حالا که دارم این ها را برایت می نویسم ... هنوز پاییز است...اما دیگر جوان نیست .. و نه حتی میانسال ... حالا سالخورده ی سالخورده است ...چیزی به پایانش نمانده ..بشمارم تمام میشود ...برایت بشمارم ؟؟ ...یک .. دو .. سه ..بی خیال ..بگذار این جماعت پا به پای ساعات عاشقانه ی پاییزیشان بمانند ...پاییز که می آید ..جماعتی به استقبالش می روند و کلی هم دل برایش قربانی می کنند ...اما همین که میرسد آسمان همان دل های قربانی شده پس میشود ...بعد همه برایم ساز غمگینانه سر میدهند ...اینها را که می بینم گاهی گمان میکنم پاییز مث مسافر بخت برگشته ایست که هر سال می آید تا جایگاه بر حق خود را در دنیای ما آدمها طلب کند ...از خودم خوشم می آید هر گاه پاییز خواسته حق زیادی از من مطالبه کند با روزهای گیلاسی که برای خودم رقم زده ام داغی آنچنانی بر دلش نهاده ام که یادش نرود مهسا متولد فصل بهار است ...شنیده ای می گویند جوجه ها را آخر پاییز می شمارند ؟؟...حالا آخر پاییز است و من رفته بودم سراغ دفتر خاطراتم که ببینم این سه ماه پاییزی که میرزا بنویس روزگار جوجه ای روزهایم بوده ام چگونه بر من گذشته ... خدا از من بگذرد ناپرهیزی کردم آن میانه نگاهی هم به پاییز سال پیش انداخته ام ...رسیدم به 30 آذر ..ثبت کرده بودم که آن روز تو مرا از خواب بیدار کردی ..حتی این را هم گفته بودم که آن روز پایتخت برف می آمد ...بعد من گفتم پاییز هم رفت ... و تو پاسخ دادی و اینبار هیچ چیزی از آن نفهمیدیم ... هیچ دقت کرده ای که من هیچ گاه نخواستم درباره ی آنچه مایل به گفتنش نبودی ..تو را وادار کنم ؟؟ ....اصلا نیروی سکوت تو در این حد است ...اما آن روز تو به شیوه ی مغرورانه ی خودت اعتراف کردی که با وجود هم آنقدر روزهایمان بهاری شده ..که پاک آمار رفت و آمد فصول هم از دستمان رفته ...اما راستش پاییز امسال رفت و آمد هر روز و هر ساعت آن را حس کردم ...روزهای خاطره انگیزی داشتم ...اما ته دلم این پاییز چنگی به دل نمیزد ...نه اثاثش درست بود و نه اساسش ...وقتی حاشیه ی ارغوانی ناز نگاهت نباشد همین میشود دیگر ...روزگار را می بینی ؟؟ ...حتی روزهای پاییزی هم دوست دارند سر به سرم بگذارند ...این روزهای آخر پاییزی هم که دیگر نور علی نور شده برایم ...هر چقدر به ثانیه های رفتنشان نزدیک میشوم ..قصه های با هم بودنمان مث خاطره های از یاد رفته ...مث شبح .... از پس ذهن کودکانه ام بیرون میزند ..لامصب ...حتی یادی از یلدای سال پیش هم میکنم ... شب یلدا مهمان خاله بودی ... گفتم رفته ای آش خاله ات را بخوری ...که یک وقت نخورده به پایت ننویسند ..اما تو تعریف آجیل هایشان را میدادی ..قرار بود یلدا را با هم باشیم ...بعد دیدم رفتی مهمانی حرفی نزدم ...اما تو ثانیه به ثانیه اس ام اس میدادی ..دارم میوه میخورم ... تو انار خوردی ؟؟ ...گفتی تماس گرفته ای مکه با مامان هم صحبت کرده ای یادت هست ؟؟ ...دور بودیم از هم اما نزدیکی دل هایمان ..از هم آغوشی هر دو نفری نزدیکتر بود...با وجود همه ی اینها ..دلم با تو بودن را میخواست ...اگر سکوت کردم نه اینکه گمان کنی از تجلی مهربانی های همیشگی ات گذشته ام ..نه فقط هنوز انقدر خودخواه نشده ام که بخواهم تک سرنشین دلت باشم و تو را ظالمانه از جمع محبت آمیز اطرافیانت جدا کنم ..بعد دیدم تو با معرفت تر از این حرفهایی و آن شب در اوج ناباوریم از واپسین لحظات پاییزی تا صبحگاه روز زمستانی با هم همکلام و همدل بودیم و بلندترین شب سال را به وصال سپیده ی صبح رسانیدیم ...و به قول جمله ی آخر خودت وقت رفتن ...عجب شب بلندی را با هم گذراندیم ...هنوز هم عطر وجودت در آن شب خالصانه همه ی وجودم را در بر گرفته ......یادت می آید چند بار از خجالت مرا قطره قطره آب کردی و به اعماق زمین فرستادی ؟؟...یادت می آید چند بار تو را به بد جنس ترین آدمهای دنیا لقب دادم و تو قهقهه سر دادی ؟؟ ...یادت می آید آن شب برای یلداهای سال بعدمان چه برنامه ها ریختی ؟؟ ...حتی آن حکایت رمز آلود " سالی یکبار " را هم پای یلدا نوشتی ....خجالت کشیدم ... تو باز هم خندیدی ...گفتی لذت میبری وقتی حرارت و سرخی گونه هایم ..مث یک سیب قرمز تا بناگوشم را سرخ آلود میکند ...یادت می آید آن شب ..فارغ از غرورت..برای اولین بار .گفتی : مهسا تو یک فرشته ای ...بعد من هم تو را جبرئیل زمینی روزگار خودم نامیدم ؟؟ ..بعد تفال زدی به دیوان حضرت حافظ .... یادت می آید که چه شد ؟؟
ای هد هد صبا به صبا می فرستمت ......... بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست ....می بینمت عیان و دعا می فرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل ...می بینمت دعا و ثنا می فرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت ...با درد صبر کن که دوا می فرستمت
آن شب ما قشنگترین لحظاتمان را پای ساده ترین دقایقمان نوشتیم و من گمان که نه ..یقین داشتم چرخ روزگار هم متوقف شده وقتی می بیند تکلیف همه چیز در دست اوست به جز تکلیف دلهایمان ...آن شب من دلواپس شدم که نکند نتوانیم همچون جان خویشتن هوادار عهدمان باشیم ..بعد اشک هایم امان نداد..و تو مرا ایمان دادی به بودنمان ...حضرت حافظ تائیدش کرد ...اذان صبح را سر دادند .... ما همچنان بیدار بودیم ... با تو همکلام بودم و هزار بار در دلم در آن لحظات مقدس خدا را شکر کردم ... برای طلایی ترین شب هایمان ... حالا رفیق ..باز هم پاییز است ... باز هم روزهای واپسینش ...چیزی به شب یلدا نمانده ... انار هست ... آجیل هست ..سیب قرمز است ... تو نیستی ... من مانده ام و انبوهی از خاطراتت و یک دنیا دلتنگی... من مانده ام و فاصله ها .... من مانده ام و حوضم .... برایم مهم نیست حالا که داری این ها را میخوانی
آمریکایی های دور و اطرافت مث آن موقع هایی که تماس میگیری زل زده اند به لپ تابت ...به چهره ات ..به حرفهایت ... به سکوتت ..به قهقهه هایت ...فقط ...فقط ....فقط ..بی انصاف وقت رفتنت هیچ با خودت گفتی مهسا روزهای آخر پاییز را با که بگذراند ؟؟....هیچ با خودت گفتی شب بلند سال را ..یلدا را ...با حضور چه کسی به وصال سپیده ی صبح برساند ؟؟ ...هیچ با خودت گفتی ..مهسا با خاطراتت... با شوق بودنت ...با غم نبودنت ...چه کند ؟؟ ... اصلا من که هیچ ... تکلیف خودت چه میشود ؟؟ ... سوژه ی بد جنسی هایت در شب یلدا چه کسی میشود ؟؟ ... تو یلدا را با که میگذرانی ؟؟ .ناز نگاه چه کسی را می خری ؟؟..سال پیش چند صدبار وقت خداحافظی گفتی ...خوش گذشت ...ببینم ...خودمانیم ...یلدای امسال را بدون من ....باز هم خوش میگذرد ؟؟ ... من نباشم چه کسی به نیابت از نیت های عارفانه ات دیوان حافظ باز میکند ؟؟ ... گونه های چه کسی زیر طوفان مهربانیت که سر به آسمان هفتم دارد ..سرخ میشود ؟؟ ... یلدا . نرم نرمک دارد میرسد ... و من باید چشم براه آمدنت که نه ... لااقل گرمای همیشگی صدایت باشم ... این ها را که برایت نوشتم نه اینکه گمان کنی
گلایه کرده ام ... نه خودت خوب میدانی که این وصله ها به من نمی چسبد ...نکند با حرفهایم حاشیه ی زلال دلت آزرده خاطر شود ...باور کن ...اگر حرفی زده ام ...فقط ..کمی ..احساساتم ..احساس کسالت میکرد .
..راستی ... چرتکه انداخته ام بر احوالاتمان ... پاییز که تمام بشود ..می ماند ..سه سال و سه ماه دیگر ...
پ .ن 1 : دقیقه ی نود ..میگم بعد از این جریان حتی اگه میگفتی وبلاگ نویسی رو تعطیل کن مطمئن باش این کار رو میکردم ...میگه : نه بابا تازه خودم هم رفتم تو نخش ...یه لحظه هنگ میکنم ...جدی داری میگی ؟؟ ...آره ...یعنی تو هم می نویسی ؟؟ ...نمیدونم حالا بینم چی میشه ...میدونم عجله داره ...تند تند میگم قول بده ...میگه نه ...باید قول بدی ...حالا بینم چی میشه ...شب عیده ...قول بده دیگه ...باشه قول میدم
پ .ن 2 : من اناری میکنم دانه به دل می گویم
کاش این مردم شهر دانه های دلشان پیدا بود
چون تا شب یلدا آپ نمیکنم ...پیشاپیش یلدای همتون مبارک ...عمرتون چون شب یلدا![]()
![]()
دل نوشت : برگ ریزونای پاییز کی چشم براهت نشسته ؟؟
از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته ....
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا ؟؟
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا ...
صبح زود بیدار شدم ..بساط خوردنی های رو ... رو به راه کردم .... زنده باد کوله پشتی ...که ازش سیر نمیشم .... و رفتم ... قبلش الهه و مینا هم اومده بودند .. سلام و احوالپرسی و لبخندی شیطنت آمیز ... توی جمع ما منو الهه و مینا .. کم سن و سالترین هستیم .. و بقیه چندین سال نوری از ما بزرگترن ... کم کم اساتید و بزرگان هم اومدن و همه جمع شدیم ..منتظر بودیم تا حرکت کنیم که فهمیدیم یکی از اساتید پسرش رو همراهش اورده ... منو الهه تا اینو فهمیدیم چشمامون برقی زد ...و یواشکی خندیدیم ..جفتمون یه چیز مشترک توی ذهنمون بود اینکه سوژه ی فوق العاده ای برای خندیدن پیدا کردیم .. ما هم که کلا بسیار شیطون و بی جنبه ..هر وقت این پسره که اسمش " امیر " بود از کنارمون رد میشد ..منو الهه یه چیزی می گفتیم و بعد هم غش غش می خندیدیم ..این امیر..هیکل مردونه ای داشت اما طفلکی کلی سنش از ما کمتر بود .پشت کنکوری بود...ولی منو الهه و مینا که این حرفا حالیمون نمیشه ..الهه می گفت من می خوامش ..من می گفتم بیخود مال خودمه ..مکافاتی شده بود ..و بلاخره ...رفتیم باغ ... یه زوج عشقولانه ...که عروس خانوم یه دختر خانوم خیلی جوون 40 ساله و آقای دوماد هم که تازه پشت لبش سبز شده بود یه 7_46 سالی عمر داشت .اونا هم همراه ما بودن.. اصولا منو الهه شباهت های اخلاقی زیادی داریم ... جفتمون از اینکه این زوج جوون اظهار عشق می نمودن اونم جلوی کلی آدم که اغلبشون مجرد بودن ..شاکی شدیم ... نه اینکه فکر کنید چون دم بخت هستیم عقده به دل داریم نه .. اما بعضی از مسائل رو باید رعایت کرد ... آذر جونم که متاهل هست و در بین اون جمع بزرگ ما محسوب میشد .. حدس میزد که تازه ازدواج کردن ... اما خوب زیاد بودن سنشون جای تردید رو باقی میگذاشت ...همه ی بچه ها ترم پایینی ها ..ترم بالایی ها رفتن ولگردی .. اما ما چسبیده بودیم به چیپس و پفک هامون ..که دیدیم خانوم این مسئول آموزشگاه ... کلی واسه این زوج جووون کِل میزد و منو و مینا و الهه هم حسرت به دل نگاه میکردیم ....که دیدیم گفت اینا همین دیروز عقد کردن .. بهشون تبریک بگید ...حدس آذر جونم کاملا درست از آب در اومد ... و ما در حیرت سن و سالشون مونده بودیم ...نیست خیلی زود واسه ازدواج اقدام کرده بودن ...بعد هم همون خانوم ِ مسئولمون ...گفت بهشون شیرینی بدین .. بی انصاف ها یکم رعایت حال ما رو نمیکردن...منم گفتم : اونا ازدواج کردن ..چرا ما شیرینی بدیم ؟؟ ...ما که دم بختیم ...ملت خندیدن و عروس و دوماد شیرینی هاشون رو دادن به ما که بختمون باز بشه ...منو الهه هم که الکی تعارف میکردیم که نه بابا .. ما شوخی کردیم و از این حرفا .. حالا تصور کنید داشتیم می ترکیدیم از خنده .. عروس و دوماد هم که طفلکی ها خودشون درد کشیده بودن و حال و روز ما رو میدونستن اصرار میکردن که شیرینی ها رو بگیرید ... من فاصله ی کمی با آقای دوماد داشتم ... که اونم حسابی اصرار که بیا شیرینی رو ازم بگیر .... خلاصه ما هم بنا به اصرار شیرینی ها رو گرفتیم ... و نه اینکه تمایلی به گرفتنش نداشتیم ..همونجا انگار که از امامزداه شیرینی گرفته باشیم باز کردیم و خوردیم و تازه کلی هم مزه مزه اش کردیم ..میدونید قبلا ها .. اون موقع ها که هنوز بساط پرتاب کردن دسته گل عروس مُد نشده بود ..زمانهای خیلی دور توی ایران عروس برای اینکه دخترای دم بخت پا به بخت بشن کفشش رو سر دخترا میزنه .. حالا عروس خانوم همراه ما هم که دسته گل نداشت با کفش بلند شد و افتاد دنبالمون و زد توی سرمون .. منو الهه که مطلقا غش کرده بودیم از خنده .. همش می گفتیم نه نزن .. اما توی دلمون می گفتیم محکمتر ..بیشتر بزن .به قوی هم ولایتی هام کار از محکم کاری عیب نمی کنه.... هنوز چند قدم ازشون دور نشده بودیم ..که الهه گفت : مهسا ..ما شیرینی های اینا رو خوردیم نکنه مث اینا تا 40 سالگی بمونیم و شوهر نکنیم ... من یهو موندم ... الهه هم داد و بیداد میکرد که مهسا شیرینی رو بنداز .. نکنه کامل بخوریش ..بندازشششش .. منم گفتم .. ببین دیر یا زود داره ..اما سوخت و سوز نداره ..عوضش مطمئن میشیم که از دم بختی در میاییم ... آذرو آزاده و شقایق ..هم شروع کردن برامون از ازدواج حرف زدن ........ از تجربه های زندگی مشترک گفتن ...ما هم از خواستگارهایی که گاهی با هزاران دلیل و گاهی هم بی دلیل رد میشن ...اعتراف میکنم که خیلی از حرف هاشون استفاده کردم ..سه تاشون تحصیلکرده و آدم های موفقی هستن و به طبع برای من نعمت بزرگی بود که بخوام از حرف هاشون استفاده کنم ...آذر حرف های جالبی می گفت ...همه ی ما چند سال اول زندگی رو شیرین می بینیم ...آذر منکر این نمی شد ..اما میگفت این سالها درست همون سالهایی هست که با وجود شباهت ها اما تفاوت های زیادی بین خودت و همسر آینده ات می بینی ...بعد ها این تفاوتها در هم ترکیب میشن ...از دنیای مردها میگفت ..از اینکه اختلافات دنیای ما خانوم ها با اونا زیاده و اینکه اگه نتونی بخوبی این اختلافات رو درک کنی .. دامنگیر زندگی مشترکت میشن ...خیلی حرفها زدن .. دلم میخواست اینجا میگفتم ..اما دیدم بعضی ها با اینکه من هزار باز گفتم " زیادی طولانی شد نخواستی نخوان " ..اما آخرش گلایه میکنند که چرا طولانی می نویسی ..همه ی حرفهاشون رو توی دفتر خاطراتم و ذهنم ثبت کردم ...دلم میخواد از تجربه هاشون استفاده کنم ....شاید بهم بخندین ..اگه بگم اون شب تا دیر وقت به حرفهاشون فکر میکردم .. من بخاطر رشته ی تحصیلیم با درک خیلی از مسائل روبرو میشم ...استادهام از خیلی ...از مسائل زندگی برام حرف میزنن... راستش خیلی برام مهم هست که اگه قرار ِ یه روزی ازدواج کنم ..یه زندگی مشترک فوق العاده موفق داشته باشم ...شاید بیشتر از بقیه ی آدمها ...اینه که از تجربیات آدم های اطرافم و یا خواهرم و برادرام که ازدواج کردن و مامان بابام که زوج موفقی هستن استفاده کنم ...نه اینکه فکر کنید مث آدم های جاهل خوب و بدشون رو تائید میکنم ..نه ..تجربیاتشون رو بنا به شرایط زمانی و جامعه و با عقل و منطق می سنجم و ازشون استفاده میکنم ..اگه اونا مرتکب خطایی شدن من تکرارش نمیکنم ...آزاده حرفهای جالبی میزد ..اما من احساس کردم ..زندگی کاریش خیلی بیشتر از زندگی مشترکش مهمه ..که این اصلا درست نبود ..اما هر کسی اعتقادات خاص خودش رو داره دیگه ...آذر بخوبی پیدا بود زندگی موفقی داره ...بگذریم ...برای صرف نهار انقدر استادها خجالتمون دادن .. بخاطر پذیرایی ...هرچقدر که ما میخواستیم کمک کنیم اجازه نمیدادن ... خیلی ..خیلی ..خجالت کشیدم ...بعد از ناهار هم بساط چایی و میوه ... ماشین ها نزدیکمون بود .. ضبط ها رو روشن کردن و صدای بلند و بی خیال مجاز و غیر مجاز .. کلی حال کردیم ..یکی توی قابلمه میزد .. یکی میخوند ... با هم گفتیم و خندیدیم ...منو الهه و مینا هم رفتیم ...توی دل باغ ... کلی عکس گرفتیم...اونایی که من خوب میومدم الهه بد میشد و برعکس .. که مجبور میشدیم پاکش کنیم .. اما عکس های جالب و خاطره انگیزی شده ....بعد هم که دور از چشم این و اون زدیم و رقصیدیم ..الهه کلی در وصف امیر شعر و ترانه خوند که من مطمئنم صداش رو بقیه شنیدن .. خداییش منو الهه هر جا که بریم اونجا رو به گند میکشیم ...یه فیلمی از الهه گرفتم ..که اگر کسی ببینه... عدم سلامت روانی الهه رو تائید میکنه ...زیر درخت ..بالای درخت ... کنار درخت ..عکس گرفتیم ..جای الهام و نسیم ..بسیار بسیار خالی بود ... برای هر عکس کلی توی آیینه ژست می گرفتیم ..می مردیم تا یکم جدی بمونیم یهو صدای قهقهه ی یکی می رفت بالا ... و به طبع ما هم غش غش می خندیدیم ...این لابه لا ..یاد حرف اون افتادم یادمه یه بار بهم گفت ...فکر کنم شب عروسی....با هر عکس یا یه جا از فیلم کلی باید بخندی.داشتم از این "امیر" یواشکی فیلم می گرفتم که بمونه یادگاری..از سوژه ی مشترک که منو مینا و الهه کلی باهاش قهقهه سر دادیم.دیدم یکی از دخترا که چشم ازم بر نمیداشت متوجه شد و از اونجایی که حس شنوایی بسیار قوی دارم و به قول اطرافیانم گوش مار دارم شنیدم که پشت سرم حرف میزدند که این دختره انگار از "امیر" خوشش اومده ببین چطوری ازش فیلم میگیره ..خیلی دلم میخواست جوابش رو بدم اما سکوت کردم نباید حرف و حدیثی توی جمع به وجود میومد.یکی نبود بهش بگه ما روی از " امیر" بهترون هم چشم بستیم ..اینکه عددی نیست ..چقدر بدم میاد بیخودی بعضی ها از روی هوا واسه این و اون حرف در میارن.. به هر حال ..خیلی خوش گذشت .. ..اونجا با آذر وقتی بحث ازدواج بود ..من گفتم دلم میخواد اگر قرار به ازدواج کردنِ منه ..شوهرم مث خودم یه آدم شوخ طبع و بذله گو و سر و زبون دار با یه طبع گرم باشه ...عین خودم ...آذر گفت ..مهسا اینجوری نگو ...که احتمال اینکه یکی مخالف این خصوصیات خودت شوهرت بشه زیاده ... گاهی ما آدما از هرچی که بترسیم بهش میرسیم ...راستش من واقعا از اینکه یه آدم سرد ...خشک ..به قول خودم دیر جوش .آرام..و جدی سراغم بیاد ..بیزارم ... خیلی برام سخته بخوام با یه همچین آدمی زیر یه سقف زندگی کنم ..نکنه زبونم لال حرف آذر راست باشه و به همچین شخصی برسم ؟؟. راستش اصلا نمی خواستم باغ برم .. اما الان خدا رو شکر میکنم که رفتم ...اگه نمی رفتم پشیمون میشدم .. در واقع همین چند ساعت به دور از هر دغدغه .. علاوه بر جنبه ی تفریحی ..جنبه ی آموزنده ای هم برام داشت ... گاهی وقتا ما از حضور هم چنان درس هایی میگیریم که توی هیچ کتابی نوشته نشده ... وقتی برگشتم خونه ...دیر وقت بود ..با این حال سریع رفتم حموم ...تا مدتها توی حموم داشتم به حرفهاشون فکر میکردم ... اعتراف میکنم خیلی چیزا یاد گرفتم ...خیلی خدا رو شکر گفتم .. فرصت ها برای شناختن ..دیدن ..شنیدن ..تجربه کردن و آموختن توی زندگی همه ی ما آدمها زیاده ..فقط کافیه همه ی وجودت رو بسیج کنی تا بتونی اونا رو تشخیص بدی و ازش استفاده کنی ... روز پر خاطره ای رو گذروندم ... که علاوه بر جنبه ی تفریحیش به سیر صعودی فوق العاده ای در میان آموخته هام تبدیل شد ...
پ.ن 1 : در طی تجربه های مکرر چیپس خوردنم ...دیروز به این نتیجه رسیدم که مزخرفترین چیپس سرکه ای ...کرانچیپسه ....
پ.ن 2 : ..دلم مهرداد رو میخواد که مث اون موقع ها با یه لیوان آب سرد یخی صبح ها بیدارم کنه
پ.ن 3 : خودم کردم که زبونم خدای نکرده لال ...لعنت بر خودم باد ...
پ.ن 4 : شب قبلش اصلا خوب نخوابیدی ... صبح زود ..دانشگاه ...استاد ..پروژه ی لعنتی ...درس ..امتحان ..همکلاسی قدیمی ..تازه شدن دیدارها ..انتشارات...بانک ..استرس ... از برخی آدما خوشت نمیاد ...مجبوری تحملشون کنی ...گرسنه ای ...سوز پاییزی ...پاشنه ی باریک چکمه هات لای پله های فلزی گیر میکنه ...ممکن بود رسماً آبروت بره ..غش غش میخندی ...خوبه کسی اینجا نیست...خسته ای .از این مرکز شهر به شمال و غربش میرسی.. دود ماشین ها اذیت میکنه ... میری کتاب بخری ... روانشناسی ..چاپش تموم شده ..بد و بیراه میگی ... گوشیت زنگ میخوره ..خاموش میکنی ..میرسی خونه ..خسته تر از هر روز ... درس میخونی ...دیر وقته ..ساعت 1:30 شب ..توی رختخوابی تماس میگیره ...همه ی خستگی از تنت میزنه بیرون ...سلام .
در زندگی ما آدمها 15 آذرها هر کدام چندین بار اقبالشان را پس داده اند .. اغلب آذر ماه برای من ماه پر خاطره ایست .. هم مامان متولد آذر است و هم برادر زاده ی شیطانم ... مامان میلادش به روز واپسین آن بر میگردد و برادرزاده ام به روزهای نخستینش ... این میانه یک جایی دور و اطراف 14 تا 16 ... اغلب خالی می ماند .. آن موقع ها که افکارم سر درگمی الان را نداشت همه اش با خودم می گفتم ... اگر خدا میلاد یکی از ما را هم آن میانه قرار میداد ... آذر ماه سالار تولدهایمان میشد ...از آنجا که همیشه میراز بنویس روزگارم هستم ... همه ی این افکار و لحظات را در دسترس دارم ... چند روز قبلش بازهم در دفتر خاطراتم نوشته بودم که ای کاش آذر ماه واقعه ی مهم دیگری هم برایم در تمدن روزهای زندگیم ثبت میکرد ... آن سال 15 آذر زود از خواب بیدار شدم ... هنوز در رختخواب گرم و نرمم بودم ...بی آنکه به فکر تدارک صبحانه ام باشم .. درس و مشقم را شروع کردم ...انگار به دلم افتاده بود تا چند روز غمزده ی آدم هایی هستم که گرچه هرگز از نزدیک ندیده بودمشان اما برایم در آن جعبه ی جادویی ثبت کننده ی لحظات خوب و بد بسیاری بودند که گاهی پایه ای از دنیای مرا می ساخت ...تلویزیون را روشن کردم ...شبکه خبر... دائم برایم زیر نویس میکرد ... c_130 هنوز به پرواز در نیامده سقوط کرد ...فقط تاسف خوردم و دلم برایشان بسیار سوخت ... غافل از اینکه یکی از آنان حمید رضا خیر خواه بود که من هر روزم که نه اما بارها روزهایم را با اجرایش در صبح بخیر ایران شروع میکردم و یا دیگری علیرضا افشار بود که پیش آمده بود از زبانش جویای اخبار شوم ....کمی بعد خبرها کاملتر شد ..شهرک توحید .. بلوک 57 ... هی آدرس میدادند ...عمو جان یک جایی همان اطراف ساکن بود ..تماس گرفتیم ... اینجا خبری نیست ... اما صدای مهیبی به گوش رسیده ... هنوز حرف های زن عمو تمام نشده بود ...که بغض مجریان شبکه خبر .. دست نخورده ترین اعماق دلم را لرزاند ...رفقایمان رفتند ... همه سوختند خاکستر شدند .. بعد ها عنوان تلخ اما جالبی برایش ساختند .. خبرنگارها خبر شدند ... مهران ِ ما ..خبرنگار نیست ... هیچ رابطه ای هم با این حرفه ندارد ...اما بنا به اقتضای شغلش گاهی با خبرنگارها برخوردهایی دارد ... میدانستم برخی ها رفقایش هستند .. با او تماس گرفتم ... همراهش خاموش بود ... این یعنی مهران یا حوصله ندارد ...یا سرش شلوغ است .. به شماره های اداره متوسل شدم ..صدای بغض آلود همکارش و بعد هم ارتعاشات لرزان صدای خودش حدس مرا تائید میکرد ... مهسا این ها دوستان ما بودند ... از دست رفتند ... مهران تا مدتها بعدش در شوک آدم هایی بود که بی خبر ....خبر داغ محافل شده بودند ... خیلی زود جعبه ی جادویی به جعبه ی ماتم تبدیل شد ... حالا همان خبرنگارهایی که در پایان برخی از گزارش هایشان اسامی همکارانشان را که در تهیه ی آن گزارش یاریشان داده بودند ...را می گفتند ...خبر رفتنشان را اشاعه میدادند ... همه ی آن آدم هایی که پشت دوربین بودند و ما حتی نامشان را هم نمیدانستیم ..با تصاویرشان ..نامشان و ضجه زدن های همکارانشان و خانواده هایشان روبرو شدیم ...رفته بودند که از رزمایش گزارش بگیرند ..غافل از اینکه رزمایش آسمانی ِ خودشان گزارش داغ ملتی ماتم زده میشود ..
در تلویزیون صحنه های تلخ و سختی به نمایش در می آمد ...آن هواپیمای سوخته ... آن پرواز بی بازگشت که مقصدش مسافرانش آسمان بود .. آن خاکسترها ...در درون من آتش تازه ای قوت می گرفت .. از میان آدم های اطرافم شاید کمتر کسی رخصت دیدن اشک های مرا یافته باشد اما آن روز بی باک از نگاه این و آن پا به پای هر لحظه اش اشک می ریختم ...راستش در میان سالهای عمرم مرگ سه بار مرا به طرزی تکان دهنده تکان داد ... روزی که خانوم همسایه رفت .. وقتی c_013 مقصدش آسمان شد ... و وقتی مادر بزرگ گفت بر میگردد اما بر نگشت ...آن روز حتی بابا هم از لرزش صدای مجریان .. خبرنگاران ... از تصاویر درد آور ..بغض کرد ... مامان که از همان نگاه اول با عزیزانشان احساس همدردی میکرد ... هنوز هم تصویر قیومی خبرنگار شبکه خبر در مقابل چشم هایم است که به هنگام تشییع اصحاب رسانه ... غم را فریاد میکرد ..تشبیه اشک هایش به ابر بهار شاید تشبیه غنی نباشد ..سرشکی از غم بود که می بارید ...مردم ایران رفقای ما رفتند ... آن موقع ها کامران نجف زاده ...در خط آزاد 20:30 .. دائم پای به زمین می کوبید که از مسئولین برای آتشی که شعله هایش دامن گیر ملت شده بود ..پاسخ بگیرد ... که علت را در یابد ... شاید آن موقع تنها وقتی بود که لابه لای جمله هایش خبری از حوصله هیچ نبود .... دنبال پاسخ مرگ چلچله ها بود ....علت می پرسید .. متهم میخواست ... داغی در دلش بود که جانش را می سوخت ... عطش غم هایش به ما هم سرایت کرده بود ....یقین دارم که چیزی جز سکوت و شاید هم جمله ای ناباورانه عایدش نشد ... یک چیزی توی همان مایه های خزعبلات خودمان ... راستی چرا برخی ها گمان میکردند عشق آدمهایی که در تلویزیون برایمان لحظه رقم میزنند عشقی بی دست و پاست ؟؟؟... قبول دارید آنها جزئی از زندگی ما شده اند ؟؟ .... گرچه هیچ وقت حضورشان از قاب شیشه ای فراتر نرفت .. حالا 3 سال است که از آن واقعه ی تلخ دارد میگذرد ... هرچند دیگر حتی حضورشان را در همان قاب شیشه ای ندارم ..هرچند چشم هایم از حرارت وجودشان سرخ نمی شود ... اما چه غم که حالا حضورشان در دل من است ..در دفتر خاطراتم ..در اینجا که دل نوشته های دلم است .. در تار و پود ذهنم .. که همچون اینجایی بنویسم که دیگران بخوانند ... که بدانند .. محبت آدم ها حتی بی حضورشان چیزی نیست که بخواهد زیر سایه ی بی اعتنایی این و آن یخ بزند ....
از 15 آذر . از هفته ی پیش که سالگرد عروجشان بود.. تا همین امروز به طرز جنون واری آن واقعه .. آن صحنه ها در ذهنم ... خیمه زده اند ... من که هیچ .... من که از دورا دور .. آن هم به واسطه ی رسانه .... با آنان خاطره داشته ام ... بیچاره هم خاطره هایشان ... بیچاره هم قدمهایشان ... بیچاره ..بیچاره دل ...
دیگر 15 آذرها منتظر هیچ واقعه ای نیستم ....دیگر در آیینه ی اوهام هیچ نقشی طلب نمیکنم ... که سه سال است ... آذرها علاوه بر تولد مامان و آن وروجک به میلاد آسمانی عزیزان از دست رفته تبدیل شده ... که حالا دارم با آنتراکت ِ تلخی که در تاریخ روزهایم رقم خورد کنار می آیم ...
اگر این پست را خواندی ... اگر احساساتت جرقه ای زد .... نمی گویم فاتحه که شاید بی حوصلگیت را بهانه کنی ...... برای آرامششان هم نه .. که آنان از من و تو آسودگیشان بیشتر است ... فقط محبت کن برایشان همین جا ... در همین لحظه ..صلواتی زیر لب ختم کن .. که لااقل به یاد همه ی لحظاتی که در قاب شیشه ای در جعبه ی جادویی برایت رقم زده اند ... ادای دین کرده باشی ....
پ .ن 2 : جمعه رفتیم باغ ... آی حالی داد .... خیلی خوش گذشت ... اگه جور بشه اینجا در موردش می نویسم .... ![]()
پ.ن 3 : خداییش منو الهه چرا مث آدمیزاد نمی تونیم یه جا بریم و اونجا رو به گند نکشیم ؟؟![]()
![]()
پ.ن 4 : میگه : روزت مبارک عزیزم .... اگه الان پیشت بودم شلاقت میزدم .... هدیه ی خوبی بود نه ؟؟؟؟؟؟؟ .........![]()
پ.ن 5 : کلی بوس برای خودم .
..که روز دانشجو توی هیچ جشن و مراسمی که دانشگاه تدارک دیده بود شرکت نکردم ... و نشستم درس خوندم و با رفقا زدم بیرون ....خودمون واسه خودمون جشن گرفتیم ...از اون جشنااااا ....![]()
![]()
پ.ن 6 : کلی بد و بیراه نثار خودم ... که ساعت رو برای 5 صبح تنظیم میکنم ..اما 9 بیدار میشم .. ![]()
پ .ن 7 : میخوام قالب وبلاگمو عوض کنم ... یا من از این قالب ها خوشم نمیاد .. یا اگر خوشم بیاد تائید نمیشه .... چرا اینجوریه ؟؟ ..... ![]()
عیدتون مبارک ![]()
![]()
جمله به جمله اش برای من یاد آور لحظات پر خاطره است .. باید ثبت میشد ...زیادی طولانی شد ... نخواستی ..نخوان ...
تقدیم به خودم
...و همه ی کسانی که هنوز در راهرو تحصیلکده ها به دنبال پر کردن خورجین علم و دانشند ...
در کوچه های درس رهگذریم هنوز
وین راه دراز می سپاریم هنوز
از اول ثبت نام سالها می گذرد
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز
یادم می آید آن روزها حکایت عجیب و غریبی با این کنکور داشتم .... راستش گمان میکردم در این دانشگاه ها مدینه ی فاضله ای جمع شده دریغ از اینکه انگار سالهاست این مدینه ی فاضله را به گذشته پرتاب کرده اند ... شاید به زمانی همچون زمان عمو تام ... حالا گاهی گمان میکنم این دانشگاه ها مکان ترویج همه ی چیز هستند بجز علم و دانش و چیزی به نام فرهنگ ... به هرحال شبانه روز برایش خواندم ... کلاس کنکور ...تست ... آزمون ... پول ..اساتیدی که حالا آرزو دارم یکبار دیگر مث همان روزها در محضرشان درس پس بدهم ... صمیمیت حاکم شده بین بچه ها ...دغدغه ی مشترک ...استرس ... فکر دوری از خانواده ... جاده های اهواز .... همه ی دروس پیش دانشگاهی که فقط در همین جاده های اهواز مجال خواندنش را می یافتم ... در دفتر خاطراتم با آن خط شکسته ام بزرگ نوشته بودم : قبول شدن یا نشدن مساله این است !!! ... این همه را کشیدیم ..تجربه کردیم ..گذراندیم که همچون امروزی لقب دانشجو بودن را یدک بکشیم ... کاخ آمال و آرزوهایم شده بود دانشگاه ..دریغ از اینکه این دانشگاه حکایتش بی شباهت به حکایت همان دهات علی آباد نیست ...و قبول شدم ... شدم دانشجو ...همه خوشحال بودند من هم همینطور ..اما اینکه در ولایت غریبی باید می رفتم به تحصیلکده آن هم بدون هیچ دوستی ..تک و تنها برایم غم بزرگی بود لامصب ... همه تبریک می گفتند ... برخی رفقایم قبول نشدند ..دلم گرفت .. گفتند : مهسا قول بده برایمان همان مهسای همیشگی می مانی ..نکند فراموشمان کنی... آن روزها را خوب به یاد دارم ...هرکس تبریک می گفت زل میزد به چهره ام که یادشان نرود ...که در ذهن بسپارند ..حتی خوب یادم می آید آن روز اولی که از ولایت راهی بلاد غریب بودم ... آقای همسایه ... با لحن غریبی برایم گفت : ..امیدوارم همین گونه که میروی ..همین گونه هم برگردی ...لحنش کنایه آمیز نبود ...میدانستم منظور خاصی دارد ...راست می گفت ...تقریبا هرکسی راهی دانشگاه میشد ...با شخصیت جدیدی برمیگشت ... راهی دانشگاه شدم ... چه قیافه هایی ...چه تیپ هایی .
.. رک برایت بگویم شاید بخندی ...من مث هیچ کدامشان اصلاح نکرده بودم ..
. من ابروهایم مث هیچ کدامشان نخ باریکی نبود .
.راستش ابروهایم را که بردارم بزرگترین تغییر در تاریخ زیباییم خواهد بود .
.تو گمان کن من در این مورد عقاید مادر بزرگ خدابیامرزم را دارم اما رفیق من همه ی زیباییم را پنهان کرده ام برای آن شازده ای که قرار است روزی مشترک همیشه در دسترس زندگیم باشد برای آنکه لیاقتش را دارد.
. کار من به جایی رسیده که هر گاه پایم به این آرایشگاه ها می رسد برایم چشمک میزنند که مثلا روزی سعادت رو نمایی از زیباییم را پیدا کنند این هم خودش از آن حکایت های بسیار جالب زندگی من است
برایت بگویم شاید به نظرت و با این وضع و اصولی که در جامعه ی ما حاکم است مضحکانه بیاید.اما می گویم بی خیال حرف این و آن و مدیون آن 4 سالی که گذشت.
. من 24 اسفند ماه پارسال بنا بر تهدیدات مامان برای نخستین بار در زندگیم اصلاح کامل کردم .
..تند نرو ..اجازه ندادم دست به ابروهایم بزنند..خط و نشان کشیدم ..
. اصلا نگهشان داشته ام تا به این جماعتی که هی برایم ژست ابروهای ماژیک کشیده شان را میگیرند که یاد بدهم ابروهای کمانی یعنی چه ..
.اصلا عشق من همین پیوستگی ابروهایم است تا کور شود هر آنکه نتواند دید ..
. از قید و بند بسیاری از چیزها که دغدغه ی هم جنسان و اخیرا جنس مخالف هایم شده رهایممم ..
. دروغ چرا ؟ آرزو دارم اگر قسمت بود روزی پا به بخت شوم آن شازده ی همسر به نام قدر این نجابت مرا بداند ..بداند هنوز نیامده ..ندانسته ..ندیده ..انقدر پایبندش بوده ام که اجازه ندادم... که به قول خواجه ی شیراز کسی از افسون چشم مستم و بوی گیسویم مث او و باد صبا دو سرگردان بی حاصل شوند.
.بگذریم ..گرچه تو برای خواندنش به خودت زحمت میدهی اما این ها برای من یاد آور و خاطرات روزهاییست که بی تکرار می گذرند ..محال است بگذارم بدون تحریر از ذهنم سفر کنند...در دانشگاه بودیم ... من مث هیچ کدامشان لوازم آرایشم مارک دار نبود ... مانتو و شلوارم شاید تنها چیزی بود که دست کمی از آنها نداشت با این حال بسیار ساده تر از آنها بود .بسیاری هنوز دو قدم از ولایتشان دور نشده یادشان رفته بود از کدام ولایتند
من از واحد آموزش تا کلاس درس تا دبیرخانه دائم مهر جنوبی بودنم را روی صحبتم می زدم.
.این بعد ها مورد تحسین بسیاری قرار گرفت ..خیلی ها هنوز نیامده دل باختند همه چیز را به عشق و عاشقی کشیدند
من بارها روی احساسم پا گذاشتم با خودم عهد کرده بودم احساساتم را هرجایی و برای هر کسی خرج نکنم..مواظب دلم باشم .
. همه شان که نه اما بسیاری خودشان را برای هم می گرفتند ... انگار از آسمان هفتم رسیده بودند ... راستش گمان میکردند نرسیده و نیامده برای خودشان روانشناس شده اند ..
. و اینکه در این دانشگاه قبول شده اند و با چهارتا آقای دکتر سر و کار دارند دیگر به مقام والایی رسیده اند و قرعه به نامشان در آمده ..
.به جرات میگویم تنها کسی بودم ..که دریغ از تکبر و این گونه برنامه ها با لبخند وارد کلاس شدم ..
درست مث روز اول مهری که وارد دبیرستان میشدم با این تفاوت که دیگر دوستان عزیزتر از جانم نبودند که بخواهند خنده بازار راه بیندازند ..
.سلام گرمی کردم ...که گرمایش دست کمی از آفتاب جنوب خودمان نداشت... کلاس که تمام شد بسیاری سراغم آمدند و پاسخ سلام گرمم را با گرمای دستهایشان دادند و طرح رفاقت ریختند ... با همه شان رفیق شدم ..بعدها سخن سادگی و راحتی من .و.اینکه با همه خوبم بدون اینکه ادعایی به خرج بدهم نقل محفل شده بود .... وقتی با لحنی قاطع گفتم : من همین گونه ام ..گور بابای هرکسی که میخواهد مرا به خاطر ظاهرم بپسندد .
.(این عقیده یکی از آن نتایج 4 سالی بود که من از آن درسها گرفتم که اگر اندکی مجال یابم پست وپژه ای برایش در نظر دارم .).. اغلبشان از آن ظاهر آنچنانی کامل که نه اما به هرحال تا حدی دست برداشتند ...لااقل یادشان رفته پر ادعا باشند ...حالا برایت جالبترش کنم می گفتند در این دانشگاه استادی است که از دختر تا پسر را بنا به هر دلیلی زیر سوال می برد ... اصلا خوراکش این است که طرف را ضایع کند .حالا به هر دلیلی .. حتی شنیده بودم پسر با شخصیتی را به خاطر بوی ادکلنش ضایع کرده بود ...باورت می شود ؟؟ .. دست بر قضا استاد ما هم شد ...بهانه ای برای درسم نداشت... گفتم وقتی به بوی ادکلن یک نفر گیر بدهد پس می تواند از راحتی و سادگی من سوژه پیدا کند ... غافل از اینکه همین راحتی و سادگی من تنها چیزی بود که هرگز نمی توانست به آن خرده ای بگیرد ..بعدها خیلی خوب فهمیدم نقطه ضفعش همین سادگی و ساده زیستن است ...استاد دیگری داشتیم ..جدا از اینکه بسیار تحصیلکرده است و دکتر والا مقامیست حقیقتا قابل احترام بود
روز نخست از ولایت همه پرسید ...من طبق معمول با افتخار گفتم من جنوبی ام ... استاد با لبخندی اما با لحنی گستاخانه و جدی گفت : من با جنوبی ها میانه ی خوبی ندارم ...نمره نمی دهم ..حالشان را می گیرم ...لازم باشد دمار از روزگارشان در می آورم ..نگاه مظلومانه ای کردم غریب بودنم مرا اینگونه کرده بود اما قاطعانه گفتم ..ما خودمان نمره میگیریم بعد با لبخند و با لحنی شیطنت آمیز گفتم : حالا اگر به پست هم خوردیم شما نمره نده ...حالا این استاد همان کسی است که اگر در پست های قبلیم خوانده باشی..مرا " خانوم گل " میخواند ..این دانشگاه گاهی همچون دایه ای مهربان میشود و طرز تفکرت را به ماوراء عالم میبرد .. مث آن موقع هایی که استادی دلسوز برایت از فراز و نشیب های زندگیت می گوید و تجربه هایش را با تو تقسیم میکند که مبادا فرصت زندگیت که ممکن است کوتاه باشد را فقط به تجربه کردن بگذرانی ... مث آن موقع هایی که استاد خرج حنجره اش میکند تا به دانشجوهایش بیاموزد..خدایی هست ..هنوز هم میشود عادلانه قضاوت کرد ..هنوز میشود مهربانی را ترویج داد ..گاهی ملتمسانه از تو میخواهد فرهنگ و اصالت ایرانی بودنت را حفظ کنی گرچه خودش سالها خارج از کشور تحصیل کرده ...بارها توصیه میکند خودت را با فرهنگ ناپاک غربی ها آلوده نکنی ...که لااقل اگر قرار به سرشته شدن با غربیهاست جوانب مثبتش را بگیری ...گاهی پای سیاست را وسط میکشد که ببیند چند مرده حلاجی آن وقت تو با زیرکی بحث را خاتمه میدهی تا مجبور نباشی با بچه بسیجی های دانشگاه چشم در چشم شوی یا کارت به حراست و اینجور جاها بکشد ..
. و پیش می آید زمانیکه این دانشگاه همچون ابلیسی میشود که اگر تو به آن خلیفه ی آسمانها تکیه نکنی دین و دانشت به غارت میرود ..مث آن موقع هایی که همکلاسی نابابت دائم برایت تریپ رفاقت های آنچنانی میزند ...یا همه اش سعی میکند اعتقادات تو را به تمسخر بکشد ...و مث آن موقع هایی که دلباخته ی پسر همکلاسی میشوی و او دائم تو را به این سو و آن سو میخواند تا فقط قیافه بگیرد که مثلا خاطر خواه دارد...نهایت سوءاستفاده را از تو میکند ... بعد هم خداحافظ رفیق ..به همین سادگی ... در به در دنبال استادی که نمره ی اضافه که نه ..فقط حقت را بگیری اما نمی دهد ..دریغ میکند....بعد می آید سر کلاس نمره ات که خوب شد هی یواشکی در گوش هایت زمزمه میکند ... تو حیفی ..از ایران برو ... زمانی با وجود هزاران دوست ... وقتی از دانشگاه بیرون میروی ..انقدر غم غریبی را حس میکنی که محتاج یک نگاه آشنایی ... گاهی اتفاقی یک لهجه ی آشنا به گوشت می رسد بعد می فهمی هم ولایتیست ...و به اندازه ی چند روزت انرژی میگیری ... انگار که تنها نیستی ... گاهی انقدر دلت از مردم این شهر میگیرد که ناجوانمردانه تر و خشکشان را با هم می سوزانی و وقتی آرام آرام به دور از نگاه های این و آن اشک می ریزی خدا را شکر میکنی ..که متولد ولایت دیگری هستی ...یا مث آن روزی که مامان و بابا رفتند .. هنوز از دانشگاه بیرون نزده انقدر غم غریبی و غربت داشته باشی..
. که به چهره ی بدون لبخندت در آیینه شک کنی ...دلت میخواهد با بد جنس ها بد جنسی کنی ..اما حرفهای بابا را به خاطر می آوری که دائم برایت می گوید ...با همه مهربان باش حتی اگر با تو نا مهربان باشند ...سر کلاس استاد بد اخلاقت ... با اخم های بلند ..تن همه را می لرزاند و تو بی خیالش چنان تیکه ی آب داری بار کلاس میکنی .... و اخم بلند استاد را با قهقهه های آنچنانی می شکنی و او به ناچار فقط سری تکان میدهد و می گوید امان از دست تو .
..مشکلی برای همه پیش می آید ..ملت چشم امیدشان به تو ختم می شود و سر و زبانِ مبارکت .
.که انصافا خدا لطفش را در این مورد در حقت تمام کرده ... تو نزد ریاست میروی ... و گره باز میشود ... وقت برگشتن آقای دکتر از تو می پرسد ...بچه کجایی شما ؟؟ ..بعد تو میگویی جنوبی ام ..میگوید اگر غیر از این بود به هوشم شک میکردم ... .در دانشگاه یک دانشجو گاهی مجبور است روزهایش را با پندار بگذراند..و شبها را با سوختن و به خود پیچیدن ..و در گذشتن جوانی و رسیدن به آمال و آرزوها پیری سرشک ببارد ... تا مهر روشنفکر بودن در پیشانی داشته باشد ... که دست آخر هی برایش بگویند سخت است دو موجود متفکر زیر یک سقف زندگی کنند .هی برایش بگویند ..فوق لیسانسش بیکار است .. هی برایش مث جغد شوم آیه ی نا امیدی بخوانند ..اما او فقط به فکر مجموع تدابیر مادی و فکری و استعداد هایش باشد ...و چشم به آسمان بدوزد و چهره ی درخشان خورشید ش را جستجو کند ...
این همه در سطر های ابتدایی .... زیبایی ..زیبایی کردم ..گمان نکنی ..من ماه شب چهارده ام ... یا معروفیت یوسف پیامبر را دارم .. یا سرونازم ...من نه حوری بهشتیم ...نه پری دریایی ...من چهره ای ساده دارم ... و با همین ساده بودنش انقدرلطف خدا را در خود حفظ کرده که بخواهد در نگاه این و آن ماندگار شود ... آنکه باید راضی باشد منم که بی اغراق حقیقتا از آن راضیم ...که به قول حضرت حافظ :
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی .... مقبول مردم صاحب نظر شود .
شنبه 16 آذر ..روز دانشجوست ... دیدم از همه ی روزهای خدا ..بجز روز تولدم روز دیگری همچون روز مادر ... پدر ...ولنتاین ....سالگرد ازدواج ..سالگرد عقد .حتی زبانم.. خدای نکرده لال سالگرد طلاقی هم .. به نامم نیست ..یک روز دختر هست که راستش فقط خودمان ..دختر جماعت به خودمان تبریک می گوییم.. ( گرچه هر روز ...روزٍ من است ) ... این بود که ذوقم گرفت و دو روز زودتر به استقبالش رفتم ...
از مزاح که بگذریم ..اگر دو روز زودتر به استقبالش رفتم پای ندید بدید بودنم نگذارید که ما عمر میگذرانیم با این دانشجو بودنمان ..دلیل بر آن بود که جمعه را بنا بر اصرار دوستان ...با رفقای کلاس زبانمان ...به بیرون از شهر میرویم .
.یکی می گوید باغ گیلاس ..یکی شفتالو ..آلبالو ..چه میدانم به هر حال از شهر به دوریممم .
..شنبه هم که درگیر درس و مشقم مجالی نبود بجز امروز ...![]()
پ.ن ۱ : جویای حال و احوال خواستگارم بیشتر از خودم هست ... به من می گوید در موردش سخت حرف نزن ..من مانده ام که کجا در موردش سخت حرف زده ام ؟؟
...بعد خودش می گوید بره گم شه
....
پ .ن ۲ : در تمام این مدتی که افتخار آشنایی با اینترنت را پیدا کرده ام ..فقط دو نفر ..دو رفیق شفیق مرا دیده اند ...یکی محمد ایاض بوده و دیگری ... victor گویا خانواده ای قابل میدانند و این خزعبلات مرا می خوانند ...می خواهند مرا ببینند .. ...این را ازقصد اینجا گفتم که بدانند عهد کرده ام .. مجازی بمانم.. راستش تردید دارم ...زیر قول دلم آیا برو م یا نروم ؟؟ ...![]()
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم ....صدای ویلن بیژن همه ی خونه رو گرفته ...یه جاهایی که بیژن میخونه منم همراهش میخونم ...خوندن که نه فریاد میزنم ....تو جونمی ..تو عشقمی ...قشنگترین بهونه ایی ..برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ایی ..تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی ..نبودی از تنم جدا ....که پاره ی تنم شدی ....بعد اون یهو ویلن میزنه ..منم یهو براش سوت میزنم ...![]()
![]()
وای خودمو نمی بخشم اگه الان سارا در حال درس خوندن باشه ...![]()
رفت ...وقتی میره انگار که یه چیز بزرگ از تو زندگیم کم شده ... وقتی میاد کلی بهم خوش میگذره اما همین که شب رفتنش میرسه همش دود میشه میره هوا ..وقتی نیست حوصله ام کوتاه میشه ..یه مدت طول میکشه تا دوباره به شرایط عادت کنم ...این بار که اومد یا همه ی دفعات فرق داشت ....یه شیرینی ملس رو توی همه وجودم احساس میکنم ..درس و مشق کلافه ام کرده ...از برنامه های تفریحیم زدم ...وقت کمتری رو صرف خوابیدن می کنم ..هر کاری میکنم وقت حموم رفتنم کم نمیشه.دیروز 6 عصر رفتم حموم گفتم 7 بیرونی اما 8 بیرون زدم .
...شیطونه میگه پاشم برم خودمو کچل کنم شاید یه فرجی شد ..اما وقتی اینو اعلام میکنم همه برام خط و نشون میکشن..مخصوصا بابا....اختیار مو کوتاه کردنم هم دست خودم نیست...حالا خیلی که بتونم قدرت طلبی کنم و ملت رو راضی کنم همین که رفتم آرایشگاه میگم کوتاه کن میگه : عمراً دست بزنم ...ناچارم تحمل کنم دیگه..این ترم واحد تخصصی زیاد برداشتم...الان که وقت امتحانات شده می فهمم چه غلطی کردم ..این روزا قیافه های روانشناس های آینده واقعا دیدنیه ...تقریبا همه استرس دارن..یکی ناامیدانه میگه من این ترم مشروط میشم ..اون یکی به زمین و زمان بد و بیراه میگه ...یکی هم مث من جنون وار به جزوه ها و کتابهاش نگاه میکنه .
.درس های عمومی رو میخونم ...کابوس درس های تخصصیم میاد جلو چشمام ...از یه طرف در به در دنبال تحقیقات و پروژه ام هستم ..این استاد هم که نامردی نکرده یه موضوع خاص رو بهمون معرفی کرده که بریم دنبالش .
.نیس خیلی قیافه مون به محقق ها میخوره .
.حالا تصور کنید توی این شرایط من جو زده شدم رفتم کلاس زبان .
..روزی هزار بار...با خودم بحث میکنم که چرا انقدر واسه زبان خوندن تنبلی میکنم ...یه مدت خوب میشینم زبان میخونم اما ادامه نمیدم ...یادمه برای کنکور کلی واژه میدونستم ..دایره ی لغاتم زیاد شده بود ..اما چون ادامه ندادم خیلی هاش فراموشم شده ..و خودمو از این بابت سرزنش میکنم ..خداییش در طول تمام دوران تحصیلم از ابتدایی تا دانشگاه سر هر کلاسی حرفی برای گفتن داشتم .حتی همین زبان..حالا یا در مورد درس بوده که حسابی خودی نشون میدادم یا ...گیر میدادم و تیکه بار کلاس میکردم و حس مزه پرانیم گل میکرد و جماعتی حال میکردن و تا ساعت ها بعدش از خنده ریسه می رفتن .
.اما این کلاس زبان تنها کلاسی هست که مثل مجسمه ساکتم و گوش میدم این جزء عجایب هفتگانه توی دفتر خاطراتم به ثبت رسیده ..
.نمیدونم چرا اما وقتی سر کلاسم به شدت احساس جاهلیت میکنم ...روز اول که رفتم کلی حالم گرفته شد ..فقط اون بود که کلی دلگرمم کرد و بهم انگیزه داد ...وقتی گفت مهسا با هم میخونیم باید جفتمون همت کنیم....حسابی انرژی گرفتم ..اونم به تناسب شرایط کاریش باید یه دوره هایی رو بگذرونه...ازم خواسته روزی 2_3 ساعتی رو صرف زبان کنم ..دیگه نمیزارم زبان از دستم بره..هر طوری که شده باید ادامه بدم..می خوام بعد از اینکه زبان خوندنم ردیف شده باهاش یه مکالمه ی درست و حسابی زبان راه بندازم ..هیچ وقت به یاد ندارم توی زندگیم با کسی رقابت کرده باشم..همیشه رقابتم با خودم بوده ...اما اینبار اون تنها کسی که میخوام برای زبان باهاش رقابت کنم ...اما جالب اینجاست که فقط حس رقابت دارم اما در عمل این حس کاملا منتفی میشه...بهش میگم میخنده ..حق داره زبان من حتی قابل مقایسه با اون نیست...اصلا در حد اون نیستم .اما.خوشم میاد حمایتم میکنه میگه ما مکمل همدیگه ایم مهسا ...تو زبان و ادبیات فارسیت خوبه ..من زبان انگلیسیم...اینجا رو میخونه ...میگه : مهسا حال میکنم با نوشته هات ...دوست دارم نویسنده بشی...راستش تازگیا خودم هم رفتم تو کف این قضیه ...ادعا نمیکنم خوب می نویسم ...اصلا خودم رو در حد یه نویسنده نمیدونم اما یقین دارم که استعدادش رو دارم ..این بارها مورد تائید خیلی از بزرگان اطرافم بوده ...نمیدونم شاید اگه درس مجالم داد و شرایط برام جور شد برم دنبالش...ببین موقع درس و امتحانم چه فکرهایی که به کله ی مبارکم خطور نمیکنه ...سه شنبه ی هفته ی پیش به بهانه ی همین درس و مشق یه عروسی خیلی توپ جنوبی رو از دست دادم ...وقتی مامان و مینا ازش برام حرف میزدن دلم واسه خودم سوخت ..اما خوب....عوضش اگه قسمت بود شب عروسی خودم حسابی جبران میکنم .![]()
![]()
..حرف عروسی شد ...یاد این خواستگارم افتادم ...همه اعتقاد داشتن هم پسر خوبیه ..هم موقعیت خوبی داره ...حرف آنچنانی نزدن اما تابلو بود همه راضی هستن ..بی تعارف داشتم رفتنی میشدم ....تنها بهانه ام این بود که اهل شهر کردِ. هنوزم دنبالمه..مریم حرف قشنگی زد ... گفت مهسا دلت باهاش نیست وگرنه همین شهرکردی بودن هم بهانه است ...حرفش رو واقعا قبول داشتم .عین حقیقت بود..
.تو کار خدا موندم ...نمیدونم چه حکمتی برای من رقم زده ...گاهی وقتا شرایط اونجوری بوده که مورد تائید همه بوده اما با یه بُعد همه چی منتفی شده ...بارها چیزهایی رو دیدم و یا لحظاتی رو تجربه کردم که دیگه کاملا باورم شده باید قسمت باشه ...و خدا ..خودش یه امر رو برای کسی بخواد..من به هرچی که خدا برام رقم بزنه راضیم ...اون که واسه من بد نمیخواد ..میخواد؟؟؟...هفته ای که گذشت این مهمترین معضلم بود ...که هنوزم با پس لرزه هاش درگیرم ...دلم می خواست تک تک لحظاتش رو بنویسم ...باید به فکر یه وبلاگ دیگه باشم ...حیف این خاطره ها به تحریر در نیاد ...حرفهایی از اون شنیدم که برام قابل باور نبود ...با اینکه کلی سر این جریان خواستگاری اعصابم بهم ریخت و کلی هم بر طبق عادت گریه کردم . و استرس کشیدم..اما وقتی حرفای اون شبش رو شنیدم این خواستگاری پر از خاطره ی شیرین شد...آهااااا....یادم رفت بگم ..این هفته باید به زبان انگلیسی یه انشا بنویسیم که انتخاب موضوع دلخواهٍ ..من به احترام همه ی دوستان وبلاگ نویسم که خاطرشون زیادی برام عزیزٍ ..موضوعم رو تحت عنوانٍ " دوستان وبلاگ نویس " انتخاب کردم ...مطمئنم موضوع جالب و متفاوتی میشه ..نه ؟؟...
پ.ن1 : آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست .....هر کجا هست خدایا به سلامت دارش![]()
پ ن 2 :دفعه ی پیش وقتی برای اولین بار در مورد روزمرگی هام اینجا نوشتم ..کامنتدونی رو تعطیل کردم گفتم دوستان به خاطر خزعبلات من به زحمت نیفتن ...بعضی ها تهدیدم کردن برخی ها هم توی پست های قبلش برام کامنت گذاشتن ... دومین بارِ که دارم اینجا از روزمرگی هام میگم ..این بار به احترامتون تعطیلش نکردم .....![]()
![]()
...پ .ن 3 : وقتی توی پست قبلی گفتم کم پیدا میشم ...و کم سراغتون میام ..فکر کردم توی این مدت فراموشم میکنید ..اما وقتی کامنت هاتون رو خوندم ...دیدم فراموشم که نکردین هیچ ..که بیشتر هم به یادم بودید ....میدوستمتان شدید......![]()
![]()
در خانه را که بستم ..دیدم دوان دوان دارد می آید سراغم ..رفیق شفیق ..حریف گرمابه و میخانه...رنگ رخساره ام آنقدر واضح بود که در یک لحظه فهمید ....رنگ به چهره نداشتم ..پریشان حالیم دمار از روزگارم در آورده بود انقدر که با پای خودم حاضر شدم بروم درمانگاه ...فشارم پایین بود ...همه ی وجودم یخ بود ...گلاب به رویتان چند باری خورده ها و نخورده ها را پس داده بودم ...کلاً در محضر حضرت عزرائیل بودم ...از اقبال بلندم ..درمانگاه شلوغ بود...چند بچه ی قد و نیم قد که صدای جیغ هایشان نورون ها و تارهای عصبی ام را متزلزل کرده بود ...حتی نای حرف زدن با مریم را هم نداشتم ...طفلک نگرانم بود این را از نگاهش خواندم ...بلاخره چشممان به جمال مبارک آقای دکتر روشن شد...شرحی از حال و احوالم دادم...او هم دائم می گفت : آهااااا ....و سرش را به طرز خاصی تکان میداد ..حالا این وسط بنا به توضیحاتی که باید در میان شرح احوالم می دادم از او خجالت می کشیدم ...از طرفی خنده مرا از پای در آورده بود ..اما نه مجال خنده داشتم نه توانش را ... مریم اما یواشکی می خندید...حالا دکتر گیر داده به دفترچه ...من که دفترچه نداشتم ...برایم توضیح می دهد که بیمه شوم ...با هزار مکافات با آن حال و روزم پاسخ میدهم که من تحت پوشش بیمه ی درمانی کار بابا هستم ...و دفترچه ندارم ..دست به قلم میشود که برایم دارو تجویز کند ...هنوز ننوشته و ندیده ...میدانم چه نسخه ای دارد برایم می پیچد ...حالا بالای آن برگ نسخه جای خالی اسم و فامیلم به چشم میخورد ..بعد نامم را می پرسد ..مهسا " ک" ...سریع می پرسد با مهران "ک" نسبتی داری ؟؟ ..بله برادرم هستند ...ای بابا چرا زودتر نگفتید ..ما با هم رفیقیم ...البته مدتیست از هم بی خبریم .شماره تماسش را گم کرده ام او هم که مدتهاست از ما سراغی نمی گیرد ....آخرین باز در اخبار... در تلویزیون دیدمش ...از حرفش خنده ام میگیرد...بعد شروع میکند به پرس و جو ...نه میگذارد نه بر میدارد ...پسر خاله میشود ..می گوید خوب مهسا خانوم از مهران چه خبر ؟؟.....چیکار میکنه ؟؟ ..با زن و زندگی کنار میاد ؟؟ ...با این کارش هم که دیگه نونش افتاده تو روغن ...ساعات کاریش خیلی طولانیه نه ؟؟؟ .البته اونا هم مقررات خاص خودشون رو دارن ..آره ؟؟؟..فکر کنم دیگه وقت آزادش فقط جمعه ها باشه ...تازه اگه خارج از کشور نباشه ..درسته ؟؟ ...قرار بود خونه اش رو عوض کنه ...عوض کرد ؟؟ .... من مانده ام و یک مشت سوال ...سعی میکنم با نهایت احترام پاسخ سوالهایش را بدهم ...اما یکی نیست بگوید تو حال و روز مرا نمی بینی ؟؟؟ ..نای شرح حال دادن هم ندارم چه برسد به پاسخ سوالهایت ..اصلا من به جهنم ..آن مریض احوال هایی که پشت در منتظرند هم باید چوب پر حرفی های تو را بخورند ؟؟؟ ..به قول بابا ملاحظه هم چیز ِخوبیست .برای اینکه بیش از این مورد پرس و جو قرار نگیرم ...با احترام پیشنهاد میدهم شماره موبایل مهران را داشته باشد تا حال و احوالش را از خودش جویا شود ...بعد در دلم با خودم می گویم طفلک مهران با این همه مشغله ی کاری حق دارد سراغ رفیق پر حرف و بی ملاحظه اش را نگیرد...از پیشنهادم استقبال میکند ...شماره را مینویسم ...و تشکر...هنوز چند قدمی بر نداشته ام صدایم میکند ...مهسا خانوم !!!...ببخشید ...وقتی مهران برادرتون باشه یعنی دکتر "م" هم باید شوهر خواهرتون باشن درسته ؟؟؟ .....بله ...شوهر خواهرم هستن ...خوب از دکتر "م" چه خبر ؟؟ ..الان کجا مشغول به کار شدن ؟؟....راستش من یه چند مدتی اینجا نبودم ..اینه که از عالم و آدم بی خبر موندم ...به ناچار لبخندی میزنم و می گویم این هم شماره ی شوهر خواهرم .. با خودشان در تماس باشید بهتر است ...مریض های دیگری پشت در منتظرند درست نیست بیش از این در انتظار بمانند ... و برایم تعارف تکه پاره میکند و خوشبختانه خداحافظ ....از اتاق که بیرون می آییم ..همه با عصبانیت نگاهمان می کنند ..حق دارند ...با شرمندگی از کنارشان رد میشویم ...به انتهای سالن میرسیم .. یکی صدایم میکند خانوم "ک" ...برمیگردم دکتر است ..یواشکی به مریم می گویم حتما اینبار می خواهد سراغ مهرداد را بگیرد ...مریم قههقه ای سر میدهد و میرسیم به دکتر ..امکان نداره پول ویزیت رو بگیرم ...بیا همین را کم داشتیم که بخواهیم بر روی یک ویزیت ناقابل چک و چانه بزنیم ..نفهمیدم چگونه اما با هزار مکافات راضیش کردم که جیبش را از حق ویزیت گرفتن محروم نکند و قصه را ختم به خیر کردم ...داروهایم سرم بود چند تکه قرص و چند آمپول ناقابل ..حالا رفته بودیم بخش تزریقات ..هی چپ و راست نگاه به پرستار ها میکنم ببینم کدام یک مهربانتر به نظر میرسد که خودم را بسپارم به او ..یکی می آید سراغم از اخم طلاییش پیدا بود چقدر خوش قلب است و البته مهربان کوتاه آمدم ..دیگر نهایتش این بود که زیر دستش افقی میشدم نه ؟؟ ...سرم را آماده کرد ..آستین ها را بالا زدم...هی می گوید دستت را مشت کن ..بیشتر ..فشار بده ..سعی میکنم حالیش کنم کسی که فشارش پایین است توان گرفتن مشت کوبنده را ندارد ..لااقل بفهم قدرت بدنم کم شده ...خدا از من بگذرد انگار یاسین برایش می خواندم ..نوک فلزی سوزن را می کند زیر پوستم نازک دستم بعد با آن ویراژ می دهد که مثلا رگم را پیدا کند ...خون فوران میکند بیرون ...چه خون خوشرنگی ..بخورمش .
..لبخند ملیحی میزند و می گوید رگت پاره شد ..لبخند ملیح تری پس میدهم که بگویم فدای سرت ما شاه رگ سپرده ایم به تو اینکه ناقابل است ...میرود سراغ دست چپم ..همان قصه تکرار میشود ..لبخند ملیحی میزند ...ای بابا اینم که پاره شد ...فدای سرت لازم باشد گلو پاره میکنیم...می گوید چقدر دستات کوچولو هستن ..رگ هاتم خیلی ظریفن زود پاره میشن ..جوری صحبت میکند که انگار همان عروسک معروف خیمه شب بازی روبرویش است ..درد امان مرا بریده بود لامصب ...رفت سراغ پشت دستم ..همان جا که گاهی لازم باشد داغش میکنم ....پوست روشنی دارم اغلب رگ هایم پیداست مخصوصا پشت دستم ..اما آن لحظه خبری از هیچ کدامشان نبود ...نوک سوزن زیر پوستم این طرف آن طرف می رفت یا رگ پیدا نمی شد یا اگر پیدا میشد خون فوران میکرد پشت دست چپم را هم امتحان کرد ...بی فایده بود ..همان لحظه مرد جوانی بخاطر بی توجهی برخی پرستارها دعوا راه انداخته بود ..پرستار مرا ناجوانمردانه رها کرد و رفت که از همکارانش دفاع کند ..من مانده بودم و مریم که اشک هایش را پاک میکرد ..و خونی که از دست هایم که حالا بی شباهت به جانباز ها نبودند قطره قطره می چکید ..حرفی نمیزدم ..مریم رفته بود سراغ دیگری ..پرستار دیگری آمد به نظر مرد مهربانی می آمد...خون را و دست هایم را با آن چسب ها سفید ...با آن رنگ پریده و حال و روزم ...از بی توجهی همکارش به جوش آمد و همین باعث شد سر و کله ی دو سه نفر دیگر هم پیدا شود ...هر کسی اظهار نظری میکرد اما همه در یک چیز اتحاد داشتند : چقدر تو مظلومی دختر ....چرا حرفی نزدی ..درد زیادی داری نه ؟؟ ..همه ی رگ هایت باد کرده . همه می گفتند قول می دهیم بیش از این اذیتت نکنیم ..راستش به طرز احمقانه ای باورم شده بود دارم می میرم ..بلاخره جایی کنار شاهرگم لنگر انداختند ..موفق شدند ...از دو دوستی که خدا به من داده دقیقا شش جایشان کبود بود و درد میکرد ..سفیدی دستهایم حالا به کبودی میزد..انقدر درد داشتم که پاک یادم رفت فشارم هشت بوده ... با هر .قطره قطره ی سرم که وارد بدنم میشد ..دائم به این فکر میکردم که هیچ وقت دلم نمی خواهد در بیمارستان بمیرم ..همین اتاق خودم را کنار همین دیوان حافظ و مجسمه های ادیبان بزرگ برای مردن ترجیح میدهم تا بیمارستان ..بغضم گرفته بود ..گاهی چقدر مظلوم می شوم من .دست هایم نا توان بود با این حال شماره ی او را می گرفتم ..خاموش بود...چقدر خوش شانسم من نه ؟؟ ...عجیب در آن لحظات هوایش را کرده بودم ..حالا مریم هم به جای اینکه در آن حال و هوا و با آن غریبیم مرا دلداری بدهد یا کمی ناز بنیادمان را بکشد ...می گفت : مهساااا تو بمیری من چه خاکی تو سرم بریزم ؟؟ ..مهسااا تو بمیری کی منو بخندونه ؟؟ ...مهساااااا تو بمیری کی منو مجبور کنه درس بخونم ؟؟ ..مهساااا....نمی دانستم به حرفهایش بخندم یا به فکر لحظات مرگم باشم ؟راست می گوید مینو اصولا هیچ چیز ما به آدمها نرفته حتی غم و غصه هایمان ...ساعت 10 شب بود که برگشتم خانه...فقط توانستم خودم را به رختخواب برسانم ...حال و احوالم گرچه رو به بهبود بود اما درد دست هایم مانع ار انجام کارهایم میشد... او هم .اس ام اس هایم را که خوانده بود با نگرانی از حال و احوالم می پرسید ..تا ساعت 2:10 دقیقه ی صبح با هم همکلام بودیم ...تقریبا آن چند مدت تنها مدتی بود که درد دست هایم فراموشم شد ...به اندازه ی همه ی دقایقی که در کنارم نبود ناز بنیادمان را خرید و ما نیز از ته دل آرزو کردیم که تنش به ناز هیچ طبیبی نیازمند نباشد ...
شاید یکی دو ماهی نباشم ....امتحانات میان ترم و ترم دمار از روزگار من در آورده لامصب ..یا نمی آیم یا زیادی کم پیدا میشوم ..چیزی توی همان مایه هایی که می گویند ستاره سهیل ...دیر به دیر می آیم ..کم سراغتان می آیم ...اما هستم ..ببین رفیق گفتم شاید..
کلا ْ از خواستگارهایی که به پر و پایم بپیچند خوشم نمی آید ...مخصوصا اگر بخواهند در اوج درس و مشق هایم برایم دغدغه ایجاد کند ...من این دم بختی را با همه ی بالا و پایین هایش ...دوست دارم ...عالمی دارد که گاهی حاضر نیستم با یک لحظه از دنیای آدمهایی که پا به بخت شده اند عوضش کنم ..اصلا من هنوز بچه ام ...اصلا من میخواهم درس بخوانم
....هیچ خبری نیست .همچنان دم بختم.....فقط گفتم دعایم کنید که دست از سرم بردارند...
نذر کردم چو از این غم بدر آیم روزی
تا در میکده شادان و غرل خوان بروم![]()
دل من را شوریده ....ذهن او را مشوش کرده اند ...برایم نزد امامزاده صالح نذر کرده
خدایا ..گیرم که شرایط فعلا به کام ما نیست ....اما تو که شرایط معجزه را داری .....نداری ؟؟؟
پست قبلی کامنت های خصوصی جالبی داشت ... که البته به عمومی ها هم یک جور هایی کشید ..برخی ها گفته بودند به من نمیخورد دختر شیطانی باشم...سنگین بودن نوشته هایم این ذهنیت را از من در ذهنتان گذاشته ...من شیطنت هایم...خوش خنده بودنم ...شوخ طبع بودنم از بارزترین خصوصیاتی است که هر شناخته و نشناخته ای که مرا ببیند متوجه ی این میشود....برخی دیگر گمان کرده بودند من زیادی مذهبی هستم ...نه عزیز من آدم مذهبی نیستم....در اینجور مسائل هم همیشه یک پایم لنگ میزند ...اما همواره سعی کرده ام اعتقادات خودم را حفظ کنم ...دلم نمی خواهد آدم بی اعتقادی باشم .
دلم برایتان تنگ خواهد شد ...شاید کامنت هایتان هم دیربه دیر تایید شود.....اگر کم سراغتان آمدم پای بی معرفتی ام نگذارید ....برایم دعا کنید درس هایم را خوب پس بدهم ...در امتحاناتم رو سفید شوم...به یادتان هستم ...قابل بودم به یادم باشید ....![]()
![]()
![]()