تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط مهسا |

 چند مدت پیش یه شب رک و راست نشست باهام حرف زد ...موضوع خونه رو مطرح کرد ...یادمه اون شب به شدت باهاش مخالفت کردم ...قبلا هم گفته بودم ..خونه ی قبلی هیچ مشکلی نداشت ..اما اون به همه جاش یه عیب میزاشت ...بهش گفتم ..به هیچ کس هیچ ربطی نداره ..خونه بزرگه یا کوچیک ..خوبه یا بد ..من قرار نیست با حرف مردم زندگی کنم ...این جماعت هرکاری که کنی دهنشون بازه ...پس مجبوری یه گوشت رو تبدیل کنی به " در " ..یکی دیگه رو هم به " دروازه " ...و دو دستی بچسبی به زندگیت ..که فردا پس فردا اگه خوردی زمین محتاج همین جماعت نشی که با طعنه و تمسخر بخوان از زمین بلندت کنن ...هیچ کدوم از ما هم آدمی نیست که بخواد اجازه بده اصول زندگیمون روی چارچوب حرفهای خاله رنکی بنا بشه ...منم دختری نیستم که بخوام چشمم به زندگی این و اون باشه و خودم رو با بقیه مقایسه کنم ...پس بهتره فعلا به همون خونه فکر کنی ...همه ی حرفهامو زدم ...و دیگه به خودمم اجازه ندادم دخالتی کنم ...تصمیم نهایی با خودش بود ...اونم حرف زد ...یه جاهایی از حرفهاش رو واقعا قبول داشتم ...مخصوصا که ما قدم به قدمی که برداشتیم از روی اصول بوده ..بهم گفت ..مهسا الان جفتمون مجردیم ..خرج و مخارج خیلی کمتره ..اما بعدا ... دیگه از این خبرا نیست ...اون وقت خیلی چیزا اضافه میشه ...مجبوری روی خیلی از چیزا سرمایه گذاری کنی ...شاید هزار مشکل پیش اومد یا اتفاقاتی که ازش بی خبریم ...به فکر آینده باش ...شاید دیگه هم چیز فقط به خودمون تنها خلاصه نشه ...حق با اون بود ...اما من اصلا دلم نمی خواست اینجوری زیر فشار قرار بگیره ...میدونستم تموم هدفهاش توی اون چند جمله ای که بهم گفت نیست ...وقتی درمورد این مطمئن شدم ..که 3 روز از خرید خونه گذشته بود و خیلی صریح بهم گفت ...نمیخواستم اونجا بریم ..میخواستم یه جایی ببرمت که لااقل به شان تو نزدیک باشه ...خدا رو شکر خونه جور شد ..اما هر چقدر با خودمون حساب و کتاب می کنیم ..می بینیم در حالت عادی نصف حقوقش پر کشیده ... با اینکه خوشحالیم اما می فهمم ته دلش نگرانه ...ریسک کردیم ..پامون رو بیشتر از گلیممون دراز کردیم ...اما به طرز عجیبی نمیخوایم کم بیاریم ." همت " به خرج میدیم ..حتی اگه مجبور بشیم..مدت زمان تعیین شده رو افزایش بدیم ...و این برای اون سخت و برای من سخت تره ...اما نرود میخ آهنین درسنگ !!!

 هر بار دور یه خونه رو خط می کشید می گفت ..ما شانس نداریم ...سر همین خونه خیلی اذیت شدیم ..خیلی اعصابش ریخت بهم ..اما آخرش خواست خدا بود که قسمتمون بشه ...یه دوستی داشتم توی کلاس زبان با هم آشنا شده بودیم ..38 سالی سن داشت ..خب تجربیاتش خیلی بیشتر از من بود ...خدا میدونه چقدر از حرفها و تجربیاتش استفاده میکردم ...آدم بسیار پخته و فهمیده ..با درکی فوق العاده بود ...یادمه یه بار بهم گفت ..مهسا سه چیز توی زندگی با قسمت و تقدیر گره خورده ...ازدواج ...بچه دار شدن ..و خونه دار شدن ...الان کم کم دارم به خیلی از حرفهاش میرسم ..مثل همین ..کی فکرش رو میکرد ..بعد از اون همه دردسر اینجوری " خونه " برامون ردیف بشه ...خدا خودش جورش کرده ..از این به بعد هم با خودشه !!!

 خاطراتونه : دوشنبه ...یه روز پر از خستگی ...با پیش بینی گذروندن یه شب خیلی عادی ...اما توی چند لحظه همه چیز برات عوض میشه ...لحظه به لحظه اش برات میشه یه سوپرایز ......وقتی نفست توی سینه حبس میشه ..وقتی جیغ هیجان انگیزی میکشی ...وقتی  یه شب پر خاطره ....توی دفتر خاطراتت ثبت میشه ...وقتی  که انگار ..حتی دنیا هم به احترام شب پر ستاره مون متوقف میشه !!!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
برسد به دست الهام !! : دی
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش ...
جان فدای تو به رسم جان نثاران میکنم !!
کاش ما هم همچون مردان کت و شلوار داشتیم ...
شبم شبای بندر ...دلم دله جنوبی !!!
خوش تیپ ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
آرشيو
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران