تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
یا مقلب القلوب و الاابصار ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

تا همین چند مدت پیش ...همین که صدای قدم های بهار را می شنیدیم ..همه یک جورهایی بسیج بودیم ...مامان برای هر کداممان سبزه می گذاشت ....هر کدام از کوزه ها که پربار تر بود ...میشد سوژه ی داغ من و مهرداد ..که نسبت به آن حس تعلق داشتیم ...همان حکایت قدیمی این مال من است و آن مال تو ...آخرش هم مامان زیباترینش را انتخاب میکرد و آن بالایش یک گل سرخ میگذاشت و می نشاندش روی سفره ی هفت سین ... طفلک بابا ...همیشه چشممان به دنبال اسکناس های دست نخورده ای بود که در دست داشت  گرچه دو را دور به آن اسکناس ها چشمک میزدم .اما راستش برای من چندان هم خوش طعم نبودند ...دنیای من ان روزها عاری از ذره های مادی بود ...من طعم خوشایند را در آجیل و برنامه های نوروزی تلویزیون و بچه های هم سن و سال فامیل و ان روزهای داغ شیطنت ها می یافتم ..

 سفره ی هفت سین ما با هفت دل پر از محبت چیده میشد ...خریدن ماهی قرمز همیشه با مهردادمان بود هوای ماهی ها را داشت ..اگر ماهی ها غزل رفتن سر میدادند ..مقصر من بودم که حتما دور از چشم مهرداد به انها زیادی غذا داده ام ... داداش مهران با هنرمندی تخم مرغ ها را رنگ امیزی میکرد ...اگر رنگشان دلچسب نبود ..مقصر من بودم که دور و اطرافش بازیگوشی میکردم ...مینایمان روبان های قشنگی دور سبزه های می پیچید ..گره های زیبایی میزد ..اگر گره ها و یا روبان  آن زیبایی گذشته را نداشتت ..مقصر من بودم به سر وقت سبزه ها رفته ام ... مامان سفره ی هفت سین را می چید ...اگر نظم یک چیز بهم میخورد مقصر من بودم که دائم برای دیدن ماهی ها کنار سفره بودم ... داداش مهران و مهرداد ...جیب هایشان پر از آجیل بود ..بابا به من گیر میداد ..که انقدر نخور ...بعد آن دو در خلوت با بدجنسی به من می خندیدند و گاهی با یک ماچ آبدار از دلم می زدودند ...هر سال با اصرار از مادر بزرگ میخواستیم سال تحویل بی خیال دایی جان شود و با ما باشد ...ما در بزرگ دوستمان داشت ..سال تحویل همیشه با ما بود شاید مادر بزرگ تنها کسی بود که مرا مقصر نمیدانست هیچ ..که حامی پر و پا قرص شیطنت هایم بود ...مادر بزرگ بزرگترین و متبرک ترین سین ..هفت سین خانواده ی ما بود ..

.مدتهاست که از آن روزها میگذرد ...داداش مهران ازدواج کرد ..حالا سال تحویل که به جنوب می آید یک سال با ماست و سال دیگر با خانواده ی همسرش ..امسال نوبت به آنانست .. مدتهاست دیگر تخم مرغ رنگ آمیزی نمیکند ..اتفاقا معتقد است تخم مرغ های رنگی آماده شده زیباترند ...ما تخم مرغ رنگی آماده خریدیم سفره ی هفت سین ما یک سین کم دارد ... مهردادمان ازدواج کرد ... دیگر نگران ماهی های سفره ی هفت سین خودشان است  ... بابا برای ما ماهی قرمز میخرد ...مهردادمان دیگر ..حتی سراغی هم از غذای ماهی ها نمیگیرد ...مهرداد سال تحویل در جمع سه نفره ی خودش ..همسرش و آن وروجک است ...سفره ی هفت سین ما ... سین ِ دوم ندارد ...مینایمان پا به بخت شد ...حالا سال تحویل را در میان جمع مهربانانه ی خانواده ی همسرش میگذراند .دور سبزه های خودش روبان زیبا حلقه میکند .. گره زدن روبان ها هم به من واگذار شد ه..سین ِ سوم ..هفت سینمان از ما دور است ... و مادر بزرگ ..نمیدانم هنوز هم دلواپس دردانه اش هست ؟؟ ..نمیدانم هنوز هم لحظه ی تحویل سال برای نمرات بیست من و رسیدن به بخت و اقبالی سبز برایم دعا میکند ؟؟ ..نمیدانم هنوز هم حامی من و شیطنت هایم هست ؟؟ ..مادر بزرگ هرچند مرا ظالمانه رها کرد و رفت ..اما  حافظه ی خوبی داشت ..در ضمن از آن با معرفت های روزگار بود ..بیادم هست نه ؟؟؟ ...هفت سین ما دیگر مادر بزرگ ندارد ...الهی ..الهی ..مادربزرگ دور هفت سین بهشتیش باشد ...از هفت سین خانواده ی ما که دور سفره ی هفت سین حلقه میزدند ..مانده سه سین ..بابا ..مامان ..و من !!! ....من مطمئنم مادربزرگ با دعاهای خیرش هنوز هم حامی من هست ...داداش مهران و مهرداد و مینایمان هم دیگر مرا مقصر نمیدانند ..حالا هر بار در نخستین دقایق سال تحویل ..برایشان دست به کمر میشوم تا اسکناس ها ی دست نخورده عیدی بگیرم .. مامان همیشه  موقع چیدن سفره از من کمک میخواهد و نظرم را می پرسد ...بابا در نخستین ثانیه ها بی خیال آجیل ها ..مهربانانه مرا می بوسد و هردویشان آرزو می کنند که سال تحویل دیگر را کنار آن شازده ی همسر بنام باشم !!!

 فقط چند ساعت تا پایان سال باقی مانده ..کاش قول بدهیم ...که فرصت ها را از خودمان نگیریم که خوش باشیم ....که بدانیم اگر از یک لحظه از عمرمان غفلت کرده ایم ..ان زمانیست که نخندیده ایم  کاش یکمی این اخلاق مبارکمان  ...این زبان تیزمان را به زیر صافی وجدان بکشیم و آن ناخالصی ها را جدا کنیم ..کاش یاد بگیریم که به انتخاب ها و عقاید هم احترام بگذاریم ...کاش بتوانیم آدم هایی را که مخل آرامش روح و روانمان هستند را بجای بلند کردن صدایمان ...صدایشان را نشنیده بگیریم و بی خیال از کنارشان رد شویم ..کاش یکدیگر را بفهمیم ..کاش درک کنیم که زندگی کوتاه تر از آن است که با تجربه های تلخ سپری شود ...کاش انقدر یکدیگر را با بی انصافی  به باد انتقاد نگیریم ..تهمت نزنیم ..چشم داشته باشیم موفقیت های دیگری را ببینیم ...انقدر برای هم دشمن تراشی نکنیم ...انقدر ظاهرمان را معیار سنجش شخصیت قرار ندهیم ...کاش عیب و نقص هایمان را بپذیریم و بدانیم فقط آن بالایست که " ستار العیوب " است ...کاش این کدورت ها رو دور بریزیم ..کاش با خودمان تعارف نداشته باشیم ...کاش کمی در حق هم لطف کنیم ..کاش کمی بی غرض به هم محبت کنیم ...کاش فراموش نکنیم ..که این دنیا فانی تر از آن است که تو برای لحظه هایی هر چند ناچیز قربان صدقه ی مال و ثروتت و آن میز چوبیت بروی ..کاش کمی فقط کمی انسانیت خرج کنیم ...نا سلامتی ما اشرف مخلوقاتیم ..خیر سرمان این ما بودیم که فرشتگان در مقابلمان سجده زدند ...کاش ...کاش ....یادمان نرود ...که خدا دوستمان دارد ...که ما هر چقدر تنها شویم باز هم خدا را داریم ...که تنها وجود خدا برایمان کافیست ..که همیشه چشم انتظار ماست ...که فراموشش نکنیم !!! ..اینگونه نگاهم نکن رفیق ...." کاش " ..گفتن که خرجی ندارد .!!!


حالا رفیق شفیق ....همدم دل نوشته هایم !!! ...

 بیا و وقتی در دل دریاییت ..." یا مقلب القلوب و الابصار " میخواندی ...زیر لب از " مدبر الیل و النهار "  یاد میکردی ...و از " محول االحول و الاحوال "  یاری می جستی ...قابل بودم ..بیادم باش و برای " حول حالنا الی احسن الحال " ..این دختر دم بخت دعا کن !!!

 این احتمالا آخرین پست من در سال 87 خواهد بود ..رفیق هر که هستی چه با قدم های بلند به سراغم می آیی و چه پاورچین ..پاورچین ...برایت بهترین دقایق و زیباترین ثانیه ها را آرزومندم ...امید دارم که  در سال جدید  افق تابناک پیروزی ها ..زینت بخش پنجره ی زندگیت باشد ...هر روزت بهاری !!!


پ .ن 1 : بهار من نه یک فروردین که 26 اسفند ماه شروع شد ... زیباترین ...پر خاطره ترین ..بیاد ماندنی ترین روزی که در تاریخ روزهای زندگیم داشتم  به جون خودم  هنوز که هنوزه دارم از خودم می پرسم من خواب بودم یا بیدار ؟؟؟ می نویسمش ..حتما می نویسم !!!

 پ .ن 2 : از بین رفقای وبلاگ نویس اگه اشتباه نکرده باشم ..کم سن و سال ترینشو منم ...آهای ...بزرگترا رسمه که باید عیدی بدید ..ببینم شما که احیانا قصد سنت شکنی ندارید ..دارید ؟؟؟

 پ .ن 3 : حالا من اگه اینجاحرفی بزنم ..اون مهمون نوازی و خونگرمی ما جنوبیا ..ممکنه زیر سوال بره ..اما خداییش این چه وضعیه آخه ..ما هر روز یا مراسم عقد داریم ..یا عروسی  مثلا 6 فروردین ما 4 جا عروسی دعوتیم حالا کدومش رو باید بریم و یا جور میشه بریم خدا میدونه از طرفی هزار تا مهمون ...خانواده بعد از مدتها دور هم جمع میشیم ..یکی برو ..ده تا بیا ..تازه آبادان و اهواز هم باید برم ..کلی مهمون نوروزی ..بابا پس خودمون چی ؟؟؟؟

 پ .ن 4 : مامان میگه ....این خانومه آرایشگاه داره ..گفته واسه  تعطیلات عید ..100 تا عروس دارم ..یعنی من تو کف این موندم ...دخترای شهر ما چه طریقی رو در پیش گرفتن که اینجوری پا به بخت میشن ..که من یاد نگرفتم ؟؟؟

 پ .ن 5 : همیشه دلم میخواست ..لجظه ی تحویل سال یا خونه خدا باشم ..یا حرم امام رضا ..یا هرجایی که عطر بهشتی داره ..تا حالا قسمت نشده ..اگه قسمت شما شد ..ازم یاد کنید !!!

 پ .ن 6 : خدایا !!! ..خیلی دوست دارم ...بخاطر همه چیز ممنون ..بخاطر 26 اسفند ..بخاطر لحظه به لحظه ی زندگیم .ممنون ..!!!

 پ .ن 7 : بی خیال اون پی نوشت سوم ...رفقا ...قبلا گفتم ..بازم میگم ...بهار جنوب ما رو از دست ندید ...قدمتون رو چشم

خدای ما با شما باشد ....همین

هر گنج سعادت که خدا داد به مهسا ..از یمن دعای شب و ورد سحری بود ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

۱..۲..3..4... می بینی چیزی به پایانش نمانده ..حالا من هی دارم ..از لابه لای دفتر خاطراتم و نورون های ذهنم آمار میگیرم ..که ببینم این یک سال چگونه گذشته ...چه شد ؟؟ ..چه کردم ؟؟ ...تو از ان بالا چه برایم رقم زدی ؟؟ ..رک بگویم چرتکه انداخته ام بر روزهایم ....آمار خوبی  درامده ...لحظات سختش کم نبود ..اما ناسپاسی نمیکنم ....طعم شیرین بسیاری از روزها در ذائقه ام به یادگار مانده ...ممنون خدا ...

 بخاطر ... سلامتی همه ی اعضای خانواده ام .. و اینکه یک سال دیگر با هم بودن و گرمی محبت هم را احساس کردیم !!!

 بخاطر اردیبهشتی که تو برایم بهشتی رقم زدی ..جایی شنیدم بزرگی گفته بود ...هر وقت راهی یک سرزمین نورانی شدی ..بدان آن بالایی یک جورهایی برایت دعوت نامه فرستاده ..ممنون خدا ..من بی لیاقت تر از آن بودم ..که تو مرا به خانه ی خودت به نورانی ترین نقطه ی زمین دعوت کنی !!!

 بخاطر تک تک آن قدم هایی که در بست شیخ طوسی برداشتم ..بخاطر آن بغضی که وقتی چادر نمازم را آماده میکردم بر گلویم چنگ می انداخت ...بخاطر اشک های آرامی  که وقتی آن خانوم که خادم امام رضا بود دیدشان بی آنکه فرصتی بدهد تا کیفم را برای جستجو به نزدش بسپارم بر گونه هایم جاری شد و او بی خیال کیفم ..گفت برو التماس دعا !!! ...بخاطر نماز مغرب و عشای فوق العاده ای که در مجاورت امام رضا خواندم ...بخاطر آن لحظاتی که برای کفترهای خوش سعادت آنجا گندم ریختم و زیر لب برای همه دعا کردم بخاطر آن دعای توسل روبروی ضریح که با هق هق گریه هایم همراه بود و بخاطر آن لحظه ی فراموش نشدنی که ...من بودم ..و تو بودی ...دلم و یک بغل از ضریح امام رضا !!!

 بخاطر...آن لحظه ی پر از بغضی که بابا گفت ما بین الحرمین هستیم ... بخاطر آن لحظه ای که به مامان گفتم که نائب الزیاره ام باشد  در حرم حضرت ابوالفضل ...بخاطر دانه به دانه ی اشک هایی که وقت خداحافظی با مامان و بابا جاری شد و با صدای پر از بغضی گفتم چشم هایشان که به گنبد طلایی حسین (ع) افتاد ...دعایم کنند !!! بخاطر ...شنیدن صدای پر از لرزش داداش ...که گفت ..سفارش مرا با فاصله ای کمتر از خودم کنار قبرستان بقیع به خدا میکند و بخاطر خبر خوشی که گفت او هم راهی کربلاست !!!

 بخاطر ...آن دقایقی که به نیابت از او و خانواده اش زیارت نامه خواندم در حرم امام رضا ..بعد دلجویانه از امام رضا خواستم او را هم بزودی بطلبد ..شاید باور نکنی رفیق ..که دقیقا یک ماه بعد ..دقیقا همان تاریخی که من طلبیده شدم او هم طلبیده شد ...من در حرم امام رضا نزد بزرگی رفتم و از او خواستم برایم استخاره کند ..حس و حال فوق العاده ایست ..که با فاصله ای بسیار کوتاه از ضریح امام رضا با خدا مشورت کنی استخاره خوب آمد ...با لبخندی عمیق همان لحظه رفتم زیارت امام رضا و با دلی خوش زیارت کردم ..او هم برایم تعریف کرد ..از همان بست شیخ طوسی وارد شده ..بعد نزد بزرگی رفته و از او خواسته با همان نیت من برایش استخاره کند ...استخاره برای او هم خوب آمد ..به گفتم مشخصات آن بزرگ را بده ..از ظاهرش برایم گفت ..با هزار بالا و پایین کردن از او همان لحظه عکس گرفت و همان لحظه برایم فرستاد ..سریع رفتم سراغ ایمیلم ..چک کردم ..باورت میشود همان بزرگی بود که برای من استخاره کرد ؟؟..و آن بزرگ شد اولین فرد مشترکی که با هم با یک قصد و یک هدف در حرم امام رضا به نزدش رفتیم !!!

 بخاطر شب لیله الرغائب ..شب آرزوها ..که فقط به فاصله ی یک ساعت ...نخستین آرزویم را برآورده کردی ..بعد من فهمیدم ...تو از رگ گردن که هیچ از خودم هم به خودم نزدیکتری !!!

 بخاطر شب های قدر ..بخاطر لحظات پر از التهاب دعای عرفه .عشق بازی هایمان..راستش من یک جورهایی اعتقاد دارم ..این شب ها ..این لحظات ..بیش از آنکه من بیادت باشم ..تو بیاد منی ..قبول داری ؟؟ ..وقتی خودت همه ی ریز و درشت را زیر صافی لطفت ..برایم صاف و یک دست میکنی ..بعد اینگونه مرا به نزد خودت میخوانی توقع نداشته باش اعتقادی غیر از این داشته باشم ...امسال نخستین سالی بود که هیچ کدام از لحظات شب های پر از لحظه ی قدر را از دست ندادم ... امسال نخستین سالی بود که دعای عرفه را در کنار امامزاده میخواندم ..امسال آرامشم بیش بود خدایا ..بیش !!!

بخاطر ..شب شهادت امام رضا که چه دلی خالی کردم و توفیق اینکه بر روی نیت و قصدم بمانم و هشت جز قران را در شب شهادت امام هشتم ختم کنم !!!

بخاطر ...اتمام دوره های تکمیلی کامپیوتر ....و گذراندن ششمین ترم زبان !! ...بخاطر ترمی که گذشت که کولاک تلاش هایم و نمراتم  در دانشگاه بود !!!

 بخاطر ... شکست نچسبی که در شهریور ماه تجربه اش کردم و تو آنچنان دستم را گرفتی که یادم نرود آن شکست پله ای برای ترقی های مرحله ی بعد میشود !!!

 بخاطر... ارتقاء مقام مسعودمان که  سبب افتخار همه ی خانواده بود !!! ...و صاحبخانه شدن مینایمان !!!و شب پر از خاطره ای که همه دور هم بودیم و مسعودمان بلاخره به پرشیای مورد علاقه اش رسید و ما شیرینی صاحب ماشین شدنش را خوردیم !!

 بخاطر ...آن زمانی که مهردادمان دلش از بی انصافی و بی عدالتی بنده هایت به تنگ آمده بود و تو به همه ی ما بار دیگر ثابت کردی که حق را به حقدار میرسانی  اگرچه اندکی دیر یا زود داشته باشد ..و.خوشحالی همه ی  خانواده و روسیاهی ابدی آن بنده ی خدا نشناست !!!

 بخاطر ...روزهای پر از دغدغه ی پروژه ...و لحظه ی تلخی که بی خداحافظی رفت و گفت من دیگر پایتخت نیستم ...گرچه پر از بغض بودیم ..گرچه من هرگز عادت نکردم ...اما ساخته شدم ..سخت شدم ..از جنس همان روزهای گرم تابستانی که شعله به جانم می انداخت !!! بخاطر ...کم شدن فرسخ ها فاصله ..و تبدیل شدنشان به یک ساعت ناقابل ..حالا هردویمان زیر یک آسمان نفس میکشیم ...زندگی میکنیم ..قدم میزنیم ...و هم صحبت میشویم !!!

بخاطر ... آشنایی با دوستان تازه ای ..مث لادن ..مژگان ...آذر ...آزاده ..که منبعی از تجربه بودن برای روزهای آینده که نقاط مبهم آینده را برایم روشن تر ساختند !!!  و بخاطر سفر کرمانشاه و آشنایی با دوستان کُرد زبان ..که هنوز هم که هنوز است شرمنده ی غیرت و محبت هایشان هستم !!!

 بخاطر ..این دنیای مجازی ...آغاز وبلاگ نویسی ...پیدا کردن دوستان با محبتی که بی هیچ توقعی با من همراهند ... دوستشان دارم ... و به وجود تک تکشان افتخار میکنم ...و از همین دنیای مجازی دل گرم محبت هایشان هستم !!!

 بخاطر ...خواستگاری کردن آن بنده خدا .دی ماه ...که مرا شوکه کرد ...که شاید اگر بازیهای این چرخ و فلک نبود .. امسال کنار سفره ی هفت سینمان ...یک نفر اضافه تر بود و من به جای زل زدن به ماهی های قرمزبه حلقه ای که در دست داشتم خیره میشدم !!!

 بخاطر ..تک تک ثانیه هایی که با او داشتم ..بخاطر انتخابی که تا این لحظه حتی خرده ای هم احساس پشیمانی نکردم ..بخاطر همه ی خوبی هایش ..پاک بودنش ..حتی آن لج بازی هایش ..شاید اگر ان اتفاق نمی افتاد و رفتنم جدی نمی شد ..به این زودی ها لرزش صدایش بند بند وجودم را به لرزش دعوت نمیکرد

بخاطر ...ان لحظاتی که اگر با توده ای از مشکلات روبرو میشدم ..با نهایت دلسوزی و مهربانی ..راهنماییم میکرد ..برایم وقت میگذاشت ..و به خودم فرصت می داد ..تا برای رفعشان اقدام کنم ..بخاطر ان شبی که روی دو دستم 5_6 جای سرم بود ..رگ هایم ظریف است ..پیدا نمیشد لامصب ...من حرفی نمیزدم ..گاهی زیادی مظلومم ...پرستارها  هم از سکوت من شاکی شده بودند ...برگشتم خانه ..تنها مهربانی های او بود که تا واپسین دقایق شب ..همه ی دردهایم را تسکین داد ...یک شب فراموش نشدنی ..و بخاطر لحظاتی که گاهی صدایش از حد مجاز فراتر میرود ..حرفی نمیزنم ..میدانم هرچه می گوید تکرار مهربانی هایش هست !!!

 بخاطر ...هزاران صفحه کتابی که خواندم ...هزاران نکته ای که اموختم .استقلال بزرگی که به دست اوردم..فرصت های بسیاری که برای اموختن ..تجربه کردن برایم محیا کردی ...امسال جز ان سال هایی بود ..که احساس کردم یکم زیادی بزرگ شده ام .. پر تجربه ترین سالی که در میان سالهای عمرم داشته ام ...اعتقاد دارم که زمان لازم است تا ادم ها چهره ی واقعی خود را به نمایش بگذارند ..گاهی برخی ها بازیگران خوبی بودند ..خواستم قدمی بردارم ... تو رهایم نکردی ..بعد من قدم که هیچ حتی تکانی هم نخوردم !!!

 بخاطر ..دعاهایی که کردم و تو اجابت نکردی ..بعد من همه را با توده ای از بغض رها کردم و گذاشتم پای حکمت تو ..پای قسمت ..پای تقدیر ...و دل بستم به دعاهای دیگر که شاید این بار فلسفه ی حکمت تو و این دل من یکی باشد ... در عوض هر دعایی که برای دیگری کردم مستجاب شد ...باز جای شکرش باقیست همین که هنوز هم قابل این هستم که دعاهایم را بپذیری برایم کافیست !!!

 دهنده ی بی منت من !!! ...یک سال لحظه به لحظه لمست کردم ...گاهی خون دل خوردم و از تو گلایه کردم ..گاهی انچنان حضورت را احساس کردم که گویی از دنیا بی نیازم ...میدانی خدا تو همیشه سناریوهای جالبی برای من می نویسی ..فقط مشکل اینجاست که  گاهی منطق من با حکمت تو جور در نمی آید ..حرفی نیست..هرچه باشد فهم من در درک حکمت تو ناچیز است ..خوشبختانه این بهانه ی خوبیست ..که خودم را راضی کنم ...به هر حال ممنون خدا ..برای سناریوهای یک سا له ام ......هزینه های زیادی برای هر کدامشان کردی ... الحق که این سال 87 ...جز ان سال های هالیوودی زندگی من بود ...لحظات اکشنی داشت لحظه ی تحویل سال 87 ...سر سفره ی هفت سین به این رفیق شفیقمان ..حضرت حافظ را می گویم تفال زدم ...فرمود ...

بعد از این دست منو دامن سرو و لب جوی ............. خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد

 بعد هم انقدر از مبارکی سال 87 گفت ..که یک جورهایی مطمئن شدم ..برایم از آن تراژدی هایی نوشته ای که تحلیل های کارشناسانه میخواهد ..دم این رفیقمان گرم ...راست می گفت ..87  هم برای من و هم برای خانواده ام سال بسیار خوبی بود و این همه را مدیون لطف ها ..مهربانی ها و البته  هنرمندی های تو هستم ...بنده ی چندان جالبی برایت نیستم ...اما انقدر معرفت دارم ..که به احترامت ..بعد از لحظه ی سال تحویل برای شکر گزاری از سال فوق العاده ای که پشت سر گذاشتم ..دو رکعت نماز بخوانم و سجده ی شکر به جا آورم .. ناز پرورده توام ...نمک گیرم کرده ای فراوان .. سایه ات نه تنها برای 88 و بعد از ان ..که برای لحظه به لحظه ی عمرم ماندگار باشد ... به تو مدیونم خدا ...روی ماه تو را از همین نزدیک نزدیک می بوسم ..دوستت دارم ..رفیق ..لوطی وار بگویم ..مخلصیم از اینجا تا واپسین نفس !!!

 

 پ .ن 1 : خدایا !!! ..من و تو تا 30 اسفند قراری داشتیم ..پای قرارمان نماندی ..نوشتمش به حساب همان حکمت همیشگی ...حالا در تاریخ رفاقتمان اتفاقی قرار دیگری انتخاب کردم ...8/8/1388 ...رفتم که در تقویم ثبتش کنم ..دیدم  روزمیلاد امام رضا می افتد ...و اتفاقا به تاریخ هجری ..روز تولدم ...من که هیچم اما بیا و این بار را محض خاطر امام رضا هم که شده ..پای قرارمان بمان ...باز مث این دفعه مرا بی قرار نکن !!!

 پ .ن 2 : فردا برای من اگر سرنوشت ساز ترین روز زندگیم نباشد ..اما از نظر ارزش چیزی از آن کم ندارد ..استرس دارم ... چیزی امیخته از ترس و هیجان به وجودم چنگ انداخته ...دعایم کنید !!!

 پ .ن 3 : هیچ دقت کردید ...این روزا همه از عید میگن ..همه میگن عید دیگه مث قبل عید نیست ..اون رنگ و لعاب سابق رو نداره ..عید همون عیده ..با همون حس و حال ..فقط دلهای ما دیگه دلهای گذشته نیست ...زنگار گرفته ...کاش انقدر که به فکر تمیزی خونه هامون هستیم ..یه صفایی به دلهامون میدادیم !!!

 پ .ن 4 : موهاشون رو رنگ میکنن ..دستی به چهره میکشن ...از رنگ سال و مدل های لباسشون میگن حرص میخورن ...از صبح تا شب توی بازارها و مغازه ها قدم میزنن ...فلانی دیدی چی خریده ؟؟ ..وای چقدر تغییر کرده . منم برم مث اون بخرم ؟؟..مشغله های ذهنی احمقانه ای واسه خودشون میسازن ..من پاهامو دراز کردم و با خیال راحت بیژن گوش میدم وبا آرامش خاطر بستنی میخورم وجدول حل میکنم و به همشون میخندم ...جزیره ای در شمال اروپا ...11 حرفه !!!

از خود برای خویشتن 6...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

واسه ما جنوبیا ...مخصوصا دزفولیا ..حنابندون ارزش خاص خودشو داره ...یادش بخیر..همین دوسه سال پیش بود ..حنابندون مهردادمون ...چه حالی داد ..اینکه خواهر کوچیک دوماد باشی ..اونم شب حنابندون داداش کوچیکه ..ذوق و شوقی وصف نا شدنی داره...حنای مهرداد رو داده بودیم دسته یکی از معروفترین گل فروشی های شهر واسه تزئینش ..خداییش اگه هیچی نداشته باشم ..اما  یه جو سلیقه  دارم ...پای این جور مراسم ها یا خرید ها که برسه...ملت منو میندازن وسط ...از قبل مهراد گفت ..مهسا این کارا با توئه ...آخ که چقدر حرص خوردم...با این طرف ..آقا !! ..از این گل ها بزارید ...چرا اینجا اینطوری شده ؟؟ ..این گل ها رو عوض کنید ..اینا چیه ؟؟ ..ما رسم داریم خرید های عروس و دوماد رو شب حنابندون نشون میدیم ...البته این رسم هم تبصره های خاص خودشو داره ...سفارش دادم ..تک تک خریدهای زن داداشم رو با حلقه های زیبای گل تزئین کنه ...اولش چهره اش رو یه جوری کرد ..که یعنی خوشم نمیاد توی کارم دخالت کنی ..اما وقتی دید سلیقه ی جفتمون با هم ترکیب شد و زیباترین حلقه ها از آب در اومد ..دیگه حرفی که نزد هیچ ..با جون و دل انرژی گذاشت ...دائم می گفت دختر تو واسه مراسم خودت چیکار میکنی ؟؟؟؟؟ ... کارت دعوت عروسیشون رو از تهران سفارش دادن .." بهارستان " ...من قصدم نبود دخالتی توی خریدها و سفارش هاشون کنم ..اما وقتی خودشون ازم خواستن منم رفتم جلو ...هرچی باشه توی دنیا یه داداش کوچیکه که بیشتر نداریم ...یه کارت دعوت فوق العاده که هنوز خیلی ها یادگاری نگهش داشتن متنش رو خودم انتخاب کردم ..یه متن ساده ..خودمونی ..و بسیار دلنشین ...برای تک تک خریدهاشون ..از سفارش لباس عروس و کت و شلوار ..تا خریدن یه عطر و ادکلن ..کوچه پس کوچه های پایتخت البته اونایی رو که میشناختیم ..زیر پا گذاشتیم ..خستگی همه ی اون لحظه ها وقتی از تنم رفت که  شب حنابندون مهرداد رو توی لباس های خوش دوختش ..کنار حنای خوش نقشش ..وقتی ارگ براش بندری می نواخت و شهرام براش حناحنا رو میخوند ...وقتی شب عروسیش دست مریم رو توی دستش دیدم ...اون کت و شلوار خوش رنگ ...ماشین عروس ...وقتی شهرام براش میخوند ...سّزوم ..سّزَ ..( ما توی لهجه مون به سبز میگیم sooz ) ...و همه با هم میگفتیم ...سّزَ...اون دستمال های سبز ...اون دست های بندری ...وقتی در اوج علاقه ی خواهر و برادری لابه لای دست های مردونه اش گم شدم و بغلش کردم..از ته دل براشون آرزوی خوشبختی کردم ...وقتی آرزو کرد من یه روزی عروس بشم ..وقتی گفت خودم واسه عروسیت سنگ تموم میزارم !!!

 بعد از عروسی مهرداد ..از بین پسر عمو ها و پسر عمه ها کسی ازدواج نکرد ..تا امیر ...که حالا شب حنابندونش بود ..من روحیه بسیار شادی دارم و به طبع اون خواستار جشن و عروسی ها ..البته نه هرجایی و هرکسی ...حالا بعد از مدتها ...شب حنابندون پسر عمو بود و همه رفته بودن و من این طرف ..مثلا اسیر درس و دانشگاه ...هزار بار تک تک مراسم رو توی ذهنم تصور کردم ...کلی خاطره برام زنده شد ...تا چشمام سنگین شد و با یه دل سنگین تر خوابیدم !!!

برای مراسم عروسی خودمو با بحث ..مکافات ..اما رسوندم !!! ...هرچند دیرتر از بقیه آماده شدم ..هرچند شازده دوماد به طعنه ی شب حنابندونی که من نبودم گفت حساب منو میرسه ..اما مهم این بود که  عروسی رو از دست ندادم ...لباسم که از قبل واسش خودکشی کرده بودم رو پوشیدم ...توی آرایشگاه فقط گفتم دستی جلوی موهام بکشه ...ترجیح دادم ...بقیه موهام همینجوری بمونه ..به 3 علت ..1_ لباسم مناسب نبود ..موهام توی کمرم باشه راحت تر بودم ..2_ حیف موهام نباشه که بخوام همشو جمع کنم اون بالا ..3_ از همه مهمتر اگه این کار رو میکردم واسه عروسی که هیچ واسه پاتختی هم نمی رسیدم بعد هم که کامل آماده شدم توی آیینه هزاربار قربون صدقه ی خودم رفتم ...و بلاخره پیش به سوی مراسم ...هنوز چشمام باز نشده ..زن عمو !! مهسا ایشالا عروسی خودت ! ..عمه ما مهسا رو اینجوری شوهر نمیدیم ..دوست داشتم دهن عمه رو طلا بگیرم ...چشمم میخوره به عمو ..توی افکار خودشه ..میتونم حدس بزنم چرا اینجوریه ..اون از اول هم با این ازدواج چندان موافق نبود ..نه تنها از نظر عمو که همه ی فامیل اعتقاد داشتن ازدواج برای این دوتا خیلی زوده ...وارد میشم ...عمه بزرگه برام کِل میکشه ...توجه بقیه جلب میشه خجالت میکشم ...برخی ها منو نمیشناسن ..حرفهاشون به گوشم میرسه ..یعنی من انقدر توی این مدت تغییر کردم ؟؟؟ بقیه یکی یکی بهم میگن ...مهسا چه عجب ...معلومه کجایی ...کم پیدا شدی ...اگه دانشگاه رفتن اینه که اینجوری بعد از مدتها ببینیمت همون بهتر که بچه هامون نرن دانشگاه ...وای مهساااا این تویی ؟؟ چقدر بزرگ شدی ....یکی از فامیل های دور بعد از مدتها منو دیده ...نمیشناسه ..از مامان می پرسه این عروسته ؟؟؟ ظاهرا من انقدر ساده اس که تابلو مجردم ..مخصوصا با این پیوستگی ابروهام ..موندم از کجا این فکر به ذهنش رسید ؟؟؟....دختر عمو هام همه میخندن ..میام کنارشون و میگم مردم همین چیزا رو توی ذهنشون دارن که اینجوری دم بخت موندم !!!

عمه رفته سراغ عروس ..منت میکشه که  برقص ..میگه نه ..چه نازی هم میکنه ...من از اون طرف بهش میگم ..پاشو بابا ..شب عروسیته ...اینجوری زل زدی به دسته گلت زود بلند میشه ..از ته دل میخندم و بهش میگم ..خوشحالم که یاد آوری کردن شب عروسیت کارساز بود میخنده ..صدای قهقهه ی ملت میره هوا ...همه رفتن وسط ...من خستگی راه رو بهونه کردم و نشستم کنار ...خواننده به ازای هر چند ثانیه میگه ... 123 حالا دستهای بندری بالااااااااااااااااااا ....از ریتم و آهنگ های بندری انگار فقط اینو یاد گرفته چشمم میفته به عروس ...توی افکار خودمم ..من عمرا شب عروسیم انقدر بی حال باشم ...یادش بخیرشهره .انقدر عروسیشون باحال بود ..انقدر شهره و شازده دوماد تا صبح زدن و رقصیدن که شاید باورتون نشه ..با اون کفش های پاشنه بلندش تور پایین لباس عروس پاره شد ...توی همین افکارم ..بلند میشم که برم سراغ گوشیم ...دست یکی حلقه میشه دور کمرم ...یخ میکنم بر میگردم عمو علیرضا ست...بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم ...منو هم میندازه وسط ...بعد فریاد میزنه که " گل گلدون شهرام " رو بخون خجالت میکشم ..عمو دست بردار نیست ...توی مراسم مهردادمون هم من و سه تا عموم پایه ی هم بودیم ....اعتراف میکنم که بدم نمیومد خاطرات اون شب ها برام زنده شه ..پس تسلیم شدم ..زن عمو بچه بغل واسمون کل میکشه ..من و عمو وسط ...تقریبا همه کشیدن کنار ..سوت ..جیغ ..دست ...تموم میشه ..اما مگه اینا ول میکنن ؟؟ ... بعد هم که تکرار جمله های پست قبل ..مهسا ااا!! ایشالا عروسیت ..مهساااا !!ایشالا با شوهرت اون وسط ببینیمت !! ....دختر دایی بزرگ بابا ... به مامان میگه ..مهسا عروس خودمونه ...توی دلم میگم آره جون عمه ات ...یادم میاد عمه اش مادر بزرگمه !!!

مراسم تموم میشه ...باحال بود اما زود تموم شد ...به مسعودمون میگم ..مراسم زود تموم شد ..میگه حالا تو تا صبح مراسم بگیر .. میگم آره پس چی ...ملت باید تا صبح برام بزنن و برقصن ...تازه من بچه آخرم باید همتون برام جبران کنید ..میگه قبوله ما تا صبح باهاتیم ...به شرط اینکه تو و شوهرت قالمون نزارید !!! ....

 میرم سراغ گوشیم ..همون لحظه توی اوج ریتم بندری و کُردی تماس میگیره ..میدونم بخاطر سر و صدا صدامو نمیشنوه ..پس جواب نمیدم ..اما میزارم خوب صدای ارگ و خواننده رو بشنوه ..اس ام اس میزنم ..ببین من یه ارگ و خواننده ی اینجوری میخوام ..دوباره تماس میگیره ..گوش میده ...یکم بعد اس ام اس میزنه ..مهسا من دارم میخوابم ....فکر کنم ترسید  ...قبلا بهش گفته بودم ..من اگه شب عروسیم ...شام و شیرینی ندم ..اگه لباس عروس نپوشم ..اگه آرایشگاه نرم ..اما از این یکی نمیگذرم !! ..کاری به حرف این و اون ندارم ...من اینجوری دوست دارم !!!

 پ .ن 1 : میگه مهسا خوش تیپ باشی ..اما مشتری جمع نکنیااااااااااا

 پ .ن 2 : برای پست قبلم ..راستش  داغ بودم ..انتظار داشتم با حرفهام کلی به نقد گرفته بشم ..اما وقتی دیدم خیلی ها باهام موافق بودن ..کلی اعتماد به نفس پیدا کردم !

 پ .ن 3 : تا حالا شده یه تصویر دلخواه اسطوره ای توی ذهنت داشته باشی ؟؟ ..بدون اینکه به کسی تعلق داشته باشه ؟؟ فکر کن داری وبلاگ یکی رو باز میکنی ..تو بارها چهره ی اون طرف رو دیدی ..و کوچکترین توجهی بهش نکردی ..حالا روی یه قسمت  دیگه از وبلاگش کلیک میکنی ..یه تصویر دیگه ازش میاد بالا ..شوکه میشی ..این دقیقا همون تصویره که مدتهاست توی ذهنت بوده ...از یکی که فقط دست نوشته هاشو همیشه تحسین میکردی بی آنکه کمترین دقت رو به چهره اش داشته باشی ...دو سه روزه کارم شده ...باز کردن وبلاگی که چهره ی اسطوره ایم توشه ...بدون اینکه غرض خاصی داشته باشم ...خیلی خوشحالم که اون چهره از دنیای ذهنم اومده بیرون و با چشمام می بینمش !

 پ .ن 4 : کاش همه چیز اونجوری پیش بره که حضرت حافظ بهم وعده داد !!

خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط مهسا |

مهسا ! ..ایشالا عروسی خودت ....مهسا ! دیگه به خودمون وعده ی شام عروسی تو رو دادیم هاااااا مهسا ! به یکی بله بگو دیگه ...مهسا ! نشد از بین خواستگارهات یکی رو بپسندی ؟؟ ..مهسا ! سال آینده همین موقع توی لباس عروس ببینیمت ..رو به مامان ! مهسا رو هم سر و سامون بدین از مسئولیتش دربیاین ..رو به بابا ! مهسا بزرگ شده ها دیگه باید بدیش دست شوهر

این جمله ها از همین چند روز آینده تا ناکجا آباد مراسم های بسیاری که توی این مدت داریم برام تکرار میشه ...البته نه تنها واسه من که هر دختر دم بخت ایرانی با این جمله ها سر و کار داره ..با فرهنگ ما ایرانی ها گره خورده ..آرزوی ازدواج برای یه دم بخت چه دخترش و چه پسرش رسم قشنگیه .حتی جمله هایی از این قبیل هم شیرینه اما نه انقدر که روی اعصاب طرف یه  دو ماراتون راه بندازی

توی فامیل ما دختر دم بخت زیاد بود ..بعضی ها هم سن من ..بعضی ها کوچکتر ..این یکی دو سال اخیر همه ازدواج کردن بجز من و دختر عموم ...

 سحر ! از من 2 سال کوچکتر ..اردیبهشت ازدواج کرد ..شوهرش پسر همسایه که نه اما اطراف خونشون بودن ..خودش گفت تورش کردم ..فوق لیسانس ..سربازی نرفته ..برای یه مدتی توی یه شرکت کار میکنه ..

من !! برای خودم متاسفم یاد نگرفتم کسی رو تور کنم ..از پسر همسایه تا هزار کیلومتر اون طرف تر رو هم صدا میزنم " داداش " ..که یه حرمت خواهر و برادری پیش بیاد ..زن کسی که سربازی نرفته نمیشم که چی بشه ؟؟ که ببینم دو سال زندگی مشترک زیر پرچم مقدس چطور میگذره ؟؟ ..اصلا مگه به کسی که سربازی نرفته کار درست و حسابی هم میدن ؟؟ ..شغل موقت ؟؟ ..من بخوام قبول کنم عمرا بابا موافقت کنه

سارا ! هم سن هستیم ..نه به دار بود ..نه به بار ...مامان شد ...قضیه خیلی گرون به پاشون نشست حرف عقد و عروسی رو کسی نزد ..یهو عروس و دوماد کم توقع شدن گفتن ای بابا ما نه مراسم عقد میخوایم نه عروسی ...شازده دوماد نه ببخشید پدر بچه فوق دیپلم .. داره برای لیسانس میخونه ..23 ساله( پسرای ترشیده ای که اینجا رو میخونید یاد بگیرید ) ...سربازی هم نرفته

من !!! برای خودم متاسفم حس مادرانه ام انقدر قوی نیست که زود یه بابای بچه پیدا شه ..من زن یه پسر 23 ساله ..که هنوز سرد و گرم روزگار رو اون طور که باید نچشیده نمیشم ..زندگی مشترک شوخی بردار نیست ..البته اینم بگم 23 ساله داریم تا 23 ساله

 فاطمه ! ..از من بزرگتره ...و البته از شوهرش هم یه دو سه سال ناقابل ...توی دانشگاه آشنا شدن ..اختلاف فرهنگی بیداد میکنه ..یکی مذهبی و دیگری چندان پایبند این مسائل نیست ..خیلی ها گفتن نکنید این کار رو ..خودشون اعتقاد داشتن با عشق همه چیز امکان پذیره .یه چیزی توی همون مایه های حکایت های شیرین اول ازدواج..خداییش هرکی این دوتا رو می بینه میگه خدا آخر و عاقبت اینا رو به خیر کنه ...

 من !! برای خودم تاسفم روز اولی که پام رو گذاشتم توی دانشگاه ..گفتم مهسا تو اومدی دنبال درس ..مواظب دلت و احساست باشی ..خودم با اینکه روابطم با همشون خوبه ..اما اجازه ندادم کسی  نگاه خاصی بهم داشته باشه بعد هم اینکه دختر از پسر بزرگتر باشه خطای محضه ...آغاز زندگی مشترک من خوبم ..توخوبی ..کی بده ؟؟ ..دشمن ..اما چند سال بعد دیگه منطق اون روزهای اول ازدواج ..همین من و تو رو مجاب نمیکنه من خودم یه دانشجوام ..شرایط دانشجو بودن رو خوب درک میکنم ..تا بخوای درس تموم بشه ..بعد سربازی ..بعد تازه پیدا کردن کار ..اونم توی این وضع جامعه ی ما ..با این شرایط ..آخه مگه مریضم ازدواج کنم ؟؟

 شادی ! آقای دوماد به عروس خانوم گفته ..تو فعلا بشین بخون واسه دانشگاه ..توی چهار سال لیسانست من میرم دنبال کار ..البته الان هم کار داره هاااااا..اما نه جوری که یک زندگی مشترک رو بچرخونه ..آخه تو که میدونستی کارت اینجوریه واسه چی اومدی خواستگاری ؟؟ ..چرا اون موقع انقدر واسه همین کار ادعا داشتی ؟؟

 من !! حتی اگه من همچین شرایطی رو بپذیرم محاله خانواده ام موافقت کنن ..بخدا من موندم ملت با چه شجاعتی میرن واسه یه دختر خواستگاری ...یا خانواده ی دختره موافقت میکنن ؟؟ ..با حلوا حلوا گفتن که دهن آدم شیرین نمیشه ..چرا انقدر زندگی مشترک رو دست کم می گیرید ؟؟..بعد میان کارشناسی میکنن که چرا آمار طلاق رفته بالا ..من نمیگم زندگی رو باید سخت گرفت ..این اصلا اعتقادم نیست ..ولی خداییش چی توی اون کله ی مبارک بعضی ها میگذره ..میگن عقد کنید خدا بزرگه ...کارهم جور میشه .خدا بزرگه.سربازی هم میره .خدا بزرگه.درسش هم تموم میشه .خدا بزرگه.اول زندگیشونه خودمون کمکشون میکنیم .خدا بزرگه...درسته که خدا بزرگه ..اما خدا بهت عقل داده ..بعد نیست یکم ازش استفاده کنی

 شبنم ! ..روابط عمومی شازده در حد صفر ...عاشق حیوانات ..ساعت ها با گل و گیاه حرف میزنه ..بیکار ..همین روزا عروسیشونه ...بابای عروس گفته جهیزیه نمیدم ...بابای شازده وظیفه ی خودشه .هم جهیزیه ..هم خرج زندگیشون ..هم خونه ...

 من ! یکی که روابط اجتماعیش قوی باشه ..یه آدم معاشرتی و سر و زبون دار.واقعیت جامعه ی ما اینه اگه امروز نتونی خوب حرف بزنی ..روابط خوبی داشته باشی ..حضورت کمرنگ میشه ..کمرنگ ...بعد هم شاید باورتون نشه ..من از بابام هم پول تو جیبی به زور میگیرم ..خوشبختانه دختر ولخرجی نیستم ..بابام کسی نیست که بخواد منت بزاره ..بارها سر این مساله که پول تو جیبی کم میگیرم باهام بحث کرده ...تا جایی که تونستم سعی کردم رو پای خودم بمونم ..حالا فکر اینکه طرفم بیکار باشه و زندگیم با پول پدر شوهرم بچرخه  منو چند قدمی به جنون نزدیک میکنه ...

 والا اگه من میخواستم اینجوری شوهر کنم ..اگه  بابام میخواست اینجوری منو شوهر بده ...الان نه خودم که دختر دم بختم بجای من توی این وبلاگ می نوشت ...همین آدم هایی که گیر دادن به ازدواج کردن من ..همون کسانی هستند ..که چند سال پیش به یه بنده خدایی دیگه گیر دادن ..اونم رفت شوهر کرد ..بعد طلاق گرفت ..حالا همین ها دارن حماقت اون بنده خدا رو به نقد میکشن ...اصلا مگه من چند سالمه ؟؟ ..یا دائم خواستگار میفرستن ..یا روی اعصابم قدم میزنن ..من یاد نگرفتم کسی رو تور کنم ..یاد نگرفتم به هر کسی دل بدم ...من یاد نگرفتم .واسه کسی ناز و عشوه بیام ..من یاد نگرفتم زیر منت کسی باشم میخواد پدر شوهرم باشه یا هر کس دیگه ای ...از نظر من زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که بخواد با تجربه های تلخ سپری بشه ..اجازه نمیدم هر کسی وارد زندگیم بشه چه برسه بخوام اینجوری با شرایطی مشابه بقیه بخوام ازدواج کنم ..اصلا گیرم من قبول کنم ..خانواده ام چی ؟؟..نظر خانواده ام بدون شک مطرحه ..من چیکار کنم که تا حالا قسمت نبوده ؟؟ یا من از طرف خوشم میاد خانواده ام میگن نه ..یا خانواده ام موافقت میکنن من خوشم نمیاد ...به همه چیز آدم گیر میدن ..مجردی ..میگن چرا ازدواج نمیکنی ؟؟ ..ازدواج کن ..میگن چرا شوهرت اینجوریه ؟؟ ..چرا بچه دار نمیشی ؟؟ ..اون چی گفت ؟؟ این کجا رفت ؟؟ ..ای خدااااااا ..چه گیری افتادم با این ملت ...بخدا من دختر پر توقعی نیستم .حتی گاهی اگه خانواده ام حرفی زدن با قاطعیت گفتم اینا رو توی زندگی من پیاده نکنید ..ولی هر کسی یه ایده آلی توی زندگیش داره ..من نمیگم طرفم باید مث بابام باشه ..نه اصلا همچین انتظاری ندارم ..نه دنبال خونه ام ..نه ماشین آنچنانی ..اینکه طرفم یکی باشه با روابط اجتماعی خوب ...یه لقمه نون حلال ..نمیگم یه شغل عالی ..اما یه شغل مناسب

نه اینکه بیکار باشه ..روابط اجتماعی در حد جلبک ...سربازی نرفته ..منبع درامد نداره ...هنوز نمیتونه روی پای خودش بمونه ...بعد بگه بیا عزیزم ...علاقه هم میشه سرمایه ..هم کار ..هم تحصیلات ..اصلا روی کارت پایان خدمتم می نویسن معاف به علت عاشقی ...این یکی رو من نیستم ..به من چه که اکثر همکلاسی هام ازدواج کردن ؟؟ ..یا دخترای فامیل ؟؟ ......یا فلانی که هم سن من بود مامان شده ...تو چه میدونی من چی میکشم تا یه خواستگار بیاد و بره ؟؟.. از بین همه ی خواستگارهام فقط یکی بود که چشمم رو گرفت به اون ایده آل هام نزدیک بود ...خیلی ...کاملا منطقی فکر کردم ..خودم رو خوب میشناختم و میدونستم اون مناسبه ..خانواده ام موافقت نکردن ..نمیدونم شایدم حق با اونها بود ...به هر حال هرجا هست خوشبخت بشه ..تو از شرایطی که یهو پیش اومد توی زندگیم چی میدونی ؟؟ ..من به قسمت اعتقاد دارم و به هر آنچه برام رقم بخوره راضیم ..فقط این وسط حرفهای یکی مث تو ..که کاسه ی داغتر از آش شدی منو داغ میکنه هر چند دارم روی این مساله حساسیت زدایی میکنم که امیدوارم نتیجه بده ...

 من قصدم نبود بیام و زندگی این و اون رو اینجا بنویسم ..فقط خواستم بگم ایده آل های من خیلی با اون بالایی ها متفاوته ..من ترجیح میدم برای ازدواجم منطقم منو مجاب کنه تا احساس .من توی زندگیم دنبال یه مردم ..نه یه پسر بچه که از مردی فقط شباهت ظاهریش رو به ارث برده...من دوران مجردی دوستام ..اتفاقاتم ..روزمرگی هام ..اینا رو دوست دارم ..حتی گاهی دل کندن ازشون سخت میشه ...از زندگیم خیلی راضیم .لحظاتی رو گذروندم که شاید کمتر کسی توی زندگی متاهلیش بگذرونه....قصدم نبود به کسی جسارت کنم ..نظر شخصی خودم رو گفتم ...باز میگم من نمیدونم قسمتم چی میشه ..اما اگه واقعا بخواد اونجوری رقم بخوره ترجیح میدم مجرد بمونم ...چقدر دلم میخواست وقتی دارن اینجوری مخ منو میزنن که ازدواج کنم ..آب پاکی رو میریختم رو دستشون و میگفتم ..چه.فکرهایی بزرگ توی کله ی مبارکم دارم !! ..که ازدواج کوچکترین مالی در برابرشونه ...وای خدا ..چیزی تا عروسی پسر عمو نمونده ..خودت منو از فضولی ها و حرفهای مزخرف این و اون حفظ کن ..اصلا میدونی چیه ..میخوام بمونم خونه ی بابام ..تخت سلطنتم رو بزنم تا چش تو یکی در بیاد ..

 نمیدونم چرا اینا رو نوشتم ..داغ بودم ..الان آرومتر شدم ..اصلا  نفهمیدم چی گفتم ..تا حالا پست اینجوری نداشتم ..شاید اینو هم حذف کردم ..

 پ .ن 1 : گاهی مجبوری عطای ارتباط با برخی آدم ها رو به لقاشون ببخشی !!

 پ .ن 2: خدایا !!..کاش بهم بگی به کجا داری میبری منو !!! ..چیزی تا 30 اسفند نمونده هاااا...

 پ.ن 3 : امیدوارم این فراموشم نشه که سه جا نباید بلوتوث روشن کرد ....پمپ بنزین ..مترو ..بانک

 پ .ن 4 : با شیرین رفته بودیم بیرون ...دقیقا سر چهارراه ..وقتی تازه چراغ سبز شده بود ..یه آقایی اومد و خواست سبقت بگیره ..اون اومد رو دست ما..نزدیک بود با هم برخورد کنیم ..مقصر اون بود ..یهو ترمز کرد ..و یهو در ماشین رو باز کرد و یهو یه فریاد بلند کشید و گفت هی !!!...وای منو شیرین ..همونجا اول که شوکه شده بودیم که این دیوونه چشه ؟؟...بعد با هم زدیم زیر خنده ..اون آقا به شدت عصبانی ..کاملا پیدا بود تعادل روانی نداره !!...این ملت کلا یکم زیادی مشکل دارن

 پ .ن 5 : چرا من اصلا حس خرید کردنم واسه عید نمیاد ؟؟ ....اصلا چرا این پستم اینجوریه ؟؟؟

از خود برای خویشتن ...5
نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط مهسا |

اگه فکر کردین این دختر دم بخت انقدر درگیر روزهای دانشجوییش شده که پاک واژه ای به نام " خونه تکونی " رو فراموش کرده باید بگم سخت در اشتباهید !!!

 مامان اعتقاد داره که یه خانوم اگه مدرک فوق دکترا هم داشته باشه آخرش نباید فراموش کنه که یه خانومه و به طبع اون وظایفی داره .. با اینکه مامان اینو بارها به من یاد آوری میکنه ..اما آخرش وقتی پای یه چیزی عین این خونه تکونی میومد وسط مامان میگفت تو بشین پای درس و مشقت من میام همه ی کارها رو میکنم ... گاهی که کمکش میکردم ..حس مادرانه اش گل میکرد و نمیزاشت هر کاری رو انجام بدم ...بابا اغلب مخالف بود ..میگفت مهسا باید هر مهارتی رو یاد بگیره ...میخواد خونه تکونی باشه یا هر کار دیگه ای ...از خیلی وقت پیش به فکر خونه تکونی بودم ...اما نه انقدر که بخوام همه ی خونه رو تمیز کنم.اصلا هم دلم نمی یومد باز همه ی کارها رو دوش مامان بیفته ..فکر اینکه  بخوام تنهایی خونه رو تمیز کنم گرچه هیجان زیادی برام ایجاد میکرد ..به هر حال اولین تجربه ام بود ..اما یه جورایی این حس قوت نمی گرفت ..راستشو بگم ...درس رو بهانه کرده بودم واسه خودم ...تا روز چند روز پیش ..توی خونه مون همه دور هم جمع بودیم ...که من با آب و تاب واسه مامان تعریف میکردم ..این دوستم که اهل اصفهانه ...ازم پرسیده مهسا تو که جنوبی هستی بگو بینم " قلیه ماهی " چطوری درست میشه ؟؟ ..خب من میدونستم

مواد لازمش چیه ..اما طرز پختش رو نه ...حالا با آب و تاب واسه مامان تعریف میکردم که وای مامان نمیدونی آبروم رفت ...بعد از سوژه هایی که سر همین قضیه بین همکلاسی هام پیش اومد تعریف میکردم و بقیه هم می خندیدن ..بابا اصولا آدم شوخ طبعیه ...اما خدا اون روز رو نیاره که بخواد عصبانی شه ..یهو بابا جدی شد ...مهسا گوش بده ببین چی میگم ..اینو بارها بهت گفتم دوباره هم میگم ..تو باید هر مهارتی رو یاد بگیری میخواد پخت " قلیه ماهی " باشه ..یا هر کار دیگه ای ...فردا پس فردا ..اگه خواستی ازدواج کنی .. میخوام انقدر ازت مطمئن باشم  که به جای اینکه مدرک تحصیلیت رو دائم مطرح کنم ..با قاطعیت به اون طرف بگم من یه دختر کامل رو بهت می سپارم ...شاید عمر من به این دنیا نبود نمیخوام بد و بیراه مردم پشت سرم باشه که این دختر بود شماها تربیت کردین ؟؟ ..بجز درس هیچ چیز دیگه ای از زندگی یاد نگرفته ...حتی اگه ازدواج هم نکردی ...نمیخوام یه روزی برسه که ببینم واسه انجام بعضی کارهات به این اون محتاجی ..یا بگی من اون روزها توی اوج جوونیم بودم ..خام بودم ..چرا مامان بابام این چیزا رو بهم تذکر ندادن ...میخوام همه فن حریف باشی  حتی توی امور خونه داری ..از پخت غذا گرفته ..تا تمیز بودن یه خونه ...در آخر هم اینجوری اضافه کرد که " مهسا !!...مدیون منی اگه جایی بخوای درس و تحصیل رو بهانه کنی ...یا تنبلی کنی و واسه یادگرفتن هر مساله ای خودتو بکشی کنار "

اون روز بابا یه جورایی اتمام حجت کرد ...میدونستم حق با باباست ...بین اطرافیانم حتی کسانی رو دیدم که مدرکشون دکترا بوده ..اما واسه یه کاری دائم باید از این و اون کمک میگرفتن ...اون وقت دیگه اون مدرک دکترا هیچ ارزشی نداشت و توی اون مساله نقش چندانی ایفا نمیکرد ...دلم نمیخواد مث اونا باشم ..اما اعتراف میکنم که یا تنبلیم گل میکرد یا حس درس خوندنم ...توی این روزا تجربه ی خونه تکونی اونم به تنهایی ذهنمو مشغول کرده بود ..حالا همون شب خیلی جدی تصمیم گرفتم انجامش بدم ...یه جورایی باید برنامه ریزی میکردم ...از خوابم زدم ..یه جلسه کلاس زبان نرفتم ...وقت خوندنش رو موکول کردم به یکی دو روز آینده ...اولش سخت بود .اما کم کم خوشم اومد .... شستم ..سابیدم ..برق انداختم ...حتی تی هم کشیدم ...کلی هم برام لذت بخش بود ..که چار دیواری اختیاری اینجوری داره تمیز میشه ...گاهی دستام توی آب گرم چنان قرمز میشد که دلم واسه خودم می سوخت ..گاهی هم آنچنان حساسیت پوستیم از مواد شوینده خودش رو نشون میداد که شب تا صبح سوزش داشتم و وصل شده بودم به کِرِم ها ...جابجا کردن بعضی چیزا کار آسونی نبود ..اینجور موقع ها یکی باید به دادم می رسید ...بعضی روزها نمی تونستم برم حموم وقتش رو نداشتم ..اون وقت وقتی می خواستم برم دانشگاه انواع ادکلن ها رو روی خودم خالی میکردم صورتمو چند بار میشستم ...تا اثرات خونه تکونی کمتر تابلو شه ...دوستانی که با من ارتباط نزدیکی دارن حتما فهمیدن که دو روزی من اصلا توی نت پیدام نمی شد ...بعضی ها لطف داشتن و نگرانم شده بودن گاهی شبا تا دیر وقت شام نمیخوردم ..صبح کله سحر بیدار بودم ..شبا هم تا دیر وقت چشم رو هم نزاشتم همش تموم شد ..خونه کلی تمیز شده ...همه جا برق افتاده ..برای هر جزئش از اون دل خوشی که سهراب وقت اومدن بهار ازش حرف میزد مایه گذاشتم ...هنوز یکی دو کار دیگه مونده ...اما چندان مالی نیستن امروز عصر بلاخره رفتم حموم یه حموم درست و حسابی همش  دو ساعت و یکی دو دقیقه ی ناقابل طول کشید توی خونه حسابی بوی بهار میاد ...باورتون نمیشه حتی همسایه ها هم با دیدن این وضع من فعال شدن ...حالا من نمیخوام اینجا قیافه بگیرم که آره من آدم راحت طلبی نیستم و از این حرفا ..اما خداییش موندم آخه یه خونه ی 60_70 متری چی داره که بعضی ها میرن کارگر میگیرن ؟؟ ...قبول دارم که امکان خونه تکونی واسه هر کسی نیست یکی بیماره ..یکی جور نمیشه ..اما باور کنید من توی همین چند روز کسی رو دیدم که کارمند بود به قول خودش صبح میزنه بیرون غروب برمیگرده ..اما کلی به خونه اش رسید و خونه تکونی خیلی خوبی هم کرد فقط به خاطر اینکه برنامه ریزی خوبی داشت نیازی به هیچ کارگری هم نبود ..بر عکس مینو میگه خانوم همسایه مون  خونه داره ..کارگر گرفته ..گفتم یعنی امکانش واسه خودتون نبود ؟؟ ..گفته ای بابا حالا دیگه کی خودش خونه تکونی میکنه که من دومیش باشم ...فکرشو کنید این روزا خونه تکونی کردن البته توسط کارگر ها  هم کلاس داره ..به هر حال واسه من یکی تجربه ی بی نهایت لذت بخشی بود


 مخاطب خاص دارد :

 آرزو میکنم آمدنت را خواب ببینم ... و صدای قدم هایت در کوچه پس کوچه های ذهنم بپیچد و تمام زندگیم از شوق حضورت لبریز شود ... آنقدر دیر کرده ای که آرزوهای من فقط در خواب سبز میشوندمنجی تمام مهربانی های عالم بیا و امشب به یمن آغاز امامتت هم که شده برای تعبیر خواب های من دعا کن !! ....شاید  یکی از همین جمعه های نزدیک بیایی ...بگذار  دلم هنوز هم آیه ی بر حق آمدنت را حفظ کند ...شاید گفتن که خرجی ندارد

 

پ.ن 1:  مسخره است ..نمیدونم باید از شرایط پیش اومده خوشحال باشم یا ناراحت ؟؟

 پ .ن 2 : خدایا !!....من و تو تا 30 اسفند با هم یه قراری داشتیم ...چند روزی بیشتر تا پایان اسفند نمونده اگه نمیخوای منو به خواسته ام برسونی حرفی نیست ..اما نزار فکر کنم رو قرارمون نموندی ..اینجوری بی قرار میشم

 پ .ن 3 : گاهی یه کامنت خصوصی ..از یه عزیز هم ولایتی ... دل آدم رو به اندازه ی مرداد ماه آبادان گرم میکنه

 پ .ن 4 :  خیلی برام جالبه توی اون پستم که گفته بودم برام از خودتون بگید ..بعضی ها منو قابل دونستن و اسم های واقعیشون رو گفته بودن ...اسم مجازی دو نفر توی وبلاگ هاشون مشترک بود ..وقتی جفتشون اسم واقعیشون رو بهم گفتن ..دیدم اسم واقعیشون هم مشترکه

پ .ن ۵ : تازگیا زود آپ میکنم نه ؟؟

آدما آی آدمای روزگار ..چی میمونه از شماها به یادگار ؟؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

زیادی طولانی شد نخواستی نخوان

عصر بود که تماس گفتم موسسه ...به خیالم که توی چند روز آینده امتحان میدم ..اما بر خلاف انتظارم گفتن فردا برو سر جلسه ی امتحان ...ظاهرا اگه خودم هم تماس نمی گرفتم  فراموش میکردن بهم خبر بدن ..زود قطع کردم ...اون روز خیلی خسته بودم ..اما باید میخوندم ..تا 10 شب بی هیچ وقفه ای خوندم ..دیگه مغزم نمی کشید ..ادامه ندادم ..اطمینان داشتم که بقیه مباحث رو هم کم و بیش بخوبی یاد گرفتم ..12 شب پای همین میز کامپیوتر چرت میزدم ..اما آخرش 3 صبح بود که خوابیدم ..5:30 هم دوباره بیدار شدم و خوندم تا رفتم اونجا ... ...یه ساختمون چند طبقه 8  نفر ..8 نفر ..صدا میزدن ...میرفتن یه طبقه ی دیگه که امتحان بدن ..خب اینم یه جورش بود دیگه از قبل میدونستم که به قول خودشون "ناظران جلسه " ..همچین آدم های خوش اخلاقی نیستن ..پس انتظار برخورد خوبی ازشون نداشتم ...اینجور که پیش میرفت کلی باید معطل میشدم ..اونجا بر طبق عادت کلی دوست پیدا کردم ..کلی با هم گفتیم و خندیدیم ..بلاخره منو هم صدا زدن ..رفتم طبقه پایین ..خانوم شما کجا ؟؟ ..من ؟؟ ..خب معلومه سر جلسه  ی امتحان کارتتون کجاست ؟؟ ..من کارت ندارم ..موسسه هیچ کارتی به من نداده ...اولین آزمونت رو قبول شدی ؟؟

آره قبول شدم ...نگام میکنه ..در هر صورت شما نمی تونی امتحان بدی ...هرچی میگم ..خانوم بابا کارتی واسه من صادر نشده ..اصلا گفتن چون اولی رو قبول شدی اسمت ثبت شده است ..حالیش نمیشه ..تماس میگیرم موسسه ..که اجازه نمیدن برم سر جلسه ی امتحان ..میگه نگران نباش مهسا ..الان تماس میگیرم هماهنگ میکنم ...دوباره باهاش تماس میگیرم ..خانوم هماهنگ کردین ؟؟ ..آره برو طبقه پایین .همه چی ردیفه ..میرم طبقه پایین ..خانوم برو بالا ...نمی تونی امتحان بدی ..ای بابا مگه الان با شما هماهنگ نکردن ؟؟ ..ما موافقت نکردیم ...حالا من چیکار کنم ؟؟ ..صبر کن تماس بگیریم با معاون ببینیم چی میگه ؟ ..کلی معطل شدم ..جواب نمیداد  ..گفتن برو موسسه ی خودتون برات کارت صادر کنن گفتم الان ؟؟ ..آره اگه تا ساعت 12 اینجا نبودی امتحانت کاملا لغو میشه ..فقط 50% احتمال داشت به موقع برسم ..باورم نمیشد ..بعد از چند ماه انتظار روز امتحانم اینجوری بد شانسی بیارم ..دفعه ی قبل موقع امتحان من اینجا نبودم ..نشد امتحان بدم ..حالا اگه این بار امتحان نمیدادم هم این آزمونم لغو میشد ..هم آزمون قبلی رو که قبول شده بودم باطل میشد ..یعنی جفتش رو از دست میدادم ...میدونستم این یه قانون مسخره است که خودشون بنا کرده بودن ..بعد گفتم بزارید امتحان بدم ..قول میدم کارتم رو همین امروز براتون بیارم ..گفت نه خانوم اصلا از کجا معلوم شما داوطلب باشی ..گفتم  همین الان از موسسه باهاتون تماس گرفتن . اونا منو به اینجا معرفی کردن...گفت ..من فقط کارت تو رو میشناسم کاری هم به این و اون ندارم ...هیچی نگفت..نمیدونم با چه سرعتی ..با چه وسیله ای خودم رو رسوندم به موسسه ..بی هیچ مقدمه ای فقط گفتم سلام ..تو رو خدا برام یه کارت صادر کنید ..گفتم اگه تا 12 اونجا نباشم امتحانم لغو میشه .. آقای " الف " حسابی عصبانی شد ..غلط کردن ..تو اصلا کارت احتیاج نداری ..این بدعت ها چیه واسه خودشون ساختن ...از اونجا تو رو فرستادن تا اینجا واسه یه کارت ؟؟ ..میدونم چطوری براشون جبران کنم ..بعد هم یه چند فحش ناقابل داد ...خانوم " م " سریع یه کارت صادر کرد ..مهر موسسه رو زد ..بعد گفت مهسا عکس همرات داری ؟؟ گفتم نه ..مهم نیست حالا عکس رو یه کاریش میکنم ..گفت : فایده نداره بازم می فرستنت اینجا ..هیچ کارتی همرات نیست ؟؟ گفتم چرا کارت دانشجوییم هست ..گفت عکسشو در بیار ..وای نه خانوم روش هزار تا مهر هست ..میترسم دردسر شه ..حرفی نزد ..رفت سراغ کمد ..کلی مدرک رو ریخت رو میز ..مدارک همه بود بجز من ..اون وسط یهو چشمم افتاد به فتوکپی شناسنامه ی مینا ...برداشتمش ..در کمال ناباوری مدارکم با چند تا عکس اضافی زیرش بود ...انگار گنج پیدا کرده باشم ..سریع گفتم اینجاست ..تقریبا اون لحظه یه معجزه بود ...کارت رو صادر کرد .

.هزار بار به هر راننده ای میگفتم سریعتر ...بیچاره ها بخاطرم کلی از راننده های دیگه فحش خوردن ..دقیقا 11:47 دقیقه بود که رسیدم ..با اینکه هوا سرد بود ..اما من همه ی تنم خیس عرق شده بود ..نفس نفس میزدم ...چنان گرمم شده بود که احساس میکردم الان مرداد ماه و توی آبادان دارم قدم میزنم ...نمیدونم چطور خودم رو رسوندم طبقه ی بالا ...منشی در اوج حیرت نگام میکرد ...باورم نمیشه به امتحان رسیده باشی ...خانوم اینم کارتم ..باشه برو پایین ...رفتم ...جلوی اون مهندس بی خاصیت ...آقا من کارتمو اوردم ..هنوزم 12 نشده ...حالا میتونم برم ؟؟ ...بیخود رفتین خانوم ..اصلا اسم شما توی لیست نیست ...با معاونت هم موفق نشدیم صحبت کنیم ...بعد هم زل زد ..به چهره ام که از سرخی دسته کمی به لبو نداشت ...نمیدونم چرا ساکت شدم ..گاهی  ناخودآگاه یه حرکتی ازم سر میزنه ..که برای خودم هم قابل باور نیست ...منی که هرگز اجازه نمیدم جایی حقم ضایع بشه ..حالا با همه ی وجودم احساس میکردم از خودم مظلومتر توی دنیا خودمم ..گفتم ببینید آقا ..من توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتم بیاد ندارم بخوام منت کسی رو بالای سر داشته باشم ...تا جایی هم که تونستم اجازه ندادم کارم به جایی برسه که بخوام از کسی خواهش کنم ..حتی اگه اون کس از افراد خانواده ام باشه ...من آدم بیکاری نیستم که بخوام دوباره واسه این مدرک وقت بزارم ..همین امروزم کلی از وقت درس و دانشگاهم رفت ...اگه امروز امتحان ندم جفت امتحان هام لغو میشه ..اما.این بار ازتون خواهش میکنم اجازه بدید برم امتحان بدم ..گفتم که خانوم امکانش نیست ...داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ..نمیدونم چرا صدامو بلند نکردم و هنوز هم با نهایت احترام با همشون حرف میزدم ..مطمئن بودم اجازه دادنشون که برم امتحان بدم براشون عین آب خوردن میمونه ..نمیدونم چرا باهام اینجوری تا میکردن ...حرفی نزدم ...فقط گفتم باشه ..که دیدم رئیسشون وارد شد ...وقتی اون جماعت رو انجوری ساکت دید ..که به من و اون مهندس خیره شدن ..پرسید اتفاقی افتاده ؟؟ ..یه خانوم که به نظر از همه مهربونتر میومد ...خیلی سریع و خلاصه موضوع رو مطرح کرد ..برای من این جریان تموم شده بود ..فقط انقدر از صبح از این طرف شهر به اون طرف شهر رفته بودم ..انقدر با این و اون حرف زده بودم ..بین این دو تا طبقه ی کذایی بالا پایین رفته بودم ..که دیگه گلوم خشک شده بود ..رفتم که آب بخورم ..راستش بدجوری حالم گرفته بود ..این همه خوندن ..تلاش کردن ..چند مدت رو انتظار کشیدن ..اینجوری تلاش هات بر باد بره ..خیلی سخته ...داشتم آب میخوردم .توی دلم گفتم خدایا من راضیم به رضای تو ..حتما حکمت تو امروز واسه من اینجوری حکم میکرد ..بی اختیار بغضم گرفت ..اومدم بیرون ..که دیدم رئیسشون صدام زد ...برگشتم ..گفت ..بیا برو امتحان بده...گفتم : نه ..ظاهرا اسمم توی لیست شما هم نیست ..راضی نیستم براتون دردسر ایجاد بشه ...عصبانی به نظر میرسید ..گفت : من دارم بهت میگم بیا برو امتحان بده ...خودم اسمت رو وارد میکنم ..باورم نمیشد ...زود برگشتم ...با بقیه رفتم سر جلسه ی امتحان ..تا برگه ها توزیع میشد ..حس بدی بهم دست داد ..انقدر استرس کشیده بودم و خستگی توی جز به جز بدنم بود ..که پاک احساس میکردم همه ی اطلاعاتم رو از دست دادم .روز کنکور هم این لحظات رو تجربه نکرده بودم...نفس عمیقی کشیدم ..توکل به خدا و مث همیشه دست به دامن امام رضا ..برگه رو دادن دستم ...دوباره برام معجزه شد ...انگار من نبودم که اونا رو جواب میدادم ..حتی یه سوال رو اصلا نمیدونستم چیه ..شانسی جواب دادم ...اغراق گویی نمیکنم ولی باور کنید احساس میکردم خدا دستم رو گرفته و خودش داره برام حل میکنه ..فقط 30 دقیقه طول کشید ناظر جلسه ..همه رو برام تائید کرد ...همه درست بودن .اولین نفر برگه رو دادم..اون خانوم مهربونه  یواشکی چشمکی زد وبا یه لبخند آرووم گفت .. آفرین 100 گرفتی ...خوشحال بودم ..اومدم بیرون ..از رئیسشون تشکر کردم ..اونم تا فهمید امتحانم رو خوب دادم خوشحال شد ...بعد رفتم دانشگاه ...از دانشگاه خونه ..یکم استراحت ..بعد کلاس زبان .مریم همراهم بود ..وسط راه یه مشکلی پیش اومد ..کلاس زبانم لغو شد ..مشکل مریم مهمتر بود ..داشتم میمردم از خستگی ...ساعت 9 شب بود که برگشتم خونه ..خانوم " ص " که مشکل امروزم رو فهمیده بود باهام تماس گرفت ..بعد گفت این دو موسسه با هم رقابت دارن ...یه جورایی لج بازی ..با این حرفهاش تا ته قصه رو خوندم ..من که لطف خدا توی دقیقه ی نود دستمو به گرمی گرفته بود ..اما دلم واسه خودم سوخت ..که بازیچه خودخواهی و رقابت مسئولان دو موسسه شده بودم ...یعنی من فقط چوب اونها رو خورده بودم یعنی تلافی همه ی عقده هاشون رو روی من پیاده کرده بودن ..گاهی وقتا ما انسان ها چقدر با واژه ای به نام انسانیت فاصله داریم ..چقدر با هم غریبه ایم ...امتحان رو دادم و تموم شد ..اما هنوز داغدارغربتم لابه لای برخی از این انسان های انسان نما هستم

 پ .ن 1 : از لطف همتون ممنون ..برای پست قبل ...چه کامنت های خصوصی و چه عمومی ..تشکر ویژه تر از دوستانی که بلاخره حضورشون رو پر رنگ کردن ...بی نهایت خوشحالم که همراهان فوق العاده ای دارم ...عزیزانی که محبت داشتن لینکم کرده بودن و بی هیچ توقعی از من حالا مطرحش کرده بودن ...هرچند برخی ها هم بودن که همچنان سکوت پیش کردن .حرفی نیست.دوست عزیز حتی سکوتت هم برام یه نظام ارزشی مقدسه ..

 پ .ن 2 :  این روزهای آخر اسفند ..عجیب زود میگذره ...

 پ .ن 3 : ساعت 11 شبه ..هنوز فرصت نکردم شام بخورم ..گرسنه امه ..درس دارم ...شرایط کاری اون داره عوض میشه استرس دارم ...خوابم میاد ...خسته ام ... روزهای بسیار پر کاری رو دارم میگذرونم ..سردمه ..یه لیوان چای داغ لطفا !!!

 

 

به جان او که به شکرانه جان برافشانم ...اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

یک 8_9 ماه ناقابلیست که میرزا بنویس خودم و روزگارم و این وبلاگ شده ام ... در این مدت چنان اتفاقات دور و نزدیکی برایم افتاد که غیر قابل باور بود ...اگر عمری به تن بود و برای یک سالگی  دل نوشته هایم می خوانید ...حالا گاهی همه را در دفتر خاطراتم ثبت میکنم ..که یک وقت نامی از قلم نیفتد ..این اواخر ...این رفیق ما که از آن بد جنس های روزگار است گاهی سراغ وبلاگمان می آید و دستی به سر و رویش می کشد ...اخیرا قالب ها را مکرر عوض میکرد ..گرچه این شیطنت هایش دمار از روزگارم در اورده اما باز هم خوب است.. من که نه وقت انچنانی دارم و نه  به اندازه ی او خوش سلیقه ام ..پس ترجیحا سکوت اختیار میکنم ..لطف آخرش این بود که آمار وبلاگم را آن گوشه به نمایش بگذارد ...راستش من هیچ وقت برایم مهم نبود که اینجا را چه کسی میخواند ..اصلا هم فکر نمیکردم که خزعبلاتم بخواهد آماری اینگونه داشته باشد ...اما از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تازگی ها کنجکاو شده ام ..کنجکاویم وقتی بیشتر شد که در سایت " وب گذار " ..دیدم این ایران خودمان که هیچ از " امریکا ...انگلیس ..روسیه ..هلند ..کانادا ..مالزی ...آلمان ...استرالیا " ..این وبلاگ خوانده میشود ..گرچه این خزعبلات من هرگز قابل نیست و قلمم هرگز به پای قلم سایر دوستان و بزرگان بلاگفا نمی رسد اما میخواهم بدانم ..که تو ای رفیق شفیق با مرام ..که می آیی  ..می خوانی ..بعد پاورچین ..پاورچین ..بی سر و صدا میروی ..این همه  ..این مهسای دم بخت از خودش و روزگارش نوشت ..این یکبار را تو برایم بنویس ...بگو که هستی ...از کجایی ...چه شد از میان این همه مرا پیدا کردی ؟؟ ...چه شد که من و روزهایم را دنبال میکنی ؟....از خودت برایم بگو ...میخواهم بدانم چشمهای مهربان  چه کسی نوازشگر نوشته های زمخت من است ...اگر خواستی عمومی نشوی ..به همان چند خط کامنت خصوصیت هم قانعم ...ولی بیا و این یکبار حضورت را پر رنگ کن

آهای ..رفقای عزیزتر از جانم ..که نامتان لابه لای لینک هایم و کامنت هایم  متبرک دل نوشته هایم است با شما هم هستم ...با برخی هایتان که ارتباط نزدیکی دارم ..و کم و بیش آمارتان را دارم ..البته فقط برخی ها اما شما هم برای یادگاری هم که شده در این پست از خودتان برایم بگویید ..چه شد که این مهسای دم بخت را پیدا کردی ؟؟ ..بعد لابه لای لینک هایت با انبوهی از شرمندگی قرار گرفت ؟؟ ...رک برای همه بگویم ..تویی که اینجا را میخوانی ..چه از دوستان نزدیکم باشی و چه دور ...حتما تا حالا اهل چت کردن بودی..حتی اگر هم نبودی ..یکی دو باری شاهد چت کردن بوده ای ...وقتی میخواهی با دیگری ارتباط برقرار کنی ..از او می پرسی ..asl  plz  ...او هم از مشخصات اولیه ی خودش را می گوید حالا من به دور از هرگونه ..چت کردن و آن پنجره ی چت رووم برایت می گویم ..رفیق هر که هستی چه نزدیک و چه دور ..asl plz......

 پ .ن 1 :  به همتون تبریک میگم ..این کوتاه ترین پست وبلاگم بود ..ندا اینم اون مینیمالی که خواسته بودی ...

 پ .ن 2 : این پست اولین پستی هست که کامنت هاش یکم زیادی برام مهمه

تو کعبه ی عشقی و من ..عاشق رو به قبله تم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

حالا که دارم برایت می نویسم ... حالم خوب است اما تو باور مکن ..یک فشار ناقابل در زیر گلو حس میکنم ... خودم هم نمیدانم چرا اشک هایم بی امان می آید ...از صبح ..این تلویزیون ..یا حتی این اینترنتی ها هم دائم " رضا ..رضا " می گویند ..بی انصاف ها اندکی رعایت حال یکی همچو مرا هم نمی کنند ...دلم پر می کشد برای بست شیخ طوسی ....برای پنجره ی فولادی ..برای گنبد طلایی ..حتی برای کفترهایی که  هر وقت راهی حرم شده ام به یادشان بودم و در کیفم چند مشتی گندم پیدا میشد ...همین چند ماه پیش که زائرت بودم ...یک جمله ی من با همه ی اطرافیانم متفاوت بود ...همه حاجت هایشان را طلب میکردند و من بی خیال حاجت هایم ..التماست میکردم که فراموشم نکنی ..که یک وقت ناز نگاهت را از من برنداری ..که یادت نرود مهسا ...حتی اگر هر روزش را هم در کنار تو بگذراند باز هم چیزی از این شعله ی محبت تو که دائم جانش را آتش میزند کم نمی شود ...آن لحظه ی آخر یادت می آید ؟؟ ..مامان گفت لازم نیست که حتما دستم به ضریحت بخورد ...همین گونه هم می توانم زیارت کنم  ...مامان نمیدانست که من دلم به یک بغل از ضریح تو محتاج است ...بعد من رفتم در میان آن مردمی که همه حاجت داشتند ...داشتم نفس های آخرم را تجربه میکردم ...موهایم دست یکی بود ..دست دیگری زیر گلویم ...اتفاقا چند خانوم هندی هم کنارم بودند ...هر از گاهی چند ضربه ی ناقابل نثارم میکردند ...جانم به لب رسید تا نزدیکت شدم ...کم کم اشکم در آمده بود .داشتم نا امید می شدم ...تو میدانستی مهسا بعد از این همه فاصله اگر بخواهد بی نصیب برود حسرت به دل می ماند ..به گمانم برای همین بود که نمیدانم دستی از کجا دست مرا گرفت و چشم باز کردم ..دیدم منم و دلم و یک بغل از ضریحت ...هر چه دلم می خواست گفتم ..به یاد همه هم بودم ...پا به پای هر جمله ام اشک ریختم ..عین حالا که صفحه ی کیبورد خیس خیس است ..نمیدانی با چه مکافاتی از آن کنج دنج ضریحت دل کندم ...بعد رسیدم به در ورودی ...من و دل و ترس از اینکه نکند دوباره مرا نطلبی ...یادت می آید ؟؟ ..التماست میکردم ..هنوز نرفته قسمت میدادم که دوباره بطلبی .خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود ...نمیدانی چه جگری خون کردم تا از آن رواق خارج شدم ...همه میدانستند مهسا با تو خرده حساب زیاد دارد ....لطف کردند که سرخی چشم هایم را به رخم نکشیدند ...امشب هم میدانند مهسا اصلا حال خوشی ندارد ..همه میدانند ...مهسا آرزو به دل دارد همچون امشبی را در کنارت باشد ..خدا کند امشب هم کاری به کارم نداشته باشند ..بگذارند من با تو باشم و دلم ...گرچه دلتنگ توام ..گرچه دلم می خواهد به دور از هرگونه فاصله ای با تو خلوت کنم ..اما میدانم از همین جا هم خلسه ی دلپزیری با تو دارم !!!.فلسفه ی..عشق تو برای من چیزی ورای این اشک ها و این جمله هاست ...اگر خدا با عظمت و تمام عرش کبریاییش رب آسمانی و معبود شایسته ی پرستش من است بی شک تو رَب زمینی من و حرمت معبد عشق بازی های من است

اصلا میدانی !!! ..گاهی برای ابراز یک عشق نیازی به هیچ واژه ای نیست !!!

***

 نیم ساعت ناقابل از نیمه شب گذشته ... دارم سعی میکنم به دور از هر دغدغه آرام بخوابم ..خسته ام ..وقتی آرام و قرار نداشته باشم ...یعنی دل یک چیزی کم دارد ...صدایش را نا دیده می گیرم ...پتو را میکشم بالا و خودم را نصیحت میکنم که بخوابم ...انگار کسی صدایم که نه یک جورهایی لگد میزند ...بی فایده است...بلند میشوم ...وضو میگیرم ..با توده ای از بغض که نمیدانم از کجا جمع شده ..سجاده ام را باز میکنم و میروم سر وقت زیارت عاشورا ....یک جاهایی بغض امان از من میگیرد ..لامصب ...بعد دعای توسل ...میرسم به علی بن موسی الرضا ..دلم می لرزد ..اشک هایم بی اختیار می آید ...سه بار است که حتی نمی توانم این نام را کامل تلفظ کنم ... جایی شنیدم بزرگی گفته بود ..امام رضا را که به مادرش قسم بدهی نگاه سنگین تری می کند ...قسمش دادم ...به مادرش ..در شب اربعین ...بعد دعا کردم برای تو ..برای او برای خودم و رهایی از دغدغه هایی که این روزها گاهی به جان همه ی ما چنگ می اندازند .دو سه ماهی از سفر مشهد گذشته ..شاید باور نکنی اگر بگویم چادر نمازم هنوز هم بوی عطر حرم میدهد...اغراق گویی نمیکنم ..اما همه اش لحظه به لحظه ..جای به جای ضریح و حرم در مقابل چشمانم است ...حالا دیگر حتی این دستمال کاغذی ها هم نمی تواند برای خشک کردن رطوبت چهره ام ..کار ساز باشد...همه را می گویم برای خدا ..بعد آن لا به لای حرفهایم ..دائم اضافه میکنم که خدایا من راضیم به رضای تو ..در هر کاری و هر مساله ای ...چند بار هم شکر گزاری میکنم ..که نکند یک وقت از من دلخور شود و خدای نکرده ..گمان کند دارم جسارت میکنم ....دعا تمام میشود ...بعد قرآن میخوانم ..حالا به لطف آرام دلها ...آرام آرامم ..حتی دل هم بی بهانه شد ...حالا هم روحم آرامش خواب را می طلبد هم جسمم ..خالی شده ام ..به همین سادگی بعد میروم سراغ دفتر خاطراتم ..و می نویسم ..ملت شب اربعین دخیل بسته ی نگاه سلطان کربلایند و من با حفظ ارادت به او دخیل بسته ی امام رضا ...

 ***

تماس گرفت گفت مهسا آماده شو با هم بریم بیرون ....زود آماده شدم ...اومد دنبالم ...پیشنهاد دادم قدم بزنیم یه جایی ماشین رو سر به نیست کرد و شروع کردیم قدم زدن ...غمگین که نه ..اما مث همیشه هم نبود ...فهمیدم ..انقدر همه ی اتفاقاتم رو با آب و تاب براش تعریف میکردم که قهقهه میزد ...لذت می بردم بعد گفت : مهسا خوشحالم که یکی مث تو رو دارم .. آدم پیر نمیشه ...چقدر تو دلت خوشه دختر ...چیزی هم هست که تو رو ناراحت کنه ؟؟ حرفی نزدم ..حتی این جوابشو هم با مزاح دادم ...کم کم باید بر می گشتیم خونه ...یه جوری نگام کرد ..یکم مکث ..اومدم حرفی بزنم ..گفت : مهسااااااا ...جونم ؟...من زائر امام رضام ..با لبخند ..بغض کردم ...فهمید ..میدونست که من شاید بیش از همه ی آدم های این دنیا با امام رضا حساب و کتاب دارم ...اشک توی چشمام جمع شده بود ..نمی تونستم حاشا کنم ...رفیق داری میری بگو مهسا گفت : بد جوری این روزا دلتنگتم ...بگو بد جوری نمک گیرم کردی ...بگو هیچ وقت نه به تصویرت توی ابعاد تلویزیون عادت کردم ...نه ..به اون عکسی که بالای میز کامپیوتر کنار دیوان حافظمه ...بگو همه ی آدم ها میان اونجا و دلشون رو به پنجره ی فولادی گره میزنن و میرن ..مهسا بند بند وجودشو گره زده ...اصلا لوطی وار بهش بگو ..مهسا گفت : خیلی مخلصیم ...بعد هم بغلم کرد و رفت ...من موندم و یه دنیا دلتنگی ..من موندم و همون عکس کنار دیوان حافظ ..همون چشمهای خیره به صفحه ی شیشه ای تلویزیون ...یه ساعت بعد اس ام اس داد مهسا حالا فهمیدم هستند چیزایی که ناراحتت کنن ..که در عرض چند ثانیه لبخندهات تبدیل بشن به بغض جواب دادم : حال ما از درون ابرست و بیرون آفتاب ..قابل بودم نائب الزیاره ام باش ...

 پ .ن 1 :  هرچی که نوشتم بهانه بود ...بهانه واسه دلتنگی ...اصلا خواستم بگم ..مشهدی ها قدر خودتون رو بدونید ...من این روزها به حال و احوال همتون غبطه میخورم

 پ .ن 2 : نمیدونم اینجا رو یه  مشهدی میخونه یا نه ؟ ..اما اگه خزعبلات من واسه خوندن قابل بودن ..رفیق هرکی هستی ..امشب اگه چشمات با فاصله ای کمتر از چشم های من ..ضریح امام رضا رو دید قابل بودم بیادم باش و دعام کن ...

 پ .ن 3 :  اگر امشب یادتان بود و باران گرفت ...دعایی به حال بیابان کنید !!! ...

من دیگه نمیرم دانشگاه ....
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

هیچ وقت یادم نمیره اون روز اولی که رفتم دانشگاه واسه ثبت نام ...قبولی توی کنکور اونم رشته ی مورد علاقه ام لطف بزرگ خدا بود اما راستش اصلا مث بقیه خوشحال نبودم ...همون دقیقه ی اول هم که وارد دانشگاه شدم و دیدم چقدرررررر غریبم همون طعم خوش قبولی هم یادم رفت و تازه فهمیدم دوست چه نعمتیه که آدم باید قدرشو بدونه ..نه خبری از الهه بود و نه الهام ...و نه بقیه دوستام که بهترین خاطره ها رو با هم داشتیم ..خودم بودم و حوضم ...بدجوری حالم گرفته بود ..با بابا رفته بودم واسه ثبت نام ...داشتم مدارکم رو تحویل میدادم که گفتن یکی از مدارکت کمه ..اون موقع مدارک لازم رو توی اینترنت هم اعلام کرده بودن و من با کمال دقت همه رو آماده کرده بودم ..هیچ حرفی هم از مدرک مورد نظر اونا نبود ..اینکه بخوام برگردم ولایت و اون مدرک رو تهیه کنم مصیبتی بود ...خیلی خواهش کردم ثبت نام انجام بشه تا بعد اون رو بیارم اما بی فایده بود ...عصبانی شدم...حالا اون وسط هم یه آقایی بود که دائم با من یا بابا حرف میزد ..که این مدرک واسه چی هست  از این حرفا ...منم که به شدت عصبانی بودم ..همش زیر لب می گفتم آخه تو چیکاره ایی که اظهار نظر میکنی ؟ ...بگذریم که اون مدرک رو چطوری تهیه کردم ...رسیدم به ترم دوم ..اول ترم بود و وقت انتخاب واحد ...اون موقع ها هنوزم خیلی از خانواده ها بخاطر بچه هاشون اون روزهای اول باهاشون مرتب میومدن دانشگاه ...بابا هم  با من اومده بود ...اون روز وقتی رفتیم دانشگاه فکر کردم بابا تا پایان انتخاب واحدم و این کارهای دانشگاه هست ..اما برخلاف انتظارم دیدم بیرون دانشگاه موند و گفت خودت برو دنبال کارهات ...هنوز چند قدمی با واحد آموزش فاصله داشتم ..که چندتا از بچه ها رو دیدم ..یکی بغض کرده ..یکی عصبانی ..یکی ناراحت ..پرسیدم چی شده ؟؟ .. و متوجه شدم توی انتخاب واحدهامون یه مشکلی پیش اومده ..حالا واحد آموزش هم ما رو مقصر میدونست  و به قولی میخواست حال ما رو بگیره که تنبیه بشیم ...در حالیکه مقصر اصلی خودش بود که خوب اطلاع رسانی نکرده بود خودشون هم اینو خوب میدونستن اما انکار میکردن ...بچه ها که منو دیدن فوری اومدن سراغم که مهسااااا

حالا چیکار کنیم ؟ و هرکسی به نوعی مساله رو مطرح میکرد ..راستش من با همه ی شوخ طبعیم و خنده هام اما وقتی جدی باشم دیگه خبری از اون خصوصیت هام نیست ..برعکس خیلی قاطعانه حرف میزنم و سعی میکنم لابه لای حرفهام در اوج مودب بودنم اما خشونت غیری مستقیمی هم وارد کنم ..این عادتم به جرات میگم خیلی جاها برام نتیجه بخش بوده این بود که بچه ها منو فرستادن جلو و رفتم با مسئول واحد آموزش حرف زدم ....همونطور که انتظار داشتم فقط ساز مخالف میزد ...میگفت ما قبل از انتخاب واحد توی برد موضوع رو اعلام کردیم ..درحالیکه یه دروغ محض بود ..اینو مطمئن بودم ..حتی برای اثبات حرفهام شاهد هم داشتم ...ازش خواهش کردم ..کارمون رو ردیف کنه ..اما دیدم نه از این خبرا نیست و شروع کرد توهین کردن ...که کی شماها رو توی این دانشگاه قبول کرده ؟؟ ..اصلا چطوری توی کنکور قبول شدین و رک بگم همه ی شعور بچه ها رو زیر سوال برد و ما نجابت به خرج دادیم که حرفی نزدیم و اعتراضی نکردیم ...با اینکه در مقابل حرفهاش سکوت کرده بودم اما از درون خونم داشت به جوش میومد ..بچه ها هم ساکت بودن ...خیلی ها بعدها گفتن که از شدت بغض نمی تونستن حرفی بزنن ...منم کم کم بدون اینکه بخوام بی احترامی کنم و یا مث خودش راه حرمت شکنی رو پیش بگیرم...تند تر باهش حرف زدم . ..اعتراف میکنم که خودم داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ...هیچ کدوم از حرفهاشون عادلانه نبود ..من از بی عدالتی متنفررررم ... اصلا هم اجازه نمیدم جایی حقم بخواد ضایع بشه حالا اینا با کمال وقاحت حاضر نبودن مشکلمون رو حل کنن ...همه اونجا ساکت بودن ..فقط صدای من و مدیر بود که توی فضا پخش میشد ...ندیده میدونستم که از شدت عصبانیت عین لبو قرمز شدم ..این طبعمه.همون موقع بابای مژده هم سر رسید ..قبلا بابای منو بابای مژده یکی دوباری توی همون محیط دانشگاه همدیگه رو دیده بودن ..حالا دیده بود بحث داره بالا میگیره ..سریع رفته بود و به بابام خبر داده بود که پاشو بیا کار داره به جاهی باریک میکشه خودمون واسطه بشیم شاید حل شد ...مهسا داره باهاش حرف میزنه و اونم حرف حالیش نیست ...بابا هم همراهش اومده بود ...اما به در واحد آموزش که میرسه وارد نمیشه ..بابای مژده پرسیده بود پس چرا نمیای ؟؟ ..بابا هم که کم و بیش اوضاع رو دیده بود جواب میده ..".خوب نگاه کن اگه از بین اینا یه نفر باشه که مشکل رو حل کنه اون دختر منه "...نگو همون لحظه اون آقا که موقع ثبت نام برامون علت مهم بودن اون مدرک رو توضیح میداد ..از کنار بابا رد میشه و حرفهاشون رو می فهمه ..با لبخندی به بابا میگه منم باهاتون موافقم ..بهتون قول میدم تا 5 دقیقه دیگه موضوع تموم شده است ..توی همون فاصله انقدر با مدیر واحد حرف زدم ...و با صراحت مقصر بودنشون رو به رخش کشیدم ..که دیدم کوتاه اومد ..و مشکل حل شد ...وقتی بیرون اومدم و متوجه شدم که بابا واسه چی اونجا اومده ..براحتی میتونستم برق خوشحالی رو از توی نگاهش ببینم ..فوری برگشت و به بابای مژده گفت ..دیدی گفتم اون دختر منه که حلش میکنه ؟؟ ...اون نگاه بابا رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم

همون روز بابا بهم اون آقا رو نشون داد و برام تعریف کرد که چی گفته ...نمیدونم چرا اما نظر خوبی نسبت بهش نداشتم ...اولش که فکر میکردم دانشجوئه ..یعنی ظاهرش اینجوری نشون میداد ..اما بعدها فهمیدم توی دانشگاه کار میکنه ..یه روز توی دبیرخونه می دیدمش ..یه روز توی واحد آموزش ...آخرش هم نفهمیدم طرف چیکارست .برام هم مهم نبود که بخوام در موردش کنجکاوی کنم .گاهی با هم برخورد میکردیم سلام میکرد ..منم معذب جواب میدادم ...چند ماه بعدش داشتم عقب عقب راه می رفتم و با آب و تاب اتفاقات سر کلاس رو واسه مریم تعریف میکردم که یهو برگشتم و اونم از یه اتاق اومد بیرون و به شدت بهم برخورد کردیم ...نمیتونم اون لحظه ی مزخرف رو توصیف کنم ..همین قدر بگم که فقط وقتی فهمیدم چی شده که سرم رو از روی شونه اش برداشتم ...شاید بهم بخندین ..با اینکه هیچ کدوم از ما مقصر نبود و اون برخورد کاملا ناگهانی و اتفاقی بود اما تا یه هفته از همه ی تنم متنفر شده بودم ...گاهی حس میکردم بدنم عین یخ سرد سرد میشه ..تا کم کم اون اتفاق کم رنگ شد و رسید به دیروز لعنت به من که این همه انرژی دارم ..رفته بودم با مدیر گروه حرف بزنم ..بعد هم با یه دلخوش با عجله از پله ها پایین میومدم به قول خودمون پله ها رو دوتا یکی میکردم ...کف چکمه هام صافه و یه پاشنه ی خاص داره ..یهو خواستم بیفتم ..که دیدم یکی با دستهاش از پشت سر سریع کشیدم عقب ...من که همون  لحظه از شدت هیجان افتادنم قلبم داشت به در و دیوار می کوبید ..حالا تصور کنید وقتی برگشتم و دیدم همون آقا منو از پشت سرمنو گرفته چی به سرم اومد ....داشتم میمردم ...

بیچاره خودش هم فهمیده بود باز منم ..تند تند معذرت خواهی میکرد و در چند ثانیه با عجله رفت ..دوست داشتم همونجا بشینم رو پله ها و به حال خودم زار بزنم ...حتی فکر اینکه یه بار دیگه بخوام ببینمش دیوونه ام میکنه ...این از برخورد اون دفعه ..اینم از این بار ..خدا سومی رو به خیر کنه ... الهام هم که تا اون لحظه غش غش داشت می خندید وقتی با اون قیافه ی من روبرو شد ...گفت برو خدا رو شکر کن اگه از این پله ها می افتادی ..معلوم نبود چه بلایی سرت میومد . میگم دیگه فوقش یه دست و پا شکستن بود ..اما حالا  هر بار که اون آقا رو ببینم باید هزار بار رنگم بنفش و زرد و قرمز بشه و آب بشم از خجالت ...

اصلا من دیگه نمیرم دانشگاه

 پ .ن 1 : خدایا به من برای خوندن یه کتاب 526 صفحه ای با هزاران نکته صبر بده !!!

 پ .ن 2 : یه ماکارونی درست کردم ..به قول خودم باقلواااااااا ست !!!

 پ .ن 3 :  اون خبرنگار عراقی یادتونه ؟؟ .. توی همین اینترنت خوندم که شیوخ بزرگ عرب دخترهاشون رو پیشکشش کردن ...کلی پول و زمین هم به نامش .ظاهرا هر روز هم رو دمپایی ها و کفش هاش یه قیمتی میزارن  اهل ثروت اندوزی نیستم اما .باور کنید اگه من میدونستم پرتاب یه لنگه کفش انقدرواسه آدم منفعت میاره خودم این کار رو میکردم

 پ .ن 4 : هر آدمی که 5 کلاس هم سواد نداره ..در مورد این سریال حضرت یوسف نظرهای کارشناسانه میده ..بابا اگه این فیلم بده چرا نگاش میکنید خب ؟؟ ..انقدر درگیر حاشیه این سریال شدن که فلسفه ساختنش یادشون رفته ... من خودم بارها هر وقت سوره ی یوسف رو خوندم داستانش برام جالب بوده الان هم از اینکه این فیلم داره به نوعی حکمت بزرگ خدا رو برام تداعی میکنه خیلی خوشحالم ..به نظرتون بهتر نیست به جای اینکه به فکر طرز آرایش و گریم بازیگران و برخی مسائل فرعی باشیم به اصل واقعیت توجه کنیم ؟؟

 پ .ن 5 : باز خدا پدر و مادر این بزرگای علم رو که ماهواره ی امید رو ساختن بیامرزه ..اگه این ماهواره ساخته نمیشد همچنان سوژه ی همه ی اس ام اس ها و آف لاین ها " یوسف و زلیخا " بودن ...آخرین اس ام اس دریافتی تا همین یه ساعت پیش این بود " دوچرخه ..دوچرخه ..قمر م ح م و د میچرخه " برخی هاش خداییش خیلی با حاله

 پ .ن 6 : پنج شنبه برام یه کاری کرد ...خیلی شرمنده شدم ..فقط تونستم بهش بگم : تو دیوونه ایی

 پ .ن7 : مرده شور این " زغال اخته " دیش دیش رو ببرن ..که یه ساعت دارم میخورم اما طعم کوفت هم نمیده

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط مهسا |

 

هر کی ..هرجا ..هرچی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط مهسا |

ضروری نوشت :

 امروز صبح از کله سحر در به در دنبال درس و دانشگاه بودم ...بعد هم به لطف بانک کلی معطل شدم گفتم تا کارهای بانکی رو به راه بشه ..یه سر برم کافی نت ببینم چه خبره ..اومدم سراغ وبلاگم ..یه کامنت خصوصی خیلی خاص داشتم ... توی این مدتی که وبلاگ نویسی رو تجربه کردم ...کامنت های خصوصی با انواع و اقسام محتوا ها رو بارها و بارها خونده بودم ...برخی هاشون از دوستان نزدیک ..برخی های دیگه از دوستان دور ... گاهی یه جمله دلچسب ..گاهی هم یه تقاضای مسخره ...اینا واسه من تنها نیست ..همه ی بچه ها ی وبلاگ نویس از این نوع کامنت ها دارن ..چه دخترا ..چه پسرا ...خیلی وقتا اومدم کامنت چک کردم و دیدم اونی که حتی به خوابم هم نمی یومد چند تا کامنت خصوصی گذاشته و درد و دل کرده ..خیلی ها گفتن قلمم به دلشون می شینه ...بعضی هاتون ارتباطتتون با من نزدیک شد ..لطفتون هم بیشتر ...گاهی خزعبلات منومی خوندن و چنان تعریف میکردن که گفتم واسه خودم یه پا " پل اٌستر " شدم ...توی این چند ماه خیلی اتفاقات برام افتاد ..نمیخوام الان مطرحش کنم تا اگه عمری باقی بود بمونه واسه روزی که یک سالگی وبلاگ این دختر دم بخت میرسه .. اینا رو گفتم که بدونید لطفتون همیشه ..همه جوره بهم رسیده ...آمار محبت های همتون رو دارم ...اما راستش کامنتی که امروز داشتم تنم رو لرزوند ...یه نگاهی به این گوشه ی وبلاگم بندازید ..محض یادآوری دوباره اینجا می نویسم :

 یک : بهتره اینجا ...کسی به دیگری توهین نکنه و همه حد و حساب خودشون رو نگه دارن ..حتی شما دوست عزیز ...

 دو : مطمئن باش توی دنیای واقعی انقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی  دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظرهات تیز روی نکن

 سه : اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردن هاش واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه ..یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال میبره ..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

 گرچه با این سه نکته یه جورایی اتمام حجت کردم اما بزارید دو چیز رو رک مطرح کنم ...من اینجا واسه دل خودم می نویسم ..اینجا نشد یه جای دیگه خوشبختانه دوستان همه اهل شوخ طبعی و مزاح هستند...و منم چون آدم شوخ طبعی هستم گاهی با هم شوخی میکنیم ...بدون اینکه منظور خاصی داشته باشیم ...و هستند عده ای که وبلاگ ندارند اما  با کامنت هاشون سراغم میان و شرمنده ام میکنن ...اونا هم برام فرق چندانی ندارن ...من اینجا به هیچ کس اجازه نمیدم نگاه خاصی به من داشته باشه و نه خودم اجازه دارم به کسی نگاه خاص تری داشته باشم یه دوستی یه جورایی اظهار نگرانی کرده ...دوست عزیز ..کاملا درکت میکنم.و تعصبت رو تحسین... اما باور کن این دختر دم بخت انقدر درک داره که بخواد به فکرت باشه و اجازه نده سوتفاهم خاصی پیش بیاد ..میخوام خیالت راحت راحت باشه ..بی دغدغه باش !!!


1)     برگشتم سر خونه ی اول ...یعنی یه شروع دوباره ..حس خوبی دارم ..یه جورخوش بینی ... وقتی اول یه کاری رو با توکل به خدا شروع میکنم و به اراده ی خودم تکیه میدم ..بی اختیار تصویر موفقیت میاد جلو چشمام ... ممکنه یکی دو روزی پس و پیش داشته باشه ..اما مطمئنم بهش میرسم ...مطمئنم

 2) یادم میاد "خاطره" ...آدم موفقی بود ..هدفهای بزرگ داشت ...خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ..وقتی از موفقیت هاش می نوشت لذت می بردم ..شاید به نظرتون احمقانه بیاد اما از هزاران فرسخ فاصله از پشت همین مانیتور از نوشته هاش انرژی می گرفتم ...بخاطر موفقیت هاش حتی از وبلاگش هم گذشت ..چیزی که ممکنه به نظر خیلی ها ساده بیاد کاری به وبلاگم ندارم ..چون با نوشتن بزرگ شدم ...عادت کردم وجودم رو خالی کنم یا روی حجم سفید کاغذ یا توی این دنیای ناشناخته ی مجازی ..اما باید وابستگیم رو کم کنم ...و اسه همون ساعت هایی هم که میام نت باید برنامه ریزی کنم .

 3) این تعطیلات میان ترم ..خیلی بد عادتم کرده ..ساعت خوابم خیلی زیاد شده ...1 معمولا میخوابیدم ..10 بیدار میشدم گاهی هم بیشتر ...از خواب بعد از ظهر هم که نمیگذرم ... حاضرم 7 شب بیدار بمونم ..اما یکی دو ساعت خواب بعد از ظهرم رو داشته باشم ... علاقه ی آنچنانی به تلویزیون ندارم ..اما 5 شنبه شب بود فیلم سینمایی " پچ آدامز " رو دیدم ..نمیدونم چرا خوشم اومد بشینم فیلم ببینم ... معتاد کتاب هم شدم ... خدا کنه زود به وضع قبلم برگردم و مث آدمیزاد بشینم پای درس و مشقم..اینم بگمااا توی این مدت زبان هم خوندم یعنی همچنان با این جمله ی" مهسا بشین پای درس و مشقت " روبرو بودم

4) چهارشنبه عصر قرار بود برم دندون پزشکی ..کلاس زبان هم داشتم ..الهه تماس گرفت گفت کلاس زبان لغو شده ...منم که ذوق مرگ شدم ...به مریم و نسیم گفتم بریم دندون پزشکی ..که وسط راه سر از آرایشگاه در اوردیم ...این نامردا آبروی منو بردن ...اصلا من نمیدونم چرا ملت چشمشون به این ابروهای منه ...راستش اگه دستی به ابروهام ببرم ..بزرگترین تغییر توی تاریخ چهره ام رخ میده ...دلم نمیخواد به این زودی شاهد این تغییر باشم ...اما مگه اینا میزاشتن ؟؟ ...یه بساط خنده ای پهن شده بود اونجا ...خداییش هرکی توی آرایشگاه بود ..با دیدن این حرفها و شلوغ بازی های ما پاک غم و غصه هاش یادش می رفت همه با لب خندون میرفتن ...چقدر دیدن شادی آدمها لذت بخشه ...اما خیلی اذیتم کردن حالا فکرشو کنید اونجا اعظم جوووووووون ( گلابی خانوم ) تماس گرفت ....آی حال کردم ... آی حال کردم ...اینا که داشتن منفجر میشدن از فضولی ...بعد همش می پرسیدن مهسااااا ...این اعظم جوووووون کی بود ؟؟ منم گفتم : یه دوست از شما بهتررررر ....خلاصه تماس گرفتن اعظم جان همان و انتقام گرفتن من همان جلو موهامو هم در طی یک عمل فوق العاده محرمانه کوتاه کردم ...بعد هم رفتم خونه داداشم و تماس گرفتم با مامان و با شهامت اعلام کردم که دست به چنین امر خطیری زدم ..البته مامان هم استقبال خیلی گرمی از این کارم کرد ...اما من کلی خوش به حالم شده همچین موهامو پریشون می بینم ...کلا الان من یه مهسای مو قشنگم

۵) توی همین یکی دو روزه به یه نتیجه ی بزرگ رسیدم ..اونم اینکه منو الهه شانس اوردیم که این دور و اطراف کسی ما رو نمیشناسه ...وگرنه معلوم نبود چی بهمون لقب میدادن ...جالب اینجاست که هر غریبه ای ما رو ببینه با خودش میگه به به چقدرررر اینا متین هستن ...اما وقتی باهامون خودمونی شدن می فهمن چی  هستیم ...یکی دو روز پیش یه کار دانشگاهی داشتیم ...اولش خیلی جدی رفتیم نشستیم تا کارمون انجام بشه ...اما بعدش گند زدیم ...تا وقتی از پله ها پایین می رفتیم غش غش میخندیدیم

 6) فقط دو هفته است ..که من از این سوپر مارکت محله مون چیپس نخریدم ...سه شنبه رفتم سراغش هنوز سلام نکردم می پرسه کجا بودی شما ؟؟ ...نگرانتون شده بودم ..میگم نگرانم شده بودین یا چیپس هاتون رو دستتون مونده بود ؟؟ ..میخنده میگه نه دخترم باور کن نگرانت شده بودم

 7) من یه زن عمویی دارم ..که خیلی کم حرفه ..عین ماست میمونه ...حالا توی جمعی باش خودتو خفه کن بگو ..بخند ..شیطونی کن ...ایشون تازه یادش میاد که یه لبخند ملیح تحویل بده ...طبعش اینه ...ما توی روانشناسی میخونیم که بیشتر خصوصیات آدما از دو طریق کسب میشن ..وراثت و محیط ..این بنده خدا کلا  طبعش بطور ارثی این بوده ..چندین سال هم هست که پایتخت نشین هستن ...چون غریب بودن و ارتباط کمی با اطراف داشتن ...این خصوصیتش به شدت تشدید شده ..حالا تصور کنید ..مهسا به اجبار باید ی چند مدتی رو در کنار زن عمو جان سر میکرد ...داشتم خفه میشدم ..یعنی تا دقیقه ی نود که از هم خداحافظی کردیم ..دائم از خودم می پرسیدم مهسا کی به تو نفرین کرده که مجبور بشی این لحظه ها رو تحمل کنی؟

 8) هنوز هیچی نشده دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده ...همکلاسی هامو دوست دارم ..خیلی ..با همشون هم ارتباط خوبی دارم ..اما نمیدونم چرا چنگی به دل نمیزنن ..حالا خوبه الهه و مریم هستن

۹) فراموش کردن نعمت بزرگیه که خدا به آدما داده ..امیدوارم توانایی تحققش رو در مورد بعضی چیزها داشته باشم ...

10) یه مشکلی توی دانشگاهی برام پیش اومده بود ...این یکی دو روزه بد جوری نگرانم کرده بود خوشبختانه خیلی زودتر از انچه فکر میکردم حل شد ...خدایا شکرت

 ۱۱) بعد از مدتها دارم درست و حسابی می بینمش ..میگم نه بزنم به تخته تپل شدیاااااا در حالیکه خیلی جدی منتظرم بگه نهههههه مهسا ورزش میکنم یا رژیم میگیرم ...با خونسردی و لبخند زنان میگه آره اتفاقا همکارم هم میگفت

۱۲) بعد از اینکه اون پست رو در مورد جنوب و ولایتم نوشتم ..علاوه بر اون هم ولایتی هایی که ازشون یاد کردم دو سه نفر دیگه هم اضافه شدن که دیدم خیلی حیفه اگه ازشون نام نبرم سحر ...سیر ترشی متاهل ...و آتنا ...خداییش  اصلا فکر نمیکردم این همه جنوبی توی بلاگفا باشه

پ.ن ۱ : میگه ونک ببینمت ؟؟ ..میگم نه بابا واسه من خیلی دوره ..میگه باشه پس تجریش می بینمت .... ( این جمله رو باید توی تاریخ ثبت کرد علتشو هم فقط خودت میدونی )

پ.ن ۲ : دوستی توی همین دنیای مجازی برای من یه آرزوی خوش طعم کرد :

امیدوارم در " خارزار " زندگیت " خار کن " خوبی باشی

پ.ن ۳ : برای کاری که توی پی نوشت پست قبلم نوشتم ..حسابی خودمو سرزنش کردم

پ.ن ۴ : حسن خلقی زخدا می طلبم خوی ترا........تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

پ.ن ۵ : آرش نیای واسه عنوان این پستم یقه مو بگیری و مالیات بخوای

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران