قبل نوشت :
تقدیم به آدمین و آیناز عزیز ...
و چند تکه مکث به احترام پیوند آسمانیتان ..
در این عصری که عشق را با "ق" شروع می کنند .. و اعتبارش را به زیرابتذال عادت می کشند ..خبر تداعی یک پیوند عاشقانه به اندازه ی همه ی دور دست های کشف نشده ی این دنیا می ارزید..گرچه من طبق معمول با کمی تاخیر بدان رسیدم ..از شوق وصالتان ذوقم گرفت ..تبریک !!! ..برای عشقی که به تشنگیش محتاج ترید تا رفع عطش..برای توصیفات عاشقانه ی آدمین در وبلاگش که در حوصله ی فهم من جای گرفت ..دعا میکنم برایتان که امتداد وصالتان..همچون حدیث برحقٍ ثقلینٍ پیامبر باشد که نا گسیخته شدنش را وعده داد و همچون حکایت معروف وفای حضرت حافظ باشد در عشق شاخه نبات که مشهور خوبان شد
باشد که پیوند آسمانیتان تکرار یک قصه ی ابدی باشد ....![]()
درست یه چیزی در حدود 72ساعت هست که 2 ساعت هم خواب مفید نداشتم .
..خیلی خستم ..خیلی خوابم میاد ...اما دغدغه ی این امتحانات لعنتی مگه میزاره آرامش داشته باشم ؟؟ ...امتحان هامو میدم و عین جنازه ها بر میگردم خونه ...دوش میگیرم و لالا .. شام و ناهار میخورم یا نمیخورم ...دو روز پیش دو ساعتی رو خوب خوابیدم ..همین دو ساعتی که گفتم ...حتی یه تکون هم نخورده بودم ..مینا کلید انداخته بود و اومده بود خونه ...دیده بود از خستگی اینجوری خوابیدم ...کلی دلش برام سوخت و انقدر توی خواب ماچم کرد که بالاخره بیدارم کرد ...نمیدونستم سرش داد بزنم که چرا نمیزاری بخوابم ؟؟ ..یا مث خودش ابراز احساسات کنم ...واسه فیزیولوژیم ..خیلی استرس داشتم از طرفی کلی هم اعصابم بهم ریخته بود ...تا میخواستم تمرکز کنم ..مینا یه کاری میکرد که تمرکزم بهم می ریخت ...بار آخر مینا اومد توی اتاق که ازم چسب بگیره ..کلی بهش غر زدم که چرا نمیزاری درس بخونم ..میدونست با خودم درگیرم ...حرفی نزد ..بعد که رفت بیرون کلی نشستم گریه کردم که چرا اینجوری باهاش حرف زدم ..و این یعنی رسما تا یکی دو ساعتی درس تعطیل.
.هر چند من و مینا با هم این حرفا رو نداریم .اونم گاهی دیواری کوتاه تر از من پیدا نمیکنه ..تا اینجا همه ی امتحاناتم خوب بوده بجز یکی ...امتحان زبانم یادتونه ؟؟ ..توی پست قبل کلی براش عزا گرفته بودم ..اون از همه بهتر بود ..عالی بود.
..شبا معمولا تا صبح بیدارم ..گاهی بد جوری خوابم میگیره ..اون وقت شروع میکنم کاهو خوردن .
.وقتی زیر دندونام اونجوری صدا میده و خش خش میکنه ..خوابم می پره و کلی هم با خودم میخندم اخیرا میخوام هویج رو هم اضافه کنم .![]()
..این شیوه ی جدید رو تازه اختراع کردم ...خداییش توی این عالم دانشجویی و تنهایی به چه چیزا که نمی رسی...
سر جلسه ی امتحان ..همین لعنتی که خوب ندادم ..استاد نامردی رو در حقمون تموم کرده بود ..با دیدن وضع سوالات جدا کم اوردم..نمیدونم چطوری خودمو جمع و جور کردم و به سوالات جواب میدادم ..حالا این وسط علی هم کنارم نشسته بود ..دائم زیر گوشم سوال هایی رو که جواب داده بود رو حساب میکرد ..اینجوری ..1..2..3...پدر سوخته ...وای منم که بی جنبه می دیدم اینجوری پدر سوخته ..پدر سوخته میگه ..اونم با این طرز حرف زدنش داشتم منفجر میشدم از خنده .
..حالا از یه طرف هم داشتم خفه میشدم از بوی سیگار احسان .
..خودم شب تا صبح بیدار بودم و حسابی سر درد داشتم ..بوی سیگار این هم نور علی نور شده بود ...من موندم چطوری کله سحر اینجوری سیگار میکشه ؟...نمیگم سیگار کشیدن وقت داره ..اما خداییش صبح رو با سیگار شروع کنی ..خیلی ناجوره ..من عادت دارم صبح ها رو با یه آدامس نعنایی ..یا شیرینی نعنایی ...یا با یه گاز زدن درست و حسابی به سیب ترجیحا از نوع قرمز شروع کنم .. ![]()
واسه امتحان شخصیت ...منو بهزاد کنار هم بودیم ..اصلا من موندم چه حکمتیه اغلب امتحانات بهزاد کنارمه .دیگه انقدر پر رو شده که وقتی وارد سالن میشه دنبال شمارش نمیگرده هرجا من بودم میاد میشینه کنارم .پسر خوبیه ..اما خرده شیشه داره ..خیلی وقتا سر کلاس با هم کل میندازیم ..حالا سر جلسه ی امتحان بودیم و اونم یه چند تایی از سوالات رو تعطیل بود ...دید من تند تند دارم جواب میدم ..چشم ازم بر نمیداشت ...بعد پچ پچ هایی شنیدم ...خانوم " ک" .. من با تکون سر بهش میگم که چی رو میخوای ؟؟ ...چند تا از سوالات رو نشونم میده ..لبخندی میزنم ...با نگاهش التماسم میکنه.. آخ که چه حالی میده پسرفضول کلاس ..که دائم باهاش کل میندازی اینجوری بهت التماس کنه .
..یواشکی بهش میگم..میگه : هان ؟؟؟ ..تکرار میکنم ...هان ؟؟؟...دوباره ..هان ؟؟ ..من اشاره میکنم به گوشش.. میگم سنگینه ؟؟ .
..الهام از اون طرف غش میکنه ...منم که از اون بدتر ..سرم رو میزارم رو برگه ام ...غش غش میخندم ...مراقب میاد بالا سرم ..دست میزاره رو شونه ام سرمو بلند میکنم ...اشکامو می بینه و لبخندی شیطنت آمیز میزنه و میگه ...مواظب خودت باش ...که یعنی میدونم داری تقلب میرسونی ..تا جایی که امکان داره به بهزاد میرسونم ..پویا با سه ردیف فاصله داره نگام میکنه ..این یعنی منم میخوام ...با انگشت هاش یواشکی بهم میگه رو کدوم سوال مونده ...سرمو به نشانه ی تاسف تکون میدم ...التماس میکنه ابرو میندازم بالا ..که نمیدم ..
.دست میکشه به صورتش ...به محاسنش ..که یعنی ریشمو گرو میزارم که جبران کنم ...مث همیشه از خنده ریسه میرم ..مقنعه ام رو جوری تنظیم میکنم ..که خنده های یواشکیمو کسی نبینه .
..به اونم با هزاررررررر مکافات برای لب خوانی میرسونم ..یا لااقل اشاره میکنم که در مورد چیه ..به قول خودمون رمز گردانی میکنیم واسه هم توی حافظه ..جوابشو میگیره ..لبخند رضایتمندی میزنه ...برگه رو تحویل مراقب میدم بد جوری نگام میکنه ...با لبخندم دراز گوشش میکنم و یواشکی میگم ..اینا تا صبح به جونت دعا میکنن ...دارم از سالن میام بیرون ...بهزاد و پویا دستشون رو میزارن رو سینشون ..که یعنی خیلی مخلصیم ...![]()
یکی از پسرای علوم تربیتی ...همکلاسی لاله است ..من با لاله دوستم ...یکی دوباری سر یکی از درس های عمومی ..رفتم با اونا ...به طبع با اونم برخورد داشتم ...بعد از اون موقع خیلی وقت بود که ندیده بودمش ...تا چند روز پیش که چشمم بهش افتاد ..ابرو برداشته بود ![]()
چقدررررررر دلم میخواست انقدر پررو بودم که میرفتم و بهش تبریک میگفتم ...میگفتم ابروهاش رو خیلی خوب برداشته ..به قول مهردادمون مدل ماهواره ایه ...این کار رو نکردم اما عوضش وقتی خیلی اتفاقی باهم وارد سالن شدیم ...چشممون به هم افتاد .سلام و احوالپرسی..یه چینی دادم به پیوستگی ابروهام ...باهوش تر از اون بود که نخواد بفهمه ...خیلی زود رفت سر جاش ...یاد حرف یکی از دوستام افتادم ..می گفت توی دانشگاهمون بچه ها همه میگن تو چرا ابرو بر نمیداری ....گفت جواب دادم بالاخره توی کلاس یه مرد باید باشه یا نه ؟؟ .
..حالم از هرچی پسر جلف با انواع و اقسام ابرو ..چسب مو ..مدل مو ...انواع و اقسام لوازم آرایش هاشون بهم میخوره ..( شرمنده اگه اینجا رو یه پسر ابرو برداشته میخونه ) ....![]()
از همه ی دوستان مجازی ...برای آپ کردن امروزم ..معذرت میخوام ..لطفا ..با انواع و اقسام اس ام اس هاتون .تماس ها..آف لاین ها ...و کامنت هاتون منو مورد هجوم حرفهای سخت قرار ندید کم منو تهدید کنید ..کم بگید ..مهسااااااااااااا درس بخون ....انقدر که شماها بهم گیر میدین مامانم بهم گیر نمیده .
..کاری نکنید ساعت 3_4 صبح ..اون موقع که همتون خواب هفت پادشاه رو داری می بینید و من با هزار تا جزوه و کتاب و اصطلاحات روانشناسی درگیرمبراتون کامنت بزارم ..که دلتون برام بسوزه ..مث چند شب پیش که واسه فاطی کامنت گذاشتم ....![]()
دعام کنید ...![]()
پ.ن ۱ : ندا ..این پست اختصاصی واسه شما بود ..که دلت واسه پست های ۱۲۵ خطیم تنگ شده بود ...![]()
![]()
پیشنهاد میکنم ...این خزعبلات رو نخونید ..چون این دفعه ..کلاً اومدم ..غر بزنم ![]()
![]()
برگشتم خونه ... در حق خودم لطف کردم و یه چند ساعتی رو اختصاص دادم ..به تمیز کردن خونه ...شده عینهو دسته گل ...اما دلم براش میسوزه ...رو دور امتحانات که بیفتم ..همه جا رو به گند میکشم ..همش کاغذ ..جزوه ..لیوان های چایی ..چیپس ...کتاب ها ...نمونه سوال ...تست ...دیوان حافظ ...و انواع و اقسام خودکارها ...و کلی چرت و پرت دیگه ...اولین امتحانم خوب بود ..خدا رو شکر ...فرجه ی دوتا از امتحاناتم که خیلی هم سخت هستن ..خیلی کمه..نمیدونم من کی میخوام آدم بشم ؟؟ ..یه عمر دارم درس میخونم ..اما هنوز که هنوزه یاد نگرفتم ..در طول ترم مث آدمیزاد درس بخونم .همش می مونه واسه شب امتحان ...دور زبان را که مطلقا این مدت خط کشیدم ...همین که واژه های اختصاصی روانشناسی رو یادبگیرم و بتونم خوب حفظ و تلفظشون کنم ..از سرم زیادِ...این ترم که تموم بشه ..چنان آشی واسه خودم بپزم که ملت به تحیر در بیان ...مینا اومده ..یه جزوه آمار دستش ..که مهسااااا ..بیا اینا رو برام حل کن ...منم نه اینکه خیلی بیکارم ..و اصلا هیچ امتحانی ندارم ..شروع کردم براش توضیح و حل کردن ..بعد می پرسم حالا تو چرا گیر دادی به این سوال ..بقیه رو هم بخون ..از اینها هم میادااااا ..میگه : نه مهسا ..استاد اینا رو داده ..گفته همینا میاد وقتتون رو پای چیز دیگه نزارید ..ای خدااااااااااااا ...یکی مث من بیچاره ..شب تا صبح باید درس بخونه ..حرص بخوره ...بزن تو سرش ..که این میاد ..این نمیاد ..استاد از این سوال میاره ..یا نمیاره ...بعد هم نمره ات نباید کم بشه .. آخه تو توی فلان دانشگاه درس میخونی ..روت حساب باز میکنن ..یکی هم مث مینا با خیال راحت ..نمونه سوال بگیره دستش و حفظ کنه ...که چیه ؟؟ ..دانشگاه آزاده ..پول داده ...باید راحت باشه ...دیگه حالم داره از این وضع بهم میخوره ..حالا خداییش یه جایی استخدامی بخواد ..میگن مدرک ..مدرکه ..هر دانشگاهی که میخوای باش ..یه زمانی خیلی مهم بود فارغ التحصیل کجا باشی ..اما حالا دیگه از این خبرا نیست ...بین من که باید زحمت بکشم و جز به جز ..خط به خط ..حفظ کنم ..تا اونی که یه جزوه یا نمونه سوال رو حفظ میکنه واسه امتحان هیچ فرقی نباید باشه ...دلمون خوشه روانشناسی میخونیم ..همه ی بچه ها از پسر تا دختر شدیم پر از استرس ...یکی بیاد یه واحد از این رشد لعنتی رو بخونه ..به جنون میرسه ..با این همه نکته ..با این همه جمله ی مشابه ..که بفهمی این موجود دوپا از دوران نطفگی ..تا اون موقع که مراسم خاکسپاریشه ..چه غلطی میکنه ..بعد استاد هم انقدر سختگیره ..که تاریخ چاپ کتاب رو هم باید حفظ کنی ...تماس گرفتم به فروغ ..اونم دانشگاه آزاده ...یکی از واحدهامون مشترکه ..میپرسم ..تمومش کردی ؟؟ ...یکم مبحث هاش پیچیده بود ..میگه استاد چند فصل رو برامون حذف کرده ...رو بقیه اش تسلط کامل دارم ..حالا ما اگه جرات داریم مثلا بریم به دکتر "م" بگیم ..نمیشه یه فصل رو نیاری ؟؟ ...کله ی آدم رو میکنه.بستنی قیفی میده دستت .
.فاطمه ..هم دانشگاه آزاده ..همین پایتخت ..یه پروژه داشته واسه این ترمش ..میگه اصلا اعداد رو الکی توی پروژه ام نوشتم ...حتی خود استاد هم فهمیده ..اما حرفی نزده ..نمره کامل رو هم گرفتم حالا من یه پروژه داشته باشم ..استاد مو رو از ماست میکشه ..که بفهمه ..من این عنوان اول صفحه رو از کجا پیدا کردم.سحر پرستاری میخوند ..چمران اهواز ..بعد از اتمام لیسانس باید دو سال هم میرفت طرح ..پدرش تحت هیچ شرایطی موافقت نمیکرد شهر دوری طرحش رو بگذرونه ...چند باری برخی از شهرهای خوزستان ..مث باغملک قرار شد طرحش رو بگذرونه ..اما واسه خاطر پدرش و البته وضع تاسف بار جامعه ی ما ..دورش رو خط کشید ..میگفت از یه جایی شنیدم ..دزفول و اندیمشک هم برای دوران طرحِ پرستاری دانشجو می پذیره ..گفت التماس کردم منو بفرستن اونجا ..اما گفتن الویت با دانشگاه آزاده ...خداییش این عدالته ؟؟ .
.این هم خون دل بخوری .تا یه دانشگاه دولتی قبول بشی ...که اولویت مهمی واسه کنکوره ...اما وقتی قبول شدی ..می بینی وضع همون دانشگاه آزادی که قبول شدی و همون دوستات ..که رفتن دانشگاه آزاد به مراتب خیلی از وضع تو بهتره ....اصلا ..مهسا .تو هرچی میکشی
.حقته ..غلط کردی نرفتی دانشگاه آزاد .
..اومدی این دانشگاه که چی بشه ؟؟ ..که بگی من دولتی درس خوندم ؟؟ .
..یا بگی این دکتر فلانی که الان اینجاست ..فلان سمت رو داره ..استاد من بوده ؟؟ .
.اینا رو دارم اینجا می نویسم ..فکر نکنید آدم راحت طلبیم ..که دوست دارم همه چیز برام ردیف باشه ..نه ...اما خودمم نمیدونم چرا ..انقدر زورم میاد ..من این همه زحمت بکشم یکی دیگه با خیال راحت واحد پاس کنه ..اصلا سیستم آموزشی ما مشکل داره ..نمیگم همه ی دانشگاه آزادی ها اینجورین ..نه ..اما اغلب وضعشون همینه ..حالا بین این حال و احوالم ...گفته بودم میرم کلاس زبان ..حالا از اون طرف استاد میخواد امتحان پایان ترم بگیره .![]()
![]()
کلا نور علی نور شده وضعم ..استاد هم پسر یکی از آشنایانمونه ..دلم نمی خواد پیشش کم بیارم..عجب غلطی کردم ..بد موقع رفتم کلاس زبان ..جو گیر که بشم همینه دیگه ...خدا کنه امتحان های تخصصیم آسون باشه .
.روی این عمومی ها که انگار عقده هاشون رو وا می کنن لامصب ..بس که سخت طرح کرده بودن .
..غلط نکنم تا این چند واحد سخت رو بخوام بگذرونم روانی میشم و خودم باید برم پیش استادهام درمانم کنن ...( همون حکایت کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره ) .
..ملت گیر دادن به درس خوندن من ..میام چت کنم ..عالم و آدم می پرسن ..درس و مشقاتو خوندی یا نه ؟؟؟ ...یکی دیگه میگه : پاشو برو پای درست ..والا این دوستای مجازی از مامانم هم بدتر شدن .
.اونم که میگه ..نبینم بشینی پای کامپیوتر ..
اینم از حال و روز این روزهای من ..آها ..تا یادم نرفته اینو بگم ..امشب شام ..کله پاچه داشتم
اگه فکر کردین ..رفتم کله پاچه گرفتم ..یا خودم از این هنر ها دارم ..باید بگم خیالتون باطله عمو جان برام فرستاده ...کلا از وقتی برگشتم ..تنها وقتی که غر نزدم ..وقتی بود که داشتم کله پاچه میخوردم ..
..آی چسبید ...![]()
پ .ن 1 : میگه : درس میخونی یا نه ؟؟ ..کی خوابیدی ؟ کی بیدار شدی ؟؟..درساتو خوب بخونیااااااا ..معدل بالای 17 بشی ...![]()
میگم : دعام کن ..خیلی استرس دارم ..میگه : چشم ..استرس نداشته باش فوقش میفتی...دست حق به همرات ..با خونسردی برو ..اصلا برو که بیفتی ..اینجوری استرست هم کمتر میشه ...حتما قبولی ..با نمره ی عالی ...( خداییش همون لحظه استرسم کم شد )![]()
پ .ن 2 : امتحانمو دادم و برگشتم ...بهش میگم : خیلی خسته ام ...میگه : خسته نباشی بانو ..اینا بهانه است که غذا از بیرون بگیرم ؟؟ .
..من به جز دست پخت شما چیز دیگه ای نمیخورم ..گفته باشماااااااااااااااااا ...اصلا من هیچی نمی کنماااااااا...![]()
پ .ن 3 : به جون خودم چشمم زدن ..بس که همه میگفتن چطور شب تا صبح انقدر راحت بیدار می مونی ؟؟ ...حالا خودمو بکشم بزور بیدار میشم ..ای خدااااااا ..کاش مهرداد اینجا بود ..بیدارم میکرد ....من داداشمو میخوامممم ...![]()
![]()
پ .ن4 : دعام کنید این امتحاناتمو خوب بدم ..قول میدم یه پست خیلی کوتاه بنویسم![]()
( بس که همه از طولانی نوشتنم گله دارید )![]()
پ.ن 5 : خودم هم نفهمیدم این پستم چی بود ..و چی گفتم و چی نوشتم ..حتی حال و حوصله ی یه بار خوندنشو هم ندارم ..اوضاعم بد جوری شیر تو شیر شده ...![]()
پ .ن ۶ : یادم رفت اینو توی پ .ن ۳ بنویسم .
..ساعتو تنظیم میکنم ..که صبح زود بیدار بشم ..اما نمیدونم کی زنگش رو قطع میکنم ..که خودم هم متوجه نمیشم .عجب گیری کردم با این خوابیدنم ...من چه کنم آخه ![]()
![]()
پ .ن ۷ : تا یادم نرفته اینم بگم ..اگه کم سراغتون میام ..پای بی معرفتیم نزارید ..شرمنده ی همتونم ..بعد از امتحانات جبران میکنم ..میدوستمتان شدید![]()
دو روز مانده ..به تاسوعا ..مهران از پایتخت خودش را.به.ولایت میرساند ....میترا از شیراز عمو جان ها ..از اهواز ...عمو سروش از ماهشهر ...مهندس از آبادان ...علیرضا و مسعود در به در به دنبال همکار پزشکی که به جایشان شیفت شب بماند ...دوستان پایتخت نشین سالهاست که بی دعوت یا با دعوت ..مهمان ما هستند ...اخیراً مهمان شیرازی هم داریم حتی آن آقا رضای ترک زبان هم ..مهمان مهردادمان شده ...درس و مشق تعطیل ..تا اطلاع ثانوی ...عمو جان که از سر و صدا بیزار است ..چند شبی بود که با هیئت ..با صدای بلند طبل میزد ...ولایت از آغاز محرم کلاً سیاهپوش شده ...تکایا ...محله های قدیمی ..میزبان عزادارانند همه ی شهر مهمان دارند ..حتی آقای (م ) که سالی یکبار هم مهمان نداشت ..حالا میزبان چندین نفر است ...هیچ وقت به مذاقم خوش نیامد که لباس های تیره رنگ را بر تن مردان فامیل ..حتی پسر عمو ها و عمه ها ..یا مهرداد و مهران ببینم .اما.شب تاسوعا ..عاشق آن لحظاتی هستم که همه شان سیاه پوش شده اند ..لذت میبرم وقتی مسعود را در کت و شلوار سرمه ای میبینم ..یا مهرداد را با پیراهن مشکی ...
صبح تاسوعا ...بابا هنوز آفتاب نزده ..راهی هیئت میشود ..محله ی قدیمیشان ..مهرداد و مهران هم ..به همراه رفقا و سایر پسرهای فامیل در هیئت های دیگر ...مهرداد نذر دارد..مثل هر سال ...همه ی هیئت ها یک جورهایی در آماده باش کامل بسر می برند ...ساعت 9:30 دقیقه ی صبح ...رو بروی امامزاده ... آغاز مراسم .یا اباالفضل ...گلاب..نذری...هیئت .....مارش ... مداح ...حکایت عارفانه ای حاکم است ..که فقط باید با چشم دل ببینی ...پسرک کوچک همسایه ...که هر روز صبح با جیغ های مادر و فریادهای هولناک پدرش بیدار میشد ...و بازهم خستگی را بهانه ی دوباره خوابیدن میکرد ..حالا بی آنکه احساس خستگی کند طبل میزد ...آن پسر جلف شریعتی ..که تا مدتها با دیدن چسب مو و انواع و اقسام ژل موهایش ...عٌق میزدم ..حالا بی هر ماده ی چسبنده ای ..بر سرش می کوبید ...آها ..امید...که تا مدتها خوشتیپیش ..زبانزد دختران محله شان بود ..حالا لباس گل آلود بر تن داشت ...علی ..که اغلب زیر نگاه های سنگینش ..زرد و قرمز و بنفش میشدم ..حالا وقتی اتفاقی..با هم برخورد کردیم نگاه زودگذری کرد و راهش را کج کرد ...مراسم تا ساعت 8 شب ادامه دارد ...صدها هیئت ...محله به محله
ساعت 2 صبح ...چهارشنبه ...من همچنان بیدار ...بغض کرده ام ..یک جورهایی خلوت...تجدید بیعت کردم با خدا ..و دعا کردم برای تو ... و برای خودم و همه ی آنانی که التماس دعا داشتند ...هیئت ها کم کم داشتند آماده میشدند ...سنت دیرینه ی ماست..علم های نمادین را ...هیئت ها ..برای عزاداری نزد امامزاده رودبند می برند ..صبح زود آفتاب نزده ...هیئت ها که زیاد است ...امسال از همان 2 صبح مراسم را شروع کرده بودند..اشک هایم را پاک کردم و خوابیدم ...صبح عاشورا ..ساعت 7 صبح ..هیئت ها کم کم از امامزاده برمیگردند ...طبل و ریتم مخصوص..برای علم ها ..یکی از محله های قدیمی شهر ..که میزبان ..سایر هم ولایتی هاست ...تا ساعت هایی از ظهر همچنان ادامه دارد ...نماز ظهر عاشورا ..به جماعت ...امامزاده ها ...تکایا ...مساجد .خیابان ها ..نماز عشق بود..صرف نهار ...غذای نذری ...و دوباره شروع مراسم ...عصر عاشورا ...بازیگر سریال معروف " پس از باران " .... آن وسط بر سر می کوبید ..هیچ خبری هم از نقش بازی کردن نبود ....آن طرفی که بی ارزش ترین ماشینش ..ماکسیماست ...و برایش افت کلاس دارد ...در خیابان های شهر پیاده قدم بزند ...حالا پابرهنه ..وسط هیئت بود ...پزشکی که تا چند مدت دیگر راهی ممالک بیگانه میشود ..و ملت در به در به دنبال مصاحبه با اویند ..حالا به دنبال بزرگان هیئت می دوید ..تا سلام و عرض ارادتی کند ...راستش یک لحظه با خودم گفتم ...این ماه محرم هم بی شباهت به ماه رمضان نیست ..لااقل در ولایت من ...پای تاسوعا و عاشورا که وسط باشد ..تکلیف دل های همه یکی میشود ..چه آن ماکسیما سوار ..و چه آن کسی که در عمرش فقط دوچرخه را لمس کرده ..ماه رمضان هم که میشود ..تکلیف گرسنگی همه یکیست .گوسفند های قربانی شده ...طبل ..سنج ..طبل بوشهری ....مارش جنوبی .زنجیر..به سر و سینه کوبیدن..کاروان اسرا ...قدیمی ترین محله ی شهر ..چند صد هیئت حالا راهی برخی از قدیمی ترین محله ها هستند ..یادی از شهدای شهرمان ...یادی از شیمیایی ها ..جانبازان ولایتم ...و همه ی آنانی که تا سال پیش در میانمان عزاداری می کردند و امسال نبودند ...
علی .(پسر عمو ) ...طبل بوشهری میزند ..چشمش از میان جمعیت به من می افتد و محکم تر می کوبد..عمو جان دو روزیست زنجیر می زند ..چشمش به من می افتد ...و یواشکی لبخندی میزند..مهرداد و پسر عمو ها با یکدیگرند ...مهرداد دور از نگاه رفقایش برایم دستی تکان می دهد ..بعد من در دلم هزار بار قربان صدقه اش می روم ..مهرداد عشق عجیبی به امام حسین دارد..ایمان دارم برای خلوص نیت هایش برای عزاداری ...مهمان هایمان دو ر و اطراف مسعودند..با انواع و اقسام دوربین ها ..ذوقم می گیرد ..برای شکوه و عظمت عزاداری های همولایتی هایم ..که نه تنها دوربین مهمان های ما ..که تمام غیر بومی ها را وادار به ثبت این لحظات کرده ..لحظات ملکوتی اذان مغرب ...فریاد های بلند الله اکبر ...و زمزمه ی جمعیت چند صد نفری برای لفظ بر حق ....دعا برای رهایی غزه ..و عاقبت بخیری ..و تکرار ملتمسانه ی ظهور غایب همیشه حاضر ...و آمین های بلند ..که بی اغراق سر به آسمان هفتم داشت ...
حاج صادق آهنگران ... جمعیت چند هزار نفری ...در میان همولایتی هایش ...صدای رسایش یا حسین گفتن ها ی عمیق ..که موی را بر اندام سیخ میکرد ......و یوسف زهرا را فریاد کردن ها ...ساعت 9 شب ..تقریبا همه ی هیئت ها ..از هر محله ای ..در قدیمی ترین محله های شهر به عزاداری پرداخته اند ...شام نذری ...ساعت 10 شب ...مراسم شام غریبان ..شمع های روشن ..مزار شهدای شهر ..زیارت اهل قبور ..عزیزان از دست رفته ... و تمام .سکوت شهر ..همه خسته اند.. بی نظیر بود ...تداعی عاشورا ..عزاداری هایت ...دیدم دست هایت را که از ضرب طبل تاول زده بود ...دیدم یواشکی خم میشدی ...که شاید با اندکی خم و راست شدن درد کمرت تسکین یابد ...میدانم طبل بزرگ و سنگین بود ...ندیدم ..اما حس میکنم ..سوزش روی شانه هایت را ..که با چه عشقی زنجیر را می کوبیدی ...شنیدم خش صدایت را ...که گواه یا حسین گفتن های فریاد وارت بود .نمیدانی چه عشقی کردم وقتی مهمان هایمان بی ریا بودن عزاداری هایتان را دیدند و گفتند شما دیگر که هستید ؟؟..خدا قوت هم ولایتی ...باشد که عزاداری هایت به شایستگی مقبول افتد ...
پ.ن 1: نمی گویم در ولایتم ..خبری از چشم چرانی ها ...یا ..سور چرانی ها نبود ..نه ..اما کم بود لااقل با آن توصیفاتی که در وبلاگ برخی از شما خواندم ..اصلا نبود ..و راستش افتخار کردم به همه ی همولایتی هایم ..که هر سال با عشق عزاداری می کنند و افتخار بیشتر برای حس و حالشان ...و سنت ها و رسم و رسوماتمان ...که این و آن را وادار می کنند ..کار و زندگی را رها کنند و مسافت ها ی چندین کیلومتری را تحمل کنند تا عزاداری را با ما باشند ...گمان نکن دارم اغراق گویی میکنم ..یا خود شیفتگی ..که اگر عزاداری ولایتم را دیده باشی ..گواه عظمتش خواهی بود
پ.ن 2 : عصر تاسوعا ..نا خود آگاه به ذهنم می رسد ..که ای کاش او هم بین ما بود و عزاداری هایمان را میدید ..بعد یواشکی به خودم میگویم قسمت شد ..در یک فرصت مناسب از رسم و سنت هایمان برایش می گویم ....دو ساعت بعدش با او همکلام میشوم ..می پرسد : مهسا ..امامزاده تو ولایت شماست آره ؟؟
بعد من در تحیر کامل ..که چه شده یادی از امامزاده ی ما کرده ؟؟...برایم توضیح میدهد ..که رفته بودند ..نذریشان را بدهند ..ظاهرا یکی از هم ولایتی هایم آنجا بوده ..و جز به جز رسم و رسوماتمان را برای دیگری شرح داده ...و از امامزاده هم گفته ..برایم همه ی گفته هایش را تعریف میکند و من صحت همه را تائید ...و لذت میبرم از گفته های هم ولایتیم که این چنین به زیبایی فرهنگمان را اشاعه داده ..دَم این هم ولایتیمان ندیده و نشناخته ..گرم
پ .ن 3 : مامان به امیر آقا می گوید...این پسر کوچولویت خسته می شود ..این طبل برای او سنگین است ..امیر قیافه ی حق به جانبی می گیرد و می گوید ...باید از حالا یادبگیرد ..که شیفته ی حسین باشد و برایش عزاداری کند ...من که نبودم در این هیئت پا جای پای من بگذارد نگاهی به شایان میکنم ...بر چهره ی پدرش لبخندی میزند و محکم تر طبل می کوبد
پ.ن 4 : به طرز عجیبی از وقتی که از بلاد دانشگاه به ولایت برگشتم هوا سرد شد مامان گفت : تو سرما را با خودت آوردی ...به بابا گفتم ...ما که این یکی دو شب را بی وقفه عزاداری میکنیم ..شاید تحمل این سرمای استخوان سوز را نداشته باشیم ..بابا خندید :گفت این ولایت زیر هفت هزار موشک ..زیر بمباران ها ..در آفتاب 60 درجه ...پا برهنه .روی زمین داغ ....طبل کوبیدند و بر سر و سینه زدند و عزاداری کردند ...این سرما که دیگر مالی نیست ..حالا که مراسم عزاداری تمام شده ..می بینم حق با ..بابا بود ..راست می گفت ..این سرما در مقابل عشق داغ ما ..هیچ مالی نبود ..
بعداً نوشت : (( قالَ آرش )) :
دخترای جنوبی سرورای منن ![]()
... ( آرش داری میترکی نه ؟؟ )![]()
یه نگاهی به گوشیم میندازم ..انواع و اقسام فحش ها ...چند صد تا تک زنگ ...از دانشگاه میام بیرون ...جفتشون با عصبانیت نگام میکنن ..به من چه کلی کار داشتم ..طول کشید...مریم هوس پیتزا کرده ..این شکم تو چیه که پر نمیشه؟؟ ..دو تا بگیریم واسه سه تامون ... انتظار ...مریم و مینو شروع میکنن مسخره بازی ...تو رو خدا آبرو ریزی نکنین ...بزارین آبرومندانه از یه جا بریم بیرون ...میخوریم .....زیادی کِش میاد ....یه قسمت رو بر میدارم ..هر کاری میکنم از بقیه اش جدا نمیشه ...یا پنیرش خیلی خوبه ..یا زیادی ریختن ...میزارم توی دهنم ...هنوز کِش میاره ..اون دو تا غش غش دارن میخندن ... چند تا پسر با کنارمون دارن میخورن ...نگام میکنن ..میخندن ...خودم در حالت عصبانیت خنده ام گرفته یه چاقویی چیزی روی این میز پیدا نمیشه ؟؟...مینو میگه توی کیفت چاقو نداری ؟؟ ...در یه سوت زدن ..سه تامون ضامن ..چاقوهای ضامن دارمون رو میکشیم ...پسرا زل زدن بهمون ...چشاتون در بیاد ...بهتون گفتم اینجا نشینیم ..حرف گوش نمیدین ...تموم میشه ...وقت حساب کردن ...جلوی یه آقای محترم ..لبخند ملیح میزنن ..چشم دوختن بهت ...این یعنی تو حساب کن ...حساب میکنی ...با سود پولشو از جفتتون میگیرم ...میخندن ...توی تاکسی ...مریم..چه راننده خوشگله ...حیف این نباشه ...نگاه کن تو رو خدا ..هر چی پسر خوشگل و خوشتیپه شدن راننده .وقتی بیان خواستگاریت همه نچ نچ کنن که یعنی ردش کن .هر چی چپل چلاق ِ توی اداره ..که وقتی میاد خواستگاریت همه بگن شرایط کاریش خوبه ..اما تو بگی مرده شور هیکلت ...و ردش کنی ..منو ..مینو ..یواشکی با هم میخندیم ...مهسا نگاش کن ..ببین چه یوزارسیفیه ...بسه دیگه ...میفمه هااااااا .....و سکوت ..یکم پایینتر ما پیاده میشیم ...مهسا تو حساب کن ..بیخود ...تو حساب میکنی ...نه ..من میخوام خرید کنم ..ممکنه پول کم بیارم ..پول کم اوردی من بهت میدم ..از صبح تا حالا چتر شدی رو سرم ..رو تو کم کن ...و پیاده میشیم ..ایشون حساب میکنن ...مریم نگاه تندی میکنه ..دلش نمیخواد جلوی پسره ضایع بشه ..حساب میکنه ..دلم خنک میشه ...مهسا دارم برات ...آمار مغازه ها رو در میاریم ..مریم این خوبه ؟؟ نه من نارنجی بهم نمیاد ...اینم بد نیستاااااا ......نهههه..همه ی لباس هام آبی شده ...بابا یه چیزی انتخاب کن دیگه ..کلی درس مونده رو دستمون ..بریم بخونیم ...مینو..میاد دستمو میکشه ..مهساااااا...بیا اینو ببین ..خوشگله ترکیب رنگش به تو میاد ..نه من لباس دارم ...تازه خرید کردم ..مامان هم کلی برام گرفته ...کوفت ..حالا می میری اینو بپوشی ؟؟ .کیف و سایلمو ازم میگیرن و .بزور می فرستنم توی اتاق پرو...می پوشمش ...بهم میاد ..اما من که لباس دارم ...میام بیرون ..مریم زود میگه ..همینو انتخاب کردیم ...میگم ..اینو نگیری واسه من ..من نمیخوام ...فکر کردی برای تو میخوام بگیرمش ؟؟ ..از این خوشم اومد واسه خودم میگیرمش ...خنده ام میگیره ...مریم این پوستتو تیره میکنه ..یه ذره به خودم برسم اونم درست میشه ...لااقل بپوشش ..نه اندازمه ...مینو میگه ..مهسا بیا ببین این به نظرت خوشگله؟؟.....یکم منتظر میمونیم ..تا مریم حساب کنه و بیاد ...هنوز وسایلم دست مریمه ...اونا همچنان میخوان برن دنبال خرید ..ازشون معذرت خواهی میکنم ..خیلی درس دارم ..باید برم خونه ... و میرم ..وسط راه یادم میاد باید یه چیزهایی بگیرم ...هنوز یه قدم تا مغازه فاصله دارم ...میرم سراغ کیفم ..تا کیف پولمو آماده کنم ..که وقت حساب کردن در به در دنبالش نباشم ..این عادت همیشگیمه...کیفم رو باز کردم ...هزار بار توش رو نگاه کردم ...هیچ اثری از کیف پولم نبود ...فقط گفتم ..یا امام رضا ..حالا چه غلطی کنم تو شهر غریب ؟؟؟ ...همه تنم یخ زد ...ذهنم مطلقا هنگ کرده بود .با این حال سریع شماره ی بابا رو گرفتم...
بابا : ...سلام مهسا خانوم ..چطوری بابا ؟؟ ..کجایی ؟؟ ..دانشگاه ؟؟
صدای بابا رو که شنیدم بی اختیار بغض کردم ...نه سلامی ..نه احوالپرسی ..نه شوخی های همیشگی ..فقط یه صدای بغض آلود
بابا همین الان حسابم رو مسدود کن
بابا : چی ؟؟ ...مهسا چی شده ؟؟ حسابتو ؟؟ ...واسه چی ؟؟ ..
انقدر سوال ازم نپرس میگم حسابمو مسدود کن ..
سیباتو ؟؟ ...جریان چیه ؟؟ ..حرف بزن بینم
عصبانی شدم ...کیف پولم نیست ...ملی کارتم توش بود ...مسدودش کن دیگه
باشه ..هول نکن ..الان مسدودش میکنم ..نگران نباش ..شانس اوردی رمزت توش نبوده
یواشکی اشکام اومد ..رمزم توی کیفمه ...خیلی خوب فهمیدم بابا در یه لحظه داغ کرد
هیچی نگفت ...بعد صدای قدم های تندش رو شنیدم ...و قطع کرد.
نمیدونم اون چند دقیقه چطور بهم گذشت ..فقط میدونم هر چی توی ذهنم میومد نذر امام رضا کردم ...حتی توان قدم بر داشتن رو نداشتم ..همونجا میخکوب شده بودم ..مبلغ زیادی توی حسابم بود ...اینکه حسابم خالی بشه برام وحشتناک بود ...
یه مدت بعد بابا تماس گرفت ...میدونستم خیلی از دستم عصبانیه ...اگه بهم حرفی نزد فقط واسه خاطر این بود که میدونست خودم دو قدم با سکته زدن فاصله دارم ...
بابا : مهسا نگران نباش ..هیچی از حسابت کم نشده ...پیداست این یارو از بانک و دستگاه های خود پرداز فاصله داشته ..برو خدا رو شکر کن ...آخه کدوم دیوونه ای رمزش رو توی کیفش نگه میداره ؟؟ ...
رمزم یه عدد مسخره بود که هیچ وقت درست و حسابی توی ذهنم نمی موند ...یا لابه لای هزار تا شماره ی دیگه ای که هر کدومشون رمزه فراموشم میشد ... حسابت مسدود شده ..برات یه کارت دیگه صادر میکنم ...شماره رمزت رو هم شماره شناسنامه ات میزارم که فراموشش نکنی ...حالا بگو بینم ..چطوری کیفت رو زدن ؟؟ ..دیگه چی ازت کم شده ؟؟ ..خودت چیزیت نشده ؟؟ کجا بودی ؟؟ .....
با مریم و مینو رفته بودیم خرید ..نمیدونم کی و چطوری زدن ..هیچی از کیفم کم نشده حتی گوشیم هم سر جاشه فقط کبف پولم ...پول زیادی توش نبود ..اما دو تا عکس توش داشتم ...
بابا : ...نگران عکسات نباش ...هیچ کاری نمیکنه ...اون الان فقط ذوق ملی کارتت رو داره ...رفتی خونه آب قند بخور ...به هیچی هم فکر نکن ...حسابتو هم خالی میکرد فدای سرت ..اما دیگه از این دیوونه بازی ها نکنی که رمزت رو توی کیفت بزاری ...
هزار بار خدا رو شکر کردم ... یه لحظه چشمم خورد ..به صاحب مغازه که از صبح تا حالا زل زده بود بهم و من تازه متوجه شده بودم ..دیدم اومد بیرون ..خانوم مشکلی براتون پیش اومده ؟؟ ..من میتونم کمکتون کنم ؟؟ ...( توی دلم ....میزاشتی یه ساعت دیگه خوب که نگام میکردی بعد ازم می پرسیدی ) ..مودبانه گفتم ..نه چیزی خاصی نیست ...تموم شد ..ممنون
و خودمو جمع و جور کردم ...قبلا هم ..یه مدت پیش ..توی سپهسالار ...کیف پولم رو زدن ...حتی به یه خانوم هم شک کردم ..اما نمیتونستم ثابت کنم کار اونه .ممکن بود کلی هم برام دردسر ایجاد بشه ..30 تومن ازم رفت ...دزد رو سپردم دست خدا و از خیرش گذشتم ...اما این دفعه ..اگه از حسابم کم میشد ..به خون خودم تشنه میشدم ...
40 دقیقه بعد ..گوشیم زنگ میخوره ...مریم : مهسا کجایی ؟؟ ...توی تاکسی ...سه چهار خیابون تا خونه فاصله دارم ...چرا صدات اینجوریه ؟؟ ..اتفاقی افتاده ؟؟ ...کیف پولم رو زدن صدای قهقهه اش بلند میشه ...کوفت ...داشتم سکته میکردم ..ملی کارتم ..عکس هام پولهام ...![]()
مریم : خره ..کیف پولت پیش منه ...رفته بودی اتاق پرو وسایلتو دادی دست من دیگه ..بعد با مینو رفتی بیرون ..من داشتم حساب میکردم پول کم داشتم ..کیف تو رو در اوردم ...که حساب کنم ..بعد اشتباهی گذاشتم توی کیف خودم ..الان یهو دیدمش ...تماس گرفتم ببینم پس تو چه جوری رفتی خونه ؟؟؟![]()
![]()
فقط چهره ی منو توی اون لحظه تصور کنید ...به معنای واقعی خون جلو چشام رو گرفته بود ..![]()
![]()
![]()
پ.ن ۱ : الان اصلا وقت ندارم پ .ن هامو بعد می نویسم
شب یلدا ...مث همیشه برام خاطره ساز شد ...برای من احمقانه ترین تصور اینه که حضرت حافظ رو از دنیا رفته بدونم ...انقدر بهش اعتقاد دارم ..و انقدر با غزلیاتش آمیخته شدم ..که اگه روزانه یکی دو تا از غزلهاشو نخونم ..روزم روز نمیشه ...شب یلدا..بهش تفال زدم ...جوابمو مث همیشه به زیبایی داد ..دو سه دقیقه بعدش ..شبکه ی استانی خودمون ...توی یکی از برنامه هاش که ویژه ی شب یلدا بود ..گفت نیت کنید و یه نفر به نیابت از همه دیوان باز میکرد ..من همون نیت دو دقیقه پیشم رو تکرار کردم ...شاید باورتون نشه اگه بگم ..دقیقا همون پاسخ قبلی در اومد ..
معاشران گره از زلف یار باز کنید ...شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
.مطلقا هنگ کرده بودم ...یه تفال دیگه هم زدم ..که خداییش آخرش بوداااااااااا.....
صحبت حکام ظلمت شب یلداست ..........نور زخورشید خواه بو که برآید
شب یلدا هزار تا اس ام اس تکراری برام اومد ...دوستایی که از این دنیای مجازی ارتباط نزدیکتری با من دارن ..میدونن که اس ام اس های من ... متفاوت که نه اما لااقل تکراری نیست..حالا شب یلدا هم با کمی تغییر و تصرف ..یه شعر رو به نام خودم کردم ..به معنای واقعی سرقت ادبی کردم و اینجوری شد که :
از حضرت حافظ برگشودم فالی ............ناگاه ز سوز سینه صاحب حالی
بر گفت : خوش آن کسی که اندر بر او ........یاریست چو ماهی به شبی چون سالی
عمرتان چون شب یلدا ....
اینو برای همه ی دوست های پایتخت نشین و جنوبی های ولایت خودم فرستادم و البته یکی دو تا رفقای غریبی که در اصفهان هستند و شیراز هستن...میدونید که تازگیا چند تا دوست کُرد زبان هم به جمع هزاران نفری دوستام اضافه شده که ساکن کرمانشاه هستنداینجا در موردشون گفتم ....میدونم تصورش براتون سخته ...اگه بگم ..فقط به فاصله ی یک ساعت شاید هم کمتر ..همون اس ام اس خودم از طرف همین دوستام واسم اومد ....خودمونیم راستش اینجوریشو دیگه ندیده بودم ..تا حالا پیش اومده بود اس ام اس هام به خودم برگرده اما اینکه به فاصله ی چند دقیقه اونم از یه شهر دیگه اتفاق نیفتاده بود..فکرشو کنید تو چند لحظه ...این اس ام اس ..حالا یا از تهران ..یا از جنوب خودمون...یا شیراز و اصفهان ...به کرمانشاه رسیده ...خداییش عصر ارتباطات و تکنولوژی که میگن اینه هاااااااا
میان نوشت :در پی سرقت ادبی که انجام دادم .
یادتونه توی یکی از پست هام " آرزوهایت را جایی یادداشت کن " نوشته بودم ..سال دوم راهنمایی که بودم ...توی برنامه ی "صبح و زندگی " یه روانشناسی بود ..که انقدر محو زیبایی گفته هاش شدم که باعث شد به روانشناسی علاقه مند بشم و جز اهدافم توی زندگیم بشه که بهش رسیدم ...یک شنبه ...کلی درس خونده بودم ..نمیخوام غر بزنم ..اما بعضی از درس هامون جداً سخته و انرژی زیادی رو طلب میکنه ..بد جوری خسته شده بودم و البته به شدت داغ کرده بودم ..با عصبانیت کتابمو ..کوبیدم رو میز ...در حالیکه داشتم بد و بیراه میگفتم رفتم تلویزیون رو روشن کردم ...شبکه دو ..میدونید کی رو دیدم ؟؟ ...همون کسی رو که باعث شد هدفم روانشناسی بشه ..و سر جریان انتخاب رشته ..روانشناسی به اولین اولویت هام کشیده بشه ...وقتی دیدمش شوکه شدم ...فکر نمیکنم توی اون لحظات حتی یه پلک هم زده باشم ..مث همون موقعی که دوم راهنمایی بودم ..محو صحبت هاش شده بودم ..با این تفاوت که دیگه مث گذشته ام ..حرفهاش معماوار توی ذهنم حک نمی شد ..حالا سررشته ی حرفهاش لابه لای کتابهایی بود که من چند دقیقه قبلش یکیشون رو با عصبانیت کوبیدم رو میز ...حرفهاشو با همه ی وجودم درک میکردم ...حتی وقتی حرف خاصی میزد ..به خوبی میدونستم میخواد چه موضوعی رو مطرح کنه ...برنامه که تموم شد ..رفتم نماز شکر خوندم ...از خودم خجالت کشیدم ...که اونجوری کتابمو کوبیدم رو میز .
یادمه تا همین چند وقته پیش هر وقت کسی برام اس ام اس انگلیسی می فرستاد ..یا جوابشو نمیدادم ..یا میگفتم " فارسی را پاس بدار " البته گاهی هم جواب میدادمااااا ..انقدر هم زبانم بد نیست ..وقتی وبلاگ نا شناس رو میخوندم که گاهی انگلیسی می نوشت بهش می گفتم به شدت احساس جاهلیت میکنم در مقابل نوشته هات ...واسه چی انگلیسی می نویسی ؟؟..هر وقت با محمد ایاض چت میکردم. اون طفلک ایرانی نیست فارسی رو هم به زور میتونه صحبت کنه اونم فقط بعضی از کلمات رو .. فقط روی زبان انگلیسی بخوبی تسلط داره .. با این گاهی مجبورش میکردم فارسی صحبت کنه .. راستش حوصله نداشتم برخی از کلمات انگلیسی که اون می گفت و من معنی اون رو نمیدونستم رو ترجمه کنم . آخه معمولا کلماتی رو که معنی اون رو نمیدونستم بعد از چتمون ترجمه میکردم و توی دفترچه ام یاداشت میکردم که با خوندنش توی ذهنم هم بمونه ..اما گاهی نه وقت این کار رو داشتم و نه حوصله اشو این کار رو نمیکردم البته هر وقت به نوعی بحث ازدواج پیش میومد و اون یه حرفهایی میزد با انگیزه ی کامل میرفتم دنبال ترجمه کردن تازه کلی هم روی بحث کار میکردم که دفعه ی بعد بتونم بخوبی در مورد این قضیه باهاش حرف بزنم
الان که رفتم کلاس زبان ..هنوز ترم تموم نشده ..برخی اس ام اس هام انگلیسیه ...مثلا توی خونه تنهایی اذیتم میکنه ..تماس میگیرم به مریم ..که پاشو بیا اینجا ..اونم پروژه به دست میاد ..کلی واسه خاطر پروژه غر میزنه ..بعد من با نهایت خونسردی ازش می پرسم ..
Can I help you ???.........اونم با نهایت واژه های محبت آمیز جواب میده ..کوفت ..زهرمار .
.با محمد ایاض که چت میکنم ..طفلک کلی خوشحاله من میرم کلاس زبان ...کمتر مجبورش میکنم فارسی صحبت کنه ...اونم بیشتر در مورد سفر به ایران و ازدواج حرف میزنه ![]()
حالا تصور کنید ..لهجه ی ولایت خودم رو با لهجه ی فارسی و انگلیسی ..آمریکایی قاطی میکنم و با لحن مسخره ای انگلیسی حرف میزنم ..خلاصه این زبان یاد گرفتن ما هم جٌکی شده واسه خودش ...آدم وقتی جنبه نداشته باشه ..همین میشه دیگه ..![]()
![]()
.پ .ن 1 : شب یلدا ..لا به لای انارهایی که سرخی هر کدومشون دلبری میکرد واسه خودش ..یه انار سرخ تر برداشتم ...دونه هاش عین یاقوت بودن ...مصداق بارز همون شعر دوران ابتدایی ..صد دانه یاقوت دسته به دسته ...یهو اومد توی ذهنم ..شب یلداست اون انار داره ؟؟ ..به یادش انار خوردم ...یکم بعد تماس گرفت ..هنوز سلام و احوالپرسیمون تموم نشده بود ..پرسید ...مهسا به جای من انار خوردی ؟؟؟
پ.ن 2: لینک رفقای شفیق وبلاگ نویسم رو بهش دادم ..میگم اینا رو لینک کن ...بعد با افتخار میگم اینا از دوستان خیلی خوب من هستن ..همشون دوست داشتنی ان .به شوخی میگه من فقط تو رو لینک می کنم ..بقیه هم اگه میخوان لینک بشن باید اول منو لینک کنن ..از لحنش خنده ام میگیره ...میگم ..باریکلاااااااااااا .....میگه پس چییییییییییی ![]()
پ .ن 3 : اینم فال ویژه ی شب یلدای من :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند .......... واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ....آن شب قدر که این تازه براتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب ....مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند
هاتف آن روز بمن مژده ی این دولت داد ...که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد .....اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود .....که زبند غم ایام نجاتم دادند