یه نگاهی توی آینه به خودم انداختم و رفتیم ...هیچ احساسی نداشتم اما فکرم مشغول بود ...بهش فکر میکردم چون یه روزی شده بود مشغله ی بزرگ ذهنم و حالا این مشغله رد شده بود و من داشتم می رفتم توی شادی ازدواجش شریک باشم ...پسر همسایه بود و از دوستان نزدیک مهرداد داداشم !!!...پسر خوبی بود ...با موقعیت خوبتر...نه حرص پولش رو داشتم ..نه مدرک تحصیلیش ردش کردم ..چون انقدر می شناختمش که بدونم مشترکات چندانی باهم نداریم ...اصول خاصی به زندگیش حاکم بود ...اصولی که من اونو نمی پسندیدم ...وقتی ردش کردم شاید مسخره باشه اما همین خواستگاری کردنش یه تحول بزرگ رو توی تاریخ دم بختیم رقم زدم که لا اقل در و همسایه فهمیدن ملاک من برای ازدواج مث ملاک های ازدواج مینا هر چیزی ممکن باشه غیر از ثروت !!!..هر وقت با مادرش برخورد میکردم یا لبخندهای معنی دارش رو می دیدم یا حرفهایی که اول و آخرش به خواستگاری ختم می شد رو می شنیدم ...با اینکه هر بار پاسخ منفی رو مستقیم و غیر مستقیم اعلام می کردیم ...اما بازم انقدر معرفت داشتند که چیزی از صمیمیت و احترام بین دو خانواده کم نشه !!!
آدم جالبی بود ...نه اینکه فکر کنید براش مهم نبود دختر کی رو میگیره یا دختره کی هست و کی نیست ..اما مهمترین ملاک انتخابش " زیبایی " بود ... به هیچ دختری که حتی زیبایی معمولی داشت راضی نمی شد ...مهرداد خیلی باهاش حرف میزد که " صورت زیبای ظاهر هیچ نیست " اما اثر بخش نبود !!! ...حالا این ملاکش شده بود ملاک ذهن من که حتما عروس خانم یه فرشته است !!! ...هنوز وارد نشده چشمم افتاد به سایر همسایه هامون که بخوبی در جریان خواستگاری ما بودند همه یه جوری نگام میکردن ...نمیدونم شاید خیال میکردن حالا توی دلم کلی پشیمونم که ردش کردم ..اما من به هیچ عنوان احساس پشیمونی نمیکردم ...توی همین افکار بودم که سلام گرم مامان اونم با عروس خانم منو از هجوم اون افکار بیرون کشید ...مات و متحیر بهش نگاه میکردم ...من به بنده های خدا عیب نمیزارم چون خودم پر از عیبم ...و ستار العیوب خداست ...اما حالا به انتخاب اون خرده می گیرم چون دنیایی با ملاک هاش تفاوت داشت ...نه تنها از نظر من که حرف و حدیث های مهمونها همش یه چیز بود " حیف دوماد " !!!! ...مادر بزرگ خدا بیامرزم ...وقتی درگیر خواستگاری داداش بزرگم بودیم به مامانم می گفت ..خوب و بد نکن ...نگو عروسم باید خوشگل باشه ..به دختری کسی هم عیب نزار...که نکنه خدا یه بدترش رو بهت بده !!!
و حالا مصداق بارزی از حرفهای مادر بزرگ جلو چشمام بود ...چقدر به این و اون عیب گذاشت این پسر چرا این دختره خوشگل نیست ؟؟؟ ..چرا این یکی این شکلی بود ؟؟؟ ..چرا اون یکی اینجوری بود ؟؟؟ و هزاران هزار حرف دیگه ...که بارها شاهدش بودیم !!!...و حالا عروس خانم از خیلی هاشون که خودم می شناختمشون پایین تر بود !!!...بد بختی بزرگ اینجا بود که یکی از مهمون ها خیلی اتفاقی به همون آرایشگاهی میره که عروس رفته بود ...و قبل از شروع آرایش ..صورتش رو بدون آرایش دیده بود چه حرف و حدیثی بپا کرد دیگه خودم داشت حرصم می گرفت !!!
به هر حال زیر بار نگاه های سنگین همسایه ها و خانواده اش رفتم جلو ...با نهایت گرمی و با لحنی صمیمانه بهشون تبریک گفتم و براشون آرزوی خوشبختی کردم ...دوماد هم نامردی نکرد و اولین شیرینی سفره ی عقدشون رو داد به من و آرزو کرد عروس بعدی من باشم !!!....بعد هم لا به لای دستهای مهربون مامانش گم شدم ....اونم بنده خدا هزار بار خوشبختی منو از خدا خواست !!!
با اینکه عروس تکبر از سر و پاش می بارید ...انقدر که حتی جواب سلام و تبریک دوستای شوهرش رو هم درست و حسابی نداد ...و تا دیر وقت دوستای داداشم ازشون گلایه میکردن ...اما ازش خوشم اومد چون دختر جلفی نبود اهل لوس بازی های تازه عروس ها اصلا نبود ...انقدر متین و با وقار توی مراسم رفتار میکرد که گاهی خودم قربون صدقه اش می رفتم ...انقدر حال میکنم با اینجور آدما !!!!
گرچه مراسم تموم شد اما من هنوز هم با خودم میگم ...این نیاکان و اجداد ما بیخودی حرف نمیزدن که می گفتن ....آدم از هرچی که دوری کنه بهش نزدیکتر هم میشه ...دوماد خیلی از خصوصیات عروسش فراری بود اما آخرش بهش رسید ...به هرحال خوشبختیشون آرزومه !!!
پ .ن 1 : کلا از دوماد هایی که اهل کروات نیستن اصلا خوشم نمیاد !!!
پ .ن 2: هر مراسم ازدواجی که میرم بیشتر به خودم امیدوار میشم ..که هنوزم توی ولایتمون ..احد الناسی نتونسته به گردی از رقص کُردی من برسه ...خدایا یه شوهر پایه نصیبمون کن که واقعا حال و حوصله ندارم بعد از قرنی که پا به بخت میشم توی مراسم عروسیم خودم تا صبح بزن و برقصم اون بمونه نگام کنه !!!...یکی نیست بهم بگه آخه دختر تو جنوبی رو چه به رقص کُردی ؟؟ ..اصلا بزن اون ریتم و آهنگ های بندری خودمون رو !!!
پ .ن 3: سارا ..نسیم ..و حالا هم محمد ...توی جشن ازدواج همشون ..اولین کسی بودم که شیرینی ازدواجشون رو خوردم ...همشون هم از ته دل آرزو میکردن عروس بعدی من باشم ..که البته هیچ وقت هم من نشدم !!!
پ .ن 4: یه چیزی میگم ...نخندین بهم ...راستش وقتی از خواهر های دوماد خداحافظی کردم و به هر حال آخر جمله ام اضافه میکردم که " ایشالا خوشبخت بشن " ...اونا هم در جواب می گفتن ..ایشالا عروسی خودت ...و اضافه میکردن " ناز مامان و بابا " ...بابام جان ..والا من خودم سر و زبون بسیار مبارکی دارم انقدر هم روابط اجتماعی قوی و دوستان زیادی دارم ...اما تا به حال این جمله ی " ناز مامان و بابا " به گوشم نخورده ...قبل از اینکه بیشتر بهم بخندین ..یکی بیاد به من بگه این جمله دقیقا چه معنی میده ؟؟؟
پ.ن 5: خدایا !! ...هم ولایتی های من زیر آفتاب داغ جنوب و گرمای 50-60 درجه باید روزه بگیرن ...ما برای یک مسیر چند متری کوتاه باید هزار بار بطری های آب یخمون رو پر کنیم حالا توی این ماه قید بطری ها مون رو زدیم برای رضای تو !!! اصلا.مگه خودت نگفتی این ماه ماهه بنده های توئه ؟؟ ...پس خودت به هم ولایتی هام صبر بده و گرما رو براشون خنکا کن ...که نکنه توی این ماه عزیز شرمنده ات بشن !!!
میگم : ببین فقط یه روز از دستکش استفاده نکردما ..زود حساسیت دستام به مایع ظرفشویی گل کرد یادت باشه یه ماشین ظرفشویی بگیری !!!![]()
ژست آدمای خلاق و مبتکر رو به خودش می گیره و میگه : مهسا ..نمی شه ماشین لباس شویی ظرف هم بشوره ؟؟؟
میگم : نه اما تو میتونی هم ظرف بشوری هم لباس !!
من : 

![]()
![]()
![]()
![]()
اون : ![]()
![]()
![]()
![]()
پ .ن 1: برای دعاهاتون ممنون ...همه چیز خیلی خیلی عالی بود ..خوش گذشت ..جای شما سبز !!!![]()
پ .ن 2: کلی وقایع و خاطره باید اینجا ثبت میکردم ...دل نوشته هام از نظم و ترتیب افتاده !!!![]()
پ .ن 3: الهام تماس گرفت ...عصر ...نائب الزیاره ام بود ...حرم امام رضا ...با چند قدم فاصله از ضریح ازم خواست هر دعایی تو دلم هست و به امام رضا بگم ...گفتم اما اول و آخرش ازش خواستم نکنه یادش بره که دلتنگشم و منو هم باید طلب کنه !!!![]()
پ .ن 4: این پستم از اون پست های کمیاب و کوتاه بود ....چشم همگی تون روشن !!!![]()
![]()
جیره بندیش کرده بودم ...هر چند روزی یه قسمت ...تا مدتها به حرفهاشون ..کارهاشون ...تصمیماتشون فکر میکردم ..." گمشدگان " رو میگم ...سریال فوق العاده ای بود ...کیت ..جک ..سویر ..جان لاک ...جولیت .سان ..جین .. مایلز .ریچارد..حتی آرون کوچولو ...همشون رو دوست داشتم !!!
جومونگ و رستگاران ...خیلی مخاطب دارن ...مامان و بابام این سریال ها رو با تکرارشون هم می بینن خیلی ها اینجوری شدن !!! ...این اواخر همش از خودم می پرسیدم ..اگه یه سریال مث گمشدگان از تلویزیون ما پخش بشه تکلیف این ملت چی میشه ؟؟ ...شنیده بودم توی کردستان یکی بخاطر این سریال جومونگ خودکشی کرده ... باهاتون شرط می بندم اگه این سریال پخش بشه چند نفری هم بخاطر کیت و جولیت خودکشی می کنن گاهی فکر می کنم ما توی سریال دیدن جنبه نداریم !!!
تمام این سریال پر بود از هیجان ..از لحظه هایی که به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبودن ..من فقط با این مغز خوشگلم ..سه – چهار جایی رو پیش بینی کردم و درست از آب در اومد ...چه حالی هم میکردم !!! تمام جنبه های یه زندگی رو به زیباترین شکل ممکن به نمایش در اورده بودن .. خیلی جاها درس زندگی میدادن ..چقدر هنرمندانه با مشکلات و واقعیت هاشون کنار می اومدن ..حتی مخالفت ها و تفاوت عقایدی که داشتن !!! ....من علاقه ای به تلویزیون ندارم ...هر سریالی رو هم نمی بینم ..." گمشدگان " تنها سریالی بود ..که منو حسابی به خودش جذب و یه جورایی معتاد کرده بود ..." گمشدگان " تموم شد ...آخرین قسمتش رو دیروز دیدم ...اما پایان خوبی نداشت یعنی تکلیف بعضی ها روشن نشد ..مثلا من نفهمیدم اون جان لاک که توی تابوت بود خود جان لاک بود ؟؟؟
اگه اینجوریه پس اونی که رفت سراغ جیکوب کیه ؟؟ ...جین و سان بهم رسیدن ؟؟ ..و خیلی سوال های دیگه ...من پنج سری از این سریال رو دیدم ...احیانا سری ششمی هم داره ؟؟؟ بعضی ها میگن داره ..بعضی ها هم میگن نه ...به هر حال فکر نمی کنم سریالی که تا این اندازه خوب پیش میره و روش سرمایه گذاری میشه ....همینجوری تموم بشه !!!
وقتی آخرین قسمت رو می دیدم کم مونده بود گریه ام بگیره ...البته یه جاهایی هم گریه کردما ..مثلا اونجا که جولیت و سویر داشتن از هم جدا می شدن !!! ...دیگه من هیچ سریالی ندارم که ببینم ....به اون میگم " گمشدگان " تموم شد حالا من چی ببینم ؟؟؟ ...میخنده و میگه بهت کلی فیلم و سریال میدم !!!
این سریال یه نکته ی خیلی جالب داشت ..." سعید " یک عراقی بود ..که حتی توی یکی دو صحنه نشون دادن که داره نماز میخونه ...اما اون رو با عنوان یک " شکنجه گر " معرفی کرده بودن یکی که توی کشتن و شکنجه کردن آدم ها خیلی ماهر بود ...خیلی واضح بود که اونا تلاش کرده بودن از خاورمیانه ...از آدم هایی که خدا رو هرچند کم اما به ذهن داشتند ...یک " تروریست " جلوه بدن !!! خدا ازشون نگذره !!!![]()
![]()
انقدر که من واسه این " گمشدگان " تبلیغ کردم ...شبکه ها ی تلویزیونی خودشون هم تبلیغ نکردن یادم باشه اگه یه روزی ..یه جایی ...دستم به یکی از این عواملشون رسید ..حتما ازشون خونه ای ..ماشینی ...یه حساب چند میلیاردی بگیرم البته امکانش خیلی زیاده که برای سریال های بعدیشون ازم بخوان نقش اول سریال رو من بازی کنم اگه اینجوری بشه ...واسه اینکه شما غصه نخوردید و دلتون نشکنه ..میگم اسم همتون رو توی تیتراژ بنویسند خوبه ؟؟؟![]()
پ .ن 1: برای یکی دو روز آینده شدیدا به دعا محتاجم ...بعد از این همه مدت من باز دلشوره گرفتم !!!
پ .ن 2: خدایا !!! ...میگم شما " تک تیر انداز " بودی و به ما حرفی نمیزدی ؟؟؟![]()
پ .ن 3 : چند ماه پیش خواستم یه کتاب زبان بخرم ...پشیمون شدم ..چون توی اون وضع فرصت چندانی برای زبان خوندن نداشتم ..با خودم گفتم واسه چی بخرم وقتی فعلا نمی تونم ازش استفاده کنم اونم قدیمی بشه ..میزارم چاپ جدیدش رو بعدا میخرم ..امروز رفتم سراغش چاپ جدید که نبود هیچ همونم دو برابر قیمت می دادن !! ...نامردا !!!
پ .ن 4: واقعا حالا که گمشدگان هم تموم شده ..دیگه من چی ببینم ؟؟؟؟؟![]()
میدونی خوبی حواس پرتی چیه ؟؟
اینه که حواسش پرت میشه ..انقدر که یادش میره وقتی از هم خداحافظی کردیم قطع کنه ..همون لحظه همکارش وارد میشه و اون وقت تو هم با بدجنسی ..با اینکه میدونی اصلا کار خوبی نمی کنی ..گوش میدی به حرفاشون ...به حرفهایی که توی همون یکی دو جمله ی اول خیلی واضح می فهمی همش در مورد خود خودته ...مبحث مهم حرفاشون خودتی ..اون وقت با شیطنت لبخندی میزنی و با ولع به حرفاشون گوش میدی !!! ....گاهی پذیرش یه حرف خیلی سخته ..اما میدونی همش عین واقعیته ...تو نمی تونی منطقی بودنش رو انکار کنی ...همش رو با بغض و اشک پس میزنی ...صدای قهقهه ی خنده هاشون که بلند شد تو هم یواشکی غش میکنی ....وقتی اون سکوت میکنه ...میدونی سکوتش یعنی یه چهره ی متفکر با یه ذهن که داره تو رو درونش مجسم میکنه ...یعنی یه جور دلواپسی واسه من ..واسه خودم که این یکی دو روز اخیر دلواپس بودم ...یعنی نگرانی ...یعنی تحمل نداشتن ریختن یه اشک من ...یعنی تا صبح ناز خریدن یعنی تا نصف شب آرووم کردن من ..که نکنه یکی از همین دلواپسی ها و نگرانی ها به وجودم قوت بگیره !!!
وقتی در جواب گفت و گوهای همکارش حرف میزنه ..ته دلت گرم میشه ..واسه حرفهایی که زل میزنه توی چشمات و بهت میگه ..واسه حرفهایی که حالا تو نیستی اما مو به مو همش رو پشت سرت داره میگه ...ذوقت می گیره واسه این یکرنگی ...واسه این صداقتی که مدتهاست بهش باختی ...واسه کسی که این روزا دغدغه و دل مشغولی هاش تویی ...واسه کسی که وقتی چشمای خیس تو رو حس میکنه زود صداش می لرزه ...واسه کسی که حتی یک لحظه هم بخاطر بودنش تردید نکردی ...همیشه بخاطر حضورش به خودت افتخار میکنی !!!
وقتی متوجه شد قطع نکردم ...گفت یهو تنم یخ کرده ..نفهمیدم واسه چی ..گذاشتمش پای غرورش منم بهش نگفتم ..نگفتم که ته دلم بیش ازگذشته قرص و محکم شده ...نگفتم که تموم تنم داغ بود ..داغ داغ !!!
پ .ن 1: وقتی با یه مشت آدم عقل قلقلی سر و کله بزنه ...وقتی یه روز پر دردسر داشته باشه ...وقتی توی اوج خستگیش دل نگرانی های منم بشه مشغله ی ذهنش ...همین میشه دیگه ..میشه حواس پرتی !!!
پ .ن 2: اصلا خوشم نمیاد وقتی کسی با تلفن حرف میزنه حتی کنارش باشم ...اگه دیشب به حرفاشون گوش کردم ..واسه این بود که سر به سر اون بزارم ....هرچند که با اون وضع حسابی رو دست خوردم !!!
پ .ن 3: جالبه ..وقتی من یه روز بد داشته باشم ..اونم از زمین و زمان براش می باره ...دیروز جفتمون می خواستیم ..از حال و احوال هم پیش همدیگه دلی خالی کنیم ...دلی که خالی نشد هیچ که تازه دغدغه های جفتمون هم به حال و احوالمون اضافه شد ...در نتیجه فقط احساس همدردی کردیم !!!
پ .ن 4: تا باشه از این حواس پرتی ها ...خداییش چقدر چسبید !!!!
پ .ن 5: به نظر تو اینجور موقع ها غیر از شرمنده گی چیز دیگه ای هم برام میمونه ؟؟؟
پ .ن6: ببخشید کامنت های پست قبل بدون تایید مونده ..سرم شلوغه این روزا ..تایید میکنم بزودی !!!
این خط این نشون ....اگه من هر جمعه کله ی سحر خودمو به امامزاده نرسوندم ...اصلا بیخود نبود انقدر ذوق و شوق داشتم برم ...دلم گواهی میداد ...دعای ندبه رو میگم ...نگو توی این مراسم وجنات و کمالات این بنده ی حقیر ملت رو تحت تاثیر قرار میده و راه میفتن دنبال شماره تلفن که برای امر خیر خواستگاری مزاحم من بشن ...البته منظورم از ملت یک نفر بود ..
.اصلا میدونید من توی اینجور مراسم ها پا به بخت میشم ..نه اینکه ماشالا همه اهل دل هستن و چشم بصیرت دارن ..اونا تنها کسانی هستند که میتونن با چشم بصیرت خوبی های منو ببینن
حالا هی دختر پسرای دم بخت بلاگفا تا لنگه ی ظهر روز جمعه بگیرن بخوابن ...هی من یه قدم به پا به بخت شدنم نزدیکتر بشم و هی بیام به ریشتون بخندم !!!![]()
![]()
کلا من از همین دیروز تصمیم گرفتم ..دعای ندبه که هیچ ...دعای کمیل ودعای هر روز هفته رو هم میرم اینجا میخونم ....ماه رمضون هم که نزدیکه ماراتون دعاهاست ...دیگه هر روز من اونجا دعا میخونم مامانم تلفن های خواستگاری رو جواب میده ..بابا هم باید بمونه در خونه که خواستگارهامو آرووم کنه !!! ![]()
![]()
توی مراسم من خیلی اتفاقی دوست مامانم رو بعد از مدتها دیدم ..بعد از مدتها که خیر سرم دانشجو هستم ازم پرسید مهسا اولین نتایج کنکور که اعلام شده تو قبول شدی ؟؟؟ ..![]()
.منم خیلی مهربانانه توضیح دادم که قبولی چیه ؟؟ ...من کم کم باید خودمو واسه کنکور ارشد آماده کنم !!! ...اونم یه هزار ماشالا گفت و لبخندی زد اون خانم که چشم بصیرت داشت و با دیدن من دل و دین از کف داده بود ..
.میره سراغ این دوست مامان و شماره ی ما رو ازش می گیره و دیروز عصر جهت امر خطیر خواستگاری مزاحم اوقات من شد !!!![]()
![]()
من نمیدونم اگه نخوام ازدواج کنم باید کی رو ببینم ؟؟؟..
.از خواستگاری با کل مراسم هاش و آدم هاش متنفرم ...از نگاه هایی که بهم میشه حالم بهم میخوره ...یکی نیست به این مامان شازده بگه ..تو که توی مراسم با نگاهات منو خوردی ..دیگه اینجا واسه چی انقدر زل میزنی بهم ؟؟؟ ...هزار بار بنفش و زرد و قرمز شدم ..تا رفتن !!! ...حالا این وسط داداش کوچیکه هم اومده بود ...خدا میدونه وقتی داشتم آماده می شدم چقدر منو مسخره کرده ...چقدر بهم خندیده ...کم مونده بود گریه کنم ...این شازده به زودی وکیل می شد
...اتفاقا داداش کوچیکه هم این روزا یه مشکلی براش پیش اومده و دست به دامن قانون شده میگه مهسا ..بیا واسه این قبول کن ...کارهای حقوقی و وکالت منو به عهده بگیره ...بعد کارم که تموم شدخودم طلاقتو ازش می گیرم ..![]()
..بیا اینم از داداشم ![]()
چی فکر کردید ؟؟ ..که ازدواج میکنم ؟؟ اونم به این زودی ؟؟...عمراً ...این دفعه بعد از اینکه من کلی غر زدم و با جیغ و فریاد گفتم ردش کنید ..بابا هم مخالفت خودشو رسما اعلام کرد !!! ...و اگه امروز تماس بگیرن جواب منفی رو می شنون !!! ...اینم که رد شد ..ایشالا مراسم دعای بعدی ![]()
![]()
وقتی برام خواستگار میاد ..اون روی خوشگلم خودشو نشون میده ..میشم یه برج زهرمار خیلی خوشگل
اما این دفعه وقتی فهمیدم از کجا منو پیدا کردن و همه چیز به مراسم دعا ختم میشه ...در اوج عصبانیتم کلی سوژه ی خنده پیدا کردم و می گفتم و مامان اینا هم ریسه می رفتن از خنده !!!![]()
پ .ن 1: میگم خواستگارهام همین الان رفتن ...با یه لحن خاص میگه ...برن گم شن ![]()
پ .ن 2: گفته بودم 5-6 دوستیم که ارتباط صمیمانه ای داریم و همه هم دم بختیم ..ما همینجوریش کلی واسه خواستگاری و ازدواج هامون دیوونه بازیمون گل میکنه ...اگه از ما یه فیلم بسازن ..فکر میکنم خنده دار ترین فیلم طنز در طول تاریخ بشه ...حالا میخوام جریان مراسم دعا و این خواستگاری رو براشون تعریف کنم ..میتونم پیش بینی کنم .از همین امروز همه شون یه کتاب دعا می گیرن دستشون ..همین الهه که تا ساعت 12 ظهر میخوابه ...جمعه ی آینده 5 صبح بیدار میشه !!!![]()
پ .ن 3: فعلا که دو دستی چسبیدم به دم بختی ..اما اگه یه روزی ازدواج کردم ..مطمئنم شب عروسیم از همون شب هایی هست که اشک همه رو در میارم ..دیروز مریم موقع خواستگاری خونه مون بود من از استرس کل بدنم یخ کرده بود ...دست های مریم گرفتم توی دستم که گرم بشم اما اون دست هاش از من سرد تر بود ...یه جوری نگام میکرد ...اشک رو توی چشماش می دیدم ...ازش پرسیدم ببین موهام از پشت سر مرتبه ؟؟؟ ...خیلی تند گفت آره ..بعد هم رفت !!!![]()
![]()
اینجور مراسم ها ..اینجور خلوت ها ..همیشه تنها بودم ..نه مامان همراهم بوده نه مینا ...هیچ وقت هم بیاد ندارم شب احیا و قدر و دعای عرفه کسی از خانواده ام همراهیم کنه ...حتی گاهی کسی از اینجور کارهام استقبال چندانی نمی کنه ...دیگه عادت کردم اون چیزی که واسم مهمه استقبال خداست ...نه اینکه خانواده ام اعتقادات مذهبی نداشته باشن ..نه اما پایه ی اینجور چیزا نیستن ...در عوض یه دوست بسیار عزیز دارم که پای اینجور مراسم ها که برسه اول منو خبر میکنه تا با هم بریم ... اینکه روز میلاد اون عزیز سفر کرده دقیقا مصادف شده بود با روز جمعه خودش حس و حالی داره ... این دلم هم لا مصب بدجوری بهونه می گرفت ...با کمال تاسف برای خودم باید بگم در طول عمرم شاید دو – سه باری بیشتر دعای ندبه نخوندم که اونم تنها بودم ...صبح زود روز جمعه ...وسطش هم گاهی چرت میزدم ...اما راستش اصلا دوست نداشتم این جمعه رو همین جوری مفت از دست بدم ...تنهایی خوندن که همیشه به دل نمی شینه ..اینکه بابا هم اجازه بده کله ی سحر برم امامزاده ..تقریبا یه امر محال بود..از دوستم هم خبر داشتم و مطمئن بودم که جور نمیشه باهم بریم ...پس خیلی محترمانه شرمنده خودم شدم و قیدش رو زدم ...اعتقاد دارم توی این جور چیزا اون بالایی واقعا باید بطلبه ...وقتی طلبید یعنی اونم دلش میخواد باهات خلوت کنه ...یعنی انتخاب شدی ..یعنی قابل بودی ...یعنی اونم بیادت بوده ...یعنی هنوزم باهات رفیقه !!!
دوستم نصف شب ...در اوج ناباوریم تماس گرفت که مهسا فردا صبح پایه ای بریم مراسم ؟؟ ..ذوق زده گفتم آره ... و برای اولین بار توی عمرم رفتم به مراسم دعای ندبه ...نمیدونم چه حکمتی داره ..که گاهی با خوندن یه فراز از این دعا یهو دلت می لرزه ...وقتی می خونی ..این الحسن ..این الحسین ...وقتی یا غیاث المستغیثین رو ملتمسانه توی دلت فریاد میزنی ...وه که چه حالی میده !!! یه جاهایی از دعا دلم می خواست اشک بریزم و گریه کنم ..اما بعضی ها چشم ازم بر نمی داشتن خب راحت نبودم ..همش رو با بغض فرو دادم ...کلی دعا کردم ...بیاد شما ها هم بودم !!
وقتی دعا تموم میشه ..انگار دلتنگی ها هم تموم میشن ..لا اقل کمتر احساسشون میکنی ..میدونی همه رو واسه اون بالایی گفتی ..مطمئنی به حرفات گوش کرده ...خیلی خوشحالم که اولین دعای ندبه ای که درست و حسابی تجربه اش کردم مصادف شد با روز میلادش ...و خوش حالتر ..که به طرز عجیبی همه چیز رو ردیف میکنه تا منو هم بین اینجور مراسم ها بطلبه ...دیشب نماز شکر خوندم ..نماز شکر واسه خدایی که هر چند گاهی حکمتش با منطق من یکی نیست ...هر چند گاهی یواشکی جلوی اجابت بعضی دعاهام مخصوصا اونایی که در حق خودمه تابلوی ورود ممنوع میزنه ..اما بیادمه ...خودش صدام میزنه ..همین برام یه دنیا می ارزه !!!
توی شهر ما سه بار کل شهر بهم میریزه ...شب نیمه ی شعبان .. تاسوعا و عاشورا ...امسال واقعا جالب بود ...مثلا توی یه خیابون اگه مسجد هست ..که مراسم مولودی بود و یا مهدی می گفتن .به فاصله ی یکی دو متر از همون مسجد .. باند های بزرگ رو گذاشته بودن کنار خیابون و توی مغازه ها ...یا ارگ میزدن ...آهنگ های بندری و کردی ...یه جا هم لری میزدن توی یکی از مهمترین خیابون هامون ...دقیقا وسط خیابون آقایون شروع کرده بودن لری و کردی رقصیدن ...یه جای دیگه هم یه ترانه در وصف شهرمون می خوندن ...که ملت باهاش حال میکردن و از همه مهمتر ترانه ی سنتی و معروفمون .. که ملت رو جو گیر کرده بود ...توی خیابون خودمون هم که بچه محل هامون آهنگ بندری گذاشته بودن و خودشون رو باهاش خفه کردن .خیلی خوش گذشت ..کلی خندیدیم ...خداییش حال میکنم همشهری هام توی مراسم تاسوعا و عاشورا ...عزاداریشون زبانزد خاص و عامه ..خدا میدونه چقدر مهمون از این شهر و اون شهر داریم که فقط تاسوعا و عاشورا کنارمون باشند ...واسه همچین جشنی هم توی خیابون و خونه و ماشین ..با انواع و اقسام ریتم و آهنگ ها میزنن و میرقصن ..نمی خوام بگم اینجور شادی کردن ها و شاد بودن ها خیلی درسته ..اما خب حال میده دیگه !!!![]()
پ .ن 1: توی این چند سال توی ذهنم معما شده بود ..که هر بار خودم به یه طریقی حلش میکردم ...خیلی وقتا دوست نداشت در مورش حرف بزنیم ...منم اصرار چندانی نمی کردم ..پنج شنبه همه چیز رو گفت ..معما حل شد ...جالبه معما توی زندگی جفتمون مشترک بود !!!!
پ .ن 2: شبا من باید التماس کنم که بخوابه ...صبح ها اون که بگه مهسااااااا پاشووووو !!!![]()
پ .ن 3: توی مراسم دعای ندبه ..منو دوستم تقریبا تنها کسانی بودیم که توی این رده ی سنی اونجا حضور داشتیم ...بقیه همه از ما بزرگتر بودن و حتی میانسال ...یه جوری بودیم بینشون ..یه جوری نگاهمون میکردن ...خب راستش زیادی تحویلمون می گرفتن ...یکم زیادی بهمون لبخند میزدن و یواشکی پچ پچ میکردن ...یعنی حضور دو تا دختر هم سن و سال ما اونم توی مراسم دعا اون وقت سحر انقدر تعجب بر انگیزه ؟؟؟؟![]()
پ .ن 4: دوستم وقتی ذوق و شوقم رو دید بهم می خندید ..خودمم می خندیدم ...اولین بار ها همیشه پر خاطره هستند ..برای من اولین ندبه ...آرامش ساز بود ...هنوزم براش ذوق میکنم ...خیلی بی جنبه ام نه ؟؟؟![]()
آن خدا بیامرز را یادت می آید ؟؟؟ ...یادت می آید مطمئنم ..هرچند غایبی اما تو حاضری !!!..عزیر دوست داشتنی بود که دلتنگی هایمان را برایمان با لحنی خوش آوا می سرود ...سروده هایش ..حتی آن حنجره ی با صفایش ...گاهی کل دلتنگی هایمان را مث آتش زیر خاکستر روشن میکرد ...نغمه ی پر شوری داشت ...حالا اون نیست دلتنگی هایمان دیگر سروده نمی شود ...اون نیست که با " کاش " و " اگر " ...بگوید کاش که این فاصله را کم کنی ...محنت این قافله را کم کنی ...اما ما هنوز هم جمعه ها را با" شاید " گفتن های او می گذرانیم ...مث همین فردا که منتظر آمدنت هستیم ..ما هنوز پر محنتیم ..پر از غبطه خوردن به خوبانی که در همسایگی تو هستند ...هنوز هم در حسرت نائل شدن به دیدار تو ...نام تو هنوز هم مایه ی آرامش ماست ...نامه ی تو هنوز هم خط امان ماست ..اما راستش شرممان می آید دیگر از کی و کجای وعده ی دیدار بپرسیم ...آنقدر هم شرمنده هستیم که نامت را نجوا کنان به لب می آوریم ...در صحرای عرفات ...در کعبه ..اصلا هرجا که تو بگویی ...انقدر از خجالت سر به زیر شده ایم که دیگر نگاه بصیرت هم نداریم ...حال خوش را هم مدتهاست آنگونه که باید احساس نمی کنیم ..کارمان از " ندبه " و " کمیل " گذشته ...حتی از قران گرفتن بر سر که در شب قدر رقم می خورد ....برای آمدنت به هق هق افتاده ایم حتی خودمان هم تیشه به ریشه ی هم می زنیم ...فدای سرمان اگر گاهی خشم خدا را به جان می خریم بی مهری و اجحاف را در حق هم به کمال رسانده ایم ..باور کن این زندگی بدون تو بیش از این چنگی به دل نمی زند ...به حضورت بی هیچ غیبتی..نیازمند که نه محتاجیم !!!
جمعه ها یمان با لحظه های انتظار پیش می رود و چشم هایمان ملتهب از تیک تیک دقایقی که بی حضورت می گذرد ... شده ای ناجی زدودن همه ی ظلمت ها ...مطلع الفجری که خدا وعده داده !!!اینکه روز میلادت گره بخورد با ثانیه های غریب انتظار و روز جمعه ...خودش حکایتی دارد ..اینکه ما قرار گذاشته ایم دو رکعت نماز عاشقی بخوانیم در امامزاده ..به نیت ظهورو به شکرانه ی میلادت ...این هم حکایت دیگریست ..از آن حکایت ها که همه اش خلاصه می شود ..بین من و تو و بغض هایی که شکافته نشده ..و دلتنگی هایمان و آرزوهایی که حالا برای تحققشان تو را واسطه می خواهم ....راستی گفتم آرزواین همه سال نوشتم ..امسال هم می نویسم
که آرزو میکنم ..آمدنت را خواب ببینم و صدای قدم هایت در کوچه پس کوچه های ذهنم بپیچد و تمام زندگیم از عطر حضورت لبریز شود ..آنقدر دیر کرده ای که حالا آرزوهای من فقط در خواب سبز می شوند ...گاهی برای تعبیر خواب هایم دعا کن !!!!
پ .ن 1 : یه پست نوشته بودم ..چه پستی هم شده بود ..اما هر کاری کردم این دلم راضی نشد ثبت بشه اون موند لای رفتر خاطراتم و این یکی رو ثبت کردم ...و این اولین پستی هست که پشت هر واژه اش دنیایی از حرف بود !!!!![]()
پ .ن2: اولین باری که چشمم به ضریح امام رضا افتاد شب نیمه ی شعبان بود ...شبی که ازش به عنوان اولین شب عاشقی یاد میکنم ...اونایی که خزعبلات منو دنبال می کنن می دونن که نمک گیر لطف امام رضام ..اگه امشب چشم های شما با فاصله ای کمتر از چشم های من ضریح امام رضا رو دید ..بیاد اولین شب عاشقی من ...کنار اون ضریحی که بند بند وجودم رو بهش گره زدم ..ازم یاد کنه !!!!![]()
پ .ن 3: با احترام کامنتدونی این پست رو تعطیل کردم ...اما کامنتدونی پست قبلم بازه !!!
پ .ن 4: امشب بعد از شب قدر از افضل ترین شبهاست ..اگر یادتان بود و باران گرفت ..دعایی به حال بیابان کنید !!!
پ .ن 5: عیدتون مبارک !!!![]()
متاسفانه عادت بدی دارم ...چون خودم دختر شلوغی هستم و سر و زبون مبارکم زبان زد خاص و عام هست ...یا در اوج مودب بودنم و حفظ احترام به بقیه شوخ طبع هستم ...همراه بودن با آدم های بسیار کم حرف و خیلی آروم برام اصلا خوشایند نیست ...شخصا آدمی نیستم که هر جایی حرف بزنم به شدت به موقعیت شناسی اعتقاد دارم اما نه اینکه هرجا باشم عین ماست یه جا بمونم !!!
چند خانواده دعوت شده بودیم ..برای صرف شام ...خدا میدونه چقدر التماس کردم به مامان که بدون من برن اما هیچ اثری نداشت ...بهانه تراشی ها هم نتیجه ای نداد ..بابا گفت باید همراهشون باشم و از روی ناچاری پذیرفتم !!!...این یعنی مجبور بودم با همون آدم هایی روبرو بشم که عین ماست هستن .و یه سری اخلاقیات دیگه که هیچ کدومش با من سازگاری نداره ...رک بگم کلا ازشون خوشم نمیاد !!!من و نیما پسر عموم ...بعد از دو سال همدیگه رو می دیدیم ..یا من درگیر درس و دانشگاه بودم ..یا اون اینجا نبوده تا چند ثانیه که کلا توی شوک بودیم جفتمون !!! ...بزرگ شده بود ..عین یه مرد !!..منم تغییر کرده بودم نه تنها از نظر چهره ...که تپل شدم ...اینو وقتی زن عموم بعد از دو – سه ماه منو دیده بود می گفت چه برسه به نیما که بعد از دو سال همدیگه رو می دیدیم...به قول خودش مهسااااا ..این لپ ها چیه ؟؟؟ با این حال خداییش استیل خودم رو دو دستی حفظ کردم !!!...خیلی زود کارهای شام رو روبه راه کردم ...تند و سریع ...همه چی در حد عالی بود !!!...سر سفره ی شام پسر عموم و زنش ...با جمله های جویده جویده بزرگان جمع مث بابا و عموهام رو جمع و جور کردن که خودشون کنار هم بشینن ...حالا نشستن که هیچ ...سر سفره ی شام شروع کرده بودن در گوشی حرف زدن این کار از نظر من نهایت بی فرهنگی محسوب میشه ...به هر کس که نگاه میکردم یه جوری خودش رو سرگرم میکرد که نگاهش به اونا نیفته ...لوس بازی هاشون حال همه رو بهم میزد !!! خداییش ..ما هر جا که رفتیم .همیشه یه سری از مسائل رو رعایت کردیم ..حتی اگه کسی ما رو توی اون جمع نمی شناخت ...بازم اهل لوس بازی و اینجوری چیزا اصلا نبودیم ...حتی اون بیشتر از من تذکر می داد ...یه جورایی حفظ حرمت می کردیم ...حالا هرچقدر لوس بازی های اینا رو می دیدم بیشتر خودمون رو توی دلم تحسین میکردم !!!
عروس عموم به من فخر فروشی میکنه ...چرا ؟؟ ...چون زن پسر عموم شده ...کسی که من به هیچ عنوان برای همسر شدن قبولش ندارم ...من توی زندگیم دنبال یه مردم ..نه یه پسر بچه که از مردی شباهت ظاهریش رو به ارث برده !!! ...پسر عموم بسیار خام و بی تجربه است ..وقتی خبر ازدواجش رو شنیدم خنده ام گرفت ..شب عروسیشون تقریبا همه یه سوال توی ذهنشون بود ..این دو تا بچه چه جوری میخوان یه زندگی رو اداره کنن ؟؟؟ ...در ضمن من اعتقادی به ازدواج فامیلی ندارم !!!.
..جالبه براتون بگم عموم قبل از عروسیشون وقتی اومد خونمون تا برای بابا از همین عروس و خانواده اش درد و دل کنه ...خیلی غیر مستقیم گفت که منو برای پسرش در نظر داشته ....و من خوشحال که این نظر داشتن به نتیجه نرسید !!! حالا روبروی من بود و من برای انتخابش که فکر میکرد شاهکار ازدواج ها محسوب میشه دل می سوزوندم !!!
بعد از شام هم خیلی زود اون همه ظرف رو شستم ...دختر عموم ها هم که دستشون به مایع ظرفشویی حساس بود ..
این در حالی هست که من پوستم از همشون روشن تر و به طبع حساس تر هم هست اما اهمیتی به این وضعم ندادم ...عمه جان کارها رو مرتب میکرد و اونا هم که ماست بودن .من به جاشون آب می شدم ...بنده خدا زن عمو خودش درگیر پخت و پز شده بود ...همش توی دلم ازش می پرسیدم ..کو اون دست و پای بلوری عروس و دخترت که ازشون تعریف میکنی ؟؟
بعدش هم که دور هم بودیم و با اینکه حرف میزدیم ..می گفتیم ..می خندیدیم ...اما از اونجا در حد مرگ متنفر بودم ...باور کنید نمی خوام همش بهانه بیارم ..اما کلا این زن عموم دست پخت جالبی نداره ..تقریبا اینو همه میدونن ...من با مصیبت چند لقمه خوردم ..حالا همون چند لقمه هم هضمش یه جوری بود ...یه موقع آدم میره مهمونی حتی اگه غذاها هم خوشمزه نیست اما انقدر اون جو اطرافش گرم و خوبه که حتی غذاها هم براش خوشمزه میشن ..اما حالا من ..هم از غذاهاشون خوشم نمی اومد ..هم از خودشون اولش فکر میکردم من نسبت بهشون این حس رو دارم اما وقتی مسعود هم برای اولین بار باهاشون برخورد داشت و گفت ..تو رو خدا دیگه منو با اینا روبرو نکنید اصلا چنگی به دلم نمیزنن بقیه هم حرفش رو تائید کردن فهمیدم من تنها اینجوری نیستم !!!...یعنی اگه بعد از شام مامان و عمه ها وبقیه زن عموم هام حرف نمیزدن ....فکر کنم ما تا پایان مهمونی باید گل های فرش و رنگ دیوارها رو توضیح و تفسیر می می کردیم ..کجای اینا به " اجتماعی شدن " میخوره ؟؟؟؟.....خوشبختانه بس که من طولش دادم دیرتر از همه به مهمونی رسیدیم و بس که نگاه های التماس آلود به مامان و بابا کردم زودتر از بقیه هم برگشتیم خونه !!
بابا میگه ..پدر بزرگم اون موقع ها همش می گفته ..حیف پسرم که این دختر شد زنش .با این خانواده وصلت کردیم ..ما که از پدر بزرگمون خیری ندیدیم ...اما دیشب همش می گفتم ..خدا رحمتت کنه پدر بزرگ ...کاملا باهات موافقم توی این یه مورد باهات به توافق کامل میرسم ..واقعا حیف عمو !!! ...اگه بدونید عموم چقدر ماهه !! نه اینکه زن عموم بد باشه ها انصافا خانم خوبیه اما اخلاقیات خیلی خاصی داره که متاسفانه به بچه هاش هم نفوذ کرده !!!![]()
پ .ن 1: این مدت هم میگذره ...میرسه روزی که دستت بگیرم و انگشت کنم توی چشم این جماعت !!
پ . ن2: دیشب فهمیدم خیلی از اطرافیانم فقط از بچه هاشون تعریف می کنن و بیخودی از محاسنشون میگن ...زن عمویی که از دست پخت دخترش می گفت ...حالا وقتی از دخترش خواستم روغن برنج رو بده گفت واااااای ..من تا حالا تخم مرغ هم سرخ نکردم چه برسه روغن برنج !!!![]()
پ .ن 3: دیشب فهمیدم ..انقدر هم که زن عمو از عروسش میگه ...عروسش آنچنان مالی نیست نشون به اون نشون که وقتی من و عمه همه جا رو سر و سامون دادیم ..حتی معرفت اینو هم نداشت ...که عمه رو بکشه کنار ..و خودش برخی کارها رو انجام بده !!!![]()
پ .ن 4 : دیشب فهمیدم ...این وسط ما گمنام موندیم ..ما که هیچ وقت اجازه نداشتیم از خودمون و محسانمون توی دنیای واقعی حرف بزنیم .. از خونه داریمون بگیم ...تا وضع تحصیلیمون ..تا موقعیت هامون ...از موفقیت هامون ...هر وقت خواستیم حرف بزنیم مامان ساکتمون کرده و گفته " مشک آن است که خود ببوید نه انکه عطار بگوید " ...دنیای مجازی شاید تنها جایی باشه که خودم و دست کم نگرفتم و با شجاعت از خودم و داشته هام گفتم بدون اینکه از مامان و اون ضرب المثل باکی داشته باشم !!!![]()
پ .ن 5: دیشب ..جای تو خالی بود ..خیلی خالی ..عطر تو رو زده بودم ..از اول تا آخرش باهام بودی اونا از برام از آینده می گفتن و من با نفس عمیقی کل عطرت رو توی وجودم فرو میدادم !!!
پ .ن 6 : وقتی مهمونی باشی و نتونی بر طبق عادت دو کلام آخر شب حرف بزنی ..مجبور میشی از ساعت 2 تا یه ربع به چهارصبح با هم خمیازه بکشید و حرف بزنی ...آخرشم بپرسه مهسا خوش گذشت ؟؟ ..تو هم بگی اگه اونا را فاکتور بگیرم آره !!!
پ .ن 7 : خیلی بدجنسم نه ؟؟؟ ..اما من مجبور نیستم هر کسی رو توی دنیا دوست داشته باشم یا از همه خوشم بیاد ..همونطوری که هیچ کس مجبور نیست همچین احساسی در موردم داشته باشه !!!![]()
پ .ن 8 : بی خیال ..مهمونی دیشب با همه ی حرف و حدیث ها ..حتی با حرف ازدواج کردن و نکردن من گذشت ..مهم توافق من و تو بود پدر بزرگ !!!![]()
چقدر حرص خوردم ...چه شب هایی که بیدار نموندم ...چه قدم هایی که توی یه وجب جا نزدم ...گاهی عین چی پشیمون می شدم ...چه روزایی که با خستگی تموم از دانشگاه اومدم و کیف و جزوه ها و کتابهارو یه جا پرت کردم و شروع کردم به خوندن ...چه شب هایی که تموم دلخوشیم شده بود ساعت 3 که به بهانه ی چایی خوردن یکم به خودم استراحت بدم ...با چه آدم هایی که سر و کله نزدم ...با آدمهایی که گاهی فکر میکردم قد یه نخود هم عقل توی کله شون ندارن ...به چشم خودم تبعیض رو می دیدم ...حتی به خودم اجازه ندادم حرفی بزنم ...باهاشون دهن به دهن نمی شدم ...نهایت اعتراضم نیشخند هایی بود که تحویلشون می دادم همین براشون کافی بود .اینجوری کمتر حرمت شکنی می شد ....سخت بود ....اما نرود میخ آهنین در سنگ .... من قبوووووووول شدم !!!![]()
![]()
تا حالا به هیچ مانیتوری اونجوری زل نزده بودم ...هزار بار اسم خودم رو توی اینترنت دیدم ..اما هیچ وقت انقدر ذوق نکرده بودم .تا حالا هزار بار عکس خودم رو توی اینترنت دیدم اما هیچ وقت انقدر با غرور به عکسم نگاه نکرده بودم..تا حالا هزار بار عدد 100 رو دیده بودم ..اما لامصب اون عدد 100 که برام چند جا ثبت شده بود و به نشونه ی قبولی کامل من بود ...اون یه چیز دیگه بود برام !!! خستگی از تموم تنم زد بیرون ...چه نفس عمیقی کشیدم ...چه لبخندی به خودم تحویل دادم ..چه ماچ و بوسه هایی واسه خدا فرستادم ..با چه لحنی از خدا تشکر کردم !!!![]()
![]()
![]()
گفته بودم واسه 6 ماه آینده فکر و خیال های زیادی واسه خودم دارم ...حالا به لطف خدا همه اش داره ردیف میشه ...6 ماه آینده از اون ماه های پر از کار هستن که تلاش بسیار زیادی .انرژی فوق العاده ای ازم طلب میکنه ...اما باید از پسش بر بیام ...واقعیت زندگی ما آدما اینه که هیچ کس به اندازه ی خودمون نمی تونه بهمون خدمت کنه ..دوست ندارم روزی برسه که خودم رو توی آیینه ببینم و شرمنده ی خودم باشم !!! ...از حالا می تونم پیش بینی کنم که چطوری سوزهای پاییزی و شب های بلند زمستون رو میگذرونم ...روزهای سختم و دلتنگی های گاه و بیگاه که شاید ظالمانه روی همشون خط بکشم و نا دیده گرفته بشن تا این مدت بگذره ...شاید یکی – دو دوره هم اضافه بشه ...و یه امتحان دیگه که تاریخ دقیقش رو هنوز نمیدونم ...فقط امیدوارم که با امتحانات ترم دانشگاهم برخورد نداشته باشه ...تابستون امسال هم کمی متفاوت میگذرونم ...باید یکم درس بخونم ...یه سری کتابهایی که شاید هیچ موقعیتی واسه خوندنشون بجز الان نتونم پیدا کنم ...این زبان هم که شده دغدغه ی هر روز من ...اینجور که پیداست باید از امشب بهش یاد آوری کنم که صبح با خودش منو بیدار کنه عین روزهای پر مشغله ی دانشگاه !!! ...همه چیز داره خوب پیش میره اما ته دلم از این ترس دارم که نکنه یه مشکلی به وجود بیاد که کل پیش بینی ها و برنامه ریزی هام رو مختل کنه !!! ...فال حافظ گرفتم این غزل اومد :
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی ...که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش...که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی ...وعظت آنگاه کن سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حال دگر است ...حیف باشد که زکار همه غافل باشی
گرچه راهی ست پر از بیم زما تا بر دوست ..رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف ...گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد ...صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
غزل خیلی قشنگیه ...و متناسب با حال و احوالات من !!!
خدایا !!! مادر بزرگ خدا بیامرز می گفت " از تو حرکت از خدا برکت " ...من حرکت کردم میتونم ازت خواهش کنم یه چند قطره از اون برکت سبزت رو روی کویر تشنه ی تلاش هام بپاشی ؟؟؟![]()
پ .ن 1 : اگه تلنگر های دیروز و امروزت نبود ...شاید به این زودی ..و اینجوری تلاش هام نتیجه نمی دادن ..چه حالی داشتم وقتی درست همون موقع که متوجه شدم قبولم تماس گرفتی ...این روزها رو بهت مدیونم !!!![]()
پ .ن ۲ : چند مدت پیش استاد زبانم گفته بود تمرین حل کنید ....از دانشگاه برگشته بودم و انقدر خسته بودم که یادم رفته بود کتابم رو با خودم ببرم ...استاد وقتی فهمید بهم گفت : " شما که دوست ندارید من فکر کنم تنبلی کردید " .
..خودمم نمیدونم چرا اما از این جمله اش کل وجودم آتیش گرفت ...جریان رو به اون گفتم از اون روز به بعد هر وقت یکم از وضعم گلایه میکردم یا می گفتم خسته ام ..زود اون جمله رو برام تکرار میکرد ..با بد جنسی بهم می خندید ..اما همون باعث می شد خستگی رو بزارم کنار و دوباره با انرژی شروع کنم !!!
پ .ن ۳ : این چند مدت رو مراقبم باش خدا ...خیلی مراقبم باش !!!![]()
پ .ن ۴: انقدر حال میده شبا با هم بیدار باشیم ..تا خود صبح !!!
پ .ن ۵: بی علت ...بی دلیل ..دلم شور میزنه این روزا !!!![]()
پ .ن ۶ : خیلی دلم می خواست بگم جریانات این قبولیم چی بود ...نگفتم ...بزارید پای " خود سانسوری " ..که این روزا ازش عق میزنم !!!![]()
![]()
![]()
![]()
جز آن آدم هایست که قفل دهانشان را بیخود و بی جهت باز نمی کنند ...همان هایی که یا حرف نمیزنند یا اگر حرف میزنند به یقین حرف مهمی برای گفتن دارند ...که یعنی پشت جمله به جمله ی حرفهایش یا تصمیم بزرگی هست و یا احتمالا یک فکر بکر کلا.جمله هایش سطر به سطر افکارش را منعکس می کنند ..اول از همکارش شروع کرد ...از اقامتش ...از ادامه تحصیلش ...از اینکه در یکی از آن دانشگاه های فانتزی کارشناسی ارشد می خواند ...از اینکه الان زبان انگلیسیش را کمی پر بار تر از انگلیسی زبانان آموخته ....حتی از رفت و آمد همکارش هم گفت .که یعنی اطمینان داشته باشم می شود گاهی از آنجا برید و رفع دلتنگی کرد ..از اوضاع و احوال و زندگیش ...بعد آرام آرام قضیه را به طرف خودمان سوق داد خیلی ماهرانه !!!..اینبار از شرایط خودمان هم می گفت ...حتی این را هم گفت که اگر تصمیم جدی باشد ...دو- سه سالی وقت میخواهیم ...تا تمام کارها را رو به راه کنیم و بعد هم پَر ....از دو – سه کشورهم اسم برد ..که یعنی میشود روی همسایه شدن با آن اجنبی های دوست داشتنی حساب باز کنی... از این عادتش خوشم می آید ..همیشه با حساب و کتاب حرف میزند ...کلا چرندیات بارش نیست ..."او "را می گویم ...خیلی جدی...محکم ..قاطعانه ..اصلا حساب شده حرف میزد .عبارتی روشن با سبکی بسیار خوب ...رک گفت ...به این فکر کنم که احتمالا اینجا ماندگار نباشیم !!!
راستش این سه – چهار روز اخیر ..این موضوع تقریبا تنها موضوعی هست که هر وقت افکار زوار درفته ام با آن برخود می کنند ...سکوت را کمی جدی تر احساس میکنم !!...این موضوع تنظیم یک پیش بینی در زندگی است یا رویای صادقه ..همان رویاهایی که تحقق یافتنشان گاهی حتمی و احتمالشان قوت دیگری دارد !!! ![]()
تماس می گیره ..با تعجب و کلی دلشوره میگم : تو هنوز پرواز نکردی ؟؟ میگه : نه هواپیما تاخیر داره ..گفتن یه نیم ساعت دیگه ...نیم ساعت دیگه تماس می گیرم هنوز پرواز نکرده ..میگم نکنه نقص فنی داره ؟؟ ...اصلا نمیخوام بری برگرد !! ...با بد جنسی به منو دلواپسی هام میخنده و میگه آره انگار نقص فنی داره بعد زود جدی میشه و میگه : نه مهسا ..میگن ترافیک هوایی هست ..اما انگار یه جوریه فرودگاه ..حتی این پرواز !!!
و بلاخره ...توی هواپیماست ..میگه : مهسا !! ..یادته توی اون پرواز " جودو کار ها " بودن ..بعد هواپیما سقوط کرد ؟؟؟....میگم آره چطور ؟؟ ..میگه الان هم توی این هواپیما با همین پروازم کلی فوتبالیست هست توی شماره ی پروازم هم یه عدد سیزده ...میدونی که میگن سیزده نحسه ؟؟؟
من : ![]()
![]()
![]()
" در پی اتفاقات اخیر ...من شخصا ترجیح میدم با " الاغ " سفر کنم ...زیبا ..جادار ...مطمئن !!! " ![]()
پ .ن 1: به قول داداش امید ...مدیونید اگه فکر کنید صبحانه غیر از کره با مربای سیب چیز دیگه ای هم میخورم ...مربا درست کردن منم حکایتی شده واسه خودش ..همچین که صبح شد ملت باید جواب پس بدن بهم که صبحانه چی خوردن !!! ![]()
![]()
پ .ن ۲ : پست قبلم رو میخونه و قهقهه خنده هاش رو میشنوم ..حرفی نمیزنم اما ته دلم ذوقم می گیره از خنده هاش
پ .ن ۳ : خدایا ..چند میگیری این دفعه حکمت خودت رو با منطق من جور کنی ؟؟؟![]()
اول اینو بگم ...عنوان این پستم هیچ ربطی به موضوع این پست نداره ..از این جهت این عنوان رو انتخاب کردم که به شدت دنبال این ترانه بودم و به لطف یه دوست مجازی بلاخره بهش رسیدم !!! ![]()
و حالا ....
شما با یه مهسای کد بانو روبرو هستید 

واااااااای ...یه مربای سیب درست کردم باقلوااااااااااااااااااا ..
.مربا که نیست شده عسل ..رنگش عین طلا سیب هاش عین یاقوت و زمرد و الماس ...
بوی زعفران و گلابش کل خونه رو برداشته
...فکرشو می کردید مهسا همچین هنری داشته باشه ؟؟؟..نه خداییش فکرشو می کردید ؟؟.
..از صبح تا حالا هزار بار قربون صدقه ی خودم رفتم .
..واسه خودم یه پا مهسا پنجه طلا شدم ..![]()
.هر کی خورده روح و روانش تازه شده ...کلی هم تعریف کرده ...هنوز هیچی نشده مرتب دارن بهم پیشنهاد صادرات میدن .
..خواهش میکنم شما هم ازم دستور پخت و اینجور چیزا نپرسید بزودی توی کنفرانس ها و همایش هام براتون توضیحاتی میدم !!!![]()
![]()
همین الان داداشم پیشنهاد داد یه کتاب آشپزی چاپ کنم ...میتونم بهتون این امید رو بدم که برای دوستان مجازی خرید این کتاب با چند درصد تخفیف همراه میشه !!!![]()
![]()
از همون بچگی همه میدونستن من استعداد زیادی دارم ...از همینجا از مامانم تشکر میکنم که با جیغ و فریاد بهم فرصت شکوفایی این استعداد رو داد .
..از بابام که مرتب می گفت ..حیف این سیب ها ..حیف زعفرون ...حیف شکر ..![]()
..از مینا که در طی تماس های مکررش منو به کنترل هیجانات و احساسات تشویق میکرد ..و وقتی امیدوارش کردم که یکی از شیشه های مربا رو بهش میدم ..با دنیای از عشق گفت ارزونی خودت .![]()
..از داداشم که معتقد بود با درست کردن این مربا خدمت بزرگی به حضرت عزرائیل کردم .
.برادر زاده ی وروجکم که از همون دقایق نخست مرتب می گفت ..مهسا چه حلوای خوشمزه ای
و همینطور از مسعود ....که همش از من تشکر میکرد ..چون امیدوار بود با خوردن این مربا مریضهای زیادی سراغش بیان و ویزیت بیشتری به جیب بزنه .
.از اون که کلی براش از مربام تعریف کردم و بعد با کمال اعتماد به نفس گفتم می بینی چه کد بانویی شدم ؟؟
..کلی بهم خندید
بعد هم گفت ای بابا پوست سیب رو هم بدون شکر بریزی توی آب میشه مربا 
و حسابی منو مورد تعریف و تمجید قرار داد ..حیف من که بخاطر شکم کی میرم چیا یاد می گیرم
..قدر نمیدونن زحمات منو
..اصلا حقته بری این مرباهای بی مزه بیرون رو بخوری
حیف این استعداد و نبوغ من فقط یاد گرفته برام آبگوشت آبگوشت کنه 
.ملت به انواع غذاهای جدید از دریایی تا زمینی رو اوردن مال ما از آبگوشت حرف میزنه .
اصلا تو صبحانه هم باید همون آبگوشت بخوری
بزار وقتی عکس هام رو توی روزنامه چاپ کردن این خبرنگار ها در به در دنبال گزارش بودن اون وقت قدر میدونی .
..خوب بهم خندیده ..خوب سر به سرم میزاره ..بعد میگه شما رو چشم ما جا داری .خسته نباشی بانو ..خیلی زحمت کشیدی
.اما چه فایده من با این حرفاش آخرش " پدیده ی فرار مغز ها " میشم .
.و اما تشکر ویژه از دوستانم ...که با فهمیدن این خبر ...دائم می گفتن مهسا تو با این کارات بزودی ازدواج میکنی ...و موجبات دلگرمی منو فراهم کردن !!! ![]()
![]()
از شوخی گذشته برای اولین تجربه ام واقعا عاااااااالی بود ... نمیخوام بگم شاهکار کردم ..اما عجیب که خوردنش چقدر برام لذت بخشه ...یه حس فوق العاده است که آدم ببینه نتیجه ی زحمتش انقدر خوشمزه شده !!!
و اما این عکس :
میگم : عکس توی وبلاگم رو عوض کردم ببین خوبه ؟؟ ...وبلاگم رو باز میکنه و میگه :
مهسا عکس خودت رو گذاشتی توی وبلاگت ؟؟؟؟؟ ![]()
میگم : به نظرت من این کار رو میکنم ؟؟؟
میگه : نه ..اما خیلی شبیه خودته
میگم : نه عکس من نیست .. من از این کارا نمیکنم که ![]()
یکم حرف میزنیم و دوباره میگه :
مهسا یعنی واقعا این عکس تو نیست نه ؟؟
من : 
بعضی دوستان هم برام کامنت عمومی و خصوصی گذاشتن ..نه دوستان این عکس من نیست !!!
پ .ن 1 : سه تا از پست هامو حذف کردم ...به دلایلی که نمیدونم آخرش راست بود یا دروغ ..حرف و حدیث هایی که این روزا پیرامون وبلاگ نویس ها می چرخه ... چقدر نچسب میشه وقتی یه پست رو حذف کنی !!!![]()
پ .ن 2: کاش امسال رو اونجوری تموم کنم که حافظ توی تفالم نویدش رو میده !!!![]()
پ .ن 3: امسال اولین سالی بود که ماه رجب رو مفت از دست دادم ...چقدر حسرت لحظه هاش رو میخورم امیدوارم آخرین سالی باشه که اینجوری به حال خودم تاسف میخورم !!!![]()
![]()
پ .ن 4 : یادمه تا همین دیروز هر وقت حرف از سفر می شد ...برام از اروپا و هلند می گفت ..حالا از ایران گردی و با کلی وصف از ماسوله میگه ..خدایا بر پیشرفت های ما بیفزا ![]()
![]()