تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط مهسا |

 

مامان کلی بهم سفارش کرد ..بابا گفت اشکاتو پاک کن ..خجالت بکش دختر ..میخوام نشون بدی که بزرگ شدی ... بعد هم به داداش گفتن هوامو داشته باشه ..بعد هم برگشتن دزفول..من موندم و یه دنیا دلتنگی کم کم داشتم با این وضع خودم کنار میومدم ..اما بهش عادت نکرده بودم ..روزهای سختی بود ..هرچند اینجا هم دوست و آشنا زیاد بود از همه مهمتر داداشم ..اما هیچ کس جای مامان بابا رو واسه آدم پر نمی کنه ..مخصوصا که ما خانواده ی بهم وابسته ایم ...تحمل دوری همدیگه رو نداریم ..اما از اقبال بلندمون هر کدوممون یه جای دنیا افتاده ...تقریبا تنها یکی از همه نظر موقعیتش تثبیت شده اس اونم مهردادمونه ...یه روز زده بودم بیرون ..خیلی کار داشتم ...یه عالمه خرید ..اول تصمیم گرفتم با داداشم برم ..اما  راستش دیر یا زود باید توی زندگیم یاد می گرفتم رو پای خودم بمونم ...از همین فرصت های کوچیک استفاده کردم دیگه نهایتش این بود که گم میشدم ..که اون موقع هم یا از کسی مسیر رو می پرسیدم یا تماس می گرفتم عین بچه ها می گفتم من گم شدم یکی به دادم برسه ...صبح با انرژی یه نفس عمیق کشیدم و یه مشت آلودگی رو فرو دادم ..و توکل کردم به خدا و زدم بیرون ...رفتم دنبال کارهام ...خریدن یه مشت کتاب لیست های سیاهی که روش اسم کلی کتاب بود با مولف هاش ...روز بسیار کسل کننده ای بود ..مخصوصا برای من ...آلودگی هوا اصلا قابل تحمل نبود ...نفس که می کشیدم به شدت احساس سوزش میکردم، چقدر توی تهران وقت زود میگذره ..چشم باز کردم دیدم ساعت 2_3 بود و من تازه رسیده بودم خونه بعد یهو این اومد توی ذهنم که اگه دزفول بودم الان همه ی کارهامو انجام داده بودم ..یه ناهار توپ بعد هم می گرفتم تخت می خوابیدم ...اما حالا باید می رفتم ناهار درست میکردم ..یه دوش می گرفتم و بعد هم کارهای شخصی ..با نهایت بی حوصلگی غذا درست کردم اعتراف میکنم که اون موقع خودم هم به دست پختم عادت نکرده بودم ..هرکاری میکردم هوس دست پخت مامان از سرم نمی افتاد .

..راستش من چندان علاقه ای به آبگوشت ندارم ..هر وقت هم خوردم به اصرار مامان بوده ...میخوردم اما کلی غر هم میزدم ..حالا محتاج همون آبگوشت خوش طعم مامان بودم ...با بغض ناهار خوردم ...خواستم بخوابم اما مگه این همه فکر و خیال لعنتی اجازه میداد ؟؟ ..همش با خودم می گفتم ..الان دزفول چه خبره ؟؟ .مامان کجاست ؟؟ ..بابا حتما از اداره  اومده و خوابیده ...بچه ها کجان ؟؟ ..دوستام چیکار میکنن ؟؟ ..نکنه واسه کسی اتفاقی بیفته ؟؟ ..به یادم هستن ؟؟ ..خواستم تماس بگیرم دیدم اینجوری بیشتردلتنگ میشم ..که مامان تماس گرفت ... مهسا جات خیلی خالیه ...میفهمیدم بغض کرده ..خودم از اون بدتر بودم اما نه من به روش اوردم نه مامان به روی من ..از شما چه پنهون من خیلی شلوغم ..به قول داداشم از دیوار راست هم میکشم بالا ..میگم میخندم ..سربه سر بقیه میزارم ...سرکارشون میزارم ..مامان گاهی دعوام میکنه ..حالا دلش واسه همه ی این کارهام تنگ شده بود ...خواستم بگم منم هوس همون آبگوشتی رو کردم که دائم براش غر میزدم ..اما ساکت شدم ..پای غرورم بزارید ...با بابا اصلا حرف نزدم ..نه اون دلش رو داشت نه من .وقتی دختر لوس بابا باشی همین میشه...فقط صداشو شنیدم که گفت مواظب خودت باشی ...چیزی احتیاج داشتی بگی ...و بعد هم خداحافظی ...به خودم اومدم دیدم توی حمومم ..زیر دوش ..و عین ابر بهار گریه میکردم حاضر بودم پابرهنه برگردم دزفول ...انگار غم عالم رو ریخته بودن توی دلم ...اومدم و بیژن گوش دادم من با صدای بیژن و مخصوصا موسیقی بدون کلامش و اون ویولنش عجیب آرووم میشم ..توی همین افکار بودم که دیدم در میزنن .

.میدونستم که واحد روبرویی خالیه ..یه چند مدتی صاحبش که یه خانوم تنها و میانساله.. میاد میمونه ودوباره میره ..گاهی هم  هر دو_ سه سال یکباری میاد ..البته بچه هاش هم سری میزنن ..تمام اطلاعاتم در این حد بود ...چند روزی بود که سر و صداهایی میومد ..اما  تا اون لحظه نه کسی رو از اون واحد دیده بودم و نه انتظار دیدن کسی رو داشتم ...از اون سوراخ چشمی در نگاه کردم ..یه خانوم میانسال ..حدس زدم خودش باشه و در رو باز کردم ...قبل از اینکه توجه ام به خودش جلب بشه به ظرفی که پر از بِریم (Bereym)..بود نگاه کردم و بی اختیار لبخندی زدم و سلام و احوالپرسی ..داشت حالمو می پرسید بهم گفت : خوبی عزیزّم ؟؟ ...فارسی صحبت میکرد ..اما لهجه اش تابلو بود ..خیلی زود فهمیدم که طرف بدون شک یا دزفولیه یا شوشتری ...توی همین افکار خودم بودم ..که دیدم یه پسر بیست و چند ساله اومد بیرون ..من زود رفتم خونه ..تنها چیزی که دم دست بود ..چادر نمازم بود در همون حین تعارف میکردم که بیاد داخل ..اونم می گفت : نههههههه .....که دیدم داره با پسره حرف میزنه ...مطمئن شدم طرف دزفولیه ...با یه نیش باز برگشتم و با اون پسره هم سلام و احوالپرسی ..که دیدم خانومه گفت : من این واحد روبرویی میشینم ...فقط گاهی میام سر میزنم ..بیشتر تابستون ها الان برای یه کاری اومدم ..بچه هام هم میان سر میزنن ..بعد هم گفت که ما جنوبی هستیم ...خوزستان .امروز پسرم از دزفول اومده برام ..بریم ..اورده ..گفتم شما هم بخورید ایشالا که خوشتون میاد ..حالا تصور کنید منم این وسط با تشکر و لبخند جواب میدادم و یواشکی می خندیدم ..که پسره گفت..نکنه خوشت نمیاد ؟؟ ..بخور پشیمون نمیشی ...که من دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و با لهجه ی خودمون گفتم ...من خودم اهل دزفولم ..

.نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم ...جفتشون با ناباوری نگام میکردن ...یه جور هیجان ..یه حس فوق العاده ...که از چشمای هر سه تامون پیدا بود .خانوم.یهو بغلم کرد دختر تو چرا زودتر حرف نزدی ؟؟ ..ما رو باش گفتیم تا حالا از اینا نخوردی ...شام با اصرار و با کلی شرمندگی مهمون اونا شدم ..دزفول یه شهر بومیه ..هر چند این روزها غیر بومی هاش هم کم نیستن اما به هر حال ..یه جورایی آشنا از آب در اومدیم ...اون شب یکی از بیاد موندنی ترین خاطره های زندگیم شد ..اتفاقی که  به خواب هم نمی دیدم ..بدون شک توی اون روز با اون حال و احوال خودم بهترین اتفاقی بود که میتونست برام بیفته ...مث همیشه لطف خدا رو دیدم ..البته اینم بگم ..که بیست روز رو.... به زور تحمل کردم ...روز 19 بلیط هواپیما توی دستم بود و روز بیستم پرواز تا ولایت

 بریم (Bereym)  : یه نوع از خرماست که البته هنوز خرما نشده ..یه جورایی کال ِ ....بسیار شیرین و خوشمزه و مقوی .... ( عجب تبلیغی کردما )

پ .ن 1 : مرسی ..برای لطف های بی پایانتون در پست قبل که نسبت به ما جنوبیا داشتید ...چه دوستانی که با کامنت هاشون عمومی  شرمنده ام کردن و چه دوستانی که فارغ از غرورشون در کامنت های خصوصی گفته بودن پا به پای هر خط اشک ریختن ..و اونایی که بی سر و صدا میومدن و خزغبلات منو می خوندن و حالا با پست قبلم  اعلام حضور کردن ...کامنت هایی داشتم که برام غیر قابل باور بود ...پست قبل واقعا برام به یاد موندنی شد ...بدجوری شرمنده ام کردید ..ایشالا بتونم جبران محبت کنم .

 پ .ن 2 : تازگیا برای من از ناکجا آباد دنیا ..ایمیل میاد که شما برنده ی چند میلیون دلار  شدید ...هیچ وقت اهل ثروت اندوزی نبودم ...اما خودمونیم چی میشد اینا راست بود و من جدی جدی برنده میشدم ؟؟

 پ .ن 3 : رفقایی که کنکور ارشد داشتن !!!...کنکور چطور بود ؟؟ ..راضی بودید ؟؟

 پ .ن 4 : فقط خواستم بپرسم ..قبول دارید پرسپولیس خیلی خوش شانسه ؟؟

 پ.ن 5 : عجب گیری کردماااا ..هنوز هیچی نشده گیر داده که مهساااا فوق لیسانس باید یه دانشگاه خیلی خوب قبول بشی ... قبول نشدی خودم با کمر بند سیاهت میکنم ...ببینید چطور تهدیدم میکنه ..منم که مظلووووووم ..دعا کنید معجزه شه خودش هم واسه فوق بخونه ..بعد بورسیه قبول بشه ..اون وقت باید بیاد آبادان

پ.ن ۶ : امیدوارم واسه کاری که کردم هیچ وقت خودمو سرزنش نکنم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط مهسا |

در این چند مدتی که میرزا بنویس این وبلاگ بودم ... یک سوال دائم در انواع کامنت ها ..حتی در چت هایمان دائم تکرار می شد ..که مهسا تو اهل کجایی ؟؟ ...کدام شهر جنوب ؟؟ ..این برچسب هم ولایتی چیست بین لینک هایت چسبانده ای ؟؟ ...نژاد پرست شده ای ؟؟ ...یاد بگیر بگویی همه جای ایران سرای من است مجالی برای توضیح نبود تا به امروز ...

 عمریست که زیر سایه ی خاطرات خانواده و اطرافیانم دارم بزرگ میشوم ... هنوز پایم به مدرسه باز نشده بود که وقتی با کنجکاوی علت سوراخ های جور واجور روبروی خانه ی خاله را از بابا پرسیدم گفت جای بمب و موشک هاست ...میگفتند خانوم همسایه در واپسین لحظات عمرش یک نام را دائم زیر لب می گفت ..محمد ..بعد ها فهمیدم این نام پسرش بوده که عمری چشم براه آمدنش بود...و آخرش هم با چشم های منتظر رفت ...بهمن ماه چند سال پیش بود که برای نخستین بار رفتیم آبادان .چه دل خوشی داشتم به شهر که رسیدیم دیدم این آبادان آنقدر هم که می گویند آباد نیست بعد همه ی دل خوشیم زایل شد به همین سادگی. بابا  فهمید گفت وضو بگیرید روی هر نقطه از این خاک خون یه جوان ریخته شده...در ولایت خودمان زیر زمین هایی  اغلب درون هرخانه ایی وجود دارد ..آن روزها این ها سنگر ما بود ... هر چند خانواده دور هم در این زیر زمین ها جمع میشد ..بعد در گوش هم اذان میخواندند و وصیت نامه هم زیر سرشان ..صبح هم هیچ تضمینی نبود که بیدار میشوند یا با یک حمله به خواب ابدی فرو می روند .. باکی به دل راه ندادیم ..ماندیم و مقاومت کردیم ...کمی پایینتر از محله ی ما ..خانواده ای شب عروسی گل پسرشان ...شهید شدند ..یک 35 نفری از فامیل هم بودند ...عروس و داماد هم ..شب عروسیشان شد شب شهادتشان ..وقتی.اخلاق نسرین خانم را به نقد گرفتم ...مادر بزرگ گفت اگر تو هم مث او تکه تکه های بدن عزیزانت را از روی درخت و زمین جمع میکردی ..حال و روزت چندان بی شباهت به او نبود ...همین چند سال پیش بود که بلاخره راز چندین ساله ی دیگری برایم فاش شد ..گفتند داشت در حیاط ظرف میشسته ..بعد سر یک مرد که از شدت انفجار از تنش جدا شده بود پرتاب میشود در حیاط خانه شان و بعد هم شوک عصبی ..در یک شب کذایی ..با چند متر فاصله خانه ی مارا موشک زدند...حتما میدانید که صدای انفجار در آن نقطه ای که موشک میخورد کم ..اما در سایر مناطق بسیار بلند انعکاس میکند...عموهایم که از کیلومترها دورتر صدا رو شنیده بودند و پابرهنه دویده بودند و همسایه داد و فریاد ..شیشه ها کاملا فروریخته ..دیوارها ویران ..ما یک جورهایی زیر آوار بودیم ..گمان کردند شهید شده ایم ..همه با هم .. شوکه شده بودیم... نمی توانستیم اعلام زنده بودن کنیم ...نمیدانم یا زنده بودنمان معجزه بود یا لیاقت شهید شدن را نداشتیم ..چند روز بعد اداره ..محل کار بابا را هدف گرفتند ..طفلک مامان ..گفت ضجه زده ام تا رسیده ام و دیدم بابا چند دقیقه قبل خارج شده ... پسر دایی بابا وقت رفتن به جبهه به کسی اجازه نداد برای بدرقه اش بیاید ..در عوض وقتی مدتها را در بی خبری از او گذراندند ....رفتند آبادان دنبالش... با پیکر آسمانیش برگشتند ..تو نمی دانی چه استقبالی از او شد ...در قطار بودم...یک آقای میانسالی روبرویم بود ...فهمید من جنوبیم ..او هم خرمشهری بود .عرب..شروع کرد از جنگ گفتند ...سوز دل می گفت ...بعد کیف پولش را نشانم داد ...عکس همسر دختران و تک پسرش..گفت همه شهید شده اند ..چه نگاه تلخی کرد...بعد عکس خواهرش را نشانم داد دلجویانه پرسیدم شهید شده ؟؟ ..گفت نه ..نمیدانم کجاست ..همه جا را دنبالش جستجو کردم ..اما نبود ..یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد ..یاد سایر زنان و دختران جنوبی افتادم که بی گناه یا دزدیده شدند ..یا چیزی تلخ تر از آن ..لب هایش می لرزید ..نگاهم را به پنجره گرفتم و گوش سپردم به حرفهای پسران کوپه ی مجاور که داشتند برای هم اس ام اس میخواندند و اتفاقا سوژه های خنده هایشان همین عرب های دل سوخته بود ..عمو جان برایم تعریف کرد که در جبهه ی بوستان ..هیچ غذایی برای خوردن نبود ..چیزی فراتر از فاجعه ی غزه ..گفت چشمم افتاده به یکی از مردمان بوستان ..که از گرسنگی خمیر دندان میخورده ...نخند عزیزم ..نخند ..ما حال و روزمان دست کمی از مردم غزه نداشت ..فقط آن موقع ها انقدر رسانه نبود که با هر گزارش دنیا را تکان بدهد ...خیلی از هم ولایتی هایم به غیر از آنانی که در جبهه بودند زیر گرمای 60 درجه بی برق و بی آب شهید شدند ...بازهم غمی به دل راه ندادیم ..شهر را خالی نکردیم ...بسیاری از ما زیر توپ و موشک ها و راکت ها متولد شدیم ...از همه جای ایران برای حضور در جبهه آمدند ..اما هیچ نقطه ای در هیچ جای ایران به اندازه ی ما نه شهید داد ..نه داغ دید ..نه توپ و موشک به شهرش خورد .و.نه تانک وارد شهر شد ..بسیاری از زنان و دخترانمان بی گناه از دست رفتند ...مردان با غیرتمان تحمل این ننگ را نداشتند گاهی زندگی را بر خود حرام کردند ...ما هنوز درگیر روزهای جنگیم ..هنوز داریم تاوان پس می دهیم ..بیماری های روحی روانی ..قلبی ..شوک های عصبی .شیمیایی..چه صحنه ها که به چشم دیدیم ..چه روزهایی که به جان خریدیمشان و خم به ابرو نیاوردیم...هر روز شهید ..هر روز اسیر ..راستی جا دارد یاد کنم از اسیران ولایتم ..وقت آزادیشان ..چه هلهله ای در ولایت ما بود هرچند..برای برخی ها آزادی ابعاد آنقدر شیرینی هم نداشت.

بزرگتر که شدم فهمیدم خواه یا نا خواه ولایتم بخش عظیمی از هویت من است و پیش تر از آن همه ی هم ولایتی هایم به من آموخته بودند که این خاک با خون و دل بدست آمده ..یادگرفتم که عشق بورزم که روحم تلاطمی عجیب نسبت به اینجا داشته باشد.که همچون امروزی ..به جرات برایت  بگویم تمام این خاطرات .. قطعه های شهدای تمام شهرهای خوزستان که بیش از هر جای دیگری لاله گون است..تمام خانه های و بافت های شهرمان که هنوز یادگار روزهای گذشته و عزیزان از دست رفته را بر تن دارند تمام کوچه ها و مکان های مقدسی که با احترام کنارشان نوشته " با وضو وارد شوید "...کارون ..اروند..کرخه و دز..گرمای چندین درجه ی جنوب ..خرماپزون ...خونگرمی حتی لهجه ی همه هم ولایتی هایم ...بهار مست کننده ی جنوب ...لنج و کشتی هایمان...بندرها و منابع با ارزشمان..دشت های پر از شقایق و بابونه ...نخل های استوارمان .ریتم و آهنگ های بندریمان..چنان نمکی به خاک پر از افتخارمان پاشیده که دنیا به مانندش ندارد ...اگر اینجا به جنوبی بودنم می نازم ..اگر اینجا هم ولایتی نوشتم برای این است که ما جنوبی ها در هر کجای دنیا که باشیم ..در ذهن و در خاطراتمان با یک حس مشترکیم .در نگاه همگیمان حس یک آشنایی قدیمی خفته است..برای دوستانی که مشتاق بودند بدانند این دختر دم بخت زادگاهش کجاست باید بگویم ..زادگاه من همان شهریست که فرماندهان عراقی قبل از آغاز  حملات اعلام میکردند الف __دزفول..بعد هم ولایت من میشد صحنه ی شطرنج بازی موشک های عراقی و البته  کیش و مات شدنشان با مقاومت و غیرت هم ولایتی هایم .

..شاید برایتان جالب باشد از خانه ی ما تا خانه ی مینوی تپه های گل بابونه چیزی حدود 25 دقیقه فاصله است ...من ..ندا ..و آیناز همشهری هستیم ...نوشای عزیزم اولین کسی بود که فهمیدم او هم مانند من جنوبیست و تا رفقای آبادانیم از من یاد می کنند بی اختیار به ذهنم می آید ...آقای رشیدی پور دوست عزیزی که گرچه ساکن شهر دیگری هستند واما حس جنوبی بودنشان که گاه در نوشته هایشان یافت میشود همیشه برایم قابل تحسین بوده ...رها ساکن همان شهریست که من عمری از بهترین خاطراتم را در آن گذراندم ...آست عزیز ..که وقتی برای اولین بار با هم هم صحبت شدیم و درگیر جنوبی و شمالی بودن من بودیم فهمیدم چند سالی را در ولایت من زندگی کرده و رسما شد فک و فامیلم ...شوهر خواهر عزیزم آدمین که وقتی بعد از عجز و التماس های فراوان دختر ماه پیشانیمان را به او دادیم بر چسب همشهری خورد و بهار گیس بریده  که وقتی فهمید من اهل کجا هستم ..گفت به ولایت من آمده و اتفاقا خودش را به زور در یک مراسم عروسی جا کرده و البته ما نیز که مهمان نوازیمان گل کرده او را پذیرفته ایم و چنان از همشهری هایم گفت که شرمنده ی محبت همیشگیش شدم و داداش حسن که تا شنبه ی همین هفته در شهر من بود و از صفای رودخانه ی  با صفای دزمان و زیبایی شهرمان وامامزاده هایمان و البته بادام زمینی هایمان گفت  من به تکرار شرمنده شدم ..و همه ی دوستانی که یا جنوبی بودند و یا دوستان جنوبی داشتند و به واسطه ی آن ها با انواع کامنت ها مورد محبتشان بوده ام ...اگر پایتخت با آسمان خراش هایش ..با برج ها و مکان های مهم سیاسی و علمیش نام پایتخت به خود گرفته ..شهر من با خانه ها و مکان های چند بار موشک خورده ..با لاله هایش چه آنانی که در خط مقدم جبهه بودند ..و چه آنانی که در شهر ماندند و با غیرتشان وجان های در دست گرفته شان نام پایتخت مقاومت ایران به خود گرفته است...بزرگترین شهر آجری دنیا .با قدیمی ترین پل دنیا..با رودخانه ی همیشه خروشان دز که از وسط شهر میگذرد ...با دشت های پر از شقایق و بابونه و باغ های بی نهایت باصفا ...همان شهریست که وقتی از بلاد دانشگاه به آن میرسم با تابلوی بزرگ و زیبایش برخورد میکنم که با افتخار رویش نوشته ....

 به پایتخت مقاومت ایران خوش آمدید

 و  سایر دوستان عزیزم که گرچه هم ولایتی نیستیم اما در ایرانی بودنمان مشترکیم و از صمیم قلب دوستشان دارم و خدا را گواه میگیرم که هر جا بودم و به نوعی صحبت از دنیای مجازی شده به وجودشان نازیدم و تکرار کردم که فوق العاده هستند و در هر جای دنیا که باشند به وجودشان افتخار میکنم

 پ.ن 1 : قبلا گفته ام ..دوباره اختصاصی هم می گویم باور کنید همه ی خوزستان پوشیده از لر و عرب و بختیاری نیست ..جایی هم برای همشهری های من درون نقشه باقیست ..من به لطف دانشگاه و سفرهایی که رفتم تقریبا با مردمان اکثر شهرهای ایران برخورد داشته ام ..همه با دیدن چهره هایمان تا مدتها در حیرت بسر برده اند .. آهای ملت باورتر کنید ..که ما اینگونه که فیلم ها و رسانه ها بازتابمان میدهند نیستیم ...ما چهره های سیاه نداریم ..هرچند همه ی خوزستان زخم خورده ی روزهای جنگ است اما ..ما آبادش کرده ایم در خاک و زیر چادر زندگی نمی کنیم ...ادعای زیبایی نداریم ..اما در چهره ی همه ی ما بی شک نمک گیرایی هست ...

 پ.ن 2 :  این خرمشهر و آبادان آنقدر که از نامشان بر می آید نه خرمند و نه آباد.. یاد میکنم از مردمان با عزتشان و سایر نقاط خوزستان ..که خود منبع نفت و گازند ..به ایران و دنیا صادر میکنند اما خود از آن بی بهره اند و از سایر هم ولایتی هایم که حتی آب قابل خوردن هم ندارند ... و از همه ی جنوبی هایی که با بزرگترین سدها و  منابع برق ..در گرمای چندین درجه ی جنوب بی برقی را دائماّ تجربه می کنند ...اما نجابت به خرج می دهند و خم به ابرو نمی آورند

 پ .ن 3 : این پست را با شور و حالی به یاد ماندنی نوشتم .شروع اولین سطرهاش مصادف شد با فریادهای الله اکبری که به یاد شهدا و عزیزان از دست رفتمون و روزهای تلخ و شیرینی که پشت سرگذاشتیم.از همه ی شهر بلند شد ..و پایانش درست با برنامه های شبکه ی استانیمون که داشت از مقاومت همشهری هام و هم ولایتی هام می گفت ...و آپ کردنش در 22 بهمن روز تداعی شدن گذشته مون.جمله به جمله ی این پست در مقابل چشمام بود...این پست تاریخی ترین پست وبلاگم شد

 .پ .ن 4 :  فارغ از هرگونه ی ادبی : دوستای عزیزم ..الان جنوب بهاره ..با هر بارون به زیبایی و مستیش افزوده میشه ...چیزی تا تعطیلات نوروزی نمونده ..بهار جنوب ما رو از دست ندین ..قدمتون رو چشم

 ضروری نوشت : نمی دونم چرا با این پست و یه سری مسائل دیگه منتظر عواقب سختی هستم ..اگه منو دیگه ندیدن و اومدین و دیدن " دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد " .و اگه قابل بودم که خزعبلات منو بخونین.می تونین لینک وبلاگ جدیدمو از وبلاگ دوستانم پیدا کنید یا از طریق ایمیلم البته شاید کار به اینجا برسه ..ببین رفیق گفتم شاید

 

عشق یه چیزی مث کشک و دوغه ...
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط مهسا |

 

گیرم که آن اجنبی ها فلان فلان شده ی دوست داشتنی  یک روز عشق بر پا کردند یکی نیست بگوید تو چرا به پاس داشتش میروی ؟؟ ...حالا پاس داریت که هیچ  لااقل برایش تبلیغ نکن ..هی شعار نده 25 بهمن ..ولنتاین ... ولنتاین ... ببینم خودمانیم برای این 22 بهمنی که خواه یا نا خواه .... خوش یا ناخوش ....چه با انکار و چه با تائید ..جزئی از هویت و ملیت تو شده بازهم اینگونه در وبلاگت نقد و شعار به خرج دادی ؟؟ ....بی انصاف فاصله شان فقط 2_3 روز  است...حالا این دهه فجر یا زجر ..یا هرچه تو می نامیش به کنار ...انقدر که برای این ولنتاین مایه گذاشتی ..برای بازتاب تمدن اصیل و چند هزار ساله ات ..با زیباترین جشن ها و مراسم ها  آستین بالازدی ؟؟ ....یا همه را به یک روز از این اجنبی های دوست داشتنی فروختی ؟؟ ... کمتر تو رو خدا ..شب یلدا  منت بگذار ....و از آریایی ها بگو . به ایرانی بودنت بناز ... حاشا به غیرتت ....

ببینم حالا تکلیف آنانی که ولنتاین ندارند چیست ؟؟ ..باید بادمجان پوست بگیرند ؟؟ چه تراژدی هایی در زندگی می بافیم ..دنبال بهانه ایم ؟؟ ...راستی این خرس و خرگوش ها یا احیانا کرگدن ها ..نمیدانم شاید هم زرافه بود ..این قرمز رنگ ها را می گویم..این ها هدیه های فانتزی ولنتاین است ...یک چیزی توی همان مایه های آجیل شب یلدای خودمان ...رسمی ترش همان شاخه های گل پلاستیکی است که پایینش نوشته .... I love youاین همه حضرت حافظ برایمان گفت ..عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده ..این همه درد عشق کشید و زهر هجر فرو برد ...مولانا خاطر به عشق شمس باخت ...وین همه دیوان به عشق شمس ساخت ..قیصر خدابیامرز آغاز نام خودش را از آخر حرف عشق گرفت...سهراب گفت عشق مال من است ...که آخرش امثال تو یک روز از این اجنبی های دوست داشتنی را نمادین کنند و شعار عشق سر دهند ..حالا اگر عشقت هم عشق بود که دردم نمی آمد ..عشق را به زیر ابتذال عادت کشیده ای ...یک زمانی عاشق که میشدی برایش غزل می سرودی حالا ساسی مانکن می خوانی ...عشق برایت سراسر تشنگی بود

حالا انقدر سیرابی که هنوز به پختگی نرسیده می گویی گور بابایش ...آدم نبود ..عاشق که میشدی تلفن اول یک تک زنگ میزد ...بعد دوباره زنگ میخورد تازه دور از نگاه مامان و بابا گوشی را بر میداشتی .. و فوت میکرد ..به داداش یا خواهر کوچولو هم نقل میدادی که دهان لقش را باز نکند ...حالا پای عشق که برسد ..از دائم و ایرانسل و همراه اول حرف میزنی ..نهایتش این است که خطت را واگذار میکنی که دیگر در خواب هم تو را نبیند ...غیر از این است ؟؟ ...گاهی که می دیدیش ..نفست حبس می شد ..سرخ و بنفش میشدی ...چشم هایت سنگین ..پاهایت سست ...خیس عرق ..حالا شانه ای می اندازی بالا ...سینه ای صاف میکنی و هی زل میزنی در چشم هایش ..بعد از تب و تاب حرارت نگاهت قصه میسازی ...یک زمانی هزار کاغذ مچاله میکردی ...سیاه میکردی ..سر خودکارت را در دهان گاز میزدی ..که بیان احسا سات کنی ..بعد التماس میکردی که یک جوری این نامه به دستش برسد ..اما خودمانیم ..دیده ای چگونه دستت به کیبورد می رود و ایمیل میزنی ؟؟ ..دیگر منتش را هم همین یاهوی خودمان دارد ...هزار بار برای اینکه بگویی  دوستت دارم ...تمرین میکردی ...جمله را به زبان نیاورده قورت میدادی ...حالا دائم فریاد میزند ...جیگرتو خام خام بخورم ..کوفت ..مرده شور  ابراز علاقه ات را ببرن ...که غازی ....تا دقایق نود عمر پر برکتشان حاج خانوم و حاج آقا بودند ...یک حاج خانوم می گفت و هزار چهره شرمگین میشد و آن صدا  ..چند صد بار در فضا منعکس میشد ..حالا حاج خانوم شده ..با لفظی چندش آور ..خانومی..صفای عشق هم  صفای عشق های قدیم ..که روی تخت ..به پشتی قرمز رنگ تکیه میداد و قلیون سیب میکشید و گاهی هم خمار عشق بازی هایش بود ...و با چه شوقی به معشوقه اش نگاه میکرد ...بگذریم ..طفلک این نیمای بخت برگشته ..همچین بد هم در وصف عشق های امروزی نگفت ...که عشق یه چیزی مث کشک و دوغه ...اصلا بی خیال ..بگذار این جماعت با دل خوششان این زمانه را بچرخانند و هی به آن بالایی خرده بگیرند ...این عشق احساس مقدسی است که روح انسان را مشتاق پاک ماندن ابدی میکند .. نه ادعای عاشقی دارم و نه عشق را آنگونه که عاشق است تجربه کرده ام ..اما اگر  قرار به لرزیدن زیادی این دل است ..عشق را به جایی خواهم کشانید ..که به قول سهراب از حادثه عشق تر باشد ...حالا ساده ترش ..هر روز که خدا باشد .و خانواده ام و او و رفقایم ..و جرعه ای از امید را در دل داشته باشم ..عشق میکنم .. نیازی به این ولنتاین ها هم نیست پایش که برسد خودمان جشن آریایی داریم ...فقط خواستم بگویم ..که همه نه اما اغلب.. در عشق نسل سوخته ایم ...لطفا تا اطلاع ثانوی ..شعار سر ندهید و دنبال این بهانه ها نباشید ...که گلاب به رویتان بدجوری عق میزنم ....

 پ .ن 1 : هی رفیق شفیق ...با توام ...حرف و حساب  ولنتاین نیست ..اما خودت میدانی که حسابت از همه جداست .

 پ .ن 2 :  حالا اهواز که هیچ ... عمرا تعطیلات نوروزی آبادان نرم ...تازه ماهشهر رو هم اضافه کردم ..این خط این نشون ..اگه من تو ولایت موندم

 پ .ن 3 : معرفت هم معرفت این دوستم مینو... توی پست قبلیم تا اسم ترشی اوردم زود برام فرستاده ... از یه راه دور ... با یه عالمه دلتنگی ... در حالیکه دارم آلوچه میخورم ...می بوسمت

 پ.ن 4: باور کنید ...این تغییرات دائم قالب وبلاگ کار من نیست ...من میام کامنت هاتون رو میخونم ..می بینم تبریک گفتید ..منم از همه جا بی خبر ..سریع وبلاگمو باز میکنم ..می بینم آره باز تغییر کرده ..این قالبم چطوره ؟؟....واسه کامنت باید اون بالا کلیک کنید

 پ .ن 5 : دوستی برام آف لاین گذاشته :

دانائی را پرسیدند ازدواج را به چه تشبیه کنی ؟ گفت : ازدواج برای مردان مانند دو سرعت و برای زنان مانند ماراتن باشد !! چرا که ازدواج برای مردان آنقدر سریع است که نمی فهمند چگونه مزدوج شده اند و برای زنان آنقدر طولانی که وقت ازدواج باور نمی کنند که بلاخره عروس گشته اند

پ .ن 6 : پست بعدی منو از دست ندین ..همین !!!

تابلو شدیم رفت ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط مهسا |

 

عادت دارم همیشه یه لبخند توی چهره ام داشته باشم .. وقتی که تنهایی برم بیرون سعی میکنم کمتر بخندم ..کمتر لبخند بزنم ..که یه موقع به زیر تیغ سوءتفاهمات نرم ...اما وقتی تنها نباشم از این نظر راحت ترم ..توی محله ی ما ...همه خانواده ام رو  میشناسن و به طبع اون منو....مخصوصا که خونه ی برخی از فامیل هامون زیادی با ما فاصله نداره .. با  مریم یه جا قرار گذاشته بودیم که همدیگه رو ببینیم ..بعد بریم که من خرید کنم ...مریم دیدم و خریدهامو کردم . داشتیم بر می گشتیم خونه ...خونه ی ما فقط یه خیابون تا یکی از خیابون های اصلی شهر فاصله داره ...سر همون خیابون اصلی ..مغازه ی دایی دوستمه ..که پسرش ...از سوم دبیرستان بهم گیر داده بود ...اسمش مازیاره ..که برخی از دوستام که مسیر رفت و آمدمون یکی بود و از این جریان با خبر بودن ..اسمش رو گذاشته بودن ..ماس خیار ...بر وزن همون مازیار ..برخی دیگه هم گاهی که حرفش جلوی دوستام که این پسر  داییشون بود پیش میومد واسه اینکه دلخور نشن ولی از روی سوژه سازی بهش میگفتن مهندس مازیار ...البته از حق نگذریم مهندس قابلیه ...حالا اون روز مازیار و جمعی از رفقای شفیقش سر خیابون پاتوق گرفته بودن .که مازیار تا ما رو دید با سر به رفقاش اشاره کرد برن کنار...منو و مریم هم که عین دخترای خوب ..سر به زیر رد شدیم در حالیکه هزار بار زبونم رو گاز گرفتم و دندونام رو فشار میدادم رو هم که نکنه جلوی اونا خنده ام بگیره و گرنه سر خودم رو بر باد میدادم ..و حسابی از دست خودم کفری میشدم ...بماند که همون چند قدم که از کنارشون رد شدیم ..زیر نگاه هاشون بنفش و زرد و قرمز شدم ...ولی تا رد شدیم شروع کردیم نقد و بررسی و یواشکی خندیدن ...کمی بالاتر داماد همسایمون با چند تا آقای دیگه داشتن حرف میزدن ...سر خیابون خودمون هم که چند تا از پسر همسایه ی خودمون جمع بودن که اتفاقا یکی دوتا شون هم دوستای داداشم هستن..غروب بود و چیزی هم به تاریک شدن هوا نمونده بود...من و مریم هم که با هم می گفتیم و می خندیدیم ...رسیدیم  نزدیک خونه ی یکی از فامیل هامون...من رو پیاده رو بودم و مریم کنار خیابون ..دیدم در خونه ی این فامیلمون بازه ..گفتم اگه یکی توی حیاط خونه باشه و منو ببینه و سلام و احوالپرسی نکنم ..خیلی بی ادبیه ...اینه که یکم آرومتر قدم بر میداشتم...از طرفی گوشم با مریم بود و داشتم باهاش حرف میزدم و می خندیدم و از طرف دیگه حواسم به خونه ی فامیلمون بود ... کلی از خریدها هم دستم بود و کلا همه ی هوش و حواسم درگیر بود ...که یهو دیدم یه گربه ی سیاه خیلی بزرگ ..دقیقا از پشت بوم خونه ی این فامیلمون و با یه نفس فاصله از من پرید پایین اونم دقیقا جلوی پای من و شدت این پریدن به حدی بود که چنگالهاش حسابی رو زمین کشیده شد ...استرسمن که مطلقا هنگ کرده بودم ..مریم هم دست کمی از من نداشت ..گربه زل زد به چهره ام بعد هم نه اینکه خیلی چهره ام جذابه ..طفلکی خیلی زود فرار کرد ...وقتی فرار کرد تازه من و مریم به خودمون اومدیم با هم بی اختیار یه جیغ بنفش کشیدیم و یهو همه ی خیابون ساکت شد.. من زدم زیر خنده ...مریم هم که از من بدتر ...داشتم منفجر میشدم ..هم از ترس و هم از شدت خنده ام نشستم رو زمین ..یه لحظه توجه ام به خیابون جلب شد و ملت که مات و مبهوت نگاهمون میکردن ...اومد توی ذهنم که اگه الان یکی از همسایه ها یا فامیلمون بیاد بیرون و مخصوصا با جیغ بنفشمون این وضع رو ببینه ..شرفم میره ...منم که زیادی خوش خنده ام وقتی بخنده ام که دیگه نمیتونم جلوش رو بگیرم ..نهایت تلاشم اینه که تا 2 دقیقه نخندم ..که چه فایده دوباره با شدت بیشتری خندم میگیره ...با اشاره ی دست به مریم گفتم که اًلفرار ... و در حالیکه خودمون رو خریدهامون رو می کشیدیم بدو بدو فرار کردیم ...و ملت که تازه از شوک در اومده بودن ..همه زدن زیر خنده ..ما هم که از اونا بدتر .

..این همه لبخند نزدم ..کمتر خندیدم ..که کسی حرف خاصی نزنه ...آخرش با این اتفاق کلی تابلو شدم ... مخصوصا جلو مازیار ...تا من باشم که دیگه فکر نکنم تو حیاط هر خونه ای که درش بازه حتما یکی هست ...و تند تر قدم بردارم ...اما خوب یه خاطره ی به یاد ماندنی شد ...

 

پ .ن 1 : دلم اهواز رو میخواد ...دوستام ...استادهام ...اصلا حاضرم بشینم سر کلاسشون رو تست کنکور بزنم ...دلم کیانپارس رو میخواد ..پیتزا پیتزا رو میخواد ..نادری و اون ترشی فروش ها رو میخواد ..قنادی هما ...کتابسرای رشد ...کارون ...کمپلو ..نامردا واسه اینکه برم اونجا تماس میگیرن و چنان تعریف می کنن که پاشم برم ...میگن همه سراغتو میگیرن ...فکر میکردم دانشگاه قبول بشیم فراموش میشیم ..مدتها داره میگذره ..اما هنوزم با همیم عین اون روزا ...دعا کنید جور بشه برم اهواز ...توی اهواز رفتنش موندم .. آبادانی ها هم گیر دادن ..

 

پ.ن 2 : یه بنده خدایی برام ایمیل زده ..که ..سلام دختر دم بخت منم یه پسر دم بختم مایلی با هم بیشتر آشنا بشیم ؟؟ ... آخه برادر من اگه قرار به آشنایی بود که تا حالا دم بخت نمونده بودم ...

 

پ .ن 3 : عزیزم ..میدونم که خیلی خوش سلیقه ای ..اینو وقتی دست رو من گذاشتی فهمیدم ..اما دنبال یه قالب روشنم ...قابل توجه ملت ..که تبریک میگن ..این قالب در طی یک اقدام انتحاری ..وقتی من در اوج کتاب خوندنم بودم ...یه بدجنسی تعویض کرده ..من بی تقصیرم

 

پ.ن 4 : خیلی سخته...که دوستی که اعتماد داشتی ..بی اعتماد بشی ...از گفتن یه سری مسائل پشیمون بشی...یه دوست خوب رو پای تجربه هات بزاری ...که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

عصر شنبه با مهسا ....
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387 توسط مهسا |

چهارشنبه صبح :

مکان : مرکز شهر ....افراد : من و الهه ...

علت : ولگردی ...بابا باور کنید حیف این هوای دلپذیر بهاری رو توی خونه بگذرونی ...بعد هم جفتمون بیچاره شدیم تا امتحاناتمون تموم بشه ..که با یه خیال آسوده یکم خوش باشیم ...اولش که درگیر کارهای شخصی من بودیم ..بعد هم یه سری به مراکز خرید ...رفتیم طلا فروشی هاحالا انگار خبری باشه ..کلی حلقه انتخاب کردیم ...کلی سلیقه به خرج دادیم ...کلی مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم ...جفتمون هم قرار گذاشتیم ..واسه خرید حلقه یه جفت ..طلا بگیریم ..یه جفت دیگه نقره یا طلا سفید ...که علتشو احتمالا همتون می دونید ..منم حوصله ی توضیح ندارم ...بعدش رفتیم من یه لباس شب انتخاب کردم ..الهه هم لباس حنابندونش رو ... نه اینکه جفتمون دم بختیم ..عقده داریم خوب چه کنیم ؟بعدش هم رفتیم ساعت انتخاب کردیم واسه خودمون و شوهرهامون ...از همه مهمتر ..رفتیم یه کلی گردنبند طلا هم انتخاب کردیم ..واسه مادر شوهرهامون ..هرچی گردنبند سنگین تر باشه ..عروس هم عزیزتر میشه ..یه نگاهی هم به صندل و کفش عروس کردیم ..جالب اینجا بود که خیلی جدی در مورد پاشنه هاشون حرف میزدیم ..اگه خیلی باریک باشه ..واسه رقص بیچاره میشیم اما خوب اونا قشنگتره ..خدا میدونه چقدر خندیدیم ...جای نسیم و الهام خالی بود ..خیلییییی. حسابی شارژ شده بودم و با دلی آسوده برگشتم خونه .. که فهمیدم واسه شنبه عصر خواستگار دارم ...بماند که چقدر دادو بیداد کردم به مامان که چرا قرار میزاری و از این حرفا ..کلی هم حالم گرفته شد ...و یه اندکی هم بد وبیراه نثار خودم کردم ..که بس صبح واسه حلقه و این جور چیزا مسخره بازی در اوردی و خندیدی ..این بلای نه چندان آسمانی نازل شد ...نمیدونم دخترای دم بخت همه اینجوری هستن یا من اینجوریم ..تا وقتی خواستگار نیست منو و دوستام کلی سوژه ی خنده داریم که ای وای ما ترشیده شدیم . ..کی میاد ما رو بگیره ...بعد با توافق میکنیم که در صورتی که یکیمون ازدواج کرد با هم هوو بشیم ..یا با کسی ازدواج کنیم که برادرداشته باشه و ما هم به یه نوایی برسیم ...یا اصلا مث همون چهارشنبه صبح ..با الهه کلی مسخره بازی در اوردیم ...اما وقتی خواستگار میاد به زمین و زمان بد و بیراه میگم ...حال و روزم افتضاح میشه و اگه چهره ی خندان خودم نبود نمیدونستم چه جوری مامان اینا تحملم میکنن..بگذریم ..مامان اون روز شروع کرد نصیحت کردن..که این یه مرحله از زندگیته ..واسه هر دختری پیش میاد و از این حرفا ..منم بغض کردم و بی خیال ادامه ی حرفاش رفتم توی اتاق ..صد بار خواستم به اون بگم ..اما دلم راضی نمیشد ..اونم الان کلی توی ذوقش میخورد ..عصر دیدم تماس گرفت .مث همیشه صداش پر از حرارت ..که مهساااا ..من با دوستام بیرون بودم بستنی خوردم و برای مامان اینا  هم گرفتم ..تو که اینجا  نبودی دلم آرووم نشده ..گفتم لااقل باهات تماس بگیرم ..بعد هم کلی بد و بیراه  به خودش گفت که چرا دل منو آب انداخته ...داشتیم با هم حرف میزدیم یهو خواستم بگم ..که سریع بحث رو عوض کردم ..توی ماشین بود و داشت ترانه ی خیال احسان خواجه امیری رو گوش میداد..که به جای گفتن اینکه خواستگار دارم یهو گفتم من این ترانه رو خیلی دوست دارم و اونم زود صدای بلندش رو بلندتر کرد ...با خنده و گرمای حرفامون قطع کرد   گاهی وقتا چقدر یه تماس تلفنی آدم رو خوش حال میکنه من نه بستنی نخورده بودم نه از اینجا میدونستم اون بیرون بوده و بستنی خورده اما همین که میدونسته من اونجا نیستم و ازم یاد کرده یه دنیا ارزش داره به هر حال من دلم آشوب بود .دست خودم نیست حرف خواستگار که پیش بیاد اینجوری میشم ...5شنبه رو که با دوستام بیرون بودم و جمعه هم که از صبح اینجا بارون بود و همه ی مردم شهر ذوق مرگ شده بودن آخه خیلی وقته اینجا بارون درست و حسابی نداشتیم ...بارون شروع به باریدن میکرد و انگار هر قطره اش توی دل من فرود میومد ..یه جوری بودم ..بغض لعنتی توی گلوم چنگ میزد اما نمیزاشت اشکام بیاد...تا جمعه شب که به یکی از دوستان مجازی اس ام اس دادم و خودم هم نمیدونم چی شد یهو بهش گفتم ...که جواب داد ..این یه مرحله از زندگیته تا ازش عبور نکنی نمی تونی وارد مرحله ی بعدی که چه بسا بسیار شیرینه بشی پس منطقی فکر کن نه احساسی ...منم که انگار منتظر جرقه ای باشم بغضم ترکید و کلی گریه کردم ..همیشه از دختر بودنم راضی بودم ...اما وقتی خواستگار میاد حالم از دختر بودنم بهم میخوره ..حوصله ندارم کسی بهم گیر بده ..بگه مهسا موقعیت این پسره خوبه و این حرفا..حدود ساعت یک بود که با اون حرف میزدم ..تا حدود ساعت 3 ..همش میخواستم بهش بگم اما خوب نمی تونستم..تا دیدم گفت : مهسااااا ..من شاید واسه فوق لیسانس بخونم ..اولش که باورم نمی شد ...چند بار گفتم ..شوخی میکنی ؟؟؟ ..اونم گفت نهههه ..اینکه میخواد برای فوق بخونه همان و گیر دادن های من همان ..راستش دقیقا روز قبلش که با دوستام بودم بحث ادامه تحصیل شد که من توی دلم گفتم کاش راضی بشه واسه فوق بخونه ..اما بهش نگفتم چون تقریبا احتمالش صفر بود که دیدم شب بعدش خودش حرف زد و ایییییییییی نمیدونید چه قدررررررررررر حال کردم ..همون موقع هنوز هیچی نشده کلی نذر کردم که بشینه بخونه و قبول بشه..همش داشتم واسش ارزیابی میکردم که اگه بخونی اینجوری میشه و اونجوری میشه ..داشتم از خوشحالی منفجر میشدم ..اون طفلکی هم که گفت : مهسااااااااا ..من دیگه غلط بکنم چیزی باشه و به تو بگم تا بلاخره میان خنده هامون قطع کردیم و من با دلی خوش خوابیدم ..امروز هم با یه نیش باز از خواب بیدار شدم ..که دیدم مینا اومده گیر داده بیا بریم بیرون ..و رفتیم و کلی برام موعظه کرد در مورد ازدواج که من هیچی ازش نفهمیدم چون همش توی فکرفوق لیسانس اون بودم...اصلا چه معنی داره ..همش گیر میده به درس خوندن من ..مهساااا بشین درس بخون ..مهساااا تو رو خدا درس بخون ..مهساااا زبان رو از دست نده ..مهساااا ..واسه فوق بخونیاااااااااااا ..دههههههههه ..تا دیشب که خودشم رفت توی کف فوق ...البته خداییش گیر دادن هاش کار سازه ...طفلک مینا چقدر حرص خورد با من ..اون خیلی جدی حرف میزد ..منم با نهایت جدیت سر به سرش میزاشتم ..دیگه خودش هم فهمید داره یاسین برام میخونه ..خنده اش گرفته بود و گفت مهسا تو آدم بشو نیستی ...من کاری به کارت ندارم ..اما بلاخره یه روزی میرسه که دلت راضی میشه و دستت رو توی دست یه شازده می بینم ...منم که بر طبق عادت گفتم : هرچی قسمت باشه همون میشه راضیم به رضای خدا ...اون واسه من بد نمیخواد ..و اومدیم خونه ..تا امروز عصر که تا همین یه ساعت پیش مراسم خواستگاری بود ...و طرف مورد پسند هیچ کس واقع نشد ..یعنی پسر خوبی بودااااااا ...اما خوب به خانواده ی ما نمی یومد ..و قطعا تا یکی دو روز آینده ..جواب منفی رو میشنوه ...من موندم و حوضم و دم بختیم و یه نیش باز و یه دل که داره کیف میکنه ....

 پ .ن 1 : روزی که عنوان دم بخت رو واسه وبلاگم انتخاب کردم ..دلم نمی خواست از جریانات خواستگاری های پیش اومده بنویسم و وبلاگم همش رنگ و بوی ازدواج و قضایاش رو بگیره ..اما این دفعه سنت شکنی کردم ...

پ.ن 2 : توی پست قبل گفتم که قرار یه پست ویژه بنویسم ..نوشتم اما چون ادامه داره ..ترجیح دادم به این زودی آپش نکنم ...

پ .ن 3 : همه گیر دادن برم اهواز ..کاش جور بشه برم ..بدجوری دلتنگ دوستام شدم ...

پ.ن 4 : اگه قرار باشه برم بیرون که کله سحر بیدارم و ذوق مرگم ..که میخوام دوستام رو ببینم ..اما روزهای عادی ساعت 11 بیدار میشم ...بعد از ظهر دو تا پنج یا شش خوابم...بهم گیر ندینااااا ..اون موقع که شما خواب هفت پادشاه می دیدین ..من تا صبح بیدار بودم و درس خوندم ..دههههههه

پ.ن 5 :  خدایا ..این شاد بودن را ...این طبع شوخ مان را ..این رفقای شفیق و دل خوششان را از ما مگیر ....

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت ...یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط مهسا |

صدای مرا از شمالِ جنوب ِ ایران دارید

قبل از هر چیز یه سری به وبلاگ عباس ترکان خودمون زدید ؟؟؟ .... ( لینکش توی لینک هامه )...

برید ببینید به قول عادل فروسی پور چه میکنه مهسااااااااااا

امتحانات تموم ..درب بزرگ دانشگاه...خداحافظ رفیق ...از بلاد دانشگاه ..به .ولایت داداش رضا من همین جا پیاده میشم...روی پل قدم زدن ...از بالا پایین رو نگاه کردن ...یه رودخونه ی آبیِ آبی ...شیطنتت گل کردن ...سمت راست ...از پله ها پایین رفتن ..خیابون بزرگ ..رد شدن ...کمی استرس ..اما با  چند منبع انرژی از صخره پریدن ...یه جیغ یواشکی بنفش ..نهایت آرامش ...دست و صورتت رو با آب یخ شستن ...هوس زیادی ..چکمه ها رو در اوردن ...دور از نگاه آدما ..تنهای تنها ...پاهاتو توی آب فرو بردن ...جیغ هیجان انگیز ...پرنده های مهاجر ...لذت بردن ...لبخند عمیق به چهره داشتن ...نسیم روح نواز ...ستایش خدا رو کردن ...آلوچه ی دیش دیش خوردن ...موج های همیشه خروشان ..وه که چه حالی دارد..هوس شنا کردن ..یاد اون روزا بخیر که زیر همین پل ..پیش همین آسیاب های قدیمی ..تنهایی شنا میکردی ...هنوزم میکنم ..اما خیلی کم پیش میاد ..دیگه تنهایی رووم نمیشه ...باید یکی باشه ...یادی از شب های تابستون کردن ..قلیون ..بوی زغال ...کباب ..کوبیده ..صدای گیتار ...ورق پاسور پیدا کردن ترانه های قدیمی ...دید و بازدید تازه کردن ..غمت نباشه عزیز ...به زور خودت رو جمع و جور کردن ..دوباره از خیابون بزرگ رد شدن ...از پله ها بالا رفتن  ...قدم زدن ..مرکز شهر ..شلوغ ..تاکسی ؟؟ ..میدونی مکافات داره اما پیاده روی رو ترجیح میدی ..عمو امیر وسط ترافیک ..برای تو بوق زدن ...خیابون های  اصلی شهر رو پشت سر میزاری ...سمت چپ ..سه چهار خیابون پایینتر ..محله ی همیشه با صفا ...یهو یه آشنای قدیمی رو بعد از مدتها می بینی ..

ماچ و بوسه های رنگارنگ ..حال و احوال ملت رو پرسیدن ...توی خیابون خودتون می پیچی ... آقای همسایه تو رو از پشت بوم می بینه ..تو فقط خیره شدی به در خونه تون ..به درخت هاتون که سر سبزیشون حتی از چند متر فاصله هم پیداست ...یکی فریاد میزنه ..احوال مهسا خانوم ؟؟ ..نگاهت همه ی  ساختمون ها رو میگیره ..میگه من اینجام ...سلام و احوالپرسی داغ ...می پرسم شما اون بالا هنوز با آنتن درگیرید ؟؟ ..صدای قهقهه شنیدن ..نه دارم ماهواره رو تنظیم میکنم ...کلید میندازی ...درخت های نارنج ..پر شدن از نارنج های آویزون ...درخت آلو ..درختچه ها  ...بوته های گل ..شب بو ...هوای لطیف بهاری ...بوی فسنجون مامان توی همه ی خونه پیچیده ..عصر بابا رو دیدن ..دیگه نه بهانه ی درس داری ..نه امتحان ...دختر لوس بابا ...با نهایت آرامش خاطر ...سرتو روی سینه ی بابا گذاشتن ..و غم به دل راه ندادن ...خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود ...مینا برنامه ی باغ و سردشت و شهیون به راه اندختن ...مهرداد برات کلی چیپس خریدن ...با دوتا وروجک فوتبال بازی کردن شب ...نور مهتاب ..کنار باغچه نشستن ..تنفس عمیق ...ستاره های بزرگ چشمک زن ...یواشکی توی گوشت برات میخونه ....عزیزم توی جاده ی فدا شدن اون که هرگز نمیشه خسته منم ..اونی که با صد امید و آرزو دلشو بسته به عشق تو منم ... آخه تو پاک و نجیبی ..تو یه احساس عجیبی ...نکنه فرشته ای تو ...

پ .ن ۱ : اعتراف میکنم که بین همه ی امتحاناتم فقط یکی رو به موقع سر جلسه ی امتحان رسیدم

پ .ن ۲ : اعتراف میکنم که توی همه ی امتحاناتم به نوعی یا تقلب دادم یا جوابهامو با بقیه مقایسه کردم

پ.ن ۳ : اعتراف میکنم واسه یکی از امتحاناتم پشت کارتم تقلب نوشته بودم ...

اما هیچ کدومش نیومد

پ .ن ۴ : امسال اولین سالی بود که بعد از سال ها منو الهه دوباره با هم برای  دو تا از امتحاناتمون سر یه جلسه ی امتحان با کمی فاصله نشستیم ... برام روز پر خاطره ایی بود و خیلی از خاطره ها واسم زنده شد ...جای الهام بسیار خالی بود ...

پ .ن ۵ : منو بابا یکی از سرودهای انقلابی رو با شور و هیجان با هم می خونیم ( بهمن خونین جاویدان ) ..بعد وقتی تموم شد ..براش دست زدم و شروع کردیم مسخره بازی ..بهش  گفتم ..حاجی ۲۲ بهمنت خیلی مبارک ...اولش خندید .اما بعد لبخند روی لباش خشک شد ..گفت مهسا قدر این روزهاتو بدون جوونی ما همش با انقلاب  و بعد هم زیر توپ و موشک ها و حمله ی عراقی ها گذشت .. طفلک راست میگه بابا ..دلم گرفت

پ.ن ۶: خیلی حال میده یکی از پسرای همکلاسی واسه یه جواب بعد از اون همه کل کل کردن ازت خواهش کنه ....خیلی حال میده بعد التماس کنه بگه خانوم " ک" تو رو خدا نخند ...

 پ.ن ۷ :  میخوام فقط بخوابم ..بخورم ...فیلم ببینم و کتاب های مورد علاقه مو بخونم و به دوستام سر بزنم ...

پ.ن ۸ : یه بنده خدایی توی پست قبل برام کامنت گذاشته بود ..گفته بود من زن میخوام باید چیکار کنم ؟؟ .. آخه برادر من این چه سوالیه از یه دختر دم بخت می پرسی ؟؟

پ.ن ۹ : دارم با عباس ترکان چت میکنم می پرسه مهسا چی دوست داری برات بگیرم ؟؟ ..میگم هرچی بیشتر بهتر ..میگه مثلا چی ؟؟ ..میگم خونه ..ماشین ..طلا ..پول ..از همه مهمتر یه شوهر خوب ..میگه : اینا رو شوهرت برات بگیره ..میگم پس تو شوهر رو جور کن بقیه اش بامن ..میگه پس تو هم برای من زن بگیر ..میگم : نهههههه ...میگه چرا ؟؟ ..جواب میدم ..مردم بهم میخندن نمیگن دختر تو خودت برگه چغندری ؟؟

پ.ن ۱۰ : آدم انقدر زن ذلیل ؟؟؟؟

پ.ن ۱۱: امشب نمیدونم چرا حس و حال پست نوشتن نبود ..پای خستگیم بزارید ..اما اگه عمری باقی بود پست آینده ام یه پست ویژه است ..برگی از روزهای گذشتم ..روزهایی که با وجود سختی هاشون به همه ی دقایقشون مدیونم ...

پ.ن  ۱۲ : از همتون ممنون ..برای این مدت امتحاناتم ..اگه بهتون سر نزدم اما بیادم بودید ..خیلی هاتون دعام کردید . برای دلسوزی هاتون که دائم گفتید مهسااااااا درس بخون ..برای اس ام اس هاتون که گاهی بی اغراق خستگی رو از تنم بیرون کرد ...و سراغم رو گرفتید و بهم روحیه دادید . ..دوستتون دارم ..خیلی زیاد ..

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران