تازه بساط افطار رو جمع کرده بودیم ... مامان کار داشت باید می رفت بیرون ...تا مینا ظرفا رو شست منم رفتم چایی درست کردم ...بعد سراغ لباس ها ...کلی سر به سر این وروجک گذاشتم ..باهاش کل کل کردم ..که مسعود تماس گرفت ..گفت دارم میام ..وقتی زنگ خونه رو زد ..مینا داشت چایی میخورد ...منم سرگرم ماشین لباس شویی و لباس ها بودم ...بابا هم همزمان داشت می رفت توی حیاط ..که این وروجک بدو بدو و با سرعت میخواست خودشو به در برسونه ...نفهمیدم چی شد ..چون من اونجا نبودم ..فقط شنیدم صدای جیغ این وروجک و مینا رفت بالا ... یکم موندم ...اولش فکر کردم دارن شوخی می کنن ...بعد گفتم نه حتما دست وروجک مونده لای در ...اما وقتی دیدم مینا همچنان داره جیغ میکشه ...مخصوصا که هیچ صدایی هم از بابا نبود ...یهو یخ کردم ..باورم شد که همون لحظه زبونم لااااااال ..برای بابا اتفاقی افتاده ...تا چند ثانیه کاملا شوکه شده بودم ...با فریاد های مینا که صدام میزد به خودم اومدم و با سرعتی معادل سرعت نور خودمو بهشون رسوندم ...نگو همون موقع که وروجک با سرعت میره طرف در ..دستش با شیشه برخورد میکنه و شیشه میشکنه ...حالا دستش تماما خون بود ...مینا هم تمام تنش می لرزید و جیغ می کشید ...وروجک هم که از اون بدتر ...حالا مسعود هم در کمال آرامش داشت ماشین رو می اورد خونه ..که خودم بهش رسوندم و گفتم ..بدو بریم بیمارستان دست وروجک اینجوری شده ..مسعود هم زل زده بود بهم ...شوکه شده بود ..وقتی پزشک مملکت با این همه مریضی که هر روز ویزیتشون میکنه ..و هر روز با هزار اتفاق مرگ و میر و تصادف سر و کار داره ..اینجوری برخورد میکنه و تا چند ثانیه فقط به خون نگاه میکنه ..تکلیف ما چی بود ؟ ...بابا هم که بنده خدا تند و تند خرده شیشه ها رو جمع و جور میکرد چون مطلقا مینا در محاصره ی شیشه ها بود ...باید بخیه می شد ..خون حتی یه لحظه هم متوقف نمی شد ...بزرگترین شانسمون که واقعا لطف خدا بود ..این بود که شاهرگش آسیبی ندیده بود ..شاید فاصله ی جایی که با شیشه برخورد کرده بود تا شاهرگ کمتر از یک سانت بود ...بردیمش پیش علیرضا ...اون متخصص ارتوپد و یه جراح خیلی خوبه ...اگه می رفتن بیمارستان توی اورژانس با چارتا بخیه ی الکی همشو بند میزدن ...بردیمش کلینیک بچه ها...خوشبختانه فردا صبح خودشون عمل جراحی داشتن و اتاق عمل کاملا استریل شده و همه چیز آماده بود ...بماند که با چه مصیبتی با جیغ و فریادهاش چه جوری دستش رو بی حس و بخیه زدن ...اما واقعا خدا رو شکر کردیم که اتفاق بدتری براش نیفتاده بود ..هرچند با اون وضع هممون حسابی خودمون رو باخته بودیم ...همش خون بود ..همش خرده شیشه ...مگه یه بچه ی 3-4 ساله چقدر توان داره ؟؟...یه چیزی خیلی برام جالب و البته تلخ و سخت بود ...اینکه چقدر سخته چند تا پزشک پاره ی تن خودشون رو درمان کنن ...حس و حال مسعود و علیرضا یادم نمیره ...بخیر گذشت ...توی همون لحظه بی اختیار فقط براش نذر میکردم ..مخصوصا وقتی وضع شکستن شیشه رو می دیدم ..اون لبه های تیز ...که معلوم نبود تا چه اندازه توی عمق دست کوچولوش نفوذ کرده ...بازم خدا رو شکر !!!
پ .ن 1 : الان دقیقا یک هفته از این ماجرا میگذره ..اما من هنوزم صدای جیغ های مینا توی گوشمه ..هنوزم با یاد آوری اون صحنه تمام تنم میلرزه ...هنوزم خدا رو شکر میگم که اتفاق تلختری برای وروجک پیش نیومد !!!
پ .ن 2 : عنوان این پست منو برد به دنیای کودکی ...این شعر تیتراژ یه برنامه کودک عروسیکی بود " چی بود ؟ ..چی بود ؟ ..شیشه شکست ..شیشه نبود ..پس چی شکست ..الستون و بلستون قلب منو شکستن ..چه شیطونهایی هستن " ..یادتون میاد ؟؟؟