هیچ وقت فکر نمیکردم خونه خریدن انقدر سخت باشه ...شاید علتش این بوده که همیشه صاحبخونه بودیم ...هیچ وقت در مورد بنگاه و آژانس های مسکن و معاملات ملکی ..کنجکاوی نکردم ...هیچ وقت یادم نمیاد بابا در مورد یه مستاجر سختگیری کرده باشه ...هیچ وقت یادم نمیاد حتی پنج شنبه ..جمعه ها مون هم درگیر خونه دیدن و دنبال خونه رفتن گذشته باشه اما حالا چیزهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم ...تلاش های جدیدی رو دارم لمس میکنم وقتی که انگار حتی برای داشتن یه سقف هم باید بجنگی و سهم خودت رو از دنیا بگیری ...وقتی وارد یه خونه میشی با یه نقشه ی جدید ...شومینه ...سرامیک های شیک ...رنگ و لعابی که چقدر ممکنه برات گیرا باشه ...چه حس خوبی رو تجربه میکنی ...یا وقتی که وارد یه خونه میشی که معمولیه معمولیه ...ساده ...اون موقع حس تو هم معمولی میشه اما یه تلنگر بزرگ به خودت میزنی ...و به خودت میگی " این چار دیواری خونه نیست که برامون رنگ و لعاب پس میده...این ماییم که بهش رنگ و لعاب میدیم " ...مهم اینه که اون سقف بشه سقف آرامشمون ...مهم اینه که با صفا و صمیمیت به دیوارهای معمولیش جون بدیم ..مهم اینه که خودمون گرم و پر حرارتش کنیم ...اینا شعار نیست خیلی ها رو دیدم مدرن ترین و مجلل ترین خونه ها رو دارن ..اما دریغ از یه جو مهربونی که توش پیدا بشه ...گرمایی حس نمیکنی ..انگار اون خونه یخ زده است ...بر عکس آدمایی رو دیدم که محقر ترین سقف ها و خونه ها رو داشتن اما زندگی هاشون چقدر وسیع بوده ..زیر سقف همون خونه ها چه دل های بزرگی بوده ...اون وقت همون خونه ی معمولی برات میشه یه کاخ پادشاهی و حتی از اونم با لبخند استقبال میکنی ...وقتی مجبوری شرایط کاری رو در نظر بگیری ...فاصله ای که از خونه ی پدری داشته باشید ...برای پیش بینی هزار اما و اگر و دلواپسی که یکی توی شهر غریب نزدیکت باشه که به فریادت برسه ...گاهی زورم میاد که ما برای فاصله ها هم باید پول بدیم ..وقتی هزار بار حساب و کتاب کنی ...هزار بار آمار صد تومنی های ته جیبت رو هم بگیری ..هزار بار حسابهای بانکیت رو چک کنی ...وقتی از سختگیری هاش حرص بخوری و هی بگی والا من به همون یه خوابه هم راضیم ...من به یه اتاق هم راضیم ...اگه حرفی بهت زدم ..اگه شکایتی کردم ...تو هرچی دوست داشتی بهم بگو !!!
وقتی کاری از دستت بر نمیاد اما میگی ...روی قناعت من یه حساب ویژه باز کن ..اون وقت انگار یه کوه از روی دوشش برداشتی ...وقتی یه نگاهی به یه گوشه از خونه میندازه و تو می فهمی چه نقشه ی شوم و پلیدی برات کشیده و با هم خنده ی معناداری میکنیم و تو با تعجب به این میرسی که چه چیزایی به ذهنش میرسه ...حتی وقتی مجبوری میشی از خونه ای دیدن کنی که صاحبخونه قصد فروشش رو داره و مستاجرهایی که توش هستن دلواپس اینکه باید به فکر اجاره ی خونه ی دیگه ای باشن و دنیایی از نگرانی ها رو براحتی توی چشمهاشون بخونی ..اون وقت از ته دل آرزو کنی کاش همه صاحب یه سقف از خودشون باشن ..حتی اگه یه سقف ساده و نم دار باشه !!!
پ .ن 1) خدایا !! ..فکر میکنی لازمه بهت بگم چقدر میترسم ؟؟؟
پ .ن 2) شدیدا به دعاهاتون محتاجم ..من به خلوص دعاهاتون اطمینان دارم !!!
پ .ن 3 : بلاگفا ..خیلی داره اذیت میکنه ..انقدر هم مشغله دارم که وقت آنچنانی براش صرف نکنم ..اما باور کنید بیادتونم !!