چند مدت پیش یه شب رک و راست نشست باهام حرف زد ...موضوع خونه رو مطرح کرد ...یادمه اون شب به شدت باهاش مخالفت کردم ...قبلا هم گفته بودم ..خونه ی قبلی هیچ مشکلی نداشت ..اما اون به همه جاش یه عیب میزاشت ...بهش گفتم ..به هیچ کس هیچ ربطی نداره ..خونه بزرگه یا کوچیک ..خوبه یا بد ..من قرار نیست با حرف مردم زندگی کنم ...این جماعت هرکاری که کنی دهنشون بازه ...پس مجبوری یه گوشت رو تبدیل کنی به " در " ..یکی دیگه رو هم به " دروازه " ...و دو دستی بچسبی به زندگیت ..که فردا پس فردا اگه خوردی زمین محتاج همین جماعت نشی که با طعنه و تمسخر بخوان از زمین بلندت کنن ...هیچ کدوم از ما هم آدمی نیست که بخواد اجازه بده اصول زندگیمون روی چارچوب حرفهای خاله رنکی بنا بشه ...منم دختری نیستم که بخوام چشمم به زندگی این و اون باشه و خودم رو با بقیه مقایسه کنم ...پس بهتره فعلا به همون خونه فکر کنی ...همه ی حرفهامو زدم ...و دیگه به خودمم اجازه ندادم دخالتی کنم ...تصمیم نهایی با خودش بود ...اونم حرف زد ...یه جاهایی از حرفهاش رو واقعا قبول داشتم ...مخصوصا که ما قدم به قدمی که برداشتیم از روی اصول بوده ..بهم گفت ..مهسا الان جفتمون مجردیم ..خرج و مخارج خیلی کمتره ..اما بعدا ... دیگه از این خبرا نیست ...اون وقت خیلی چیزا اضافه میشه ...مجبوری روی خیلی از چیزا سرمایه گذاری کنی ...شاید هزار مشکل پیش اومد یا اتفاقاتی که ازش بی خبریم ...به فکر آینده باش ...شاید دیگه هم چیز فقط به خودمون تنها خلاصه نشه ...حق با اون بود ...اما من اصلا دلم نمی خواست اینجوری زیر فشار قرار بگیره ...میدونستم تموم هدفهاش توی اون چند جمله ای که بهم گفت نیست ...وقتی درمورد این مطمئن شدم ..که 3 روز از خرید خونه گذشته بود و خیلی صریح بهم گفت ...نمیخواستم اونجا بریم ..میخواستم یه جایی ببرمت که لااقل به شان تو نزدیک باشه ...خدا رو شکر خونه جور شد ..اما هر چقدر با خودمون حساب و کتاب می کنیم ..می بینیم در حالت عادی نصف حقوقش پر کشیده ... با اینکه خوشحالیم اما می فهمم ته دلش نگرانه ...ریسک کردیم ..پامون رو بیشتر از گلیممون دراز کردیم ...اما به طرز عجیبی نمیخوایم کم بیاریم ." همت " به خرج میدیم ..حتی اگه مجبور بشیم..مدت زمان تعیین شده رو افزایش بدیم ...و این برای اون سخت و برای من سخت تره ...اما نرود میخ آهنین درسنگ !!!
هر بار دور یه خونه رو خط می کشید می گفت ..ما شانس نداریم ...سر همین خونه خیلی اذیت شدیم ..خیلی اعصابش ریخت بهم ..اما آخرش خواست خدا بود که قسمتمون بشه ...یه دوستی داشتم توی کلاس زبان با هم آشنا شده بودیم ..38 سالی سن داشت ..خب تجربیاتش خیلی بیشتر از من بود ...خدا میدونه چقدر از حرفها و تجربیاتش استفاده میکردم ...آدم بسیار پخته و فهمیده ..با درکی فوق العاده بود ...یادمه یه بار بهم گفت ..مهسا سه چیز توی زندگی با قسمت و تقدیر گره خورده ...ازدواج ...بچه دار شدن ..و خونه دار شدن ...الان کم کم دارم به خیلی از حرفهاش میرسم ..مثل همین ..کی فکرش رو میکرد ..بعد از اون همه دردسر اینجوری " خونه " برامون ردیف بشه ...خدا خودش جورش کرده ..از این به بعد هم با خودشه !!!
خاطراتونه : دوشنبه ...یه روز پر از خستگی ...با پیش بینی گذروندن یه شب خیلی عادی ...اما توی چند لحظه همه چیز برات عوض میشه ...لحظه به لحظه اش برات میشه یه سوپرایز ......وقتی نفست توی سینه حبس میشه ..وقتی جیغ هیجان انگیزی میکشی ...وقتی یه شب پر خاطره ....توی دفتر خاطراتت ثبت میشه ...وقتی که انگار ..حتی دنیا هم به احترام شب پر ستاره مون متوقف میشه !!!