از آن 9 ماه انتظار مامان که خیلی باهوش بود و میدانست مهسا حکایتش همچون حکایت بادمجان بم است لطف کرد و از ماه رمضان آن سال نگذشت و یک ماه را روزه گرفت ...البته خودش بارها و بارها برایم توضیح داده که هوای نی نی کوچولواش را داشته ...که یعنی اجازه نداده چیزی از رشد من کم شود ...چند مدت بعد مامان از پله های بزرگ و بلند زیر زمین ..که آن روزهای جنگ سنگر ما بود ...افتاد ..افتاد نه ..افتادیم و این افتادن انقدر شدید بود که دکتر " نازنین " آن زمان را وادار کرد برای من " نابینایی " و " معلولیت " را ثبت کند ... بی انصاف این دنیا حتی برای آمدنم هم به من سخت گرفت ..طفلک مامان چقدر برای این موضوع از اطرافیان سخن های سخت شنید ...مامان و بابا چه روزهایی را که تحمل نکردند ..اما امید داشتند به لطف آن بالایی ...خانه ی ما 3_4 باری توسط آن صدام دوست نداشتنی با خاک یکسان شد ..مامان با وجود من مجبور بود روزهای بی خانمانی را هم تحمل کند ...گرچه بابا یکبار دیگر به عشق کوچولویی که انتظارش را می کشید خانه را دوباره ساخت ...و سرانجام در واپسین روزهای بهار در آن روزهایی که زیبایی طبیعت به کمال خود میرسد ..در یک روز گرم با حرارت چند درجه ی خورشید جنوب ...با چند نفس فاصله از اذان مغرب ..به دنیا آمدم ...که به قول رفیق سفر کرده ام ..ثابت کنم که گاهی با یک گل هم بهار میشود !!!خبر به دنیا آمدنم مصادف شد با کنجکاوی اطرافیان که بعد از آن همه طعنه و حرف و حدیث شاهد نابینایی و معلولیت هایم باشند ...من نابینا نبودم ... پیوستگی ابروهایم و سیاهی مژه هایم و آن هاله ی قهوه ای رنگ ...اولین چیزی بود که در چهره ام حاکمیت میکرد ...من " معلولیت " نداشتم ..مشت های محکم گره خورده ام و قوای تنم... گواه لطف آن بالایی بود ...هر چند خانه ی ما آن روزها 3_4 باری ویران شد اما هنوز 3_4 روزی بیشتر از به دنیا آمدنم نگذشته بود ..که بابا خانه ای خرید که زیباییش و بزرگیش زبانزدهمه ی آن اطرافیان شد ...همه گفتند قدوم من در این دنیا مبارک است ...من با روز میلادم ثابت کردم که معجزه در کتاب ها و میان افسانه ها و برای اسطوره هایمان نیست ..معجزه اینجاست ...در همین نزدیکی !!!
گرچه شاید باورش برایتان سخت باشد اما چند روز بعد از تولدم همان کسی که مامان و بابا را بخاطر وجود من به باد طعنه و ناسزا گرفت ..دختری به دنیا آورد که معلولیت هایش آنقدر زیاد بود که هنوز به 40روز نرسیده از دنیا رفت !!! ....مامان دوست داشت نامم " مهشید " انتخاب شود اما " مهسا " برایم ثبت شد از همان نخستین سال های زندگیم دختر شیرین زبانی بودم ..برخلاف همه ی بچه های هم سن و سالم علاقه ی آنچنانی به عروسک بازی نداشتم ..دنیای من یک رادیوی نارنجی رنگ بود که هنوزم که هنوزست آن را به یادگار حفظ کرده ام شاید به واسطه ی همین رادیو بود که حالا اگر پای خود ستایی نگذاری سن عقلیم چند قدمی از سن شناسنامه ایم جلوتر بوده ...کودکیم سپری شد با روزهای پایانی جنگ ...چیز چندانی در خاطرم نیست اما یادم هست که " ایرج " شهید شده بود ..یادم هست که عروس همسایه در یتیم بودن فرزندش شب و روز اشک می ریخت ..یادم هست بابا رفت ماموریت تهران ...چقدر دنبالش گریه کردم ...بعد آغوش گرم مادر بزرگ بود که تا ساعت ها آرامم میکرد ..یادم هست شب امتحان تاریخ مینا کتابش را پاره کردم ...مهران هم با حضور من نمی توانست با رفقایش در کوچه پس کوچه های داغ جنوب قرار فوتبال و گل کوچیک بگذارد ..چون بدون شک بگوش مامان و بابا می رسید ...حتی یادم هست بشقاب های چینی گل قرمز مامان را مهرداد شکست اما بی انصاف به گردن فضولی های من انداخت ...ابتدایی معلمم خانوم همسایه بود ..چه مکافاتی داشتم هر روز صبح او بود که بیدارم میکرد که بدو مدرسه ...یادم هست از باغچه کلی گل چیده بودم برای خانم معلمم در راه مدرسه ..پسری با لبخندی گفت ..." تو خودت گلی گل می خوای چیکار " ..هرچند فکر کردم این پسر همان آقا دزده هست که مامان گاهی برایم از او قصه ها می ساخت ..اما چند سال بعد همین پسر ..شد شوهر خواهرم ...راهنمایی نخبه ای بودم ...شور و شوق عشق بازی هایم میان ادبیات ...گرچه دبیر ادبیاتم خیلی دلش می خواست ادامه دهنده ی راه او باشم ..اما من در 13 سالگی آرزو کردم روزی روانشناسی بخوانم گمان هم نمی کردم روزی اولین آرزوی شغلیم تحقق پیدا کند ...دوران راهنمایی ..همه اش سپری شد با نمره ها و مسابقات علمی که در آن حرف اول را میزدم ..مصادف شد با معنی های شعر حافظ ...انشاهایی که بی اغراق همیشه بهترین بود ...با شیطنت هایم سر کلاس ...بی نظیر ترین همکلاسی ها ..پرتقال کال می خوردیم با هم ...عطرش در تمام کلاس می پیچید ...حسرت یک امتحان دادن را در درس علوم اجتماعی به دل دبیرمان گذاشتیم ...تقلب ...آخ تقلب ...که از همگی بچه های آن کلاس 30نفره ...تقلب کارانی حرفه ای ساخت ...و حضور دبیر ادبیاتم که یکی از بهترین الگوهایم در زندگیم بوده ..که بعد از مامان شاید تنها زنی باشد که مادری را در حقم تمام کرده ...دبیرستان ...مدل موهایم ...آن روزها لیلی بود ...اهل مانتو که نبودم اگر هم مانتو می پوشیدم ..به مانتو نمی خورد ...از آن تیپ های سانتی مانتال ...انواع لوازم آرایش با مارک های آنچنانی ...به جرات می گویم آن روزها من جنوبی از دختران بالا شهر پایتخت دست کمی نداشتم ...زیبایی گیرایی داشتم ...هرچند در اوج ناباوریم همه اش را از دست دادم ..چند سالی از روزهای زندگیم به برگرداندن زیبایی از دست رفته ام سپری شد ...به فاصله ها ..به آزمایشات ..داروها ..لایه برداری انواع کرم های خارجی ...به شب های پر از گریه ..سوزش تمام پوستم تا خود صبح ..حرفها و نگاه های دیگران بماند ...و بلاخره رقم زدن معجزه .الهام الهه نسیم ..دلم می خواست وکالت بخوانم ...بعد هم جامعه شناسی ...عجیب که چه عشقی میکردم میان درس هایم ...کلاس های کنکور ...اهواز ..بلوار شهید چمران ...کیانپارس ..همه ی رفقای خوب و بسیار عزیز ..اهوازی ..آبادانی ..ماهشهری ...اساتید فوق العاده ام که با هر کدامشان دنیایی خاطره دارم ...عمو جان ...جاده ی اهواز – دزفول ...مینوی دوست داشتنی روشنایی پنجره ها ...قهقهه خنده ...وه که چه حالی داشت ...دانشگاه ..غربت ..دوری ...هیچ وقت دانشگاه آنگونه که باید به دلم ننشست ...گریه ..دلتنگی برای رفقایی که حالا هر کدامشان برایت یک خاطره بود ...روانشناسی ...برخی ا ستادهایم را راستش خیلی دوست دارم ...و مهسایی که حالا ساده است ...خیلی ساده با مهسای روزهای گذشته فاصله گرفته ...27 خرداد ..برای من فقط تداعی شدن یک روز بیاد ماندنی است !!!
تداعی یک ثبت تاریخی از نخستین روز زندگیم ... تولد من ..همه ی روزهای سختی بود که مامان و بابا به لطف پدر بزرگ پشت سر می گذاشتند ..تولد من از دست دادن زیباییم و برگشتن دوباره اش بود که برایم چیزی از معجزه کم ندارد ..تولد من ..همه ی شب های قدر ..همه ی لحظات دعای عرفه ...همه ی هق هق گریه ها روبروی ضریح طلایی امام رضا ..تولد من هدیه غافلگیر کننده ی بابا در روز تولدم و سفر مکه بود ..تولد من حضور یکی چون او در زندگیم بود که مهسای متولد شده ی دیگری را بشناسم .تولد من همان لحظه هاییست که دیگران مرا بعد از مدتها می بینند و متحیر از چهره ای می شوند که روزی زیباییش را از دست داد ..تولد من همه روزهای خوش در اهواز و حضور آن اساتید و دوستانم بود که هر روز دریچه ای دیگر از زندگی را باز شده می دیدم.تولد من بلند شدن بعد از هر شکست بود .تولد من همه ی روزهای سختی بوده که پشت سر گذاشته ام ..گرچه تلخی برخی روزها آزار دهنده است اما چه باک که حالا طعم شیرینی از آنها در ذائقه ام به یادگار مانده ..تولد من ...رسیدن به بزرگترین درس ها و تجربه ها بود ..من بزرگترین درس ها و تجربه هایم را به بهای از دست دادن بهترین هایم بدست آوردم ...که یادبگیرم ...از سختی ها به گرمی استقبال کنم ...که یادبگیرم این دنیا به تلاش پاسخ می دهد نه به خیالات واهی ...که یادبگیرم متکی به خودم و لطف خدا باشم .که هر روز از زندگی به لطفش تصویر دیگری دارد ..و فراموش نکنم که یکی هست آن بالای بالا ..جایی ورای این آدم ها که مرا دوست می دارد !!
۲۷ خرداد ...امروز ..روز تولدم است ...تولدم خیلی مبارک !!!![]()
![]()
پ .ن 1 : خدایا !!! ..دهه ی 20 تا 30 قرار است یکبار در زندگیم اتفاق بیفتد ..قرار است ..مهمترین دهه از عمرم باشد ..خدایا ..من که قابل نیستم اما تو را به لایق بودن بهترین بنده هایت قسم می دهم ..این سایه بان لطفت را برایم حفظ کنی ...که هوای مرا بیش از این داشته باشی ..که عمر با عزت برایم رقم بزنی ..که عمریست نازپرورده ی توام !!!![]()
پ .ن 2 : یک نگاه طوطی وار انداخته ام بر سال هایی که سپری شد ...چقدر عجین شده ام با خاطره ها چقدر مکث لازم است برای سالهایی که پشت سر گذاشتم ..چه حکایت ها با خودم دارم ...طفلک دفتر خاطراتم ...بزرگ شده ام نه ؟؟؟ ..چه زود گذشت !!!
حالا من مامان صدایت کنم ..یا مادر ؟؟ ..اماانگار همان لفظ شیرین ماااااااا ماااااااان ..بهتتر است نه ؟؟؟
مامان !!!
قرار بود با معلولیت به دنیا بیایم یادت هست ؟؟...علی رغم همه ی طعنه هایی که از این و آن خوردی گفتی مرا در وجودت پروش می دهی و اعتنایی به دوست و دشمنت نمی کنی ...مرا پرو رش دادی در روزهای بی خانمانی ..جنگ برای ما خانه و کاشانه ای باقی نگذاشته بود ..اما تو تحمل کردی !!
وقتی زیباییم را از دست دادم ..تو بودی که پا به پای من آمدی ..تمام فاصله ها را برای بهبودیم پیمودی همه ی پله هایی که گاهی اگر نفست بالا و پایین می شد ..می خندیدی که نکند دختر کوچولویت احساس کند داری بخاطرش رنج می کشی ..اما مامان من می فهمیدم ..وقتی پزشک معالجه ام ...گفت ..مهسا قدر پدر و مادرت را بدان ..من دلی قرص کردم برای حضور تو وبابا ..وقتی بی خیال همه ی هزینه ها تجویز بهترین داروها را از دکتر می خواستی ..من حرفی نزدم اما راستش خجالت کشیدم ..خیلی !!! وقتی بخاطر استفاده ی داروهایم ..شب تا صبح بیدار بودم و گاهی از شدت سوزش اشک می ریختم تنها صدای آرام اشک های تو بود که مرهمی بر قلبم می نهاد که بدانم تنها نیستم گرچه خیلی سعی میکردی که نگاه تلخ دیگران را بر چهره ام احساس نکنم ..اما مامان من همه را احساس کردم ..وقتی دلم از بد عهدی زمانه می گرفت ...و آرام اشک می ریختم ..نگاهت را از من دور می گرفتی تا نکند حلقه ی اشک را ببینم ..اما مامان من همه را دیدم !!! وقتی سر سجاده دعایم می کردی من مطمئن می شدم که زیبایی از دست رفته ام باز میگردد که برگشت !!!
وقتی شازده ای خواستگاری می کند و موقعیت مالیش را به رخم می کشد ..مامان در نظرم به حقارت جلوه می کند چرا که سال هاست با وجود دیکتاتوری چون تو آموخته ام آدم ها را نه به خاطر ثروت که بخاطر شخصیتشان دوست بدارم ...وقتی دوستانم از توقع هایشان از همسر آینده شان می گویند ..مامان نمی گویم بی توقعم اما مطمئنم کم توقع ترم ...که این ها را همه از زندگی تو با بابا الگو گرفته ام ...اگر حالا اعتقاد راسخ دارم به خودم برای همدلی و همراهی با همسر آینده ام برای این است که عمریست دارم زیر سایه ی همدلی و همراهی های تو با بابا بزرگ می شوم ...سالهای کذایی که به لطف پدر بزرگ می گذشت را هرگز فراموش نمی کنم ...پا به پای بابا آمدی ..در سختی هراسی به دل راه ندادی ...حالا به واسطه ی همان قدم ها بود که من آموخته ام با همسرم باید چگونه هم قدم باشم !!! وقتی از دنیا و تیره گی هایش دلم می گیرد تنها تو هستی که با معصومیت مادرانه ات هدف آماج بغض های شکافته نشده در گلویم میشوی !!!
مامان !!
تو را نمی دانم اما من هنوز هم لرزش صدایت را میان همه ی وجودم احساس میکنم ..وقتی در بین الحرمین بودی و از ته دل با خلوص مادرانه ات خوشبختی مرا آرزو میکردی ...وقتی روبروی کعبه بودی و دنبال باز شدن کلاف سردرگم آرزوهایم بودی ...وقتی در دمشق بودی و حضرت زینب را برای عاقبت بخیری ام قسم میدادی ...و وقتی روبروی ضریح امام رضا اشک می ریختی و واسطه اش میکردی برای مستدام بودن لطف های آن بالایی در زندگیم !!!
مامان !!
هیچ وقت به تو نگفتم اما باور کن اوج خوشبختیم است وقتی شبهای امتحان هنوز هم مث بچگی هایم هوایم را داری .وقتی عجله دارم و مث بچگی هایم برایم لقمه آماده میکنی ..خوردن از دست تو هم عالمی دارد .وقتی امتحانم تمام می شود و گوشیم پر میشود از تماس های بی جواب که گواه دلواپسی هایت برای من است ...وقتی بحث ازدواجم پیش می آید و می بینم خواب هایت کم رنگ تر میشود انگار ...و وقتی دیر به خانه میرسم و تو را در حیاط می بینم که قدم زنان با نگرانی هایت کنار می آیی .وقتی با هم شب شعر داریم و میان گل واژه های غزلیات حافظ گم می شویم ..حتی ..حتی ..وقتی با نهایت دلسوزی مادرانه ات ...نصیحتم میکنی و گاهی سرزنشم ..همه ی این ها را دوست دارم مامان ! ..دلسوزی های بی غرضت را محبت های بی ادعایت را ...گرمی احساساتت را ...رایحه ی خوش حضورت را ...دوست میدارم !!بر دست هایت که مهربانی آسمان در آینه یشان انعکاس می یابد بوسه میزنم و دلم را گره میزنم به حریم لطف آن بالایی که روزی بتوانم قطره ای از امواج پر خروش خوبی هایت را جبران کنم ...باشد که بی لطف از دنیا نروم ...روزت مبارک مامان ...تو را دوست میدارم !!
پ .ن 1 : من هنوز نه برای زندگیم برگ اشتراک صادر کرده ام و نه طفلی دارم که بخواهم لفظ پر عشق مادر را یدک بکشم ..اما تبریک تو به همه ی تبریک های نگفته ی این دنیا می ارزید !!!![]()
پ .ن 2 : خدایا ...یه چیزی ته دلم رو قلقلک میده ...استجابت بزرگش رو از تو میخوام !!!![]()
پ .ن 3 : برای پست قبلم ...شرمنده ام اگه خوندنش برای بعضی از دوستان خوشایند نبود ...من نمیدونم چرا بعضی ها ایران رو فقط تهران می بینند ...اعتراضات رو توی تهران در نظر گرفتن در حالیکه توی خیلی از شهرستان ها موج شادی به پاست ...خیلی ها فقط موج سبز خیابون ولی عصر رو می دیدند ...اما خبر نداشتند که خیلی از خانواده ها توی خونه هاشون ساکت هستند و قاطعانه به " دکتر " فکر میکنن ...به هیچ عنوان هم اینو قبول ندارم که همه چیز رو به قشر روستایی یا بی سواد نسبت دادید ...من شاهد بودم ..از پزشک ..از فرهنگیان ..حتی توی دانشگاه خودمون ..خیلی ها ازش حمایت میکردن توی جنوب خودمون من از هرکی می پرسیدم به کی رای میدی ..می گفت دکتر ...من دکتر رو اصلا بی عیب و نقص نمیدونم ..شاید اگه خاتمی اومده بود تصمیم دیگه ای می گرفتم ..به هر حال .منم مث 24 میلیون ایرانی دیگه ...به اون رای دادم ...و الانم بجای آشوب و بحث و جدل ..فقط به این ایران و پیشرفتش فکر میکنم !!!
گریه کردم ...گفتم نه !!!![]()
![]()
بهم خندیدن ..نه بخاطر جوابم که نه بود ..بخاطر اون وضع گریه کردنم ...چیزی ندیدم فقط
شنیدم مهرداد با خنده گفت ..روانشناس آینده رو !!!![]()
![]()
بابا هم چند بار تاکید کرد ..مهسا تو قرار نیست مجرد بمونی !!!![]()
همه سرزنشم کردن ...دوست ندارم فکر کنم دل خانواده اش رو شکستم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...میدونم تجربه ی اطرافیانم از من خیلی بیشتره ...میدونم ممکنه اینجور موقعیت ها دیگه هیچ وقت تکرار نشه ..میدونم ممکنه یه روزی حسرت همه ی این روزا رو بخورم ...همه ی اینا رو میدونم اما انگار دوست ندارم باور کنم !!!![]()
![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...تمام تنم می لرزه ..چقدر من با ازدواج مشکل دارم ..چقدر با این روزای دم بختی گره خوردم ...چقدر از این حالت دخترونه خسته شدم ....چقدر از خواستگار و حرف عقد و عروسی بدم میاد !!! ...دوست ندارم اینو بگم اما کاش پسر بودم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...اینو هیشکی نمی دونه ..هیچ وقت دلم نخواست غم و غصه هامو توی چهره ام کسی بخونه ...همه منو یه مهسای خنده رو و شوخ طبع میشناسن ...مسخره است اما خودمم از این وضع خودم بدم میاد !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...زود به زود دلم می گیره ..اما عجیب حال میکنم با خودم وقتی تا این اندازه تلاش میکنم رنگ و لعاب این روزهامو یه جوری پاک کنم ...انگار خستگی یه بار بزرگ رو روی دوشم حس میکنم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...هرکاری میکنم اون ذوق های خانواده اش یادم نمیره ...حتی لبخند عمیق خودش محبت خواهر هاش ...و شیرین زبونی های خواهر زاده اش وقتی منو دید به مامانش گفت ...مامان این عروس خانومه ؟؟؟![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...به قسمت اعتقاد دارم ..مخصوصا بعد از ازدواج مینا ...شاید واقعا قسمت هم نبودیم شدم یه هدف که انگار دائم مورد تهاجم این و اون قرار می گیره ..![]()
. یکی سرزنشم میکنه ..یکی میگه مهسا آخرش یه روزی میرسه بشی عروس خانوم ..حتی عمه هم زیرکانه میگه ..تا آخر امسال خودم عروست میکنم ..![]()
.یکی دیگه هم دائم از خاطرات عقد و ازدواجش برام میگه ..هی دلش میخواد شیرینی اون روزهاشو به زود به خورد من بده ...این حضرت حافظ هم که دیگه شده آخر قصه ی ما ...تفال میزنم میگه
مقیم حلقه ی ذکر است دل بدان امید ..........که حلقه ای زسر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداده است و حجله ی بخت ......... چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش و می بیغش ..........کنون بجز دل خوش هیچ در نمی آید
جمیله ایست عروس جهان ولی هشدار .....که این مخدره در عقد کس نمی آید ![]()
بلا بگفتمش که ای ماهرخ چه باشد اگر ...........به یک شکر زتو دلخسته ای بیاساید
بخنده گفت حافظ که خدای را مپسند .......که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید
روحیه ی خوبی ندارم ...خدا میدونه چقدر توی این مدت گریه کردم ...فکر کنم خدا هم از اینکه دختر بودن منو تائید کرده کلی پشیمون شده !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ..اما دارم سعی میکنم زود خودمو جمع و جور کنم ...امتحانم دارم با این حال و روزم شاهکار نمرات مهساست این ترم !!!![]()
روحیه ی خوبی ندارم ...ببخشید اگه کم سراغتون میام ...شرمنده ام اگه کامنت های خصوصی پست قبل بی جواب موند ...و حتی برخی کامنت های عمومی هنوزم تائید نشده .. کم حوصله ام این روزا ..امیدوارم درک کنید ....همچنان بخاطر همه ی توصیه های خوبتون توی پست قبلم ممنون !!!![]()
![]()
مهسا نوشت : این خیلی بده مهسا ...خیلی بده ..که انقدر به روحیه ی شاد . خنده های خودت عادت کردی که وقتی دلت می گیره خودت هم برای خودت غریبه میشی !!!![]()
پ .ن 1 : به خودم چند روزی فرصت دادم ...که بشم همون مهسای دم بخت که با شوخ طبعی هاش و خنده هاش ..مایه ی انرژی خیلی از اطرافیانش بوده !!!![]()
پ .ن 2 : فقط میخوام مکث کنم همین !!
پ .ن 3 : کاش دلش رو نشکسته باشم !!!![]()
پ .ن 4 : خودمونیم ...مهرداد همچین بدم نمی گفتااااا ....روانشناس آینده رو !!!![]()
![]()
پ .ن ۵ : یعنی من بعد از این حریان خواستگاری آمار همتون اومده دستم ...فکر کنم برای ازدواجم اگه یه روزی عروس بشم ..کل جماعت بلاگفا شب عروسیم از نزدیک همدیگه رو ببینن ...من که دعوت میکنم اما ببینم شما هم اینجوری رو حرفتون می مونید که میاید و بزن و بکوب هم به پا می کنید ؟![]()
![]()
دیدمش .
.نه بخاطر خودم ..نه بخاطر مامان و بابا ..فقط به خاطر اصرار خانواده اش ...چی میتونستم بگم ؟؟ ..دلم نمی خواست رو پسر مردم عیب بزارم ...چی رو بهانه کنم وقتی هیچ بهانه ای نیست ؟؟...کدوم شرط رو بزارم وقتی همه رو قبول کردن ؟؟ ...بگم میخوام درس بخونم ؟؟ ..بگم بابا من دانشگاه دارم ؟؟ ..بگم میخوام کار کنم متنفرم از اینکه بمونم خونه و دقایق رو بشمارم ؟؟ ..همه جوره به پام موندن ...همه یه جوری نگام می کنن ...همه باهام حرف میزنن ..حتی مسعود ...واسطه فرستادن اومده میگه :دیگه چی میخوای ؟؟؟ ..خونه ...ماشین ...درآمد کافی .. ..خانواده ی خوب ..بدم میاد ..حالم بهم میخوره از اینکه فکر می کنن من تو فکر خونه و ماشینم ...آخه مگه من قرار زن خونه اش بشم ؟؟؟ ..زن ماشینش بشم ؟؟؟ ...زن جیبش بشم ؟؟؟ ..بدم میاد جلوم پول پول میکنن !!میگم واسه من فقط شخصیت و ایمان طرف مهمه ..اگه آدم هرزه ای بود پولش رو میخوام چیکار ؟؟؟
میگه این هم اخلاق داره هم ایمان !!!...دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ...جالبه بهشون میگم اصلا آمادگی ازدواج رو ندارم ...به هیچ عنوان ..همه جواب میدن تو آمادگیش رو داری خودت نمی خوای باور کنی فک کن همه آمادگی پذیرش یه مسئولیت بزرگ رو توی وجودم می بینن غیر از خودم !!!
این روزها از روزهای دخترونه ام بدم میاد ..این روزها از هرچی حرف ازدواج و عروسی متنفرم ..این روزها انگار از دختر بودنم خسته شدم ...دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی مینا میگه : وای مهسا فکرشو کن تو ابرو برداری ...چقدر تغییر چهره میدی .وقتی با بد اخلاقی صورتمو بر میگردونم و برام میخونه ..مهسا مهسا ابرو کمونی مهسا .. سیاه چشمون چرا نامهربونی مهسا ؟؟؟..دیگه هیچ ذوقی نمی کنم وقتی مامان میگه ..مهسا باورم نمیشه یه روزی دختر کوچولوم عروس بشه .دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی همه میگن انقدر این پسر برا همه عزیزه که براش سنگ تموم میزارن .وقتی همه موقعیتش رو به رخم میکشن .این روزا حتی از تلخ بودن بابا هم خسته شدم ...از غیرت های مهرداد بدم میاد ...از اظهار نظر های مهران خوشم نمیاد ...همه میگن ...مهسا شاید این موقعیت ها توی زندگیت دوباره تکرار نشه ...همه بهم گیر دادن ..فشار خانواده ی اون یه طرف ..فشار اطرافیانم هم یه طرف ..عمو هام..عمه هام ..هربار که می بینمشون میگن ..ایشالا دفعه ی دیگه اومدیم تو رو نبینیم ..خونه ی شوهرت باشی ..چنان دعا می کنن که انگار به قول الهه جذام گرفتیم .مگه من چند سالمه ؟؟..ارتباطم رو محدود کردم ..هرجایی نمیرم ...دوست ندارم یهو یکی بچسبه بهم ...نه اینکه فکر کنید خیلی خوش قیافه ام یا خیلی خوبماااااااا.....روزهام پر شده از دغدغه ...پر شده از استرس ..این روزها به من نمیاد ...چی شد اون روزهای خوب بچگی که توی عروسی این و اون ذوق میکردم ؟؟؟ ...نمی تونم باور کنم یکی پیداش بشه ....بگن این شریک زندگی توئه ...نمی تونم باور کنم یهو کسی بهم علاقه مند بشه ...رو چه حسابی زندگیمو باهاش تقسیم کنم ؟؟؟....اصلا میتونه خوشبختم کنه ؟؟؟ .زندگی زناشویی یه رابطه ی 50-50 هست ..گیرم که من برای خوشبختیش از جونم مایه بزارم اونم به اندازه ی من مایه میزاره ؟؟؟ ..مگه نه اینکه بیشتر استاد هام دائم می گفتن که یک سال بعد از ازدواج تازه می تونی بفهمی طرفت چه اخلاقی داره ..مگه نمی گفتن روزهای اول تو دل همه قند آب میشه ..اگه یه سال بعد از ازدواجم فهمیدم طرفم اون مرد ایده ال من نیست چیکار کنم ؟؟؟..وقتی خواهر هاش با لبخند و مهربونی زل میزنن بهم ..وقتی مامانش ...میگه مهسا و مهدی چقدر بهم میان ..و توی دلش می بینم که چه ذوقی برا تک پسرش کرده ..از خودم بدم میاد ...بیش از 50 روزه که اینجوری میان و تماس میگیرن ..دیگه خودمم شرمنده ام ..اما چی کنم که این دلم لامصب زبون نفهمه ..زبون نفهمه !!!
با مینا رفتم بیرون ...میریم تو پاساژ ..همون جایی که خیلی وقتا با الهه رفتم و خودمو توی لباس عروس هاش...خودمو توی یه شب بیاد ماندی ...شهرام ریتم و آهنگ بندری ..اسپند ...همه جوره تجسم کردم ..آخ که چقدر با الهه خندیدیم وقتی سراغ حلقه ها رفتیم ...حالا وقتی از کنارشون رد می شدیم ..مینا لبخند زیرکانه ای میزد و می گفت چقدر خوشگلن ..منم نگاه چندش آوری میکردم و میگفتم اصلا هم خوشگل نیستن !!! ...مسعود ..سلام نکرده بهم میگه چطوری عروس خانوم ؟؟؟ ..چیزی دم دستم نبود وگرنه نشونه گیری خوبی میکردم !!!
..بد بختی اینجاست این خانواده اش هم چسبیدن بهم !!!![]()
بدم میاد از این روزا ...من این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا بد اخلاقی میکنه ..مهسا احساس میکنه سنگینی یه بار رو تنهایی داره به دوش میکشه ...مهسا کم حوصله شده ..مهسا هر وقت به اون میرسه دلش خون میشه ...مهسا دلواپسه ..مهسا نگرانه ...مهسا گریه میکنه ...این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا خنده هاشو گم کرده ..مهسا یه جوریه ...کاش خدا یه شب خودشو ورای کتاب مقدس و آسمون پر ستاره اش خودشو بهم قرض میداد !!!...نمی تونم اون ذوق و خوشحالی رو توی چهره ی خانواده اش نا دیده بگیرم وقتی مامانش گفت ..مهدی و مهسا ..چه بهم میان .
..با خودم در گیرم همش از خودم می پرسم نکنه جدی جدی دارم عروس میشم ؟؟؟؟![]()
![]()
پ .ن 1 : مامانش ذوق زده میگه : میلاد حضرت فاطمه نامزدیشون باشه ؟؟؟ ...فک کن !!!!![]()
![]()
پ .ن 2 : اینا رو بهت نمیگم ..نمیگم که این روزا خیلی سخته ..نمیگم که فقط خودم موندم و خودم ...نمیگم که یه موقع نکنه از غصه هام غصه ات بگیره ![]()
پ .ن 3 : وقتی همدیگه رو دیدیم ..لبخند عمیقی زد ...شاید جز معدود کسانی بود که پاسخ اون لبخند عمیقش رو با لبخند های همیشگیم ندادم !!!![]()
پ .ن 4 : خدا جونم ...من از این سال 88 میترسم ...ازدواجم هیچ وقت تا این اندازه جدی مطرح نشده بود من رو کمکت حساب باز کردم ...کمکم میکنی مگه نه ؟؟؟![]()
![]()
پ .ن ۵ : هیچ وقت توی زندگیم ..در مقابل کسی تا این اندازه شرمنده نشده بودم !!
پ .ن ۶ : بخاطر همه ی توصیه ها و انتقادات خصوصی و عمومی خوبتون ممنون ...نمیدونم چرا دائم اگه عزیزی توصیه ای بهم میکنه یا اولش یا آخرش می نویسه ..مهسا یه موقع دلخور نشی ...من سعی کردم آدم انتقاد پذیری باشم ...عادت ندارم از هر کسی چیزی به دل بگیرم ..برای.توصیه هاتون بیش از اونکه بخوام دنبال دلخوری و این حرفا باشم ..به این فکر میکنم که یه دوست میتونه انقدر دلسوز باشه که برات وقت بزاره و راهنمایی ها و توصیه هایی کنه ...همتون رو دوست دارم !!!![]()
صدا ..دوربین ..حرکت
ساعت 5 صبح درگیر درس بودم نهایت استراحتم وقتی بود که توی مسیر بودم برم کتابخونه ..اونجا هم تا 1 درس خوندم و وقت برگشتن با شادی کلی گفتیم و خندیدیم ..مینو هم تماس گرفت و بحث امتحانات و گلایه از فرجه ها و مسخره بازی های همیشگی ..زیر آفتاب چندین درجه ی " دزفول " عین لبو شده بودم .
.با دلی خوش و تنی خسته رسیدم خونه ...مامان توی پاکیزگی دیکتاتور بزرگیه اما نه اینجوری که وقت ناهار هم دست از تمیز کردن بر نداره ..یهو به دلم بد افتاد ..که مامان گفت مهسا بدو حموم ..عصر قرار خواستگاری رو گذاشتم ..داغ شدم و شروع کردم بحث کردن ..
. ...مامان هم سعی میکرد منو مجاب کنه ...که مهسا این بار ششم بود که تماس می گرفت ...دیگه خجالت میکشم بگم نه ...وقتی میگه فکر کنید ما یه ساعت رو مهمونتون هستیم ...توقع داری بگم مهمون نمی خوام ؟؟؟ ![]()
حق با مامان بود اینو قبول داشتم ..اگه پای خود تحویلی نزاریم ..ما خانواده ای مهمون نوازیم ..رد کردن مهمون در مرام ما نیست ..اما من چه کنم که نمی تونم از کنار یه خواستگار مث مهمون های عادی رد بشم ؟؟؟...رفتم حموم و زار زار گریه هام ..گاهی حالم از دختر بودنم بهم میخوره ...بعد هم ناهار .اونم چه ناهاری ..بابا تازه اومده بود ..جریان رو میدونست ...با اینکه همیشه میگه دوست دارم عروس شدنت رو ببینم اما حرف خواستگار که میشه بابا تلخه ..عین من ..
.نمیدونم اون چند ساعت لعنتی چطوری گذشت ..فقط میدونم صد بار خواستم درس بخونم و نمی شد تمرکز کنم و حسابی عصبانی میشدم ...مامان هم که روی اعصاب مبارکم پیاده روی میکرد
مامان : مهسا چطوره یه لباس دیگه بپوشی ؟؟؟
_ همین خوبه مگه میخوان بیان خواستگاری لباسم ؟؟؟![]()
مامان : مهسا دخترم نمی خوای یکم به خودت برسی ؟؟؟
_ نهههههه ....همینم که هستم دوست داشت می پسنده ..نخواست به جهنم ..مگه من میخوام قبول کنم ؟؟؟![]()
![]()
ساعت 19:30 ...با خودم گفتم دیگه نمیان ...شاد و سرخوش رفتم لباس هامو عوض کردم که اون تماس گرفت
* مهسا اومدن ؟؟؟ ...چیه شارژی ؟؟
- نه نیومدن واسه همین خوشحالم ![]()
و درست در همین لحظه مامان صدام زد که مهسا اومدن ![]()
میتونید حدس بزنید چه حالی شدیم اونم وقتی که درست جفتمون داشتیم می خندیدیم که نیومدن ![]()
![]()
- اومدن
- نه خودشون هستن ...قطع کن ...باید برم
- لباسم خوبه ![]()
- آره دامنم بلنده ...آستین هام زیادی کوتاه نیست ![]()

- از حرفش خنده ام می گیره
- باشه ![]()

- آره
- دلم شور میزنه ...حواست به گوشیت باشه
- باشه . ( و قطع کردن )
( چند دقیقه بعد )
- مگه تو نگفتی میری حموم ؟؟
- تو برو ...نگران چیزی نباش ...حالا شاید منو دیدن اصلا خوششون نیومد
( مامان صدام میزنه و یه خداحافظی پر استرس )
استرس دارم ..اما ته دلم یه چیزی روشنه ..وارد میشم ..سلام و احوالپرسی ...و نگاه های سنگینی که روی همه وجودم حسش میکنم ...و لبخند های گاه و بیگاه و چند جمله و یه سری چرت و پرت که گوشم خریدارشون نیست و خوشبختانه بعد از مدتی خداحافظ ..زود بر میگردم توی اتاق ..گزارش لحظه به لحظه رو میدم
- خانواده ی گرم و با محبتی بودن ...ولی کی میخواد ازدواج کنه ؟؟ ..از نظر من موضوع تموم شده است ![]()
مادر و خواهر شازده ...جفتشون دوست داشتنی بودن ..مهرداد خیلی خوب خانواده اش رو میشناسه خانواده ی خوب و با اصالتی هستن ..تک پسره ..مامانش می گفت خیلی آرزوها براش دارم ..از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ..همیشه دلم می خواست یه مادرشوهر اینجوری داشته باشم ..گرم ..صمیمی ...شاد ...همه ی دقایقی که با هم بودیم می گفت و می خندید ...خوشم اومد ازش ..ایشالا یکی عین خودش ..گرم و مهربون ..عروسش بشه ...هنوز جواب قطعی رو ندادیم اما خب من به رد کردن عادت دارم ...دیشب کلی واسه خوشبختی شازده دعا کردم !!!![]()
۴تا شازده هستن ..این اولیش که رد شد ..فعلا یک بر هیچ به نفع من !!!![]()
![]()
پ .ن 1 : مث بید از این سال 88 میترسم ...همش احساس میکنم یه تغییر اساسی توی زندگیم رقم میخوره ![]()
![]()
پ .ن 2 : پدر بزرگ این شازده ..منو بهشون معرفی کرده ...موندم پدر بزرگش منو از کجا پیدا کرده ؟؟؟ جل الخالق ![]()
![]()
پ .ن 3 : جز معدود آدم هایی بودن که وقت گفتن از خودشون ....پشت خدا و پیغمبرشون قایم نمی شدن ...دین و ایمانشون راس مضحکانه ای برای حرف هاشون نبود ..خوشم اومد خیلی !!!![]()
پ .ن 4 : برای پست قبل ..ظاهرا خیلی از دوستان با من همدرد و البته معتاد این سریال شدن یک دی وی دی ازش مونده ...جیره بندیش کردم تا سری سوم برسه دستم ![]()
![]()
بابا معمولا تا ساعت 2_3 اداره بود ...وقتی بر میگشت خونه ..مامان برای اینکه بابا خوب استراحت کنه ما رو یه جورایی مجبور میکرد بعد از ظهر ها بخوابیم .
..بزرگتر که شدیم خواب بعد از ظهر از شام شب هم واجب تر شد ...عادت کرده بودیم ..و اگه یک روز رو بدون خواب بعد از ظهر می گذروندیم بدون شک روز کسل کننده ای بود ...این عادت واسه من قوت بیشتری گرفت ..تنها چیزی هایی که اونم از روی ناچاری باعث میشه از خواب بعد از ظهر بزنم ...یا دانشگاه ..یا یه کار شخصی خیلی مهمه ...و اگه خونه باشم ..حتما میخوابم ...بیدار کردنم اونم توی ساعت خواب بعد از ظهریم کار چندان جالبی نیست ![]()
هرچند بد اخلاقی نمیکنم اما خستگی حسابی به تنم می مونه ..حاضرم 7 شب رو نخوابم اما 2 ساعت خواب مفید بعد از ظهری داشته باشم ...بعد از این همه سال ..الان یه عامل پیدا شده ..که باعث شده بدون هیچ احساس خواب آلودگی و با کمال میل از خواب شیرین بعد از ظهرم بزنم ...تازه کلی هم لذت ببرم .اونم این سریا له .....که فوق العاده است ...به هیچ عنوان قابل پیش بینی نیست ..( البته من با ازدیاد هوشی که دارم یه جاشو پیش بینی کردم
) ...هر قسمت از این سریال ..خودش هزار قسمته ..هر کدوم از افراد ..هر کدومشون حکایتی دارن ...شاید به نظرتون مسخره بیاد ..اما وقتی این سریال رو می بینم ..کاملا متوجه میشم که انقدر توی عمق این سریال رفتم که از دنیای اطرافم بی خبرم ...یه موقع هایی از روی هیجان انقدر با شخصیت ها درگیر میشم و صحنه ها رو زنده تجسم میکنم ..که جیغ میکشم ...هیچ وقت تا این اندازه یه سریال برام لذت بخش نبوده ...از طرفی به نظر من یه سریال آموزنده است ..چون شخصیت های اون داستان فقط به لطف تجربه های گذشته شون زندگی امروزشون رو اداره میکنن .و سعی میکنن یه اشتباه رو دوبار تکرار نکن...چون به آدم یاد میده که به باورهاش ایمان و اعتقاد داشته باشه ...که با اعتماد به نفس تصمیم بگیره ..و ترس رو توی وجود خودش به کمترین حد برسونه ...یاد میده اگه 99% احتمال نا امیدی وجود داشته باشه اما روی اون 1% امید تکیه کنه ...و از همه مهمتر برای رسیدن به هدفهاش تلاش کنه ..تا آخرین نفس !!!
چقدر لذت می برم وقتی به عقاید هم احترام میزارن ...وقتی بی هیچ تعارفی با هم برخورد میکنن ...از خود گذشتگی میکنن و سعی دارن بهم کمک کنن !!!.. توی اوج سخت ترین لحظه ها وقتی انگار همه ی درها به روشون بسته میشه ...خیلی زود فکرشون رو جمع می کنن و بجای اینکه کاسه ی چه کنم ..چه کنم بگیرن دستشون به فکر ایجاد یک راه حل هستن ..که خیلی وقتا نتیجه بخشه ...تا حالا 2 سری از این سریال رو دیدم به شدت بهش علاقه مند شدم ..چون بی اغراق جذابه ..اول فکر میکردم من انقدر بی جنبه ام ..اما می بینم خیلی از اطرافیانم حال و روزشون از من بد تره ...فکرشو کنید من امروز 5 صبح بیدار شدم درس خوندم تا ساعت 1 ظهر ...اگه این سریال نبود حتما بعد از ظهر می خوابیدم اما با کما ل میل نشستم 2 قسمت دیگه اش رو دیدم !!!...فک کن این جز عجایب هفتگانه ی زندگیمه !!!...همه ی شخصیت های فیلم رو دوست دارم ...از جک و کیت ...تا آقای اکو ...یا " جان لا " که انصافا همه فن حریفه !!!![]()
دیدن " گمشدگان " رو به همه ی با جنبه ها شدیدا توصیه میکنم !!!![]()
پ .ن 1 : تو رو خدا می بینین ...چند روزی بیشتر تا امتحاناتم نمونده تا دلتون بخواد فیلم و سریال و کتاب داره بهم میرسه !!!![]()
![]()
پ .ن 2 : حالا سری دومش تموم بشه من چه جوری خودمو آروم کنم تا سری های بعد بدستم برسه ؟؟؟![]()
پ .ن 3 : به خودم تبریک میگم ...این ترم قطعا شاهکار نمراتم میشه !!!![]()
![]()
پ .ن 4 : حال میکنم با خودم .بس که خوش شانسم .وقتی تاریخ امتحانات تخصصیم پشت سر هم دیگه است ..بزرگترین فرجه ام 3 روزه اونم واسه یه کتابی که از دیدنش تنم می لرزه ..فک کن !!!![]()
![]()
![]()
![]()
پ .ن 5 : نمیدونم چند نفر این سریال رو دیدن ...ولی اینجور که پیداست اسم شخصیت های این سریال معمولا بزرگان نامی اروپا بودن ...مث " جان لاک " !!!
پ .ن ۶ : عنوان این پستم فقط برای این سریال بود ...لطفا دوباره توی " هاون عشق و عاشقی " منو نکوبید ..ممنون !!![]()
![]()
تو نمیدونی چقدر برام لذت بخشه ...وقتی توی اوج غم و غصه هام میگی ..مهسا تا مطمئن نشم حالت خوبه نمی خوابم . ...تو نمیدونی چقدر برام ارزش داره وقتی میگی هیچ اتفاقی نمیفته ...نمیدونی چقدر اون لحظه های تلخ برام شیرین میشه وقتی میگی مهسا ..نبینم گریه کنی ...وقتی ندیده می فهمی صورتم خیس شده ...تو نمیدونی چقدر برام ارزش داره ...وقتی یه شبی مث دیشب تا ساعت 5:30 دقیقه ی صبح باهام حرف میزنی تا آروومم کنی ...بعد انقدر این فکرم رو انحراف میدی ..انقدر سوژه ی خنده برام پیدا میکنی که نکنه آب ته این دل حقیرم تکون بخوره ...بعد دائم به عزیز ترین هام قسمم میدی ..که اگه بازم غصه ام گرفت ..بی خیال اینکه تو پنج شنبه رو تعطیل نبودی ..و تمام شب رو آرومم میکردی ..بی خیال جمعه ای که بازم دست بردارت نیستن ..فقط بهت بگم تا بازم محبت به خرج بدی .
..تو نمیدونی چه طعمی داره وقتی همه جوره حائل همه ی روزهایی هستی که انگار پیش اون بالایی هم کم میارم ...تو نمیدونی چه طعمی داره ..وقتی با همه وجودم غم رو توی وجودت حس میکنم وقتی می بینی دلم گرفته ..وقتی می بینی خبری از خنده های همیشگیم نیست ..وقتی انقدر میگی ..تا باز بخندم .وقتی از غصه هام غصه ات میگیره ..تو نمیدونی احساس حقارت چقدر منو خفه میکنه ..وقتی پیش همه ی خوبی هات ..مهربونی هات ..همه ی روزها و لحظه ها از اون روزی که توی دانشگاه باید مشکلاتمو حل میکردم ..تا جریانات این خواستگاری های اخیر همه جوره کم میارم !!!
تو نمیدونی چه حالی میشم وقتی سعی میکنی با منطق همیشگیت منو مجاب کنی تا انتخاب بهتری داشته باشم ..در حالیکه خیلی خوب میدونم داری از خودت میگذری ...تو نمیدونی چقدر مسخ کننده است برام وقتی حتی بین خودم و خودم میانجی گری میکنی ...تو نمیدونی چقدر از خودم بدم اومد وقتی 4 شنبه شب همه ی تلاشت رو صرف این میکردی تا یه جوری خودمو برات خالی کنم ..که نکنه حرفی توی دلم بمونه و سنگینی کنه .چند صد بار با اون آرامش همیشگیت گفتی مهسا بزار باهم حرف بزنیم ..و من واسه اولین بار گفتم حوصله اتو ندارم ...و تو حتی از بی حوصلگی هام هم با احترام رد شدی !!!
تونمیدونی چه قندی توی دلم آب میشه وقتی اینجوری حمایتم میکنی وقتی حامی همه ی تلاش هام و اراده ام هستی وقتی تشویقم میکنی برای آینده ای که جز به جز روشناییشو بهت مدیونم !!!
پ .ن 1 : لوطی وار بهت بگم خراب این اخلاق ورزشکاریتم !!!
پ .ن 2 : نمیزارم ..یعنی محاله بزارم اتفاقاتی که این و اون براش به خودشون وعده دادن رقم بخوره !!!![]()
پ .ن 3 : ببین خدا ...من این چند مدت رو اساسی به همکاریت محتاجم ...قول میدم جبران کنم ..روی کاغذ نه اما مرامی جبران میکنم ..قول میدم !!!![]()
پ .ن 4 : بخاطر همه ی کامنت های خصوصی و عمومی پست قبل ..بخاطر همه ی توصیه های خوبتون ممنون ...همتون رو شدیدا دوست دارم !!! ![]()
![]()
پ .ن 5 : " دم بختی " رو دوست دارم ...خیلی زیاد ...دلم نمیخواد به این زودی ها از دستش بدم ...شاید شیرینی این روزهامو دیگه نتونم اینجوری مزه مزه کنم ...دعام کنید که حسابی محتاجم !!!![]()
پ .ن 6 : دیشب واسه اولین بار توی وبلاگ جدیدم بعد از چند مدتی که ساخته بودمش شروع کردم به نوشتن ...باورم نمیشه انقدر راحت توش بنویسم ...اما یه جوریه ..انگار خیلی غریبم ... یه کامنت هم نداشتم ..حتی یه کامنت تبلیغاتی ...هرچند من از خدا خواستم کسی نتونه پیدام کنه و لااقل اونجا مجازی بمونم ...اما خداییش خاک این وبلاگم بدجوری گیراست ...این یه چیز دیگه است ..نه اینکه دم بختم ![]()
ما دخترا ترجیحا دم بخت ها دنیای جالبی داریم ..تا وقتی خواستگار نیست سوژه ی خنده های داغ که ای وای ما ترشیده شدیم ...دیگه کی میاد ما رو بگیره ؟؟ ...میریم بیرون سر از لباس عروس و گاهی با کمال پر رویی کت و شلوار دومادی در میاریم ..میریم طلافروشی حلقه انتخاب میکنیم ...میریم مراکز خرید معروف و لباس شب و هزار چیز جور واجور انتخاب میکنیم ...داستانی داریم با این دم بختی ..داستانی که پر از لحظه هایی که از شدت خنده نفسمون بند می یاد ..یا راه به راه باید اشک چشمامون رو پاک کنیم ...گاهی اوج یک احوالپرسی اس ام اسی میشه ...چطوری تو ؟؟؟ هنوز شوهر نکردی ؟؟ ...گاهی خبر ازدواج یکی از دوستان رو میشنویم و یهو با هم میگیم ...ای وای اینم رفت ؟؟؟ ...خب راستش ما 4 نفریم ..من ..الهام ..نسیم و الهه ...منطقی ترینمون الهامه ...و من و نسیم و الهه ...زندگی رو جدی نمی گیریم یعنی همه ی لحظه هامون با خنده و شوخی میگذره ...با هم قرار گذاشتیم که یا ازدواج نکنیم یا اگه ازدواج میکنیم طرفمون یه چند تا داداش با فک و فامیل مجرد داشته باشه ..که بلاخره بقیه مون هم به یه نوایی برسن ...گاهی هم از روی مجبوری میگیم : جهنم و ضرر ..هوو میشیم !!!![]()
![]()
یه موقع هایی برامون خواستگار میاد و یه سوتی میدیم و چنان بساط خنده ای پهن میشه که تا مدتها باید یه جوری توی خیابون افکارمون رو منحرف کنیم که اگه یه موقع اومد توی ذهنمون و بی اختیار خنده مون گرفت انگ دیوونگی نخوریم ...یا سوتی میدیم ..آخریش همین الهه خودمون بود ..مامان شازده ازش پرسیده بود ترم چندمی ؟؟؟ ..این فکر کرده بود گفته ماه چندمی ؟؟؟ ..جواب داده بود مرداد ![]()
..این دم بختی ما خودش فیلمیه توی دوران زندگیمون ...شاید براتون جالب باشه که با همه ی این سوژه ها و حرفها اما وقتی اسم خواستگار میاد همه یه جوری میشیم ...به جرات میگم من یکی یه موقع هایی احساس میکنم اصلا دور ازدواج رو باید خط بکشم و تمایلی آنچنانی هم بهش ندارم ...من همین الان هم از زندگی مجردیم و این دم بختی خیلی هم راضیم ..خدا رو شکر !!!
از عید به بعد ..خبری از خواستگار جدی نبود ..بازم بساط ترشیدگی من و الهه پهن شده بود و آخ که چقدر با هم می خندیدیم ..و وه که چه آرامشی داشتم ...( من و الهه ..هم کلاسی روزهای دبیرستان و هم دانشگاهی این روزها هستیم )...که این اواخر 4 تا خواستگار یهو با هم سر و کله شون پیدا شده ... یکیشون موقعیت خیلی خیلی خوبی داره ..خانواده ی با اصالتی که خوبی هاشون زبانزد کل شهرمون هستن ...مهندس پتروشیمی ..28 ساله ...ندیدمش اما از اونجایی که زیبایی همه ی خانواده اشون توی شهرمون یه جورایی معروفه ...مطمئنم خوش چهره است ..پدرش دوست بابا ...خودش و برادرهاش دوست مسعود ...مهرداد خیلی خوب می شناسشون ...و مهران دورادور قبولشون داره ...مامان بارها با مادرش برخورد داشته ..از نظر مامان ..مادرش زن خوب و فهمیده ای هست ..مینا میگه مهسا نمیگم ازدواج کنیاااااااااااااا ..اما فرصت ها بی صدا سراغت میان ..خیلی دیوونه ایی اگه ردش کنی ...تو از فرصت هات به گرمی استقبال کن !!!
پیش هیچ کدوم حرفی نزدم ..هیچ نظری ندادم ...اما خیلی خوب میدونم که احمقم اگه ردش کنم ...مگه یه دختر چی میخواد ؟؟ ..غیر از اینکه طرف مقابلش خوب باشه ..شغل خوبی داشته باشه ..با اخلاق باشه ..این شازده همه رو داره ....پای درس منم می مونه ..با کار کردنم مشکلی نداره ..مسعود میگه ..با اخلاقی که از من دیده و اون ...جنبه های اشتراک هم داریم !!!
هیشکی نمیدونه توی وجود من چی میگذره ..اصلا کاش پام می شکست و نمی رفتم خونه ی عمه ..مامانش اونجا بود ...از حرارت چشم هاش که زل زده بود بهم سرخ شده بودم ... باب آشنایی حسابی با مامان باز شد ..گرچه قبل از اون هم کم و بیش همدیگه رو دیده بودن ..اما نه به این همه نزدیکی ...خیلی خوب فهمیدم که موضوع رو داره به من منتهی میکنه ...اول سنم ..بعد رشته ام ..بعد دانشگاه ...بعد وای چه خوب پسر منم احتمالا میره تهران ...بعد اجازه می دید خدمت برسیم ؟؟؟ ....و من بیچاره که به میز زل زده بودم و دوست داشتم معجزه ای بشه و اما نشد ...مامانش می گفت ..کلی نذر و نیاز کردم توی دهه ی فاطمیه ..یه دختر خوب پیدا کنم ..که امشب مهسا رو دیدم ...حتی لبخند هم تحویلش ندادم ..فقط گرمم بود ..داشتم خفه میشدم بابا طبق معمول دیر اومد دنبالمون ..و اصرار های مکرر اون خانوم ..که ما خودمون شما رو میرسونیم که یعنی من و شازده اش همدیگه رو ببینیم ...تقریبا وقتی صدای بوق ماشین بابا رو شنیدم ..داشتم از خوشحالی پرواز میکردم ...برگشتیم خونه ..مانتو رو در نیاورده ..گوشی به دست عر زدنم شروع شد اصلا تقصیر خودمه ...چند روز پیش یکی از اون خواستگارها شغل آزاد داشت ..اونم موقعیتش خداییش خوب بود ..منم واسه اینکه مامان ردش کنه ..گفتم من شغل آزاد اصلا نمیخوام ..و برای اینکه موقعیت اون رو از یه طرف دیگه محکم کنم ..بهش گفتم ..فقط سه گزینه " بانک " .." پتروشیمی " ...." شرکت نفت "...اصلا هم فکرشو نمیکردم چند روز بعدش یهو " پتروشیمی " پیدا بشه ...طفلک مامان و بابام هم دوست دارن من فعلا درس بخونم ..خود بابا میگه ..تا دکترا همه جوره باهاتم ..اما یه مشکلی هست ..شماها نمیدونید ..وقتی جنوبی باشی ..اونم توی شهر بومی ...که کلی از دخترای هم سن و سالت ازدواج کردن یعنی چی ؟؟؟ ..نمیدونید ..وقتی بابا با همه ی علاقه ای که بهت داره ..هر وقت فشار خونش بالا پایین بشه ..بهت بگه مهسا ازدواج کن ..بدونم از مسئولیت تو هم در اومدم ...بدونم سر و سامون گرفتی ..و همون قضیه ی لباس عروس که آرزوی همه ی پدر مادر هاست ...شماها نمیدونید ..که توی شهر ما به طرز عجیبی اونم این اواخر همه ی دخترای 17_18 ساله ازدواج میکنن ...نمیدونید نگاه کردن اطرافیان بهت و دائم سوال کردن که مهسا این همه خواستگار یکیشون به دل تو ننشست یعنی چی ...گیرم من به حرفهاشون اهمیت ندم اما مگه اونا دست بردارن ؟؟؟ ...شماها نمیدونید وقتی فلانی میاد شوهرش رو به رخ مجردی تو میکشه اما نمیدونه شوهرش همون کسی بوده که چند ماه دنبال تو بود اما تو حتی توی خونه راهش ندادی ..من چیکار کنم که همه ی هم سن و سال هام یا مامان شدن یا دارن میشن ...من چیکار کنم که همکلاسیم دو ساعت مونده به سال تحویل تماس گرفت که برای مراسم عقدش دعوتم کنه ..اون وقت کلی می شینه مخ میزنه که مهسا ازدواج کن دیگه ...شماها نمیدونید وقتی دخترای موفق اطرافت که تونستن هم زندگی زناشویشون رو اداره کنن و هم به بهترین نحو درس بخونن بیان کنارت بشینن و که بهت بگن انقدر درس رو بهونه نکن ![]()
![]()
شماها نمیدونید وقتی یکی از بهترین خواستگارهاتو مث همین یکی رو رد میکنی ..تا مدتها باید جواب ملت رو بدی که ازت میپرسن مهسا ..چرااااااااا ؟؟؟؟؟ ...شما نمیدونید..یعنی هیچ کس نمیدونه ..وقتی با اون حرف میزنم و می پرسه ..مهسا تو میخوای ازدواج کنی ؟؟؟ ..اون وقت همه ی دنیا روی سرت خراب میشه ..شماها نمیدونید ..چقدر دنیای مجردی رو با همه ی بالا پایین هاش دوست دارم ..انقدر که از فکر از دست دادنش فقط اشک می ریزم ...شماها نمیدونید ..که توی شهر ما از نظر همه یه دختر حول و حوش 20 سالگی ازدواج میکنه ..شماها نمیدونید ما جنوبیا چقدر برامون مهمه از کی دختر می گیریم و به کی دختر میدیم ...شاید فقط یه جنوبی درک کنه منظور من چیه ...شماها نمیدونید دارم گریه میکنم و تایپ میکنم و به اون لحظه ای فکر میکنم ..که روبروی این شازده بشینم و گریه کنم ..بگم توروخدا بگو از من خوشت نیومده ..چون دلم نمیخواد به ملت جواب بدم ...شماها نمیدونید چقدر این کار برام سخته !!!
شماها نمیدونید چقدر وحشت برانگیزه وقتی به این فکر میکنم که خدا اینجوری میخواد قسمتم کنه ..شماها نمیدونید اگه یک لحظه وجود داشته باشه ..که از جنوبی بودنم متنفر باشم ..همون لحظه ای هست که خواستگار پیدا میشه اون وقت .با نهایت تاسف برای خودم . از ته دلم آرزو میکنم اهل جنوبی ترین نقطه ی جنوب پایتخت بودم اما اهل جنوب ایران نبودم !!!![]()
![]()
![]()
پ .ن 1 : داغم ..خیلی داغ ..هربار فصل امتحاناتم و فرجه هام میشه من از این مکافات ها دارم ...خوشم میاد از خودم روحیه ی خودمو با همه ی دغدغه هام حفظ میکنم !!!
پ .ن 2 : خدایا ..من این وسط از هیچ چیزی به اندازه ی اونی که تو برام رقم زدی نمی ترسم ..من به قسمت اعتقاد دارم ..خدایا ..اینا رو دارم برات می نویسم ...بد جوری بغض کردم ..نمیخوام یه موقعی برسه که پشت پا بزنم به همه ی خاطره هام ..به همه ی روزهایی که بی تقصیر بودم و نمک گیرم کردی شهامت اینو دارم که بپذیرم سخت ترین ها رو برای خودم ..اما نزار اینجوری بشه !!!![]()
پ .ن 3: دارم به این فکر میکنم که تا گذشتن این چند سال فقط باید بشینم خونه ..تقریبا بزرگترین لطفی هست که در حق خودم میکنم ...و البته یه چیز دیگه ..تا میتونم این کارشناسی رو طولش بدم ..چون تموم بشه بیچاره ام !!!![]()
![]()
پ .ن 4 : هنوز هیچی نشده ..دارم داد و فریاد میکنم که من دیگه تهران بمون نیستم ..چه برسه اینجا هم ازدواج کنم ..به اندازه کافی هر کدوممون غریبی و غربت کشیدیم ..حالا خودمونیم من واقعا تهرون بمون نیستم ؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
پ .ن 5 : خدا آخر و عاقبت منو بخیر کنه !!!![]()
پ .ن 6 : ..پتروشیمی ...تهران ..همه اش بهانه است ..خیلی چیزا رو دارم تحمل میکنم ..حتی فرض خواهش کردن از کسی که بگی منو انتخاب نکن ...همه ی فشارها رو هم بی خیال ...مطمئنم ارزشش رو داره ..فقط یه جوریه این همه بار سنگین رو فقط خودم تحمل کنم !!!![]()
پ .ن 7 : مانده 2 سال و 9 ماه دیگه ..همه ی این روزها ..همه ی این لحظه ها ..همه رو جبران میکنم !!![]()
پ .ن 8 : من حال این روزاتو میدونم ..چیزی نگو من چشماتو میخونم !!!
تا همین دیروز" کاپشن " دکتر شده بود بیرق حرف و حدیث ملت ..امروز هم که این یکی با یه" شال سبز"... باهاتون شرط می بندم چهار سال دیگه همین موقع همه" تنبون " بدست میان وسط !!!![]()
پ .ن 1 : با مریم رفتیم بیرون ..پسره بهش میگه بخورم اون شال سبزتو!!!![]()
پ .ن 2 : خوشم میاد این جماعت متلک انداز روز به روز پیشرفت میکنن ..متلک ها هم سیاسی و انتخاباتی شده امروز ..فک کن !!!![]()
خوبی نزدیکی دل های ما بهم اینه که وقتی میگه بیرونم ..این دلم در گوشی یه چیزهایی بهم میگه ..میدونم با شروع خرداد به فکر کادوی تولدمه ..سریع تماس میگیرم و با کلی دعوا ..بحث و تهدید ...خط و نشون کشیدن ..و یه چند تا فریاد حنجره ای ناقابل ...و یکم چاشنی عصبانیت .
.از طلافروشی میارمش بیرون در حالیکه میدونم خیلی عصبانیش کردم ..میگه آخه تو از کجافهمیدی من اومدم اینجا ؟؟؟ ...توی دلم واسه صداقت دلم ضعف میرم و میگم دلم گفت !!!
همچین آدم حال میکنه می بینه ...همین که تیک تیک خرداد از راه میرسه ..همه یه جوری نگاش میکنن انگار این " خرداد " فقط بنام خود ِ خودمه !!!
نمیدونم چرا همین که توی تقویم 31 اردیبهشت رو می بینم و میدونم فقط 27 روز دیگه تا تولدم مونده انگار این گذر " قافله ی عمر " رو بیشتر حس میکنم ..دوست دارم توی واپسین روزهای اون سال از زندگیم تا میتونم مفید باشم ...یهو ترسم میگیره ..نکنه این آخرین سال از زندگیم باشه و من پیش اون بالایی با این همه بدهکاری از دنیا برم ؟؟..نکنه این نفسی که بالا و پایین میره نفس یه آدم بی خاصیت باشه ؟؟..و هزار " نکنه " هایی که هر کدومشون رو گره زدی به ضریح آسمونی اون بالایی ..راستی گفتم ضریح دو شب پیش خواب دیدم دارم میرم زیارت ..مقصدم مشخص بود ...نقطه ی مغناطیسی این دنیا ..منزلگه معشوقه ..خانه ی دوست ..راهی بودم حرم امام رضا !!!![]()
دیشب به خودم و خدا می گفتم ..فک کن روز تولدت حرم امام رضا باشی ...اصلا فک کن ..روز تولدت یه منجی پیدا بشه تو رو ببره مشهد ..فکرشو کن چند لحظه قبل از اذان مغرب و عشا ..بیاد لحظه ی تولدت .توی عمق اون لحظات ملکوتی .جشن بگیری ...لازم نیست توی هر جشن تولدی کیک و شمع باشه ..همین که دعای توسل بخونی و چند قطره اشک بیاد اونم روبروی اون ضریح ..شیرینی داره که هیچ کیکی نمیتونه اون شیرینی رو توی ذائقه ات به جا بزاره .لازم نیست حتما ریتم " تولدت مبارک " رو توی جشنت بلند بلند بخونی ..میشه با صدای نقاره ها به اوج اون " تولدت مبارک " برسی ....بیا باز رسیدم به اون نقطه ی مغناطیسی و بغض کردم ...این آرزو به نظرتون خیلی مسخره میاد ؟؟؟؟؟؟![]()
حالا یه چیزی بگم بهم بخندین ؟؟؟ ..همه ی این حرفا و این آرزو ها رو واسه روز تولدم اونم امسال در حالی واسه خودم و خدا تاکید و تجزیه تحلیل میکردم که روی برگه ی روبروم ...توی برنامه ریزیم کلی وسه 27 خرداد زمان بندی کرده بودم ..چون مهمترین روزیه که میتونم خوب درس بخونم واسه یکی از سخت ترین امتحاناتم !!!...بی خیال مهم اینه که با تصور روز تولدی آنچنانی ..حسابی حال کردم اونم اسا سی !!! ..مهم اینه که با صداقت دلم تونستم از ولخرجی هاش جلوگیری کنم ..این یه فتح بزرگه واسه من ..اصلا مهم این خرداد ماه دوست داشتنی منه ..که توش عمیق تر نفس میکشم ..اصلا مهم حرف و حدیث های این و اونه ..که میدونی به فکر تبریک و کادوی تولدتن ..اصلا میدونی ؟؟؟ مهم این خرداد ماهه ..که با یه فکر گستاخانه ..روش سلطه گری میکنی و میگی این ماه مال خودِ خودمه !!![]()
پ .ن 1 : این پستم از اون پست ها بوداااا ..به نظرتون خیلی چرت و پرت گفتم ؟؟؟ ![]()
![]()
پ .ن 2 : واسه همه ی رفقایی که درگیر کنکور ارشد بودن ...از ته دل آرزو میکنم توی کامنت های همین پست خبر قبولیتون رو بخونم !!!![]()
پ .ن 3 : حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست ....تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است !!!