تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
با تشکر از شما میخوام بگم ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

یه لطفی به من می کنید ؟؟؟

 انقدر زود در موردم قضاوت نکنید ..پست قبلم هنوز هیچی نشده کامنت های خصوصی و عمومی خاصی داشت ..من همچنان مهسای دم بختم ..بدون کوچکترین تغییری توی زندگیم ...نه قراره ازدواج کنم و نه به این زودی ها تمایلی دارم ....عاشق نیستم همچنان فارغم .هنوزم با استحکام به خیلی از اعتقادتم پایبند.. غلط زیادی هم نمیکنم .دلم نمی خواد به خودم اجازه بدم تصمیمات احمقانه بگیرم ....من به اندازه ی کافی اینجا واسه اینکه مجازی بمونم خود سانسوری دارم ..لطفا شما با قضاوت هاتون بیشترش نکنید ...یه روزی می نویسم ..اینجا خیلی چیزاها رو می خونید ...نمیدونم کی ..اما بلاخره می نویسم ..تا اون موقع انقدر منو زیر هجوم انتقادت ها و قضاوت هاتون قرار ندید !!!...پست قبلم فقط یه دیدار با یه دوست بسیار عزیز بود ...که شاید یه زمانی حضورش بیش از این  پر رنگ بشه . قرار نیست هر دیدار هر نگاه عمیق هر تداوم احساس به موضوعات عشقولانه ختم بشه..همین !!!

 پیشاپیش بخاطر لطفتون ممنون !!!

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

آخر هفته ...یه روز بهاری ..تماس میگیره بیدارت میکنه ...تو ..توی هاله ای خواب و بیداری هستی و اون از عا لم بیداری هم بیدار تر ... شیر کاکائو با کیک ...یه ظاهر ساده ...رژ لب صورتی ملایم ...چقدر استرس داری ...توی آیینه از خودت می پرسی مهسا تو هنوزم عادت نکردی ؟؟؟ ...خودتو آرووم میکنی ...آنتراکتی بوده که خدا برات رقم زده ...تو بی تقصیری ...بوق بوق ماشین ها تو رو کلافه میکنه ...راستی چرا دوست داشتی فرصت ترافیک یکم بیشتر بود ؟؟؟ ...و سر انجام بعد از کلی دائم الخمری لحظه ها ..سلام !!!

 اون طرف خیابون دعوا میشه ...ریز ریز خنده های تو و لبخندهای اون ...قدم زدن زیر هجوم سایه ی درخت ها و توی دلت آشوبی به پا شدن ...یه خلسه ی دلپذیر که با هیچی توی دنیا عوضش نمیکنی ...بستنی خوردن ...بستنیش رو زود تموم میکنه ...تعارف میکنی و میگی از بستنی من بخور ..چند بار میگه نه و بعد از بستنی تو بر میداره ...اون وقت تو اخم میکنی و میگی بسه دیگه و خنده های گاه و بیگاه اون ...بعد از چند دقیقه باز بستنیش تموم میشه ...منتظر تعارف تو نمی مونه با کمال پر رویی شروع میکنه به خوردن از این حرکتش تعجب میکنی اما نگاهتو میگیری پایین و میخندی ...نگاهتون گره میخوره و اون میگه میز رو ببین ..به گند کشیده شد ...و قهقهه ی خنده هایی که فضا رو پر میکنه ...flash ...ولی عصر..مرکز کامپیوتر ایران ...لواشک ..چیپس ..کیک ...روانشناسی دست ها ...همه ی وجودت خلاصه میشه توی عمق نگاهی که ذهنت داره درکش میکنه ...یاد سهراب میفتی .." من به سر وقت خدا می رفتم "

آجیل ...شیرینی قزوینی ..مهربونی خانواده اش ...ترکیه _ استانبول ...واژه هایی که اول توی زلالیه چشم قوت میگیرن و بعد به زبون میان ...پیتزا ...لبالب شدن از لحظه های شیرین ...حساب و کتاب کردن و آخرش هم حرف خودش رو به کرسی نشوندن .خانومه میگه پول حلال راه دوری نمیره ...تو سکوت میکنی و 12 ساعتی رو که میدونی دنبال کار و رزق و روزی حلال هست رو بخاطر میاری و به وجودش افتخار میکنی !!!..گذروندن لحظه هایی که انگار حتی توی اون روشنایشون خودتو هم جا گذاشتی ... زل میزنی  به دقایقی که به احترام بهترینت توقف کردن ...و تهی میشی از لطف خدا ...مگه نه اینکه خوشبختی از زاویه ی دید ما آدما شکل میگیره ؟؟ ..پس من خوشبختی رو توی عمق زاویه ی دیدم تجربه کردم !!!

 خدایا !!! ..مگه نه اینکه میگن لطف و رحمت تو عین بارون روی سر آدما فرود میاد ؟؟؟ ..ممنون خدا من خیس خیس شدم !!!

 خدایا !!! مگه نمیگن تو بنده هایی رو که توی سخت ترین شرایط ازت سپاسگزارن رو دوست داری ؟؟؟ اون شرایط سخت هنوز نرسیده ..امید دارم که نزاری برسه ...اما حتی اگر اون روزا هم برسه ..بازم ازت ممنونم ..حتی اگه اونجوری به کام تلخی کشیده بشم ..حتی اگه همه ی وجودم زیر ناجوانمردی روزگار دائم تازیانه رو تحمل کنه ..بازم ازت ممنونم ...کاش  بیش از این دوستم داشته باشی !!!

 خدایا !!! مگه نمیگن تو از اون بالا بنده هاتو نگاه میکنی ؟؟؟..من نمیدونم نگاه  تو از کدوم جهت ...از کجای آسمون ..از کدوم ستاره منو داره ...اما میخوام از همین زمین ..از همین اتاق که با یاد تو خیلی وقتا چار ستونش شده پر از آرامش بهت بگم ..خیلی دوست دارم ..خدایا ..خیلی مخلصیم ..خدایا دمت گرم ...دستامو بگیر که با تو همدستم !!!

 خدایا !!! ...ناجی همه ی مهربونی های عالم ...نمیدونم چرا یهو بغض کردم برات ..نمیدونم چرا انقدر برات اصرار میکنم ...خدایا نزار گذشته و حا لم برام خاطره بمونه !!!

 پ .ن 1 : با نهایت احترام به همه ی رفقایی که اینجا رو میخونن باید بگم ..رفقا خیلی بی جنبه اید ...یعنی کوتاه نوشتن من توی پست قبلم انقدر ذوق و شوق داشت که سوژه ی پستم رو فراموش کنید ؟؟؟

 پ .ن 2 : خیلی هاتون از دوربین مخفی پست قبلم سوال کردید ...با چند تا از کانال های م ا ه و ا ر ه ای در حال مذاکره هستم ..به محض اینکه برای پخش به توافق برسیم خبرتون میکنم !!!

 پ .ن 3 : میدونم طومار نوشته های من از حوصله ی خیلی هاتون خارجه ..باور کنید منم راضی نیستم به زحمت بیفتید ...خیلی خوب هم میدونم دوستان نسبت به من لطف دارن که کل نوشته هامو میخونن ..اگر احترام به همین دوستان نبود خیلی وقته پیش کامنتدونی رو تعطیل میکردم ...شرمنده ام اما کوتاه نوشتن یه هنره ..دارم تلاش خودمو میکنم اما خب من هنرمند نیستم !!!

 پ .ن 4 : همتون رو دوست دارم

خونه مجردی ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

 

میگم : به فکر خونه باش ...دست خانومت رو بگیری بری دنبال زندگیت

 میگه : دارم ... 5 سال پیش خریدم

 میگم : خوبه دیگه پس چرا زن نمیگیری تو ؟؟؟

 میگه : حیف نیست خونه مجردی داشته باشم و زن بگیرم ؟؟

ـ


پ .ن 1 : بد جوری گرسنه ام ...باید برم دنبال درس و مشق ...امروز امتحان هم داشتم .خوب دادم ..کلی هم تقلب کردیم ..وقت ناهار خوردن درست و حسابی ندارم ...اونایی که ناهار دارید ...از منم یاد کنید

 پ .ن 2 : من " عینکی " مو میخوااااااااااااااااااااااااام ..کاش آزادش نمیکردم

 پ .ن 3 : باورتون نمیشه پستم انقدر کوتاه شده باشه نه ؟؟؟ ....شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید

عینکی پَر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

بلبلم را یادتان می آید ؟؟؟ ...اسمش را گذاشته بودم " عینکی " ...به طرز عجیبی دوستش داشتم ..یک جورهایی شده بود حریف گرمابه و میخانه ...گاهی وقتی در اوج تنهایی ام برایم چهچهه میزد ..هزار بار قربان صدقه اش می رفتم ..به لطف همین " عینکی " بود که من " بیژن " هم کمتر گوش میدادم باورتان میشود ؟؟؟...وقتی برای اولین بار کمتر برایم میخواند رفتم سراغ همان ویولن بیژن خودمان ..نامرد انگار حسادت کرد ..شروع کرد برایم چهچهه زدن ...چند پر زرد رنگ زیر دمش بود ...یک چیزی شبیه یک تاج کوچولو روی سرش ...شب ها عاشق خوابیدنش بودم ..خودش را جمع و جور میکرد و آرام میخوابید ...ما با هم  " سیب " میخوردیم ...یکی او دوتا من !!!...سیب دوست داشت ...و البته خرما !!!...بابا جویای حال و احوال او بیشتر از خود من بود ...خب این بلبل را بابا برایم گرفته بود ...نمیدانم شاید به همین خاطر زیادی دوستش داشتم ...صبح ها وقتی پر انرژی بیدار میشدم .." مرغ سحر " استاد شجریان را سریع آماده میکردم ..صدای من و استاد شجریان و چهچهه ی " عینکی " .. وه که چه حالی میداد !!!...بخندید به من !!!..گاهی برایش حرف میزدم ...بخندید به من !! ..من با او میخندیدم ...بخندید به من !! ...گاهی شمارش معکوس را شروع میکردم ..و هزار بار آن عدد 3 را تکرار میکردم تا شروع کند به خواندن و دلم ضعف میرفت برای چهچهه هایش ...گاهی چهچهه هایش یک جوری میشد ..اینجور موقع ها احساس میکردم دارد از کنج قفس می نالد ..برایش میگفتم ناله نکن ..من و تو مث همیم ..تو کنج قفس اسیری ..من اسیر این دنیای خاکی ...تو از قفس فلزی می نالی من از آدم هایش ...تو چهچهه سر میدهی تظاهر به شادی ..من گرچه شادم اما گاهی اگر غمی دارم میخندم و مث تو تظاهر میکنم !!!

 گاهی وقتی به " عینکی " خیره میشدم به اسارتش... با همه ی وجودم احساس میکردم که ظا لمم ..خیلی ظالم آن وقت گستاخانه خودم را سرگرم میکردم که مبادا بیش از این ..این فکر آزارم دهد ...تاچند روز پیش !!! ...بیرون بودم ..." عینکی " را هم گذاشته بودم در حیاط که دلش را به این چارتا گل و گیاه خوش کند ...برگشتم خانه.. داشتم ظرف میشستم ..احساس کردم صدای عینکی یکم زیادی بلند شده ...سریع رفتم سراغ پنجره ..صحنه ای دیدم دور از انتظار ..دیدم 2 تا بلبل دیگر نشسته اند روی قفس " عینکی " و حالا هرسه با هم چهچهه میزدند ...تا خودم را رساندم به حیاط ..آن 2 تا پرواز کردند ...و " عینکی " خیره به پرواز آنها ...بغضم گرفت ...دلم برای عینکی سوخت ...خانوم همسایه مرا دید بعد از آن بالا فریاد میزد ..که آنها چند روزی هست که تا " عینکی " به حیاط می آید مهمانش میشوند ...طفلک "عینکی " ..چه غمی را این چند روزه تحمل میکرد ..این چهچهه هایش هم دیگر تظاهر نبود .او.می نالید !!!...تصمیم گرفتم آزادش کنم ..دور از جانتان باد ...این چند روزه کلی برایش گریه کردم ...مخصوصا شب ها وقتی می خوابید ...خودش را جمع و جور میکرد .....همیشه فکر میکردم به رفاقت آدم ها انقدر زود عادت میکنم ..نگو رفاقت با پرنده ها چیز دیگریست ...از فکر آزادیش آنقدر دلتنگ میشدم که بخواهم هر روز ..روز آزادیش را به فردا موکول کنم ...از طرفی فکر اسارتش دلم را خون میکرد ...با خودم می گفتم اگر عینکی زبان داشت حتما بد و بیراه نثارم میکردم ...و چقدر می توانست از من متنفر باشد ..بلاخره امروز صبح دل به دریا زدم " مرغ سحر " استاد شجریان را آماده کردم ...عینکی هم چهچهه میزد ..اما من اینبار با هر چهچهه حسابی گریه کردم و دلی خالی شد ...قبلش هزار تا عکس و فیلم از " عینکی " گرفتم که بماند برایم یادگاری ...

در قفس را باز کردم ..دیدم بیرون نمی آید ..باز خوشا به غیرت این " عینکی " آدم نبود اما شعورش شاید از برخی آدم ها خیلی بیشتر بود ..نمیدانم شاید نمک گیرش کرده بودم ..به حال مث ما آدم ها نبود که نمک بخورد و نمکدان بشکند ...از قفس بیرون نیامد ..بی انصاف این دم آخری ..دلم را خون کرد ..خودم از قفس بیرون آوردمش .گرچه حتی با نوک و آن پاهای ظریفش چسبیده بود به قفس بعد .روی آن تاج خوشگلش را با عشق بوسیدم ...قلبش تند تند میزد اما خیره شده بودیم به چشم های هم ...من راه و آئین سلیمانی نمیدانم اما ..مطمئنم که پرنده ها آنقدر هم که می گویند زبان نفهم نیستند ..یواشکی  به او گفتم حالا که آزادش کردم لااقل دعایم کند .. آزادش کردم ..بخندید به من !! من لحظه ی پروازش مث ابر بهار بی اختیار اشک می ریختم ..من و " عینکی " با هم لحظه هایی داشتیم ..حکایت هایی داشتیم ...عینکی رفت و نشست روی شاخه ی درخت ..هنوز هم به طرف من نگاه میکرد ..بعد من فهمیدم که عینکی با وجود آن اسارت دوستم داشت ....من ماندم و قفس خالی عینکی ..استاد شجریان هنوز هم مرغ سحر میخواند ...من زیر لب با او هماهنگ شدم

 " بلبل پر بسته زکنج قفس درآ ...نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را ....پر شرر کن !!! "

 عینکی پَر ....عینکی رفت ...من ماندم و همان اسارتی که مشابه اش بودیم ..من ماندم و همان آدم ها ..من ماندم و همان لبخندها که شاید رنگ تظاهر داشته باشد ..من ماندم و حوضم !!

 عینکی پَر !!!

 پ .ن 1 : قرار نبود به این زودی آپ کنم ..رفته بودم که چند مدتی نباشم ..." عینکی " خیلی برام عزیز بود ..دیدم خیلی حیفه اگه لابه لای دل نوشته هام ..با همین حس و حال ازش ننویسم ..اینبار فقط و فقط بخاطر " عینکی " نوشتم !!!

 پ .ن 2 : " دست نوشته های یک جوان ایرانی " برای من فقط دست نوشته های " امید بلاگفا " نبود ..آنجا چیزی ورای " خانه ی دوست " بود ...ما با دست نوشته های این امیدمان خاطراتی داریم ...اهل ناز کشیدن نیستم اما اینگونه برایت می نویسم که  " امید بلاگفا !!! ..بی انصافی نیست که خانه ی امیدمان را تعطیل کنی ؟؟؟؟ " ...گیرم که تو روی همه ی ما خط کشیدی ..تکلیف چون منی که نمیتوانم روی دست نوشته هایت ..روی ارباب و خانواده محوریت ...روی بلوند و سفرهایت حتی آن صرف غذاهایت ...همه ی نقدها و همه ی حرص و جوش هایی که پای بارانی پوشیدنت و البته آن رانندگیت ..خط بکشم چیست ؟؟؟

 پ .ن 3 : راستش تازگی ها گیر داده است به من که لهجه ی جنوبی مرا یاد بگیرد ..هی می گویم آخر عزیز پایتخت نشین ها را چه به زبان دزفولی ؟؟؟ ...وقتی گیر بدهد یعنی تسلیم ...یاد دادن همان و خندیدن همان جایتان خالی یکی دو روز پیش از صبح تا شب از فرط خنده ..گریه کردم ..مطلقا نفسم بند آمده بود ..حرف زدنش خیلی جالب است ..خیلی !! ..من هم که خندیدنم مث آدمیزاد نیست ...با تلفظ یک واژه اشکم در می آمد ...چهره همانند لبو ...و از دل درد به خود می پیچیدم ...نا گفته نماند که لهجه ی ما دزفولی ها .. چیزی ورای زبان بختیاری که خیلی ها با شنیدن نام ولایتم در ذهن دارند ..اصولا من خودم در خماری واژه های بختیاری مانده ام ...لهجه ی ما همان زبان فارسیست که فقط با لهجه ای غلیظ تر تلفظ میشود ..اگر از " شکیلا " گوش می کنید لهجه ی ما عین ترانه معروفش " هرچه دارم " ..است !!!

 

 

به تو گاز میزنم زندگی ....
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

 

گاهی گمان میکنم که آن بالایی  عزیز زود باوریست ...چند مدت پیش داشتم از دکتر شریعتی میخواندم جمله ی زیبایی داشت ..گفته بود " خدایا ! اضطراب های بزرگ و غم ها ارجمند به روحم عطا کن و لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز " ...این جمله را چند باری برای خدا زمزمه کردم ...نگو جدی جدی باورش شده بود که همچون شریعتی چنین مناجاتی با او دارم ...یکی نیست بگوید آخر عزیز دل من کجا و آن شریعتی دوست داشتنی کجا ؟؟؟ ..به هرحال او باور کرد و از همان فردایش راه به راه مشکلات ریز و درشت را برایم فرستاد که نکند خدای نکرده ..عقده به دل از دنیا بروم !!!

مهسا را دست کم گرفته ..فکر میکند من بیدی هستم که با این بادها بلرزم ..نمیداند مشکلات سخت تر هم که بفرستد شاید به زبان برایش خط و نشان بکشم ..اما خودش را گواه می گیرم که ته دلم لحظه به لحظه می گویم ..خدایا ! من راضیم به رضای تو...شکر !!

 گاهی ما آدم ها برای حل معادله های مجهول آن بالایی هم x  را گم میکنیم هم y  را ...حالا من چند روزیست هر چقدر با خودم حساب و کتاب میکنم میبینم این معادله های آن بالایی با خرده سواد من ..همخوانی ندارد ..نمیدانم خدا چه اصراری دارد از من یک پرفسور بسازد ؟؟؟ ...دغدغه هایم برایم قوام می آورد این روزها دلم نمیخواهد در مقابلشان کم بیاورم ...مشکلات را میشود به زمین کوبید اگر کمی همت به خرج داد ..برای همت کردن لازم است بهایی زیادی بپردازی ..بهایی سنگین مثل " تعطیل شدن دل نوشته هایت " ..که البته من چنین بهایی پرداخت نمیکنم ..چون رفقای مجازی را دوست دارم ..بروم دلتنگشان میشوم ..خیلی تلاش کردم روی دلم پا بگذارم ..نشد ..نتوانستم ..همینگونه هم خیلی وقتها روی احساساتش پتک سنگین کوبیده ام کم مانده حرفهایش را هم ساکت کنم ...نا سلامتی اینجا از دل می نویسم ..بروم تکلیف دلم چه میشود ؟؟؟

 من برای همتم این روزها ...دارم بهای سنگین از یک جای دیگر می پردازم ..ظالمانه دور تفریحاتم خط کشیده ام ..چسبیده ام به این چهار تا کتاب و این پوچ جزوه ها ...اگر گاهی دلتنگم حتی برای درد و دل کردن هم خودم را خاموش میکنم ...تیک تاک امتحانات میان ترم دارد قوت می گیرد ...من پروژه و تحقیق هم دارم ...مهمان را هم اضافه کنید از نوع بیمارش ..بعلاوه ی پذیرایی های جور واجور ...نجواهای خواستگاری تازه ای را میشنوم ..که بنا به دلایلی فعلا به تعویق افتاده ...مامان لابه لای حرفهایش گاهی برایم از آن شازده می گوید ... می گوید که خوش اخلاق بودنش زبانزد است ...من بی خیال به حرفهایش میخندم ...این خواستگار هم رد میشود نه ؟؟؟ ....فقط مشکل این چند مدت است که  این حرف و حدیث ها و این افکار مغشوش که روی اعصابم پا می گذارند بگذرد بعد برای رسمی کردنش اقدام کنند ..که البته من به رد کردن عادت دارم !!!

 مجبورم حرفهای آدم هایی را تحمل کنم که بزرگترین افتخارشان مهر خشک نشده ی روی مدرک تحصیلیشان است ..که برایم به جویی نمی ارزد ...فقط مشکل اینجاست که گوشم مجبور است بشنود کاش دور ادب  و احترام را خط بکشم و ساکتشان کنم ...تا کی  مهمل گویی ؟؟؟

با خودم در ستیزم ...نمیخواهم فکر کنم میترسم ..اما هرچقدر برایشان پر رنگ تر میشوم ترسم می گیرد انگار !!! ....طفلک سعی میکند مرا مجاب کند ..خوشبختانه آدم منطقی است ..امتحانش را مدتهاست که پس داده ...اما ...نمیدانم شاید هم انتظار نداشتم همه چیز به این سرعت پیش برود ...شاید فکر نمیکردم اینگونه روی حرفش بماند ...من چرا انقدر استرس دارم ؟؟... این حسم مسخره است ..واقعا مسخره است !!!

چند روزیست راستش سر درد هم دارم ...اصلا اوقات خوابم بهم ریخته ...فکر کنم زبانم لال ...فرشته ی مرگ یک جایی همین دور و اطراف باشد ..دستم درد میکند ...عوارض کیف سنگین و این چهارتا کتاب است ...جالب است برایم که با همه ی این ها ..این نیش لامصبم باز است هنوز ..میخندم ..و پر انرژیم ..روحیه ام همچنان با پرجاست ..هنوز گاهی که به این دغدغه ها فکر میکنم با گستاخی مخاطبشان قرار میدهم و میگویم ...یا شما مرا به زمین می کوبید یا من شما را !!! و هزاران دغدغه ی دیگر که حتی اینجا هم حرفهایم سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند !!!

این ها را نوشتم که بدانید حال و احوال این روزهایم را ..که البته حالم بد نیست ...اما شاید چند مدتی نباشم ...به کمی آرامش محتاجم ...باید هم X را پیدا کنم هم آن y  را ..این معادله نباید ناتمام بماند ...شاید کامنت هایتان دیر به دیر تائید شود ...باید این وضع را کمی سر و سامان دهم .داشت یادم میرفت که..شاید کم سراغتان بیایم ..گفتم که پای بی معرفتیم ننویسید ...که این مهسای دم بخت ..هرچقدر هم که دور از جانتان بد باشد ..اما بی معرفت نیست ...ببین رفیق ..گفتم شاید !!!

 دعایم کنید ...!!!

 پ .ن 1 : استادمون میگه اونایی که ازدواج میکنند آدم های زیرکی هستن .. با خودم گفتم حالا تکلیف آدم هایی که  زیرک نیستن چیه ؟؟؟ ....ترشی صادراتی میشن آیا ؟؟؟

 پ .ن 2 : خیلی دوست داشتم از اتفاقات دانشگاه می نوشتم ..از اینکه چهارشنبه روان همه ی دانشجوهای روانشناسی رو بهم ریختم ..از اینکه استادمون داشت منفجر می شد از خنده ....از اینکه  دل یه ملت شاد شد  حیف ..واقعا حیف ...اینجا رو خیلی ها می خونن ...توی دانشگاه چند باری اسم وبلاگم رو شنیدم ..بنویسم یعنی  آزادی تعطیل !!!

پ .ن 3 : تازگی ها از خاطره هایمان ترسم می گیرد ...از خنده هایمان ..حتی آن بغض کردن های یواشکی ...از لحظه هایی  که به دروغ میان دلواپسی هایمان سر درگمیم و آخرش هم در مقابل صداقت چشم هایمان کم می آوریم ...از ولخرجی های جور واجورت که تازگی ها اعصابم را شیشه کرده ...لج بازی هایت و چهره ی عصبانیت که با صد من عسل هم لاینحل است ...و قهقهه ی خنده هایمان که یعنی گور بابای دنیا..بعد از آن چهارشنبه ی کذایی ...یک چیزی تغییر کرده ....که من دوستش دارم ...اما میترسم ...که مبادا بهترین خاطراتم فقط برای گذشته ام بماند ...که خاطره هایم ...برایم خاطره بماند !!!

از خود برای خویشتن (7 )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |
آقا جان ...این بنده خدا شماره حسابشو با کلی اطلاعات دیگه داده به من که براش خرید اینترنتی کنم چون خودش دسترسی چندانی به اینترنت نداره ...از دیشب تا حالا این بانک اقتصاد نوین دهن منو سرویس کرده ....تمام اطلاعات ..رمز و پسورد رو وارد میکنم ..چهار ساعت باید منتظر بمونم تا تائید بشه وقتی تائید شد تا برسه و کد رهگیریش رو بهم بده ..یهو خطا میده ..و این یعنی خرید بطور کامل انجام نشده اما جالبه بدونید که از حساب کم میشه ... ..دیشب بلاخره موفق شدم خرید اینترنتی کنم اما با چه مکافاتی ..کلی استرس کشیدم ...آخرش هم دو بار مجبور شدم همه ی مراحل رو طی کنم ..حالا اگه حساب خودم بود به جهنم ..اما وقتی حساب یکی دیگه باشه ..خود به خود آدم استرس میگیره ...

مخصوصا وقتی طرف مقابلت با کلی اعتماد همه ی رمز و پسورد ها رو بهت میده ...حالا امروز هم هرکاری میکنم ..نمیدونم چرا این لعنتی کلی طولش میده تا باز بشه و برم موجودی حسابش رو چک کنم که ببینم حالا که دیشب دو بار مراحل رو انجام دادم بازم از حسابش کم کرده یا نه ؟؟ ؟هنوز به احترام خودم میرفتم از بیرون براش خرید میکردم خیلی بهتر بود تا اینجوری استرس بکشم ...هرچند ما این حرفا رو با هم نداریم ..اما خب مهساست دیگه

توی عمرمون چند تا دوست خارجی پیدا کرده بودیم ..که ارتباط خوبی هم باهاشون داشتم ...الان پسورد اون آیدی رو نمیدونم چرا هرچی وارد میکنم ..این مسنجر باز نمیشه ...پسوردم درسته ..نمیدونم یعنی ممکنه یه چیزی از پسوردم رو فراموش کرده باشم ؟؟؟ ...میشه لطفا یکی منو به پسورد این آیدیم برسونه ؟؟؟ ..ثواب داره هاااااااااا

من نمیدونم این چه حکمتیه ..که وقتی نزدیک امتحانات من میشه و این استاد و اون استاد واسه میان ترم خط و نشون میکشن ..هرچی کتاب خوب ..فیلم سینمایی دوست داشتنی ...هرچی دوست و آشنای شفیق ...هرچی تفریح ملس ..هرچی موسیقی دلنشین هست ..یهو همشون با هم سر و کله شون پیدا میشه

بیا همینو کم داشتم ..همین الان فهمیدم این ماشین حساب مهندسیم خراب شده...اصلا من نمیدونم چرا سابقه ی خرابی توی داشتن ماشین حساب دارم

از این استادم خیلی خوشم میاد ....نه بخاطر اینکه خیلی خوب درس میده ..نه ..فقط بخاطر اینکه وقتی به شوخی کسی از همکلاسی ها حرفی میزنه ..اولش خوب دعواش میکنه ..بعد صورتشو برمیگردونه و یواشکی میخنده

بد جوری هوس انار کردم ...خیلی خوابم میاد ..اما باید بیدار بمونم چون درس دارم ..گرسنمه اما فعلا خبری از شام نیست ..اتاقم بهم ریخته است ..مجبورم نگاهش کنم و با تاسف سری تکون بدم چون وقت ندارم ...دستم درد میکنه ..چون همه ی وزن کیف و کتابهام همش رو این طفلکه ...دلتنگم چون از رفقای شفیقم دورم ...میخندم چون زندگی رو نباید سخت گرفت

این خیلی بده که من نمی تونم آدم های سرد و آروم رو تحمل کنم ...یعنی خفه میشم تا اون مدت برخوردمون تموم بشه

راستی !!! ..استقلال قهرمان شد نه ؟؟؟

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم !!!
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

 

دلم سنگین بود زیادی طولانی شد نخواستی نخوان ....

وقتی بعد از چندین سال...مثلا خواستی جبران کنی ...من نبودم...من با نادر شاه افشار...شطرنج بازی میکردم...زنگ تاریخ بود... دائم کیش و ماتم میکرد.لامصب !!!..همه ی فکرم  با تو بود و خانواده ی پسرت..که حالا بعد از سالها قرار بود دیداری تازه شود...استرس داشتم...هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور کردم...بی آنکه کسی بفهمد...بعد آمدم خانه..با شوق از مامان پرسیدم...سراغ مرا هم گرفتی ؟؟؟....مامان شاید نخواست بیش از این حضورت خاکستری شود...بعد مصلحتی بهم زد و گفت آره...بعد ها فهمیدم تو حتی اسم مرا هم نمی دانستی...نهایت لطفت این بود که از بابا بپرسی..یک کوچولوی دیگه هم داشتی...عید نوروز که میشد...بابا از لای قرآن..آنقدر اسکناس سبز بیرون می آورد..تا یادی از خرده ده تومنی های تو نکنیم..اما مگر این دل راضی می شد...دختر عمو می آمد و هر بار برایم میگفت...تو ماچش میکنی..بعد با کلی آرزوهای قشنگ...و آب نبات های رنگارنگ...عیدی می دهی و ذوقش میگیرد...بعد یادم هست نیما میگفت...برای مراسم جشن مکه ات گروهی نوازنده ی سنتی دعوت کرده ای...با کلی از بزرگان شهر...که مثلا حاجی شوی...حکایت جالبی بود..دوستم با خانواده اش به جشن مکه ی تو می آمد...بعد من دعوت نبودم...نهایت بی رحمی..!!!

.بابا شب جشن مکه ات ..پیشنهاد داد به پارک برویم..تا کمتر غم را حس کنیم...اما مگر غم چشم های مامان اجازه میداد؟؟...رفتیم پارک همه سعی کردیم خوش باشیم...ببین ما فقط سعی کردیم...بعد بدون طهارت رفتی مکه....فاطمه آمد...با یک پیراهن پر از چین صورتی...مینا..با  دامنی مث لباس عروس..این ها فقط سر آمد سوغاتی های تو بود...انواع و اقسام اسباب بازی ها..ما که محتاج نبودیم...سالها بود بابا حاجی شده بود...آنقدر سوغاتی برایمان آورد که تا مدتها بی نیاز از همه چیز بودیم...عمه جان که عمرش را داد به شما...من دیدمت...با آن پالتوی قهوه ای...و چتر سیاه ات...تیپت مرا یاد ظاهر رضا خان می انداخت...بعد از عمو جان پرسیدی که من چه نسبتی با بقیه دارم...پاسخ عمو را شنیدی و سکوت کردی و خیره شدی به مزار عمه که حالا دیگر باد های سرد زمستان نوازشش میکردند..مطمئنم آن روز از معصومیت کودکانه ام شرمگین شدی...وقت رفتن...شاید دلت به حالم سوخت....ماچم کردی...من به همه گفتم که از ماچ کردن تو چندشم شد....بابا از من دلخور شد....بعد سال سوم راهنمایی..در اداره ...در میان فرزندان همکار بابا...بالاترین معدل شدم...از طرف اداره برایم چندین تقدیرنامه آمد...برایم همه هدیه گرفتند....عمو جان دو هدیه داد...فکر کنم میخواست وظیفه ی تو را جبران کند..!!!

..روز تولدم که میشد...برای اعلام هدیه ها....زود عجله میکردیم که مثلا کسی نفهمد هدیه ی تو لابه لای بقیه نیست...اما همه می فهمیدند...در مقابل دوستانم فقط بغض میکردم...همه انتظار داشتند بهترین هدیه ها را از تو بگیرم..به هر حال تو سرمایه داری بودی...اما نگرفتم...فقط دست سایر نوه هایت دیدم...بابا گاهی به ناچار در مقابل سوال های مکرر من حرفهایی میزد..من خوب میدانستم....بابا  یوسف زمان خودش بوده با یک تفاوت اساسی....که ناجوانمردی را  به جای برادرانش...پدرش در حقش تمام کرده....فقط به یک جرم اینکه..بی بند و بار نبوده...دلش نمی خواست عمرش را لا به لای سیاه کاری های تو سپری کند...بعد تو  رویش با خودکار قرمز خط کشیدی و گفتی تمام است....بابا هم آنقدر مردانگی داشت که پایش مهر بزند و بگوید باطل شد...بعد یادم می آید تو عادت داشتی مهمانی های آنچنانی بدهی ...و بعد به همه توصیه کنی مهمانی را تمام و کمال برایمان تعریف کنند..تا جگرمان خون شود بعد تو خوشحال می شدی....بعد یک روز مامان دوستم گفت با تو چه نسبتی دارم...و من گفتم...بعد او گفت عجیب است که نسبتت را با من انکار کرده ای ..و من کمی کودکانه شکستم.!!!

..حالا این وسط هیچ کدام از ما هم از حرف و حدیث های تو بی نصیب نماندیم...گوشمان عادت کرده بود به شنیدنشان....اگر نمی گفتی بد عادت میشد طفلک..چه روزهایی بود.. گاهی آرامش مامان و بابا را بهم میزدی ..چیزی نمی گفتند اما ما می فهمیدیم ....بعد  بابا و مامان به همه ی ما یا دادند که می شود از نقطه ی صفر زمین شروع کرد و به نقطه ی بیست آسمانها رسید...یاد گرفتیم زحمت بکشیم...هیچ چیزی در دنیا قرار نیست بدون سختی بدستمان برسد...بابا دائم در گوشمان میخواند...خدا را فراموش نکنیم..او گواه لحظه به لحظه ی ماست...بعد دست تقدیر بیماری صعب العلاجت را برایت رقم زد...ما هیچ کدام خوشحال نشدیم...آن موقع ها تو تازه فهمیدی این دنیا هم مرز رفتنی دارد...نمی دانم شاید ترسیدی...گفتی میخواهی جبران کنی...گفتی دلت هوای ما را کرده...گفتی دوستمان داری...ما حرفهایت را با تردید باور کردیم...برخی ها را هم با تلقین  مثلا اینکه گفته بودی دوستمان داری...بعد همه ی آمدند بجز من ...راهنمایی بودم....زنگ تاریخ بود...با نادر شاه شطرنج بازی میکردم...دائم کیش و ماتم میکرد لامصب...بعد شنیده ام لحظه ی جالبی بوده ....بعد از سالها...مهر ها زنده شده...گفتند تو گریه کرده ای...بابا هیچ وقت از بغض کردنش حرفی نزد..قرار شد منت بگذاری شام دعوتمان کنی...من زیباترین لباسم را پوشیدم...انکار نمی کنم ثانیه ها برای گذشتشان آزارم میدادند و آمدیم... همه مرا دیدند....تو ماچم کردی ...دوباره ...کاش مرا ببخشی من دوباره چندشم شد...اما این بار به هیچ کس نگفتم.!!!

..بعد چقدر به تو خندیدم وقتی گمان کردی خنده های من از سر شوق است...غافل از اینکه من با گستاخی به تو و حقارتت می خندیدم...بابا برایم گفته بود وقتی از خانه آمده بود بیرون تو برای بازگشتن منعش کرده بودی...حالا همان خانه ای که تو بابا را برای بازگشت منع کرده بودی...یک ربع خانه ی ما هم نبود...بعد به بابا گفته بودی اتاقش شده اتاق اسباب بازی های عمه...حالا بابا که هیچ ما هر کداممان اتاق داشتیم برای اسباب بازی هایمان...به تو که خیره می شدم فکر میکردی دارم چشمانم را به داشتنت باور می دهم...غافل بودی از اینکه دارم به وجودت نگاه میکنم که حالا به جای آن همه ظلم و اقتدار..همه اش پوشیده بود از بیماری صعب العلاجت...آن شب با وجود همه ی خاطره هایش اما غریبانه ترین شب زندگیم بود...ما چقدر با تو غریبه بودیم....بعد آمدی خانه ی ما...بعد دیدی اتاقی را که تو از بابا گرفتی تبدیل شده به خانه ای چندین متری...هیچ کس تعجب نکرد وقتی تو دیوار خانه ی ما را بوسیدی..همه می دانستند تو با ما چه کرده ای...می دانستی بابا مثل بقیه فرزندانت از تو خانه و ماشین هدیه نگرفته .مث بقیه زیر سایه ی محبتت نبوده....هرچه بود زحمت خودش و مامان بوده..تو  انعکاس زحمت های بابا را به خوبی از لای آیینه کاری های دیوار دیدی...همان شب با همه ی غرور از دست رفته ات اعتراف کردی...به پهلوانی بابا...بعد داشتی از اشتباهاتت میگفتی....که مامان با همه ی دل شکستگی هایی که از تو داشت رشته ی کلامت را پاره کرد تا به تو اجازه ندهد معترف شوی به اشتباهاتت...فقط گفت گذشته ها گذشته.!!!

بعد همه چیز از سر گرفته شد...اما راستش هیچ وقت محبت تو را انگونه که باید در دل نداشتم...روزها میگذشت و تو حالت بدتر میشد..گاهی هم خوب می شدی...تو پله به پله سقوط میکردی و ما یک قدم به صعود نزدیکتر....انگار خدا عهد کرده بود تا قبل از رفتنت...به تو  و همه ی اطرافیانت بیاموزد که این دنیا قرار نیست به کام یکی بماند...تو قبلا ها گفته بودی...بابا دست آخر محتاج تو می شود.میان ما و بقیه فرق گذاشتی یک تفاوت لاینحل....چقدر بابا را شکستی...جالب بود تو حالا با همه ی شکستگی هایت محتاج بابا شده بودی...شبی در میان بزرگان فامیل گفته بودی...مهران و مهرداد...به جایی می رسند که پول تو جبیشان را از تو میگیرند...جالب تر شد....سالها گذشت و تو در کنار ما بودی داشتی کمپوت گیلاس میخوردی مهران را در آن جعبه ی جادویی لابه لای بزرگان دیدی...بعد گیلاس در گلویت پرید...بابا رسید به آخر لطف خدا ...و تو شرمگین شدی...بعد کار سایر پسرانت خوابید روی زمین و بعد اعتبار مهرداد بود که در بازار به داد پسرانت رسید...و ضمانت آبروی تو شد..حتی تو دلی هم برای مینا سوزانده بودی...بعد دیدی مینا عروس سر شناس ترین خانواده ی شهر شد...بعد تو هر جا که میرفتی اعلام میکردی که چه کسی داماد پسرت شده آن وقت رابطه ی خونی ات را با ما انکار نکردی...بعد حالت که به وخامت کشید همان مینا بود که چیره دست ترین پزشکان را برای معالجه ات بسیج کرد.!!!

..بعد تو فهمیده بودی همه ی معالجه ها بی فایده است ..خواستی قبل از رفتنت تکلیف داشته ها و نداشته هایت را مشخص کنی..همه را جمع کردی ...بزرگان فامیل هم آمدند...بعد همه نگران این بودند که مبادا تو بخواهی جبران کنی...و سهم بیشتری را به بابا اختصاص دهی...بعد چشمان همه و تو  گشاد شد وقتی بابا اعلام کرد ....یک تار مو از ارث و میراث تو را در زندگیش نمی پذیرد...تو نمی دانی....ما چقدر به وجود نازنین بابا نازیدیم آن روز...بابا گفت بگذار به حساب بهزیستی..گفت ببخش به دیگری...گفت من نمی خواهم...تو در مقابل بابا خجالت کشیدی..حقارتت تو را فریاد کرد...گستاخی مرا ببخش...اما آن روز قلبا خوشحال شدم...بعد تو رفتی ....ما بیشتر از همه غم گرفتیم...دلمان برای خودمان می سوخت... عمر با تو بودن خیلی کوتاه بود...بعد انقدر هم ما را شکسته بودی که هر چه محبت میکردی پیوند نمی خوردیم...بارها احساس غریبه بودن کردیم...گذشت... با همه ی تلخی هایش...گذشت...بابا تو را بخشیده...ما هم همینطور...اما نمیدانم این چه حکمتیست که بابا هنوز هم ...خواب تو را می بیند ..که حال و روز خوبی نداری .. . که به بابا چشم نیاز داری ما که از تو گذشته ایم با همه ی حسرت هایی که به دلمان گذاشتی با همه ی خاطراتی که دوستانم از داشتن یکی مث تو می گفتند و من بی خاطره بودم .. اگه حرفی مانده خرده حساب تو با خداست...مامان و بابا گاهی هیجان زده از خوابهایشان می گویند ..مینا و مهرداد و مهران از تیک تیک ثانیه هایی که بی مهر پدر بزرگ بر ما گذشته .و من هم خٌب ..راستش پدر بزرگ..امروز رفتم بیرون ...حوالی همین " بوستان 12 فروردین " خودمان ..دیدم دختر بچه ای دستش پدر بزرگش را گرفته ...پدر بزرگ با مهربانی دست های کوچک نوه اش را می بوسید ...برگشتم خانه دیدم پدر بزرگ مریم تماس گرفته و احوالات او را می پرسید ..گاهی با هم می خندیدند ...به نگار اس ام اس زدم ..گفت درس نخوانده ..گفت پدر بزرگش راهی مکه است ..این چند شبه ..همه ی فرزندان و نوه هایش را دور هم جمع کرده !!!...پدر بزرگ من آدم حسودی نیستم ...اما راستش همه اش دارم با خودم فکر میکنم ..که من هیچ خاطره ای از بیرون رفتن با تو ندارم ...تو حتی وقتی کوچک بودم مرا نمی شناختی چه برسد به گرفتن دست هایم ...توجویای احوال همه ی نوه هایت بودی غیر از ما ...هر چند باری که راهی مکه بودی میان جمع همه ی فرزندانت بودند غیر از ما ...پدر بزرگ ..من بزرگ شده ام ...تیر ماه که برسد تو 5 سال است که دستت از دنیا کوتاه است ...اما هنوز یک چیزی ته این دلم آرام و قرار ندارد ...خدا برای ما جبران همه ی محبت هایی که تو نکردی را کرد ..اصلا به واسطه ی همین لطف هایی که تو از ما دریغ کردی بود ..که ما حالا از همان کودکی اصول زندگی را کمی متفاوت تر از بقیه یاد گرفتیم ...اما دلم یک محبت داغ پدر بزرگی میخواهد ....باز برایت می گویم ما تو را بخشیده ایم ...هرچند که هنوز هم که هنوز است دلم برای رنج هایی که مامان و بابا از دیکتاتوری چون تو کشیدند می سوزد ...ما تو را بخشیده ایم ..اصلا خدا تو را بیامرزد ..فقط پدر بزرگ من ...امروز خیلی دلم گرفته ..بغض دارم ..چشم هایم می سوزد ..بیا همین یکبار را لطف کن و دست از سرما و افکارمان بردار ...پدر بزرگ دست بردار !!!

 پ .ن 1 : این پستم با کمی چاشنی تغییر تکراری بود ..انقدر دلم گرفته ..که حتی دلم نمی خواست یه پست جدید با این حس و حال بنویسم !!!

 پ .ن 2: گاهی بزرگترین آرزوم میشه ..داشتن یه پدربزرگ پشمالوی سفید ..با یه دل مهربون به وسعت دریا ...با یه عصای پر قدرت ...با یه لبخند پر از عاطفه ..من فقط چند سال کوتاه پدر بزرگ داشتم ...که آخرش هم اون رابطه ای که دلم میخواست شکل نگرفت ...اونایی که پدر بزرگ دارید ...پدر بزرگ داشتن حس خوبیه نه ؟؟؟؟ ..قدرشو بدونید

 پ .ن 3 : میدونی سخت ترین تنبیه واسه مهسا چیه ؟؟؟ ..اینکه مجبورت کنه 1302 اس ام اس رو که توی گوشیت پر خاطره ترین و منتخب ترین اس ام اس ها ازش بودن رو پاک کنی

 پ .ن 4 : خدایا !!! میگم امشب از اون عرش کبریاییت بیا پایین ..روی این حصیر و چار دیواری ما قدم رنجه کن ..من دو کلوم باهات حرف دارم !!!

بعدا نوشت : الان که آپ کردم می بینم پست قبلم دوباره تکرار شده ..چرا اینجوریه ؟؟؟ببین توروخدا حالا یه بار مهندس شدمااااااااااااا

مهندس مهسا ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

 

نصب ویندوز رو یه جورایی یاد گرفته بودم ..اما هیچ وقت واسه نصب اقدامی نکردم ...چون کامپیوتر رو احتیاج داشتم ...حوصله ی خراب شدنش رو هم نداشتم ...شماها نمی دونید مشکل پیدا کردن کامپیوتر اونم توی این شهر برام چه مصیبت عظیمیه ...به هر حال کامپیوتر منم مث خیلی از کامپیوترهای دیگه عکس داره ..فیلم داره ...با این نرم افزارهایی که روز به روز وارد بازار میشه ..نمی تونم به هر کسی واسه یه مشکل کامپیوتری اعتماد کنم ...یا یکی از نرم افزار ها  برام مکافات ایجاد کنه ...دوران دانشجویی هست و هزار استفاده ی کامپیوتری ...اینه که اگر مشکلی پیش می یومد عین آدمیزاد کار رو بدست کاردان می سپردم و خودمو از شر اعصاب خورد شدن ها خلاص میکردم .whistling..یه پروژه دارم که باهاش درگیرم ...یکی دو هفته پیش فهمیدم که نفس این ویندوز بیچاره رو گرفتم ..اصلا کامپیوتر باهام راه نمی یومد ..منم هرچی فایل  و عکس و فیلم بود رو زدم رو سی و دی و فلاپی ..با کلی مصیبت کامپیوتر رو سپردم دست یه آقا مهندس !!! که به خیالم بازم یه ویندوز عوض میشه و چند تا نرم افزار نصب میشه ..منم همچنان با کامپیوتر روال عادی خودمو طی میکنم ...بماند که من چی کشیدم تا اون مهندس قابل اعتماد رو پیدا کردم ...ویندوز رو عوض کرد ...منم با خیال راحت که آخ جون سیستمم چشماش وا شده برگشتم خونه ..که دیدم زهی خیال باطل ..هنوز اون موقع که ویندوزعوض نشده بود بهتر کار میکرد تا حالا ...با یه قیافه ی حق به جانب رفتم سراغ اون مهندس ..که بابا همون ویندوز درپیت خودمو نصب کن ..من برم پی زندگیم ...این چه وضع ویندوزه ؟؟؟؟؟ ..عصبانی.اونم دوباره سیستم رو چک کرد و دیدم ای وای ...تمام سیستمم ویروس گرفته ..اونم چه ویروسی ..گریه..ظاهرا حالا که ویندوز رو عوض کرده بود ..این ویروس خودشو نشون داده بود ..این جناب مهندس هم عین ببو گلابی ها ..اصلا متوجه نشده بود !!!..گفت که باید کل سیستم پارتیشن بندی شه و یه کلی چرت و پرت دیگه که آخرشم نفهمیدم چی بود ...خب بطور معمول تمام درایو هام پاک میشد ...اولش گفتم بی خیال ...ولی بعد که کامپیوتر رو تحویل گرفتم ..چشمتون روز بد نبینه ...همچین که دیدم همه ی درایوهام اینجوری خالیه ..وا رفتم ...با چه زحمتی کلی آلبوم ..کنسرت های مختلف ..فایل ..کلی اطلاعات همه پَر ....کم مونده بود بشینم زار بزنم ...حالا خوب بود برخی از اطلاعاتم رو روی سی دی داشتم ..اما آخرین عکس و فیلم و اون تحقیقاتم رو که روی سی دی بودن ..قابل استفاده نیستن ..چون همه ویروسی هستن و میترسم دوباره سیستم ویروسی بشهنگران ..این چند روزه بد جوری با کامپیوتر درگیر بودم و همچنان تا حدودی هستم ...اون برام یه دی و دی اورده ..پر از نرم افزار مختلف ...سر جریان کامپیوتر می دید من اینجوری اذیت شدم ..گفت : بزار ببینمت ازت یه کامپیوتردان بزرگ میسازم ...تا بلاخره اومد ..یه دی وی دی ..پر از نرم افزار برام اورده ...دو _ سه روز پیش ..شروع کرد بهم یاد دادن ..

.اول یه نرم افزار ..هیچی در موردش بهم نگفت ...فقط یادم می داد چطوری نصبش کنم ..کلی مرحله داشت ..وقتی تموم شد ..پرسید  مهسا حالا میدونی چیکار کردی ؟؟؟ ...گفتم : ویندوز عوض کردم نه ؟؟؟ ..گفت : آرهههههههههههه وای نمی دونید چه لحظه ای بود ...بهم نخندین نمی دونید با کامپیوتر چه مکافاتی کشیدم...این بود که عین بچه ها ذوق کردم .dancing.خلاصه در طی یک اقدام پیروزمندانه من بلاخره قله ی ویندوز رو فتح کردم ...خیلی چیزا یاد گرفتم ..نرم افزار های جور واجور ...گاهی بعضی از فایلهام خونده نمی شد الان همشو راحت میخونم ...خیلی از چیزهایی که تمایل نداشتم جلوی هر کسی باشه ..براحتی قفل میشه ..به قول خودش خدای کامپیوتر هم که بیاد تا رمز قفل ها رو ندونه نمی تونه کاری کنه...من از کامپیوتر چیز زیادی نمی دونستم ...شاید در حد یه سری اطلاعات معمولی .یکم بیشتر .اما الان سطح اطلاعاتم بالاتر رفته ...peace signبا این همه  خیلی اذیتش کردم ...دیگه یه جورایی صداش داشت بلند میشد ...خب من چیکار کنم این همه سوال به ذهنم میاد ؟؟ یا بین اون همه مرحله یه چیزی رو فراموش میکنم ؟؟...یا یهو eror  میده ؟؟؟ ...آخرشم با بد جنسی حق الزحمت خواستابرو ..که من نوشتمش پای زحمت های همیشگی ...در ضمن خیلی هم تاکید داشت که لحظات تدریسش  با لفظ " استاد " صداش کنم ...میدونم که اینجا رو میخونی ..هنوزم صدات توی گوشمه ..که مهسا !! ..سر جدت انقدر اذیت نکن ..کلافه.مهسا اینا رو که میگم بنویس ...یاد نگیری دفعه ی بعد برات توضیح نمیدم ..سوال بپرسی جوابتو نمیدم ..که یاد بگیری باید چیکار کنی ...بلاخره یه جایی تو باید ادب شی !!! whistling مهسا ااا ..منو پیر کردی این چند ساعت ...از خود راضی.مهسااااا...مهسااااااااانیشخند

بعلاوه ی همه ی معذرت خواهی ها و خنده های بعد از درس ...استاد !! ..بخاطر همه چی ممنون ...میدونم بهت سخت گذشت اما هر وقت کامپیوتر رو روشن می بینم بیش از سایر لحظه ها برات دعا میکنم !! خلاصه اینکه ..این چند روزه روی هر چیزی که کلیک میکنم ..بی اختیار حس مهندس بودنم گل میکنه !!از خود راضی

 پ .ن 1 : یکی بیاد منو از دست ولخرجی های این نجات بده عصبانیعصبانی

 پ .ن 2 : مامان دوستم ... از ماهشهر تا اینجا برام ترشی فرستاده ..یعنی من خراب شدم رو ی این ترشی ..عاشقش شدم شدید ..ترش ..تند ..پر از فلفل .. چپ میرم ..راست میرم ..میخورم خوشمزهخوشمزه

 پ .ن 3 : هیچ وقت دنبال سیاست نبودم ...جز اون دسته از آدم ها هم نیستم که بخوام روی مثبت هات خط بکشم و دائم از منفی هات برات بگم  و عیب جویی کنم ..از ته دل...جسور بودنت ..اعتماد به نفست ..حتی اون لبخند روی لبات وقتی با تمسخر به هرزه هایی که ظالمانه روی انسانیت ما آدم ها تاخت و تاز می کنند نگاه میکردی  تحسینت کردم !!!...جز معدود خبرهایی بود که در هر بخش از اخبار بخاطرش تلویزیون رو روشن کردم !!تشویق

 پ .ن 4 : درس ها م دارن سخت میشن ..خیلی سخت !!!یول

پ .ن 5 : قرار نبود به این زودی آپ کنم ..یا حتی موضوع آپ کردنم این باشه ..یکی دو پست اخیرم چنگی به دل نمیزد ..آخریش برام تلخ بود ..دوست داشتم یه جوری سایه ی این تلخی کمتر بشه !!!

مخاطب خاص دارد : از لطف و محبتت ممنون دوست خوبم ..اما از پذیرفتن هرگونه رابطه ...بخصوص با چنین دلیلی ..معذورم ...حتی شما دوست عزیز !!!مشغول تلفن

مهندس مهسا ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط مهسا |

 

نصب ویندوز رو یه جورایی یاد گرفته بودم ..اما هیچ وقت واسه نصب اقدامی نکردم ...چون کامپیوتر رو احتیاج داشتم ...حوصله ی خراب شدنش رو هم نداشتم ...شماها نمی دونید مشکل پیدا کردن کامپیوتر اونم توی این شهر برام چه مصیبت عظیمیه ...به هر حال کامپیوتر منم مث خیلی از کامپیوترهای دیگه عکس داره ..فیلم داره ...با این نرم افزارهایی که روز به روز وارد بازار میشه ..نمی تونم به هر کسی واسه یه مشکل کامپیوتری اعتماد کنم ...یا یکی از نرم افزار ها  برام مکافات ایجاد کنه ...دوران دانشجویی هست و هزار استفاده ی کامپیوتری ...اینه که اگر مشکلی پیش می یومد عین آدمیزاد کار رو بدست کاردان می سپردم و خودمو از شر اعصاب خورد شدن ها خلاص میکردم .whistling..یه پروژه دارم که باهاش درگیرم ...یکی دو هفته پیش فهمیدم که نفس این ویندوز بیچاره رو گرفتم ..اصلا کامپیوتر باهام راه نمی یومد ..منم هرچی فایل  و عکس و فیلم بود رو زدم رو سی و دی و فلاپی ..با کلی مصیبت کامپیوتر رو سپردم دست یه آقا مهندس !!! که به خیالم بازم یه ویندوز عوض میشه و چند تا نرم افزار نصب میشه ..منم همچنان با کامپیوتر روال عادی خودمو طی میکنم ...بماند که من چی کشیدم تا اون مهندس قابل اعتماد رو پیدا کردم ...ویندوز رو عوض کرد ...منم با خیال راحت که آخ جون سیستمم چشماش وا شده برگشتم خونه ..که دیدم زهی خیال باطل ..هنوز اون موقع که ویندوزعوض نشده بود بهتر کار میکرد تا حالا ...با یه قیافه ی حق به جانب رفتم سراغ اون مهندس ..که بابا همون ویندوز درپیت خودمو نصب کن ..من برم پی زندگیم ...این چه وضع ویندوزه ؟؟؟؟؟ ..عصبانی.اونم دوباره سیستم رو چک کرد و دیدم ای وای ...تمام سیستمم ویروس گرفته ..اونم چه ویروسی ..گریه..ظاهرا حالا که ویندوز رو عوض کرده بود ..این ویروس خودشو نشون داده بود ..این جناب مهندس هم عین ببو گلابی ها ..اصلا متوجه نشده بود !!!..گفت که باید کل سیستم پارتیشن بندی شه و یه کلی چرت و پرت دیگه که آخرشم نفهمیدم چی بود ...خب بطور معمول تمام درایو هام پاک میشد ...اولش گفتم بی خیال ...ولی بعد که کامپیوتر رو تحویل گرفتم ..چشمتون روز بد نبینه ...همچین که دیدم همه ی درایوهام اینجوری خالیه ..وا رفتم ...با چه زحمتی کلی آلبوم ..کنسرت های مختلف ..فایل ..کلی اطلاعات همه پَر ....کم مونده بود بشینم زار بزنم ...حالا خوب بود برخی از اطلاعاتم رو روی سی دی داشتم ..اما آخرین عکس و فیلم و اون تحقیقاتم رو که روی سی دی بودن ..قابل استفاده نیستن ..چون همه ویروسی هستن و میترسم دوباره سیستم ویروسی بشهنگران ..این چند روزه بد جوری با کامپیوتر درگیر بودم و همچنان تا حدودی هستم ...اون برام یه دی و دی اورده ..پر از نرم افزار مختلف ...سر جریان کامپیوتر می دید من اینجوری اذیت شدم ..گفت : بزار ببینمت ازت یه کامپیوتردان بزرگ میسازم ...تا بلاخره اومد ..یه دی وی دی ..پر از نرم افزار برام اورده ...دو _ سه روز پیش ..شروع کرد بهم یاد دادن ..

.اول یه نرم افزار ..هیچی در موردش بهم نگفت ...فقط یادم می داد چطوری نصبش کنم ..کلی مرحله داشت ..وقتی تموم شد ..پرسید  مهسا حالا میدونی چیکار کردی ؟؟؟ ...گفتم : ویندوز عوض کردم نه ؟؟؟ ..گفت : آرهههههههههههه وای نمی دونید چه لحظه ای بود ...بهم نخندین نمی دونید با کامپیوتر چه مکافاتی کشیدم...این بود که عین بچه ها ذوق کردم .dancing.خلاصه در طی یک اقدام پیروزمندانه من بلاخره قله ی ویندوز رو فتح کردم ...خیلی چیزا یاد گرفتم ..نرم افزار های جور واجور ...گاهی بعضی از فایلهام خونده نمی شد الان همشو راحت میخونم ...خیلی از چیزهایی که تمایل نداشتم جلوی هر کسی باشه ..براحتی قفل میشه ..به قول خودش خدای کامپیوتر هم که بیاد تا رمز قفل ها رو ندونه نمی تونه کاری کنه...من از کامپیوتر چیز زیادی نمی دونستم ...شاید در حد یه سری اطلاعات معمولی .یکم بیشتر .اما الان سطح اطلاعاتم بالاتر رفته ...peace signبا این همه  خیلی اذیتش کردم ...دیگه یه جورایی صداش داشت بلند میشد ...خب من چیکار کنم این همه سوال به ذهنم میاد ؟؟ یا بین اون همه مرحله یه چیزی رو فراموش میکنم ؟؟...یا یهو eror  میده ؟؟؟ ...آخرشم با بد جنسی حق الزحمت خواستابرو ..که من نوشتمش پای زحمت های همیشگی ...در ضمن خیلی هم تاکید داشت که لحظات تدریسش  با لفظ " استاد " صداش کنم ...میدونم که اینجا رو میخونی ..هنوزم صدات توی گوشمه ..که مهسا !! ..سر جدت انقدر اذیت نکن ..کلافه.مهسا اینا رو که میگم بنویس ...یاد نگیری دفعه ی بعد برات توضیح نمیدم ..سوال بپرسی جوابتو نمیدم ..که یاد بگیری باید چیکار کنی ...بلاخره یه جایی تو باید ادب شی !!! whistling مهسا ااا ..منو پیر کردی این چند ساعت ...از خود راضی.مهسااااا...مهسااااااااانیشخند

بعلاوه ی همه ی معذرت خواهی ها و خنده های بعد از درس ...استاد !! ..بخاطر همه چی ممنون ...میدونم بهت سخت گذشت اما هر وقت کامپیوتر رو روشن می بینم بیش از سایر لحظه ها برات دعا میکنم !! خلاصه اینکه ..این چند روزه روی هر چیزی که کلیک میکنم ..بی اختیار حس مهندس بودنم گل میکنه !!از خود راضی

 پ .ن 1 : یکی بیاد منو از دست ولخرجی های این نجات بده عصبانیعصبانی

 پ .ن 2 : مامان دوستم ... از ماهشهر تا اینجا برام ترشی فرستاده ..یعنی من خراب شدم رو ی این ترشی ..عاشقش شدم شدید ..ترش ..تند ..پر از فلفل .. چپ میرم ..راست میرم ..میخورم خوشمزهخوشمزه

 پ .ن 3 : هیچ وقت دنبال سیاست نبودم ...جز اون دسته از آدم ها هم نیستم که بخوام روی مثبت هات خط بکشم و دائم از منفی هات برات بگم  و عیب جویی کنم ..از ته دل...جسور بودنت ..اعتماد به نفست ..حتی اون لبخند روی لبات وقتی با تمسخر به هرزه هایی که ظالمانه روی انسانیت ما آدم ها تاخت و تاز می کنند نگاه میکردی  تحسینت کردم !!!...جز معدود خبرهایی بود که در هر بخش از اخبار بخاطرش تلویزیون رو روشن کردم !!تشویق

 پ .ن 4 : درس ها م دارن سخت میشن ..خیلی سخت !!!یول

پ .ن 5 : قرار نبود به این زودی آپ کنم ..یا حتی موضوع آپ کردنم این باشه ..یکی دو پست اخیرم چنگی به دل نمیزد ..آخریش برام تلخ بود ..دوست داشتم یه جوری سایه ی این تلخی کمتر بشه !!!

مخاطب خاص دارد : از لطف و محبتت ممنون دوست خوبم ..اما از پذیرفتن هرگونه رابطه ...بخصوص با چنین دلیلی ..معذورم ...حتی شما دوست عزیز !!!مشغول تلفن

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران