قرار بود به صرف بستنی با هم بریم بیرون ..من ..الهام ..الهه ..نسیم ..رقیه و پگاه قرار گذاشتیم توی کتابخونه ...چون من و الهه کار داشتیم گفتیم زودتر بریم ..من رفتم اما هر چی منتظر موندم الهه پیداش نشد ..بعد از کلی معطلی اومده می پرسم کجا بودی تو ؟؟ ..می گه ..رفتم حموم ..دقت کنید همه ی دخترای هم سن و سال ما قبل از اومدن میرن جلو آیینه دستی به صورت می کشن ..بعد هم به هر حال اینجا خوزستانه ..هر بار میریم بیرون وقتی برگردیم دوش می گیریم ..اما این کلا چون هیچیش به آدمیزاد شبیه نیست قبل از بیرون اومدن این کار رو میکنه ![]()
حالا قرار بود بقیه پیداشون بشه ..تماس گرفتیم به نسیم ..نسیم گفت من توی سرویسم ...تماس گرفتیم با الهام ..گفت من سر چهار راه منتظرتونم ..رفتیم اونجا چهار طرف ..چهار راه رو دور زدیم دریغ از یه الهام و رقیه ..الهه گفت بریم کافی نت خب یه کاری داشتیم ...نگو این مغازه که درست کنار این کافی نت بود ظاهرا با جرقه ی برق تمامش آتیش گرفته بود ..و کلا برق نداشت همه ی سیم ها و تجهیزاتشون هم بیرون بود که یه جوری اونجا رو سر و سامون بدن ..من و الهه هم با کمال اعتماد به نفس رفتیم بالا
.درست توی اولین پله دیدیم این کنتور برق ساختمون این کافی نت هم بهم ریخته اتفاقا من و الهه هم در موردش اظهار نظر کردیم که ..دیدیم کل جماعت اونجا زل زدن به ما ..اما به ذهنمون نرسید که کلا با قطع برق و این آتش سوزی ..کافی نت هم تعطیل شده ...با خنده و اعتماد به نفس رفتیم بالا ..اونم بعد از کلی پله ..دیدیم ای بابا اینجا هم که تعطیله و وقتی اومدیم پایین همون جماعت به این عقل کل بودنمون می خندیدن 
![]()
بعد ما جلوی یکی از مراکز موبایل منتظر موندیم ..تا اونا بیان دنبالمون ..که البته نیومدن ..آخرش من و الهه دوباره برگشتیم جای اولمون ..و الهام و رقیه رو دیدیم و ماچ و روبوسی و تازه شدن دیدار ها .بعد از کلی که منتظر نسیم بودیم ..نسیم هم تماس گرفت که من و پگاه یه چهار راه دیگه منتظرتونیم .
.حالا ما چهار نفر همه دنبال هم که بریم یه چهار راه دیگه ...و اونا رو هم سر انجام دیدیم ....می بینید تو رو خدا ..شش تا دختر دم بختیم بعد از هزار سال که می خواستیم بریم بیرون ..نتونستیم مث آدمیزاد سر قرارمون بمونیم هر کی واسه خودش یه جا تعیین کرده بود .
.البته کلی هم خندیدیم ...حالا همه ی رفقا از نظر ظاهر یکم زیادی پیشرفت کرده بودن بجز من و الهه که عین دو تا مفلوک بد بخت بیچاره ..بینشون بودیم ...اونم با این وضع ابروهامون ..خداییش دیگه زار میزدیم بینشون .
..طفلک بیخود نیست این مریم که همش میگه ..مهسا ! ملت رفتن دانشگاه عوض شدن ..آدم شدن بجز تو !!!![]()
![]()
من و الهه هم دائم جلوشون می گفتیم که آره شماها منحرف شدید ... این چه سر و وضعی هست که دارید ؟؟ ...خلاصه یه پا امر به معروف و نهی از منکر شده بودیم
کل مسیر رو خندیدیم ...انقدر که از گرمای هوا هیچی احساس نکردیم ...این نامردا به ما نگفته بودن کجا میخوایم بریم ...اما همچین که گفتن ..رسما دهن من و الهه سرویس شد ...راستش ما از دوره دبیرستان با هم همکلاسی بودیم که دانشگاه ما رو از هم جدا کرد ..بجز من و الهه که جفتمون یه جا قبول شدیم ...از دوره دبیرستان هم توی تمام کلاس .ما دو نفر به خسیس بودن معروف شدیم و از وقتی رفتیم دانشگاه هم که با شروع دوران دانشجویی وضعمون بد تر هم شده بود .
.حالا این نامردا به ما نگفته بودن که نکنه یه وقت نریم .
.البته اینم بگم که من و الهه هیچ کدوم خسیس نیستیم ..اما به شدت آدم های حسابگری هستیم ..پول بیخودی هم خرج نمی کنیم اینو هم واسه خودمون اصلا عیب نمی دونیم .
..اینجا نسبت به بقیه جاها گرون تر حساب میکرد ..خلاصه من و الهه اینو که فهمیدیم رنگمون پرید و شروع کردیم به گفتن ..که ما فقط یه کیم 100 تومنی می خوریم ..
.بعد من به الهه پیشنهاد دادم که یه بستنی بگیریم واسه جفتمون بعد نصفش کنیم ...اصلا بعد از این بستنی تا 10 سال دیگه بستنی نمی خوریم که تلافی این یکی در بیاد ...منم که هرچی نزدیک تر می شدیم فکر پول خرج کردن پاهامو سست کرده بود ...دائم هم می گفتیم ای کوفت شه این بستنی .
..که یهو نسیم گفت ..تازه اونجا پول سرویس رو هم ازمون می گیرند که دیگه من و الهه رسما از حال رفتیم و گفتیم خب ظرفهامون رو هم خودمون می شوریم ...یا اصلا بستنی هامون رو میگیریم و میایم کنار خیابون می خوریم ..وای خدا میدونه چقدر خندیدیم تا بلاخره رسیدیم .
..تا رسیدیم دو تا از بچه ها زود رفتن طبقه ی بالا که اونجا بشینیم ...رفتن و دیدیم هنوز نرسیده با چهره ها داغون برگشتن و گفتن که هر کی طبقه ی بالا یا با زنش اومده یا با دوست دخترش و اصلا جا نیست
.
..شماها که نمی دونید دیدن اینجور صحنه ها واسه شش تا دختر دم بخت چه فاجعه ای محسوب میشه ..
.آخه این چه کاری هست بعضی ها می کنن ؟؟ اَه ..اَه ..انقدر بدم میاد از این آدما ..![]()
.ما هم با قیافه های مظلوم و حسرت به دل اومدیم همون طبقه ی پایین تنها نشستیم ..اما مگه فکر اون بالایی ها از سرمون بیرون می رفت ؟؟؟ ...کمی حرف زدیم ..حالا نسیم هم دائم این وسط می گفت گارسووووووون بیا اینجاااااا ..
.و ما میترکیدیم از خنده ...اول که اون صحنه ها رو دیدیم بعد هم دوباره فکر پول خرج کردن ... هی با خودمون می گفتیم ای کاش با خودمون نون اورده بودیم ..نون خالی می خوردیم ...نسیم گفت بیاید دوغ سفارش بدیم با نون و چند تا پیاز که با مشت بکوبیم روش ..
.که گارسون با منو اومد تا سفارش بدیم منو رو گرفتیم و دیوونه بازی هامون بیشتر شد ...هرکی یه چیزی سفارش میداد جالب اینجا بود که بجز یکی که " شکلات بستنی " بود ..نمیدونستیم بقیه چی هستن ...مثلا ." دلقک " .." پروانه " ...سان بیوتی ... و کلی چرت و پرت دیگه حالا منو نسیم هم چشممون افتاد به لیوان چایی که زده بود 200 تومن و گفتیم اصلا بهتره ما چایی بخوریم
گارسون اومد ..خدا چیکارمون نکنه بس که اونجا تابلو شده بودیم تا رسید به ما هنوز حرفی نزده غش کرده بود ...ما هم که از اون بدتر ...داشت سفارشاتمون رو می نوشت ..ما هم بس که هوش نبودیم بجای شش تا هفتا سفارش دادیم که دوباره شلیک خنده مون رفت هوا .
.اصلا این گارسون از شدت خنده نمی تونست سفارشاتمون رو بنویسه ...و رفت ..برای طبقه ی بالا که کلی زوج عشقولانه بودن ریتم و آهنگ های عاشقانه میزدن و واسه ما شش تا دختر دم بخت حسرت به دل هیچ خبری نبود ..![]()
ما هم کم نیاوردیم و با گوشی هامون آلبوم جدید احسان خواجه امیری رو گذاشتیم ..![]()
.و سفارشاتمون رو بلاخره اوردن .. حالا مگه ما تا حالا مثلا " دلقک " خورده بودیم ؟؟ ..یا سان بیوتی ؟؟؟ ..کلا بجز شکلات بستنی چیزی تشخیص نمی دادیم ..نمیدونستیم سفارش کدوممون بوده ..
.تا گارسون اومد ازش پرسیدیم حالا کدومشون سان بیوتی هست ؟؟ ..یا دلقک ؟؟ ..خودمون که داشتیم منفجر می شدیم ..اون بنده خدا هم بدتر ..از طرفی ظرف بعضی هامون خیلی خوشگل بود ..رقیه بهش گفت آقا میشه این ظرفها رو بزارید توی یه نایلون ما اینا رو ببریم ؟؟؟ ..
..ما هر کدوم از بستنی هم می خوردیم و می خندیدیم و بعد یهو صدای قهقهه خنده ی یکی رو می شنیدیم بر می گشتیم می دیدیم دارن به ما میخندن .
...در اوج خوردن هم تا یکی از اون زوج های عشقولانه میومد پایین ما که دقیقا روبروی پله ها بودیم ..چنان با حسرت زل میزدیم بهشون که دیگه کم مونده بود اشک بقیه در بیاد ..
.منم توی این وضع یه غلطی کردم بهشون گفتم ایشالا دفعه ی بعد با شوهر هامون بیایم .
.که اینا هم یکصدا گفتند ایشششالا ..و چنان این " ش " رو بلند کشیدند ..که قهقهه ی ملت رفت هوا ..
.بعد اون گارسون هم خواست بره طبقه ی بالا ..حالا یا از شدت خنده یا هر چیز دیگه ای ..موبایلش افتاد و ما هم که بی جنبه دوباره خندیدیم و الهه هم می گفت . دیدید چقدر به ما خندید ؟؟ ..حالا گوشیش اینجوری شد ...اینجاست که میگن چوب خدا صدا نداره ...
عکس گرفتیم
و با کلی حرف و هزاران لحظه ی پر از خنده ..گلاسه و بستنی هامون تموم شد
موقع رفتن ..بس که خندیده بودیم ..الهه یادش رفت گوشیش رو از روی میز برداره منو الهام فهمیدیم ..خواستیم اذیتش کنیم گوشیش رو من زود گذاشتم توی جیبم ![]()
اون بنده خدا هم کلی داشت دنبالش می گشت ..بقیه هم رفته بودن حساب کنن نگو گارسون و اینا داشتن ما رو نگاه میکردن و فهمیده بودن گوشی پیش منه ...
منم آخر سر گوشی رو دادم به الهه ..اومد بزاره توی کیفش یهو گوشیش پرت شد روی زمین ...عین پرت شدن گوشی اون گارسون ..ما هم که اینو دیدیم همه غش کردیم ...گارسون و حسابدار هم که بد تر ..
.به جرات میگم جز ماندگار ترین کسانی بودیم که رفته بودیم اونجا ...نه تنها خودمون که دل بقیه هم شاد شد ...صاحب اونجا هم که با این همه دیوونه بازی هامون طفلک ترسیده بود بهش خسارت بزنیم ![]()
ما خداییش هر چی باشیم اما دخترای جلفی نیستیم ..با اینکه خیلی برای همه ی ما مهم بود که لحظاتی رو که با هم هستیم بهمون خوش بگذره ..و با اینکه هر شش نفرمون حسابی پایه ی شوخ طبعی و خنده هستیم اما واقعا دوست نداشتیم جوری بشه که جلف بازی در بیاریم واسه همین دائم می گفتیم وای بسه دیگه ..یا موقع خنده مطلقا سرهامون پایین بود و تا حد امکان اون نیش رو پنهان می کردیم اما مگه می شد ؟؟؟ ...خیلی خوش گذشت ...عااااالی بود ...هم اینکه بعد از مدتها با هم بودن رو تجربه کردیم ..هم بخاطر همه لحظه هایی که با خنده و شادی گذشت موقع خداحافظی یه جمله دائم تکرار می شد ..که خیلی خوش گذشت بازم بریم![]()
![]()
پ .ن 1 : دلم لک زده واسه کلی چیپس سرکه نمکی 
پ .ن 2: اون ترانه ی " زیر رقص شاپرک " ...از معین ...کسی میدونه کجا میتونم پیداش کنم ؟؟؟ 
پ .ن ۳ : توی جمع ما ...الهام جامعه شناس آینده بود ...الهه مترجم ...رقیه ..تاریخدان ... من روانشناس ...و نسیم مهندس کامپیوتر ...اعتراف میکنم که اوج دیوونه بازی هامون همش از خودم می پرسیدم ...چه آینده سازانی شویم ما ![]()
![]()
پ .ن ۴ : دلم برای یه دوست مجازی بدجوری تنگ شده ![]()
حالا که دارم این ها را می نویسم او در فرودگاه خودمان است ..اینکه می گویم خودمان یعنی در همین فرودگاه اهواز ..فقط دو ساعت از من فاصله دارد ...از دیشب شده بودم سوژه ی قهقهه هایش که سر به سرم می گذاشت ....و در خلل حرفهایش دائم اضافه میکرد که فردا همدیگر را می بینیم و منی که گاهی با جدیت از آمدنش می پرسیدم و او هم که خبیثانه با شوخ طبعی پاسخ مرا می داد که آخرش هم در بهت و ناباوری ..نفهمیدم حرفهایش را پای شوخ طبعی بنویسم یا جدیت های گاه و بیگاهش !!
تمام دیشب را با افکاری جویده جویده گذراندم ...گاهی ذوق و شوق لحظه ی دیدار آن هم بعد از چند روز ندیدن شعله به جانم می انداخت و لحظه ای دیگر با بیاد آوردن حس شوخ طبعیش بی رحمانه تیشه به جانشان میزدم !!! ...نمیدانم دیشب کی و چگونه خوابیدم ..اما میدانم که صبح زمانی خواب از سرم پرید که گفت :
مهسا !!! من دزفولم کجا ببینمت ؟؟؟
امان از این لحظه ی دیدار که آدم را هم مست می کند ..هم دیوانه ...صبحانه خورده و نخورده ..لباس پوشیدم ...عجله داشتم ...فقط نمیدانم علتش دل بود یا پاهایم که افسار گسیخته شده بودند .. آنقدر که نزدیک بود جان نا قابل را هم زیر لاستیک های آن پیکان زوار در رفته برود !! ...خودم خیس عرق بودم و دائم به این فکر میکردم که او پایتخت نشین است این گرما چندان به مزاجش خوشایند نیست ...زیر گرمای چندین درجه ی خورشید جنوب داشتم ذوب میشدم و دائم به این فکر میکردم که رفاقت او با این گرما و این خورشید چگونه است ؟؟؟ ..گرچه او خود از تبار آفتاب است ...ذوق و شوق لحظه ی دیدار داشتم و از فکر اینکه این همه فاصله را بخاطرم طی کرده ...یا به او مهر دیوانگی میزدم ..یا به خودم .بد و بیراه .که این یکی دو روز آخر هفته ای را که گذشت حالم گرفته بود و دائم از این دلتنگی هایم با او گفتم !! و بلاخره دیدمش !!!
نفس هایی که گرم بود و حرارات چشم هایی که بعد از چند روز ندیدن انگار جور دیگر می سوخت ...و حرفهایی که انگار شوق دیدار گاهی سرکوبشان می کند و بیشتر فراموششان !!! ...از اقبال بلندم روز شنبه کارهای مهمی داشتم از روی ناچاری او را سپردم به بازار قدیمی شهرم و خودم تند تند کارهایم را با سرعتی معادل سرعت نور انجام داد و پیش به سوی او ..دوباره با هم بودیم ...در فضایی که گرما بخشش محبتی خالصانه بود که گرمای چندین درجه ی خورشید شهرم در مقابل آن خیلی خیلی ناچیز بود ..چهره ی جفتمان سرخ بود ..او از این حرارت و من با کمی تفاوت هم از حرارت و هم از خجالتی که از روی او داشتم !!! ...ناهار مث همیشه بیشتر با حرف گذشت تا خوردن ..گرچه بارها و بارها با سوژه های داغمان خندیدیم ...برایم مث همیشه هدیه ها گرفته بود که نکند این چند روز پر فاصله از محبت های همیشگیش بی نصیب بمانم ...حالا حساب آن همه عطر بماند که کل دست هایم پر شده بود از بوی عطر های جور واجور ...غافل از اینکه من عطر این روز را برای همه ی روزهای پر فاصله مان به همراه دارم !!! ...از بد جنسی هایش نه تنها چیزی کم نزاشت که با کمال پر رویی بر آن افزود اصلا هم با خودش نگفت که لااقل در شهرم کمی فقط کمی آبرو داری کند !!! ...خوش گذشت ..بی نهایت خوش گذشت ..این دیدار شاید طعمی دیگر داشت
و سر انجام لحظه ی خداحافظی ...که با دنیایی از بغض همراه بود ...حالا او نیست ..او همین امروز رفت ..غرضش فقط یک دیدار بود و صرف یک ناهار ..هر چقدر با خودم حساب و کتاب میکنم می بینم من آنقدر هم قابل این نیستم که با این غرض برایم فرسخ ها فاصله را طی کند !!! ...او رفت ...هنوز به خاک پایتخت نرسیده ..ساعت 18:30 پرواز داشت ...اما این خاک ما مهمان نواز تر از آن است که به همین راحتی ها از او جدا شود ...40 دقیقه ای تاخیر داشت ...او رفت ..و من در آخرین جمله ام ..او را به خدا سپردم ...او الان جایی در همین آسمان است و منی که با آسمانی از خجالت و البته بین خودمان بماند دنیایی از ذوق و شوق برای این همه محبت ..چشم به همراهم دوخته ام که تماس بگیرد و بگوید ...سفرش بی خطر بوده !!!
پ .ن 1 : دم این هم ولایتی هایمان گرم ..که تا فهمیدند او از خودمان نیست و پایتخت نشین است و یک مسافر ..رسم مهمان نوازی را خوب به جا آوردند !!!
پ .ن 2 : گفتم مسافر ؟ ..چقدر از خودم بدم آمد ..تو با حضور من در این شهر هرچه باشی مسافر نیستی !!
پ .ن 3 : دیدی آخرش هم یادم رفت بگویم که ... بابا خوووش تیپ !!!![]()
پ .ن 4 : دیشب وقتی این لینک رو دیدم ..پا به پای هر خطش اشک ریختم ..به طرز عجیبی تمام نوشته رو درک میکردم . به امید آزادی .... آزادی .... آزادی !!!!![]()
پ .ن ۵ : خواستم برایت بگویم که ....هیچی ..اصلا بی خیال !!!
پ .ن ۶ : خدایا ..لوطی وار بهت بگم خیلی مخلصیم !!!![]()
برای مامان و بابام ..خیلی مهم هست که مثلا من ازدواج کنم و همسر خوبی برای شازده و عروس خوبی برای خانواده اش باشم ...و حتی اگه ازدواج هم نکنم ...خیلی براشون مهم هست که جوری زندگی کنم که زیر سایه ی منت اون بالایی باشم نه هیچ کس دیگه ای ..همین که مشغله ی درسی کمتر میشه مامان و بابا شروع میکنن به توصیه ها و نصیحت ها ....خدا مامان و بابا برام حفظ کنه اما عقیده دارن که اگه یه روزی زبونم لال عمرشون به دنیا نبود ...به قول خودشون " خدا بیامرز " گفتن های مردم پشت سرشون باشه و خیالشون از جانب بچه هاشون آسوده !!!...حالا مشغله های من کم شده ....و مامان و بابا شروع کردن به توصیه ...خیلی بدم میاد متنفرم از اینکه جوری حرف میزنن که انگار زبونم لال قرار اتفاقی بیفته ..در حالیکه من اصلا دلم نمیخواد خودم رو با این واقعیت درگیر کنم ..اونا روز به روز بیشتر تلاش میکنن که بهم یاد آوری کنن ..هیچ کس توی دنیا ابدی نیست !!!...بگذریم این موضوع به اندازه ی کافی ناراحتم میکنه ..گرچه میدونم همه از روی دلسوزی هست ...اما مهساست دیگه !!!![]()
![]()
آشپزیم کم و بیش بد نیست اما سرعت عملم خیلی پایینه ...وقت خیلی مهمه ..مخصوصا برای منی که یا دنبال درسم و یا احتمالا در آینده دنبال کسب و کار ...از همین امروز شروع کردم ..تایم می گیرم ..و تلاش میکنم در هر دوره وقت کمتری صرف بشه ...پخت بعضی چیزا رو نمیدونم ...خب اونا رو هم باید یاد بگیرم اخیرا میخوام ترشی و مربا درست کنم ..ترجیحا بخاطر خودم از " آلبالو " شروع میکنم !!!
مامان خانم خونه است ...از امروز دارم جسارت میکنم و کم و بیش امور بعضی چیزا رو توی خونه به عهده گرفتم ...مهم نیست که یک شبه شاهکار کنی مهم اینه که از همون کارهای ساده و کوچولو شروع کنی تا کم کم بتونی اون " شاهکارها " رو واسه خودت رقم بزنی !!! ...بعضی چیزا گرچه در نظر ما خیلی ساده و حتی مسخره میاد اما انگار همون چیزها لازمه انجام امور بزرگ میشه !!!...خب این از کارهای خونه ..مونده درس اخلاق های مامان ...که همیشه اینجوری شروع میشه ..مهسا تو الان جوونی ...شور و شوق داری ...بعد ها می فهمی من چه چیزا بهت گفتم ..و ادامه ی توصیه های مورد نظر " ![]()
و اما خودم ...خیلی از خودم شاکی شدم ...این چه وضعیه که من دارم ؟؟ ..یادتون میاد می رفتم کلاس زبان ؟؟ انقدر درگیر درس و مشق دانشگاه شدم ..که برای یه مدتی عین دیوونه ها گذاشتمش کنار ..و الانم مث چی پشیمونم ..اینبار با خودم عهد کردم که بخونم حتی اگه شده 10 دقیقه در روز اما " باید " بخونم !!! زبان رو هم شروع کردم ...میخونم ..باید بخونم ...بطور جدی میخوام از پسش بر بیام ...پس حتما موفق میشم !!!![]()
اطلاعات عمومی ...خدا پدر و مادر استاد های گرامی منو بیامرز که هرچند گاهی اعصاب مبارکم رو خط خطی میکنن اما همیشه باعث شدن یه جرقه ی بزرگ توی ذهنم ایجاد بشه و برم دنبالش ..و البته وبلاگ بعضی دوستان رو هم اضافه کنم که خیلی وقتا حس کنجکاوی منو زیاد کردن و رفتم سراغ اون موضوع و کتاب به دست شدم ...اما وضع اطلاعات عمومیم چندان جالب هم نیست ...امروز دو تا کتاب گرفتم .." دنیای ناشناخته ی هخامنشیان " از داریوش احمدی ....و " به سوی کامیابی " از آنتونی رابینز ...دوست دارم توی این زمینه هم تا جایی که میتونم تلاش کنم ...که وضعم از اینی که هست بهتر بشه !!!
" حسابداری " به فکرش هستم ..اما راستش برای 6 ماه آینده ..فکر و خیال های زیادی دارم ..بنا به دلایلی فعلا بی خیالش شدم ..اما این دلیل نمیشه که بخوام فراموشش کنم ..هیچ هم بعید نیست که همین فردا پس فردا براش اقدام کنم !!!
باید یه سری اصول رو توی وجودم تغییر بدم ...باید یه واقعیت بزرگ رو بپذیرم ...باید به این فکر کنم که تلاش هام نتیجه میدن ...هر چیزی که ما آدمها توی زندگیمون کسب میکنیم و به هرجایی که میرسیم همه و همه نتیجه ی تصمیماتی هست که خودمون برای خودمون گرفتیم !!..امیدوارم تصمیماتم نتایج خوبی داشته باشن !!!
پ .ن 1 : امروز از کله ی سحر برق نداشتیم ...گرد و غبار هم از امروز دوباره شروع شد ![]()
پ .ن 2 : مرسی که انقدر به فکر منی ...مرسی که وقتی یه درد کوچولو رو توی بدنم احساس میکنم زمین و آسمون رو به هم بند میزنی !!!
پ .ن 3 : باشه خدا ...من توی این مورد به سال 88 هیچ امیدی ندارم ...امسال هم میگذره ..آره اصلا همین درسته که " این نیز بگذرد "
پ .ن ۴: همچنان با این سریال " گمشدگان " حال میکنم اساسی ![]()
اطرافیانم گاهی میگن ..مهسا دلت خیلی پاکه !!...این در حالیکه هر روز که میگذره احساس میکنم گرد و غبار بیشتری روی دلم حک شده ...یه موقع هایی یه چیزی از دلم میگذره و چند روز بعد اون اتفاق میفته درست مث دیشب !!! از مدتها پیش پیشنهاد داد که حج عمره با هم باشیم ...و منم که میگفتم فکر نکنم به این زودی ها جور بشه... اما بر خلاف گفته ی من درست در اوج زمانی که انتظارش رو نداشتم جور شد و قرار شد که ثبت نام کنیم ..چون دوست داشتیم با هم باشیم ...به اونم گفتم ...که دیدم با تحکیم گفت : مهسا ! اگه قرار من برم مکه مامان هم باید همراهم باشه و خودم ثبت نامش کنم !!!
بماند که چه مکافات هایی داشتیم ..یه روز فیش ثبت نام نبود ..یه روز اون اتفاق افتاد ..یه روز یه چیز دیگه پیش اومد ..اما بلاخره اسم خودش و مامانش رو نوشت !!! قسم میخورم انقدر که از ثبت نام اونا خوشحال بودم از ثبت نام خودم خوشحال نبودم ...هرچند مامانش قبلا هم سفر مکه رو تجربه کرده بود ..اما وقتی با یه حس مادرانه می بینی فرزندت انقدر بیادت هست که دلش میخواد اولین سفر مکه اش رو با تو باشه ...خب دل یه مادر شاد میشه !! ...مامان ها محتاج محبت بچه هاشون نیستند خودشون پر از محبت و مهربونی هستند فقط دوست دارن ببینند که بچه هاشون هم قدر این همه محبت رو میدونن ...حالا این وسط منم لذت میبردم از این نیت خالصانه اش !!!
گذشت ...چند روز پیش مامان و بابام از سفر کربلاشون میگفتن و مامان که با چه وصفی از معنویات اونجا می گفت ...یهو اومد به دلم که چرا مامانش نمیره کربلا ؟؟؟ ..بعد هم خودم رو با یه سری استدلال توجیه کردم و ترجیح دادم توی این مسائل کنجکاوی بی جا نکنم !!!. و فقط همون لحظه دعا کردم که ایشالا قسمت باشه بره !!....تا دیشب ..داشتیم با هم حرف میزدیم ..که گفت :
مهسا میخوام یه چیزی بهت بگم اما بزار واسه بعد ...منم که بر طبق عادت گفتم نه همین الان باید بگی ..که با اصرار گفت : احتمالا بعد از ماه رمضون میرم سفر ..اولش گفتم خیلی خوبه ..به یه سفر درست و حسابی احتیاج داشتی اونم با این وضع کار..برو روحیه ات عوض میشه
بعد .پرسیدم کجا ؟؟ ..که اونم با بد جنسی گفت ..حالا یه جایی خارج از ایران ...از اونجا که مطمئنم وقتی میگه خارج از ایران ..کل کشورهای اروپایی توی ذهنش هستند و از اونجا که خیلی خوب میدونم این روزا فکر و خیال " ترکیه " رو توی کله ی مبارکش داره .
..گفتم :
نههههههههههه .....لازم نکرده بری !!
![]()
اونم گفت که ..حالا شاید برم ...واسه اینکه مطمئن بشم هدفش دقیقا کجاست پرسیدم ..حالا کجا میخوای بری ؟؟؟ ...در اوج حیرت و ناباوریم گفت : اگه قسمت باشه با مامان میرم " کربلا "![]()
![]()
تا چند دقیقه که من کلا توی شوک بودم ...اصلا انتظارش رو نداشتم ...بعد هم میدونم ممکنه به نظر خیلی هاتون مسخره بیاد ..اما بی اختیار اشکام اومد ...خودمم نفهمیدم یهو چی شدم ...شما نمیدونید وقتی میگه میخوام برم " کربلا " یعنی چی ...و خوشحالی فوق العاده که به فکر مامان هست ...دلم ضعف میره واسه اینجور کار هاش ...مگه غیر از اینه که دعای خیر پدر و مادر لازمه ی عاقبت به خیر شدنه ؟؟ من مطمئنم مامان کلی خوشحال شده ...فهمید دارم گریه میکنم ...زود گفت : وااااااااای مهسا تو رو خدا گریه نکن میدونم خطرناکه ..امنیت چندانی نداره ..اما اتفاقی نمیفته ....که من گفتم : نه واسه این گریه نمیکنم که اینا اشک شوقه ![]()
![]()
چند روز پیش توی فکر " کربلا " رفتن مامان بودم و حالا داشت بهم میگفت ..اگه قسمت باشه راهی هستن البته بستگی به شرایط هم داره ...راستش من خیلی دوست داشتم برم کربلا ...خب جور نمیشه اوضاع عراق هم وضع رو بدتر کرده ...اما باز جای شکرش باقی هست ..که اگر چه دعاهام پیش اون بالایی در حق خودم شاید اونجوری که باید مستجاب نمیشه ..اما همین که می بینم در حق دیگران زود به زود مستجاب میشه خودش یه دنیا برام ارزش داره ...ای کاش اون لحظه دعای دیگه ای هم کرده بودم !!!![]()
پ .ن 1: .خدایا ..من که لایق نیستم برم کربلا ...حالا خوبه فاصله ی ما تا خاک عراق چند ساعته ناقابله ...اما لااقل اگه قابل بودم یه جوری منو به خاک مشهد برسون ..دلم لک زده واسه یه گوشه ی دنج توی حرم .... اگه واسه مشهد هم اسمم خط خورد ...گله ای نیست خدا ..اون رو بفرست که مطمئن باشم میره حرم ازم یاد میکنه ...خدایا من عادت ندارم توی هر چیزی از لطفت نا امید بشم اما نزاربه زیارت کردنش فقط از پشت قاب شیشه ای تلویزیون دل ببندم !!![]()
پ .ن 2 : برای همه ی همدلی هاتون توی پست قبلم ممنون !!!![]()
![]()
پ .ن ۳ : میدونم کم پیدا شدم ..میدونم کم سراغتون میام ..کامنت هاتون دیر تائید میشه ...کامنت های خصوصی بی جواب می مونه ...بزاریدش پای یه وبلاگ دیگه ام ..که خوشبختانه اونجا هنوز هیشکی پیدام نکرده ..خودم هستم و خودم ..
.دوست دارم یه جورایی حسابی سر و سامون بگیره ..اونجا رو سر و سامون بدم ..جبران میکنم !!!![]()
اینجا جنوب است ...
ما گرمای هزار درجه داریم ..از آن گرماهایی که اگر جنوبی نباشی شاید تو را از پای در آورد ...ما خرما پزون و شرجی ها داریم ..از آن شرجی هایی که نفس گیر است ...ما گاهی مجبوریم در این گرمای عطشی خودمان را با ...بادبزن به خنکا برسانیم !!..هر چند زمستان های ما برف ندارد ..اما در عوض تابستانی داریم که خورشیدش با دل و جرات بیشتری به ما می تابد ...فقط یک جوری است که بزرگترین نیروگاهها در همین جنوب باشد اما بی برقی را هم تجربه کنی ..حسرت در دلمان ماند که محض رضای خدا برای یکبار هم که شده ..به احترام تن های بی رمق ..پیشانی های پر عرق ...در این گرمای جان سوز آن هم با بی برقی های مکرر ...یکبار هم بی خیال برف داشتن و نداشتن ما ..برایمان اعلام تعطیلی کنند ..باور کنید ما هم دل داریم ..تازه این دل ما آتشش جان می سوزاند لامصب !!!
اینجا جنوب است ...
سرزمین طلای سیاه ...پالایشگاه ها ..چاه های نفت ...گاز و پتروشیمی بزرگترین بنادر و منابع ...کشتیرانی .سد ها ..اینجا قطب بزرگ اقتصادی و صنعتی ایران است ..فقط راستش یک جوری است که گاز نداشته باشی ..که آب سالم برای خوردن نداشته باشی ..که همه جای ایران به واسطه ی این همه منابع آباد باشد و آن خرمشهر و آبادان نه خرم باشند و نه آباد ..حالا بقیه ی مناطق جنگ زده بماند ....باور کنید ما هم دل داریم ..تازه این دل ما شاید به واسطه ی هشت سالی که خون و دل خورده کمی بیشتر به آبادانی محتاج باشد !!!
اینجا جنوب است ...
کمی گوش کن ..تو را نمیدانم رفیق ..اما ما جنوبی ها هنوز هم در گوش داریم .... صدای توپ ..تانک ..موشک ..جیغ ..یا حسین ...وصیت نامه های زیر سر ..اذان هم در گوش هم می گفتند .. تبریک ..تسلیت ...شهید شد ...رنگ خون ..عطر گریه ...اسارت ...گم شدن .. راستی از آن زنان و دختران جنوبی خبر دارید ؟؟؟ ..بغض های پر درد ..قلب های پر تپش ...کجایند جانبازان ..ترکش خورده ها کجایند ؟؟؟ ...موجی ها ..بیماران روحی روانی ...داغ دیده گان ..ترس و وحشت .. کوچه های ویران شده ...خانه های خاموش ...ضجه زدن ها ...چشم های منتظر ..شهدای گمناممان ...ما هنوز داریم تاوان پس می دهیم ..باور کنید مردمان جنوب نجیب هستند ...نجابت به خرج می دهند ..اهل گلایه و شکایت نیستند ..ما عادت کرده ایم بغض هایمان را با سکوت فرو ببریم ...اشک هایمان را بی صدا بریزیم ..سوز دل هایمان را خاموش کنیم ..فقط ..راستش این گرد و غبار ...راه نفس ما را هم دارد می گیرد ..ما مردمانی خاکی هستیم ..ما برای جنوبمان خون داده ایم ..مقاومت کرده ایم ..غم ها را به جانمان خریده ایم .اما راستش .به غیرتمان بر میخورد که خاک پر از لاله ی جنوبمان خاک پوش شود...اگر زحمتی نبود برای جنوب این روزهای من کمی به فکر باشید !!!
ناسلامتی ما هم دل داریم !!!
برام اصلا مهم نیست اسمش رو شما چی میزارید ..شاید خودخواهی ..شایدم گستاخی ..اما از یکشنبه شب تا حالا این شده سوژه داغ خیلی از هم ولایتی هام ...که ما این چند سال اخیر دائم شاهد گرد و غبار بودیم ...توی ماه رمضون پارسال ....اونم توی این گرمای نفس گیر ..که خیلی از شهرهامون با معضل قطع برق مواجه هستند ..یا توی خیلی از شهرهای دیگه که صنعتی هستند و همینجوریش هم آلودگی هوا دارند ..خیلی از پروازهامون لغو شد ..بیمارستان هامون پذیرش بیشتری داشتند ..توی روال عادی زندگیمون اختلال پیش اومد ..کسی یادی از جنوبی ها نکرد .چندین برابر استاندارد جهانی ما گرد و غبار داشتیم ..اما حالا یه بار .. چون گرد و خاک به پایتخت رسیده .خبر اول اخبار شده گرد و غبار ..شبکه ی دو بعد از اخبار ساعت 10:30 ..توی گفت و گوی خبریش مبحثش شد ..گرد و غبار این روزها ...و به لطف گرد و غباری که به پایتخت رسیده ..یه ارتباط مستقیمی هم با اهواز و خرمشهر شد و بلاخره یه نیم نگاهی هم به ما شد ...حالا تعطیل شدن بماند ..نمیگم چرا اینا واسه پایتخت بوده ..نمیگم چرا تا این اندازه بهش توجه میکنن ...بلاخره من خودمم توی همین پایتخت سهمی دارم ...و خیلی از عزیز ترین هام پایتخت نشین هستند ..و البته ی بسیاری از دوستان خوب مجازیم ... اما خداییش خیلی زورم میاد ..چرا همیشه ما اولین کسانی هستیم که باید معضلات رو تحمل کنیم و آخرین کسانی که بهمون توجه میشه ؟؟
که تازه اگر زبونم لال پایتخت نشین ها کمی فقط کمی از معضلات روزمره ی ما رو تحمل کنن !!
اینو نمیگم که دوباره سر بحث باز بشه ...اما سر جریان " ا ن ت خ ا ب ا ت " ...توی دانشگاه یه چند تا آدم مثلا تحصیلکرده روبروی ما بودند و از روستایی حرف میزدن ..راستش من به جز با دوستان نزدیکم که خوشبختانه درک بسیار بالایی دارن توی اینجور مسائل با کسی دیگه حرف نمیزدم و خودم رو درگیر نمی کردم ...اما اون روز به هر حال من و چند تا از هم کلاسی هام هر کدوم از حال و احوال شهر های خودمون با خبر بودیم و مطمئن بودیم اکثریت ارا با کی بوده ...دیدم اینجوری دارن روستایی روستایی میکنن ..هرکاری کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ...منم از وضع شهرهای خودمون گفتم ...تا عمر دارم اون صحنه رو فراموش نمیکنم ..یکیشون بهم گفت ..ما پایتخت نشین ها شهرستانی ها رو به دید هم نمیاریم چه برسه رای تون رو ....لحظه ی اول از فقط سکوت کردم ..بعد زدم روی شونه اش بهش گفتم ای کاش اون موقع که ما توی هشت سال ..با چنگ و دندون از این خاک حمایت می کردیم و جنگ تن به تن می کردیم ..اون همه مصیبت رو به جون می خریدیم .. یکی مث تو بود تا اینجور حرفها رو بهمون تحویل بده !!!
الان که فکرش رو میکنم می بینم اون بنده خدا انقدر هم بد نمی گفت به هر حال با شرایطی که ما داریم ...یه چیزی مث این گرد و غبار و .کم توجهی ها .باید یه همچین طرز فکری در موردمون داشته باشه !!!
پ .ن 1 : شاید این پستم رو حذف کنم .لااقل یه قسمتیش رو ..به هر حال به قول سهراب خدا بیامرز ...یاد من باشد که کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد !!!
پ .ن 2 : یه دوست عزیزی برای پست قبلم یه کامنت خصوصی خاص گذاشته ..دوست عزیز آره من اعتراف میکنم یه دختر لوس بابایی هستم ..که البته وابستگی عاطفی هم به مامانم دارم ...هنوزم میگم بزرگترین آرزوم پیش مرگ شدن برای مامان و بابام هست .به هر حال هر خانواده ای شرایط خاص خودش رو داره و شاید شرایط ما کمی خاص تر بوده ..ما به هر جا که رسیدیم و میرسیم مدیون مامان و بابام هستیم ...حالا اینجا که هیچی توی خونه بارها و بارها لوطی وار بهشون گفتم و میگم تا عمر دارم براشون کنیزی میکنم و اینو نه تنها برای خودم عیب نمی بینم ...که بهش افتخار هم میکنم !!!
پ .ن 3 : خدایا !! ..روی ماه تو رو از همین نزدیک نزدیک می بوسم ...بخاطر همه چی ممنون !!!
پ .ن ۴ : میدونم بعضی کامنت های عمومی بدون تائید و خصوصی ها بدون جواب مونده ..تائید میکنم بزودی !!!
پ .ن ۵ : غرض همین همدلی هاست و گرنه من باکی از دیر و پس شدن ندارم !!!
با یه صدای بَم مردونه بخون ...رفیق !!!
1..2...3...4...5
اینا نه جمع زدن اعداد هست و نه گذر این روزها ..اینا شمارش موهای سپید توئه ..که البته شمارشش از دست رفته .سن و سالی آنچنانی نداری لااقل 53 سالگی سنی نیست که همه ی موها رو سپید پوش کنه اما موهای تو همه اش سپیده ..می تونستی مث دوستات جوونی کنی اما نکردی ..میتونستی آنتراکتی از خوشی رو توی زندگیت جمع بزنی اما نزدی ..همه اش صرف ما شد ..از روزهای گرم جوونیت تا آنتراکت هایی نه از خوشی که از زحمت بود ..همه اش صرف ما شد !! کم سن و سال بودم اما یادمه تا ساعت ها بعد از تعطیلی اداره دنبال اضافه کاری بودی ..بعد با لبخندی عمیق می اومدی خونه و انگار که انگار ساعت ها رو توی اداره گذروندی ...با من بازی میکردی ..مامان خیلی دلش می خواست حکومت نظامی اعلام کنه اما تو بی خیال خستگی هات اعلام جنگ میکردی و دائم به مامان می گفتی با قهقهه های من خستگی هات به باد میره ...ما به لطف " پدر بزرگ " روزهای سختی رو داشتیم ...ما " هیچ کس " رو نداشتیم .." هیچ کس " ! ...اما تو دائم می گفتی ما " خدا " رو داریم ..و انقدر گفتی و لطف خدا رو توی زندگیمون دیدیم ..که حالا این اعتقاد شده نقطه ی عطف همه ی روزهای سختمون ...از صفر شروع کردی ..از اون قعر نشین اعداد ...هیچ کس فکرش رو نمیکرد اما تو از اون صفر شروع کردی و رسیدی به اون بیست طلایی ..حالا زندگی ما به لطف خدا و اراده ی تو شده الگوی خیلی از اطرافیانمون ...حالا من صفر رو نه یه عدد قعر نشین که یه عدد سبز می بینم که میشه باهاش همه ی پله های ترقی رو طی کرد ...یادگرفتم زحمت بکشم ..سختی ها را سیاهی نبینم ..قرار نیست چرخ روزگار به کام من بچرخه اما میشه سازهای مخالفش رو کمی سازشگرانه تر گوش کرد ..من یاد گرفتم در مقابل هر سختی هراسی به دل راه ندم !!!
دائم پشتیبانم بودی ...هرجا به بن بست رسیدم ..بست رو آوار کردی و راه تازه ای واسم خلق کردی ..شدی حائل همه ی روزهایی که انگار روزگار کمر به شکستن من بسته ..هروقت کمی فقط کمی وجودم زیر بار مشکلات لرزید ..شونه هام رو با دست های مردونه ات گرفتی و گفتی " من هنوز هستم " و تو نمیدونی بین این " بودن " های تو من چه دلی محکم کردم !!! اگه یاد گرفتم تا پای مرگ برم اما زیر منت کسی نباشم بخاطر اینه که تو رو توی زندگیم داشتم که فقط و فقط زیر سایه ی اون " دهندی بی منت " بودی ...اگه حسابگر خوبی توی زندگیم شدم ...اگه خودت بهم میگی یه " مرد اقتصادیم " واسه اینه که با حسابگری های تو و اقتصاد به خرج دادن هات یادگرفتم بهترین ها رو واسه خودم داشته باشم ...اگه دارم سعی میکنم متکی به خودم باشم واسه اینه که دیدم توی زندگیت تنها تکیه گاهت بعد از خدا خودت بودی و خودت ...اگه توی زندگی دست و پا میزنم ..اگه تلاش میکنم واسه اینه که الگوی تلاشگری مث تو رو توی زندگیم داشتم ...با همین تلاش هات بود که همه ی ما به نتیجه بخش ترین موقعیت ها رسیدیم .برای زندگیمون پهلوانی کردی پهلوانی !!!..همیشه مایه ی افتخارم بودی ..همیشه با افتخار سرم رو بلند کردم و گفتم من مهسا .ک ..فرزند تو هستم ..همیشه بخاطر عزتمندی تو بوده که منم عزت گرفتم ...یه عمر با نوازش های پدرانه ات بزرگ شدم ..زیر سایه ی مهربونی هات قد کشیدم ...همه ی عشقم اون لحظه ای هست که برام میخونی ..." یه دختر دارم شاه نداره " ...همه ی عشقم اون لحظه ای هست که سرم رو میزارم روی شونه های مردونه ات و به این دنیا با همه ی دغدغه هاش میخندم ...همه ی عشقم اون لحظه است که با هم دیگه کل کل کنیم و بعد همه ی دلواپسی هامون لابه لای قهقهه ی خنده هامون گم بشه ...همه ی لذتم اون موقع است که اوج بحث هات میرسم و تو میگی ای وای باز این روانشناسه اومد ....و همه ی دنیا رو با شوخی هامون به تمسخر می گیریم ...همه ی لذتم اون موقع است که برات از آینده میگم و تو میگی ..مهسا چه ازدواج کنی ..چه نکنی ..تا وقتی زنده ام تا این رگ گردنم همه جوره باهاتم !! ...گفتم ازدواج ...بارها گفتی دوست دارم تا زنده ام ببینم تو هم عروس شدی و سر و سامون گرفتی ...بارها گفتی دوست داری شب عروسیم خودت دست من رو بزاری توی دست اون شازده ...خودت دوست داری بهش بگی مهسا رو اول دست خدا بعد به تو سپردم ...با وجود همه ی آرزوهای قشنگت اما حرف خواستگار که میشه تلخ میشی خیلی تلخ ...من دوست ندارم تو تلخ باشی مخالفت های این روزهامو بنویس پای تلخ نبودن خودت !!! ...هروقت یه ذره اون فشار رنگینت ..بالا پایین میشه ..قلب منم باهاش بالا پایین میشه ...اون وقت از همه ی دنیا با همه ی دلبستگی هام بیزار میشم !!
بابا اونایی که پا به بخت شدن ..برام از خونه ای مستقل حرف میزنن که عنوان زندگی مشترک به خودش گرفته ...اما من با وجود تو " خونه ی پدری " خودم رو به هزار برچسب رنگی از نوع زندگی مشترک عوض نمیکنم ...بابا عمو محمد می گفت من و تو پدر و دختری هستیم که هرگز از هم جدا نمیشیم ..برای اولین بار توی زندگیم به این جمله ی عمو محمد اعتقاد دارم ...بزرگترین آرزوم پیش مرگ شدن برای توئه ...باور کن بابا که من و تو پدری دختری هستیم که مرگ هم بی لیاقت تر از اونه که ما رو از هم جدا کنه !!
پهلوان قدرتمند زندگیم ..خیلی دوست دارم ...روزت مبارک ..سایه ات کم نشه !!!
پ .ن 1 : با مهرداد و مریم رفتم بیرون ...میخواستیم برای بابا هدیه بگیریم ..بعد رفتیم گل فروشی .واسه امشب یه دسته گل سفارش دادن ...گفتن به اون دسته گل یه کارت اضافه کنه ..روش نوشته بود " تقدیم به بهترین پدر دنیا " ![]()
![]()
پ .ن 2 : یاد " 13 رجب " سه سال پیش بخیر ...سر یه تبریک گفتن چه بحثی بپا شد ..الان که بهش فکر میکنم کلی میخندم ..یه روزی شاید اینجا از اون خاطرات بنویسم !! ..اینا رو نوشتم که فکر نکنی توی همچین پستی از قلم افتادی ![]()
پ .ن 3 : توی پست قبلم گفتم به کامنت خصوصی قانعم اما نه اینکه خیلی از معرفی ها خصوصی باشه
پ .ن 4 : کامنتدونی این پستم رو تعطیل کردم ..نمیخوام پست قبل فراموش بشه ..دوست دارم با بیشتر دوستانی که بی سر و صدا من رو میخونن آشنا بشم ..پس اگه قابل بودم واسه کامنت گذاشتن ...کامنتدونی پست قبلم بازه ![]()
پ .ن 5 : خدایا ! ..ما که به هرچی بدی راضی هستیم ..از توپ و موشک و تانک گرفته تا گرمای 50-60 درجه ...اما آخه با این گرد و خاک که راه نفس کشیدنمون رو هم بسته چه کنیم ؟؟؟؟ ...ما با جنوبی ها خدایا به از این باش !!!![]()
پ .ن6: الهی !! ...اگر امشب تنها حساب با شوهر یافتگان است که من درویشم ..اما اگر با دم بختان شوهر به زبان است ...من امشب از همه بیشم !!!![]()
![]()
![]()
در کتابخانه بودیم ..من ..نسیم ..الهه ...که این " دل نوشته ها " کلید خورد ...همان روز برایش عنوان انتخاب کردم ...قرار بود از دل بنویسم پس شد " دل نوشته " و از حال و احوالم ..از روزهایم ..راستش هرچه گشتم مناسب تر از " دم بخت " نیافتم که مهر بزرگی بر این روزهای زندگیم بود ...زندگی یک دختر ایرانی ..از نوع جنوبیش ...پس شد " دل نوشته های یک دختر دم بخت "
" حرفی از آغاز " زدم و نوشتم ..نوشن برای کسی که همه ی وجودش را لا به لای سپیدی های کاغذ خلاصه میکند کار آسانی نیست ..دوست عزیز مجازی " anonymous " مرا مصمم به نوشتن کرد که هر چند خودش پاورچین پاورچین از دوستان مجازی فاصله گرفت اما من هنوز هم نوشتنم را به او مدیونم ...اولین کسانی که مرا لینک کردند " مرضیه " .." سمیه " و " خاطره " بودند ...که البته بسیاری از رفاقت های مجازی ما در وبلاگ خاطره رقم خورد .و من از " اندر گمنامی " در آمدم کم کم یاد گرفتم که بنویسم ..و نوشتم از " رتبت دانشی که به فلک بر شده بود " ..از روزهای دانشجویی از دانشگاه و آن سلف خراب .از " روزهای پر تقالی ".از سردرگمی میان جزوه ها ...از " خدمتی که بسزا از دستم بر نیامد "..بارها دلم می خواست از خاطرات دانشگاه بنویسم ..از روزهایی که روان دانشجوهای روانشناسی را بهم میزنم ...از استاد هایی که از سوژه های خنده ام تا مدتها یواشکی لبخند عمیق می زنند ..اما ننوشتم در دانشگاه بودم ..با رفقا در حال بحث پیرامون همین اینترنت..کمتر کسی از وبلاگ نویسی من با خبر است " محیا " اهل ایلام بود کنار ما نشسته بود ..از وبلاگ نویسی می گفت ...محیا از وبلاگ من می گفت هیچ کس نفهمید دختر دم بخت همان مهسای کنار خودشان است ..هر چند مریم لبخند خاصی زد ..." سحر " تعریف میکرد در کلاسشان از استادشان پرسیده اند شما هم وبلاگ نویس هستید ؟؟استاد پاسخ داده نه ...گفت همکلاسیم گفته : استاد این روزها همه از دختر دم بخت تا دختر ترشیده می نویسند ..شما چرا نمی نویسید ؟؟؟ ..گفت مهسا حرف وبلاگ تو بین بچه های کلاس بوده و راستش من از همان روزها مجبور شدم نا خواسته " خود سانسوری " پیشه کنم !! ...گاهی از دلتنگی هایم در " کافی شاپ " نوشتم که " برسد به دست خدا " ...بعد خواندید که این دختر دم بخت گرچه بی لیاقت تر از آن بوده که خالصانه در راه خدا باشد اما همیشه سعی داشته حافظ اعتقاداتش باشد ...از معبد عشقبازی هایم نوشتم از " کاسه ی گندم برای کفترها " از " محرم دلی که در حرم یار ماند " ..." از کعبه ی عشقی که من عاشق رو به قبله ی او شده ام " ..از امام رضا که لطفش چار ستون زندگیم را بعد از خدا احاطه کرده ...حتی یک " بسم رب المهدی " هم نوشتم که نکند غایب همیشه حاضر میان دل نوشته هایم غایب به نظر برسد ...از " باخت هایم " نوشتم ..از همه ی " یادم باشد یادم بماندهایم " ...از " آرزوهایی که باید جایی یاد داشت " می شد ...از دیدار با دوستان مجازی که " دیده به دیدارشان باز کردم " ...از غربت نوشتم ..از لحظه هایی که " همه می روند و کسی با من نمی ماند " از بی عاطفگی برخی آدم ها " نوشتم حتی این را هم گفتم که از این آدم ها " نام چندانی یادگاری " نمی ماند ...از " بیستون " و مردمان با غیرتش .....از همه ی عنوان هایی که محتوای " خود برای خویشتن " داشت ...از زندگی که گاهی " کال است اما مجبوری گاز بزنی " .از خاطرات سال ۸۷ که به دل بسیاری از شما نشست که جز سال های هالیوودی زندگی من بود لحظات اکشنی داشت تا روز " تولدم " از " مخاطب پی نوشت هایم " گفتم که بارها در هاون قضاوت های ظالمانه ی برخی دوستان کوبیده شدم که بارها گفتم روزی از او می نویسم نمیدانم کی اما می نویسم ..از وقتی " سوپر من کودکیم داماد شد " تا همه ی دلواپسی ها و تضمین هایی برای خوشبختی که به ضمانت کردنش آنچنان اعتمادی نداری ...از همه ی روزهای خواستگاری که لامصب دمار از روزگارم در می آورد ....از " خدا قوت های هم ولایتی هایم ".از " نام نیکی که در غربت طلب میکنی " ...مدتها کنجکاو بودید که متولد کجا هستم ...گفتم که جنوبیم ...دختر دز و کارونم ...از خاک پر از افتخار و از میان مردمی که بزرگترین افتخارشان جان های در دست گرفته برای ایران و البته در راه خدا بود ..گفته بودم ..متولد همان خاکی هستم که نام " پایتخت مقاومت ایران " به خود گفته است ..گفتید چرا میان لینک هایم " هم ولایتی " دارم ..غافل بودید که من و هم ولایتی هایم با یک حس و در تمام خاطراتمان بواسطه ی روزهای پر مصیبت جنگ همگی مشترکیم ...آن پست را که برای ولایتم نوشتم ..یادم هست میان کامنت های خصوصی و عمومی خواندم که پا به پای خطم اشک ریختید ..یادم هست یک عزیز نظامی گفته بود تمام خاطرات روزهای جوانیش را زنده کردم ...وقتی از " پهلوان قدرتمند زندگیم " گفتم ... ..یادم هست عزیزی کامنت گذاشته بود و گفته بود ..2 سال است که از پدرش کینه به دل دارد ..پست مرا که خوانده رفع کدورت شده و همین فردا به دست بوسی پدرش می رود ..یادم هست عزیزی گفته بود پدر ندارد ...با خواندن پستم غم بی پدری را سنگین تر احساس کرده ...و همه ی خزعبلاتی که خواندید و در کامنت های عمومی و خصوصی بارها و بارها شرمنده ی محبتتان شدم ...گاهی برایم گفتید وقت دلتنگی هایتان به اینجا می رسید ..از دلتنگی هایتان ذوق نکردم اما راستش خوشحالم که اینجا نقطه ی پایان دلتنگی برخی دوستان است ...گاهی برخی هایتان دوست داشتید این دختر دم بخت را از نزدیک ببینید ...هفت نفر از دنیای مجازی به دنیای واقعی من پیوستند و این دختر دم بخت را از فاصله ای کمتر دیدند ..شرمنده ام اگر به پاسخ برخی دوستان " نه " گفتم ..شما بگذاریدش پای آزادی بیشترم ..من این فضا را بخاطر مجازی بودنش دوست دارم ...بگذاریدش پای احساساتی که گاهی مجبورم آرامشان کنم راستش حال و حوصله ی پیش آمدن مسائل احساسی و عاطفی را ندارم ...برخی هایتان خیلی زیرک بودید ..خیلی زیرک ...شماره تماس مرا پیدا کردید آن وقت از شنیدن صدایتان شوکه شدم قضایای بعدی بماند ...با برخی هایتان خودم تماس گرفتم هرچند بنا به اصرار خودتان بود آن وقت دقایقمان به خنده و قهقهه گذشت ...بعضی دوستان مرا از نزدیک دیدند و متحیر از مهسایی که با دنیایی از سادگی رو به رویشان بود ..قبل از عید با یک دوست بسیار عزیز مجازی دیدار داشتم دقایق اول دیدارمان همه اش به سکوت گذشت ..بی انصاف ها مهسای دم بخت انقدر در این دنیای مجازی بی انعطاف است که دیدارش از نزدیک سکوت به پا می کند ؟؟؟...از میان چندین متر فاصله تماس گرفتید و گفتید : مهسا مانتوی تو خط سفید داره آره ؟؟؟؟؟ ..بعد پرسیدم از کجا مرا شناختید انگ پیوستگی ابروهایم راو این لبخند همیشگی ام را به پیشانی زدید ..بعد من فهمیدم مشخصات ظاهری خوبی از خودم در اینجا به یادگار گذاشتم ...از داداش آدمین و اعظم جان و آیناز عزیز پرسیدم مث نوشته هایم هستم ؟؟؟ ..بعد خوشحال شدم که بین خودم و نوشته هایم فاصله ی بزرگی نیست ...برخی دوستان پیغام اد ( add) فرستادند ..چند باری هم اضافه می کردند " مهسا جان ببخشید جسارت کردیم شما رو اد کردیم " و چقدر این مواقع می خندیدم ..آخر عزیز دل جسارت چیست ؟؟؟ ..مزاحمت کدام است ؟؟؟ ...بعد خودتان اعتراف کردید که مهسای دم بخت هیچ تعلقی به اینگونه حرفا ها ندارد .!!..خوشحالم که سنگ صبور برخی دوستان بودم ..برایم افتخار است که محرم بسیاری از راز هایتان بوده ام .که برخی دوستان تصمیماتشان عوض شد و حتی تفکراتشان ..خوشحالم که برخی پست هایم امید ها را در دلتان زنده کرد.که برای برخی ها شروعی دوباره بود !!.لذت می برم از اینکه اینجا آرامش دهنده ی برخی دوستان است ...و ذوقم می گیرد وقتی این خزعبلات با اینکه قدمت چندانی ندارند اما آمار خوبی دارد ...از 37 کشور دنیا خوانده می شود ...با ایمیل هایتان و کامنت های جور واجورتان برای نوشتنم جرقه های میزنید ...اینجا اگر تبرکی دارد نه به خاطر قابل بودن خزعبلاتم که فقط بخاطر حضور دوستانیست که اینجا به خاک وجودشان رونقی گرفته !!!
یک سال از با هم بودنمان گذشت ...از با هم بودن دوستانی که بی هیچ توقعی با من همراهند ..که دوستشان دارم ..که بی سر و صدا پاورچین پاورچین قدم بر می دارند ...رد پاهایشان در آمارگیر وبلاگم پر رنگ به جا مانده ...از عزیزانی که مرا لینک کردند و سکوت پیشه کردند ...برای محبت هایتان ..ممنون ..شما مشترکان
خاطرات من از شادی تا دلتنگی هایم هستید ![]()
" دل نوشته های دختر دم بخت یک ساله شد " ...روز شکوفایی دل نوشته هایم مبارک "
امید که همچنان از دل بنویسم و به دل بنشیند !!!
پ .ن 1 : بارها گفتم امروز به بهانه ای دیگه هم میگم ...شرمنده ام که پست هام زیادی طولانی میشه اینجا جایی برای حفظ حس و حال و ثبت خاطرات ..من دوست ندارم چیزی از قلم بیفته !!
پ .ن 2 : خوشحال میشم با دوستانی که بی سرو صدا از روی نوشته هام عبور می کنند آشنا بشم من به کامنت های خصوصی هم قانعم !!!
پ .ن 3 : مشتاق خوندن انتقادات و پیشنهادات هستم ..چه در مورد خودم و چه وبلاگم !!!
پ .ن 4 : همتون رو دوست دارم !!!![]()
![]()
![]()
1388/3/27
اولین تبریکم ساعت 4 صبح بود ...هرچند حسابی بی خواب شدم اما وقتی یک دوست ساعت چهار صبح بخاطر تو بیدار میشود تا اولین کسی باشد که روز تولدت به تو تبریک میگوید..خواب دیگر ارزش خودش رو از دست میدهد ...قرار بود روز تولدم باهم باشیم ... به همین علت بعد از یک صبحانه ی مفصل ...کم کم آماده شدم حتی روز تولدم هم دست از سادگی همیشگی بر نداشتم ..و چقدر این سادگی لذت بخش بود....من نمیدونم این چه حکمتی هست که هر وقت ما برنامه ای داریم سوژه خنده اول صبحی پیدا میشود ..و اینبار سوژه ی خنده ی ما راننده ای بود ..که هر کس درماشینش بود به او 5000 تومانی داده بود و این بنده خدا هم بخاطر باقیمانده ی پولی که باید می داد ..فریاد میزد ...من هم که خدا از من بگذرد خب وقتی دیدمش با ان وضع خنده ام گرفت ..که بعدا هم خودم رو البته سرزنش کردم !!!![]()
تا ظهر همه ی لحظه هایمان سپری شد ..با خنده های یواشکی من و بد جنسی های او و التماس های گاه و بیگاه من ...بماند که درماشین کم مانده بود گریه کنم ..
.ناهار در فضایی کاملا لذت بخش سپری شد تازگی ها کشف کرده ام که نباید به او تعارف کرد ...کلا جنبه ی تعارف کردن ندارد ..مثلا کافیست بگویی از سالاد من بخور ..ان وقت در یک چشم برهم زدن شما سالاد خودتان رو نیست و نابود شده می بینید
البته باور کنید چون میدانست من به سس علاقه ی زیادی دارم همه اش را برای من ریخت و هیچ دست درازی به سالاد من نکرد ..
.باور کنید از تمام ان سالاد خوشمزه فقط هویج هایش برایم نماند ..باور کنید وقتی به او گفتم این کاهو را برایم جدا کن ان را زود نخورد .
..باور کنید همه اش برای خودش سفارش می داد و اصلا هم دقیقه ی نود همه را به خورد من نمی داد ...با اینکه اصولا چندان آدم خوش اشتهایی نیستم و صبحانه ی مفصلی هم خورده بودم ..اما راستش از شما چه پنهان چنین اشتهایی در تاریخ روزهای تولدم بی سابقه بود حسابی خوردم انقدر که خودش هم تعجب کرده بود ...و اگر ترس از بد جنسی های او و انگ پر خور بودن نبود همچنان ادامه می دادم ..به هر حال با سفارشات گاه و بیگاه او ..صاحب رستوران خوش به حالش شد خیلی !!!
هدیه تولدم ..در نخستین روز از خرداد ماه قرار بود خریداری شود ..که اگر گواه دل من نبود و متوجه ولخرجی بزرگی نشده بودم ...به هدفش می رسید ناچارا با تهدیدات من متوقف شد . ..خوشبختانه اهل تجملات نیستم ..هیچ وقت هم از دیدن طلافروشی ها ذوق نکردم ...با کمال پررویی خودم از او خواستم اگر قرار است هدیه تولدم گرانبها باشد ...من یک " قران " می پسندم ..که هم زینت بخش اتاقم است و هم ارزش معنوی بالایی ..ورای مادیات دارد ...متبرک ترین هدیه تولدم " قرآنی " بود ..از نوع عثمان طه ...بعلاوه ی هدیه های دیگری که خواستم نگیرم ..چنان اخمی کرد که خودم با احترام همه را برداشتم !!!
و بلاخره پایان ناب ترین لحظاتی که میشد برای تولدم رقم بخورد ...برگشتنم به خانه مصادف شد با خواندن پست " بهار " که شرمنده ام کرده بود ...و کامنتهای پر مهر دوستان مجازی ..که امید بستم بتوانم جبران محبت کنم ..دوستانم مث هر سال بی اغراق برایم سنگ تمام گذاشتند و من ماندم و دنیایی از شرمنده گی ...که از این میان تماس چند تن از اساتید روزهای کنکورم ..که بعد از آن همه مدت هنوز هم تولد پر شیطنت ترین دختر کلاس را بهم یاد آوری میکردند و به من تبریک گفتند ...و مینوی دوست داشتنی که از یک ماه پیش هدیه تولدم را به مریم سپرده بود ...بیش از همه خوشحالم کرد !!! دور هم جمع بودیم ...این لطف بزرگ روز تولدم است ..بزن و بکوب کردند ...و آخر سر هم این نا رفیقان قبل از اینکه آرزوی پا به بخت شدنم را طلب کنند ..آرزو کردند ..روزی برای تولد دخترم ..جشن شادی بپا کنند و البته به قول خودشان بدون هدیه هم بروند !!![]()
امسال بی اغراق اگر بهترین تولد عمرم نباشد ..اما قطعا بی نظیر ترینش بود ..و پر خاطره ترینش !!!
پ .ن 1 : برام " خط چشم " خریده ...خداییش می بینید چه پیشرفتی داشته ؟؟ ...به همه چیز فکر میکردم غیر از یه پیشرفت اینجوری ..خدا میدونه چقدر خندیدم !!![]()
![]()
پ .ن 2 : خب راستش ما ..واسه روز تولدم " شیرینی " نخوردیم ..اما ..جای همتون سبز ..تا تونستیم ترشی خوردیم ..
.اینم یه جورشه دیگه !!!![]()
پ .ن 3 : میدونم کم سراغتون میام ... اما جبران میکنم بزودی !!
پ .ن 4 : بلاخره دارم میرم اهواز .
.. شوق دیدار دوستان یه لحظه هم دست بردارم نیست ..امیدوارم این بار دیگه چیزی پیش نیاد که مانع رفتنم بشه ..چون در صورت نرفتن حسابی باید تاوان پس بدم !!!
پ .ن 5 : وبلاگ بعضی هاتون درست و حسابی باز نمیشه ..من نمی تونم براتون کامنت بزارم ..مث شما " مهربان " عزیز ...فکر کنم برای خوندن کامنت هام باید وبلاگ قبلی خودت رو چک کنی !!!![]()
پ .ن 6 : پست هام ..بی نظم و ترتیب شدن ...این پست رو باید بعد از تولدم می نوشتم اما حالا شد !!![]()
نام نویسنده اش بخاطرم نمی آید اما هرچه بود مبحثی جامعه شناسی داشت ...احساس خواب آلودگی میکردم و کمی خسته بودم ...قرار بود چشم هایم را به قدر یک پلک برهم زدن روی هم بگذارم ..که شاید رفع خستگی شود ..چشم هایم را که باز کردم ..تو بودی و من و نخستین روزهای تیرماهی تابستانی ...نفهمیدم چه بود ..فقط میدانستم از تو خوشم نیامد ...نه از تو ...نه از پایتخت نشین بودنت ...و آن مدرک مهندسی که تا مدتها شده بود سلاح جنگیدن من برای آتشین کردن مزاجت ...چند صد بار با لفظی نچسب صدایت میزدم " مهندس " که شاید عطش تنفرم از تو کمی فروکش کند ..غافل از اینکه تو زیادی از من تنفر داری!!!
نمیدانم چه شد ..اما خوب بخاطر دارم که تا مدتها سطری از هرکتاب چه جامعه شناسی و چه عرفان و چه معنویات ..هرچه میخواندم پر بود از آشفتگی ..نمیدانم چه شد ..اما یادم هست که گاهی احساس خستگی میکردم اما برای بر هم گذاشتن پلک هایم تلاشی پوچ داشتم ...حتی یادم هست که مهره ی سوخته بودی سخت تر از آن بودم که مهره های سوخته میان شطرنج زندگیم حرکتی تند گونه داشته باشند این را بعد ها اعتراف کردی ...همان روزی که حرفهایت پتک شوک آوری بود بر وجودم !!!
تا مدتها سکوت نه علامت رضایت که فقط پاسخی بود برای روزهای ناباورانه ی عمرم ...که آخرش هم در شبی پر از زلالی مهتاب همه اش بر باد رفت ..یادم هستی گفتی مسافری ..گفتی میروی " هلند " ...یادم هست اشک هایم را به جرم سقوط بی موقعشان محکوم کردم !!! مغرورترین آدم ها همیشه اجابت های بزرگی دارند و حالا اجابت ما افتاده بود به دست ها رنگین روزگار ..خودش می سرشت ..خودش می نوشت آخرش هم بر پیشانی ما مهر زد و نوشت ..." سرنوشت " !!!
با حادثه ای طلایی جمع زدی ..و تمام لحظاتم پر شد از درخشش حرارت وجودت ...شدی حائل همه ی آن لحظاتی که انگار کسی به فکر گسیختن زندگیم است ...شدی مشاور بزرگ تردید هایم ...اسمش را نصیحت نمی گذارم اما توصیه های دوستا نه ات گره گشای گره های کوچک زندگیم است ...من کویر نیستم ...من آبادم از محبت های اطرافیانم اما راستش محبت تو انگار برای رویش احساساتم جور دیگر اثر دارد ...۲۶ آن ماه بهاری اولین باری بود که احساس کردم با صد من عسل هم لاینحلی ..گرچه بزرگترین جسارتم در مقابل همه ی آن عصبانیت ها و سرزنش هایت بغضی ناقابل بود و لحظاتی پر سکوت ..اما باور کن همان عصبانیت ها بود که به من آموخت می شود همیشه " دانای کل " نبود ..میشود اشتباه کرد و گاهی احساس میکنم که حکمتی دارد که تو شده ای متذکر و اخطار دهنده ی اشتباهاتم ...میشود در صرف ناهار بود و به این دنیا با همه ی فلسفه هایش خندید ..میشود بستنی خورد و دزدکی قاب دیگری را دزدید ..میشود خوب و بد را جور دیگر آموخت ...میشود میان ساده ترین لحظه ها درس زندگی گرفت ...میشود به فاصله یک ماه راهی مشهد باشی ..میشود حج عمره با هم باشیم ...میشود کارهایت را مث برگه های روز امتحان نهایی برایت رد و گاهی تائید کند ...میشود صدای گام های صداقت را کمی رساتر شنید ..میشود هراسی به دل راه نداد ..میشود حتی گاهی میان خودت و خودت میانجی گری کند !!!
میشود برای خط به خط آینده ات آینده نگری کند ..میشود برای کارشناسی ارشدت از وجودش سرمایه گذاری کند ...میشود به فکر آینده ی شغلی ات باشد ...چرتکه بیندازد و حساب و کتاب کند .میشود جز به جز آینده ای روشن را به طریقی دیگر به او مدیون بود ..میشود قبل از خودت جرقه های تلاش و امید را روشن کند ..میشود حمایت گر بزرگی داشت ..میشود بی خیال ظرافت های زنانه ات تو را مردانه تشویق کند ..میشود نقاط مثبت تو را انقدر بزرگ جلوه دهد که خودت را کمتر دست کم بگیری .میشود احساس کنی از روی اجبار حرفهایش را باید بپذیری و تصمیم گیری هایش را تائید کنی اما وقتی پا به مرحله ی عمل گذاشتی به واسطه ی همان اجبار ها نفسی آسوده بکشی و از اعتمادش لحظه ای احساس پشیمانی نکنی .میشود وقتی غمگینی از لابه لای خطوط ارتباطی بی واسطه همه ی غمت را احساس کند ...میشود وقتی چشمهایت کمی نمناک است متحیر از اشک حلقه زده در چشمانش باشی ..میشود تا ساعت ها از کارها و شیطنت هایی که میکند یواشکی خندید ..میشود باهم غزل حافظ تعبیر کرد ..میشود میان غزلیات حافظ گم شد و با تفالی مث همان روز از تیر ماه پیدا شد ...میشود شب های بیماریت برایت هم صحبتی کند که مبادا دردی احساس کنی ...میشود وقتی زیر بار سنگینی برخی مشکلات کمی احساس کسالت میکنی از شب تا صبح برایت سوژه ی خنده پیدا کند که نکند غمی به دل راه بدهی..میشود که وقت خواستگاری هایت برایت کمی پایینتر از خدا دلسوزی و مهربانی کند ..حتی میشود ..با وجودش کمی بی واسطه تر ...سجاده پهن کرد و با خدا گفتگو کرد !!!
3 سالگی ؟؟ ..باورم نمی شود اما واقعیتی دست نخورده است .در این مدت..مث نقاش هایی می مانیم که ناشیانه قلم موبه دست می گیرند و رنگ خاطره میزنند ...و گاهی متحیر از نقشی که حالا روی تابلوی زندگی هر کدام بر جای مانده ..هرچه هست معطر است ..حس خوشایندی با یاد آوری هر قلم مو برداشتن در وجودت تداعی میشود ...همه ی این روزها انگار با خوبی ها و هر آنچه گفتم گره خورده ...خوشبختی همیشه کنار ماست فقط گاهی ما انقدر بی وجدانیم که حضورش را نا دیده میگیریم خوشحالم که من در این مورد بی وجدانی ام اثبات نشده !!!
بعد از گذشت این همه مدت من هنوز هم کتاب میخوانم ..اتفاقا برخی کتابها را او برایم گرفته ...کمتر سطر آشفته به چشمم میخورد..احساس خستگی نمی کنم ..نیازی به پلک زدن هم نیست چرا که حتی اگر خواب است من این خواب را به بیداری ترجیح می دهم !! گاهی مهره های سوخته نقشی پر رنگ تر از هر مهره ی دیگری در زندگیمان رقم می زنند ..کاش مهره های سوخته را دست کم نگیریم ... که ناباورانه با یک حرکت انقدر کیش و مات میشوی که حتی اگر دست های رنگین روزگار بخواهد بر کلاف پر مهر رفقات گره بزند باکی نداشته باشی چرا که ایمان داری که این رفاقت قرار نیست لابه لای عکس های یادگاری یا دفتر خاطرات و ثبتی طلایی خاک خورده شود ...گیرم که روزگار با ما سر ناسازگاری در پیش بگیرد ..انقدر در این رفاقت عجین شده ایم که بگویم تکلیف دلهایمان دست او نیست !!!
.نخستین روزهای تیر ماه برای من فقط شمردن تیک تاکی تابستانی نیست برای من تیر و کمان است ...من در این تیر ماه هم هدف تیر و کمان شدم وهم کمان به دست بودم ..فرقی نمی کند ما جفتمان خوب به هدف زدیم !!!
و سوم تیرماه .من این همه با تو آموخته ام ..همین و دیگر هیچ !!!
پ .ن 1 : برای همه ی دوستانی که نگاه گرمشان شعله افروز این پستم بود از ته دل آرزو میکنم رفاقتی این چنینی چشمک زن سابقه ی رفاقت هایشان باشد !!!![]()
پ .ن 2 : برای تبریکات تولدم ..ممنون ..امید که برای 120 سالگی همگیتان اگر عمری بود جبران محبت کنم !!! مخصوصا " بهار دوست داشتنی " که با پستش زیادی خجالتم داد ![]()
![]()
پ .ن 3 : قرار بود این پستم مبحث دیگری داشته باشد به بهانه ی تولدی که گذشت ..فرصت نشد از تولد بگویم ...یعنی راستش نخستین روزهای تیرماه ثبتی دیگر میخواهد ..باشد برای پست آینده ام !!!![]()
پ .ن ۴ : " فریبای عزیزم " وبلاگت کاملا باز نمیشه نمیتونم برات کامنت بزارم اما یه نگاهی به لینک هام بنداز ...این وبلاگ قابل نیست اگر هم رونقی گرفته بخاطر وجود دوستانی مث شما بوده ..به هرحال من اون کامنتت رو نه صرف یه لطف که از روی وظیفه از قلم ننداختم !!!![]()
![]()