تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
به بهانه ی یک سالگی دل نوشته های یک دختر دم بخت ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط مهسا |

در کتابخانه بودیم ..من ..نسیم ..الهه ...که این " دل نوشته ها " کلید خورد ...همان روز برایش عنوان انتخاب کردم ...قرار بود از دل بنویسم پس شد " دل نوشته " و از حال و احوالم ..از روزهایم ..راستش هرچه گشتم مناسب تر از " دم بخت " نیافتم که مهر بزرگی بر این روزهای زندگیم بود ...زندگی یک دختر ایرانی ..از نوع جنوبیش ...پس شد " دل نوشته های یک دختر دم بخت "

" حرفی از آغاز "  زدم و نوشتم ..نوشن برای کسی که همه ی وجودش را لا به لای سپیدی های کاغذ خلاصه میکند کار آسانی نیست ..دوست عزیز مجازی " anonymous "    مرا مصمم به نوشتن کرد که هر چند خودش پاورچین پاورچین از دوستان مجازی فاصله گرفت اما من هنوز هم نوشتنم را به او مدیونم ...اولین کسانی که مرا لینک کردند " مرضیه " .." سمیه " و " خاطره "  بودند ...که البته بسیاری از رفاقت های مجازی ما در وبلاگ خاطره رقم خورد .و من از " اندر گمنامی "  در آمدم کم کم یاد گرفتم که بنویسم ..و نوشتم از " رتبت دانشی که به فلک بر شده بود " ..از روزهای دانشجویی از دانشگاه و آن سلف خراب .از " روزهای پر تقالی ".از سردرگمی میان جزوه ها ...از " خدمتی که بسزا از دستم بر نیامد "..بارها دلم می خواست از خاطرات دانشگاه بنویسم ..از روزهایی که روان دانشجوهای روانشناسی را بهم میزنم ...از استاد هایی که از سوژه های خنده ام تا مدتها یواشکی لبخند عمیق می زنند ..اما ننوشتم در دانشگاه بودم ..با رفقا در حال بحث پیرامون همین اینترنت..کمتر کسی از وبلاگ نویسی من با خبر است " محیا " اهل ایلام بود کنار ما نشسته بود ..از وبلاگ نویسی می گفت ...محیا از وبلاگ من می گفت هیچ کس نفهمید دختر دم بخت همان مهسای کنار خودشان است ..هر چند مریم لبخند خاصی زد ..." سحر " تعریف میکرد در کلاسشان از استادشان پرسیده اند شما هم وبلاگ نویس هستید ؟؟استاد پاسخ داده نه ...گفت همکلاسیم گفته : استاد این روزها همه از دختر دم بخت تا دختر ترشیده می نویسند ..شما چرا نمی نویسید ؟؟؟ ..گفت مهسا حرف وبلاگ تو بین بچه های کلاس بوده و راستش من از همان روزها مجبور شدم نا خواسته  " خود سانسوری " پیشه کنم !! ...گاهی از دلتنگی هایم در " کافی شاپ " نوشتم که " برسد به دست خدا " ...بعد خواندید که این دختر دم بخت گرچه بی لیاقت تر از آن بوده که خالصانه در راه خدا باشد اما همیشه سعی داشته  حافظ اعتقاداتش باشد ...از معبد عشقبازی هایم نوشتم از " کاسه ی گندم برای کفترها "  از " محرم دلی که در حرم یار ماند " ..." از کعبه ی عشقی که من عاشق رو به قبله ی او شده ام " ..از  امام رضا که لطفش چار ستون زندگیم را بعد از خدا احاطه کرده ...حتی یک " بسم رب المهدی " هم نوشتم که نکند غایب همیشه حاضر میان دل نوشته هایم غایب به نظر برسد ...از " باخت هایم " نوشتم ..از همه ی " یادم باشد یادم بماندهایم " ...از " آرزوهایی که باید جایی یاد داشت " می شد ...از دیدار با دوستان مجازی که " دیده به دیدارشان باز کردم " ...از غربت نوشتم ..از لحظه هایی که " همه می روند و کسی با من نمی ماند " از بی عاطفگی برخی آدم ها " نوشتم حتی این را هم گفتم که از این آدم ها " نام چندانی یادگاری " نمی ماند ...از " بیستون " و مردمان با غیرتش .....از همه ی عنوان هایی که محتوای " خود برای خویشتن " داشت ...از زندگی که گاهی " کال است اما مجبوری گاز بزنی " .از خاطرات سال ۸۷ که به دل بسیاری از شما نشست که جز سال های هالیوودی زندگی من بود لحظات اکشنی داشت تا روز " تولدم " از " مخاطب پی نوشت هایم " گفتم که بارها  در هاون قضاوت های ظالمانه ی برخی دوستان کوبیده شدم که بارها گفتم روزی از او می نویسم نمیدانم کی اما می نویسم ..از وقتی " سوپر من کودکیم داماد شد " تا همه ی دلواپسی ها و تضمین هایی برای خوشبختی که به ضمانت کردنش آنچنان اعتمادی نداری ...از همه ی روزهای خواستگاری که لامصب دمار از روزگارم در می آورد ....از " خدا قوت های هم ولایتی هایم ".از " نام نیکی که در غربت طلب میکنی " ...مدتها کنجکاو بودید که متولد کجا هستم ...گفتم که جنوبیم ...دختر دز و کارونم ...از خاک پر از افتخار و از میان مردمی که بزرگترین افتخارشان جان های در دست گرفته برای ایران و البته در راه خدا  بود ..گفته بودم ..متولد همان خاکی هستم که نام " پایتخت مقاومت ایران " به خود گفته است ..گفتید چرا میان لینک هایم " هم ولایتی " دارم ..غافل بودید که من و هم ولایتی هایم با یک حس و در تمام خاطراتمان بواسطه ی روزهای پر مصیبت جنگ همگی مشترکیم ...آن پست را که برای ولایتم نوشتم ..یادم هست میان کامنت های خصوصی و عمومی خواندم که پا به پای خطم اشک ریختید ..یادم هست یک عزیز نظامی گفته بود تمام خاطرات روزهای جوانیش را زنده کردم ...وقتی از " پهلوان قدرتمند زندگیم " گفتم ... ..یادم هست عزیزی کامنت گذاشته بود و گفته بود ..2 سال است که از پدرش کینه به دل دارد ..پست مرا که خوانده رفع کدورت شده و همین فردا به دست بوسی پدرش می رود ..یادم هست عزیزی گفته بود پدر ندارد ...با خواندن پستم غم بی پدری را سنگین تر احساس کرده ...و همه ی خزعبلاتی که خواندید و در کامنت های عمومی و خصوصی بارها و بارها شرمنده ی محبتتان شدم ...گاهی  برایم گفتید وقت دلتنگی هایتان به اینجا می رسید ..از دلتنگی هایتان ذوق نکردم اما راستش خوشحالم که اینجا نقطه ی پایان دلتنگی برخی دوستان است ...گاهی برخی هایتان دوست داشتید این دختر دم بخت را از نزدیک ببینید ...هفت نفر  از دنیای مجازی به دنیای واقعی من پیوستند و این دختر دم بخت را از فاصله ای کمتر دیدند ..شرمنده ام اگر به پاسخ برخی دوستان " نه " گفتم ..شما بگذاریدش پای آزادی بیشترم ..من این فضا را بخاطر مجازی بودنش دوست دارم ...بگذاریدش پای احساساتی که گاهی مجبورم آرامشان کنم راستش حال و حوصله ی پیش آمدن مسائل احساسی و عاطفی را ندارم ...برخی هایتان خیلی زیرک بودید ..خیلی زیرک ...شماره تماس مرا پیدا کردید آن وقت از شنیدن صدایتان شوکه شدم قضایای بعدی بماند ...با برخی هایتان خودم تماس گرفتم هرچند بنا به اصرار خودتان بود آن وقت دقایقمان به خنده و قهقهه گذشت ...بعضی دوستان مرا از نزدیک دیدند و متحیر از مهسایی که با دنیایی از سادگی رو به رویشان بود ..قبل از عید با یک دوست بسیار عزیز مجازی دیدار داشتم دقایق اول دیدارمان همه اش به سکوت گذشت ..بی انصاف ها مهسای دم بخت انقدر در این دنیای مجازی بی انعطاف است که دیدارش از نزدیک سکوت به پا می کند ؟؟؟...از میان چندین متر فاصله تماس گرفتید و گفتید : مهسا مانتوی تو خط سفید داره آره ؟؟؟؟؟ ..بعد پرسیدم از کجا مرا شناختید انگ پیوستگی ابروهایم راو این لبخند همیشگی ام را به پیشانی زدید ..بعد من فهمیدم مشخصات ظاهری خوبی از خودم در اینجا به یادگار گذاشتم ...از داداش آدمین و اعظم جان و آیناز عزیز پرسیدم مث نوشته هایم هستم ؟؟؟ ..بعد خوشحال شدم که بین خودم و نوشته هایم فاصله ی بزرگی نیست ...برخی دوستان پیغام اد ( add)  فرستادند ..چند باری هم اضافه می کردند " مهسا جان ببخشید جسارت کردیم شما رو اد کردیم " و چقدر این مواقع می خندیدم ..آخر عزیز دل جسارت چیست ؟؟؟ ..مزاحمت کدام است ؟؟؟ ...بعد خودتان اعتراف کردید که مهسای دم بخت هیچ تعلقی به اینگونه حرفا ها ندارد .!!..خوشحالم که سنگ صبور برخی دوستان بودم ..برایم افتخار است که محرم بسیاری از راز هایتان بوده ام .که برخی دوستان تصمیماتشان عوض شد و حتی تفکراتشان ..خوشحالم که برخی پست هایم امید ها را در دلتان زنده کرد.که برای برخی ها شروعی دوباره بود !!.لذت می برم از اینکه اینجا آرامش دهنده ی برخی دوستان است ...و ذوقم می گیرد وقتی این خزعبلات با اینکه قدمت چندانی ندارند اما آمار خوبی دارد ...از 37 کشور دنیا خوانده می شود ...با ایمیل هایتان و کامنت های جور واجورتان برای نوشتنم جرقه های میزنید ...اینجا اگر تبرکی دارد نه به خاطر قابل بودن خزعبلاتم که فقط بخاطر حضور دوستانیست که اینجا به خاک وجودشان رونقی گرفته !!!

 یک سال از با هم بودنمان گذشت ...از با هم بودن دوستانی که بی هیچ توقعی با من همراهند ..که دوستشان دارم ..که بی سر و صدا پاورچین پاورچین قدم بر می دارند ...رد پاهایشان در آمارگیر وبلاگم پر رنگ به جا مانده ...از عزیزانی که مرا لینک کردند و سکوت پیشه کردند ...برای محبت هایتان ..ممنون ..شما مشترکان

خاطرات من از شادی تا دلتنگی هایم هستید

 " دل نوشته های دختر دم بخت یک ساله شد " ...روز شکوفایی دل نوشته هایم مبارک "

 امید که همچنان از دل بنویسم و به دل بنشیند !!!

 پ .ن 1 : بارها گفتم امروز به بهانه ای دیگه هم میگم ...شرمنده ام که پست هام زیادی طولانی میشه اینجا جایی برای حفظ حس و حال و ثبت خاطرات ..من دوست ندارم چیزی از قلم بیفته !!

 پ .ن 2 : خوشحال میشم با دوستانی که بی سرو صدا از روی نوشته هام عبور می کنند آشنا بشم من به کامنت های خصوصی هم قانعم !!!

 پ .ن 3 : مشتاق خوندن انتقادات و پیشنهادات هستم ..چه در مورد خودم و چه وبلاگم !!!

 پ .ن 4 :  همتون رو دوست دارم !!!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران