ماه رمضان امسال ..یه ماه رمضان عجیب بود برام ..میگم عجیب ..چون اولین باری بود در طول عمرم که شروعش مصادف شد با شروع شرجی ها و رطوبت آنچنانی ..چون تا حالا تشنگی رو توی گرمای 50 درجه تجربه نکرده بودم ...چون تا حالا عطش بی آبی رو با باد خنک کولر تسکین نداده بودم ..چون تا حالا ندیده بود راننده ای رو که ساعت 3 ظهر اوج حرارت خورشید ..یه دستمال پارچه ای بگیره دستش و روش آب یخ بریزه و بزاره رو سرش ..که شاید کمی ..فقط کمی کمتر عطش کنه ...که نکنه شرمنده ی اون بالایی بشه ...میگم عجیب چون آدمایی رو دیدم که تحمل آسونی های این دنیا رو به سختی اون دنیا فروختن ..که تا دیدن امسال باید توی شرایط سختی روزه بگیرن ..قید روزه گرفتن رو زدن و به اون بالایی هم گفتن تو نادیده بگیر ....میگم عجیب چون تا حالا نفهمیده بودم چند درصد از مردم زخم معده دارن ...چون نفهمیده بودم چه ریاکاران خوش فیلمی بین آدما هست و من ازشون غافل بودم ...چون دیدم اون زن و شوهری رو که شاید وضع اقتصادی چندانی نداشتن اما یه افطاری توپ به یه خانواده دادن و اونا هم چقدر دعاشون کردن ...چون دیدم کسی رو که خدا تومن پول داشت اما دریغ از خرج یک هزاری که بخواد دل یه آدم مستمند رو برای دقایقی شاد کنه ...میگم عجیب ..چون خدا ...دو تا از بنده های خوبش رو که از نزدیکانم بودن ...آدم هایی که باید خیلی خوش شانس باشم که دوباره توی زندگیم با مشابهشون برخورد کنم ...توی شب قدر و یکی دوشب بعد از لیالی از ما گرفت ...بعد من فهمیدم خدا ...حتی برای مرگ هم توی ماه رمضان انتخاب ویژه میکنه ....میگم عجیب چون خیلی عجیب از دنیا رفتن ..جفتشون با خنده ..با شوخی ..چشم از دنیا بستن ...باید خیلی والا مقام باشی که از مرگ با لبخند استقبال کنی ...چون پزشک یکیشون وقتی تموم کرده بود ...نمی خواست باور کنه مریضش از دنیا رفته ..می گفت آدما اینجوری نمی میرند ...روح هردوشون شاد !!! ....میگم عجیب ...چون قرار بود شب احیا ..به یه نیت خاص برم در خونه ی خدا ..هنوز نرفته خدا بهم گفت ..نه ..حتی نزاشت خواسته ی خودم رو مطرح کنم ...شاید دلش می خواست با یه دل شکسته برم سراغش ..چون خدا عادت داره دلهای شکسته رو خودش بهم بند میزنه ..کاش بند زدن دل منو از قلم ننداخته باشه !!! ...میگم عجیب ..چون توفیق داد هیچ کدوم از لیالی قدر رو از دست ندم ..توی خواب غفلت نگذرونم ...کمی از بار گناهانم سبک تر بشه ...چون با این همه رو سیاهی به طرز عجیبی انتخابم کرد که سه شب باهاش خلوت کنم ...چون خودش صدام زد ..خودش بیادمه ...چون وقتی به نیت شب احیا به حضرت حافظ تفال زدم فرمود :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ...گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت ...با من راه نشین باده ی مستانه زدند
میگم عجیب چون توی مراسم احیا ..یه بزرگی می گفت ..امشب ملائک روی زمین بخاطر ما آدما فرود میان ..می گفت ملائک کمی بیشتر هوای ما رو دارن ...با خودم گفتم ...من با این همه گناه واسه فرود اومدن این ملائک شرمنده ام ...تفال زدم به حضرت حافظ ...گفتم ملائک دیشب هوای منو داشتن ...مات و متحیر موندم از پاسخ تفالم وقتی فرمود :
گفتم دعای دولت تو ورد حافظ است ...گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند
میگم عجیب ...چون فهمیدم انقدر به استجابت دعاهام در حق دیگران و استجاب نشدن دعاهام در حق خودم عادت کردم که به خدا شب قدر می گفتم ...من تسلیم تو ..حرفی نیست ..فقط بهم طاقت بده با خواست تو کنار بیام ..نکنه بزاری ناشکری کنم ...میگم عجیب ..چون همیشه وقتی حالم بد میشه تا یکی دو روزی حتی با وجود مصرف دارو گرفتارشم ..اما وقتی توی ماه رمضون با وجود اینکه توی چنین شرایطی خیلی حالم بد شد ...وقتی از خدا خواستم نزاره شرمنده اش بشم ..اون روز خیلی زود رو به راه شدم ..با وجود اینکه هیچ دارویی هم مصرف نکردم ..خودش کمکم کرد ...میگم عجیب ..چون اولین سالی بود که توی ماه رمضون اونم تابستون ..درس خوندم و امتحان دادم ..بعد فهمیدم چقدر سخته با گرسنگی و تشنگی درس بخونی ..حتی اگه بلاد دانشگاه هم آب و هواش خیلی بهتر باشه ...چون نمی تونستم خوب تمرکز کنم ...چون همش از خودم می پرسیدم ..خدایا اون مستمندایی که ندارن ..چه جوری با خودشون کنار میان ..چون تازه فهمیدم پیش همین مستمندان چقدر ممکنه حقیر باشم !!!..میگم عجیب چون ماه رمضان امسال رو با چند تا درس اضافه تر به پایان رسوندم ...درس هایی که کاش فراموششون نکنم ...میگم عجیب چون امسال تنها ماه رمضانی بود که من نمیدونم چرا وقت افطار ..مخصوصا با صدای ربنا ..یهو اشکام می اومد ...هنوزم علتش رو نفهمیدم ...چون روزهایی رو داشتم که بی بهانه با اشک افطار کردم ...چون با تمام وجودم می فهمیدم دارم لحظاتی طلایی رو می بلعم ...می گم عجیب چون انگار یه جور دیگه با خدا همسایه شده بودم ...چون خیلی سعی کردم حق همسایگی رو تا جایی که امکانش هست به جا بیارم ..کاش خدا ازم به شایستگی قبول کنه .. میگم عجیب چون خیلی دلتنگ این ماه شدم دلتنگ رفتنش دلتنگ صدای ربنا شب های قدر ...ماه رمضون ..ماه خوب خدا رفت ...معلوم نیست سال دیگه عمرم به این دنیا باشه یا نباشه ..که اگه قرار به نبودنه کاش امسال مورد رحمتش قرار گرفته باشم ...ماه رمضون ..ماه خوب خدا رفت ...میدونی بندگی کردن واسه اون بالایی توفیق می خواد ..خوش به سعادت اونا که توفیق داشتن و توی مهمونی خدا دست خالی بر نگشتن ...ماه رمضون ..ماه خوب خدا رفت ...حکایتش عین حکایت همون زمستونی بود که میره اما رو سیاهیش به بعضی ها میمونه !!!!
پ .ن 1 : الهی ...توی این ماه عزیز ..فاصله هامون رو با اون بالایی کم کرده باشیم ..الهی حس و حال ماه رمضونیمون توی وجودمون موندگار بشه ..الهی از یاد نبریم ..اونایی رو که بیادشون تشنگی ها و گرسنگی ها رو تحمل کردیم ..الهی ...عبادتهامون وسیله ی ریاکاری هامون نشده باشه !!!!
پ .ن 2 : چه زود گذشت ...دلتنگش میشم ...دلتنگ لحظه به لحظه اش ...حتی دلتنگ تموم ثانیه هایی که قبل از افطار من و تو با هم میگذروندیم ..دلتنگ تموم اون جمله های مکرر " طاعاتت قبول " ..دلتنگ تموم شب هایی که ما با هم به سحر می رسوندیمش ..دلتنگ تموم روزهایی که یواشکی از گرسنگی و تشنگی هم می گفتیم ..حتی دلتنگ سحر هایی که تو بی سحری می خوابیدی و من غر میزدم ...حتی دلتنگ لحظه های قبل از افطار که با یه بغض سخت اما شیرین از هم خداحافظی میکردیم !!!
پ .ن 3 : وقتی نماز عید فطر رو خوندین ...وقتی اون نسیم خنک روحتون رو تازه کرد ..منو لا به لای دعاهاتون از قلم نندازین ... خدا انقدر مهربون هست که کسی رو توی این ماه دست خالی برنگردونده باشه ..خوب یا بد ..کم یا زیاد ..ما یک ماه مهمون خدا بودیم .. اگه توفیق بندگی داشتی یعنی خدا خاطرت رو حسابی می خواسته .. خیلی ها بی توفیق بودن قدر خودت رو خیلی بدونید و ..یادتون باشه روز عید با افتخار سرتون رو بگیرید بالا !!!
پ .ن4: عید بندگی هاتون مبارک .طاعات و عباداتتون به شایستگی مقبول ..دین و دیانتتون پایدار و..شیرینی لحظه به لحظه ی ماه رمضون گوارای وجودتون !!!![]()
توی ماه رمضون اگه همه چیز برام راحت و ساده باشه ..اما یه چیز خیلی سخته ...تقریبا یه معضل میشه برام اونم ...حموم رفتن منه ...راستش حموم رفتن من مث آدمیزاد نیست ...البته اینو من نمیگم ..اینو مریم بهم میگه ..
.خب در طول روز که نمی تونم برم حموم ..چون حموم رفتن من ممکنه از دو ساعت بیشتر بشه ..اما اینکه کمتر بشه جز استثناهاست ...اینجوری نگام نکنید ...خب من با این همه مو چیکار کنم ؟؟ ...البته خودمم گاهی میمونم چرا انقدر طول میکشه آخه ؟؟...اصلا شماها توی حموم چیکار می کنید انقدر زود حمومتون تموم میشه ؟؟؟ .
..خب فکرشو کنید من با زبون روزه بخوام دو ساعت توی حموم بمونم که کارم تمومه ... شب هم نمی تونم برم ..بس که میخورم ...حموم رفتن برام سخت میشه ..در نتیجه فقط یه موقع باقی میمونه ..اونم صبح ساعت 2:30 یا 3 ...حالا تصور کنید بین این دو ساعت ..دو هزار بار ..باید بیان با جیغ و فریاد بهم بگن ..مهسا یکم زودتر الان اذان میگن ..بدون سحری می مونیا ....عین امروز ...که وقتی از حموم بیرون اومدم ..بابام واسه این بیرون اومدن صلوات می فرستاد ...مامان هم خسته نباشید بهم می گفت ..
.قیافه ام خیلی دیدنی میشه ..چون از آب سرد هم استقبال چندانی نمیکنم ...عین لبو میام بیرون.
..حسابی هم گرممه ...حالا فکرشو کنید ..امروز که با این وضع اومدم بیرون ..بابا کولر رو خاموش کرده بود ..
.که سرما نخورم ...البته این 50 درصد قضیه بود ..بقیه اش واسه این بود که خودش سرمایی هست و دنبال بهانه واسه خاموش کردن کولره ...مخصوصا که این چند روز اخیر هوا یکم قابل تحمل تر شده ...حالا من داشتم آتیش می گرفتم ...می گفتم بابا اینو روشن کنید اما انگار نه انگار ...همش می گفتن سرما میخوری ...اصلا نمیدونم کنترل کولر رو کجا گذاشته بودن ...مامان می گفت برو یه لباس مناسب بپوش ..موهاتو هم خشک کن ..من کولر رو روشن میکنم ...فرقی به حال من نمیکرد ... اینجوری هم گرمم می شد ...من باید از حموم بیام بیرون ...توی یه فضای خنک ..با موهای خیس و یه لباس راحت ..غذا بخورم !! ...بلاخره سحری خوردم ...با شربت خاکشیر و عرق کاسنی هم یکم خودم روبه راه کردم ..اما الان به شدت احساس تشنگی میکنم با اینکه بابا دقیقا ساعت 7 کولر رو روشن کرد و با اینکه حتی اون موقع هم که خاموش بود فضا کم و بیش خنک بود ..اما بازم من فقط گرماشو حس میکردم ..الانم این تشنگی رو همش از چشم اون دو ساعت خاموشی کولر می بینم !!!![]()
![]()
حالم از این بهم میخوره ..که یه ظرف نشسته رو بزارم و مثلا فردا صبح بشورمش ...یعنی حتی اگه کلی درس تلنبار شده هم داشته باشم ...اما تمام ظرفها رو باید بشورم ...شب هم آشپزخونه رو حسابی سر و سامون بدم ...از تمیزی گاز گرفته تا بهم ریختگی ظرفهای یه کابینت ..در هر صورت من همه جا رو باید تمیز و مرتب کنم که بخوابم ...اصلا حال میکنم صبح بیدار شم ..ببینم همه جا مرتب و منظمه....هیچ وقت فکرش رو نمیکردم تا این اندازه به این موضوع عادت کرده باشم ...امروز صبح ..بعد از سحری ...و حموم رفتنم و اون ماجرایی که بالا نوشتم ...حال و حوصله ی ظرف شستن رو نداشتم ..به مامان هم گفتم کاری با ظرفا نداشته باش ..تا من بیدار شم ...اما وقتی بیدار شدم و خواب آلود اومدم توی آشپرخونه یهو یه جوری شدم ...ظرفا نشسته بود ..منم زل زده بودم بهشون ..انگار که یه چیزی رو به زود به خورد آدم بدن ...اصلا تحملش رو نداشتم ...باورم نمی شد انقدر برام جدی باشه .
.اما باورش کردم ..دست کم انقدر که به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا همون موقع زود همه رو نشستم !!!
تا دیر وقت با هم حرف میزدیم ...خسته بود...خیلی خسته !! ..به ازای هر دو جمله 4-5 بار خمیازه می کشید ...دلم کلی براش سوخت ...شب بخیر و خداحافظی !! به خیالم که اون خوابیده ...و چقدر توی خیالم باهاش کلنجار میرم ..که این چه وضعه کار کردنه ؟؟ ...این همه خستگی رو دوست ندارم ....کم کم خواب میاد سراغم چشم هامو می بندم ...ساعت 3 صبح ..گوشیم زنگ میخوره ..توی عالم خواب و بیداری ...جواب میدم ...پر انرژی و با لحنی خاص و کلی ادا و اصول میگه : سلام خانم ...میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟؟ ...در حالیکه دیگه خواب از سرم پریده ...منم عین خودش جواب میدم با لحن حق به جانبی می پرسم ...در چه موردی این موقع مزاحمم شدید ؟؟ ...اونم جواب میده ...به قصد پرداخت خسارت واسه اشکایی که موقع افطار اومده ...صدایی که بلند شده ...بعد هم صداشو تغییر میده و میگه " بی معرفتا سیگار نکشید ...شهریور درس خوندم ..امتحان دادم ...کتیبه ی پنج خورشید رو میخوام ..برم 20 سال آینده " .می فهمم دو- سه پست قبلم رو خونده ..صدای قهقهه ی من و اون که با وجود خستگی هاش ..تا دیر وقت بیدار مونده که خزعبلات منو بخونه ..اونم توی جایی که دسترسی به اینترنت محدوده ...درست موقعی که فکر میکنی از خستگی خوابیده و الان داره خواب هفتمین پادشاه رو می بینه !!!..قبلا ها فکر میکردم فقط خودمم که میتونم تا خود صبح بیدار نگهت دارم ...اما حالا فهمیدم که بین خودم و خزعبلاتم چندان فاصله ای نیست !!!
پ .ن 1 : خدا پدر و مادر این شهردار جدید ما رو بیامرزه ..حقیقتا اگه چشمش نزنیم داره سنگ تموم میزاره ...یعنی از عید تا حالا دقیقا جلوه ی دیگه ای به شهرمون داده ...هرجا میریم ذکر خیرش هست ..مخصوصا که یکی از گره های بزرگ ترافیکی ما رو حل کرده ...من که ندیدم اما میگن چند شب پیش تا ساعت 12 شب مرکز شهر بوده و مستقیما روی پروژه ی جدید نظارت میکرده ..همه هم با جون و دل کار میکردن ..چقدر خوبه کسی وظیفه و مسئولیت خودش رو خوب انجام بده ..خیلی ها ازش راضی هستن !!
پ .ن 2: الان دقیقا فاصله ی من تا چیپس های سرکه نمکیم ...یکی – دو متری هست ...دلم میخواد زودتر اذان بگن برم سراغشون ...دارن وسوسه ام میکنن ..لعنت به این شیطون !!!![]()
بعد از احیا ..یه چرت کوچولو زدم ...واسه سحری ..تنبلیم می شد بیدار شم ...مامان هزار بار صدام کرد ..بنده خدا این بار آخر اومد کنارم گفت ..مهسا پاشو ... نباشی اشتهام کور میشه ...راستش این چند روز که نبودم مامان چند بار مستقیم و غیر مستقیم بهم اینو می گفت ...موندم من ازدواج کنم مامان بابام می خوان چیکار کنن ؟؟ ...وقتی بهش فکر می کنم بغض گلوم رو می گیره ..بد بختی یه دختر آروم هم نبودم که جای خالیم کمتر احساس بشه ...هر وقت توی خونه باشم ..از دیوار راست خونه هم میرم بالا ...میزنم ..می رقصم کلی مسخره بازی در میارم که غش غش بهم می خندن ..کلی از دستم حرص می خورن ..گاهی با هم بحث می کنیم ...منو دعوا می کنن ...گاهی با همون چار تا کلمه ای از کتابهای درسیم یاد گرفتم سر به سر شون میزارم و هی بهشون می خندم ..مثلا بابا میگه سرم درد میکنه ...من زود میگم تو دچار " بیماری های روان – تنی " شدی ...حالا این بنده خداها هم می مونن که این بیماری " روان – تنی " چیه ...همین چند روز پیش ..رفته بودم یه سوپر مارکت که نزدیکه خونمونه ..اونجا اتفاقی پسر یکی از آشنایانمون رو دیدم ..که منو با نام خانوادگیم صدا زد و احوالپرسی بعد هم که حال و احوال بابا اینا ...وقتی رفت فروشنده که میدونستم بابا رو میشناسه چون معمولا ازش خرید می کنیم ...ازم پرسید ...ببخشید شما دختر آقای " ک " ..نیستین ؟؟؟....منم گفتم چرا خودمم ...حتی اگه نبودم هم اون چیپس ها و ترشی هایی که دستم بود داد میزدن که من کیم ..بس که بابا از همین جا برام خریده اونم لبخندی زد و گفت ..پدرتون خیلی وقتا میاد اینجا ...توی خرید وسواس زیادی به خرج میده ..چی باشه ..چی نباشه ...هر وقت میگم چرا انقدر وسواس به خرج میدی ...میگه ..اینا واسه دخترمه ...بعد هم اضافه کرد بابات خیلی هواتو داره ..چند بار به شوخی بهش گفتم ..خوش به حال دخترت ..قدر باباتو بدون !! ...راست می گفت ..بابا در اوج سخت گیری هاش اما خداییش خیلی هوامو داره گاهی وقتی بهش نگاه میکنم ...با خودم میگم کاش یه جوری بود همین الان جونمو براش فدا میکردم عاشق جفتشونم ..هم بابا ..هم مامان ..همین مامانم با اینکه گاهی وقتا منطقمون با هم یکی نیست و بحث می کنیم ...اما دلسوز تر از خودش توی دنیا خودشه ...دیروز وقت سحر ...من زیر کولر سردم شده بود ..به جای اینکه بیاد یه لقمه بخوره ..که یه موقع اذان رو نگن ...رفته دنبال یه پتوی کوچیک که بیاد بندازه دور من ...که نکنه سردم بشه ...یعنی وقتی اومد ...کلی شرمنده اش شدم !!!...یا همون روز که حالم بد بود جفتشون بیدار مونده بودن زل زده بودن بهم
هرچی می گفتم ..بابا حالم خوبه ..نمی رفتن بخوابن ....2 تا فرشته ان ... تمام زندگیم رو بعد از خدا بهشون مدیونم ...تا وقتی بچه بودم با اینکه دقیقا یادمه چقدر زحمت می کشیدن تا ما به ثمر برسیم ..اما درک درستی از زحمت هاشون نداشتم ..بچه بودم دیگه !! ...الان که بزرگ شدم ...یاد آوری همون روزها وابستگی منو بیشتر کرده ...منکر استقلال و تکیه کردن های شخصیم مخصوصا با شروع دوران دانشجویی نمیشم ..اما هنوز هیچی نتونسته از وابستگی عاطفیم کم کنه ...این وابستگی نه تنها در وجود خودم ..که در وجود اونها هم به خوبی می بینمش ...حتی چند روز پیش اون هم بهم می گفت : " مهسا میدونی با ازدواج کردن تو مامان و بابا خیلی تنها میشن ؟؟ "
آره میدونستم ...هیچ وقت یادم نمیره ..شب عروسی مینا ...وقتی بابا مینا رو توی بغلش گرفت شونه های مردونه اش لرزید ...و اشک از چشمای عسلی قشنگش سرازیر شد ..مامان هم که واسه پاتختی حسابی از خجالت چشماش در اومد ....وابستگی ما بهم ..مخصوصا چون من فرزند آخرم خیلی خیلی بیشتره ..من نسبت به مینا ..مهرداد ..یا مهران ...رفیق یار و غارشون بودم ...دلم میخواد یه جوری این وابستگی کمتر شه ...اما انگار انقدر با این محبت عجین شدیم ...که جدایی ازش امکان ناپذیره !!!
پ .ن 1 : لیالی قدر هم تموم شد ...به همین سادگی ...خدا رو هزار مرتبه شکر ..که هیچ کدومش رو از دست ندادم ..امروز سحر نماز شکر خوندم ...رفت تا سال آینده که یا عمرم به دنیا باشه یا نباشه خدا خودش خیلی وعده ها داده ...دیشب همونجوری که خودش دوست داره صداش زدم ...توی این چند شب خیلی قول و قرار ها با هم گذاشتیم ...میگن مقدرات یک ساله تا وقت سحر پیش اون بالایی تائید میشه ...کاش خدا منو دست خالی برنگردونده باشه !!!
پ .ن 2: دیشب یه عزیزی می گفت ...زمان حضرت موسی ..یه نفر که پر از گناه بوده اومده پیش حضرت موسی ...گفته مگه نمیگی خدا بنده های گناهکارش رو عذاب میده ...من این همه گناهکارم پس چرا خدا منو عذاب نمیده ؟؟ ...گفت از جانب خدا وحی اومده به حضرت موسی ..گفته " ای موسی !! ...به این بنده ی بیچاره ی منو بگو ..همین که شیرینی هم صحبتی با خودم رو ازت گرفتم و همین که یاد خودم رو ازت گرفتم ...بدترین عذابه واسه تو !!! ...خدایا !!! ...من امروز نماز شکر خوندم نه واسه اینکه سه شب بهم فرصت دادی دعاهامو کمی رساتر بهت بگم ..نه ...فقط واسه اینکه سه شب بهم توفیق دادی باهات خلوت کنم ...که شیرینی هم صحبتی با خودت رو مزه مزه کنم ...ممنونتم خدا !!!!
پ .ن 3 : راستش نمیدونم این چه حکمتیه ..که من اگه برای کسی دعا میکنم اون دعا زودتر مستجاب میشه تا واسه خودم ...خیلی وقتا انگار منطق دعاهای من با حکمت خدا یکی نمیشه ...البته اینم بگم خداییش خیلی از دعاهامو هم مستجاب میکنه اما تعدادشون نمیگم کمه اما شاید .شاید .زیاد هم نباشه ...دیشب برای اولین بار توی زندگیم ...به خدا گفتم ...اگه بهت بگم از استجاب نشدن دعاهایی که در حق خودم می کنم خیلی خوشحالم ..یه دروغه محضه ..نه صادقانه بگم ..ازت دلخور هم میشم ...اگه نخواستی توی این چند شبه یه نگاهی هم به دعاهای من بندازی حرفی نیست ..فقط قسمت میدم ....نزاری ناشکری کنم یا این دلخوری های کوچیک تبدیل بشه به کینه های بزرگ ...بهم طاقت بده ...با خواست و حکمت تو کنار بیام ...عین ابر بهار گریه میکردم ...با تمام وجود می فهمیدم چقدر به خدا محتاجم ...راستش دلم واسه خودم سوخت !!!
پ .ن 4 : احیا رو از تلویزیون دنبال میکردم ...خیلی از دوستام هم این کار رو کرده بودن ...یه چیزی خیلی جالب بود ..دقیقا همون لحظه ای که براشون دعا میکردم یا اس ام اس می فرستادن یا میس کال میزدن ..نمونه ی بارزش " اون " ..که دقیقا وقتی داشتم خدا رو به امام رضا قسم میدادم ..توی اون حس غریب خودم ..با اون حال و هوا ...تماس گرفت ..فقط تونستم با یه صدای گرفته و بغض آلود بهش بگم ...نمیتونم باهات حرف بزنم قطع کن ...من موندم کی نصف شبی اینو بیدار کرده ؟؟؟
پ .ن 5 : ...من کنار حرم امام رضا نبودم اما خودمو توی اون جمع حس میکردم هرچند که تمام این حس از پشت قاب شیشه ای تلویزیون بود ...خیلی ازتون یاد کردم ...فکر نمی کنم اسم کسی از قلم افتاده باشه ...الهی بهترین مقدرات توی شب قدر براتون رقم خورده باشه !!!
قبلا هم گفته بودم که خانواده ام با اینکه اعتقادات مذهبی دارن ..اما دنبال مراسماتی مث احیا و اینجور چیزا نیستن ...منم اینجور جاها همیشه با دوستم میرم ...هرچند گاهی حتی اجازه گرفتن از مامان و بابام واسه اینجور مراسمات کار سختی میشه اما وقتی خدا بخواد منو بطلبه ..می طلبه !! شب نوزدهم که با دوستم بودم ...اما واسه شب بیست و یکم ...جایی دعوت داشت منم دیگه رووم نشد برم ...اینکه بابا هم اجازه بده تنهایی برم مراسم احیا ..تقریبا یه امر محال بود ...مخصوصا که اینجا از خونمون خیلی فاصله داشت ..شایدم حق با ...بابا بود ...راستش با اینکه خیلی خیلی دوست داشتم برم ..اما ته دلم یه جورایی تردید داشتم ...چقدر دلم می خواست محض رضای خدا هم که شده ..یه شب یکی از اعضای خانواده ام بگه بیا با هم بریم ..که البته همه خوابیدن و فقط گفتن مهسا دعامون کن ...بعدشم من موندم و حوضم و یه دل که هر کاری میکرد نمی تونست بی خیال شب قدر و احیا باشه !!
خلوت کردن با خدا ..هر چند اگه تنهایی باشه شاید طعم خاصی داشته باشه اما وقتی توی یه جمع باشی ..وقتی همه با هم خدا رو صدا بزنید ..اون وقت احساس میکنی صدات کمی رساتر به آسمون میرسه ..بعد توی خلسه ی عارفانه ای فرو میری و تا دلت بخواد با خدا حرف میزنی ..دیگه هم چیزی از حضور اون همه جمعیتی که کنارت هست حس نمی کنی ...اینجوری دلچسب تر هم میشه ...ولی حالا تکلیف یکی مث من چی بود که نه کسی کنارم بود ..نه بین جمعیتی بودم ..تا به حس و حال منم اضافه بشه ؟ ....شب نوزدهم که رفته بودم احیا ..بزرگی می گفت ...خدا براتون دعوت نامه فرستاده خدا دوست داشته یه شب رو باهاش خلوت کنید ..خدا انتخابتون کرده ..حالا همش از خودم می پرسیدم مگه میشه خدا کسی رو دعوت کنه و ازش یه پذیرایی مفصل نکنه و بزاره یه گوشه تنها بمونه ؟؟ ...دم صدا و سیما گرم ..که اگه مراسم احیا رو انقدر با شکوه از تلویزیون پخش نمیکرد ..نمیدونم تکلیف من یکی چی میشد ؟ ... آره ..رفتم سراغ تلویزیون ...وقتی زدم شبکه دو ..دیدم زیر نویس کردن پخش احیای شب قدر ..حرم امام رضا " ..بعدشم نیشم تا بناگوش باز شد .
..من انقدر با امام رضا حساب و کتاب دارم ..که همینجوریش هم تصویرش رو توی تلویزیون می بینم بغضم میگیره وای به حال اینکه شب قدر رو بخوام با این تصویر ..با حس و حال ناب اونجا به صبح برسونم ...میدونستم خدا ازم حسابی پذیرایی میکنه !!!
فقط یه بد شانسی اورده بودم ...موقعی تلویزیون رو روشن کردم که نیمی از دعای جوشن کبیر رو خونده بودن ...گفتم دعای افتتاح رو بخونم ..تا شبکه 3 یا 1 ...دعای جوشن کبیر رو شروع کنن ...دعای افتتاح که تموم شدم ...زدم شبکه سه دیدم فراز 12 دعای جوشن کبیره ...دیگه منم شروع کردم به خوندن ...اما استرس داشتم که نکنه توی این فاصله مراسم پایانی احیا و قران بر سر .توی مشهد تموم بشه ..قربون خدا برم که خودش همه چیز رو جور میکنه ...تا من از این طرف با شبکه سه دعای جوشن کبیر می خوندم ...از اون طرف توی مشهد سخنرانی میکردن ..لطف خدا بود ..که تا دعای جوشن کبیر من تموم شد ..یکم بعدش سخنرانی اونا هم تموم شد و منم مراسم قران بر سر گرفتن رو از مشهد دنبال کردم ...وه که چه حالی کردم ...من فرسخ ها از خاک مشهد دور بودم ..اما حس و حال معنوی اونجا انقدر بهم نزدیک بود که احساس میکردم ..وسط اون جمعیتم ...اشک ریختم ..اشکهایی که نمیدونم چرا انقدر بی باکانه ..و حتی بی اختیار خودم سرازیر می شدن ...کلی دلمو خالی کردم ..کلی واسه خدا حرف زدم ...شب جمعه بود و منم غایب همیشه حاضر و امام رضا واسطه قرار دادم ... واسه همه دعا کردم ...از خیلی ها اسم بردم !!!
وقتی داشتم دعای جوشن کبیر رو با شبکه 3 میخوندم ..می گفتن ...از خدا طلب عفو و بخشش کنید که معلوم نیست سال آینده همچین شبی زنده باشید یا نباشید ...راستش یکم ترسم گرفت ...همش از خدا می پرسیدم ..در بخشش و بزرگواری تو شکی نیست اما .با این همه گناه ...یعنی امشب همه بخشیده میشن ؟؟؟ ...حالا وقتی به قران خدا پناه اورده بودم ...یه عزیز دیگه توی مشهد ..حرف قشنگی زد ..می گفت ..اگه قرار بود بخشیده نشید که الان توی این مراسم نبودید ..اون وقت ته دلم چه قندی آب شد ...توی تاریکی ...قران بر سر ...رسیدیم به اون جا که خدا رو باید به امام رضا قسم بدی ...واقعا نمی تونم اون لحظه رو توصیف کنم ...اون عزیز گفت همه بلند شن روبه امام رضا ..تمام اون جمعیت بلند شد ...یه لحظه غصه ام گرفت ..گفتم من که اونجا نیستم ..دیدم دوباره گفت ..هر کجای حرم امام رضا ..هر کجای ایران ..هرکجای دنیا که هستی بلند شو رو به امام رضا ..گیرم که توی حرم امام رضا نبودم ..اما توی خاک ایران که بودم ...بلند شدم ...دیگه شونه هام می لرزید ..دیگه اشک هام آرروم آرووم نمی اومد به هق هق افتاده بودم ...وسط اون مرثیه سرایی ها ..اون مناجان عاشقانه که با خدا داشتم و حالا امام رضا رو ویژه تر واسطه قرار می دادم ..اگه بگم پرواز میکردم اغراق گویی نکردم ...نفسم بند اومده بود ...یه خلسه ی دلپذیر که هیچ جوری نمی خواستم از دستش بدم ...یه ریسمان که منو از زمین به آسمون نزدیک تر میکرد ...وه که چه حالی داشتم ...یه چیزی رو مطمئنم اینکه اون موقع ابعاد روحم به چارتا دیوار خونه محدود نمی شد ..خیلی دعا کردم ...خیلی قربون صدقه ی خدا رفتم که نزاشته همچین شبی رو که خودش وعده داده ..سرنوشت یک ساله رو رقم میزنه ..گناهان رو می بخشه ...هزار هزار بنده رو از آتش جهنم آزاد میکنه ...رو توی غفلت بگذرونم !!!
اینا همش لطف خداست ...که من هر چند تنها بودم اما خودمو بین اون جمعیت می دیدم ..که هرچند کنار امام رضا نبودم اما حالا توی حال و هوای اونجا نفس می کشیدم ...که هرچند جور نشد یه احیای درست و حسابی برم ..اما چنان شب پر خاطره ای رو برام رقم زد که محاله فراموشش کنم ...توی این چند شبه ..خیلی شنیدم که میگفتن ..از مدتها پیش انتخاب شدید و خدا براتون دعوت نامه فرستاده دم خدا گرم که از من با چند فرسخ فاصله اما کنار ضریح امام رضا یه پذیرایی جانانه کرد !!!!
تا مناجات حضرت امیر و یکی دو دعای دیگه رو خوندم ساعت 4 شده بود ..از اتاق که اومدم بیرون راحت از همیشه نفس می کشیدم ...سبکبال بودم ...و زیر لب هزار بار خدا رو شکر کردم !!!![]()
![]()
پ .ن 1: همچنان بیادتون بودم و دعاتون کردم ..بیادم بودید دیگه مگه نه ؟؟؟
پ .ن 2 : با اینکه عادت ندارم دنبال برنامه های تلویزیون باشم اما دیشب جز معدود شب هایی بود که با تواضع تمام نشستم روبروی تلویزیون و حسابی خودمو باهاش هماهنگ کردم !!!
پ .ن 3: خدایا !! ..خیلی حرفها برات زدم ...خیلی عهد و پیمان باهات بستم ...خیلی دعاها و حاجت ها ازت خواستم ... تو خودت گفتی تو رو صدا بزنیم تا اجابت کنی ...من صدات زدم خدا .نوبتی هم که باشه نوبت توئه ..پس الوعده وفا !!!
میم ..مث ..مهسا ...دعای افتتاح .. سوره ی .عنکبوت ..روم ...دخان ...دعای جوشن کبیر ....مناجات حضرت امیر ...قران بر سر ...بک یا الله ....و برسد به دست خدا !!!
خدایا !! ...توی خلوت عاشقانه ی دیشبم ...بزرگی می گفت ...تو منو دعوت کردی ...می گفت قدر خودم رو بدونم که تو دوست داشتی با عظمت ترین شب سال رو با من هم صحبت بشی ..با تو خلوت کنم ...می گفت خیلی ها یا غافلند ...خیلی ها توی خونه هاشون به حال و احوالم غبطه می خورن ...خیلی ها اسیر خاک شدن و اون دنیا حسرت این شبها رو دارن ....می گفت ...تو انتخابم کردی ...تو دعوت نامه فرستادی تو محض رضای خودت هم که شده ..اجازه دادی سرنوشت یک سالم رو کمی شفاف تر رقم بزنم ...تو دلت خواسته ..اصلا دوست داشتی ...دستت رو بزاری توی دست من و با هم شب سیاه قصه رو به سپیده ی صبح برسونیم ...دمت گرم خدا ...روی ماه تو رو می بوسم !!!
شروع دعای افتتاح ..مصادف شد با افتتاحیه ی دلتنگی ها و بغض های من ...قرار بود اولین دعای من بعد از دعا برای اون عزیز سفر کرده ...یه دعای خاص باشه ...چه دل خوشی داشتم ...حتی اجازه ندادی مطرحش کنم ...یکی دو ساعت قبل از احیا رفتنم ...یه " نه " بزرگ ازت شنیدم ..دیگه لازم نبود بیام و ازت استجابتش رو بخوام ...بجای طلب کردن اون خواسته ...ازت گلایه کردم ...دلم شکسته بود ...خدایا ! .میگن ..تو توی دلهای شکسته جا داری ...حرفی نیست اما باور کن ..تو همینجوریش هم توی دل من جا داشتی !!
با هزار اسم تو رو صدا زدم ...با اسماء الحسنی ...با دعای جوشن کبیر ...این بغض لعنتی دست بردار نبودبه آیه ی 12 نرسیده ...جا زد ...دوامی نداشت ...صورتم خیس بود ...اما نه واسه گلایه کردن ..واسه هزار هزار جمله ای که باهات داشتم ...که با هر هزار اسمت حالا هر کدومشون برای گفتن از دیگری پیشی می گرفت !!....چرا اشکام اینجوری می اومد ؟؟ ..چرا یه کنج دنج منو گیر اوردی و هی می گفتی ..حرف بزن دلت رو خالی کن ؟؟ ...چرا این بغض لعنتی تموم شده نبود ؟؟ ...تا چند لحظه قبلش زیر نگاه اون آدم ها داشتم ذوب می شدم ...چی شد که انقدر توی حس و حالم بودم که دیگه چیزی از نگاهشون نفهمیدم ؟؟چرا انقدر منو محکم بغل کرده بودی که نفس کشیدن برام سخت شده بود ؟؟...چرا یهو حالم آشفته می شد و تو انقدر تلاش میکردی منو آرووم کنی ؟؟...چرا دلتنگی های زیر و درشت توی ذهنم می اومد ؟؟..چرا وقتی به آخرین اسم هات می رسیدم ...دلم بیشتر می لرزید ؟؟ ..چرا با هر آیه ی که منو به ختمش نزدیک میکرد احساس میکردم توی یه مدت طولانی کلی دلتنگت بودم ؟؟ ...چرا وقتی آیه های 96 و 97 رو می خوندم وقتی گفتم " یا من هُوَ دعاهُ مُجیب ....ای انکه برای خواننده اش اجابت کند " چرا احساس میکردم انقدر بهم نزدیک هستی که دعاهای منو هم اجابت میکنی ؟؟ ...خودت گفتی کسی که صدات بزنه بی جواب نمی مونه ..خدایا من تو رو به هزار اسم دیشب فریادوار صدا زدم ...نکنه منو بی جواب بزاری ..چون اون وقت یه " چرای " بزرگ توی ذهنم می مونه !!!
خدایا ! ..مناجات حضرت امیر ..اون عمق دست نخورده دل آدم رو بدجوری میلرزونه ...وقتی یکی مث حضرت امیر تو رو اینجوری صدا بزنه ...تکلیف یکی مث من چیه ؟؟...من عاجزانه و ملتمسانه خط به خط این مناجات ناتوانی و نیازمندی خودم رو بهت یادآوری کردم ...خودم برات گفتم " مولایَ یا مولایَ انتَ الغنیُ و انا الفقیرُ و هل یرحمُ الفقیرَالا الغنیُ ؟ ..مولای من ...تویی بی نیاز و منم محتاج ..و آیا که رحم کند نیازمند را ؟ " ...میخوام بگم من دیشب تو رو به سنت و عادت حضرت امیر صدا زدم ...منو به این سنت..عادت بده خدا !!!
خدایا ! ...چیزی تا سحر باقی نمونده بود ....توی دل تاریکی بودم ...به تو و قران تو پناه اوردم...14 بنده ی خوبت رو ...واسطه قرار دادم ...که هوامو داشته باشی ...که نکنه تنهام بزاری ...که من عادت ندارم بجز خودت زیر بار منت کسی باشم ..که دهنده ی بی منتم خودت باشی و بس!! که من عادت دارم اجابت دعاهامو فقط از تو بخوام ..نکنه منو بی اجابت بزاری که بد عادت بشم !!
خدایا !! ..من ایمان دارم به رقم خوردن سرنوشت یک ساله ...به اینکه شب قدر که میشه " غایب همیشه حاضر " زیر کارنامه ی ما رو امضا میزنه و تائید میکنه ...به اینکه توی این شب بین ما و فرشته ها دیگه فاصله ای به اندازه ی زمین تا آسمون نیست ..اونا تا وقت سحر کنارمون هستن ...به اینکه بنده ای از درگاه مهربونی تو دست خالی بر نمی گرده ...به اینکه تو از دریچه های نگاه همیشه مهربونت ..مهربون ترینشون رو انتخاب میکنی ...من که قابل نیستم خدا ....اما تو رو به لایق بودن اشک اون پیرزن که کمکش کردم ...که کلی دعام کرد ..که بهترین ها رو برای من از تو می خواست ..قسمت میدم خدا ...سایه ی لطفت رو از سرم کم نکنی ...که به تو نیازمند که نه محتاجم !!!
خدایا !! ..دنیا ..دنیا ..ازت ممنونم ....اعتقاد دارم توی اینجور خلوت ها بیش از اونکه من بیادت باشم ..تو بیاد منی ...دیشب با تو عشقبازی کردم ...پر شدم از حضورت .دوست ندارم اینا رو بگم اما ..حتی اگه دیشب مهر تائید نخوردم ..حتی اگه خدای نکرده به درگاه تو مقبول نیفتاده باشم ..حتی اگه هیچ کدوم از خواسته های منو اجابت نکنی ..صادقانه بگم هرچند ممکنه ازت دلخور بشم اما..همین که توفیق اینو داشتم یه شب تا خود سحر دستت توی دستم باشه ...همین که اینجوری انتخابم می کنی ..اینجوری اجازه میدی خلوت عاشقانه و عارفانه باهات داشته باشم ...دنیا ..دنیا ...برام ارزش داره !! ...همیشه گفتم ..حیفم اومد دوباره نگم ..که لوطی وار برات می نویسم ..که خیلی مخلصیم !!!
پ .ن 1 : دیشب همون بالایی قبل از رفتنم به مراسم احیا ..بدجوری دلم رو شکست ...اما توی لحظه به لحظه ی دیشب خودش آروومم میکرد ..دیشب یه شب خیلی عجیب بود ...اغراق گویی نمیکنم ..کمتر لحظه ای بود که بغض نداشته باشم ..که چشمام پر از اشک نباشه ...دست خودم نبود انگار که خدا کنارم نشسته بود و می گفت ..فقط حرف بزن ...نکنه بزاری چیزی توی دلت بمونه !!
پ .ن 2: به یاد همتون بودم ...توی اوج تمام حس و حال فوق العاده ای که رقم میخورد ...ازتون یاد کردم از همه ی کسانی که برام کامنت خصوصی گذاشتن ..کامنت های عمومیتون ...آف لاین هاتون ...کلی دعاتون کردم ...الهی اجابت بشه !!!
پ .ن 3 : شب قدر...اگه قرار باشه با خدا خلوت کنم ..تقریبا تنها شبی هست که قاطعانه حتی اون رو هم توی خلوتم با خدا راه نمیدم !!!
پ .ن 4 : راستش خیلی ها گفته بودن ..مهسا !! .. ما رو هم دعا کن ...دیشب من از همه یاد کردم ..اما همش از خودم می پرسیدم ..کسی هم بیاد من هست ؟ ..اصلا کی واسه خودم دعا میکنه ؟؟
پ .ن 5 : با احترام کامنتدونی این پست رو تعطیل کردم ...اگه دوست داشتید کامنت بزارید ..پست قبل لطفا !!
پ .ن 6 : امروز صبح ..به نیت شب عاشقانه ای که پشت سر گذاشتم ..به حضرت حافظ تفال زدم این غزل اومد :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ...گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت ...با من راه نشین باده ی مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید ..قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
غزل خیلی جالب و زیبایی هست ..انتخاب عنوان این پستم بخاطر این غزل بود !!!
اصلا حالم خوب نیست ...دیشب خوب بودما ..نه چندان هم خوب نبودم ...به زور بلند شدم نماز خوندم هزار بار به شیطون بد و بیراه گفتم تا پاشدم ...همینجوری دراز کشیده بودم روبروی تلویزیون ...چرت میزدم بابا که صدام زد ...چشمامو باز کردم سر گیجه داشتم و تا چند دقیقه جایی رو خوب نمی دیدم تمام بدنم می لرزید ...آخر شب تا نزدیکی صبح با اون بودم ..خیلی هم خوش گذشت ..منم خوب خوب بودم ..واسه سحری ...وقتی اذان رو گفتن رفتم وضو بگیرم ...دیدم حالم حسابی داره بد میشه ..فقط تونستم چند ثانیه بشینم روی زمین ...منی که وقتی دارن اذان میگن کلی دعا میکنم ..حالا فقط از خدا می خواستم نزاره شرمنده اش بشم و یه روز ..روزه رو از دست بدم ...بعد هم گلاب به روتون حالم بهم خورد ....بد بختی اینجا بود که دیگه اذان گفته بودن و منم نمی تونستم یه چایی نبات ناقابل بخورم ..حالا هی مامان گیر داده بود نمی خواد روزه بگیری ...ولی من عمرا قبول کنم ...اومدیم و فردا زدیم زمین مردیم ...کی میخواد پیش اون بالایی برام جواب بده ؟ ...دکتر هم نرفتم ..حال بدم 2 حالت بیشتر نداره ...یا به لطف آب و هوای خوبمون " گرما زده " شدم ..یا فشار خونم اومده پایین ...که البته با تشخیص خود بنده که عمری بین پزشک های این مملکت بزرگ شدم دومی بیشتر در موردم صدق میکنه !!!
اصلا یه مدته من نمیدونم چم شده ...این کِتفم بدجوری درد میکنه ...لامصب تیر میکشه تا گردنم ...انقدر که گاهی شبا از شدت درد از خواب بیدار میشم ...موضوع بعد از مراسمی که برای سالگرد " مادر بزرگم " گرفته بودیم شدت بیشتری گرفت ..چون بعد از مامان تمام کارها روی دوش خودم بود ..بقیه هم که تا اسم کار کردن می اومد فراری می شدن ..البته بنده خدا تقصیری هم نداشتن ماه رمضون اونم توی این گرمای ما خیلی انرژی میگیره ...به هر حال منو و مامان تنها بودیم .امیدم به مینا بود ..که اونم خیلی خوشگل تماس گرفت ..گفت : " مهسا ! ..تا من برسم تمام کارها رو انجام بدی " ...منم که حرف گوش کن ..از کله ی سحر عین کوزت کار کردم ..نشون به اون نشون که ساعت 3 ظهر کل حیاط چندین متری رو زیر گرما و حرارت چندین درجه ی خورشید ...شستم و عین دسته گل تحویل دادم به مامان !! ...مراسم هم که شروع شد ...نظارتمون رو پذیرایی و بقیه ی کارها بود ..یعنی من دیگه عین جنازه ها افتادم روی زمین ...و راستش گلایه هم کردم که یکی از اینا نمی گه مهسا دست تنها ...همه چیز رو گردن بگیره براش سخته ..که اون کلی بهم دلداری داد و آرووم کرد ...تا یکم رو به راه شدم !!! ..هر چند من هر کاری کردم برای مادر بزرگم بوده که بیش از اینها به گردنم حق داره ...اما الان این درد لعنتی اذیت میکنه !!!...البته اینم بگم الان خیلی خوشحالم که خودم مسئولیت های بزرگی که برای مراسم به گردنم بود رو به بهترین نحو انجام دادم و تمام مراسم به لطف خدا خیلی با شکوه تموم شد ..منت کسی هم غیر از خدا برامون نموند ...چون من جز اون دسته از آدما هستم که حاضرم تا جایی که میتونم از خودم مایه بزارم و کارم رو به دیگران واگذار نکنم ...این برام خیلی خوش حال کننده است !!!
بگذریم ..داشت یادم می رفت ..حالا من صبح با اون رنگ پریدگی و ضعف اساسی که داشتم ..رسما در حال مذاکره با حضرت عزرائیل بودم ...اومدم دقیقا بشینم جلو کولر ...باد خنک بخوره تو صورتم یکم بهتر بشم ..اما تا نشستم ..برق هامون رفت ..
.یعنی من خودمو خفه میکردم حالیم نمی شد ...اعصابم ریخت بهم ...مخصوصا که اصلا دلم نمی خواست حالم از این بدتر بشه که یه موقع مجبور شم قید روزه ..رو بزنم ...این وسط هم در به در دنبال گوشیم اس ام اس بزنم به اون ...که من دارم از دنیا میرم ...اونم بنده خدا خواب بود ...اتفاقا امروز فردا ..کلی جلسه داره و حسابی دغدغه های کاریش گل کرده ...بعد خودم به زور و با دردسر خوابیدم ..حالا که اون بیدار شده بود ..کلی اس ام اس و تماس ...که خودش مونده بود و یه دنیا نگرانی ...بیدار که شدم کلی از خودم بدم اومد و کلی به خودم بد و بیراه گفتم !! ..همین دیگه ..احتمالا دارم می میرم ...دعام کنید زود حالم خوب بشه !!!
پ .ن 1 ) مرسی انقدر به فکر منی ...مرسی یکم حالم بد میشه آسمون و زمین رو بهم بند میزنی !!
پ .ن 2) فردا شب ..احتمالا با یکی از دوستام میرم احیای شب قدر ...دعا کنید جور بشه برم ..اگه شما هم یه خلوت شبانه با خدا داشتید ..قابل بودم منو بین اون دعاهای خالصانه تون از قلم نندازید !!![]()
پ .ن 3) حالا اگه اینجا بود و می دید من نوشتم " احتمالا دارم می میرم " و اینا رو براش میگفتم زود می گفت ..زبونتو بزار لای دندونات و گازش بگیر ..که یادبگیری دیگه از این حرفا نزنی ..بعد هم شمارش معکوس رو واسه گاز گرفتن زبونم شروع میکرد !!!![]()
تا حالا شده احساس کنی واسه دنیا غریبه ای ؟؟؟....یه حس مظلومانه توی وجودت قوت بگیره ؟؟ ...یه بغض سنگین رو توی گلوت حس کنی و هی بخوای قورتش بدی اما نتونی ؟؟؟ ...دیروز اینجوری شدم داشتیم با هم حرف میزدیم ...عین همیشه چند دقیقه قبل از افطار ...چون چیزی تا اذان باقی نمانده بود من درگیر سفره ی افطار و چیدنش بودم ..اینا رو بهش گفتم ...اصلا حرف از همین افطار شد ...یهو گفت وقت افطار هست و من تنها توی خونه ...نه کسی ..نه سفره ی افطاری !!!
انقدر مظلومانه گفت و انقدر وضعش مظلومانه بود ...که تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس خیس شده .تحمل اشکای منو نداره ...صداش رو بلند کرد ..اما میدونستم حال خودش هم دست کمی از من نداره ...خوبی خطوط ارتباطی ما اینه که غیر از رسوندن صدا و برقراری ارتباط ...حس و حالمون رو هم بهم میرسونه ...بهم دلداری می دادیم ... مسخره اما مقدس بود که توی دل هر کدوممون آشوبی به پا شده بود و ما سعی میکردیم همدیگه رو آرووم کنیم ..هر چقدر اعتراضش به اشکای من بیشتر می شد ...اشکام شدت بیشتری می گرفت ... جز معدود لحظه هایی بود که با همچین حس هایی تجربه اش میکردم ...یه حس که واژه به واژه ی پستم از ادا کردنش عاجزند ...نزدیک شدن به لحظه های اذان و صدای " ربنا " به این حس رنگ و لعاب تازه ای داده بود ..که با وجود سختیش اما ازش لذت می بردم ...با وجود همه ی تلخی اون لحظه با وجود همه ی بی کسی ها کنار سفره ی افطار ...با وجود همه ی بغض های فروخورده ای که دست بردار نبود ...با وجود تمام غرورش که حالا بی اراده از تنهایی و اون وضعش گفت ...اما یه شیرینی ملس رو توی تمام وجودم حس میکردم ... یه شیرینی عین شیرینی زولبیا که اون نداشت و می گفت ..مهسا تو به جای من با چایی بخور .... توی همون لحظه ها اذان گفتن و با اشک افطار کردیم ...گیرم که دیشب اینجوری گذشت ... من که باکی ندارم ... دیگه هم چیز زیادی باقی نمونده ...عوضش اگه خدا رخصت بده یه بار وقتی سفره ی افطار رو با هم چیدیم ...قدر همدیگه رو ...قدر تمام اون لحظه ها ..را کمی متفاوت تر از بقیه میدونیم ...شاید اون لقمه ای که به دهان میزاریم جور دیگه ای خوش طعم باشه ...اینو مطمئنم ...اینو مطمئن بود ...انقدر که وقتی آخر شب با هم حرف زدیم ..نه تنها ناراحت نبودیم ..که با کلی ذوق و شوق هم صحبت شدیم ..گفتیم و خندیدیم و کل سختی ها را به تمسخر گرفتیم ..حالا دیگه فقط شیرینیش باقی مانده بود ....فقط شیرینی !!!
پ .ن 1 : سریال های ماه رمضون امسال چندان چنگی به دل نمیزنه ...تنها چیزی که به دل من نشسته خونه ی " کامیاب " و" ماشینش" و " کتیبه ی پنج خورشید " واسه اینکه برم 20 سال آینده ...خداییش چه حال میداد اگه منم یکی از اینا رو داشتم !!!
پ .ن 2 : در طول کل دوران تحصیلیم ...امسال اولین سالی بود که شهریور درس خوندم ..فک کن !!!
پ .ن 3: اگه روزه نیستی ....اگه مث خیلی های دیگه تو هم اسم ماه رمضون که اومد یهو " معده درد "سراغت اومده ...حرفی نیست ..فقط انقدر فرهنگ داشته باش که جلوی آدمای روزه دار ..هی اون آدامس بادکنکی خودت رو باد نکنی !!!
پ .ن 4: اون " دود سیگار " گوارای وجودت عزیز ...فقط معرفت به خرج بده ..وقتی یه آدم روزه دار کنارت هست ...سیگارتو خاموش کنی ...یا انقدر اون دود لعنتی رو توی صورت این و اون پخش نکنی ...یه نیمه از ماه رمضون رفت ...اگه 15 روز دیگه سایه ی معرفتت باقی بمونه ..ممنونت میشم عزیز !!
حافظه ی خوبی دارم ..انقدر که خیلی خوب یادم می آید 3-4 ساله که بودم او مرا به حمام می برد ...آب بازی می کردیم ..حتی گاهی مرا کتک هم میزد ..وقتی علت کتک زدنم را می پرسیدم می خندید و می گفت ...کتک زدن از روی دوست داشتن اوست ...راست می گفت کتک زدن های او هیچ وقت درد نداشت ...تازه با هم می خندیدیم ...موهایم را همیشه او برایم شانه میکرد و می بافت ...همبازی خوب روزهای کودکیم بود ...و انقدر با این کودکیم عجین شده که از نقش کودکی اول تصویر او به ذهنم می آید هر وقت پیشش می رفتیم یا به خانه ی ما می آمد ..تمام ذوق و شوقم هدیه هایی بود که برایم می گرفت شیرینی هایی که همیشه همراهش بود ...حائل همه ی روزهایی بود که کار بدی میکردم و مامان تنبیه ام میکرد ..آن وقت آغوش او بزرگترین نقطه ی امن دنیا بود ...تا وقتی او در خانه ی ما حضور داشت هیچ وقت هیچ کسی نمی توانست چشمی برایم تنگ کند ...همه ی غمم آن موقعی بود که دایی جان به خانه ی ما می آمد و او را با خود می برد ... آن وقت رضا پسر دایی ام برای حضورش در خانه شان دائم به من فخر می فروخت ...من گریه میکردم و رضا ظالمانه به من می خندید ...و او که مرا در آغوش می گرفت و دلجویانه قول می داد خیلی زود برگردد ....سوره های کوچک قران ...آیه الکرسی ..اینها میراث بزرگی بود که او برایم به جا گذشت ..چقدر وقت صرف میکرد تا همه را از حفظ شوم ...چقدر شعر یادم می داد ...چه قصه هایی که برایم نمی ساخت ...گاهی گمان میکنم جرقه ی علاقه ام را به ادبیات او روشن کرد ...هرگز فراموش نمیکنم وقتی عید می شد و عیدی میداد ..بی اغراق عیدی های او کمی متبرک تر از بقیه بود ...چهره ی بی نهایت زیبایی داشت ...چشمان آبی ..پوستی روشن ...گیس هایی بلند ...معلوم بود در روزهای جوانیش چشم های زیادی را ملتهب میکرد !!!....عکس های یادگاری ...گواه محبت ما نسبت به هم است انقدر که در هر عکسی مرا مهربانانه روی پاهایش نشانده و جفتمان لبخند می زنیم و و انگار دل من کمی کودکانه می خندد ...برای نمره های بیستم همیشه دعا میکرد ...آرزویش سر سبزی بخت من و دیدن همسر آینده ام بود ...دوست داشت من خانم دکتر شوم ...دوست داشت تسکین پا دردهایش به قلم و نسخه ی من باشد !!!!
روزهایمان را با هم می گذرانیدیم و من دلشاد از اینکه او شاهد بزرگ شدنم است ..هر چقدر من قد کشیدم او کمی شکسته تر شد ...عمری در روزهای کودکیم او دست مرا می گرفت و من شعر می خواندم ...و حالا این اواخر من دست او را می گرفتم و او زیر لب با عشقی عظیم " یا علی " می گفت ....و این عشق آنقدر کارساز بود که در شب قدر ...شب ضربت خوردن علی (ع) ...عمر او هم ضربت خورد ...من ماندم و حوضم !!!....من ماندم و همه ی خاطراتی که حالا با یاد آوریشان شعله به جانم می زنند ....مادر بزرگ رفت ...قول داد خیلی زود برگردد ..اما مادر بزرگ بد قولی کرد ...مادر بزرگ ظالمانه مرا با همه ی رفاقت هایمان جا گذاشت و رفت ...مادر بزرگ تو که نمی خواهی باور کنم رفیق نیمه راه بودی ؟؟؟
مادر بزرگ تو رفتی ..من و رضا در مراسم رفتنت با هم گریه میکردیم ..مادر بزرگ رضا دیگر به من نمی خندید ...مادر بزرگ عالم به حال گریه های رضا دل می سوزاند ...راستی مادر بزرگ خبر داری رضا خودش همین چند وقت پیش بابا شده ؟؟؟ ...اما من هنوز عروس نشده ام ...بی انصاف نماندی تا عروس شدنم را ببینی ...اما من قول میدهم همسرم را به تو نشان دهم ...فقط تو هم قول بده از آن دور دورها برایم خیلی نزدیک آرزوی خوشبختی کنی ....مادر بزرگ سه سال است که تو کنار سفره ی هفت سین ما نیستی ..سفره ی هفت سینمان هفت ندارد ..اما ما همیشه بیادت هستیم ..ما بیاد تو یا چند گل سرخ به هفت سین اضافه میکنیم ...یا سیب های سرخمان را کمی اضافه تر می چینیم ....فقط مشکل اینجاست که ما عیدی های متبرک تو را کم داریم ..مادر بزرگ تو رفتی و چشم ها ی ملتهب از ندیدن چشمانی که رنگشان آبی بود و پوستی سپید و گیس هایی بلند که حالا سهم خاک شده اند ..مادر بزرگ تو رفتی ...من دکتر جسم تو نشدم ...برای درد پاهایت آخرش هم نتوانستم تسکینی تجویز کنم ...اما قول میدهم تلاش کنم که دکتر روح و فکر آدمها شوم ...راستی مادر بزرگ باور کن من هنوز هم نمره ی بیست می گیرم ...راستش را بگو نکند تو برایم دعا میکنی ؟؟؟
مادر بزرگ ...سه سال است که اطرافیانم می گویند تو نیستی ...می گویند توی خوابیده ای .تو در آرامستان آرام گرفتی ...اما من باور ندارم ...من مطمئنم تو بیداری ...اصلا برای همین است که هر کاری میکنم نمی توانم سوره های بزرگ قران را برای شادی و آرامش روحت که میدانم آرام است بخوانم ...چند روز پیش وقت سحر ...قران می خواندم چشمم خورد به آیه الکرسی ...یاد تو افتادم ..برایت خواندمش اما چه فایده که همه اش با هق هق گریه هایم بود !!!
تا همین سه سال پیش دعاهای تو و حضور همیشه روشنت متبرک تمام خانه ی ما بود ...تو که رفتی مامان بی مادر شد و بابا مردانه گریه میکرد و میگفت ...نور خانه اش را از دست داده ..مادر بزرگ دیگر کسی نیست که دعاهایش متبرک خانه ی ما باشد اما ما بعد از رفتنت هر سال همگی نیت کردیم برایت مراسم افطارو ختم قران بزرگی در سالگرد نبودنت در خانه مان بگیریم ...بزرگی می گفت ..تو خوشحال میشوی ..دعایمان میکنی ..دعایمان کن که این روزها به دعایت بیش از هر کس دیگری محتاجیم !!!
پ .ن 1: اگه زحمتی نبود برای آرامش روح مادر بزرگم ..یه صلوات یادتون نره ...ممنون !!!
پ .ن 2: الهی جای خالی هیچ کسی رو توی خونه تون حس نکنید !!!
پ .ن 3: پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها هرچند نا توان می شن اما توانگری دلهاشون بیش از دل ماست خوش به حال اونایی که توی خونه هاشون دل های توانگر دارن ..قدر این دلها رو بدونید !!!
پ .ن 4: پا به پای هر خط از این پست گریه کردم و گاهی با یادآوری خاطرات خندیدم ...آخ که چه دلی می سوزونه نبودت !!!
پ .ن 5: گلایه نکنید ..باور کنید خودم آمار نبودنم رو دارم ..میدونم توی مسنجر نیستم ..کامنت های خصوصیتون بی جواب مونده ...و کم بهتون سر میزنم ..شرمنده ام ..این روزا به شدت درگیر درس و مشقم همین وبلاگم و دست نوشته هام هم کلی از نظم و ترتیب افتاده ..زیاد طول نمی کشه ..جبران میکنم بزودی !
پ .ن ۶: موهاتو باز میزاری یا بسته ؟؟ ...چی می پوشی ؟؟ ..کدوم لباستو ؟؟ ..به خودت نرسیااا ...و منی که باید کم کم یاد بگیرم ..دلی کمی دور و نزدیک برای هر مهمانی برایم دلواپسی دارد !!!
همین " الهه " رفیق شفیقم شاهد است ...که گاهی در اوج درس برایش داغ و داغ از پست ها و کامنت های او می گویم و میخوانم ...آن وقت صدای قهقهه ی جفتمان در فضا می پیچد ...حتی به خوبی معرف حضور دوستان اهوازیم هم هست .می خواهم بگویم جز آن دسته از دوستانیست که هرگز به دنیای مجازیم محدود نشده ...و راستش حس خوشایندی است که در رده ی لینک هایش جایی آن بالا بالاها ..برچسب " آبجی " داشته باشی گرچه اصولا از این برچسب ها حتی در دنیای واقعی هم استقبال چندانی نمی کنم اما ..اما ...این برچسب برایم چیز دیگریست !!... از او وقتی بیشتر خوشم آمد ...که در جریان انتخابات گرچه با هم اختلاف نظر داشتیم ...اما مث دوستانم در دنیای واقعی منطقی با هم بر خورد می کردیم ...تلاشی نداشت که نظر خودش را تحمیل کند ..بلکه تلاش میکرد نظرات خودش را با دلیل و منطق به طرف مقابل اثبات کند و این تلاش در یک مورد آنقدر برایم قانع کننده بود ...که مجاب شدنم را برایش اعتراف کردم ...و این نوع برخورد برایم قابل تحسین بود ...آن وقت نه تنها اختلاف عقایدمان مرا از خواندن پست هایش دور نکرد ..که اتفاقا همین تفاوت ها مرا بیشتر جذب میکرد !!
تقریبا جز اولین کسانی بود ..که کمی شفاف تر از بقیه ..از من و او فهمید ..آن وقت همان کامنت های خصوصیش تا مدتها دلگرمم کرد ...در ضمن علاقه ی زیادی به ازدواج کردن من دارد ..نشان به آن نشان که گفته است اگر من ازدواج کردم در وبلاگش سور می دهد ...این ها را همه پای با معرفت بودن اون بگذارید ...که حتی اگر صد سال به وبلاگش هم سر نزنید ...آنقدر معرفت دارد که اولین کامنت های هر پست از وبلاگتان را به نام او ثبت شده می بینید ...تحلیگر خوبی هم هست ...از اقتصادی تا اجتماعی و سیاسی فقط مث بابا و دو برادر خودم کمی زیادی در این مورد ها جوش میزند ...هرچه باشد او هم داداش است دیگر ..البته از نوع دیگرش !!!
بین خودمان بماند ...از رانندگیش چندان دل خوشی ندارم ..کافیست به وبلاگش سری بزنید تا بفهمید چند پستش فقط به رانندگی و ماشین ختم شده واصولا در امر دق دادن در رانندگی توانایی خاصی دارد مخصوصا اگر " بارانیش " را پوشیده باشد ...با اینکه عاشق باقالی پلو با ماهیچه است و این را در نخستین کامنتش در وبلاگم ثابت کرده اما اگر فیلم های هالیوودی ببیند و در جزایر هاوایی و تایلند و قناری و ترکیه و آلمان باشد اشتهایش بیشتر هم میشود آن وقت حتی فسنجان هم میخورد .مخصوصا اگر دست پخت یک بلوند چشم آبی باشد ....کودک درونش خیلی فعال است ...خیلی.. آنقدر که ساسی مانکن هم در اداره گوش می دهد البته این ها را به حساب این بگذارید که خیلی کار میکند خیلی ...انقدر که حتی فرصت شستن لیوان چاییش را هم ندارد .گاهی با کاغذ آن را تمیز می کند..ارباب گریز خوبی است ..نشان به آن نشان که دلش میخواهد تایلند برود بدون ارباب ...و هی به من سفارش میکند برایش سفر خارجی دعا کنم و از آنجا که من خواهر شوهری وفادار هستم هیچ وقت سفارشات بدون ارباب را نپذیرفتم !!!...تازه عکس هایش را هم در وبلاگش می گذارد و چون آدم خوش عکسی است ..گاهی اگر کسی می گوید به به چه عکسی ..چه امیدی ..چه رنگی چون می خواهد وفادار بودنش را ثابت کند زود می گوید من متاهلم .....کلا اهل گیر دادن با مزاح است ...از ازدواج کردن من گرفته تا پیوستگی ابروهایم !!...داشت از قلم می افتاد که او یک امید پا طلاییست ..فوتبالیستی همه فن حریف ...تازه دلتان بسوزد داداش من گل هم میزند !!!
کافیست چند روزی نباشد و برود مسافرت ...آن وقت هر بار سراغ وبلاگتان می روید بین کامنت هایتان امید را کم دارید ...جای خالیش را حسا بی حس میکنید و بعد هم دلتان کمی زیادی می گیرد ...این همه نوشتم که بگویم مدیونید اگر فکر کنید الان آن حس آبجی بودنم گل کرده و کمی هم جو گیر شده ام ...امروز تولد همین امید خودمان است ..همین امیدی که عادت به نا امید کردن ندارد ...همین امیدی که بودنش مایه ی لبخند و نبودش دل ها را تنگ می کند ..تولدت مبارک ستون پر امید بلاگفا !!!
این همه تو برای ما کلام آخر نوشتی این بار من برای تو ...
که الهی دلت پر امید ...نبض وجودت تا 120 سالگی پر صدا ...لحظه هایت گره خورده در لبخند و عمرت پر از عزت باشد ...تولدت خیلی مبارک !!!![]()
![]()
پ .ن 1: گرچه قلم من هرگز در حد قلم امید عزیز نیست اما تلاش کردم این پستم شباهت هایی با سوژه ها و سبک نوشتاری خودش باشه !!![]()
پ .ن ۲: مهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود
به جون خودم من مهمون نوازم اما این مهمون ما ..منو کشت بس که هرجا میرم دنبالم باشه![]()
![]()
بابام جان !!...مگه جهنم چی داره ؟؟ ..احیانا غیر از گرما و آتیش چیز دیگه ای هم هست ؟؟ ...والا ما اینجا این چند روز اخیر جهنم رو به معنای واقعی تجربه کردیم ...هوا به شدت شرجی شده ....دیگه کولر هم جواب نمیده ..انگار که یه شیر آب متصل کردن به کولر ...وقتی میریم بیرون یه نفس عمیق نمیشه کشید اونم توی این ماه رمضون ...حرارت بدنمون به شدت رفته بالا مخصوصا که نمیشه هیچ آبی هم خورد یعنی همه صورتهامون شده عین لبو ...وقتی روی فرش راه میریم با پاهامون دقیقا رطوبت روی فرش رو حس میکنیم ...حالا خوبه ما شمال خوزستانیم ...دوستای آبادانیم ..با این وضع هوا جدی جدی دارن شهید می شن !!! ....تنمون بی رمق شده ... همه فقط دراز می کشیم جلو کولر ..چشممون به ساعت که کی اذان میگن ..همچین که اذان گفتن ...همه میرن سراغ آب یخ ...دلم به حال خودمون می سوزه ..به حال اونایی که توی این گرما بیرون از خونه بدون کولر باید کار کنن ..راننده تاکسی ها ...نانوایی ها که پای تنور گرم کار می کنن ...به حال اونایی که کولر توی خونه هاشون ندارن ...به حال اونایی که برقشون دائم قطع میشه...ما خوزستانی ها انگار بیش از جاهای دیگه ی ایران باید مورد امتحان قرار بگیریم ...این روزا با این وضع گرما و شرجی ..واقعا اخلاصمون در طبق آزمایش افتاده ...اینکه با این وضع کسی بتونه کل ماه رمضون رو روزه بگیره و کم نیاره ...وقتی آب یخ رو می بینی و بتونی ازش چشم پوشی کنی ..وقتی میری بیرون و خیس عرق و با چهره ی سرخ بر میگردی و تا ته گلوت می سوزه و بی خیال آب خوردن بشی فقط یه خوزستانی درک میکنه من چی میگم ...از دیروز همش دارم به خدا میگم که این انصاف نیست جهنم رو واسه اون دنیا وعده دادی ...پس این چه حکمتیه که ما این دنیا هم باید تجربه اش کنیم ؟؟؟ بد بختی اینجاست هوا که اینجوری شده همه هم کولر گازی هاشون رو روشن می کنن و اون باد گرمی که کولر گازی به وجود میاره بیشتر هوا رو گرم میکنه !!!
اصلا تقصیر خودمونه که انقدر نا شکری کردیم کی گفته گرد و خاک ما رو اذیت میکرد ؟؟؟؟ ..کی گفته گرد و خاک چندین برابر استاندارد جهانی رو تجربه می کنیم ؟؟؟ ....اگه من گفتم گلاب به روتون من غلط کردم ...اصلا این گرد و خاک از عراق میاد خاک کربلاست ...تازه خوردنش هم واجبه .تبرک هم هست ..خدایا گرد و خاک بفرست والا من یکی راضیم ...اصلا کی توی پست قبل گفت خدایا هوا رو خنک کن ؟؟؟؟ ....من گفتم ؟؟؟ ..غلط کردن واسه همین موقع هاست دیگه ...نخواستیم خدا ..همون گرمای 50-60 درجه رو بفرست ...اما شر این رطوبت 100% رو از سرِ ...ما کم کن !!!
پ .ن1: هواشناسی اینجا اعلام کرده ..که این رطوبت 100% از هندوستان و حاشیه ی خلیج فارس به اینجا رسیده ...گرد و خاک هم که از خاک عراق و عربستان بهمون میرسه .. حرارت چندین درجه دیگه خداییش از خورشید خودمونه ...اما من موندم چرا یه بار فقط یه بار یه هوای خنکی از بعضی کشورهای اروپایی به ما نمیرسه ؟؟؟![]()
![]()
پ .ن 2 : خوش به حالتون ..واقعا خوش به حالتون ...هرنقطه ای از ایران که هستید اگه رطوبتی کمتر از 100% و دمایی کمتر از 50 درجه رو تجربه میکنید .... قدر آب و هواتون رو بدونید ..مخصوصا توی ماه رمضون !!!
پ .ن3: خدایا !! ...گرمای 60 درجه ...گرد و خاک چندین برابر استاندارد جهانی ..رطوبت 100% به مردم خوزستان عطا کن ....آخه دفعه پیش گفتم خنکا رو برسون دقیقا برعکس شد ..گفتم شاید این بار این دعا رو کنم نتیجه بازم معکوس بشه !!!
پ .ن4: یعنی دلم فقط به این خوش بود که توی یه وبلاگ واسه خودم می نوشتما ...باورتون میشه دیشب پیداش کرد ؟؟؟؟؟![]()
پ .ن5: چند دقیقه پیش تماس گرفت ...میگه : مهسا بد بخت شدیم ...حالا من مات که چی شده ؟؟ ...با آب و تاب تعریف میکنه که داشتم می رفتم بانک بعد یهو دیدم 2-3 میلیون کمه ...منم همش می پرسم ..دزدیدن ؟؟ ...نکنه گمش کردی ؟؟؟ ... خودش کم بوده ؟؟؟ ...یعنی دو قدم تا سکته فاصله داشتما ...اونم داغ و داغ تعریف میکنه ..بعد یهو میگه رفتم خونه دیدم جا گذاشتم و صدای قهقهه اش که به وضع من میخنده ..اونم از صبح که خیر سرم می خواستم بخوابم یکم تشنگی رو کمتر حس کنم ...هر دو دقیقه یه بار منو بیدار کرده مردم آزار تر از خودش توی دنیا خودشه !!!![]()
![]()
![]()
پ .ن 6: کاش سر سفره ی افطارمون ...وقتی یه دل سیر خوردیم ...از اونایی که عمریه در حسرت سیر شدن دلهاشون روزها رو می گذرونن ...یاد کنیم !!!![]()