدن اونا هستید ... و پنج نفر که تمایلی به دیدن اونها ندارید رو بگید ...
بی تعارف مشتاق دیدار همتون هستم ... توفیق اینو داشتم که دو نفر از دوستان مجازی اینجا رو ببینم اما راستش به همون اندازه که مشتاقم به همون اندازه هم برای دیدنتون تردید دارم ... من اینجا از همه ی شماها تصور ذهنی خوبی دارم ... اصلا دلم نمیخواد زمانی پیش بیاد که بخوام خللی رو بین تصور ذهنیم و دیدارتون در دنیای واقعی احساس کنم ... همین چند روز پیش با یکی از همین دوستان مجازی ارتباط نزدیک تری پیدا کردم ... وبلاگ نویس بود ... اینجا رو هم خوب میخونه ... با صراحت میگم که بین دنیای وبلاگ نویسیش و انچه که من در مقابلم حس میکردم ... و اون تصوری که ازش در ذهنم بود زمین تا آسمون فرق میکرد ... نمی دونم شاید میترسم ... به هرحال دیگه دلم نمیخواد این تجربه برام تکرار بشه ... امیدوارم کسی از من دلخور نشه اما بهتره باور کنیم که لطف این دنیای مجازی به نشناخته بودنه ساکنانشه ... ما اینجا آزادیم از قید و بند نگاه ها و چشم های همدیگه ... گرچه گاهی قضاوت های نادرستی در مورد هم میکنیم ... اما مطمئنم تلخی این قضاوت ها خیلی کمتر از قضاوت هایی هست که در دنیای واقعی مورد تهاجمش قرار میگیریم ... لااقل ممکنه این فکر در ذهنمون بیاد که " من از نزدیک ندیدمش پس درست نیست اینجوری قضاوت کنم "... البته منکر این نمیشم گاهی وقتا حس کنجکاوی برای دیدنتون تا ساعتها ذهنمو درگیر میکنه
اما تنها کسی که دلم نمیخواد ببینمش همین " آرش خان " خودمونه .... به سه دلیل : جفتمون شوخ طبعیم و بارها توی چت هامون موضوعی پیدا شده که تا ساعتها من از خنده ریسه رفتم و برای منی که هیچ گونه کنترلی بر روی خنده ام ندارم شاید اینجور دیدار ها درست نباشه ... ![]()
![]()
به نقل از خودش که هر وقت از ظاهرش گفته حالا چه شوخی و چه جدی به نوعی به شباهت با حاج محمود ختم شده .... و من اصلا دوست ندارم رفیق شفیقم رو در جایی غیر از تلویزیون و مقام والای ریاست جمهوری ببینم ![]()
![]()
و از همه مهمتر میدونم که اگه ببینمش یاد حرفهای فوق العاده مشروعش توی وبلاگش میفتم و بنفش و زرد و قرمز میشم ...![]()
![]()
جالب اینجاست که اونم نمیخواد منو ببینه ... اعتقاد داره که چون من دم بختم ممکنه بهش آویزون بشم![]()
......... دم بختی هستو هزار دردسر
از همین تریبون آزاد همه ی دوستان همیشگی که تمایل به این بازی دارند رو دعوت میکنم ![]()
یه خواهش ....قسمت اول این پستم رو با هاون عشق و عاشقی نکوبید .... ممنون..
پ.ن ۱ : وقت سحر : .... مامان : مهسا میوه بخور ... انگور و خیار بخور که انقدر نگی تشنمه ... چرا انقدر غذا کم خوردی ...بخور بینم ... تا نخوری نمیزارم بخوابی .... من :
...مهسا ده دقیقه بعد : مامان دارم میترکم .... مامان : حقته ... مجبورت کردن انقدر بخوری ؟؟ .... من : ![]()
![]()
پ ن ۲ : یکی از بهترین دوستانم امسال با من هم دانشگاهی میشه ... که یکی از یکی شیطونتر ...شوخ طبع تر ... خوش خنده تر ... و متاسفانه بی جنبه تریم ...فکرشو کنید ما دبیرستان بودیم ملت از دستمون عاصی بودند حالا توی دانشگاه چه شود ؟....![]()
![]()
پ.ن ۳ : نمیدونم تا عید فطر آپ میکنم یا نه ... به هر حال پیشاپیش طاعات همتون قبول ..عید همتون مبارک ... امیدوارم لااقل توی این ماه یه خونه تکونی حسابی به روح و دل هامون داده باشیم و بی نصیب از مهمونیه خدا بر نگردیم ... ![]()
![]()
![]()
دلم سنگین بود زیادی طولانی شد نخواستی نخوان ....
وقتی بعد از چندین سال...مثلا خواستی جبران کنی ...من نبودم...من با نادر شاه افشار...شطرنج بازی میکردم...زنگ تاریخ بود...لامصب دائم کیش و ماتم میکرد...همه ی فکرم با تو بود و خانواده ی پسرت..که حالا بعد از سالها قرار بود دیداری تازه شود...استرس داشتم...هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور کردم...بی آنکه کسی بفهمد...بعد آمدم خانه..با شوق از مامان پرسیدم...سراغ مرا هم گرفتی ؟؟؟....مامان شاید نخواست بیش از این حضورت خاکستری شود...بعد مصلحتی بهم زد و گفت آره...بعد ها فهمیدم تو حتی اسم مرا هم نمی دانستی...نهایت لطفت این بود که از بابا بپرسی..یک کوچولوی دیگه هم داشتی...عید نوروز که میشد...بابا از لای قرآن..آنقدر اسکناس سبز بیرون می آورد..تا یادی از خرده ده تومنی های تو نکنیم..اما مگر این دل راضی می شد...دختر عمو می آمد و هر بار برایم میگفت...تو ماچش میکنی..بعد با کلی آرزوهای قشنگ...و آب نبات های رنگارنگ...عیدی می دهی و ذوقش میگیرد...بعد یادم هست نیما میگفت...برای مراسم جشن مکه ات گروهی نوازنده ی سنتی دعوت کرده ای...با کلی از بزرگان شهر...که مثلا حاجی شوی...حکایت جالبی بود..دوستم با خانواده اش به جشن مکه ی تو می آمد...بعد من دعوت نبودم...نهایت بی رحمی..
.بابا شب جشن مکه ات ..پیشنهاد داد به پارک برویم..تا کمتر غم را حس کنیم...اما مگر غم چشم های مامان اجازه میداد؟؟...رفتیم پارک همه سعی کردیم خوش باشیم...ببین ما فقط سعی کردیم...بعد بدون طهارت رفتی مکه....فاطمه آمد...با یک پیراهن پر از چین صورتی...مینا..با دامنی مث لباس عروس..این ها فقط سر آمد سوغاتی های تو بود...انواع و اقسام اسباب بازی ها..ما که محتاج نبودیم...سالها بود بابا حاجی شده بود...آنقدر سوغاتی برایمان آورد که تا مدتها بی نیاز از همه چیز بودیم...عمه جان که عمرش را داد به شما...من دیدمت...با آن پالتوی قهوه ای...و چتر سیاه ات...تیپت مرا یاد ظاهر رضا خان می انداخت...بعد از عمو جان پرسیدی که من چه نسبتی با بقیه دارم...پاسخ عمو را شنیدی و سکوت کردی و خیره شدی به مزار عمه که حالا دیگر باد های سرد زمستان نوازشش میکردند..مطمئنم آن روز از معصومیت کودکانه ام شرمگین شدی...وقت رفتن...شاید دلت به حالم سوخت....ماچم کردی...من به همه گفتم که از ماچ کردن تو چندشم شد....بابا از من دلخور شد....بعد سال سوم راهنمایی..در اداره ...در میان فرزندان همکار بابا...بالاترین معدل شدم...از طرف اداره برایم چندین تقدیرنامه آمد...برایم همه هدیه گرفتند....عمو جان دو هدیه داد...فکر کنم میخواست وظیفه ی تو را جبران کند..
..روز تولدم که میشد...برای اعلام هدیه ها....زود عجله میکردیم که مثلا کسی نفهمد هدیه ی تو لابه لای بقیه نیست...اما همه می فهمیدند...در مقابل دوستانم فقط بغض میکردم...همه انتظار داشتند بهترین هدیه ها را از تو بگیرم..به هر حال تو سرمایه داری بودی...اما نگرفتم...فقط دست سایر نوه هایت دیدم...بابا گاهی به ناچار در مقابل سوال های مکرر من حرفهایی میزد..من خوب میدانستم....بابا یوسف زمان خودش بوده با یک تفاوت اساسی....که ناجوانمردی را به جای برادرانش...پدرش در حقش تمام کرده....فقط به یک جرم اینکه..بی بند و بار نبوده...دلش نمی خواست عمرش را لا به لای سیاه کاری های تو سپری کند...بعد تو رویش با خودکار قرمز خط کشیدی و گفتی تمام است....بابا هم آنقدر مردانگی داشت که پایش مهر بزند و بگوید باطل شد...بعد یادم می آید تو عادت داشتی مهمانی های آنچنانی بدهی ...و بعد به همه توصیه کنی مهمانی را تمام و کمال برایمان تعریف کنند..تا جگرمان خون شود بعد تو خوشحال می شدی....بعد یک روز مامان دوستم گفت با تو چه نسبتی دارم...و من گفتم...بعد او گفت عجیب است که نسبتت را با من انکار کرده ای ..و من کمی کودکانه شکستم.
..حالا این وسط هیچ کدام از ما هم از حرف و حدیث های تو بی نصیب نماندیم...گوشمان عادت کرده بود به شنیدنشان....اگر نمی گفتی بد عادت میشد طفلک..چه روزهایی بود.. گاهی آرامش مامان و بابا را بهم میزدی ..چیزی نمی گفتند اما ما می فهمیدیم ....بعد بابا و مامان به همه ی ما یا دادند که می شود از نقطه ی صفر زمین شروع کرد و به نقطه ی بیست آسمانها رسید...یاد گرفتیم زحمت بکشیم...هیچ چیزی در دنیا قرار نیست بدون سختی بدستمان برسد...بابا دائم در گوشمان میخواند...خدا را فراموش نکنیم..او گواه لحظه به لحظه ی ماست...بعد دست تقدیر بیماری صعب العلاجت را برایت رقم زد...ما هیچ کدام خوشحال نشدیم...آن موقع ها تو تازه فهمیدی این دنیا هم مرز رفتنی دارد...نمی دانم شاید ترسیدی...گفتی میخواهی جبران کنی...گفتی دلت هوای ما را کرده...گفتی دوستمان داری...ما حرفهایت را با تردید باور کردیم...برخی ها را هم با تلقین مثلا اینکه گفته بودی دوستمان داری...بعد همه ی آمدند بجز من ...راهنمایی بودم....زنگ تاریخ بود...با نادر شاه شطرنج بازی میکردم...دائم کیش و ماتم میکرد لامصب...بعد شنیده ام لحظه ی جالبی بوده ....بعد از سالها...مهر ها زنده شده...گفتند تو گریه کرده ای...بابا هیچ وقت از بغض کردنش حرفی نزد..قرار شد منت بگذاری شام دعوتمان کنی...من زیباترین لباسم را پوشیدم...انکار نمی کنم ثانیه ها برای گذشتشان آزارم میدادند و آمدیم... همه مرا دیدند....تو ماچم کردی ...دوباره ...کاش مرا ببخشی من دوباره چندشم شد...اما این بار به هیچ کس نگفتم.
..بعد چقدر به تو خندیدم وقتی گمان کردی خنده های من از سر شوق است...غافل از اینکه من با گستاخی به تو و حقارتت می خندیدم...بابا برایم گفته بود وقتی از خانه آمده بود بیرون تو برای بازگشتن منعش کرده بودی...حالا همان خانه ای که تو بابا را برای بازگشت منع کرده بودی...یک ربع خانه ی ما هم نبود...بعد به بابا گفته بودی اتاقش شده اتاق اسباب بازی های عمه...حالا بابا که هیچ ما هر کداممان اتاق داشتیم برای اسباب بازی هایمان...به تو که خیره می شدم فکر میکردی دارم چشمانم را به داشتنت باور می دهم...غافل بودی از اینکه دارم به وجودت نگاه میکنم که حالا به جای آن همه ظلم و اقتدار..همه اش پوشیده بود از بیماری صعب العلاجت...آن شب با وجود همه ی خاطره هایش اما غریبانه ترین شب زندگیم بود...ما چقدر با تو غریبه بودیم....بعد آمدی خانه ی ما...بعد دیدی اتاقی را که تو از بابا گرفتی تبدیل شده به خانه ای چندین متری...هیچ کس تعجب نکرد وقتی تو دیوار خانه ی ما را بوسیدی..همه می دانستند تو با ما چه کرده ای...می دانستی بابا مثل بقیه فرزندانت از تو خانه و ماشین هدیه نگرفته .مث بقیه زیر سایه ی محبتت نبوده....هرچه بود زحمت خودش و مامان بوده..تو انعکاس زحمت های بابا را به خوبی از لای آیینه کاری های دیوار دیدی...همان شب با همه ی غرور از دست رفته ات اعتراف کردی...به پهلوانی بابا...بعد داشتی از اشتباهاتت میگفتی....که مامان با همه ی دل شکستگی هایی که از تو داشت رشته ی کلامت را پاره کرد تا به تو اجازه ندهد معترف شوی به اشتباهاتت...فقط گفت گذشته ها گذشته...
بعد همه چیز از سر گرفته شد...اما راستش هیچ وقت محبت تو را انگونه که باید در دل نداشتم...روزها میگذشت و تو حالت بدتر میشد..گاهی هم خوب می شدی...تو پله به پله سقوط میکردی و ما یک قدم به صعود نزدیکتر....انگار خدا عهد کرده بود تا قبل از رفتنت...به تو و همه ی اطرافیانت بیاموزد که این دنیا قرار نیست به کام یکی بماند...تو قبلا ها گفته بودی...بابا دست آخر محتاج تو می شود.میان ما و بقیه فرق گذاشتی یک تفاوت لاینحل....چقدر بابا را شکستی...جالب بود تو حالا با همه ی شکستگی هایت محتاج بابا شده بودی...شبی در میان بزرگان فامیل گفته بودی...مهران و مهرداد...به جایی می رسند که پول تو جبیشان را از تو میگیرند...جالب تر شد....سالها گذشت و تو در کنار ما بودی داشتی کمپوت گیلاس میخوردی مهران را در آن جعبه ی جادویی لابه لای بزرگان دیدی...بعد گیلاس در گلویت پرید...بابا رسید به آخر لطف خدا ...و تو شرمگین شدی...بعد کار سایر پسرانت خوابید روی زمین و بعد اعتبار مهرداد بود که در بازار به داد پسرانت رسید...و ضمانت آبروی تو شد..حتی تو دلی هم برای مینا سوزانده بودی...بعد دیدی مینا عروس سر شناس ترین خانواده ی شهر شد...بعد تو هر جا که میرفتی اعلام میکردی که چه کسی داماد پسرت شده آن وقت رابطه ی خونی ات را با ما انکار نکردی...بعد حالت که به وخامت کشید همان مینا بود که چیره دست ترین پزشکان را برای معالجه ات بسیج کرد.
..بعد تو فهمیده بودی همه ی معالجه ها بی فایده است ..خواستی قبل از رفتنت تکلیف داشته ها و نداشته هایت را مشخص کنی..همه را جمع کردی ...بزرگان فامیل هم آمدند...بعد همه نگران این بودند که مبادا تو بخواهی جبران کنی...و سهم بیشتری را به بابا اختصاص دهی...بعد چشمان همه و تو گشاد شد وقتی بابا اعلام کرد ....یک تار مو از ارث و میراث تو را در زندگیش نمی پذیرد...تو نمی دانی....ما چقدر به وجود نازنین بابا نازیدیم آن روز...بابا گفت بگذار به حساب بهزیستی..گفت ببخش به دیگری...گفت من نمی خواهم...تو در مقابل بابا خجالت کشیدی..حقارتت تو را فریاد کرد...گستاخی مرا ببخش...اما آن روز قلبا خوشحال شدم...بعد تو رفتی ....ما بیشتر از همه غم گرفتیم...دلمان برای خودمان می سوخت... عمر با تو بودن خیلی کوتاه بود...بعد انقدر هم ما را شکسته بودی که هر چه محبت میکردی پیوند نمی خوردیم...بارها احساس غریبه بودن کردیم...گذشت... با همه ی تلخی هایش...گذشت...بابا تو را بخشیده...ما هم همینطور...اما نمیدانم این چه حکمتیست که بابا هر چند شب یکبار...خواب تو را می بیند ..که حال و روز خوبی نداری .. . که به بابا چشم نیاز داری ما که از تو گذشته ایم با همه ی حسرت هایی که به دلمان گذاشتی با همه ی خاطراتی که دوستانم از داشتن یکی مث تو می گفتند و من بی خاطره بودم .. اگه حرفی مانده خرده حساب تو با خداست..بابا.دیشب تا سحر در حیاط قدم میزد...حرفی نزد...اما من میدانستم خواب تو را دیده باز...کاش دست از سر ما برداری پدربزرگ ...
پ.ن ۱ : این سحر بیدار شدن منم جالب شده ..اول که مامان میاد سراغم ..بعد بابا ...بعد انواع و اقسام اس ام اس و هزاران تک زنگ ِ از دوستان که بیدارم میکنه .
..خدایی حال میده ...![]()
پ.ن ۲ : خواست اینجا از طرفش اینجوری بنویسم که :.......به مهسا میگم : گریه میکنی ؟...میگه نه یکم بغض کردم همین ...میگم : غصه نخور و .....قطرات اشک صورت قشنگشو خیس میکنه..![]()
پ.ن ۳: شنبه یه امتحان فوق العاده مهم دارم دعام کنید لطفا ![]()
پ.ن ۴ : این روزا انقدر از مسنجر گرفته ..تا ایمیل ...تا کامنت ها گوناگون...لطف دوستان بهم میرسه که کم کم دارم زیادی شرمنده میشم ..... میدوستمتان شدید ...![]()
![]()
پ .ن ۵ : اصلا نمی خواستم که این پست رو بنویسم ... میدونم که ممکنه پشیمون بشم ..شاید سانسور بشه ...اگه نوشتم سنگینی دلم بود... حسرت تلخی از کودکیم که با هیچی جبران نمیشه..هنوزم که هنوزه باهاش درگیرم تا به امروز سحر ...![]()
پ.ن ۶ : یه عزیزی بهم پیشنهاد کرد به ماه نگاه کنم ...حالا این پیشنهاد به شما میکنم...این شبا ماه خیلی قشنگه ....لذت دیدنش رو از دست ندیدن....![]()