چند مدت پیش یه شب رک و راست نشست باهام حرف زد ...موضوع خونه رو مطرح کرد ...یادمه اون شب به شدت باهاش مخالفت کردم ...قبلا هم گفته بودم ..خونه ی قبلی هیچ مشکلی نداشت ..اما اون به همه جاش یه عیب میزاشت ...بهش گفتم ..به هیچ کس هیچ ربطی نداره ..خونه بزرگه یا کوچیک ..خوبه یا بد ..من قرار نیست با حرف مردم زندگی کنم ...این جماعت هرکاری که کنی دهنشون بازه ...پس مجبوری یه گوشت رو تبدیل کنی به " در " ..یکی دیگه رو هم به " دروازه " ...و دو دستی بچسبی به زندگیت ..که فردا پس فردا اگه خوردی زمین محتاج همین جماعت نشی که با طعنه و تمسخر بخوان از زمین بلندت کنن ...هیچ کدوم از ما هم آدمی نیست که بخواد اجازه بده اصول زندگیمون روی چارچوب حرفهای خاله رنکی بنا بشه ...منم دختری نیستم که بخوام چشمم به زندگی این و اون باشه و خودم رو با بقیه مقایسه کنم ...پس بهتره فعلا به همون خونه فکر کنی ...همه ی حرفهامو زدم ...و دیگه به خودمم اجازه ندادم دخالتی کنم ...تصمیم نهایی با خودش بود ...اونم حرف زد ...یه جاهایی از حرفهاش رو واقعا قبول داشتم ...مخصوصا که ما قدم به قدمی که برداشتیم از روی اصول بوده ..بهم گفت ..مهسا الان جفتمون مجردیم ..خرج و مخارج خیلی کمتره ..اما بعدا ... دیگه از این خبرا نیست ...اون وقت خیلی چیزا اضافه میشه ...مجبوری روی خیلی از چیزا سرمایه گذاری کنی ...شاید هزار مشکل پیش اومد یا اتفاقاتی که ازش بی خبریم ...به فکر آینده باش ...شاید دیگه هم چیز فقط به خودمون تنها خلاصه نشه ...حق با اون بود ...اما من اصلا دلم نمی خواست اینجوری زیر فشار قرار بگیره ...میدونستم تموم هدفهاش توی اون چند جمله ای که بهم گفت نیست ...وقتی درمورد این مطمئن شدم ..که 3 روز از خرید خونه گذشته بود و خیلی صریح بهم گفت ...نمیخواستم اونجا بریم ..میخواستم یه جایی ببرمت که لااقل به شان تو نزدیک باشه ...خدا رو شکر خونه جور شد ..اما هر چقدر با خودمون حساب و کتاب می کنیم ..می بینیم در حالت عادی نصف حقوقش پر کشیده ... با اینکه خوشحالیم اما می فهمم ته دلش نگرانه ...ریسک کردیم ..پامون رو بیشتر از گلیممون دراز کردیم ...اما به طرز عجیبی نمیخوایم کم بیاریم ." همت " به خرج میدیم ..حتی اگه مجبور بشیم..مدت زمان تعیین شده رو افزایش بدیم ...و این برای اون سخت و برای من سخت تره ...اما نرود میخ آهنین درسنگ !!!
هر بار دور یه خونه رو خط می کشید می گفت ..ما شانس نداریم ...سر همین خونه خیلی اذیت شدیم ..خیلی اعصابش ریخت بهم ..اما آخرش خواست خدا بود که قسمتمون بشه ...یه دوستی داشتم توی کلاس زبان با هم آشنا شده بودیم ..38 سالی سن داشت ..خب تجربیاتش خیلی بیشتر از من بود ...خدا میدونه چقدر از حرفها و تجربیاتش استفاده میکردم ...آدم بسیار پخته و فهمیده ..با درکی فوق العاده بود ...یادمه یه بار بهم گفت ..مهسا سه چیز توی زندگی با قسمت و تقدیر گره خورده ...ازدواج ...بچه دار شدن ..و خونه دار شدن ...الان کم کم دارم به خیلی از حرفهاش میرسم ..مثل همین ..کی فکرش رو میکرد ..بعد از اون همه دردسر اینجوری " خونه " برامون ردیف بشه ...خدا خودش جورش کرده ..از این به بعد هم با خودشه !!!
خاطراتونه : دوشنبه ...یه روز پر از خستگی ...با پیش بینی گذروندن یه شب خیلی عادی ...اما توی چند لحظه همه چیز برات عوض میشه ...لحظه به لحظه اش برات میشه یه سوپرایز ......وقتی نفست توی سینه حبس میشه ..وقتی جیغ هیجان انگیزی میکشی ...وقتی یه شب پر خاطره ....توی دفتر خاطراتت ثبت میشه ...وقتی که انگار ..حتی دنیا هم به احترام شب پر ستاره مون متوقف میشه !!!
کاملا درست حدس زدید ..من دارم PRISON BREAK ..می بینم ....باور کنید فقط یه بار بهش گفتم ..که اونم بحث از همین پستی بود که در مورد لاست اینجا نوشته بودم و گفتم که دوستام پیشنهاد دادن .." فرار از زندان " رو ببینم ...دیدم اونم زود برام جورش کرده که ببینمش ..اینجوریه دیگه ..داره لوسم می کنه ..یه عمر لوس نبودم .. حتی وقت بچگی هام ..اما حالا که بزرگ شدم دارم لوس میشم ..همش هم تقصیر اونه !!!![]()
یعنی من از همون روز اولی که این سریال رو دیدم ..همش با خودم می گفتم ..من این مایکل رو یه جایی دیدم ...نه اینکه من مرتب سفرهای خارج از کشور دارم و یه پام توی ایرانه ..یکی دیگه توی اروپا ..حالا همش فکر میکردم غیر از این سریال یه جای دیگه هم دیدمش .
..اما جدا کلی ذهنم درگیر بود ..منم که خدا اون روز نیاره یه چیز اینجوری توی ذهنم پیش بیاد ..دیگه تا حلش نکنم مگه دست بردارم ؟؟ ...تا امروز عصر ..داشتم این سریال رو می دیدم .یکی از اون جاهایی که مایکل مغز متفکر خودش رو به کار میندازه و چشمهاش رو تنگ میکنه ....که یهو فهمیدم ..وای این مایکل که مهرداد خودمونه ![]()
شبیه داداشمه ..فقط مهرداد یه کوچولو ازش تپل تره ..اما یه عکسی داره که دقیقا به روزهای جنگ بر میگرده ...روزهای بچگیش ...اگه اون عکس رو ببینید با چهره ی مایکل ..مث یه سیب می مونه که از وسط دو نصفش کردی ...اتفاقا عکس خیلی خاطره سازیه ..چون وقتی با ..بابام رفته بود عکاسی که عکس هاشو تحویل بگیره ..اونجا رو موشک میزنند و این طفلکی تا مدتها فکر میکرد شهید شده ![]()
![]()
اون لحظه که اینو کشف کردم ...اولش یهو از روی صندلی بلند شدم ..بعد کلی خندیدم ...بعد هم به حال خودم تاسف که بعد از اینکه چند قسمت از این سریال رو دیدم تازه فهمیدم شبیه داداشمه ..
.بعد هم بدو بدو رفتم به اون گفتم ...با نهایت هیجان بهش میگم ..اگه گفتی مایکل شبیه کیه ؟؟ ..نمیدونم چرا انتظار داشتم زود بگه مهرداد ...میگه ..شبیه خواستگارته ؟؟![]()
سریال جذاب و قشنگیه ..واقعا ارزش دیدن رو داشت ..اما راستش من به اندازه ی لاست دوستش ندارم ..یعنی میدونید ..لاست از همون اول برای آدم هیجان ایجاد میکنه و معتاد میشه ..اما این حس با دیدن فرار از زندان خیلی دیر توی وجودم پیدا شد ...بعد هم لاست تمام جنبه های یه زندگی ..تصمیمات و ابعاد روانشناختی یه آدم رو نشون می داد ..اما فرار از زندان یه سریال اکشنه که همش به پلیس و جرم و جنایت ختم میشه و بقیه ی ابعاد خیلی خلاصه مطرح کرده ...و به اندازه ی لاست حس کنجکاوی آدم رو تقویت نمیکنه ... اما خب ..سریال خوب و هیجان انگیزیه ..کلا سریال های خارجی قابل پیش بینی نیستن ...فرار از زندان هم اینجوریه ...درست در اوج اون لحظه هایی که سخت و خشن هستن..صحنه های جذاب و خنده داری هم می بینی ..مث این یارو که روانیه ..اسمش چی بود ؟؟ ..هیوایر ؟؟ ..یه همچین چیزیه ...کلا من از قیافه ی این بشر خوشم میاد ...خنده دار و با مزه است ..وقتی می بینمش کلی می خندم ...مث اونجا که رفته بود خامه و بستنی می خورد و با شیر کاکائو سرش رو شست ...طفلک اون دختر و پسره !!!![]()
هر چند تموم اینایی که گفتم ..نتیجه ی چند دی وی دی اولی بوده که دیدم ...شاید توی قسمت های بعدی نظرم عوض بشه ..و مث لاست عاشقش بشم !!!
به هر حال ..سریالی رو که دارم این روزها می بینم ...پیشنهاد شما بوده ...مرسی برای پیشنهادتون ..واقعا ارزش دیدن رو داره ...فقط یادتون باشه ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!![]()
پ .ن 1 : میگن این سریال رو قراره ..توی شبکه سوم هم پخش کنن ...میتونم حدس بزنم چند جا از این سریال سانسور میشه ...چه جاهایی جملات رو تغییر میدن ...اون موقع " فرار از زندان " ..فرار از زندان نمیشه دیگه ....میشه ؟؟؟![]()
پ .ن 2: نمیدونم چی شدم ...دلم برای همه تنگ شده ...و به طرز عجیبی برای مایکل اسکوفیلد ..برای همین داداش کوچیکه ..که خیلی دوستش دارم ....دلم تنگه براش ![]()
پ .ن 3: نمیدونی چه حالی میده ...وقتی در اوج خستگی ...وقتی که چشمامو از روی صفحات کتاب بر میدارم و می بندم ..تا کمی به خودم استراحت بدم ...تماس میگیری و چنان میگی ...خسته نباشی ...و سر به سرم میزاری ..که انگار کل خستگی هام بخار میشه !!!
پ .ن ۴ : دلم خیلی براتون تنگ شده ...اعتراف میکنم چند روزی هست که سراغ هیچ وبلاگی نیومدم ...کامنتدونی پست قبل رو تعطیل کردم ..چون دلم نمی خواست شرمنده ی کسی بشم ...اگه فرصت بشه ..بزودی سراغتون میام !!!![]()
میگه : مبارک باشه خانم ..ایشالا به شادی
لبخند عمیقی میزنم و میگم مبارک شما باشه ...ایشالا
میگه : میدونی مشکل کجاست مهسا ؟؟
متعجب از اینکه یعنی مشکل جدیدی پیش اومده می پرسم کجا ؟؟
جواب میده ..مشکل اینجاست ..که اگه تو نباشی ..هیچ کس دیگه ای هم اونجا زندگی نمی کنه لبخند عمیق روی لبام جمع میشه و میگم ...حرف مفت نزن ..من نباشم هم تو اونجا با دل خوش زندگی میکنی !!
میگه ...حالا می بینی
بعد از سه سال آنقدر خوب میشناسمش که بدونم حرفش حرفه ...تنم میلرزه ...زیر و بم صداش عوض میشه ..و برام قسم میخوره ..مهسا تو نباشی هیچ کس دیگه ای اونجا زندگی نمی کنه !!
بغض لعنتی دست بردار نیست ..نمی خوام حاشا کنم ...و به بهانه ی احمقانه ای خداحافظی میکنم !!! اینجور لحظه ها سخته ..خیلی سخت ..اما ..ایمان دارم که شیرینیش از هر شیرینیه دیگه ای بیشتر به وجودمون می چسبه ...شاید فقط کسی منظور منو درک کنه ...که با عمق وجودش این لحظه ها رو درک کرده ...یه زمانی شیرینی رو توی نمره بیست می دیدم ...یه زمانی توی قبولی دانشگاه ..بعد ها فکر میکردم بله گفتن ...میتونه شیرین باشه ...واپسین روزهای شهریور 86 یه جورایی من مشابهش رو تجربه کردم ...منکر شیرینی هیچ کدومشون نیستم ..اما من توی زندگیم ..حتی شاید روزی چندین بار ..به این میرسم ..که لحظاتی هست که شیرینیش در مقابل اون لحظه ها خیلی بیشتر و به جرات میگم حتی قابل مقایسه نیست ...شاید خوشحالی اون لحظه ها برای من فقط توی لبخند های عمیق و قهقهه خلاصه می شد ..اما الان خوشحالیم و شادی توی اشک هایی هست که از چشم میاد و از سر شوقه ...اصلا حرف احساساتی شدن و احساسی برخورد کردن نیست ..اتفاقا ما جز کسانی بودیم ..که منطقمون یک قدم جلوتر از احساساتمون پیش رفت ...شاید اگه یه روزی ازش نوشتم منطقی بودنمون جلوه گر اون پست هام بشه ...به هر حال با وجود لحظه هایی که اینگونه تجربه اش میکنیم ...اما خیلی خوشحالیم ...انقدر که من بهش گیر دادم برای شیرینی خونه یه شام توپ بهم بدهکاره ...اونم هی امروز و فردا میکنه و میگه ..5 روز گرسنه ات میزارم .بدون آب ..بدون غذا ....عوضش یه جایی می برمت ..که فقط ورودی بدی و بری هرچی دلت خواست ..به اندازه ی 5 سال بخوری !!!..الان هم با کمال پررویی تماس گرفته ..میگه ...اومدم شیرینی فروشی برای خودم شیرینی بخرم ..خداییش آدم انقدر پررو دیدین ؟؟؟.....تهرانی جماعت همینه دیگه !!! ( شوخی بود ...نکنه کسی به دل بگیره )
پ .ن 1 : برای همه ی تبریک هاتون ...آرزوهای قشنگ و خوشمزه تون ...ممنون ...فقط کامنت های خصوصیتون یکم زیادی بالا گرفته !!! ....: دی
پ .ن 2: دریغ از یک نگاه که بخوام صرف یه کتاب کنم ...نمیزاره درس بخونم ...والا نمیزاره !!!
پ .ن 3: گفته بودی از برای بوسه ی من تشنه ای ... آتشم ..اما برایت آب هم می آورم !!!
پ .ن 4: دلم برای یه دوست ..غریبانه ..تنگ شده !!!
خاطراتونه : دوشنبه ..مامان رفت و خونه رو دید ...انتخاب اون رو پسندیده ..و داغ و داغ یه تبریک صمیمانه و یه مبارک باشه ی آنچنانی گفته ....خدا کنه ..مامان همه ی انتخاب هاشو اینجوری تائید کنه و بپسنده !!!
خونه رو خریدیم ...هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
خیلی خوشحالم ..خیلی خیلی زیاد ..اصلا قابل توصیف نیست ...خدا رو هزار مرتبه شکر !!!
خیلی خوشگله ...2 خوابه ...شیک ...تازه ساختنش ...سرامیک های خوشگل تر ...آفتاب توش طلوع میکنه و غروب میکنه ( همونجوری که من دوست داشتم )...شومینه ...یه جاهایش سنگ کاری شده ...آسانسور ..کابینت MDF ...این کابینت برای ما حکایتی شده بودا ...دیگه من میمردم از خنده ..آمار هر خونه ای رو که می گرفت ..می پرسیدم نظرت چیه ؟؟ ..از بین کل جاهای خونه دست میزاشت روی کابینت ...گیر داده بود به این MDF ..من می پرسیدم خوبه ؟؟ ..می گفت آره مهسااااااا ..کابینت MDF داره !!!
البته این چیز عجیبی هم نیست ..خب اگه منم بودم روی اتاق کارم حساس بودم ..نه اینکه اونم اتاق کارش آشپزخونه میشه .
.خب طبیعیه که روی وسایل و چیدمان کارش حساس باشه دیگه ...ایشالا خودم یه کلاه آشپزی هم براش می گیرم که دیگه خودش هم به MDF ها بیاد !!!![]()
از شوخی گذشته ..راستش خونه ی قبلی اصلا بد نبود ..یعنی این نظر شخصی من بود ..تنها عیبی که داشت یکم منو می ترسوند این بود که از خونه ی پدری فاصله داشت و من نمیدونم اگه زبونم لال یه اتفاقی می افتاد چه خاکی توی سرم می ریختم اونم توی شهر غریب ..خب به هر حال اون موقع شرایطم با الان خیلی فرق میکنه ...هرچند نقلی بود ...هر چند اون اصلا دوستش نداشت ...اما من دوستش داشتم ..اصلا هم توقعی بیش از این نداشتم ..اینو هزار بار به خودش هم گفته بودم ...هر تصمیمی که گرفته شده تمایلات خودش بوده و البته آینده نگری هاش که همیشه برام قابل تحسین بوده !!
توی تمام این مدت ..اینجا تنها جایی بود که به دلمون نشسته بود ..مخصوصا اون که به ترک دیوار هم عیب میزاره ..واقعا نمیدونم چه حسی بود که نمک گیر شده بودیم ..البته قبلش یه دونه 1 خوابه هم دیده بودیم ..اونم خیلی خوب بود ..اما 1 خوابه با آینده نگری های ما جور نمی شد ...مونده بود اینجا .. هیچ وقت یادم نمیره ..اولین باری که دیدش با چه ذوق و شوقی ازش تعریف میکرد ..یادمه بهش گفتم ..انگار حسابی پسندیدیش ..گفت آره ..فقط دعا کن جور بشه ...صاحبش خیلی گیر می داد ..اصلا معلوم نبود حرف حسابش چیه ...یه روز از سند وکالتی حرف میزد ..روز دیگه از یه بهانه ی دیگه ...دلمون خون شد ..انقدر که همین یکی – دو روز پیش بهم گفت ..مهسا این خونه مالید ..ظاهرا طرف حسابمون تو زرد از آب در اومده ..معلوم نیست چشه ...حتی چند جای دیگه هم از نظرمون گذشت ..اما با صاحب همین خونه ..یه جلسه ی دیگه قرار گذاشتیم واسه امروز عصربرای آخرین بار ..حالا یا به توافق می رسیدیم یا نه ...از صبح استرس داشتم ..چند باری ازش پرسیدم چه خبر ..گفت هیچی ..تا دیشب...اول که دیدم یه جوری حرف میزنه ...خیلی سرد و آرووم ...اصلا خودش هم یه جوریه ..چند بار پرسیدم چه خبر ؟؟..گفت هیچ خبرخاصی نیست ...چیزی شده ؟؟ ...گفت نه هیچیم نیست ...محاله یه چیزی باشه و من نفهمم ...با خودم گفتم ..حتما با هم به توافق نرسیدن ..اینجوری حالش گرفته شده ..بهتره منم دیگه چیزی نپرسم ..وقتی خواست بره و خداحافظی کنه ...گفت مهسا ..ما بد بخت شدیم ..بیچاره شدیم .![]()
..یهو ته دلم خالی شد ...یخ کردم ..فقط بهش می گفتم حرف بزن ..تو رو خدا ..جون مامان اذیت نکن ..بگو چی شده ..
.که دیدم با نیش باز و با نهایت بدجنسی گفت ..خونه را قولنامه کردیم تا فردا که بریم محضر ..
.نمی تونم اون لحظه رو توصیف کنم ..خنده ..گریه ....همه چیز با هم بود ..کلا قیافه ی من دقیقا اینجوری بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرچند خونه خریده شد اما خب کلی هم سخت میگذره این مدت ..مخصوصا واسه اون که چشم به جیب کسی نداره و دوست داره خودش از عهده ی زندگی خودش بر بیاد ..حسابهای بانکی ته کشیده ...کلی از حقوقش میره...دیشب با هم کلی حساب و کتاب کردیم ...باید به فکر مستاجر بود ...خداییش اوضاع حسابی سخت میشه ...اما خدا بزرگه ..کی فکرش رو میکرد اینجوری برامون جور بشه ؟؟ ..تا همین الان خودش همه چیز رو ردیف کرده ..از این به بعد هم با خودشه !!!
پ .ن 1 : دیشب یه شب فوق العاده و پر از خاطره بود ...لذت می برم از اینکه شادی هامو اینجا با شماها قسمت میکنم !!!...مرسی برای دعاهاتون ...مخصوصا تو " نوشا " اون شب حرفهات خیلی آرومم کرد !!![]()
پ .ن 2: خدایا ..خیلی خوشحالم .. می خوام مث بابا بوست کنم ..روی ماهتو بیار جلو ..لپ هاتو محکم بکشم و حالا یه ماچ و بوسه ی پر صدا ازت بگیرم !!!![]()
پ .ن 3: همیشه دلم می خواد ..بهترین ها برات باشه ..بهترین خونه ..بهترین زندگی ...بهترین روزها ..چون واقعا لیاقتش رو داری ...حتی اگه ..حتی اگه ....من نباشم !! ( چون میدونم اینجا رو می خونی پیشاپیش بخاطر آخرین جمله ام معذرت میخوام )
پ .ن 4: دیروز قصد داشتم یه پست بنویسم و فقط غر بزنم ..از دغدغه ها بگم ...هرکاری کردم فرصت نشد ..انگار خدا دلش می خواست ..شب برسه ..تا هم موضوع پستم عوض بشه ..هم منو حسابی ضایع کنه !!![]()
هیچ وقت فکر نمیکردم خونه خریدن انقدر سخت باشه ...شاید علتش این بوده که همیشه صاحبخونه بودیم ...هیچ وقت در مورد بنگاه و آژانس های مسکن و معاملات ملکی ..کنجکاوی نکردم ...هیچ وقت یادم نمیاد بابا در مورد یه مستاجر سختگیری کرده باشه ...هیچ وقت یادم نمیاد حتی پنج شنبه ..جمعه ها مون هم درگیر خونه دیدن و دنبال خونه رفتن گذشته باشه اما حالا چیزهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم ...تلاش های جدیدی رو دارم لمس میکنم وقتی که انگار حتی برای داشتن یه سقف هم باید بجنگی و سهم خودت رو از دنیا بگیری ...وقتی وارد یه خونه میشی با یه نقشه ی جدید ...شومینه ...سرامیک های شیک ...رنگ و لعابی که چقدر ممکنه برات گیرا باشه ...چه حس خوبی رو تجربه میکنی ...یا وقتی که وارد یه خونه میشی که معمولیه معمولیه ...ساده ...اون موقع حس تو هم معمولی میشه اما یه تلنگر بزرگ به خودت میزنی ...و به خودت میگی " این چار دیواری خونه نیست که برامون رنگ و لعاب پس میده...این ماییم که بهش رنگ و لعاب میدیم " ...مهم اینه که اون سقف بشه سقف آرامشمون ...مهم اینه که با صفا و صمیمیت به دیوارهای معمولیش جون بدیم ..مهم اینه که خودمون گرم و پر حرارتش کنیم ...اینا شعار نیست خیلی ها رو دیدم مدرن ترین و مجلل ترین خونه ها رو دارن ..اما دریغ از یه جو مهربونی که توش پیدا بشه ...گرمایی حس نمیکنی ..انگار اون خونه یخ زده است ...بر عکس آدمایی رو دیدم که محقر ترین سقف ها و خونه ها رو داشتن اما زندگی هاشون چقدر وسیع بوده ..زیر سقف همون خونه ها چه دل های بزرگی بوده ...اون وقت همون خونه ی معمولی برات میشه یه کاخ پادشاهی و حتی از اونم با لبخند استقبال میکنی ...وقتی مجبوری شرایط کاری رو در نظر بگیری ...فاصله ای که از خونه ی پدری داشته باشید ...برای پیش بینی هزار اما و اگر و دلواپسی که یکی توی شهر غریب نزدیکت باشه که به فریادت برسه ...گاهی زورم میاد که ما برای فاصله ها هم باید پول بدیم ..وقتی هزار بار حساب و کتاب کنی ...هزار بار آمار صد تومنی های ته جیبت رو هم بگیری ..هزار بار حسابهای بانکیت رو چک کنی ...وقتی از سختگیری هاش حرص بخوری و هی بگی والا من به همون یه خوابه هم راضیم ...من به یه اتاق هم راضیم ...اگه حرفی بهت زدم ..اگه شکایتی کردم ...تو هرچی دوست داشتی بهم بگو !!!
وقتی کاری از دستت بر نمیاد اما میگی ...روی قناعت من یه حساب ویژه باز کن ..اون وقت انگار یه کوه از روی دوشش برداشتی ...وقتی یه نگاهی به یه گوشه از خونه میندازه و تو می فهمی چه نقشه ی شوم و پلیدی برات کشیده و با هم خنده ی معناداری میکنیم و تو با تعجب به این میرسی که چه چیزایی به ذهنش میرسه ...حتی وقتی مجبوری میشی از خونه ای دیدن کنی که صاحبخونه قصد فروشش رو داره و مستاجرهایی که توش هستن دلواپس اینکه باید به فکر اجاره ی خونه ی دیگه ای باشن و دنیایی از نگرانی ها رو براحتی توی چشمهاشون بخونی ..اون وقت از ته دل آرزو کنی کاش همه صاحب یه سقف از خودشون باشن ..حتی اگه یه سقف ساده و نم دار باشه !!!
پ .ن 1) خدایا !! ..فکر میکنی لازمه بهت بگم چقدر میترسم ؟؟؟
پ .ن 2) شدیدا به دعاهاتون محتاجم ..من به خلوص دعاهاتون اطمینان دارم !!!
پ .ن 3 : بلاگفا ..خیلی داره اذیت میکنه ..انقدر هم مشغله دارم که وقت آنچنانی براش صرف نکنم ..اما باور کنید بیادتونم !!
بزن مطرب که لیلی خونه امشب
پر از باد صبا افشونه امشب
سر راهش گل بیارین پل ببندین
عزیزم پیش من مهمونه امشب
اول و آخرش را که با هم جمع بزنی ...بعد هم با یک تفریق کم کنی ...نتیجه ی جالبی خواهی داشت ...یک مشت دلتنگی ...که حالا اگر ریاضیدان خوبی باشی ..یک جذر بزرگ هم از آن بگیری ...جذر بزرگت میشود لحظه ی دیدار ...من ریاضیدان خوبی نیستم ..اما او تا دلتان بخواهد ..هم حساب و کتابش خوب است ..هم ریاضیدان قابلیست !!!
چند روز که نه ..چندین روزی بود که همدیگه را ندیده بودیم ...بماند که چند افطار به جای آب گرم و نبات ..ما با اشک افطار کردیم ..که البته باور کنید شیرینیش به اندازه ی همان نباتی بود که وقت افطار هم میزنیم ...با یک تفاوت شیرینی نبات در آب جوش حل میشود و شیرینی تمام آن لحظه ها در وجودمان !!!
بماند که چه مسائلی پیش آمد ...بماند که لامصب این دلتنگی گاهی آدمیزاد را از پا در می آورد ..حتی بماند ..بماند که در احاطه ی حباب سیاهی هم گرفتار شدیم ..که البته قول داده ..نیست و نابودش کند ..که من به او ایمان دارم !!!
همه ی " بماند ها " همین جا بماند ..که حالا حرف از پشت در ماندن ..همین بماند هاست ...مدتها بود که زل نزده بود در چشم هایم و بعد من برایش روانشناسی دست ها را تعبیر کنم ..مدتها بود سر یک غذا خوردن .."تو بخور " .." من نمیخورم " ...نگفته بودیم ..که آخرش هم مجبور شویم باهم بخوریم ...مدتها بود در لیوان کسی حتی آب هم نخورده بودم ..او نبود که مرا ترک عادت بدهد و با بد جنسی لیوان هایمان را عوض کند و بعد هم قهقهه بزند ...مدتها بود که از دست تمام بد جنسی ها و شیطنت هایش به التماس کردن نیفتاده بودم ...اما حالا او هست ..با دنیای از حرفها و جملات که هر کدامشان از دیگری برای گفتن سبقت می گیرد ...با دنیای حرف گفته و نگفته ...و تمام این مدت که بهترین ها از لا به لای خطوط ارتباطی می گذشت ...مدتها بود که از لحظه شماری برای این تاریخ به شمار افتاده بودیم ...هزار بار این تاریخ را مرور کردیم ..هزار بار حتی برای غذا تعیین و تکلیف کردیم ..هزار بار هزار عادت را تکرار کردیم ..که امشب در هزاره ی شب های بی تکرار عمرمان ...هزار شب جلوه کند !!!
پ .ن 1 : خدایا !! ..فکر میکنی مشکل من چیه که عادت نمیکنم ؟؟؟...کاش از این حکمتت سر در بیارم !!
پ .ن 2 : گاهی وقتا یه لحظه ها و یه شب هایی هست که حتی حیفمون میاد جز شبهای عمرمون حسابش کنیم !!!
پ .ن 3 : کهنه شراب ..کهنه شراب ...امشب بال و پرم بده ..حرف نگفته خیلیه جرات گفتنم بده ..امشب می خوام حرف بزنم ..خنده کنم ..گریه کنم ..لطفی کن ای ساقی می چندین برابرم بده !!!
پ .ن 4 : سپید !! ..وبلاگت برام باز نمیشه هااااا !!!
پ .ن 5 : شرمنده ام کامنت های خصوصی قبل بدون پاسخ مونده ...می بینید که سرم شلوغه ...مهمون دارم !!
تازه بساط افطار رو جمع کرده بودیم ... مامان کار داشت باید می رفت بیرون ...تا مینا ظرفا رو شست منم رفتم چایی درست کردم ...بعد سراغ لباس ها ...کلی سر به سر این وروجک گذاشتم ..باهاش کل کل کردم ..که مسعود تماس گرفت ..گفت دارم میام ..وقتی زنگ خونه رو زد ..مینا داشت چایی میخورد ...منم سرگرم ماشین لباس شویی و لباس ها بودم ...بابا هم همزمان داشت می رفت توی حیاط ..که این وروجک بدو بدو و با سرعت میخواست خودشو به در برسونه ...نفهمیدم چی شد ..چون من اونجا نبودم ..فقط شنیدم صدای جیغ این وروجک و مینا رفت بالا ... یکم موندم ...اولش فکر کردم دارن شوخی می کنن ...بعد گفتم نه حتما دست وروجک مونده لای در ...اما وقتی دیدم مینا همچنان داره جیغ میکشه ...مخصوصا که هیچ صدایی هم از بابا نبود ...یهو یخ کردم ..باورم شد که همون لحظه زبونم لااااااال ..برای بابا اتفاقی افتاده ...تا چند ثانیه کاملا شوکه شده بودم ...با فریاد های مینا که صدام میزد به خودم اومدم و با سرعتی معادل سرعت نور خودمو بهشون رسوندم ...نگو همون موقع که وروجک با سرعت میره طرف در ..دستش با شیشه برخورد میکنه و شیشه میشکنه ...حالا دستش تماما خون بود ...مینا هم تمام تنش می لرزید و جیغ می کشید ...وروجک هم که از اون بدتر ...حالا مسعود هم در کمال آرامش داشت ماشین رو می اورد خونه ..که خودم بهش رسوندم و گفتم ..بدو بریم بیمارستان دست وروجک اینجوری شده ..مسعود هم زل زده بود بهم ...شوکه شده بود ..وقتی پزشک مملکت با این همه مریضی که هر روز ویزیتشون میکنه ..و هر روز با هزار اتفاق مرگ و میر و تصادف سر و کار داره ..اینجوری برخورد میکنه و تا چند ثانیه فقط به خون نگاه میکنه ..تکلیف ما چی بود ؟ ...بابا هم که بنده خدا تند و تند خرده شیشه ها رو جمع و جور میکرد چون مطلقا مینا در محاصره ی شیشه ها بود ...باید بخیه می شد ..خون حتی یه لحظه هم متوقف نمی شد ...بزرگترین شانسمون که واقعا لطف خدا بود ..این بود که شاهرگش آسیبی ندیده بود ..شاید فاصله ی جایی که با شیشه برخورد کرده بود تا شاهرگ کمتر از یک سانت بود ...بردیمش پیش علیرضا ...اون متخصص ارتوپد و یه جراح خیلی خوبه ...اگه می رفتن بیمارستان توی اورژانس با چارتا بخیه ی الکی همشو بند میزدن ...بردیمش کلینیک بچه ها...خوشبختانه فردا صبح خودشون عمل جراحی داشتن و اتاق عمل کاملا استریل شده و همه چیز آماده بود ...بماند که با چه مصیبتی با جیغ و فریادهاش چه جوری دستش رو بی حس و بخیه زدن ...اما واقعا خدا رو شکر کردیم که اتفاق بدتری براش نیفتاده بود ..هرچند با اون وضع هممون حسابی خودمون رو باخته بودیم ...همش خون بود ..همش خرده شیشه ...مگه یه بچه ی 3-4 ساله چقدر توان داره ؟؟...یه چیزی خیلی برام جالب و البته تلخ و سخت بود ...اینکه چقدر سخته چند تا پزشک پاره ی تن خودشون رو درمان کنن ...حس و حال مسعود و علیرضا یادم نمیره ...بخیر گذشت ...توی همون لحظه بی اختیار فقط براش نذر میکردم ..مخصوصا وقتی وضع شکستن شیشه رو می دیدم ..اون لبه های تیز ...که معلوم نبود تا چه اندازه توی عمق دست کوچولوش نفوذ کرده ...بازم خدا رو شکر !!!
پ .ن 1 : الان دقیقا یک هفته از این ماجرا میگذره ..اما من هنوزم صدای جیغ های مینا توی گوشمه ..هنوزم با یاد آوری اون صحنه تمام تنم میلرزه ...هنوزم خدا رو شکر میگم که اتفاق تلختری برای وروجک پیش نیومد !!!
پ .ن 2 : عنوان این پست منو برد به دنیای کودکی ...این شعر تیتراژ یه برنامه کودک عروسیکی بود " چی بود ؟ ..چی بود ؟ ..شیشه شکست ..شیشه نبود ..پس چی شکست ..الستون و بلستون قلب منو شکستن ..چه شیطونهایی هستن " ..یادتون میاد ؟؟؟