تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
ای خدا !!! سایه شان کم نشود از سرِ ما
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط مهسا |

تکیه داده بودم به صندلی ..بعد داشتم با روح و روان این موجود دو پا سر و کله میزدم ..انقدر غرق خوندن بودم که نخوام متوجه گذر زمان بشم .....اواخر وقت با همه ی وجودم احساس خستگی میکردم ...کتابم رو بستم و آماده شدم که برم ...صدای یه جیغ آروم توجه منو جلب کرد بر گشتم .." سارا " بود ! ...ما تو یه دبیرستان بودیم ...پایه ی شیطنت های هم ..یک سال بعد از من اونم اینجا قبول شد !!! ..چند ماهی میشد که همدیگه رو ندیدیم ...تا امروز !!

سارا : مهساااااااااااا تو چرا انقدر تپل شدی ..باورم نمیشه تو چند ماه اینجوری شده باشی ..این صورتتو توی آیینه دیدی ؟؟؟

مهسا : آره ..فقط از چهره تپل تر شدم ...خودم که اینجوری احساس میکنم

سارا : مهسا همینجوری بمونی هااااااااااا...نه کم کنی نه اضافه

مهسا :  تو چرا انقدر لاغر شدی سارا ؟؟؟

سارا : من بعد از فوت بابام ...دائم مریضم ...واسه همینم  اینجوری شدم !!!

 هنگ کردم ...اولش با خودم گفتم شاید اشتباهی شنیدم ...فوت بابام ؟؟؟ ...یه مکث کوتاه کردم و دلجویانه ازش پرسیدم ...گفتی فوت بابام ؟؟؟ ...آره مگه تو خبر نداشتی ؟؟ ..با شرمنده گی گفتم نه ...سارا توی این چند ماه پدرشو از دست داده بود و من حالا فهمیده بودم ..پدرش ایران نبود ..کویت بود ..شرایط کاریش اینجوری حکم میکرد ..هربار می خواست بیاد ایران چقدر همین سارا ذوق و شوق داشت ...تا چند هفته تکیه کلام داغ حرفاش " بابا " بود ...چقدر برام از مهربونی های پدرش میگفت ..از اینکه وقتی میره کویت دلتنگشه ...همه ی این ها عین یه نوار ویدئویی از ذهنم رد میشد ...یه لحظه ی پر از التهاب ..اشک توی چشماش بود ..این بغض لعنتی خودم دمار از روزگارم در اورده بود ..اما باید خودمو جلوی سارا جمع جور میکردم ...نمیدونستم باید چی بگم ..تجربه اشو نداشتم ..این خبر برام انقدر ناگهانی بود که بخوام واژه ها رو کم بیارم ...باید بهش تسلیت میگفتم اونم بعد از چند ماه با این همه شرمنده گی ؟؟ ..باید اشک هاشو پاک میکردم ؟؟؟ بهش دلداری میدادم ؟؟؟ ..می گفتم خدا مامانتو برات حفظ کنه ؟؟ در حالیکه خودم میدونستم هیچ کس نمی تونه تکیه گاهی مث پدر بشه ...مسخره است حرفهایی میزدم ..مثلا دلداری میدادم در حالیکه خودم کوچکترین اعتقادی به حرفهام نداشتم ...حال و احوال خودمو چیکار میکردم ؟؟ ..بعد از چند ماه هنوز انقدر داغش تازه بود ..که بین حرفهاش چیزی جز سوز دل نمی تونستم پیدا کنم ..انگار فقط دنبال دو تا گوش بود ..گذاشتم دلشو راحت پیشم خالی کنه ..نمیدونم تا چه اندازه موفق بودم اما خیلی سعی کردم توی اون لحظات براش همدم خوبی باشم ...گفت : اولین کسی بوده که فهمیده بابا رفته آسمون ..گفت تا نیم ساعت جسم آسمونی بابا رو توی بغلش گرفته واشک ریخته ...چقدر تحمل شنیدن این حرفها واسم سخت بود ...یعنی اینا حرفهای همون سارای شاد خودمون بود ؟؟؟ ..یه زمانی لحظات شاد و قهقهه ی خنده هامون شهره ی خاص و عام بود حالا زل زده بودیم تو چشمای هم و پا به پای هم گریه میکردیم ..اون موقع ها هیچ وقت فکر نمیکردم توی غمی به این بزرگی بخوام شریک بشم ..دائم می گفت : مهسا قدر باباتو بدون !!! تا زنده ایم نمیدونیم چه فرشته هایی هستن ..وقتی رفتن می فهمیم چی رو از دست دادیم !!! نمی تونم توصیف کنم که با چه مصیبتی از هم خداحافظی کردیم !!!

 توی راه برگشت ..فقط به یه چیز فکر میکردم ..سارا شاید از 20_21 سال عمرش ..سال های کمی رو با پدرش بود ..چون اون هر چند ماه یکبار از کویت می اومد ...اون وقت تا این اندازه وضعیت روحیش بد بود خدا اون روز نیاره ...اما اگه زبونم لال من یه روزی غم سارا رو بچشم ...با این همه علاقه ای که به مامان و بابا دارم ..عاطفه ی بیش از حد منو بابا ..خدایا پس من اون موقع چیکار کنم ؟؟؟

 بابا میگه : مهسا من اگه از ( زبونم لال ) از دنیا رفتم ..دلواپس هیشکی نیستم بجز تو ...خودش میدونه دختر کوچولوی لوسش تا چه اندازه دوسش داره ...مادر بزرگ خدا بیامرزم ..یادمه به بابا میگفت ..نزار انقدر این مهسا بهت وابسته بشه ...اما انگار وابستگی منو بابا روز به روز بیشتر میشه ...گاهی با بد جنسی لا به لای حرفهاش میگه : مهسا اگه من از دنیا رفتم ..اون موقع  با عصبانیت اخم میکنم و همیشه هم در جواب این حرفهاش میگم ..اگه تو یه مو از سرت کم بشه مطمئن باش من زود تر از تو زندگی رو به خودم حروم میکنم ...نه اینکه فکر کنید مامان برام کم میزاره هاااااا ....محبت و دلسوزی مامان رو کمتر کسی توی دنیا داره ..اما خب از قدیم گفتن دخترا بابایی هستن ...و این در مورد من کاملا صادقه ...بچه که بودم شاید باورتون نشه اما من فقط با بابام می رفتم دکتر ...خودم هم نمیدونم چرا ؟؟؟ ...هرجا بابا می رفت دست منم توی دستش بود ...حتی اگه یه خرید ساده از بقالی محله مون بود ...وقتی اولین بار تنهایی اومدم تهران ..اون اوایل نه من به این وضع عادت کرده بودم نه بابا ...فقط یکی دو بار با هم حرف زدیم ..نه اون دلشو داشت نه من !!!..وقتی بابا یکم حالش مساعد نبود . ..پاش می رسید به دکتر ..انقدر دکتر سوال پیچ میکردم ..به جرات میگم که هر دکتری ..یا آشنایان نزدیک ...به مهر پدر و فرزندیمون حسادت میکردن

این چند روزه بد جوری ترسم گرفته ..نمیدونم این افکار مزخرف چطوری سراغم میان ؟؟..دارم سعی میکنم واقع بینانه با این مساله کنار بیام ...اما اعتراف میکنم ..که  حتی تصور از دست دادن مامان و بابا بیش از حد داغونم میکنه ..توی این مورد واقعا بی ظرفیتم !!!...طفلک سارا !!!

 پدرم کوه امید ............مادرم یاس سپید

پدرم عطر وجود .................مادرم غرق سجود

پدرم روشنی خانه ی ما .......ای خدا کم نشود سایه شان از سرما !!!

پ .ن 1 : الهی !!! اون غمی رو که توی چشم های سارا دیدم ..هیچ کس توی چشم های دوستش نبینه !!!...بد جوری نگران سارام !!!

پ .ن 2 : از لطف همه ی دوستان ممنون ..واسه پست قبل شرمنده ام کردید ..چه تو کامنت های خصوصی و چه عمومی ...من حالم خوب خوبه ...یکم دغدغه ها زیاد شده ..زندگی دیگه ..نباید سخت گرفت !!!.شرمنده ام اگه از پست قبلم چیزی دستگیرتون نشد !!! جالبه وقتی من در پرده یه پست می نویسم شما ها هم کامنت هاتون خصوصی تر میشه !!!

پ .ن 3 : نمی خوام روی لحظات خوش نیمه ی دوم فروردین خط بکشم ..اما از ته دل خوشحالم که این نیمه داره تموم میشه !!!

 پ .ن 4 : این روزها " مهسای دم بخت " ....." جومونگ " می بیند ...شما چطور ؟؟

 پ .ن 5 : خدایا !!! من و تو عمری با هم رفاقت داریم ....چرا بهم نمیگی این سناریو هایی که هنوز هیچی نشده توی سال 88 داری برام رقم میزنی ..حکمتش چیه ؟؟؟ ..منو داری به کجا میبری ؟؟؟...نه اینکه فکر کنی ناراضیم ..نه ...روزهای خوبی دارم ...شکر ...اما نمیدونم چرا یه جوریم ..نمی ترسم اما انگار ترسم گرفته !!!

 

 

داستان در پرده می گویم ولی ..گفته خواهد شد به دستان نیز هم
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط مهسا |

صدا ...دوربین ... حرکت !!!

خوبی مهسا به این است ...که تکلیف خودش را با  خدا روشن کرده ..هرچند که آن بالایی تکلیفش را با من هیچ وقت روشن نکرد ..اصلا بخاطر همین بود که از مدتها پیش " چهارشنبه " را پر استرس ترین روز زندگیم لقب دادم ...دلم عجیب شور میزد ...طفلک چندباری حرف زد ..اما من حرفهایش را نادیده گرفتم ..بهتر بگویم صداقت دلم را به منطق عقلم فروختم ...وقتی حدود یک ماه پیش خدا یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم را در اوج ناباوریم برآورده کرد ..میدانستم که این براورده شدن با همه ی لذتش اما تاوان سختی دارد ...این دانستنم را پای روشن شدن تکلیفم با خدا بگذارید ...چقدر او نصیحتم کرد ...چقدر گفت مهسا !! ...نه ...چقدر سعی کرد مرا با منطق خودش مجاب کند ..اما من مجاب نشدم ...دلایل خاص خودم را داشتم ..او بزرگواری کرد که همه را بخاطرم پذیرفت...بلاخره چهارشنبه ی پر استرسم رسید ...وسط راه بودم ..نمیدانم چرادلم یک جوری شد ..از آن جورهایی که در چند لحظه همه ی قرآن را ختم میکنی و سریع دست به دامان خدا میشوی ....اولش همه چیز خوب بود ...آنقدر گفتیم و خندیدیم ..که گویی از این دنیای پر هیاهو به دوریم ...دیگر خبری از آن استرس هم نبود ...که آن اتفاق کذایی افتاد .. درست همان چیزی که او پیش بینی کرده بود ..و چقدر سعی کرد مرا در پیش بینی هایش شریک کند ..که من با نهایت بی خردی برگ اشتراکش را پس دادم...هیچ وقت خودم را به خاطر این اتفاق نمی بخشم ...در تمام این مدت هرگز چهره اش را تا این اندازه عصبانی ندیده بودم ...حق داشت ..مقصر من بودم !!!...بر روی او و همه ی درس ها و تجربه هایی که آموخته بود خط کشیدم ..اصلا هم در نظر نداشتم ..که به قول قیصر " او گل است ...هرچه باشد گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است !!! ...

 سکوتی عذاب آور بین ما حاکمیت میکرد ...من هم آنقدر حالم بد بود ..که بخواهم تیک تاک فشار خونم را روی 7-8 احساس کنم ...گفت برویم دکتر ...من نپذیرفتم ...ناهار را در فضایی کاملا بغض آلود خوردیم ...آها ..گفتم خوردیم ؟؟؟؟ ....خوردیم نه خورد ...من به اندازه ی کافی توده ها بغض برای خوردن داشتم ...او حرف میزد ...سرزنش میکرد .لحن پر از عصبانیت و پر از تلخی ..و من اشک به چشم ...بغض به گلو ..و سکوت به لب بودم ... نمیدانستم از پست فطرتی برخی آدم ها بنالم که همه ی روز خوشمان را به گند کشاندند ...یا از سرزنش های مکرر او را به جان بخرم ...حالا روح که هیچ ..از نظر شرایط جسمی اصلا وضعیت مناسبی نداشتم ....سرخی چهره ام ...عرق سرد تنم ...لرزش دست هایم گواه شرایطم بود ...داشتیم از دست می رفتیم ..در چند ثانیه ی ناقابل ...به یقین اگر آن اتفاق می افتاد ..من دیشب را در حال مذاکره با " فرشته ی مرگ " می گذراندم !!! ...صحبت از مرگم شد ..هنوز هم که هنوز است ...چشم های اشک آلودش را در مقبال چشمانم است ...و لحن قاطعانه اش ..که مهسا  دیگه هیچ وقت از این حرفا نزن ..هیچ وقت !!!...قبول کنید که دیدن این لحظه ها از آدم مغروری چون او ماندگار است !!! ...نمیدانم روزی که گذشت را چه بنامم ؟؟ ..عجیب و غریب ؟؟ ...یا تلخ و شیرین ؟؟ ...در اوج آن لحظات دردناک ..اما بی انصافیست اگر بخواهم قهقهه ی خنده هایمان را نادیده بگیرم ...یا آن زمانی که از ته دل خدا را شکر میکردیم و دائم بهم دلداری میدادیم که به خیر گذشت !!!...و زیباترین و غافلگیرترین هدیه ای که در تمام سال های عمرم گرفتم !!! ...بی انصافیست اگر از " روانشناسی دست ها " حرفی نزنم !!!.و بر فلسفه ی "چشمهایمان " چشم ببندم ...و برای  نزدیکی دلهایمان و از صداقت فوق العاده ی قلبم  سکوت کنم !!! ...قول دادم که از این پس با تاملی بیشتر حرفهایش را بپذیرم !! یادگرفتم که برخلاف اعتقاد ما آدم ها گاهی منطق دل بر منطق عقل ارجحیت دارد !!!...مقصر همه ی آن عصبانیت ها ..برافروختگی ها و سردرد هایش من بودم !!..گرچه دیشب همچنان پتک سنگین حرفهایش را متحمل میشدم و اشک می ریختم ...اما خوشحالم که شهامت اعتراف به اشتباهاتم را دارم ..خوشحالم که یکی  همچون او دارم و خوشحالتر که امروز می گفت آلزایمر گرفته ..گفت حافظه اش در بخاطر آوردن اتفاقات دیروز او را یاری نمی دهد ...گفت فراموش کرده !!...گاهی ما آدم ها لازم است دقایق سخت بگذرانیم تا بیشتر قدر یکدیگر را بدانیم ..که باور کنیم فاصله ی ما ...از من و تو شدن فقط  یک " واو " ناقابل است ..گاهی لحظات سخت تجربه کردن هم شایستگی میخواهد !!!

 پ .ن 1 :   خیلی دلم میخواست ...اینجا از اون اتفاق می نوشتم ..اما ننوشتم ..اینجا رد پاهای آشنا های دور و نزدیک رو دارم حس میکنم ...میدونید که : گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش !!!

 پ .ن 2 : روزی که توی این وبلاگم از دلنوشته هام نوشتم ...هیچ وقت فکرشو نمیکردم چند ماه بعد سومین وبلاگم رو هم احداث کنم ..دیشب براش یه اسم انتخاب کردم ...یه اسم شیرین ..عجیب که خودم کلی از این اسم انرژی گرفتم ..اونجا هم بزودی می نویسم ..امید که لااقل اونجا مجازی بمونم !!!

 پ .ن 3 :  خدایا !!! ...ممنون ...اگر اون 20 دقیقه رو خط بزنیم ...خوش گذشت ...خیلی !!

 پ .ن 4 : مدتها بود که اینجوری به خودم بد و بیراه نگفته بودم ...روز گذشته رو میگم !!!

 پ .ن 5 : هرچی می گفت حقم بود ..من که با خودم تعارف ندارم ..اما  جالب بود که توی اوج لحن خشن و سرزنش ها ..دلداریم میداد ...که مهسا برامون شد یه تجربه !!!  ...ما آدما واسه بدست آوردن تجربه هامون گاهی چه بهای سنگینی باید بدیم !!! ....با همه ی این حرفا ...همین فردا پس فرداست که تبدیل میشه به یه خاطره ..که به حس و حالی که گذشت می خندیم !!!

پ .ن 6 : خدا رو شاکر هستم واسه این خصوصیتم که عینک خوش بینی به چشم دارم !!!

پ.ن ۷ : شرمنده ام اگه هیچی از نوشته هام دستگیرتون نشد !!!..این پست با وجود خاطره انگیز بودنش اما به دل خودم هم چنگی نمیزد !!

پ .ن ۸ :  سیگار کشیدن رو دوست ندارم !!!

برای بهار ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط مهسا |

 

خصوصیات مشترکی داریم ... این را مطمئنم ...جز معدود افرادیست که وقتی با هم ...هم صحبت می شویم خیال جفتمان راحت است ...که ظرفیت خوبی برای شوخی هایمان داریم .گاهی اگر حرفی به هم میزنیم هیچ نیازی نیست که دائم پشت سر هم بپرسیم ..دلخور شدی ؟؟؟..مثلا وقتی من میخندم ..عادت داردبه من می گوید ..کوفت ...من هم همیشه پسوند " ورپریده " را برایش به کار می برم ...در ضمن جز اولین کسانی بود که وقتی برای اولین بار ارتباطمان نزدیک شد ... بی هیچ حاشیه ای ..گفت ..خدایا !! اون دختر دم بختی که وبلاگ می نویسه کیه ..این دیوونه که روبرومه کی ؟؟ ... ما داغ دیده ی پیوستگی ابروهایمان هستیم ...بین خودمان بماند گاهی از طول و عرض ابروهایمان پیش هم درد و دل میکنیم ...و مفتخرم که بگویم  خوشبختانه او هم چشم داشت چندانی به ظاهرندارد ...اصلا همین خصوصیاتش این دل لامصب مرا اینگونه رام کرده ...مهربان است ...با محبت ...انتقام گیر همه ی دختران از فرد شروری همچون مانیست ...شب سیزده بدر ..گفتمان آبداری داشتیم ...دلتان بسوزد ..ما برای هم گره زدیم از نوع باقلواییش . اما پر توقع است ...همین دیشب از من کلید ماشین و یک حساب بانکی پر مایه میخواست ...اصلا هم در نظر نداشت که این دختر دم بخت ..اهل درس است ...جیب خالی دارد ...با این حال ..عین سریش چسبیده است به آن دیواره ی بالایی قلبم ..ول کن هم نیست ...ایمان دارم ...که پایه ای قوی برای شیطنت هایم است هیچ وقت به خودش نگفتم ..اما حالا همین جا در گوشی برایش می نویسم ..که گاهی آرزو میکنم ..میان همکلاسی هایم یکی چون او بود ...آن وقت حتما بجای اینکه این اخبار 20:30 راه به راه ..تریبون آزاد به دانشگاه بفرستد ...یکی همچون کامران نجف زاده ..روی خط آزاد از علت و دلیل انفجار ها و شیطنت هایمان از سران پر قدرت دانشگاه می پرسید ...از آن دردانه هایست که حتی در دفتر خاطراتم هم از او یاد کرده ام ... دوست داشتنی است ..البته همه این ها را به حساب این بگذارید که او همنشینی همچون من دارد ...دیشب رسما به خودش تبریک گفتم ...و برایش آرزو کردم ..که عمر با عزتش بهاری بماند ...که هیچ وقت خزان زندگی گل وجودش را پرپر نکند ...که دلش از غصه ها خالی شود ..

که سهمش از زندگی یک عمر خوشحالی شود !!!..

امروز تولدش است ..روز میلادش ...بهار ورپریده را می گویم ...بهار دوستت دارم ...تولدت مبارک یکی یکدانه ی دوست داشتنی ام !!!

پ .ن 1 :  بهار !!  استادمون می گفت اونایی که ازدواج میکنن عمر بیشتری دارن ...امروز قبل از اینکه برات 120 سالگی رو آرزو کنم ....دعا کردم سال آینده همین موقع ازدواج کنی !!!

 پ .ن 2 :  بهار !!!  از دیشب تا حالا دارم به این فکر میکنم که  کی نفرینم کرده که با یکی مث تو باید متولد یه فصل باشم ؟؟؟ ..اصلا این همه فصل ...چرا تولدم باید توی بهار باشه ؟؟؟

 پ .ن 3 : بهار !!! ....یادت باشه برای روز تولدم تو تبریکم رو به صورت نقدی جبران کنی !!!

 پ .ن 4 : امشب منو برای فردای پر استرسی که پیش رو دارم دعا کنید !!!

 

حق با توئه ...تو راست میگی !!!
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط مهسا |

 اصول و قواعد بر زندگی هر کدام از ما آدم ها حاکم است ..بعضی ها را خودمان ایجاد می کنیم ..بعضی دیگر را عرف جامعه ...برخی ها را هم رفتار اطرافیانمان !!!

با همه ی طبع شوخی که دارم و خوش خنده بودنم ...اما وای از آن لحظه ای که عصبانی شوم ...قبلا ها اگر مساله ای پیش می آمد بدون توجه به قدرت فکری و درک طرف مقابلم  دائم حرص میخوردم ...داغ می شدم ...بحث بالا می گرفت و من سعی میکردم درستی حرفهایم را به کرسی اثبات بنشانم ..راستش تازگیها اصول تازه ای بر زندگیم اجرا میشود ..که مسببش برخی رفتار های این آدم های اطراف بوده ..گرچه قدمت کمی دارد اما امتحانش را پس داده ..اخیرا بجای حرص و جوش خوردن . داغ کردن ...فقط با دو جمله طرف مقابلم را ساکت میکنم ..این دو جمله قدرتی جادویی دارند لامصب !!!

 وقتی ساعت ها برای آدم هایی که مثلا مهر روشنفکری بر پیشانی زده اند و ادعای خرد ورزی دارند .در حالیکه باید برای سلامت عقل و روحشان تردید به خرج بدهی ...وقتی تشخیص خوب و بد برایشان دشوار است ...وقتی پر هستند از افکاری که تهی و تو خالی  هستند ...وقت میگذاری یعنی آب را در یک هاون نقره ای کوبیده ای ..من این روزها حتی آب هم در هاون نمی گذارم چه برسد به کوبیدنش !!!

دیگر خبری از آن همه جنگ اعصاب و پیاده روی هایی که روی خطوط عصبیم انجام می گرفت نیست کلا هم زحمت طرف مقابلم را برای کل کل کردن کم میکنم هم خودم در نهایت آرامش فکری بسر می برم باور کنید برخی آدم ها لایق هم صحبتی نیستند چه برسد که بخاطرشان به اعصاب و روان مبارکت چنگ بیندازی !!! ...کافیست حرفشان را به ظاهر تائید کنی و بعد پاورچین پاورچین از کنارشان رد شوی که مبادا چینی مضحکانه ی تفکرات کوته بینانه شان دور از جان ترک بردارد !!!

 آها ...داشت یادم می رفت ...آن دو جمله ی جادویی :

 حق با توئه ..تو راست میگی !!!


 پ .ن 1 : این پستم دومین پست کوتاه در طول وبلاگ نویسیم بود ..تقدیم به همه ی دوستانی که  از محل کارشون و با کمی دردسر خزعبلات منو میخوندن و گاهی پایین اون کامنت های پر مهرشون از طولانی نوشتم گلایه میکردن !! ..کوتاه نوشتن هنر میخواد من توی هر چیزی هنر ندارم !!!

 پ .ن 2 : 5 شنبه ...شب سختی داشتم ...خیلی بده که حتی خودمم به روحیه ی شادم انقدر عادت کردم وقتی دلتنگی هام واسه خودم غریبی میکنم !!!

 پ .ن 3 : خدایا !!! خواستم یه چیزی بنویسم برات پشیمون شدم !!!

 پ .ن 4 : این اس ام اس الان اومد :

" انسان عزیزش را فراموش نمی کند بلکه تنها به ندیدنش عادت میکند تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مث فراموش کردنش غیر ممکنه " 

 پ .ن 5 : خوابم نمیاد ...این یعنی باز فردا مکافات دارم

 

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط مهسا |

 

هرچقدر نیمه ی نخست فروردین خوش بودیم همین که نیمه ی دومش رسید دارم تاوان پس میدهم!! این چند روزه گره خورده ام با لحظاتی که انگار قصد دارند مرا از پای بیندازند ..لامصب !!! ..درس های نخوانده ...کتاب های قطور...در طول تعطیلات آنقدر سرگرم خوش گذرانی هایم بودم که کتابها و جزوه هایم را خاک برداشت و حالا برای جبران روزهای از دست رفته در حالت دوپینگ بسر می برم !!!

 باید چهره ی درهم آدم هایی را تحمل کنم که دوستشان دارم و این برایم خوشایند نیست ...از بی معرفتی دیگری به تنگ آمده اند دستشان از او کوتاه است مرا دیوار کوتاه تری یافته اند که هر بار با نشانه گیری ویرانه اش می کنند و من مجبورم سکوت پیشه کنم تا مبادا غمی بیش از این بر غم هایشان اضافه شود !!!

 هزینه های گزاف هم نور علی نور شده ...نه علاقه ای به پول دارم و نه به مال دنیا طمع ..اما آموخته ام که آدم حسابگری باشم ...از آن آدم هایی که چرتکه دارند برای حساب و کتابهایشان ...بخصوص که دوران دانشجویی هم مرا بزرگتر کرده و هم حسابگری هایم را دقیقتر ...حالا آمار هزینه های این ماه به طرز ناگهانی بالا رفته  و همین باعث شده چهار لوب مغزیم بیش از حد فعالیت کنند !!!

 با اینکه به شلوغی  و شوخ طبعی شهره ی خاص و عامم ...و طبعم چندان با سکوت سازگار نیست ..اما در خلوتم همیشه از آرامش و نبودن صداهای ریز و درشت استقبال کرده ام ...این چند روزه میانه ی خوبی با سکوت ندارم ...گویی آرامش قبل از طوفان است !!!

 برنامه ریزی هایم تغییراتی آنچنانی می پذیرد و پذیرفتن این تغییرات یعنی دوره ای رکود تا مساعد شدن شرایط ...یعنی ترک عادت ...همان که موجب مرض است !!!

 زمان !! ...ترم پیش کولاک نمراتم بود همین باعث شد احساس کنم چیزی از رستم کم ندارم ..طبق معمول واحد زیاد برداشتم ترجیحا از نوع تخصصیش ...حالا گلاب به رویتان هنوز هیچ نشده به غلط کردن افتاده ام ...زمان کم دارم ...هرچقدر این 24 ساعت را جمع و تفریق میکنم بلاخره یک جای کار می لنگد ...کاش بشوم همان مهسای روزهای کنکور ...آن روزها با وجود همه ی استرس هایشان اما دوران طلایی تلاش هایم بود .ان روزها انقدر از وقت و بی وقت نمی نالیدم.. حالا  احساس میکنم عقربه های ساعت چرخششان ظالمانه است ...من این روزها زمان کم دارم ...من به زمان محتاجم ...کاش " سوپر من " پیدا شود این زمان را برای لحظاتی هر چند ناچیز متوقف کند ..حالا توقف هم نشد راضیم ..فقط آن عقربه ها کمی ..فقط کمی ملایم تر بچرخند !!!

 خواب !!! ...ساعات خوابم به شدت بهم ریخته است ...همین دیشب 12 خوابیدم و 4 صبح بیدار شدم وقتی ساعات خوابم مختل شوند ..یعنی باید قید ساعات مفید درس و مطالعه ات را هم بزنی ...یعنی دائم خمیازه بکشی ...در این گیر و داد که زمان کم می آورم ...همین را کم دارم که ساعات خوابم برایم اینگونه نور افشانی کنند ... بهم ریختگی ساعات خواب یعنی زهر برای من !!!

 حالا اگر مشکلات کامپیوتر و این ویروس یاب های لعنتی را هم اضافه کنم ..می ماند دغدغه های شخصی همان افکار زمخت کوچکی که  گاهی اگر مراقبشان نباشی زیر بنای مشکلات بزرگت میشوند ..همان روبرو شدن با آدم هایی که باید برای درک و شعورشان کمی تردید به خرج بدهی ...یا روزهایی مث چهارشنبه ی آینده که برایت سراسر استرس است ...یا زمان هایی که مجبوری با ظرافت گره از کلاف سرگردان زندگیت باز کنی ... و دلتنگی برای  عزیزانی که  هیچ چیزی نمی تواند جای خالی آنان را در کنارت پر کند ... و حرفهایی که به قول دکتر شریعتی شاید هرگز دلت نخواهد به ابتذال گفتن کشیده شوند !!!

 با این وجوداین لحظه ها و بهم ریختگی ها ..هنوز هم می گویم آن بالایی مرا هرگز تنها نمی گذارد ...هنوز هم وقتی یکی از همان دغدغه ها  قدرت نمایی میکند نبردی جانانه با او آغاز میکنم ...هنوز اجازه نداده ام کسی یا چیزی ارتش امید مرا به زانو زدن وادار کند ...هنوز هم از مشکلات با لبخندی عمیق استقبال میکنم

هیچ وقت با مزاجم سازگار نبود که از زمین و زمان گلایه کنم حتی از هم صحبتی با آدم هایی که روزگار را مسبب تمام مصائب هایشان می دانند و از فلک می نالند بیزارم !!! راستش پست قبل کامنت های گوناگونی داشتم که برخی دوستان گمان می کردند من فارغ از هر گونه لحظه ی نا خوشایندم ...نه رفیق ما آدم ها هر چقدر هم که در بی مهری هایمان اجحاف کنیم اما آخرش در غم و برخی دغدغه هایمان مشترکیم ...من هم دغدغه های خاص خودم را دارم ...و سختی های هجومی ...نمی خواهم برایت اغراق گویی کنم اما لحظاتی را در زندگیم داشته ام که گمان کرده ام من زایده شده ی روزهای سختم ..فقط  باید مبارزه کردن را آموخت این اقتضای چارچوب زندگی ماست ...جایی خواندم بزرگی گفته بود ماموریت ما آدم ها در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است کاش این انگیزه ها را دست کم نگیریم ...آنچه تو خوشبختی و بد بختی می خوانیش فقط از زاویه دید خودت شکل می گیرد ... مشکلات هرگز ما را از پا در نمی آورد اگر زاویه ی دید و تفکرتمان در مورد آن خوشبینانه باشد !!!

 پ .ن 1 : مدتهاست میخوام در مورد پرتجربه ترین دوران زندگیم بنویسم ...چهار سال و اندی که بهش مدیونم ...چند روز پیش بلاخره تموم شد ..چقدر وقت تموم کردنش ذوق کردم ...همش در طی یک بی احتیاطی پاک شد !!!

 پ .ن 2 : نمیدونم چقدر این خبر صحت داره ..اما اخیرا شنیدم و در برخی وبلاگها خوندم که " بیمه نامه ی مهریه " هم داره روی کار میاد ..که  با اون طرف مقابل از طریق بیمه ملزم به پرداخت تمام " مهریه " است ....من دختر بد جنسی نیستم ...هیچ وقت هم از این کارا نمیکنم .ترجیح میدم بجای تنبیه اون طرف رو بسپارم به خدا...اما امروز یه لحظه به خودم گفتم فکر کن ..حق طلاق با تو باشه .مهریه ات چند هزار سکه..بعد هم  بیمه باشه ..و طرف ملزم به پرداخت اون ...از طرف مقابلت خیلی آزار دیدی .با زندگیت بازی کرده...با چنین شرایطی آخ که چه حالی میده آدم کردنش !!!...فکرم نهایت بی رحمی بود نه ؟؟؟

 پ .ن 3 : با مریم و مینو رفته بودم دکتر ...یه دختر خانوم بسیار فشن ...با نهایت ناز و افاده و تیپ آنچنانی وارد مطب شد...جوری با منشی حرف میزد که انگار از آسمون افتاده ...بعد هم در حالیکه واسه بقیه کلاس میزاشت رفت بشینه ..یهو صندلی صدای خیلی بلندی داد و دختره افتاد زمین ..وای من که زیادی خوش خنده ام ...منفجر شدم از خنده ..حالا مگه این خنده ول کن من بود ؟؟ ..تا یه ذره خودمو کنترل میکردم چشمم میفتاد به مریم دوباره ریسه می رفتم ...آخرش مجبور شدم سالن  رو ترک کنم اما وقتی برگشتم همه با دیدنم غش کردن ... یعنی کاملا مطمئن بودم اون دختره به خونم تشنه اس ..خداییش واسه یه آدمی با این همه ناز و افاده خیلی سخته همچین اتفاقی بیفته و خیلی هم زشت که یکی مث من اینجوری بخنده ..دست خودم نیست ..خب چیکار کنم ؟؟

 پ .ن 4 : توی اخبار 20:30 دیدم که نماینده ی آبادان ...آب آبادان رو با اون طعم ناخوشایندش با عنوان تحفه ای واسه مجلسی ها برد تا در حد یه قاشق از اون آب بخورن...بعد هم از طعم آب و گرد و خاک های مکرری که آسمون آبادان رو میگیره و هیچ فکری هم برای این دو تا نمیشه چاشنی حرفهاش کرد...من آبادانی نیستم اما از ته دل تحسینش کردم به هر حال بد نیست مجلسی ها هم از نزدیک واسه یه بار هم که شده بجای طعم نفت و گاز و پتروشیمی ...آب آبادان و خرمشهر و البته اهوازی ها رو مزه مزه کنند !!!

 پ .ن 5 : بابام برام یه بلبل گرفته ...خوشگله .چنان برام چهچه میزنه که حال میکنم ...امروز نمیدونم چرا ساکت بود ...رفتم بیژن گوش بدم ..صداشو هم بلند کرده بودم ..دیدم اینم با صدای اون شروع کرد به آواز خوندن ..دنبال یه اسمم براش ...تا حالا " سارا استنلی " و " عینکی "  بهم پیشنهاد شده .... شما هم در انتخاب اسم میشه لطفا بهم پیشنهاد بدین ؟؟؟

 پ .ن 6 : چهارشنبه ی آینده برام یه روز خیلی مهمه ..بدجوری استرس دارم ..دعام کنید !!!

لحظه ها با طعم بهار ...
نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط مهسا |

 

متبرک ترین لحظه  : لحظه ی تحویل سال ...وقتی مامان بابا ماچم کردن و بابا عیدی داد ..وقتی خدا رو واسه یک سال با هم بودنی که اعضای خانواده تجربه اش کرده بودن شکر کردم ..وقتی ..گنبد طلایی امام رضا توی اون دقایق طلایی دلربایی میکرد برام و من دورادور با یک عالمه بغض و یک بغل دعا سال جدید رو آغاز کردم !!!

 خوش طعم ترین لحظه ها : 4 فروردین ... رفته بودیم شهیون .. ...5 فروردین ..کلی مهمون داشتیم ...شب پر خاطره ای بود ...خوش گذشت خیلی !!!

 با صفاترین لحظه : ما محله ی بسیار با صفایی داریم ...یکی از همسایه ها که سالخورده ترین همسایه محسوب میشه ...روز عید ..یه جعبه شیرینی گرفته بود و زنگ همسایه ها رو میزد و شیرینی میداد و سال نو رو تبریک می گفت ...همه شرمنده شدیم ...وظیفه ی ما بود واسه تبریک عید سراغش بریم ..اما با این وضع مهمون ها مگه مجالی پیدا میشد ؟؟؟ ...گاهی فکر میکنم هیچ محله ای به اندازه ی محله ی ما مهربونی توش نیست !!!

 بهاری ترین لحظه ی بهاری : وقتی از پنجره نگاه کردم و دیدم اون پشت در خونمونه ...محاله اون لحظه رو فراموش کنم ...خیلی خوشحالم که بلاخره جنوب ما رو ...ولایت منو ..دید !!!

 پر خاطره ترین لحظه : 10 فروردین ..دوستام از اهواز و آبادان اومدن خونمون ...چقدر تداعی شدن خاطره ها لذت بخشه ... هر چند خیلی وقتا دلتنگ هم هستیم ..چون هرکی یه جا قبول شد ..این دانشگاه بین ما فاصله انداخت ..اما دلهامون هنوز هم که هنوزه بی هیچ مرزی بهم نزدیکه !!!

 پر شور ترین لحظه : بدون شک لحظه ای که  " داداش آدمین ..و آیناز عزیز و اعظم جان "  رو دیدم شوق دیدار چیزی ورای جملات منه !!!

 چرب ترین لحظه ی نوروزی : وقتی عمو همه ی پول های دست نخورده شو گذاشت جلوم ..بعد گفت مهسا هرچی دوست داری بردار ....گفتم ...اینا بمونه برا خودت و بچه هات ..تو اگه عیدی بده بودی ...دسته چکت رو جلوم میزاشتی ...عمو خندید گفت همراهم نیست .پس حالا بهت عیدی نمیدم ...گفتم نه منم نقد رو به نسیه نمیدم و از خودش خواستم برام برداره !!!

جالبترین لحظه ها : خیلی از دوستانی که به جنوب اومده بودن ...اگر گذرشون به " دزفول " افتاده بود توی کامنت هاشون و آف لاین هاشون ..منو شرمنده ی محبتشون کرده بودن ...هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر اون پستی که در مورد زادگاهم نوشته بودم جالب باشه ...که با هر سفر به شهرم و خاک پر افتخار جنوب اینجوری شرمنده بشم !!

 پر سوژه ترین لحظه : 13 بدر ...اغراق گویی نمیکنم اما باور کنید رو خط من ترافیک اس ام اس بود ...مضمون همه ی اس ام اس ها یک چیز بود ...مهسا گره سیزده یادت نره !! .. من و دوستام قرار گذاشته بودیم  واسه محکم کاری هم که شده به نیابت از طرف هم گره بزنیم ...شب قبلش منو و بهار ورپریده تا دیر وقت با هم حرف میزدیم ...با اونم همچین قراری گذاشتیم ...بهار !!! ..به نیابت از طرفت یه گره زدم که هرکی می دید توی خماریش می موند ...اصلا میدونید من از همون کله ی سحر 13 بدر ..هر چی دم دستم می یومد رو گره میزدم ...برام فرق نمیکرد چی باشه ..مهم گره زدن بود ...وقتی گره میزدم اسم های همه ی دوستان مجازی اعم از " دم بخت و ترشیده " رو میگفتم ...آخر سر هم واسه اینکه حق کسی ضایع نشه یه گره بزرگ زدم به نیت همه ی دوستان " بلاگفایی " خلاصه اگه امسال کسی پا به بخت شد بدونید کار گره زدن های من بوده ...انقدر موقع گره زدن ..گفتیم و خندیدیم ..انقدر مسخره بازی در اوردیم که کم مونده بود غش کنم اونجا ....تا دقیقه ی نود گره میزدم ...هر کی میگفت بسه ..میگفتم نه کار از محکم کاری عیب نمیکنه


سوتی  یعنی ... با برو بچه ها میری پشت صخره ها ..که مثلا به دور از نگاه های اطرافیان ..راحت مسخره بازی در بیارید ....یهو احساس میکنی ...پشت صخره ها ..چند تا سر ناقابل دیدی ...بدو بدو میری بالا ..می بینی بله ..همش دو تا خانواده ..دارن به مسخره بازی هاتون میخندن ...بعد تو و بقیه بچه ها ...در حالیکه دارید از خجالت خفه می شید ...بر میگردید و عین آدمیزاد یه جا آرووم می گیرید !!

 سوتی یعنی ... یه جای دنج و پر از گل های شقایق و بابونه پیدا میکنی ...بعد میری با خیال راحت ..مانتو  و روسری تو رو در میاری ...که خیر سرت عکس بگیری ...باد به شدت شروع به وزیدن میکنه ... تو هم ذوق زده که باد میخوره زیر موهات و توی همون حال عکس میگیری و حتما صحنه ی جالبی میشه ...روی یه صخره می شینی ..ژست میگیری ... مینا عکس میگیره و  لباس هاتو میده دستت و میره ..تو مانتوت رو می پوشی ..بعد می بینی روسریت نیست ....یه لحظه ..چشمت میخوره ..به یه روسری ..که توی هوا معلقه ...بدو ..بدو .. داد میزنی .و میگی ....روسریم رو باد برد ...تا شاید یکی به فریادت برسه ...همه ملت بر میگردن نگات میکنن ...مسعود .. ..بلاخره روسریتو میگیره ... بعد مریم میاد جلو میگه ..وای مهسا چه موهات پریشون بود ..با این باد وقتی دنبال روسریت بودی ...بعد تو به خودت میای می بینی بله ...بدون روسری هستی و ملت دارن بهت میخندن !!!

 سوتی یعنی ...میری بین کوه و چند تا صخره ...به لحنی شبیه این پیام بازرگانی ...بلند فریاد میزنی و میگی ... حمیدددددددددددددددددددددد ....بعد انعکاس صدای خودتو می شنوی ...و قهقهه میزنی ...بر میگردی می بینی همه دارن بهت میخندن !!! ...واقعا چرا اون لحظه  اصلا به این فکر نمیکردم که ممکنه یکی اون دور و اطراف صدامو بشنوه ؟؟؟

 سوتی یعنی ... امین میگه بیا قدم زنان بریم تا دریاچه ...تو هم از خدا خواسته قبول میکنی ...توی جاده ...یه گله گوسفند پیدا میشه ... چند تا ماشین توقف کردن ..تا گوسفند ها رد بشن ...تو هم میمونی ...با لذت به اون دختره که چوپانشون بود و تلاش میکرد یه جوری گوسفند ها رو جمع و جور کنه ..نگاه میکنی ..بعد  ازش می پرسی ...میخوای کمکت کنم ؟؟؟ ...اون به لهجه ی لری یه چیزی بهت میگه ..که تو نمی فهمی ..میگی بی خیال ...و لبخند زنان ..این طرف و اون طرف میری ..که مثلا گوسفند ها جمع بشن ..یه لحظه  احساس میکنی ...یه چیزی داره میزنه به پاهات بر میگردی و میبینی شاخ های مبارک یه بز داره پاهاتو نوازش میکنه ...شوکه میشی و یه جیغ بنفش میکشی ...میای فرار کنی ..می بینی ظاهرا به جای اینکه کمک کنی گوسفند ها جمع بشن ... اونا تو رو وسط خودشون جمع کردن ...با هزار مکافات میای بیرون همه غش غش بهت میخندن ... آخه یکی نیست بگه ..دختر تو رو چه به این کارا ؟؟؟ ..مامانت چوپان بوده یا بابات ؟؟؟ ..تو که نهایت نزدیک شدنت به یه بز از فاصله ی چند کیلومتری بوده ..مریضی خودتو نخود اون آش میکنی ؟؟؟

 سوتی یعنی ...توی ماشین ...اون بالای دریاچه نشستی و خیالت راحته ..راحته که توی ماشین بغلی هیچ موجود زنده ای نیست ...تو هم یه سی دی شاد میندازی توی ضبط ماشین و صداشو حسابی بلند میکنی باهش میخونی ...میزنی و میرقصی ....بعد میبینی ...توی ماشین بغلی ...یکی نشسته و یه پتو مسافرتی پیچیده دورش و لبخند زنان بهت نگاه میکنه ...تو بی اختیار میزنی تو صورتت و میگی : بمیری مهسا !!سریع ضبط رو خاموش میکنی .. و سریع پیاده میشی تا یه جایی خودتو قایم کنی و هزار بار به خودت بد و بیراه میگی !!!

 سوتی یعنی ...با نهایت اعتماد به نفس از صخره ها میری بالا ...مسعود صد بار میگه مهسا از این بالاتر نرو ...نمیتونی بیای پایین هااااااااااااااا ....اما تو میگی ای بابا مهسا رو دست کم گرفتی ؟؟ ...همچنان به راهت ادامه میدی ...هر از چند گاهی هم اون بالا به خاطر وجود خودت فریاد میزنی ..ورزشکاران ..دلاوران نام آوران ..بنام یزدان پیروز باشیدددددد ....یه جاهایی دیگه احساس خستگی میکنی ..تصمیم میگیری برگردی ...همین که پاتو میزاری ..یه سنگ زیر پات میلرزه ...تو یخ میکنی ...از اون بالا حالا فریاد میزنی تورو خدا یکی بیاد منو ببره ...حالا همه دارن بهت میخندن و لابه لای خنده هاشون ...برای وجودت که حالا همش ترس و لرزه با هم میخونن ..ورزشکاران ..دلاوران ...نام آوران ..بنام یزادن ..ترسو باشیدددددددد

سوتی یعنی ... از وسط یکی از روستاهای اونجا عبور میکنی ...می بینی یه جا لرها عروسی دارن ..تو هم که سرت درد میکنه واسه سوژه و خنده بازار راه انداختن .. به بچه ها میگی ..بیاید بریم ..یواشکی یه سر و گوشی آب بدیم ..کی به کیه ؟ ...میری اونجا ...یواشکی میخندی ... موهای سر عروس رو با پول تزئین کردن ... تو در خیالات و افکار خودتی و بقیه هر از گاهی با سوژه های تو قهقهه سر میدن ..یه آقایی با یه هیکل بسیار بسیار تنومند ..میاد طرفتون ...با لهجه ی غلیظ لری میگه ..اینجا کاری دارید ؟؟؟ ...تو سریع میگی ...سلام آقا ... ایشالا عروسی خودتون .( در حالیکه مطمئنی که 40_50 سالی داره )..ما داشتیم می رفتیم دریاچه ...مسیر دریاچه از این طرفه نه ؟؟ .( فکر کن ما فقط چند متر با دریاچه فاصله داشتیم ).اون با یه نگاه سنگین بهت خیره میشه و تو لبخند زنان سعی میکنی یه جوری ..خودتو و بقیه رو از اینجا دور کنی بقیه هم که دارن از خنده به خودشون می پیچن !!!

پ .ن ۱ : این چند روزه خوش گذشت ... سوژه های زیادی واسه خنده داشتیم ..همه سعی کردیم لااقل واسه این چند روزه از روزمرگی ها و دغدغه هامون دور باشیم ..کاش همه ی لحظه ها بهاری باشه ..این چند روز خیلی زود گذشت نه ؟؟

پ .ن ۲ : نمیدونم چرا همش احساس میکنم توی سال جدید یه اتفاقی برام میفته که چندان برام خوشایند نیست ...اصلا دلم نمیخواد سال جدید رو با اینجور احساسات شروع کنم .دارم خودمو از این حس دور میکنم !!!

پ.ن ۳ : اینم از تفال من لحظه ی تحویل سال :

معاشران گره از رلف یار باز کنید ...شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید

پ .ن ۴ : ببین خدا !! فردا برای من آغاز شروع های دیگریست ..من قول میدهم خواسته های زیادی از تو طلب نکنم ..اصلا قول میدهم مث همیشه راضی باشم بر رضایت ..بیا و امسال بر سر حمکت تو و خواسته های من کمی توافق کنیم ..ببین رفیق نگفتم پافشاری گفتم کمی توافق !!!

پ.ن ۵ : میگه : مهساااااااااا یه موقع تو سبزه گره نزنیااااااااااااااا

پ .ن ۶ : میدونم که فردا برای همه آغاز دوره ای جدیده ..از ته دل آرزو میکنم در سال جاری تلاش هاتون پر ثمر ..لحظاتتون با لبخند و دلهاتون پر از امید باشه !!

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز ...
نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388 توسط مهسا |

 

مدتها بود که فهمیده بودم ...من و آیناز همشهری هستیم ..اصلا به واسطه ی همین همشهری بودنمان بود که رابطه ی گرمتری با " داداش آدمین و اعظم جان " پیدا کردم ...یک جورهایی رسما فک و فامیل شدیم !!

" داداش آدمین " ..وعده داد که وقت سفر یکدیگر را در جنوب می بینیم ...اگرچه من به شدت مشتاق دیدار همه ی دوستان هستم ..اما همیشه ترجیح داده ام مجازی بمانم .اگر قرار بود اینجا هم روی واقعیت در پیش بگیرم ..که به این دنیای مجازی رو نمی آوردم ... هر چند اخیرا ...از این پیله ی مجازی دارم خارج میشوم ..اما هنوز هم در پی حفظ کردنش هستم ...حالا یک روز مانده به عید بود که اعظم جان خبر داد در جنوب هستند ... بعد قرار شد در یک فرصت مناسب وعده ی دیدار بگذاریم ...هر چند من بر روی عهد و پیمانم بودم که مجازی بمانم ..اما راستش دیدم بی معرفتیست ..که دوستان عزیز تر از جانم ..در جنوب در ولایتم باشند و من همچنان شعار سر بدهم که مجازی میمانم ...این در مرام من نبود ...پس قاطعانه تصمیم گرفتم ...تا پای دیدار بروم ... به لطف ..دختران و پسران دم بختمان ..که البته  اغلبشان حالا پا به بخت شده اند ..ما مرتب یا عروسی داشتیم ..یا عقد ...این میان از الطاف مکرر مهمان هایمان هم بی بهره نبودیم ...حالا من هم دلخوش بودم که حتما " داداش آدمین " و " آیناز و اعظم جان " ..تا روزهای پایانی تعطیلات حضور دارند ...اما زهی خیال باطل !!!

 وعده ی دیدارمان ..شبی محقق شد که دوستان فردا صبحش راهی بودند ...اتفاقا من اهواز بودم ..با اندکی سختی ..خودم را هر طور که شده به دزفول رساندم ... بابا از من دلخور بود ...دائم هم تکرار میکرد این دیدار غافلگیرانه درست نیست ..باید زود تر از اینها ..دعوتشان میکردیم و من هم دائم خودم را سرزنش که چرا به این مغز مبارکم خطور نکرد که از اعظم جان بپرسم تا کی حضور دارند ؟؟؟؟؟؟

با این حال همین که این فرصت دیدار را از دست نداده بودم ..برایم ارزش ویژه ای داشت ...اعظم جان تماس گرفت و یک جا قرار گذاشتیم ...استرس داشتم ..چیزی آمیخته از ترس و هیجان ...از میدان " شیخ مرتضی انصاری " که رد شدیم ...فقط چند متر با محل دیدارمان فاصله داشتم ...از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ...یخ کرده بودم ...اینگونه نگاهم نکنید ...برای منی  که ..عمریست ..لحظه به لحظه ی زندگیم . دل نوشته هایم لابه لای سجاده و دفتر خاطراتم پنهان میشوند ..دیدار با دوستانی ..که مدتها بود محرم دل نوشته هایم هستند و به آن حریم نزدیکند ...کار چندان ساده ای نیست ..لااقل برای من !! ...از طرفی دائم از خودم می پرسیدم ...یعنی من به تصورات ذهنیشان نزدیکم ؟؟؟ ..اصلا چه تصوری از من در ذهن دارند ؟؟با همین افکار در حال نبرد بودم ...که گوشیم زنگ خورد ...و ثانیه هایی بعد ..چشمم به دوستانی خورد

که از همین دنیای مجازی دل به محبتشان داده بودم ... که بارها با کامنت هایشان و چت هایمان و صداهای پر از مهرشان ..دلگرمم کرده بودند ...که دوستشان داشتم ...مهربانی  ...چشم های پر از عاطفه یشان چیزی ورای این توصیفات من است ... داداش آدمین ..بر خلاف تصورم آرام است ...جز آن آدم هایست که با  دیدن چهره یشان به منطق و تفکر پیش میروی ... آیناز جان ... شیطنت دارد ...خونگرم است ...من خنده هایش را دوست دارم ....و اعظم جان ...بی ریایی الهام و الهه را برایم بطور زنده  تداعی کرد ...داداش آدمین را از روی یکی دو عکس ..کم و بیش در ذهن داشتم ..اما آیناز جان و اعظم جان ..با تصوراتم اندکی متفاوت بودند ..آنچه که به یقین در میان تصورات ذهنیم ..همچنان دست نخورده پا بر جا بود ...وجود پر از محبتشان بود که یخ استرس های مرا به گرمی ذوب کرد ....خوشبختانه من به تصوراتشان نزدیک بودم و خوشحال شدم ..که انقدر در توصیفاتم پر رنگ هستم ..که تفاوت آنچنانی میان خودم و دل نوشته هایم نباشد .....از همه چیز گفتیم ...از سایر دوستان یاد کردیم ..از فاطی و بهار ورپریده ..که دوستشان دارم ....تا خوبی های عمو حمید رضا ..حتی یادی هم از " مینوی تپه های گل بابونه " کردیم ...در ضمن " داداش امید " را هم از قلم ننداختیم ..گرچه جمع ما گرمای محبت همه ی دوستان را در خورد جا نمیداد ..اما یادشان زینت بخش همان محفل بود ...شب بسیار پر از خاطره ای را گذراندم ...بسیار خوش گذشت ..تلاش ویژه ای کردم که به همان اندازه که به من خوش گذشته ..به دوستان شفیق هم خوش بگذرد ..که امیدوارم تلاش عبثی نباشد...

 اینبار ...فرصت کوتاه بود اما امید دارم برای روزهای آینده ..که همه ی خاطره ها به یکی دوساعت ختم نشود ..که فرصت بیشتری برای با هم بودن ایجاد کنیم ..که به قول بابا ..ما رسم مهمان نوازی را آنگونه که باید بجا نیاوردیم !!! ... ساعت حوالی 10 شب بود که از هم جدا شدیم ..اینبار بجای استرس ..بغض وجودم را گرفته بود ...انگار از دوستانی جدا میشدم که مدتها بود  آنها را جدا از این دنیای مجازی میشناختم ...

یادم می آید ... داداش آدمین بعد از دیدار یک دوست مجازی دیگر .جمله ی زیبایی در وبلاگش نوشت ..امروز من همان جمله را به یادشان و به  تبرک دیدارمان مینویسم که :

 " دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه ...هرقدر بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه ...ولی وقتی رفتی جای کفشت همیشه میمونه "

 حالا ردپای پر از مهرتان ..نه در ذهن و خاطرهایم ...که در قلب و میان دل نوشته هایم ثبت شده !!!

 امروز ...از جایی رد شدیم که دیشب گرد نقره ای از خاطره هایم بر آن پاشیده بود ...بابا گفت : دیشب چه زود گذشت ... دیدارپرخاطره ای بود نه ؟؟؟ ..من حرفی نزدم ...بابا میدانست که مهسا ..به رفاقت زود عادت میکند ..بابا میدانست ...که مهسا از شب گذشته ...دلش گرفته ...هرچند دیدارمان دو ساعتی بیش طول نکشید اما بابا میدانست ..مهسا ..جای خالی دوستانش را در آن نقطه ی شهر ..به شدت احساس میکند !!!

ساعتی پس از دیدار این دختر دم بخت  ..در .شبی پر از سکوت و ستاره...قلم به دست شد و از حرفهای دلش  در دفتر خاطراتش نوشت :

 آن سوی رودخانه ی همیشه خروشان دز ...کمی بالاتر از "میدان شیخ مرتضی انصاری " ...همیشه برایم یاد آور عزیزترین رفیقم محبوبه بود ...و حالا یاد آور شب پر از خاطره ای که با عزیزان دیگر داشتم ..این روزها ...رودخانه ی دز شده است ..مرز میان من و زیباترین خاطره هایم !!!


پ.ن 1 : اعتراف میکنم ..که خوشحالم که خیلی از دوستان رو فقط در حد یه عکس دیدم ..و یا شنیدن یه صدای مهربون ..به  ابعاد شخصیتی خودم خوب آشنام ....میدونم زود عادت میکنم ..تحمل دوری رو ندارم !!!

 پ .ن 2 : از بین جمع صمیمانه ای که بین دوستان بلاگفایی هست ..داداش آدمین و آیناز عزیز و اعظم جون جز اولین کسانی بودند ..که منو می دیدند !!!

 پ.ن 3: شدند 6 نفر ...من برای 6 نفر از دوستان مجازی ...رنگ واقعیت گرفتم !!!

 پ .ن 4 :

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت...............باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین .................افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

 دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش ......................بیچاره ندانست که یارش سفری بود  

بخاطر تولدت ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم فروردین 1388 توسط مهسا |

 

تصدق همه ی مهربانی هایت که سر به آسمان هفتم دارد ! ..بنده نوازی کردی که نخستین روز فصل بهار را با رویداد نقره ای میلادت گره زدی ! ...لطف کردی قدم روی فروردین گذاشتی و طبیعت را بهاری ساختی ! اصلا  یک پالس از محبت تو بود که در چند هزارم ثانیه یخ زمستانی زمین را ترک داد ! در این عصری که آدم ها غصه های طولانی دارند و اشک های بی صدا ... از بی وفایی زمانه می نالند و از بی مهری دیگری به تنگ آمده اند ..روزگار به وجود پر از محبتت نیازمند که نه اما محتاج بود !!!

میلاد آسمانیت نه مث دو دو تا چهارتا است ... و نه مث فیلم های سیاه و سفید فرانسوی ...هیچ شباهتی هم به میکرو گرم هایی از منطق ندارد  ...هر چه هست مقدس است ..پاک است ...مث رفاقت با یک سیب سرخ یا دانه های سرخ یک انار ..البته نه از آن انارهایی که سهراب  از دلهای مردمش گلایه داشت ..اصلا میدانی میلاد تو هرچه  هست معجزه است !!!

 آن اوایل گمان میکردم  روز میلادت می تواند تقارن زیبایی از فلسفه ی بشری و چند تکه از یک عرفان معنوی باشد ...اما  حالا دیگر از این گمان ها ندارم ...روز میلادت  بیشتر به تقارن عشق و مهربانی های دنیا شبیه است ..تا فلسفه و عرفان !!  .... مث انعکاس همه ی خوبی ها دنیا می ماند در حوضی پر از ماهی های شیطان که دور از نگاه این و آن ...زیر نور ماه با زلالی آب همگام و همراهند..شباهت عجیبی به آیینه ی وجودت دارد ...انگار که از تکه های یک آیینه ی شفاف جا مانده !!!

 من طعم کیک تولدت را امسال نچشیدم ..اما جای تو خالی رفیق ..تولدت خوش طعم ترین مزه ها را در ذائقه ی دلم به یادگار گذاشت ... من ..وقتی تو شمع ها را فوت میکردی کنارت نبودم ..اما جای تو خالی رفیق بیادت شمع روشن کردم ...حتی دست زدم ..باور کن هزار بار در آن لحظه آرزو کردم برای با عزت ماندن عمر با عزتت ...بعد آن ریتم دلنشین " تولدت مبارک " هم تا واپسین دقایق یک فروردین بر لبهایم جاری بود ..جای تو خالی رفیق ...من و دل تولدی برایت گرفتیم ...که زیباییش مث شکوفه های درخت گیلاس بود ...لذت داشت مث حل معادله های مجهول زندگی ...شعله داشت...مث آن روز که برای اولین بار در چشم های هم زل زدیم ...شیرین بود ..مث همین چند روز پیش که هدیه تولدت را دادم ...گفتم بازش نکن ..تا بعد ..تو اما گفتی  روز تولدم همه هستند بجز تو ...لااقل هدیه ی تولدم را با هم باز کنیم ...من و دل تولدی برایت گرفتیم ...که بیش از هر سال دیگری خاطره ساز بود ..فقط ! ...فقط ...رفیق ! راستش جای تو کمی کنار من و دل خالی بود !!!

 همه ی آرزوهای خوب را برایت آرزو کردم ...همه ی دلواپسی ها را در یک کنج دنج به خدا گفتم ...گفتم هوایت را داشته باشد ..گفتم عمر با عزت نثارت کند ....سفارش همه ی خوشبختی ها ..زیباترین دقایق و بهترین روزها را برایت کردم ...و از او خواستم ..روزگار بر وفق مرادت باشد ... که با تو مهربان باشد که تو خود اجابت همه ی مهربانی و خوبی های دنیایی !!!

 شاید من بیش از همه ی آدم های این دنیا ..برای روز نخست فصل بهار شوق دارم ..چرا که روز میلاد ت نه تنها برای تو که برای من هم شروع عمر دیگریست !!!

 حالا بنویسم ..سی سالگی ؟؟ ... یا ... سی و یک سالگی ؟؟؟ ... بی خیال !!

من فقط می نویسم ...تولدت مبارک خاطره ساز همه ی پی نوشت هایم ... تولدت مبارک پریزاد همه ی قصه هایم ...تولدت خیلی مبارک !!!


کلی مهمون اومده ..خونه هم حسابی شلوغه ..عمو اینا تازه رسیدن ... با عمو سلام واحوالپرسی میکنم ..یهو با صدای بلند میگه : مهسااااااا ..ایشالا سال آینده که اومدیم خونتون تو رو نبینیم ...

مهسا :

عمو ( در حالیکه همه ساکت شدن و خیره به من و عمو نگاه میکنن ) : ..منظورم اینه که خونه ی شوهرت باشی ..دیگه اینجا کنار مامان و بابات نبینیمت

بقیه همه با هم : ایشالاااااااااااااااااااااااااا

مهسا :

" عجب گیری کردم با این دم بختی "


پ .ن 1 : اگه فکر کردی امسال هم از کیک تولدت گذشتم ..باید بگم کور خوندی عزیز ...خودت بعد از تعطیلات وعده پیتزا دادی .... من که کباب نائب نخواستم ...اما مطمئن باش تا پای کیک تولد میری ...مطمئن باش !!!

پ .ن 2 : این پست رو یک فروردین توی دفتر خاطراتم نوشتم ...قرار بود یک فروردین اینجا هم بنویسمش فرصت نشد تا الان !!!

پ .ن 3 : همه چیز رو گفت .. همه چیز رو ... حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟؟ ..مسخره است نه ؟؟

 پ .ن 4 : کلی مهمون داریم .. جمع میکنم و پهن میکنم ...خم میشم و راست میشم ...اونایی که وضعیتشون مث منه : خدا قوت !!!

پ .ن 5 : نمیدونم چرا ..مراسم سال تحویل امسال که مثلا تلویزیون براش مایه گذاشته بود ..اصلا چنگی به دلم نمیزد ..یعنی من فقط به خاطر اینکه پخش مستقیم از حرم امام رضا بود تحملش کردم ..و چون حس و حال خودم بودم ..قابل تحمل تر بود ... سر فرصت ..از لحظه ی تحویل سال می نویسم !!!

 پ .ن 6 : خوش به حال روزگار !!!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران