تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
الف مثل اولین ها ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط مهسا |

اولین روز مدرسه : ...یادش بخیر..معلم کلاس اولم ..خانوم همسایمون بود... ملت صبح با مامان هاشون و دوست هاشون می رفتن مدرسه من با معلم کلاس اولم ..اون روز منم مث بقیه استرس داشتم ..اما نه دنبال مامان گریه کردم نه بهونه ی بابا رو گرفتم... همه زنگ اول گریه میکردن که چرا مامانشون تنهاشون گذاشته ..من زنگ آخر گریه کردم که چرا مامان اومده دنبالم ...زبان

اولین کسی که فهمید من استعداد فوق العاده ای توی ادبیات دارم ...معلم کلاس سوم ابتدایی...زنگ انشاء ..گفت : تو یه روزی نویسنده میشی .. امیدوارم یه روزی  به این آینده نگری که واسه من کرد برسم

اولین باری که پام به دفتر مدرسه باز شد: ..گفتن تو با خط چشم میای مدرسه....چقدر در مقابل بقیه منو شکستن ...جلو دبیرهام چقدر خجالت کشیدم ... گفتن صورتت رو با آب  و صابون میشوری ..معاون نامردمون که هنوز چهره ی بدش تو ذهنمه ..دستش گذاشت تو صورتم ..و کف ها رو جمع کرد دور چشمام ...خدا میدونه چشمام چه سوزشی داشت...اما همشون ضایع شدن ...همشون خجالت کشیدن ...مدیر مدرسه ازم معذرت خواهی کرد... دبیرهام خوشحال شدن...بعد با لبخندهاشو ن و مهربونیشون سعی کردن از دلم در بیارن ..اما هنوزم که هنوزه اون خاطره از دلم بیرون نمیره

 اولین باری که رفتم خونه ی پدربزرگم :..13 سالگی ... شب قشنگی بود ..اما جزء غریبانه ترین شب های زندگیم محسوب میشه ...چقدر احساس غریبه بودن کردم ..اینجا شرح ماجراش رو خوندین...با پیرمرد همسایمون رابطه ی صمیمانه تری داشتم تا پدربزرگم ...

 اولین  دبیری که آخرین روز مدرسه وقتی رفتم ازش خداحافظی کنم اشک چشماشو پاک میکرد ..دبیر ادبیاتم ...به صرف علاقه ای که به ادبیات داشتم رابطه ی صمیمانه ای با هم داشتیم ...یادش بخیر بهم گفت مهسا تو یه روزی رئیس جمهور میشی ...از حرفش خنده ام گرفته بود ..اما خیلی جدی گفت حتی اگه پستی بلندی روزگار مانع این بشه که بتونی واسه جامعه ات  آدم مهمی بشی اما ایمان دارم که توی زندگی شخصیت یه فرد بزرگ میشی ..اینو حتی توی دفتر خاطراتم هم ذکر کرده ..امیدوارم بتونم به ایمان ها و باورهایی که دیگران در موردم داشتن و دارن به معنای واقعی برسم

 اولین باری که گم شدم : شب میلاد امام زمان ..جمکران..خدا میدونه چقدر شلوغ بود...با عمه هام رفته بودم ...16 سالم بود..رفتم پیش پلیس ..گفتم من گم شدم ..اولش اشک تو چشمام جمع شده بود ..بعد ازم پرسید چند سالته ؟ گفتم 16 خیره شد بهم بعد لبخندی زد...خودم فهمیدم که خیلی ضایعه یه دختر 16 ساله بگه من گم شدم .. منم خنده ام گرفت ..گفت یکم دیگه دنبال خانواده ات بگرد ..اگه پیدا نشدن بیا اسمتو  صدا کنیم که یکی بیاد دنبالت ..رفتم و بعدش هم که یه معجزه برام رقم خورد و عمه جون هامو پیدا کردم ..اون شب از اون شبای ماندگار شد برام...

 اولین باری که دکتر از من قطع امید کرد.....درست عین بیمارهایی که بهشون میگن به ته خط رسیدن ....تابستون اول دبیرستان ...من ..خدا ..تهران ..دکتر با تاسف سرشو تکون داد...فقط بغض کردم...اما خدا یه برگ سبز به دفتر زندگیم اضافه کرد..ماچ.بزرگترین امتحانی که به جرات میگم مردونه ازش بیرون اومدم ..از خود راضی.بزرگترین تمدن تاریخ زندگیم...4 سالی که با همه ی تلخی هاش وقتی تموم شد  با همه  وجودم درک کردم که منو ساخته...چیزی بیشتری نمیگم تا توی فرصت مناسب یه پست وِیژه براش بنویسم ..فقط اینکه منکر سختی ها و تلخی ها ی بیماری نمیشم ..اما باور کنید که بیماری تعلیم است ..تعلیم ....در جسم بیمار فرصت هایی برای آموختن و  ساختن وجود انسان وجود داره که در هیچ جسم سالمی نیست...فقط کافیه یادبگیری

 اولین باری که برام خواستگار اومد ..For You.اول راهنمایی ....مهدی ..الان واسه خودش یه مهندس  الکترونیک شده ... هنوزم مامانش وقتی همدیگه رو می بینیم از اون لبخندهای معنا دار میزنه ...

 اولین باری که خواستگارم جدی شده ..دیگه خودم هم باورم شده بود دارم عروس میشم.. .چقدر گریه کردم ...اسفند ماه ...امیر ..مهندس پتروشیمی ...الان باید ماهشهر باشه ...امسال فوق لیسانس قبول شد .همچنان مجرد ...

 اولین باری که فارغ از هرگونه خنده و مسخره بازی مث آدمیزاد shame on youمتفکردر مورد ازدواجم فکر کردم ..28 شهریور 86....یه چارچوبی پایه گذاری شده بود توی زندگیم ...که باید پای اصولش می موندم ...که تا الان به بهترین نحو موندم ....

 اولین باری که دیدمش ....تیرماه....چه بحث هایی ...دعوا ...ازش متنفر بودم ...اونم از من خوشش نیومد ...عصبانی.نمیدونم چرا اون شب به حافظ تفال زدم ...

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ......بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد.......مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

 اولین باری که اشکامو دید .... وقتی گفت : میره هلند ...اولین باری که صدای گریه اش رو شنیدم...وقتی پروژه بود ....دلتنگ بود ...

 اولین باری که اجازه دادم به خلوتم راه پیدا کنه.... به حافظ تفال زدم...

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم ........هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 اولین پسری که بهم ابراز علاقه کرد .پسر خاله ام...بچه بودم اما درک خوبی از این مسائل داشتم ..  ازش دور می شدم شاید یه جورایی فرار...شب عروسی مینا بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم...همون شب فهمیدم هنوزم  بهم علاقه داره ..بنا به دلایلی روابط خانوادگی کم رنگ شد ..ساکن یه شهر دیگه شدن ..تیر ماه امسال ازدواج کرد ....

 اولین باری که به تنهایی با چند قدم فاصله از سد دز پریدم تو آب...یادم نمیاد چند تا از دریچه ها اما مطمئنم که باز بودن ...بعد از چند دقیقه دیدم خانواده هایی که اونجا بودن برام دست میزدن ..پسرا سوت میزدن ..چند تا مرد سالخورده فریاد میزدن میگفتن ماشالا...حالا منم گیج مونده بودم که اینا چرا اینجوری می کنن ؟؟ ...یه لحظه به خودم اومدم دیدم ..وسط آبم .استرس.عمق آب بسیار زیاد بجز خودم و ماهی ها هیچ موجود دیگه ای توی آب نبود که اگه خواستم غرق بشم کمکم کنه  از طرفی خانواده ام هم نگفته بودم که از کجا میخوام بپرم توی آب..مطلقا دستام توی دست عزرائیل بود حالا یا رحم میکرد می موندم روی آب ..یا دستمو می کشید پایین و غرق میشدم ...با هزار دعا خودمو رسوندم به صخره ها و نجات یافتمممممم....اما خداییش قهرمان بازی شد اون روز ..شهرتی پیدا کردماااااااااااااااا

 اولین دوستی که احساسم بهش فراتر از یه دوست بود ...اول دبیرستان ..محبوبه ...از هم جدا شدیم .پدرش نظامی بود ساکن تهران شدن ...اسم دوست پسرش ایمان بود غلط نکنم همون باعث شد ارتباطش با همه ی ما قطع بشه ..چقدررررررررر دلتنگشم .

 اولین باری که باورم شد دارم بابا رو برای همیشه از دست میدم...8 فروردین 85...اگه اون شب متوجه نشده بودم ....بابا زبونم لال می رفت ...من ..تنهای تنها ....چه حال و روزی در عرض چند دقیقه پیدا کردم ..همه ی بیمارستان به عشق پدر و فرزندیمون حسادت کرد....لطف خدا رو به چشم دیدم ..بهت مدیونم خدا ....

 اولین باری که رفتم مشهد .. سه سال پیش ...الهی اون لحظه ی مقدسی رو که من تجربه کردم ..تجربه ی همتون بشه ..پله پله تا ملاقات خدا رفتم..چشمم که به ضریح افتاد نه یاد آرزوهای دور و درازم افتادم نه خواسته های مستجاب نشده ..فقط اشک می ریختم و می گفتم : ممنون که طلبیدی ...به ضریح که رسیدم حس و حالم  مصداق بارز این جمله ی معروف بود  که میگن دل رو گره زدن به ضریح ....کاش دوباره بطلبه ....

اولین باری که خدا هم منو طلبید...اردیبهشت امسال ..اردیبهشت به معنای واقعی برای من بهشت شد ....نمیدونم چقدر از روی ذوق گریه کردم و چند رکعت نماز شکر خوندم ..قلب.اما مطمئنم که هزار بار بهش گفتم بی لیاقت تر از این حرفا بودم که بخوام طلبیده بشم ....

 اولین باری که توی کنکور قبول شدم ...پیش دانشگاهی بودم ..بالاترین رشته ها ...همه ی انتخاب شهرهام توی تهران خلاصه میشد ....اونم فقط دانشگاه مرکزی ...من که نمیخواستم برم ...فقط میخواستم شانسمو امتحان کنم ...با این حال برام مهم بود....پیش سه تا مشاور زبده رفتم ..همشون بهم خندیدن ..گفتن محاله قبول بشی ...این دانشگاه بومی می پذیره .گفتم اگه خدا برای من بخواد به حرف این و اون نیست.. من قبول شدم ..تنها کسی بودم توی ولایت که پذیرفته شده بودم ...مدیریت بازرگانی ..تهران ...واحد مرکزی ....هیشکی باورش نشد ...مسئول کلاس کنکورمون دور اسمم با ماژیک قرمز خط کشید گذاشت زیر شیشه ی میزش ...گفت میخوام  یادم نره اگه خدا یه چیزی رو خدا واسه کسی بخواد  به حرف این و اون نیست ...با وجود قبولی واسه ثبت نام نرفتم ..مهم قبولی من بود که بهش رسیدم .... تابستون همون سال کنکور دادم و به لطف خدا هم دوباره قبول شدم

اولین باری که تنهایی اومدم تهران...20 روز به زور تحمل کردم...با اینکه هر روز بیرون بودم ...کلی هم سرم شلوغ بود .و خوش میگذشت .اما لحظه های طاقت فرسایی رو میگذروندم ..دلم با ولایت خودم بود..روز بیستم زدم به سیم آخر هر طور که بود بلیط هواپیما جور کردم و برگشتم ولایت ِ خودم ....

اولین  روز دانشگاه .چقدر تنها بودم ...توی شهر غریب ..دیر رسیدم ...گفتم الان استاد بهم گیر میده ..اما برخلاف انتظارم به گرمی ازم استقبال کرد....از شانس بدم فقط یه جای واسه نشستن پیدا میشد ...نشستم ..کنار بهزاد و علی ..اینجوری بود که قبل از اینکه اسم دخترای کلاس و یاد بگیرم با پسرا آشنا شدم ...اونا لبخند ملیح تحویلم میدادن ..منم اخم بلند ...همون روز برای همشون گربه رو در حجله کشتم ...یادش بخیر ..چقدر سوژه ی خنده ازشون گرفتم ...

 اولین شبی که زندگی مجردی رو تجربه کردم ..خسته از دانشگاه برگشتم ...همش به این فکر میکردم که امشب سر سفره ی شام فقط منو و خداییم ...خیلی دلم گرفته بود..میدونستم روزای سختی پیش رو دارم  هم مرد خونه بودم هم خانوم خونه ....با خودم میگفتم مهم اینه که خدا رو داری...بیژن برام میخوند : هرکجا تو با منی من خوش دلم ..گر بود در قعر چاهی منزلم ...منم همراش میخوندم ...مخاطبم خدا بود ..دلم خیلی گرفته بود..رفتم سراغ آلبوم ..به عکس مامان بابام که رسیدم یه دل سیر گریه کردم...شام ماکارونی درست کردم ...از هرچیزی دو تا سر سفره بود ..دو بشقاب ..دو لیوان ...اینجوری کمتر تنهایی رو حس میکردم...شب تا دیروقت با خدا خلوت کردم و غزل حافظ خوندم ...

 اولین باری که قرآن رو ختم کردم ...روز تولدم ...من آدم مذهبی نیستم ...اما همیشه دنبال حفظ کردن عقایدم بودم ...واسه همین اون روز از ته دل خوشحال بودم ...

اولین باری که دست به فرمان شدم ...ماشین رو بردم بیرون ..نمیدونم چندبار زیرلب ختم قرآن کردم...اما یادمه هرچی سوره از حفظ بودم رو خوندم ..تقریبا همه ی پول تو جیبیم رو هم نذر امام رضا کردم ..که یه موقع زبونم لال اتفاقی نیفته ...که خدا رو شکر نیفتاد ...

این اولین ها ..سوژه ای بود که  از امید عزیز" نوشته های یک جوان ایرانی " ..به من رسید...منو تا عمق دقایق سر سپرده ام برد و عالمی از خاطره ها رو برام زنده کرد....

پ.ن ۱ : امتحانات میان ترم کم کم دارن میان سراغم و دست به یقه شدن .....دعام کنید

پ.ن ۲ : هفته ی بسیار سختی رو گذروندم ..مشغله هام زیاد بود ..اما با حضورش چنان اتفاقات خوشایندی برام افتاد که الان تبدیل شده به یک هفته ی پرخاطره ...خوش گذشت ..خیلی ....

پ.ن ۳: مطمئنم اگه نبود اون کار رو انجام میدادم ...خوشحالم که منطقی برخورد کرد ..منطقی راهنماییم کرد ..و منطقی پذیرفتم ...

پ.ن ۴ : خدایا به خاطر همه ی امدادهای غیبی که بهم میرسونی ..بخاطر انتخابی که هرگز احساس پشیمونی نکردم ...به خاطر همه ی لحظات سبزی که برامون رقم میزنی ..ممنون .....روی ماهتو می بوسم

پ.ن ۵: جایی خوندم بزرگی گفته بود : " لذتی که در فراق است در وصال نیست ..چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق " ...این یک هفته به این یک جمله رسیدم ....

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط مهسا |

 

تماس گرفتند ..گفتند مهمان نمیخواهی؟؟...گفتم تا که باشد؟ .... گفتند ما چند نفر....باورم نمی شد ...مث بچه ها ذوقم گرفت ..گفتم قدمتان روی چشم. خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودیم ... به سال میکشید .. دیگه خبری از اون میز و نیمکت هایی نبود که به زور کنار هم  خودمان را جا میدادیم ... خیلی وقت بود با هم تست نزده بودیم ...جدول حل نکرده بودیم ...برای یک آزمون در سر و کله نزده بودیم ...یا مث آن موقع ها که نامزد نگار گفت نمی خواهدش پا به پای هم اشک نریخته بودیم ... خبری از لب کارون نبود که سر روی شانه ی هم  بگذاریم و دور از چشم بقیه ی آدمها لحظه های معین را بخوانیم ... یا مث آن روز که دکتر " ع" تصمیم گرفت با هم به طبیعت ولایت من برویم دور هم جمع شویم با اساتید فارغ از هرگونه آزمون و نکات کنکوری وسطی بازی کنیم و پسران همکلاسی مسئول پخت غذا شوند و دنیایی را به تمسخر بگیریم و به اندازه ی هر لحظه از تنفسمان از صدای قهقهه ی خنده هایمان انرژی بگیریم...و یا مث آن روز که در کنکور قبول شدیم جشن بگیریم و به رفاقتمان قسم بخوریم که نگذاریم فاصله هایی را که  قبولیمان در دانشگاه ایجاد کرده مانع رفاقتمان شود ...که هرگز نشد ...شش نفر بودیم نه من اهوازی بودم نه مریم ... مینو هم اهوازی نبود  اما سالها بود که به دلیل موقعیت کاری پدرش خودش را بومی اهواز میدانست .. بقیه اهوازی بودند یعنی یک جورهایی  دورگه گاهی نسب و نسبتشان تا شمال کشور هم میکشید...استاد "م" برادر مینو بود اصلا به واسطه ی مینو بود که رابطه ی صمیمانه ای با بقیه اساتید پیدا کردیم...شش نفرمان شلوغ بودیم به قول مسئولمان همیشه از شیطنت های پسران همکلاسی می ترسیدند اما ما شش نفر روی همه ی پسران را سفید کرده بودیم... با این حال درسخوان بودیم ...با وجود آن روزهای پر استرس کنکور و معضلات خاص خودمان ... اما لحظات فوق العاده ای را کنار هم سپری میکردیم ... حالا من داشتم تک تک این لحظات را لا به لای کوچه پس کوچه های ذهنم برای خودم یادآوری میکردم که دیدیم دوباره تماس گرفتند و ناجوانمردانه لیست بلند بالایی از انواع و اقسام غذاو آجیل و هر آنچه طعم ترش دارد دادند...گفتم رو که نیست سنگ پای قزوین است...گفتند غلط کردی گفتی قدمتان روی چشم ..و با هم قهقهه ای سر دادیم و قطع کردیم....مریم آمد با هم رفتیم خرید آخر هفته بود و همگیشان درس و دانشگاه را گذاشته بودند کنار تا دسته جمعی بیایند سراغ من تا فرصتی دست دهد دور هم باشیم...و من سرمست از فرصت پیش آمده به این فکر میکردم که سنگ تمام بگذارم...نمیدانم خرید چند ساعت طول کشید و چقدر هزینه کردم اما وقتی برگشتم بی آنکه احساس خستگی کنم همه ی خانه را مرتب کردم و شب را با یادآوری لحظات خوب گذشته به صبح رسانیدم ...مریم صبح زود آمد حوالی ساعت ده بود که زنگ در را زدند ...بعد صدای مرد غریبه ای را شنیدم به آهستگی در را باز کردم..و با عالمی از هیجان بی اختیار گفتم : نههههههه....و صدای جیغ و فریاد بچه ها بلند شد...آن سه تا که هیچ مینو با برادرش  رضا  و او هم با رفیقان شفیقش امید و بهنام که همه شان استادهایمان بودند آمده بود...به منو مریم خبر نداده بودند که غافلگیر شویم...نمی دانم چند بار همدیگر در آغوش گرفتیم...ماچ و بوسه و جیغ های هیجان انگیز...انگار خواب می دیدیم...بهار بی اختیار اشک ریخت...نگار لپ هایم را میکشید ..مینو هم از سر و کله ی مریم بالا میرفت....و آن سه استاد غرق خنده...بی تعارف از دیدن استاد "امید" به قدری خوشحال بودم که قابل توصیف نیست ...این را براحتی از نگاه او هم خواندم...فقط خدا میداند که منو و او چقدر سوژه ی خنده در کلاس برای هم داشتیم...خیلی ها گمان میکردند منو او خاطر خواه هم شده ایم اما واقعیت این بود با وجود همه ی آن صمیمیت ها اما  هرگز از حد و مرز خودمان خارج نشدیم...خیلی ها به رابطه مان حسادت میکردند این را خودمان هم فهمیده بودیم گرچه هیچ وقت به روی هم نیاوردیم ...حالا او با چند قدم فاصله دور تر از من ایستاده بود و تا نگاهمان با هم گره خورد گفت : مهسا توی این چند مدت که ندیدمت خیلی بزرگ شدی ...خیلی عوض شدی...امید اما هیچ تغییری نکرده بود این را همان لحظه هم به خودش گفتم...خیلی اصرار کردم که بمانند اما گفتند با دوست دیگری در این شهر قرار دارند راستش گرچه دلم میخواست لحظات بیشتری را با هم باشیم اما میدانستم با وجود آنها نه خودم راحتم نه بقیه ی دوستان...آنها رفتند و من ماندم و مریم و نگار مینو..بهار وشیوا...همه برای هم حرف داشتیم...فرصت اندک بود و حرفها بسیار... یکی یکی شروع کردیم به گفتن اوضاع و احوالمان :...نگار از نظر چهره تغییر کرده بود ابروهایش را باریکتر کرده بود که به چهره اش نمی آمد اما گفت در دانشگاهشان این مد شده ...گفت درس هایش خوب است...نامزدش همچنان مجرد است و او بی خیال بود و نبودش دارد زندگی را میگذراند..وقصد دارد همه ی انرژیش را صرف تحصیل کند و دیگر هم به چیزی به نام ازدواج فکر نمیکند...حرفهایش آنقدر جدی بود که برای من یکی جای تردیدی باقی نمیگذاشت...شیوا همچنان ظرافت چهره اش را حفظ کرده بود اما سلیقه اش را برای لباس پوشیدن تغییر داده بود...ظاهرا رنگ های تیره را می پسندید...او هم گذران عمر میکردو میگفت دارد سعی میکند واحدهایش را با نمرات خوب پاس کند. از علاقه ای حرف میزد که بین او و پسر همکلاسی ایجاد شده بود و ما با شنیدن این خبر بسیار به ریشش خندیدیم....بهار لاغر شده بود میگفت  همچنان به دنبال رژیم است...با وجود اینکه دو سه سال از گذراندن دوران دانشگاهش میگذشت اما هنوز هم از رشته ی حقوق ناراضی بود و به خودش برای انتخابش لعنت می فرستاد...می گفت به قیمت خونش هم که شده از ایران میرود و همه ی رویاهایش را در کانادا می دید....مینو هم تغییری به چهره داده بود ... درسهایش مث بقیه خوب بود و میگفت شاید دوباره ساکن تهران شوند...مریم همچنان دنبال فردین بود....به او علاقه داشت....مریم را هر روز می بینم حتی اگر تغییری هم کرده باشد به دید من نیامده ...او هم وضع درسهایش خوب است... و اما مهسا : از زبان دوستانم میگویم ...چاق تر شده اما همچنان تناسب اندامش را بخوبی حفظ کرده...ابروهایش را باریک که نکرده هیچ ..همچنان به پیوستگی ابروهایش علاقه مند است ..دلباخته ی پسر همکلاسی نشده با همه شان سر جنگ دارد...اما احترامشان را حفظ میکند...همه ی استادهایش را دوست دارد و آرزو میکند همسر آینده اش به خوشتیپی دکتر " الف" باشد...درس هایش را میخواند و اخیرا فکرهای بزرگی در سر دارد ... او هم به رفتن از ایران فکر میکند و این اواخر این موضوع مهم ِ او و پدرش شده...او هم سلیقه اش را برای لباس پوشیدن تغییر داده و برای اولین بار قرمز هم می پوشد...مث همیشه چهره اش بسیار تغییر کرده و مانند بقیه گذران عمر میکند..ناهار در فضای دوستانی صرف شد...بعد از ناهار همچنان حرف ها ادامه داشت غیبت هم میکردیم ...برای شام قصد داشتم پیتزا سفارش دهم...از مریم خواستم تماس بگیرد و سفارش بدهد تماس می گرفت و میگفت شماره اشتباه است ..بی خیال شدم و تصمیم گرفتم خودم بروم و سفارش بدهم...سریع رفتم دلم میخواست از لحظات با هم بودنمان حتی ثانیه ای هم محروم نباشم ...رفتم و متوجه شدم شماره همان شماره ی قبلیست و هیچ تغییری نکرده .کمی تعجب کردم اما پای سر به هوا بودن مریم گذاشتم ..و برگشتم...به خانه که نزدیک شدم رضا بردار مینو را دیدم که از خانه بیرون آمد و من به خیال خودم که حتما با مینو کاری داشته چند دقیقه بعد از او وارد خانه شدم...چراغ ها خاموش بود که با آمدن من و سوت و جیغ هایشان روشن شد ..بعد همه با هم با این رضایا که من زیاد دوستش ندارم میخواندند . "زیکزاک...زیکزاگ ..میخونیم با دلی شاد...اینم کادوی جشنت ..تولدت مبارک باد ...دلت شاد و لبت خوش چو گل پر خنده باشی ...بدو شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی "... این رفیقان شفیق زمان تولد من هیچ کدامشان نبودند و فقط با این خطوط ارتباطی تبریک گفتند ..حالا بعد از شش ماه به جبران تولدی که گذشت برایم تولد گرفته بودند ..امسال این تولد من هم تولدی شده برای خودش ...تولد بهاری مرا در فصل پاییز گرفتند و هزار بار آرزو کردند بهاری بمانم...این آمدنشان هم و اشتباه شدن شماره تماس پیتزایی همه اش از نقشه های از پیش تعیین شده بود ...رضا هم چند دقیقه قبل از آمدنم زحمت کیک تولدم را کشیده بود...تقریبا انتظار هرچیزی را داشتم بجز تولدم آن هم اینگونه ... خانه ای که تنها عامل سر و صداهایش خودم هستم حالا داشت با صدای بلند کامپیوتر و جیغ و فریادهایشان منفجر میشد...بسیار برایم زدند و رقصیدند...وقتی چند دختر جنوبی دور هم جمع میشوند آن هم بعد از مدتها همین میشود دیگر... این یک شب از شبهای بی نظیر زندگیم بود ...از همان شبهایی که می گویند نیلوفریست ...شب را همه کنار هم خوابیدیم ...حرارت نفس هایمان در کنار هم جان تازه ای به تن یخ زدیمان میداد ..فردا صبح در هاله ای از غم دوباره جدا شدیم ... فاصله ها هر کداممان را به جایی پرتاب میکرد ...اما من یقین دارم .. دست روزگار شاید بتواند بین ما فاصله ایجاد کند ...اما تکلیف دلهایمان که دیگر دست او نیست ...


ضروری نوشت :

...پست قبلی کامنتدانی راتعطیل کردم ...برخی ها شرمنده ام کردند و در پست دیگری کامنت می گذاشتند ...برخی دیگر هم تهدیدم کردند...اینجا دل نوشته است ..جایی برای توقف حرفهایم ...هیچ کس مجبور به کامنت گذاشتن نیست .من از هیچ کس هیچ توقعی ندارم...میدانم که پست هایم بسیار طولانیست .من دلم میخواهد جزئیات اتفاقات و روزمرگی هایم را بنویسم گرچه اینجا برایم به مقدس بودن دفتر خاطراتم نیست اما چیزی از آن کم ندارد..دلم نمی خواهد چیزی از قلم بیندازم......گفتم صلاح نیست دوستان به خاطر خزعبلات من به زحمت افتند...مخصوصا اینکه این کد تایید هم نور علی نور شده...به هر حال رفقا از من به دل نگیرید زین پس  قول میدهم این کار را کمتر تکرار کنم...در ضمن گمان نکنید آنقدر بی معرفتم که سراغتان نیایم...دست نوشته های همگی را میخوانم...آمار لطف همه ی دوستانی را هم که چه من سراغشان بروم و چه نروم را دارم...راستش کمی مشغله ام زیاد شده این روزها ..شما را نمیدانم اما این کد تایی هم د دمار از روزگار من درآورده لامصب...به هرحال جبران محبت میکنم....


..هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

به میمنت سالروز ولادت ثامن الحجج امام رضا (ع) ثبت نام دوازدهمین جشن ازدواج دانشجویی از روز دوشنبه 20 /8/1387 آغاز  می گردد شایان ذکر است ثبت نام تا روز 30/8/1387 ادامه خواهد داشت ...به همین علت  از کلیه ی دانشجویان اعم از دولتی ...آزاد..پیام نور...علمی _ کاربردی..مشروطی ..مردودی..درسخوان ..بیکار..با کار...پاره وقت ..تمام وقت ..کسبه ی محل...کلیه ی ادارات ...صنف ها...دعوت میشود در این امر خیر شرکت نموده که همانا موجب شادی دلها ی دختران دم بخت  و رفع غم و بلایای طبیعی شده  وموجب خیر دنیا و آخرت شما خواهد شد ...و هم نشینی با سایر مرغان را در پی خواهد داشت...

در صورت اعلام آمادگی از طرف  اولیای دختران دم بخت تضمین فراهم نمودن بهترین امکانات اعم از مالی ..مادی ..معنوی ..و جانی  به عمل خواهد آمد...

لطفا در نظر داشته باشید که فقط چند روز فرصت باقیست غفلت شما موجب پشیمانی خواهد بود


 پ .ن ۱ : خدایا... کمی با من مدارا کن ... باور کن به جایی بر نمیخوره اگه تا آخر اسفند منو به خواسته ام برسونی ...

پ .ن ۲ : دیشب واسه جفتمون یه شب فوق العاده بود ....از اون شبایی که میگن فرشته های آسمونم حسادت میکنن .

از خود برای خویشتن ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط مهسا |

 

مینا هم رفت ... خونه به شدت سوت و کور شده ... جای خالیشو بد جوری حس میکنم ...هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده ...سرما خوردگی بیچاره ام کرده ... هر چی دارو میخورم بی فایده است ... انگار درمان همه دردهای نداشته ام میشن بجز سرماخوردگی ... دیروز خسته از دانشگاه برگشتم ... به فاصله ی دو دقیقه فقط دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رووم ... بعد به صدای برخورد استخوان هام گوش میدادم ...که ناشی از تب و لرز شدیدم بود ...یکم آرووم شدم .. به شدت خوابم میومد تازه چشام داشت گرم میشد که ..مریم تماس گرفت و خوابم پرید ...اعصابم ریخت بهم ..به نیم ساعت خواب محتاج بودم .... انقدر سر درد شدید داشتم که وقتی خواستم موهامو باز کنم انگار تک تک موهام درد میگرفت و دوست داشتم جیغ بکشم ... خیلی خوابم میومد ساعت نه دراز کشیدم که بخوابم ...که دیدم فریادهای " دنیا " نوه ی همسایه .. دقیقا می پیچید تو خونه ... تا میخواستم یه کوچولو بخوابم صدای داد و فریادش می رفت هوا ....خواستم برم بهشون بگم ... اما رووم نشد ... ارزش نداشت واسه یه شب خواب که اونم بیماریم باعث شده بود انقدر روش حساس بشم برم و بهشون تذکر بدم ... خدا پدر و مادر این شرکت گلستان  که این دمنوش ها رو ساخت بیامرزه ... تقریبا دمنوش بابونه  تنها چیزی بود که رووم اثر میکنه ... و اثرش رو خیلی زود میزاره .... این یکی دو شبه سرماخوردگی و تب و لرزم رو واقعا آرووم کرد... حالا این وسط  چشمم به جزوه ی فیزیولوژیم  افتاد و یادم اومدم که باید یک فصل رو تموم میکردم و هنوز هیچ کاری نکردم ... به خون خودم تشنه شدم ... خواستم برم درس بخونم .. اما مگه این سر درد و خستگی و سرماخوردگی لعنتی اجازه میداد ؟؟ .... وضع خوابیدنم هم که اونجوری شده بود .... رفتم توی آیینه یه نگاهی به خودم کردم ... انگار از سیبری فرار کرده بودم ... کلاه...شال ...جوراب...پلیور ... هنوزم داشتم از سرما میلرزیدم .یاد شعرهای مزخرف آرزو افتادم  پرنده ای کوچک از سرمای زمستان در حال لرز ... خنده ام گرفته بود..   نمیدونم تو اون لحظه چی شد که یهو به خدا گفتم : خدیا زود منو شفا بده .. یاد مریض هایی افتادم که حال و روزشون حتی قابل مقایسه با من نیست چقدر از خودم بدم اومد درسته  خستگی و اون شرایط واقعا برام عذاب آور بود اما این خیلی بده که با یه روز تحمل اون شرایط بخوام کم طاقت بشم ...   اون وقت مث آدمیزاد خدا رو هزار بار شکر کردم و .سر و صداها کمتر شد ....  ساعت 12 بود که خوشبختانه با آسودگی خوابیدم ...

Flower

صبح زود بیدار شدم... دیدم این مدت که مریض بودم همش توی رختخواب بودم و ساعت های کسالت باری رو گذروندم یه جورایی از خودم بدم اومد ...سرماخوردگیم رو به بهبوده و همین برام کافی بود که بخوام یه روز پر انرژی رو شروع کنم...انگار دوپینگ کرده باشم...زود خودمو جمع و جور کردم و افتادم به جونِ خونه...یکی دو ساعتی طول کشید تا همه جا رو تمیز و مرتب کنم ..بی اغراق خونه شد عینهو دسته گل ...از خودم خوشم میاد به همون سرعتی که خونه رو به گند میکشم به همون سرعتم همه جا رو مرتب میکنم ...نمیدونم چرا تازگیا علاقه مند شدم از خودم یه کدبانو بسازم...دیگه تنبلی گذشته رو که واسه انجام بعضی کارها داشتم رو دیگه ندارم...گاهی وقتا خودم رو به بهونه ی درس خوندن مجاب میکردم و از یادگیری خیلی از چیزهایی که آدم باید بدونه یا لااقل تجربه انجام دادنش رو داشته باشه محروم میکردم..اما الان دیگه از این بهونه ها خبری نیست دیدم با یه برنامه ریزی خوب میشه توی همه چی همه فن حریف شد ..البته این شامل همه ی موقع ها میشه بجز امتحانات میان ترم و پایان ترم چون اون موقع یه ثانیه هم برام ارزش داره ...خیلی احمقانه است اگه آدم بخواد همه ی پیشرفت هاشو توی درس خوندن و موفقیت هایی از این قبیل خلاصه کنه ...درست مث "م" مدرک فوق لیسانس داره اما از نظر آداب معاشرتی و روابط اجتماعی در حد یه بچه ی 7_8 ساله هم نیست و یا "ر" که داره تخصص میگیره اما توی امور خونه داری هیچ تخصصی نداره و به قول خودش واسه بعضی کارهاش دائم باید منت این و اون رو بکشه...ترجیح میدم به جای اینکه نیمی از عمرم صرف تجربه کردن بگذرونم از تجربه های دیگران استفاده کنم اینه که افرادی مث "م" و "ر" برام شدن آیینه ی عبرت و تجربه مخصوصا "ر"...به هرحال برای منی که منت هیچکس رو بجز خدا نمیتونم تحمل کنم خیلی سخته که لحظه هایی مث لحظه های اون توی زندگیم تکرار بشه...به هرحال بطور جدی تصمیم گرفتم روی این بُعد از زندگیم کار کنم ...میدونم شرایط درس خوندنم یکم محدودم میکنه ..اما مجبورم از برخی تفریحاتم بگذرم مطمئنم که ارزشش رو داره...یه جورایی دارم رو خودم سرمایه گذاری میکنم ...یه سرمایه گذاری سود آور که نتیجه اش رو بی هیچ ضرری در آینده دریافت میکنم ...

Flower

دوشنبه :

دیدم یهو کلی اس ام اس با هم اومد ..البته این چیز عجیبی نیست مخابرات همه ی درآمدش رو مدیون شماره های منه...اما اینکه یهو این همه اس ام اس بیاد یکم غیر منتظره بود ...رفتم که بینم کیه ؟؟ ..دیدم اون ذوستای کُردی که امسال توی کرمانشاه باهاشون دوست شده بودم برام فرستادن...منم اس ام اس زدمو....بعدش هم که تماس گرفتن و کلی ابراز محبت کردن ...موندم این کُردها چقدر با محبتن ... واسه بهار ولایتم دعوتشون کردم ...خدا کنه بیان از شرمندگیشون در بیام...خداییش تنها لحظه ای که یادم رفت چقدر حالم بده اون موقع بود که داشتم باهاشون حرف میزدم ..گاهی وقتا اینکه یه عزیزی بعد از یه مدت اینجوری به یادت باشه چقدر میتونه آدمو خوشحال کنه...بیچاره ها شماره ی منو گم کرده بودن اتفاقی دوباره پیدا کرده بودن و سریع تماس گرفتن اون وقت منم شماره شون رو داشتم اما از مرداد ماه بجز یکی دوباردیگه تماس نگرفته بودم ...که اونا اینکار رو کردن و  بدجوری خجالت کشیدم.

 رفته بودم بیرون ...یه دختر کوچولوی ناز دیدم ... بی اختیار بهش لبخند زدم .. از مامانش پرسیدم اسمش چیه ؟ ..گفت "عسل" ...گفتم خدا براتون حفظش کنه ...گفت : ایشالا خدا هم زود به شما بده ... جواب دادم : حالا باباشو بده ..خودش پیشکش ...زبان

 ا ح م د ی ن ژ ا د  ..... رو ..توی تلویزیون نشون میده به پسر عموم که سه سالشه نشونش میدم

میگم این کیه ؟؟؟ .....

میگه : آمریکا نیشخند

 اختصاصی :

خدایا ... روزی هزار بار شکرت میکنم ... حتی اگه دنیا دائم به کامم نباشه ..همین که لطف تو بی منت بهم میرسه برام یه دنیا ارزش داره ... کاش انقدر خوب بودم که به همون اندازه ای که من ازت راضیم تو هم از من راضی بودی ...روا مدار لحظه ای رو که بخوام فراموشت کنم و یا لحن ناسپاسی رو در پیش بگیرم .... از همین نزدیکه نزدیک روی ماهتو می بوسم .

پ.ن ۱ : فردا میاد...

گفتم که مواظب بی عاطفگیٍ آدمها باشد ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط مهسا |

 

پست قبلی را که نوشتم دوستان لطف کردند و با کامنت هایشان مرا  " دهقان فداکار " زمانِ خودم کردند پیشاپیش برای القابی همچون ROBIN HOOD    و ZOROO   که با خواندن این پست نصیبم میکنید ممنون ....

از درب بزرگ دانشگاه آمدم بیرون با مریم ... در این آب و هوای پاییزی نفس عمیقی کشیدم...این سرمای پاییزی به من زور گرفته لامصب ... تنم مور مور میشود از سرمایش حالا خوب است چند صباحی تا زمستان باقیست .... گلو درد شدید هم دارم ... تنم برایم ناز میکند این روزها ...من هم نازش را با آموکسی سیلین خریدارم ...یقه ی بزرگ مانتویم را کشیدم بالا ... و مریم هم همان لحظه دست یخ زده ام را گرفت و شروع کرد به گفتن نصایح هر روز ... که بیشتر به فکر خودم باشم ... بدنم ضعیف شده و گرما و سرما بر تنم قدرت طلبی میکند ... بعد من برایش توضیح میدهم که سرما شاید ...اما از قدرت طلبی های گرما فارغم ... گرما و آفتاب 50 درجه جز طبیعت ما جنوبی هاست ...دیگر دائم الخمر گرمایمان شده ایم ...شاید برای همین است که سرمای پایتخت با مزاجم سازگار نیست ...مریم ادامه میدهد.... می گوید همین طور پیش بروی زودتر حلوای چهلم تو را میخورم ...می گویم من از افقی شدن  بی باک که نه اما آنچنان باکی هم ندارم ... بعد هم قانعش میکنم که به اندازه ی کافی به فکر خودم هستم ... بحث را فقط برای امروز خاتمه می دهد من که میدانم برای روزهای آتی همچنان ادامه دارد ... شروع میکنیم به گفتن اتفاقات  هر روزه ...از شیطنت هایمان در کلاس می گوییم تا سوژه هایی که استادهایمان برای خندیدن فراهم می کنند ... من خوب میدانم که با وجود انکارهایشان اما تنشان خارش آنچنانی پس میدهد برای سوژه های خنده ... با هم میخندیم و سعی میکنیم تند تند قدم برداریم تا زودتر برسیم ... میرویم کتاب بخریم ...دیگر از این مغازه ها هم کاری بر نمی آید ..انگار ذهن من دنبال خواندن کتابهایست که در قفسه ی هیچ کدامشان یافت نمی شود ... دست از پا دراز تر برمیگردم ... بی آنکه بهایی بپردازم ... مریم اما  کتاب میخرد طبق معمول رمان های بلند ...داستان های کوتاه ..چقدر نویسنده ی جدید آمده ....حالا کدامشان میخواهد جلال آل احمد زمان خودش شود نمیدانم ! ... هزاران آدمی که در دستشان کتاب است ... مریم می گوید ملت اهل مطالعه شده اند ...لبخند کنایه آمیزی میزنم ... و می گویم حاضرم شرط ببندم که نیمی از کتابهایی که در دستشان در اینجا می بینی فقط برای زیبایی کتابخانه های خانگیشان یا ژست گرفتن برای این و آن است که مثلا آدم های اهل مطالعه ای هستند ... مریم حرفم را تایید میکند ... آن طرف تر یکی دارد برای گرانی کتابها داد و بیداد میکند ... راست می گوید انگار به جای اینکه به فکر پر بار بودن محتوای کتابها باشند ..فقط به فکر پر بار شدن قیمت ها روی جلد هستند ... دلم میگیرد ...  زود بر میگردیم حالا موضوع حرفهایمان فقط کتاب است و کتابخوانی ... دخترکی با صدایی پر از ناز و عشوه  دارد پا به پای ما با دوست پسرش یا اگر بخواهم با دید مثبت بیندیشم با نامزدش حرف میزند .... حالم دارد بهم میخورد از این طرز حرف زدن ....چندشم میشود ... یواشکی می گویم دلم میخواهد دهانش را گِل بگیرم ...مریم خنده اش گرفته...دلم برای خودم میسوزد که همجنسم این طرز حرف زدن را دارد ... مریم به طرز مسخره ای مث او حرف میزند و با هم میخندیم ...چند متری دور میشویم دیگر از آن دخترک هم خبری نیست ... پسرک کوچکی  بسته ای آدامس گرفته  و دارد می آید به طرفمان توجه ام را جلب میکند راستش خیلی وقت بود که دیگر از این پسر کوچولوها ی دستفروش این دور اطراف ندیده بودم شاید برای همین بود که توجه ام را جلب کرد...التماس میکند از او بخریم ... هیچ وقت یاد نگرفتم در مقابل این دستفروش ها بمانم و دستشان را پس بزنم ... اصلا دل این کار را ندارم ...می ایستم و از او میخرم هم مریم هم من ... پسرک یواشکی می گوید اسم تو چیه ؟؟؟ .... می گویم مهسا ... تو چی کوچولو ؟؟ .. اسم من رضاست ... همیشه از اسم هایی که رضا هستند یا به نوعی به رضا ختم میشوند خوشم آمده ...از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان اغلب دلم میخواسته نام  همراه اولِ زندگیم ...رضا یا چیزی در این مایه ها باشد ... اما شاید قسمت چیز دیگری  برایم رقم بزند... دارم کیف پولم را جا میدهم در کوله پشتی ام ...برای همین لحظه ای متوقف میشویم ..پسرک به دختر دیگری هم دارد التماس میکند ..دخترک می پرسد : همش رو میدی بهم ؟؟؟ ... پسرک لبخندی میزند و با خوشحالی می گوید : آره ...بسته را می گیرد طرف دختر و او هم کیفش را باز میکند و همه را با زور جا میدهد آنجا ...بعد هم بر گشت و بی آنکه پولی بدهد با تمسخر از پسرک تشکر کرد و رفت ..پسرک دنبالش دوید .. و گفت پولش را نداده ..دخترک گفت : دهانش را ببندد و گرنه به او انگ دزدی میزند ...من و مریم هم هاج و واج مانده بودیم ... پسرک دوباره سراغ پولش را میگیرد و دنبالش میدود ... کم کم هق هق گریه اش را هم می شنیدم ... مهسا از آن آدمهایست که  همیشه لبخند به لب دارد و خو ش خنده بودنش شهرتش شده و به سختی عصبانی میشود حتی اغلب جز آدم مظلوم ها هم است اما گاهی.. وقتی عصبانی شد چنان طوفانی به پا میشود که در تخیل این و آن هم نمیگنجد و حالا از همان لحظه ها بود ...رفتم سراغ آن دختر ...چینی دادم به پیوستگی ابروهایم و اخم بلندی کردم و با لحنی  سخت  خیلی صریح گفتم : یا پولش را بده یا پولت میکنم ....دخترک لبخند خاصی زد و گفت به من ربطی ندارد...گفتم کمی صبر کن ربط دارش میکنم ..پرسید : چه غلطی میخواهی کنی ؟؟ ... کمی صدایم را بلند کردم و رو به مریم گفتم : دیدی این خانوم چگونه کیف مرا زد؟؟ ..او هم سریع گفت : آره من شاهدم ..تو هم خوب مچش را گرفتی ... برگشتم سمت دخترک : گفتم لازم باشد دفعه ی بعدی صدایم را بلند تر هم میکنم تا بگوش همه این ملت برسد می بینی که شاهد هم دارم پس یا پولش را حساب کن یا آدامس ها را پس بده وگرنه مجبور میشوم انگ دزدی را که میخواستی به این پسرک بزنی مث آدامس به تن خودت  بچسبانم یا مث پول پولت میکنم ... به لطف رشته ام و چند واحدی که پاس کرده ام خیلی راحت فهمیدم که ترسیده آنقدر خشونت و جدیت در گفتارم بود که خیلی زود بخواهد تسلیم شود ...کیفش را باز کرد و آدامس ها را محکم کوبید به سینه ی پسرک ...پیدا بود که دردش آمده ...اما بیخیال خم شد و تند تند جمعشان میکرد ...مریم هم کمکش میکرد و مثلا میخواست بحث ما را خاتمه دهد ...از کار دخترک بدم آمدم ...خواست برگردد که دستش را گرفتم ..بعد هم آرام مث این لوطی ها گفتم : به شرافتم قسم اگر بخاطر حفظ آبرویت در خیابان و زیر نگاه های این و آن نبود چنان سیلی نثارت میکردم که خلقی به حیرت در آید ...دخترک زیر لب به من چیزی گفت که مطمئنم فحش بود...نخواستم بحث ادامه پیدا کند چون تقریبا نگاه اطرافیان داشت جذب ما میشد ...برای همین جوابش را ندادم ..نمیدانم شاید هم برایم مهم نبود ..مهم دعاهای خیر آن پسرک بود که تا چندین متر که از او دور میشدم بدرقه ام میکرد ..مهم لبخندها ی آدم های اطرافم بود که در سکوت نصیبم کردند...بعد هم برگشتم سراغ پسرک به وضوح می دیدم که تنش میلرزد که هم از سرما ی پاییز بود و هم از ترس ...میدانستم که غصه اش گرفته ...چقدر خوش خیال بود که گمان میکرد انسان خیر خواهی پیدا شده که میخواهد همه ی آدامس هایش را یکجا بخرد  نمیدانست که یک جو انسانیت در وجود دخترک نیست ...دل من و مریم برایش بسیار سوخت ... برای اینکه غم امروز از دلش در آید مقدار ناچیزی به او پول دادیم و گفتیم گمان کند من و مریم به جای آن دخترک همه ی آدامس هایش را یکجا خریده ایم...گفت پس آدامس ها را ببرید ..گفتیم : اینها بماند برای خودت دوتا از آدامس هایش را گرفت و با لحن معصومانه اش گفت : پس اینها هم بماند برای شما ...یکی برای من یکی برای مریم ...از او قول گرفتم که بیش از اینها مواظب خودش باشد ...به او گفتم که در این شهر خراب آباد آدمهای بی عاطفه بسیارند کسانی که حتی به پسرک های دستفروش هم که زیر سرمای پاییزی برای فروختن یک بسته آدامس التماس  می کنند رحم نمی کنند .... گفتم که مواظب بی عاطفگی آدمها باشد ....


پ .ن ۱ : حالا من خودم دنبال اطلاعاتی در اینترنتم و سرم بسیار شلوغ است بر طبق عادت در مسنجر هم هستم او آمده سراغم و آدرس وبلاگش را میدهد که زود به من رای بده ..برایم صد هزار بار آف لاین گذاشته ...چه اصراری هم دارد...به گمانم من تنها کسی هستم که برایم مهم نیست ته جدول باشم یا سرش ...اصلا ما را چه به بهترین ها ....

پ.ن ۲ : رفیق شفیقی که برای من ایمیل های بلند میدهی با زبان خارجکی ..مهسا شرمنده ی لطف هایت ..من نه علامه ی  دهرم و نه خاتم الزبان ها ...من یک مهسای دم بختم که نهایت نبوغم برای زبان انگلیسی این است که واحدهای زبانم را پاس کنم و هروقت وارد چت رووم کشورهای بیگانه شوم چهار جمله ی دست و پا شکسته بگویم ...اگر ایمیل هایت بیجواب مانده دلیل بر آن است که حقیقتا وقت ترجمه کردن ندارم تا مطابق آن پاسخ گویم ... بیا و همان زبان فارسی خودمان را پاس بدارتا من فکری برای زبان انگلیسی ام کنم و از این جاهلیت به در آیم ...

پ.ن ۳ : دو آمپول خوردیم و هیچ کس هم نبود که مث بقیه به قول حضرت حافظ ناز بنیادمان را بکشد

بی خبری ِ این مخاطبِ روزهای دور ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط مهسا |
 

خوشبختانه کلاس ندارم و این یعنی مطلقا در خدمت تن شریف خودم هستم ... یعنی امروز تنها روزیست که نیازی نیست ساعت یا زنگ موبایلم بیدارم کند ... هر وقت دلم بخواهد بیدار می شوم ... با چند دقیقه اختلاف با عادت هر روزه ام چشم ها را باز میکنم و دست و صورتم را با آب سرد میشورم و از دیدن چهره ی خیس خودم در آیینه آه هیجان انگیزی میکشم و بلند می گویم پیش به سوی زندگی ...می روم سراغ کامپیوتر ترانه ی کُردی دلخواهم را پیدا میکنم و صدا را بلند میکنم و میروم ورزش کنم .. که البته با وجود آن ترانه به حرکات موزون بیشتر شبیه است تا ورزش ..ترانه را تغییر میدهم  شکیلا برایم می خواند.. "  صبح دم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت .. نازنینان را .. مه جبینان را .. وفا نباشد .. حبیبیم آی ".بعد با آرامش صبحانه ی مفصلی برای خودم تدارک می بینم و هنوز بساط صبحانه را جمع نکرده همانجا به شکمم وعده ی ناهاری آنچنانی میدهم و قول میدهم که این بار ماکارونی به خوردش ندهم ...ترجیحا مرغ را انتخاب میکنم با سیب زمینی های سرخ شده در ادویه های آبادان ... و سالاد که انصافا در خوشمزه گیش استادم ...چشمم به اتاقم می افتد که با هزاران نوع کتاب از درسی تا غیر درسی از فارسی تا انگلیسی و انواع و اقسام کاغذ باطله ها در سایز های مختلف زینت بخشش شده و  چند جایی هم چند سی دی به چشم میخورد ... ناهار را علم میکنم و  می روم سروقت مرتب کردن اتاق و بقیه ی خانه که زحمت تمیز کردنش بسیار کمتر از اتاق است ...لباس هایم را می سپارم به ماشین که نامش را جیمز گذاشته ام و به خودم برچسب کدبانو میزنم و لذت می برم از اینکه خودم خانوم خانه ی خودم هستم ...میروم حمام و زیر دوش آب همه ی افکار خوشایند را با سرعتی معادل سرعت نور به ذهن می آورم.. بعد با لپ های گل انداخته بیرون می آیم کمی بعد می روم سراغ آذوقه ام که ببینم چه دارم و چه ندارم که آمار داشته هایم را بگیرم ...نان ندارم ... اگر شیر و کیک نخرم فردا بازهم باید با پنیر سر کنم ... کسی نیست که مث بابا صبح زود بیدار شود و برایم حلیم گرم و تازه بخرد ... مهسا انار ندارد ... از وقتی انار آمده به صرف علاقه ام هر روز دو سه انار را میخورم ...کمی درس می خوانم و می روم دنبال خرید کردن ... چه لذتی دارد برای خودت خرید کنی ...بر میگردم و آقای همسایه را می بینم که او هم این روزها حال و روزش دست کمی از من ندارد ... همسرش او را تنها گذاشته و رفته زیارت ... مرا می بیند و لبخند میزند و می گوید از این به بعد لیست خریدت را بده به من خودم برایت خرید میکنم ... تو به درس و مشقت برس ... پدرت بیش از اینها به گردن ما حق دارد ... می گوید من با دخترش هیچ فرقی ندارم ... تشکر میکنم و حال همسرش را می پرسم  با لحنی خوش می گوید مرا سپرده دست این رستوران ها و اغذیه فروشی ها و خودش رفته ... بچه ها هم که هر کدام مشغله ی خودشان را دارند ... تا بخواهند ناهارم را بیاورند باید به فکر شام باشند و من راضی به زحمتشان نیستم .... از حرفش دلم میگیرد ... می گویم  حالا که من مث دخترتانم ... گرچه دست پخت من به پای دست پخت حاج خانوم نمی رسد اما تا وقتی برگردد غذا با من ...پیرمرد  بسیار تشکر میکند و می گوید نه ... اصرار میکنم که لااقل ناهار امروز با من باشد .... می گوید نه مزاحمم نمی شود ...می گویم نمک گیر نمی شود ... می گوید ما عمریست نمک پرورده ایم ... و سرانجام تسلیم می شود... سریع برمیگردم ..با خودم گفتم بساط مرغ که فراهم است در کنارش پلو هم باشد بد نیست ..راستش ترسیدم برنج خوب از آب در نیاید بی خیال شدم و. سالاد را آماده میکنم ... سیب زمینی ها و مرغ را طلایی وار سرخ میکنم ... بعد با نهایت سلیقه تزیینش میکنم و با سایر مخلفات ... می گذارم در سینی پایه نقره ای و می برم برای پیرمرد .... دو خانوم همسایه دارن با هم حرف میزنند ... نگاه متعجبی می اندازند که یعنی مهسا با این سینی  دارد به کجا میرود ؟؟ ... می  روم سراغشان و سلام و احوالپرسی و کنجکاوی امانشان نمی دهد ...و می پرسند و برایشان توضیح میدهم ...مث این بچه دبستانی ها می گویندم ... آفرین ...بازم غیرت تو ... بعد زنگ خانه ی پیرمرد را میزنم و در مقابل تشکرهایش شرمنده میشوم می گوید : .به به نخورده پیداست که خوشمزه شده..خوش به حال اون پسر خوشبختی که بیاد تو رو بگیره .... دو خانوم همسایه حرفش را تائید می کنند بعد آرزو میکنند آن شازده ی خوشبخت به زودی پیدایش شود... و من فقط لبخند میزنم و در مقابل لطف هایشان تشکر ... نمی دانم چرا دلم میخواهد ادامه ی حرفهایشان را که همه در توانایی من برای خوشبخت کردن دیگری خلاصه میشد را نشنیده بگیرم ... حتی قند هم در دلم آب نمی شود .بی اعتنا از کنار همه ی حرفهایشان میگذرم و همه را پای تعارفات معمول میگذارم... فقط وقتی مامان و بابا را برای داشتن من تحسین کردند ... مث بچه ها ذوقم گرفت ..مهدی می آید خیلی زود جریان را میفهمد. بعد به پیرمرد همسایه با لبخند می گویید غذا را نخورد .. که دست پخت من خوردنی نیست .. پیرمرد پاسخ های دندان شکنی به او می دهد .. مهدی در حالیکه به طرف سینی غذا میرود.. تسلیم میشود و به او سفارش میکند  اگر حالش بد شد یا مسموم شد سریع او را خبر کند ... به غذا ناخنک میزند .. با اعتراض من برای بد جنسی هایش مواجه میشود به او می گویم غذا سرد شد ... دست بردار و بعد بی خیال می گوید فوق العادست . دست می اندازد پشت کمر پیرمرد و در حالیکه  با او وارد خانه میشودمی گوید ناهار امروز نصف نصف به ازایش سلطانی مهمان منی ..میگویم ..آقای " ب " را راحت بگذار خودت هم برو. دنبال نهارٍ مریم خانوم که اگر دیر تر بروی شب را بیرون از خانه روی کارتن میخوابی ..صدای قهقهه ی همه بلند میشود ... خدا حافظی میکنم و برمیگردم خانه گوشیم زنگ میخورد میناست : تو معلومه کجایی ؟؟ چرا جواب نمیدی .. برای او هم توضیح میدهم  به شوخی می گوید  باز حس چاپلوسیت گل کرد؟؟ ..می گویم دلم برایش سوخت می پرسد حالا تکلیف ناهار خوردن خودت چه میشود ؟؟ میگویم تکلیفش مشخص است نان و ماست میخورم .. عصبانی میشود ..   بعد قانعش میکنم که کسی از نان و ماست خوردن تا حالا نمرده .. خوشبختانه کوتاه می آید.. و قطع میکند .بعد در همان حس و حال میروم سراغ دفتر خاطراتم و برای مخاطب روزهای دور می نویسم :

هی رفیق  .... هنوز نیامده ... اطرافیانم تو را خوشبخت می بینند ... به حالت غبطه میخورند ..امروز. دلم برای این بی خبریت سوخت ...


کمی با من مدارا کن ....

آرزویم بود.. غافلگیرانه طلبیدی ...گفتم بدون او نمی چسبد ... به فاصله ی پنج روز او را هم طلبیدی .. همیشه لطف تو گوی سبقت را از بندگی من ربوده ..با این حال تا مدتها مدهوش لطفت بودم ..به واسطه ی عظمت این لطفت ... تو را  به بهترین بنده گانت قسم می دهم که اگر قرار است چشمان نابینایم به سیاهی پرده ی پر از  سپیدی خانه ی تو روشن شود بگذار تنها نباشم .. اگر قرار است در هوای مسجد الحرام یک صعود  بی نظیر را تجربه کنم بگذار بی نصیب از نگاه او نمانم ..خدایا کمی با من مدارا کن ... نگذار سرنوشت پر از ابهامم درگیر اختتامیه ی آرزوهایم شود ... آن وقت فکر میکنم بی اعتنایی تو معنای خاصی دارد  .. خدایا من صفحه ی شطرنجی زندگیم را با حرکت همه ی مهره هایش از سپید تا سیاه از اسب تا سرباز حتی آن شاه و وزیر قدرت طلبش  را به اسم واژه ای به نام " صلاح " به تو واگذار کرده ام من هم این وسط زمان سنجم ... دارم با دقایق و لحظه هایی که برایم رقم میخورد کنار می آیم ... سعی میکنم هر کیش و مات را هم بنا به همان " صلاح " توجیهش کنم ...سپرده ام به تو خدایا .. من هم مث او با دنیایی از تکرار راضی هستم به رضایت ... اگر بی نصیب نماندم روی کاغذ که نه اما مرامی جبران میکنم ... اگر هم قرار است سهمی نداشته باشم ...بازهم شکر ... فقط اگر زحمتی نبود لااقل محبت کن او را زودتر از من طلب کن  ... پیشاپیش برای محبتت یک دنیا ممنون ...


پ .ن ۱ : کسی میدونه کد موزیک های بیژن مرتضوی رو کجا میتونم پیدا کنم ؟؟؟

پ.ن ۲ : چقدر خوشم میاد از قاطعیتش ....

پ .ن ۳ : وقتی لوس میشود : مهسا تو نبودی من چه میکردم ؟؟؟

پ .ن ۴ : تا نشستم آمد سراغم با عاطفه ...دیروز حرفت در تمام دانشگاه پیچیده ...فردا کلاس داشتم نگاهم کرد بعد چهار نفری برگشتند ...شب لیلا ...مامانم امروز تو را دیده او هم این نظر را دارد ...مهدیه : تعداد کشته ها ؟؟ ...تعداد مجروحان ؟؟؟ ...زخم خوردگان ؟؟ ...خدایا ..این همه حرف و حدیث برای یک جهش کوچک؟؟ ...تو را گواه میگیرم که نه غرورم گرفت ..نه تکبر به خرج دادم ..نه فخر فروشی کردم ..نه پرمدعا ...مردانه از آزمون سخت تو بیرون آمدم خدایا ....رفتم خودم را در آینه دیدم ...قبل از اینکه بگذارم زود دیر شود  شروع کردم ... دو رکعت نماز شکر ...چه چرخشی زد برایم این نقطه ی پرگار ...

پ.ن ۵ : روزهای سرنوشت سازی را میگذرانم دعایم کنید ...

 

همه رفتند کسی دور و برم نیست ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1387 توسط مهسا |

 

درست شده ام مث این بچه لوس هایی که گمان می کنند خدا از آسمان هشتم پرتابشان کرده ... دنیای مسخره و در عین حال با مزه ای دارند ... مثلا اسم مادرشان " شهین " است ..صدایش می کنند " اشی جون "....همسرشان را بعد از نیم ساعت می بینند و در مقابل همه دستها را باز و بعد هم  بوس می کنند و بعدتر هم به بهانه ی عشق و عاشقی توجیهش میکنند ... پدر خانواده نهایت افتخارش درست تلفظ کردن الکترونیک است صدایش می کنند مهندس ...حالا اینها که هیچ اسمش فریدون است صدایش می کنند " بابا فری " .... خسته از کار بر میگردد می گویند " چطوری شازده ؟ " ....خودم را تشبیه کردم به مانندشان اما نه از آن زاویه ....من به یاد ندارم مامان را با اسم کوچک یا حتی مخففش صدا کرده باشم ... اوج جسارتم به بابا این بوده که در لحظات قدرت طلبی صدایش کنم " حاجی " ..اگر صدا کردن با اسم کوچک صمیمیت را میرساند میخواهم که صد سال این صمیمیت را نباشد.. نمی دانم چرا برخی ها هنوز نفهمیده اند که برای همین صمیمیت هم باید حریم هایی قائل شد .... اصلا لذتی که در تلفظ  دو واژه ی " مامان " و " بابا " وجود دارد را من به دنیا نمیدهم ...هنوز که دم بختم ... اما یقین دارم آن قدر شرم و حیا لابه لای پوست و استخوانم هست که عشق بازی با همسرم را به رخ نگاه های این و آن نکشم ...همه ی این ها را گفتم که بگویم ... من این روزها درست مث این بچه لوس ها دلتنگی برای مامان و بابا را فریاد میکنم ... من دلتنگم ... دلم برایشان تنگ شده ... صبح ها بابا نیست که بیدارم کند ... هر چقدر زنگ موبایلم را تغییر میدهم آخرش خواب میمانم...مامان نیست که وقتی مرا با لباس نا مناسب ببیند ... غر بزند و بگوید پاییز است سرما میخوری ... هرچقدر هم که غذا را در ادویه های آبادان بخوابانم آخرش دست پخت مامان نمیشود .... شبها هیچ کس نیست تا موهایم را مانند مامان ببافد ... دلم میخواهد برای یکبار دیگر هم که شده دستم لابه لای حرارت و مردانگی دست هاب بابا گم شود ...درست مث آن موقع هایی که از اداره برمی گردد....اولین صدایی که بعد از بسته شدن در خانه می آمد ... صدای بابا بود که میگفت : مهساااا ... حالا فقط صدای بهم خوردن دو تکه فلز می آید ...دلم هوای آن شبهایی را کرده که من می زدم و می کوبیدم و بابا چهچهه ی آواز خواندنش گل میکرد و مامان شفایمان را از خدا میخواست و با هم می خندیدیم ...یا وقتی بابا با سرعت رانندگی میکرد و مامان غر میزد و بابا یواشکی چشمکی نصیبم میکرد و شیطنت جفتمان گل میکرد ... حتی دلم برای وقتی که بابا عصبانی میشد و میگفت انقدر پای این کامپیوتر نشین چشم هایت حیف است هم تنگ شده ... یا آن موقع هایی که مامان  به خاطر لجبازی هایم سرزنشم میکرد ... مامان و بابا وقت رفتن سفارش مرا به خانوم و آقای همسایه کرده اند .. که اگر روزی صدای ویلن بیژن از خانه بلند نشد ..و یا صدای کوبیده شدن در نیامد و یا صدای دویدن هایم که یعنی یا خواب مانده ام و دیرم شده یا  عجله دارم ..یا صدای روشن شدن ماشین را نشنیدند.و چراغ های خانه زودتر از ساعت دو خاموش شد ... بدانند ارتحال کرده ام ...و حواسشان جمع باشد که یک وقت آقا دزده نیاید و دختر پیرهن زریشان را بدزد ... بابا قبل از رفتن همه ی کفش هایم را برق انداخته حتی چکمه هایم را هنوز محتاجشان نشده ام ...مامان همه ی خانه را تمیز کرده که تا مدتها خودم را با تمیز کردنش درگیر نکنم ...اما طفلک خودش هم میدانست که بی فایده است ... سفارش کرده قبل از خواب آیه الکرسی بخوانم ... غم به دلم راه ندهم ... بشینم پای درس و مشقم ...بازیگوشی نکنم ...که مبادا خدا را فراموش کنم ... بابا مرا رساند تا دانشگاه و هزاران حرف زد که گویی زبانم لال آخرین دیدار است ...ترسم گرفت ... میدانست دختر کوچولویش بغض کرده ... خندید . گفت ببین ما چه کسی را به مرد کوچک خانواده لقب داده ایم ... گفت یادم نرود که  بابا آرزو دارد روزی مرا با مدرک دکترا ببیند ... این یعنی مسئولیتم افزون شده ...این یعنی بابا روی من حساب دیگری باز کرده ... بعد هم  با هم مث این فیلم های رمانتیک ...مردانه دست دادیم و مث مامان گفت مرا سپرده دست خدا و بعد هم رفت..من ماندم و حوضم...ما دخترها هر چقدر هم بزرگ بشویم .. هرچقدر هم که برای این و آن ژست اعتماد به نفس و استقلال طلبی بگیریم ... آخرش هم گوشمان که هیچ همه ی وجودمان محتاج سمفونی های پدر و مادرمان است .... این آب و هوای پاییزی هم که نور علی نور است ... لامصب انگار آب و هوای دل من هم وابسته اش شده ... ابری که باشد دل من هم بیش از این میگیرد ... دلتنگم این روزها ... حتی او هم نیست که بگوید ...صبح باهم بیدار بشیم ؟؟ ... و بعد در مقابل گلایه های من که چرا دیر بیدارم کرده بگوید " دلم نیومد زود بیدارت کنم " ...و یا آخر شب اس ام اس بدهد و بگوید : عمو یادگار خوابی یا بیدار ؟ ....تقریبا  چند قدمی تا جنون فاصله دارم ..به مامان که گلایه می کنم .. می گوید همین سختی هاست که وجود آدم را می سازد و آب دیده می کند .. راستی چرا همیشه تاوان ساختن و محکم شدن باید سختی ها باشد ؟؟؟.. من این روزها. گاهی با صدای بلند با خودم حرف میزنم و تا سکوت را بشکنم ... درس هایم را که خوب میخوانم برای خودم دست میزنم ...روزهای سرد و در عین حال پر حرارتی را دارم برای خودم رقم میزنم...اگر این سرخوشیم و طبع خوب خودم نبود بدون شک از پا در می آمدم ...من این روزها تنها مانده ام ... من مانده ام و کتابها و جزوه هایی که عنوان هر کدامشان با " روان " شروع میشود ... من مانده ام و دانشگاه و کلاس و آن سلف خراب ...من مانده ام و چرت و پرت های کتاب ... همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است ...حالا فقط من مانده ام و غربت این خراب آباد ...

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ...

 

 پ .ن ۱ : این اولین پستی بود که خودم هم نفهمیدم چه نوشتم ...

پ .ن ۲ :  گفت بی معرفت ...بعد من از خودم بدم آمدم که محض خاطر بارانی اش ...در مقابل امتداد مهربانیش که سر به آسمان هفتم دارد ... برایش سایه ای از تردید بی معرفتی به جا گذاشتم ... هی رفیق گرچه اینجا را به این زودی نمی خوانی ...اما ... دلتنگی دیشبم را پای بی معرفتی ام نگذار ...


مخاطب خاص دارد :

دوست عزیزی که میدونم اینجا رو میخونی ...  من آخرش نفهمیدم تا یک آذر خودت رو تحریم کردی یا منو ؟؟؟ ..... راستی چرا عدم تمایل من مجازاتش باید بی خبری باشه ؟؟؟ ...

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط مهسا |

 

بلوار سازمان آب...ساختمان شماره یک ... طبقه ی اول... اتاق یازده... بست شیخ طوسی... درهای طلایی رنگ... پنجره ی فولادی... قطعه ای از بهشت ... علی بن موسی الرضا ...

و مهسا با چادری گل صورتی...

 مدوزا پهلوان اساطیری یونانی هاست که اعتقاد دارند  چشم هایش آدم را سنگ میکرده ... مردمان مشهد نه پهلوان اساطیری دارند ... نه خاکش مدوزا پس داده ... که بخواهد با چشم هایش مرا سنگ کند ... مانده ام در شگفتی این خاک که تا قدم گذاشتم  سنگم کرد ... انگار که معمای پیچیده ای ... پیچیده شده بود در چشم هایم ... که برای یافتن پاسخش دائم جستجو میکردم ... چشمم که به گنبد طلایی افتاد معما حل شد ... به همین سادگی ... اذن داخل شدن که گرفتم ... دلم بی صدا لرزید ... بغض امان مرا بریده بود ... اگر واهمه ی چشم های وغ زده ی آدمهای اطرافم نبود ... برای فروریختنش رخصتی میدادم ... اما طفلک سر به نیست شد ... پاهایم رو که روی .سنگ فرش مرمری گذاشتم.. آرام آرام ... اشک هایم آمد ... کسی نفهمید ... بجز خادم ِ آن رواق که زل زده بود در چشم هایم که ببیند سیاهی مژه هایم اقتضای طبیعت چشم هایم است یا خط چشم های رنگین .... که تذکر بدهد ... بگوید خط چشمم را پاک کنم .... بعد فهمید من خط چشم ندارم ...ضریح را که دیدم ... افسار چشم هایم از دستم خارج شد ... همان جرقه ی طلایی ضریح در ژرفای نگاهم کافی بود تا صاعقه ای زده شود به همه ی غم هایم دلم .... نهایت قدرتم این بود که با سر به مامان اشاره کنم تو برو .... بعد نشستم کنج دنج آن رواق سر گذاشتم روی زانو و  هق هق گریه هایم مرا برد تا ناکجا آباد دلم ... زیر هجوم ناجوانمردانه ی بغض هایم از پا در آمدم ...  از همه ی همراهان سست عناصری که بارها دلم گرفته بود گفتم ... از همه ی غم ها یی که کمر بسته بودند به قتل آرزو ها و اراده ام ... از گرفتاری هایی که همچون لاشخورهای بیرحم در پی طعمه کردن وجودم پرپر میزدند ... و اگر لطف خدا و اراده ام نبود به راحتی طعمه شان شده بودم ...و از همه ی لحظه های خوشی که مدیون محبت خدا و ضامن شدن ...ضامن آهو بود سپاسگزاری کردم.... چند باری هم گفتم منِ بی لیاقت کجا و اینجا کجا ؟؟...

. دعا کردم  برای تو .... برای خودم برای دلم  که  نمی دانم چرا آن لحظه ها دلم برایش سوخت ... حس و حال غریبی بود ... اما دست کم از جنون در امان ماندم .... احساساتی پی در پی در وجودم آشکار و پنهان شد ....  که بدون شک نتیجه ی روشنی داشت... بعد رفتم سراغ پنجره  ی فولادی که با آن گره های تنگ سبز رنگ در چنگال حاجت های ما آدمها گرفتارشده بود ... دلم را بی نصیب نگذاشتم گره کوری زدم به گوشه ی آن پنجره که امیدوارم به زودی باز شود ....سه شنبه شب رو به روی ضریح دعای توسل خواندم ... که به تمدنی به یاد ماندنی در تاریخ آرزوهایم تبدیل شد ... صدای نقاره ها را که شنیدم آرامش رقص نوازی قشنگی در تار و پود وجودم ایجاد کرد... از نماز مغرب و عشا  در زیر چادر سیاه آسمان و انعکاس انوار طلایی رنگ ضریح و آن گنبد چیزی برات نمی گویم فقط امیدوارم همه ی این لحظات مقدس را که تجربه کردم تجربه ات شود ... چادر نمازم هنوز هم بوی عطر حرم را می دهد با اینکه فرسخ ها از آنجا فاصله دارم اما وقتی نماز می خوانم مست میشوم ... گویی روبروی ضریحم ...این سفر ... سفرنامه ی جالبی داشت ...لحظه به لحظه اش را ثبت کرده ام .... از لحظه ای که مهسا وارد اتاق پرو شد و نا خود آگاه  آیینه ی اتاق پرو شکسته شد و جماعتی از صدای شکستن پشت در اتاق تجمع کردند و مهسا از شدت خنده نتوانست در را باز کند یا حتی اعلام کند که سالم است و وقتی با زحمت در را باز کرد جماعتی از دیدن اشک ها و چهره ی سرخش به خنده افتادند ... تا وقتی آن بوی بد در ماشین پیچید  مهسا و مریم یواشکی خندیدند و راننده برای جلوگیری از هر گونه سوءتفاهمی اعلام کرد که این بوی چمن هاست و مهسا و مریم از شدت خنده در خود منفجر شدند ..

. و یا آن راننده ی بسیار با حالی که پیدا بود مشهدی نیست و وقتی بابا او را به این با حالی دید از ولایتش پرسید و فهمیدیم که هم ولایتیست و کفمان برید و بسیار خوشحال شدیم... و آن راننده ی دیگری که سفارش کرد نبات و زعفران و زرشک مرغوب از کجا بخریم و ما هم به خیالمان چه مرد شریفیست و بعد دیدیم کرایه را دو برابر کرد و وقتی با تعجب ما رو به رو شد با بی شرمی گفت بقیه پول بخاطر راهنمایی ها و آدرس هایی بود که به ما داده ... که اگر به مشهدی ها بر نخورد فهمیدیم هیچ جای دنیا غیرت جنوبی بودن خودمان را ندارد . نه اینکه گمان کنی هم ولایتی هایم همه پیغمبرند نه .. اما خداییش من به یاد ندارم برای چهار کلمه حرف از کسی پول گرفته باشند ... ... البته کم هم نبودند کسانی زیر سایه ی محبت شان عرق شرم وجودمان را گرفت ...  و آن خواستگار همدانی که در دفتر خاطراتم در رده برترین خاطره ها ثبت شد و پسر همکار بابا که همانجا به خیل خواستگاران رد شده پیوست ..و مادرش با صراحت گفت برایم گره زده به همان پنجره ی فولادی و من برای نخستین بار در تاریخ دم بخت بودنم از  این جمله ی خواستگارم تمام تنم لرزید که مبادا گره آن پنجره باز شود ...

. و یا صبح زود که به خیال خودمان فکر کردیم در طبقه ی خودمان تنهاییم و شبکه سه در برنامه ی صبحگاهیش به مناسبت روز کشتیرانی از بندر شهید رجایی ترانه های بندری پخش کرد و ما هم حس جنوبی بودنمان گل کرد و از رقص برادر زاده ی سه ساله ام با سوت و  دست و ... استقبال کردیم و بعد از اتاق که خارج شدیم با انواع و اقسام جمله های  " چقدر شماها با حال هستین " روبرو شدیم و به شدت برای این جو زدگیمان خجالت کشیدیم ...تا بلوتوث بازی هایم که بعد ها فهمیدم طرفم همان خواستگار همدانی بوده و سر آشپز رستوران  که... خودش سوژه ی خنده ی این چند روزه بود ...و چه بگویم از آن روز که  جسارتا در  پشت در wc ماندم و هیچ کس همراهم نبود و  تصمیم گرفتم از در بالا بروم ... نیم قله را که فتح کردم چشمم به wc مجاور افتاد که پیرزنی در آن اتراق کرده بود و من از شدت خنده  ریسه رفتم و در آخر با هزار مکافات از در بالا کشیدم و چست و چابک خودم را پرتاب کردم پایین و  همان لحظه پیرزن مجاور در wc  را باز کرد و چشمانش از دیدن آن صحنه ی من چهارتا شد . و به معنای واقعی کلمه آبرویم رفت ... و اگر  خلق خوش پیرزن و زبان دراز خودم  برای توضیح و ماست مالی کردن قضیه نبود  قطعا انگ دیوانگی میخوردم ... و تک تک خاطرات خوشی که برایم ماندگار شد ... ...قصدم اغراق گویی نیست اما باور کن مهمان امام رضا که باشی همه ی اتفاقاتی که برایت پیش می آید می شود نورالعین خاطره هایت ...

از آخرین زیارتم  هم به گفتن همین قناعت میکنم که تا وقتی در مجاورت ضریح بودم ماراتون دعاها و آرزوهایم بود ... همین که برای آخرین بار از  دروازه ی طلایی آن رواق خارج شدم بی اختیار  تکیه دادم به در و در میان هق هق گریه هایم بی خیال آرزوها و دعاها ی چند لحظه پیش  تنها قسمش دادم دوباره مرا بطلبد ...دل کندن سخت بود .. هنوز نرفته دلتنگی برایش امان مرا بریده بود ...این میدان مغناطیسی این یک هفته چه ها که با این دل نکرد .... بست شیخ طوسی این یک هفته معبد عشق بازی های من شده بود... وقتی آخرین قدمهایم را از روی خاک مشهد بر داشتم ... بی باک از نگاه این و آن اشک هایم را که حالا آبگینه ی دلتنگی از آنجا بود پاک کردم و دلم را سپردم به همان کنج دنج و برگشتم ... دلم جا مانده این روزها ...


پ .ن ۱ : شاید باورتون نشه اما از همون دقیقه ی نخستی که رسیدم مشهد تا آخرین لحظات ... از سایر زائر های مشهد تا انواع و اقسام مراکز خرید .... از پروما تا الماس شرق ... از بلوارسازمان آب تا انتهای بازار رضا ... از همه ی همکاران بابا که از تمامی ایران در آن هتل حضور داشتند ... و دهها مشهدی که این چند روزه با هم برخورد داشتیم ... مبحث صحبتمان در اولین لحظات آشنایی دقیقا این جمله ها بود :

ـ مسافر هستین ؟؟

مهسا: بله .... با اجازتون

ـ کجایی هستین ؟؟؟

مهسا : ما جنوبی هستیم .... خوزستان

ـ     هیپنوتیزم ... حتما شوخی می کنی

مهسا : نه ما جنوبی هستیم ... چطور ؟؟

ـ پس چرا سیاه نیستین ؟ .. همتون سفیدین... از آفتاب جنوب فرار کردین ؟؟ ... ما تا حالا فکر میکردیم شما  از شیراز ... تهران یا اصفهان باشید ... اصلا باورمون نمیشه ...

مهسا : نه بابا ... دست روزگار تهران رو توی پیشونیمون رقم زده اما اول و آخرش جنوبی هستیم...

ـ یعنی شماها عرب هستین ؟؟ .... پس چرا اصلا به عربها نمی خورید ؟؟

مهسا : عرب کجا بود ؟؟؟ ... ما نه عرب هستیم ... نه لریم ... نه بختیاری ...

در پی تکرار مکالمه ی هر روزه ام با دهها نفری که باهاشون برخورد داشتم .. لازم دونستم همین جا از همین تریبون آزاد به همه ی ملت اعلام کنم : باور کنید ... همه ی ما جنوبی ها سیاه نیستیم ... حتی لابه لای چهره ی مردمان سیه چرده یمان هم چنان نمکی پاشیده که دنیا به مانندش ندارد ... و باورتر کنید که همه ی خوزستان پوشیده از عرب و بختیاری و لر نیست ... جایی برای هم ولایتی های من هم درون نقشه باقیست ....نمی خواهم برایت قصه تکرار کنم اما لازم دانستم توصیه کنم که فراموش نکنی تو آرامش امروزت را مدیون همان عرب ها و لرها و بختیاری هایی هستی که  هشت سال برای خوش بودن خاطرت جنگیدند ....


پ.ن ۲ : وقتی بعد از چند روز اومدم سراغ وبلاگم و آمار کامنت های عمومی و خصوصی رو.. انواع و اقسام آف لاین ها و ایمیل ها رو دیدم چهره ام دقیقا اینجوری بود.... خیلی شرمنده ام کردین... بیخود نبود که اونجاانقدر به یادتون بودم.نگو.. دل به دل به دل راه داشته ...  زبان...اگه عمری باقی بود جبران محبت میکنم ... میدوستمتان شدیدroseماچخجالت...فعلا که یکم سرم شلوغه... به محض اینکه کارهای عقب افتاده رو انجام دادم سراغ همتون میام.


فقط چهار ماهه که می نویسم ... خوب هنوز از خیلی چیزا ی وبلاگ نویسی بی خبرم... دنبال برخی چیزها هم خودم نرفتم چون حقیقتا وقتشو نداشتم ... اینه که امروز وقتی توی قسمت امکانات وبلاگم عنوان  " انتخاب بهترین وبلاگ ها " رو دیدم ...برام سوال پیش اومد .... جریان این چیه ؟؟؟ ... میشه لطفا یکی لطف کنه و برام توضیح بده ؟ ...

اونجا که بودم اس ام اس داد گفت : مهسا من به نیت دعاهایی که کردی به حافظ تفال زدم و این اومد

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد ........  که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

بمطربان صبوحی دهیم جامه ی پاک ........ بدین نوید که باد سحرگهی آورد

امروز خودم با همون نیت به حافظ تفال زدم ... میدونستم دلهامون خیلی به هم نزدیکه اما نه انقدر که با همون نیت همون غزل حافظ پاسخ تفالم باشه.

رمز میشود : ثبت یک بیت از جانب حضرت حافظ به نیت این سفر

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش ......... معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولت طالع که قدر وقت میدانی ......... گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران