تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
جان فدای تو به رسم جان نثاران میکنم !!
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط مهسا |

خاله بزور منو می فرسته که برم حنای تزئین شده ی خیلی خوشگل پسرش رو بیارم ...با نارضایتی تمام میرم دنبال حنا ...شمع ها رو روی حنا روشن میکنم ...سعی میکنم نارضایتی خودم رو پشت لبخند همیشگیم پنهان کنم .و میام بیرون ..از دور می بینمش ..چند ساعتی هست که همدیگه رو ندیدیم ....لا به لای جماعتی که اون وسط دارن میزنن و میرقصن ...تند و تند نگاه میکنه و من مطمئنم دنبالم میگرده و دلش میخواد ببینه توی لباسی که برای پیدا کردن زیور آلاتش کلی مکافات کشیدم چه شکلی شدم ...لبخندم عمیق تر میشه و وارد میشم و توی همون لحظه منو به رسم و آیین دختران هند توی یه لباس ساری سبز رنگ می بینه ...یواشکی انگشت اشاره اش رو به طرفم نشونه میگیره و به خال قرمز رنگی کوچولویی  که کمی بالاتر از پیوستگی ابروهام قرار گرفته اشاره میکنه ...و نگاه تحسین برانگیزی میکنه و سریع موبایلش رو میگیره دستش و میدونم که شکار دوربین موبایلش شدم .و انگار دلش میخواد منو فقط برای خودش ثبت کنه ..بی خیال خاله که منتظر حنای پسرش رو بدم دستش ...هماهنگ با ارگ و حنا حنا خوندن علی ..و حنایی که شمع هاش داره آروم آروم آب میشن ..میرقصم و میرم طرفش ...میرسم بهش و دستم رو میزارم توی دست مردونه اش با یکی دو تا حرکت زیرکانه دستش رو از دستم جدا میکنه و سریع میزاره توی جیبش و پولهای تانخورده ی جیبش رو در میاره و همه رو میریزه روی سرم ...و همون لحظه صدای کل کشیدن ها می پیچه توی فضا ...بر میگردم و می بینم همه  ی اونایی که وسط بودن ...بی توجه به عروس و دوماد  زل زدن به ما و دارن واسه ما کل میکشن و همزمان به ریتم من دستها و دستمال های سبزشون اون بالا بندری وار میلرزه ...صورتم رو میگیره توی دستهای مردونه اش و زل میزنم توی چشماش و دلم میخواد همون لحظه جونم رو براش فدا کنم ...کمی بالاتر از اون خال قرمز یه ماچ آبدار حک میکنه و میگه : ایشالا حنا و حنابندون خودت دخترم !!

   پ .ن 1 : پدر عروس میاد و دست دخترش رو میزاره توی دست پسر خاله ام و پریسا زار زار  گریه  میکنه و من از این طرف دور از نگاه بقیه بغض میکنم و در حالیکه چیزی نمونده تا اشک های منم بیاد ...بی اختیار به خودم فکر میکنم و توی دلم میگم ..فاصله ی خونه ی پریسا تا خونه ی پدریش کمتر از 20 دقیقه است ..و اینجوری زار میزنه ..پس من چی بگم که کلا باید قید شهرم رو بزنم و پایتخت نشین بشم !!

 پ .ن 2 : تماس میگیره و از عروسی می پرسه و من براش از آدمهایی که بعد از سالها منو دیدن تا بزن و برقص هامون تعریف میکنم ...میگه مهسا  ! حالا تکلیف من چیه ؟؟ ...میگم : هیچی دیگه تو هم از حالا تا شب عروسی فرصت داری یاد بگیری و از این طرف خط یواشکی از تصور کردنش واسه  اینکه عین مردهای شهر ما رقص مثلا سنتی ما رو یاد بگیره غش غش میخندم !!!

 پ .ن3: خیلی خوش گذشت ...توی عمرم انقدر نخندیده بودم ...فقط دنبال فرصتی می گردم زود ثبت خاطره کنم !!

 پ .ن 4 : مادربزرگ ... این یکی دو شب  همه ی نوه هایت بعد از مدتها دور هم جمع بودند ..از اهواز تهران ..همه آمده بودند ...همه شاد بودیم ..زدیم و رقصیدیم ..فقط ..حیف مادر بزرگ ..تو نبودی ..که ما را ،  که هر کداممان بزرگ شده ایم و داریم به خانه ی بخت می رویم ببینی ..مادر بزرگ تو نبودی ...که برایمان کِل بکشی ...و اسپند دود کنی ...مادر بزرگ من مطمئنم جای تو پیش خدا خوب است ..فقط حیف که ما جای خالی تو را زیادی به چشم داریم !!

کاش ما هم همچون مردان کت و شلوار داشتیم ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مهسا |

باز یه عروسی پیش اومد ..باز معضلات من شروع شد ...اما اینبار خیلی بیشتر ...من هر چی خریدم و هر چی میخوام بپوشم  همش مامان میگه ..نههههه ...علتش هم اینه که چون فامیل های شوهر خاله ام خیلی خیلی مذهبی هستن ..و ممکنه جو عروسی به نفع اونا تموم بشه ...که البته خودم مطمئنم با وجود خانواده های داییم ..عمرا اینجوری بشه ...و از حالا پسر خاله هامو و دایی هام کلی نقشه کشیدن و  حسابی توی این یکی دو شب از خجالت بقیه در میان ..یه موقع فامیلهاشون حرف و حدیثی به پا نکنن ...از یه طرف خیلی حرصم میگیره ...مگه من بخاطر حرف مردم زندگی میکنم ؟؟ ..به جهنم بزار هرچی دلشون میخواد بگن ..اصلا اینایی که انقدر ادعای خدا و پیغمبر دارن ...کجای دین خدا گفته پشت سر مردم حرف در بیارین ؟؟ ..از یه طرف دیگه هم دائم به خودم بد و بیراه میگم ..که تا میرم یه چیزی بخرم و ببینم فلان لباس خیلی بهم میاد ..بدون اینکه یکم موقعیت رو بسنجم ...زود جو گیر میشم و میخرمش . فقط  واسه عروسی اینجوری میشم ...وگرنه بقیه ی جاها خیلی خوب میدونم چه لباسی برای چه مجلسی خوبه ...تمام لباس های منو بزاری روی هم 3-4 تا لباس آبرومندانه هم نمی تونی توش پیدا کنی ....یا از بالا تنه مشکل داره ..یا از پایین تنه که این لباسم از هر دو طرف مشکل داره ..به من چه ...خداییش برید یه نگاهی به لباس ها یی که می فروشند بندازید ..یا یه لباس مناسب پیدا نمیشه .. اگه هم پیدا بشه .. یا همش کت و دامنه ..که من نمی پوشم ...یا با سلیقه ی من جور نمیشه !!

 حالا این لباسی که میخوام بپوشم ..هم خوشگله ..هم خیلی بهم میاد .این یعنی قیدش رو به همین راحتی نمیزنم !!!.از بالا تنه مشکلش خیلی راحت حل میشه ...موهام کل کمرم رو می پوشونه ...مشکلم پایینشه ... اونم مشکلی نیست ...خیلی ها راحت باهاش کنار میان ...اما در صورتی که تدارکات پسر دایی هام عملی بشه .( که میشه )..اون وقته که برام مشکل ساز میشه ...همش چند سانت  از پاهام بیرونه اونم از جلو  ...از پشت پاهام لباسم هم کاملا پوشیده است ...چون کلی از حریر و لایه های پارچه رو هم میفته ..با اینکه بند کفش هام هم تا حدودی مشکلم رو حل میکنه اما من بازم با همین یه قسمت مشکل دارم ....هر دستی هم توی لباسم ببرم و بخوام یه جوری ماست مالیش کنم ...گند زدم به مدلش !!

 بعدشم کفش هام .... چون بند هاش خیلی ظریفه نمیدونم چرا هرکی می بیندشون  میگه مهسا باهات شرط میبندم ..بندهاش توی این عروسی کار دستت میده و یه موقع دیدی پاره شده ...اینم از آرایشگاه رفتنم ....که گفتم برام نوبت بگیرن ...اون آرایشگاهی که من میخواستم برم برای اون تاریخ نیست و ظاهرا میخواد بره سفر ...یعنی من خودمو خفه کنم حالیم نمیشه !!

 چقدر خوش به حالشون میشه این مردها ..نهایت شاهکارشون برای لباس پوشیدن و یه همچین مراسمی ..اینه که رنگ کراوات شون رو عوض کنن ... اصلا کاش خانم ها هم اینجوری بودن ...تمام معضلات لباس پوشیدنشون توی یه کت و شلوار خلاصه می شد !!!

 پ .ن  : یکی تماس میگیره با من ...شماره های ناشناس رو معمولا  جواب نمیدم ..اما این شماره انقدر هم برام غریبه نیست ...با استرس و کلی سکوت جواب میدم ...صدای خاصی از اون طرف خط نمیشنوم ...قطع میکنه و یکم بعد اس ام اس میزنه و میگه " شرمنده ، اشتباه گرفتم " ...از خوندن اس ام اسش خندم میگیره وقتی جفتمون مطمئنیم اشتباه نگرفته ...سریع به اون خبر میدم ...اولش عصبانی میشه ...اما بعد میخنده ..و میگه پیش اینم لو رفتیم !!!

شبم شبای بندر ...دلم دله جنوبی !!!
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط مهسا |

چیزی تا مراسم عروسی پسر خاله ام نمونده ..برای جشن عقدش نبودم و جور نشد برم برای عروسی هم نمی خواستم برم که توی دانشگاه بودم و خاله ام تماس  گرفت و اصرار که حتما باید بیای ...50 تومنم پول خلعتی داده که من خودم به سلیقه ی خودم هرچی دلم خواست بگیرم ...خلعتی دادن یکی از رسومات سنتی ماست ..در واقع خانواده ی داماد به فامیل های نزدیک و درجه یک خودشون ..هدیه میدن ..که معمولا یه پارچه است و خود طرف میده خیاط ..و حالا یا شب عروسی یا شب حنابندون می پوشدش  ...از اونجاییکه گاهی وقتا این پارچه مورد پسند اون فامیل نبود و کلی حرف خاله زنکی پیش می اومد ..بابا برای عروسی مهرداد و مهران  خلعتی طلا داد هم دهن بعضیا رو که دنبال این حرفای خاله زنکی هستن بست ..هم خیال خودمون راحت شد .حالا خاله ام هم بنده خدا ...برای خلعتی پول داده که هرکی به سلیقه ی خودش بره بخره ...کلی هم برای همین خلعتی پیاده شده ...با این وضع اقتصادی که روز به روز داره بدتر میشه ..بعضی از رسم و رسومات ما خداییش خیلی دست و پا گیر شده ..اما ما هنوزم دست بردارشون نیستیم !!!

خلاصه با اصرار های خاله و خلعتی دادنش ...هر طور که شده به احترامشون خودمو میرسونم ...یه چیزی بگم ؟؟ ..راستش فامیل های شوهر خاله ام ..خیلی خیلی مذهبی هستن ...این در حالیه که فامیل های خودمون اینجوری نیستن ...میتونید حدس بزنید جو مراسم عروسی چه جوری میشه ...از بین تمام فامیل های شوهر خاله ام شاید کل آدمایی که مث خودمون هستن به 20 نفر هم نرسه ...دروغ چرا..واسه همین چیزا حال و حوصله ی رفتن نداشتم ...من خودم اعتقادات مذهبی دارم ..اما به زبون خودم خدا رو صدا میزنم ...به قول معروف نه از این ور بوم افتادم ..نه از اون ور بوم ...خدا رو هزار مرتبه شکر ..که سایه ی حضورش رو توی لحظه به لحظه ی زندگیم حس میکنم !!!

 پسر دایی هام به خاله ام گفتن ..تالار رو از وسط دو نصف کنه ...ما میزنیم و میرقصیم ...اونا هم مختارن که هر کاری دلشون خواست انجام بدن ..خدا آخر و عاقبت این عروسی رو بخیر کنه ...چون بعد از مدتها هم عروسی یکی از نوه های پسر هست ...همه بیشتر شور و شوق دارن ...از حالا کلی برای مراسم حنابندون نقشه کشیدن !!!...دلم خیلی برای عروس میسوزه ..اونا هم مذهبی هستن اما نه به اندازه ی خانواده ی خاله ام ...مامان می گفت برای مراسم عقدش کلی حرص خورده ...خب راست میگه دیگه ...من مراسم عروسیم بی سر و صدا باشه ...خودم رو حتما می کشم .همین دیشب داشتم به اون می گفتم من عروسیم بی سر و صدا و سرد باشه یک ثانیه هم توی عروسی نمیمونم توی کارت دعوت عروسی ما ...می نویسیم مثلا از ساعت 7 تا هر وقت که خوش گذشت این یعنی میخواد ساعت 2 باشه یا 4 صبح !!!

 شاید باورتون نشه ...برای عروسی پسر خاله ی بابام ..مراسم تا خود صبح ادامه داشت شوهر عمه ام رفته بود خونه خوابیده بود ...ساعت 2:30 اومده بود دنبال عمه ام ...چون عمه ام رو پیدا نکرده بود ..رفته بود سراغ دوماد و بهش گفته بود ...عمه ام رو صدا بزنه ...مهدی هم بهش گفته بود ..واسه چی ؟؟ ..شوهر عمه ام هم جواب داده بود ..خب اومدم دنبالش بریم خونه دیگه ..مهدی هم گفته بود ..خونه ؟؟؟؟....خونه چیه ؟؟؟ ..مراسم ما تازه شروع شده ...خداییش آدم یا قید مراسم عروسی رو بزنه ..یا اگه مراسم میگیره ....عروسیش " عروسی " باشه ...اصلا من اینجوریم ..هیچ عروسی رو هم بجز عروسی های جنوبی خودمون قبول ندارم ...یه علت مهم هم داره ..ما نه توی فکر تجملاتیم ..نه کلاس گذاشتن واسه هم ...عروسی های ما ممکنه توی خونه هامون یا باغهامون  و بدون باشگاه و تالار باشه ...ما دی جی نداریم ..اما با حال بودن ارگ و خواننده هامون رو هیچ خواننده های اون ور آبی نداره ...ما صد نوع غذا و با انواع دسرها نداریم ..ما فقط و فقط به تنها چیزی که فکر میکنیم و برامون خیلی مهمه ..با صفا بودن و با حال بودن مراسم عروسیمونه ..که من در تاریخ عمرم ...نظیرش رو جای دیگه ندیدم ...همین رسم و رسومات سنتی عروسی هامون همین مراسم حنابندون و دستمال های پر از پولک و منجاق  ..همین حنایی که هم میزنیم همین اتحاد و صفایی که شب حنابندون همه سبز پوشیم ...همین " حناحنایی " که همه با هم هماهنگ میخونیم ....همین کل کشیدن ها و اسپند دود کردنهامون ..شب و عروسی و تمام ریتم های بندریمون .. عربی و کُردی و لٌری رقصیدنهامون ....همین ترانه های محلی که از زمان ازدواج های پدر مادرهامون تا همین حالا هنوزم با همون صفا و صمیمیت توی عروسی هامون پا برجاست ..همین دستهای بندری که همزمان با هم توی هوا میلرزه ...کلا مراسمات عروسی ما توی یکی دو شب خلاصه نمیشه ..با مراسم پاتختی و هفت برادران و جهیزیه بردن  ..و مادر زن سلام ...به چند روز میرسه ...حالا فکرش رو کنید توی این چند روز به معنای واقعی شادی به پا میکنیم ..حال میده خب !!!

 پ .ن1 : امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام !!

 پ .ن 2: روز جمعه ..کنار کوبیده ی همیشگی ...جای شما بد جوری خالیه مامان !!!

خوش تیپ ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط مهسا |

 

گاهی  وقتا تموم لذت های دنیا ..توی نفس هایی خلاصه میشه ..که گونه هات رو سرخ میکنه و حرارت بدنت رو چندین برابر ...وقتی داری یه کروات رو گره میزنی  !!!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط مهسا |

تا دقیقه ی نود با هم بودیم ...یه تغییراتی توی شرایط شغلیش پیش اومده که حالا شده بود سوژه ی داغ حرفهامون ...بعد از کلی بالا و پایین کردن شرایط جدید و بررسی کردن احتمالات ..از هم خداحافظی کردیم و اون رفت خونه ...هنوز چند دقیقه هم نگذشته بود ..که دیدم تماس گرفت ...با اینکه ما هر چند دقیقه که هیچ هر چند ثانیه همیشه در تماسیم و امکان نداره کل بی خبریمون از هم به چند ساعت هم بکشه ...اما از اون تماسش ...اونم وقتی  تازه از هم خداحافظی کرده بودیم ..کمی نگران شدم ...تا جواب دادم ..فهمیدم لحنش یه جوریه ..که دیدم گفت ...مهسا ..حال مامانم خوب نیست ..رفته دکتر !!

بد جوری حالم گرفت ...اما کلی بهش دلداری دادم ..و سعی کردم خودم رو آرووم نشون بدم ...و قطع کردیم خیلی طول نکشید ...دوباره تماس گرفت ...خبر ناگهانی بستری شدن مامان توی بیمارستان انقدر غیر قابل باور بود ..که من شوکه شدم چه برسه به اون ...یخ کرده بودم ...نمی تونستم بیش از این ناراحتی خودم رو حاشا کنم ...چند دقیقه کلا بینمون سکوت بر قرار شد ..که دیدم یهو بهم گفت ..مهسا ... وقت نمازت ..رو سجاده ..واسه مامانم دعا میکنی ؟؟؟

 و با همین یه جمله ..انگار کل دنیا رو روی سرم خراب کردن ...و بی اختیار اشکام ..تمام صورتم رو خیس کرد ..هیچ وقت یادم نمیاد .توی تمام این مدت .وقتی داریم در موردش با هم حرف میزنیم ..بگم " مامانت " و اون " ت " آخر رو تلفظ کنم ...همیشه میگم مامان ... انقدر توی این مورد صمیمانه برخورد کردم ..که گاهی  وقتی میگم .." مامان " ..می پرسه منظورت مامان خودت بود یا مامان خودم ؟؟؟

 همیشه جوری برخورد کردم که نشون بدم ...تبعیض و تفاوتی بین خانواده ها قائل نمیشم ...به همون اندازه که خانواده ی خودم ..برام مهم هستند ..خانواده ی اونم توی مهم بودن ...هیچ چیزی کم ندارن ...مثل وضع الان مامان ...که هر چند مامان خودم نیست اما عین مامان واقعی خودم نگرانشم و اصلا نمیدونم چه جوری  امروز صبح رو به چشم دیدم ...خیلی دوستش دارم ...یه حامی بزرگه ..شاهد مهربونی هاش دلسوزی هاش بودم ...وقتی داریم در موردش حرف میزنیم ...یادم نمیاد ..غیر از خوبیهاش چیز دیگه ای گفته باشیم ...حتی اگه گاهی  توجه بیشتری نسبت به من نشون میده ...خودم عصبانی میشم ..مث وقتایی که برام گل میگیره و یه بار که تولد مامان بود یادش رفته بود برای مامان هم گل بگیره و حسابی دعواش کردم ..یا خیلی از چیزای دیگه ..همیشه بهش میگم ..ممکنه هزار نفر دیگه هم بتونن جای من رو برات پر کنن ..اما هیچکس و هیچ چیزی جای مامان و بابا رو برات پر نمیکنه ...اینا رو الان نمیگم که مامان  کمی کسالت داره ..اینا تمام ذهنیتی هست که از وجود مهربونش توی ذهنم شکل گرفته و حالا تمام غصه ی من شده...کسالت این مامان مهربون !!!

 انقدر حال و احوال اون بهم ریخته بود ...که وقتی داشت خودش رو به بیمارستان می رسوند ..یه تصادف پر خطر رو پشت سر گذاشت..که مقصر 100% هم خودش بود ..کلا توی این حال بد خودم ..همین رو کم داشتم که اونم تصادف کنه ...از یه طرف کلی باهاش سر این حواس پرتی و تصادف بحث کردم ..از یه طرف دیگه ...دلداریش میدادم ...کاش این چند روزه بستری شدن مامان زود تموم بشه ...نه من حال جالبی دارم ..نه اون !!

 هرچند ... مامان ..." مامانه " خودم نیست اما عین مامان خودم برام عزیزه ....برای بهبودی حال مامانه مهربون من دعا کنید ...ممنون !!!

 پ .ن 1 : خیلی سخته وقتی در عرض چند دقیقه ی ناقابل صدای خنده هامون تبدیل بشه به یه بغض گلوگیر !!!

 پ .ن 2 : یه تحقیق دارم که دمار از روزگارم در اورده ...وای استاد ...با این سختگیری هات و با این منابعی که ارائه کردی ...به خونت تشنه ام !!!

 پ .ن 3: مسنجر این روزا منو تنها اذیت میکنه یا شما ها هم باهاش مشکل دارید ؟؟؟

من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مهسا |

خونه تخلیه شد ..ما هم عین آدمای بی خانمان که توی عمرشون یه سقف هم نداشتن هجوم اوردیم بهش قبلا که  تخلیه نبود خب نمی تونستیم بریم و توی همه جاش سرک بکشیم ...البته وضع من اینجوری بود وگرنه اون آمار سوراخ های خونه رو هم گرفته بود ...تا دیشب ..که با خیال راحت دیدمش .واااااااای ..من عااااااشقشم ...یه حس خیلی خاص و فوق العاده بهش دارم ...این خونه شاید یک جز از خونه ی پدریم هم نباشه ..واسه اونم اینجوریه ..ما جفتمون  خونه هامون ویلایی بودن ..یه عمر توی یه حیاط خیلی بزرگ با کلی درخت نفس کشیدیم ..حالا  باز خوبه من تا حدودی به زندگی آپارتمانی عادت دارم..اما اون نه !!!

خیلی دوستش دارم ..خودمم باورم نمیشه یه خونه انقدر به دلم بشینه ...از همون در شروع کردیم نظر دادن و صحبت راجع به چوب و دستگیره اش ..تا آشپزخونه و اتاق ها و حتی گلاب به روتون WC  ...توی هر اتاق یه پنجره داره ...کلا نور گیر بودن خونه حرف نداره ...من عاشق اینم که صبح بیدار بشم و پرده رو کنار بکشم و خورشید توی خونه خودش رو نشون بده ...یه پنجره ی دیگه هم توی هال داره ..که واسه اونم یه ایده دارم تووووپ ...آشپزخونه خیلی به چشم میاد ...حالا می فهمم چرا اون انقدر روی این آشپزخونه حساس بود ...خودش خوشگله ...با این حال ..حالا که انقدر به چشم میاد ...باید حسابی بهش برسم ...یه کمد دیواری بزرگ هم توی یکی از اتاق ها هست ..که هنوز هیچی نشده ..من اونو رسما بنام خودم کردم ...که اون هیچ چشمی بهش نداشته باشه ...تصمیم گرفتیم اونجا رو درست و حسابی طبقه بندی کنیم و من این همه کتابی که دارم رو مث یه اتاق خیلی کوچیک ..یا یه کتابخونه ی بزرگ اونجا جا بدم ...اونم از اونجایی که اتاق کارش میشه آشپزخونه ..من خودم بهش این حق رو میدم که جزوه ها و کتابهاشو بزاره توی کابینت ...زیر ظرفشویی

 فکر اینکه  این خونه رو با نهایت سلیقه سر و سامون بدیم ...انقدر برامون لذت بخشه ...که من هیچ جوری دلم نمی خواست ازش دل بکنم ...اونم از حالا به یکی از اتاق ها برچسب اتاق خواب زده ...این در حالیه که من دارم دنبال یه جای خوب میگردم ..حالا یا پارکینگ ..یا حیاط ...پشت بوم هم بد نیست ..که یه موقع نافرمانی .سر پیچی .....چیزی ازش دیدم ...بفرستمش اونجا اتراق کنه برای انتخاب وسایل هم ..هنوز هیچی نشده ...هی به من میگه ..مهسا نکنه بری فلان چیز رو بخری یا انتخاب کنیاااا..حالا هی بگو ..والا مامانم توی جهیزیه اش که چند سال پیش بوده هم از این چیزا نزاشته چه برسه به من ..مگه گوش میکنه ؟؟؟...البته اینا همش شوخیه ..وگرنه  خداییش توی فکر هر چیزی ممکنه باشه بجز اینجور مسائل ...به هر حال ما حتی جای ماشین لباس شویی رو هم تعیین کردیم ...فک کن !!!

همه جا رو خوب نشونم داد و هربار می پرسید ..نظرت چیه مهسا ؟؟...منم می گفتم عالیه ...نمیدونم چرا همه چیز به نظرم انقدر خوشگل بود ...نه اینکه حالا فکر کنید این خونه یه کاخه ...نه اصلا اینجوری نیست اما نمیدونم چرا احساس من بهش انقدر خاصه ...اصلا نمیدونم همه نسبت به خونه ی های مشترکشون اینجورین یا من انقدر بی جنبه ام ؟؟؟....از نظر من همه چیزش خوبه ...در ضمن این ماییم که باید آبادش کنیم ..که می کنیم !!...گچ بری های سقفش رو خیلی دوست دارم ..دلم میخواد دراز بکشم اون وسط و زل بزنم بهشون ...دلم میخواد اگه قرار باشه نهایت هنرمندی و سلیقه ی خودمو یه جا به کار بگیرم ..اونجا ..گوشه به گوشه ی این خونه باشه ...دیشب کلی با هم حرف زدیم .گفتیم و خندیدیم ..مست و دیوونه شده بودیم ...خیلی خوش گذشت ...صبح تا چشمام رو باز کردم ...زود رفتم سراغ عکس های دیشبمون ...فکر کنم ..بین تمام آسمون خراش های پایتخت ..این خونه تنها جایی باشه که من توش کمتر احساس غربت کنم !!

 پ .ن 1: میگه : حرف بزن مهسا ..میخوام صدای تو ..صدای اولین کسی باشه که توی  تمام خونه می پیچه

 پ .ن 2: هر جای خونه رو با هزار جور چیدمان تصور میکنم ..بر میگردم و زل میزنم به آشپزخونه ...و اون حرف میزنه ...از حرفاش خنده ام میگیره ..تازه می فهمم این مدت من برای خونه نقشه می کشیدم و اون برای من توی این خونه

 پ .ن 3: همین الان ..توی لغت نامه داشتم دنبال معنی یه کلمه می گشتم ...یهو رسیدم به اسم تو ..نوشته بود ..." پاک ، درستکار " ...هیچ میدونستی مصداق عینی اسمت هستی ؟؟

میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط مهسا |

 ۸/8/88

 اگر آن زائرت امروز از فاصله ای چند نفسی دعای " امن یجیب " می خواند ...اگر تلویزیون کمر بسته برای به رخ کشیدن عطر فرشتگان و جماعتی که حالا دستشان کمی درازتر از من به خرمای بر نخیل می رسد ..اگر رادیو حنجره اش را کمی بازتر کرده تا زیارتنامه ی تو را رساتر فریاد کند ...و اگر تو گمان کرده ای ..که حالا من حتما به حال و احوال مشتاقان چند قدمیت غبطه می خورم ...خیالت باطل است ..عزیزِ چند فرسخی من !!!

 از آخرین باری که در بست شیخ طوسی قدم میزدم ...فقط یک سال و چند روز می گذرد ...هنوز هم چادر نمازم ..بوی عطر حرمت را با تمام تار و پودش حفظ کرده ...هنوز هم روی جا نمازی نماز می خوانم که با صدای نقاره ها بی باک از نگاه دیگران پهن می شد ... دعا می خواندم تا صدای اذان بپیچد وبین معنویت خالصانه ی آنجا نماز عشق بخوانم و پیش لطف خدا و تو کم بیاورم ...هنوز هم وقتی قران میخوانم ..جز هشتم ..را بیاد هشتمین نورانیت تو ختم میکنم ...هنوز هم وقتی دلتنگت میشوم ..زیارتنامه ی تو را میخوانم ...هنوز هم شب هایی را دارم که بالش خیسم مامن تمام اشک هایم می شود ..درست مثل الان !!!

می شد حالا هم در فرودگاه قدم بردارم و هنوز ندیده ...عطر زیارت ببلعم..و بغض کنم ...می شد صدای سوت قطار کل آرامشم را به بازی بگیرد و تپش های قلبم در وجودم حاکمیت کند ...می شد از زیر گذر درون شهر ...عبور کنم و همین که چشمم به گنبد طلاییت افتاد ...بند بند وجودم بلرزد و زانوهایم سست شود ...می شد هنوز با چند  نفس فاصله در بست شیخ طوسی قدم بزنم و چادر نماز سر کنم و چهره ام را که حالا خیس خیس شده ..زیر چادر قایم کنم ...می شد ..خادمانت چشم های قرمز و مژه های خیسم را ببینند و بی خیال گشتن کیفم ..دست روی شانه ام بگذارند و بگویند " التماس دعا " ..می شد پاهایم ناتوان ترین حس را تجربه کنند و به سوی ضریحت قدم بردارند ...می شد ...ضریحت را ببینم و آنقدر زانوهایم سست شوند که همانجا بنشینم و سر روی زانوهایم بگذارم و زار زار  گریه کنم ...می شد چنگ بندازم به ضریحت و از این زمین ..این دنیا ..با تمام دلبستگی هایم براحتی بگذرم ...می شد ..روبروی ضریحت دعای توسل بخوانم و هق هق گریه هایم و نجواهای دعاهایم مرا به عرش کبریایی آن بالایی نزدیک کند ...می شد بروم سراغ پنجره ی فولادی و گره حاجت ها و آرزوهایم را سفت و سخت ببندم ..که تو آسان آنها را باز کنی ...اما هیچ کدامش " نشد " !!!

 آخرش هم من ماندم  و همین قاب عکسی کوچکی ..که گنبد طلایی تو و کفترهای خوش سعادت و عاشقانه های من درونش جا افتاده ..همین قاب عکسی که روی میزم متبرک ترین ثبت عکاسیم است ..همین قاب عکسی که گاهی تا عمقش با عشق نفوذ میکنم ...من ماندم و فاصله ها ...فاصله هایی که امشب طلایی ترین می شوند ..فاصله هایی که مرا برایت عزیز دردانه کرده ...من به این سوختن از فاصله ها ..به این سوز عشقی که درون این فاصله ها  می گذرانم ..به این دوری امشب می بالم ...فخر می فروشم ..که این دوری و فاصله ....فلسفه ی عجیبی دارند ...فلسفه ی عارفانه ای دارند ....منطقی ترین و زیباترینش ..همین فلسفه ای است که می گویند .." تا وقتی فاصله ای هست و دوری عزیزی و ..وقتی نزدیکی خاطر عزیزت کمی رنگ می بازد "

قسمت من از سهم عشق تو ..فاصله ها بوده ...همین که عطش عشق تو یک لحظه هم آرامم نکند ..همین که در تب و تاب فاصله ها بسوزم ...و شعله بگیرم ..که  آتش زدنم بین مشتاقانت شاید کمی رسواتر مرا جلوه دهد ...همین که نام تو را بشنوم و یا چشمم دورا دور به گنبد طلایی و ضریحت برسد و بی پروا اشک بریزم .باور کن گاهی همین فاصله ها و همین سوختن هم سعادت می خواهد ...بگذار امشب دلخوش این باشم ..که انقدر هم که خودم گمان میکنم ..آدم بی سعادتی نیستم ...بگذار امشب بیاد بست شیخ طوسی و معبد عشق بازی هایم ...همان سجاده نماز و همان چادر عطر دارم را سر کنم ..و بجای فاصله ای چند نفسی از چند فرسخ فاصله و با یک دل نا آرام ..و به واسطه ی یک قاب عکس پیش وجود مقدست دل ببازم ..بگذار پنجره ی فولادی ..را در جعبه ی جادویی تلویزیون ببینم و از همانجا دلم را کمی محکم تر گره بزنم ..بگذار با تو عاشقی کنم ..که دل نجواهای عاشقانه ای برایت دارد امشب !!!

فردا صبح که برسد با عزیزی قرار گذاشته ام ..حالا که روز میلادت گره خورده با روز جمعه و یاد آن عزیز سفر کرده ..برویم با هم دعای " ندبه " بخوانیم ..قسمت را می بینی همین دو سه سال پیش که خیلی دلم نا آرام بود ...از تو خواستم شب نیمه ی شعبان کنار ضریحت نفس بزنم ..لطف کردی که معجزه وار نیمه ی شعبان همان سال کنار ضریحت مرا طلبیدی ..حالا نیمه ی شعبان نیست ..اما میروم ندبه بخوانم و بین " این الحسن " .." این الحسین " گفتن ها ..آن عزیز سفر کرده را قسم بدهم ..که روز میلاد خودت واسطه ای شود که محض رضای خدا هم که شده کنار ضریح ملکوتیت باشم ...یادم هست کنار ضریحت که بودم حتی سفر مکه هم خواستم ..لطف خدا ...کرامت تو و محبت بابا بود ..که هدیه ی تولدم یک سفر مکه شد که در آینده ای نه چندان دور اگر عمری باقی باشد راهی میشوم ...و راستش حالا بین حاجت هایم دل بهانه ی عجیبی دارد .گرچه می داند نا لایق است اما دل است دیگر حالیش نمی شود ..تاریخی تعیین نمی کنم که انگ بی صبری بخورم اما ...بیا و کرامتی کن مرا راهی " کربلا " کن ...امسال کربلایی زیاد داشتیم ..با هر بار توصیف کردن سفرشان حتی آنانی که اصولا آدم چندان معتقدی هم نبودند ...چنان گفتند و بغض فرو خوردند که دلم بد جوری لرزید ...دله من که پیش تو حسابی خودش را باخته ..فکری برای لرزش اخیر دلم کن !!!

 راستی گفتم " دل " ...مراقب این دلی که گوشه اش متبرک کنج حرم توست ...مراقب این دلی که سفت و سخت گره خورده به پنجره ی فولادی باش ...که راستش به تنها چیزی که غبطه میخورم همین دل خودم هست که پیش تو به امانت مانده ...خوش به حال دل من که امانتدارش تویی !!!

 پ .ن 1 : نمیدونم چه کسی و از کجا ...امشب اینجا رو میخونه ..ولی رفیق ..هر کی هستی ..اگه امشب یه گنبد طلایی ختم اول و آخر نگاهت شد ...اگه یه ضریح عاشقانه برات دلبری کرد ...اگه دستت به پنجره ی فولادی رسید ...تو رو به درخشش هشتمین ستاره ...قسمت میدم ...ازم یاد کنی ..صدام بزن ..دعام کن و ازش بخواه توی روزهای نزدیک.. منه نالایق ..لایق زیارتش بشم !!!

 پ .ن 2 : یک ماهه من میخوام یه پست وِیژه واسه امشب بنویسم ..هر بار دست و دلم لرزید و تلاشم واسه نوشتن به صورت خیس و چشم های بارون زده ختم شد ..یک هفته ی تمومه من از تلویزیون و هر پخش مستقیمی از مشهد دارم فرار میکنم ..اگه چشمم بهش بیفته یعنی دلم از اینی که هست نا آروم تر میشه...اما امروز بلاخره دیدمش ..بلاخره هم نوشتم ..پا به پای هر حرف از این پست مث بارون اشک ریختم ...طفلک دلم !!!

 پ .ن 3 : اگه یادتون باشه من از چند ماه پیش با خدا یه قراری گذاشته بودم خیلی اتفاقی تاریخش رو مشخص کردم و دیدم روز میلاد امام رضاست ...یعنی 8/8/88..میدونستم این تقارن یعنی من دست خالی رد نمیشم ....کرامتش بود که 4/8/88 ازش عیدانه ی خودمو گرفتم .یعنی 4 روز زودتر ..الهی عیدانه های شما هم ..به اندازه ی عیدانه ی معجزه وار من " سبز " باشه !!!

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط مهسا |

بعد از یه غیبت نسبتا طولانی ...سلام !!!

 آخرین باری که اومدم نت رو یادم نمیاد ..نه فکر کنم پنج شنبه ی دو هفته ی پیش بود...که اونم فقط وبلاگ نوشا رو باز کردم و یه کامنت خصوصی گذاشتم و تمام ...دیگه سراغ نت نیومدم ... ..برای دلواپسی ها و کامنت های خصوصی و آف لاین هاتون ممنون ..حال من خوب ِ خوبه ...فقط توی این چند روز اخیر ..انقدر اتفاقات شوک آور برام افتاد ..و چنان توی شوک بودم ..که مجال و حسی برای نوشتن پیدا نمیکردم همیشه فکر میکردم اگه یه روزی همچین اتفاقاتی رو پشت سر بگذرونم انقدر هیجان داشته باشم ..که هر روز آپ کنم ..ولی حالا برخلاف انتظارم ..هیجاناتم انقدر زیاد بود که حیفم می اومد همش رو اینجا خلاصه کنم !!!

 عطر حضور یه مامان مهربون .یه حامی بزرگ ..این اتفاق خیلی ویژه بود ....خیلی وقتا برام از مامان می گفت .خیلی وقتا اگه اذیتم میکنه بهش میگم  وقتش که برسه تموم این چیزا رو به مامان گزارش میدم ...حالا با تموم وجودم گرمای محبتش رو حس میکردم ...عین گفته هاش ...و سفر !.یه جورایی.سفر بودم ...یه سفر خیلی کوتاه مدت ...نپرسید با کی ..و چی و چه جوری ... وقتی جریان سفر رو فهمیدم که کار از کار گذشته بود ...غافلگیر شدم ...کلی خط و نشون کشیدم ....حد و مرز تعیین کردم ...فقط همین قدر بدونید که توی ماشین خوابید ..منم وقتی  چشمام رو باز کردم...عطر اون مامان مهربون رو کنارم  با اشتیاق می بلعیدم...خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ...دلم میخواد ..لحظه به لحظه اش ...خودخواهانه فقط واسه خودم باقی بمونه ...همه چی سبز بود ..تا حالا توی عمرم این همه سر سبزی ندیده بودم !!!

 تماس تلفنی یه آدم نه چندان عزیز ...میگم نه چندان چون دیگه مث قبل برام عزیز نیست ...اونم بعد از 4 سال ...نمیدونم چه جوری شماره گرفتم ...نمیدونم چه جوری مامان و مینا رو خبر کردم ...روز خوبی نبود...اشکام  دونه دونه می اومد ....حالا افتاده بود به غلط کردن ...ترسیده بود ..آه و نفرین دامنگیرش بشه ..خواب دیده بود ...رفته بود دنبال تعبیرش ..ما نبخشیده بودیمش ..حالا تعبیرش هم همین نبخشیدن ما بود ...نمیدونم چه جوری شماره می گرفتم ..نفهمیدم چطوری مامان و مینا رو خبر کردم ...بعد با اون تماس گرفتم ...صدا قطع و وصل می شد ..اعصابم ریخت بهم ..کل سیستم ارتباطی ازم بد و بیراه خورد ...اما یکی دو ساعت بعد ...اومد سراغم و انقدر حرف زد و از واقعیت برام گفت ..که آروم شدم ..هر چند هنوزم با این آدم نه چندان عزیز درگیرم ...احتمالا برای این یه پست می نویسم !!!

 سه شنبه ...دور از جون شما باشه ....یه ملاقات درس و حسابی با حضرت عزرائیل داشتم ...نزدیک بود با یه تصادف ...آرزو به دل از دنیا برم ...چند دقیقه قبلش انگار یه حسی بهم می گفت ..قرار اتفاقی بیفته ...از چند متر فاصله ...یه پژوی 405 ...به طرز عجیبی از اون فاصله ...چشم منو گرفته بود ...انگار به دلم افتاده بود ...این ماشین حادثه ای ایجاد میکنه ...سرعت رو کم کردم ...یه پژو ..از پشت سرم ...یه بوق زد ..و سرعتش رو زیاد کرد و اومد جلوی من .چند ثانیه بعد ..توی یه مدت خیلی کوتاه ..دقیقا کنار هم قرار گرفتیم ..من با کمی فاصله ...از اون پژو بودم ..که کاملا واضح بود 405 که داره از روبرو میاد ...هیچ عکس العملی در مقابل ما که روبروش بودیم ..نشون نمیده ...عین یه خط صاف و مستقیم ..داشت می اومد ...این پژوی کناری منم ...هرچی خودش رو کنار می کشید ..انگار نه انگار ...فقط چند ثانیه طول کشید ...که به شدت با هم برخورد کردن ...یه لحظه ..هر کی اونجا بود هنگ کرد ...خودم که مات و مبهوت نگاه میکردم ...شاید اگه پژوی پشت سر من نمی اومد جلو ...یا وقتی کنار هم قرار گرفتیم ..فاصله مون یکم کمتر بود ....قطعا ...این من بودم که روبروی اون 405 قرار می گرفتم ...کل بدنم می لرزید ...پریدگی رنگ چهره ام ..انقدر تابلو بود ..که هرکی از راه رسیده به نوعی سعی میکرد آرومم کنه ...خوشبختانه بجز چند تا خراش سطحی اتفاقی برای اون راننده ها نیفتاد ..هرچند یه جنگ اعصاب درست و حسابی راه افتاد ..و البته ماشینهاشون هم از جلو ..کلا داغون شدن ...اما خب ...ضرر به جونشون نرسیده ...منم با اینکه از ترس تا مرز مرگ رفتم اما ...بازم خدا رو هزار مرتبه شکر ..که اتفاق خاصی نیفتاد ...روز پر استرسی برام بود !!!

 چهارشنبه ...داداش ندا ..خواستگارم بود ..با اینکه جواب رد داده بودم ..اما نداهنوزم ..مستقیم و غیر مستقیم ..حرفش رو پیش می کشید ...خیلی دلم می خواست هرچه زودتر ازدواج کنه ...حالا ظاهرا چیزی تا دوماد شدنش باقی نمونده بود ...کلی با دوستام گفتیم و خندیدیم ..همه از شادی ندا شاد بودیم ..اما شب فهمیدم همه چی بهم خورده !!!

 پنج شنبه ..خیلی خیلی استرس داشتم ..یه مهمونی که آدمهاش ...یا اسمم رو تا حالا شنیده بودن ..یا در موردم حرف زده بودن ...اما تا حالا همدیگه رو اصلا ندیده بودیم ..بعد از مدتها برای لباس پوشیدنم به شدت وسواس به خرج دادم ...هزار بار خدا رو قسم دادم ..صبور و آرومم کنه ...توی جمعی که خیلی غریبم تنهام نزاره ...هزار جور این مهمونی رو با آدم هاش تصور کردم ...وقتی رسیدیم ...نه تنها تپش قلب که کل وجودم به تپش در اومده بود ...اولین لحظه ای که وارد شدم ...تا چند دقیقه زیر بار نگاهشون ذوب شدم . چهره ام هر چند ثانیه رنگ به رنگ می شد ...سرخی چهره ام ...نگاهم که فقط پایین رو می دید.. استقبال فوق العاده و گرمی ازم کردن که راستش  انتظارش رو نداشتم...ظاهرا خدا زیادی هوای منوداشت.محبتشون رو در حقم زیادی تموم کردن..کلا به دلم نشستن ...وقتی برگشتم خونه زود شماره ی مینا رو گرفتم و مو به مو همه چیز رو براش تعریف کردم ...که یه موقع لال از دنیا نرم !!!

 جمعه : کلی با هم کل کل کردیم ..البته همش از روی شوخی و خنده بود ..اما در هر صورت ..اون به این نتیجه رسید ..که من یه دختر غُد و خودخواه و  لجباز ..کله شقم ....که البته زیر بار پذیرفتن هر حرفی هم نمیرم !!!

 دیگه اینکه یه استاد دارم هلو ...از روان آدمیزاد شروع کردم توضیح دادن تا کل وجود یه کودک اوتیستیک ..انقدر تعریف و تمجید و تشویقم کرد که ذوق مرگ شدم ...مفصل با هم حرف زدیم ...میگه تو یه روانشناس خیلی خوب میشی ..منم که بی جنبه ...بعد هم کلی توی گوشم خونده ..که حتما برای فوق با جدیت اقدام کنی و حرفهای دیگه ..که کلا وقتی ازش خداحافظی کردم دیگه روی زمین بند نبودم !!!

 آها !! ...منتظر قطعی شدن یه خبرم ...که اگه قطعی بشه خدا یه حال درست و حسابی بهم داده ...وای خدا یعنی میشه ؟؟؟؟

 اینا مهمترین اتفاقاتی بود که توی این چند روز اخیر برام افتاد ...کلا مهرماهی که گذشت برای من فوق العاده خاطره انگیز بود ...روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم ...راستش گاهی ترسم میگیره ..از اینکه خدا ..لطفش رو ازم دریغ کنه ...یا پیش محبتهاش کم بیارم ...گرچه هر چیزی که گفتم فقط  توی چند واژه خلاصه شد ...اما من هنوز با پس لرزه های همین اتفاقات به شدت درگیرم !!!

 پ .ن 1: خوشحالم که انقدر با اخلاقیات خانواده ام آشنا شدی ..که بخوای قاطعانه بگی ..مهسا ..تو چقدر به خانواده ات احترام میزاری ؟؟...بگم خیلی زیاد ...و تو ادامه بدی ..مطمئن باش ..من دو برابر این احترامی که تو ازش میگی رو به خانواده ات میزارم !!!

 پ .ن 2: فردا ...شایدم پس فردا ..برای من یه روز خیلی مهمه ...تو رو خدا دعا کنید ..امام رضا ..عیدی منو 4-5 روز زودتر برام بفرسته ...از دیشب تا حالا  دقیقا قیافه ام اینجوریه ...دعا کنید همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره..و چیزی پیش نیاد که ذوقم ...بی ذوق بشه !!!

 پ .ن 3: میدونم خیلی از کامنتها تائید نشده ..تائید میکنم بزودی !!!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
برسد به دست الهام !! : دی
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش ...
جان فدای تو به رسم جان نثاران میکنم !!
کاش ما هم همچون مردان کت و شلوار داشتیم ...
شبم شبای بندر ...دلم دله جنوبی !!!
خوش تیپ ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
آرشيو
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران