بعد از یه غیبت نسبتا طولانی ...سلام !!!
آخرین باری که اومدم نت رو یادم نمیاد ..نه فکر کنم پنج شنبه ی دو هفته ی پیش بود...که اونم فقط وبلاگ نوشا رو باز کردم و یه کامنت خصوصی گذاشتم و تمام ...دیگه سراغ نت نیومدم ... ..برای دلواپسی ها و کامنت های خصوصی و آف لاین هاتون ممنون ..حال من خوب ِ خوبه ...فقط توی این چند روز اخیر ..انقدر اتفاقات شوک آور برام افتاد ..و چنان توی شوک بودم ..که مجال و حسی برای نوشتن پیدا نمیکردم همیشه فکر میکردم اگه یه روزی همچین اتفاقاتی رو پشت سر بگذرونم انقدر هیجان داشته باشم ..که هر روز آپ کنم ..ولی حالا برخلاف انتظارم ..هیجاناتم انقدر زیاد بود که حیفم می اومد همش رو اینجا خلاصه کنم !!!
عطر حضور یه مامان مهربون .یه حامی بزرگ ..این اتفاق خیلی ویژه بود ....خیلی وقتا برام از مامان می گفت .خیلی وقتا اگه اذیتم میکنه بهش میگم وقتش که برسه تموم این چیزا رو به مامان گزارش میدم ...حالا با تموم وجودم گرمای محبتش رو حس میکردم ...عین گفته هاش ...و سفر !.یه جورایی.سفر بودم ...یه سفر خیلی کوتاه مدت ...نپرسید با کی ..و چی و چه جوری ... وقتی جریان سفر رو فهمیدم که کار از کار گذشته بود ...غافلگیر شدم ...کلی خط و نشون کشیدم ....حد و مرز تعیین کردم ...فقط همین قدر بدونید که توی ماشین خوابید .
.منم وقتی چشمام رو باز کردم...عطر اون مامان مهربون رو کنارم با اشتیاق می بلعیدم..
.خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ...دلم میخواد ..لحظه به لحظه اش ...خودخواهانه فقط واسه خودم باقی بمونه ...همه چی سبز بود ..تا حالا توی عمرم این همه سر سبزی ندیده بودم !!!
تماس تلفنی یه آدم نه چندان عزیز ...میگم نه چندان چون دیگه مث قبل برام عزیز نیست ...اونم بعد از 4 سال ...نمیدونم چه جوری شماره گرفتم ...نمیدونم چه جوری مامان و مینا رو خبر کردم ...روز خوبی نبود...اشکام دونه دونه می اومد ....حالا افتاده بود به غلط کردن ...ترسیده بود ..آه و نفرین دامنگیرش بشه ..خواب دیده بود ...رفته بود دنبال تعبیرش ..ما نبخشیده بودیمش ..حالا تعبیرش هم همین نبخشیدن ما بود ...نمیدونم چه جوری شماره می گرفتم ..نفهمیدم چطوری مامان و مینا رو خبر کردم ...بعد با اون تماس گرفتم ...صدا قطع و وصل می شد ..اعصابم ریخت بهم ..کل سیستم ارتباطی ازم بد و بیراه خورد ...اما یکی دو ساعت بعد ...اومد سراغم و انقدر حرف زد و از واقعیت برام گفت ..که آروم شدم ..هر چند هنوزم با این آدم نه چندان عزیز درگیرم ...احتمالا برای این یه پست می نویسم !!!
سه شنبه ...دور از جون شما باشه ....یه ملاقات درس و حسابی با حضرت عزرائیل داشتم ...نزدیک بود با یه تصادف ...آرزو به دل از دنیا برم ...چند دقیقه قبلش انگار یه حسی بهم می گفت ..قرار اتفاقی بیفته ...از چند متر فاصله ...یه پژوی 405 ...به طرز عجیبی از اون فاصله ...چشم منو گرفته بود ...انگار به دلم افتاده بود ...این ماشین حادثه ای ایجاد میکنه ...سرعت رو کم کردم ...یه پژو ..از پشت سرم ...یه بوق زد ..و سرعتش رو زیاد کرد و اومد جلوی من .چند ثانیه بعد ..توی یه مدت خیلی کوتاه ..دقیقا کنار هم قرار گرفتیم ..من با کمی فاصله ...از اون پژو بودم ..که کاملا واضح بود 405 که داره از روبرو میاد ...هیچ عکس العملی در مقابل ما که روبروش بودیم ..نشون نمیده ...عین یه خط صاف و مستقیم ..داشت می اومد ...این پژوی کناری منم ...هرچی خودش رو کنار می کشید ..انگار نه انگار ...فقط چند ثانیه طول کشید ...که به شدت با هم برخورد کردن ...یه لحظه ..هر کی اونجا بود هنگ کرد ...خودم که مات و مبهوت نگاه میکردم ...شاید اگه پژوی پشت سر من نمی اومد جلو ...یا وقتی کنار هم قرار گرفتیم ..فاصله مون یکم کمتر بود ....قطعا ...این من بودم که روبروی اون 405 قرار می گرفتم ...کل بدنم می لرزید ...پریدگی رنگ چهره ام ..انقدر تابلو بود ..که هرکی از راه رسیده به نوعی سعی میکرد آرومم کنه ...خوشبختانه بجز چند تا خراش سطحی اتفاقی برای اون راننده ها نیفتاد ..هرچند یه جنگ اعصاب درست و حسابی راه افتاد ..و البته ماشینهاشون هم از جلو ..کلا داغون شدن ...اما خب ...ضرر به جونشون نرسیده ...منم با اینکه از ترس تا مرز مرگ رفتم اما ...بازم خدا رو هزار مرتبه شکر ..که اتفاق خاصی نیفتاد ...روز پر استرسی برام بود !!!
چهارشنبه ...داداش ندا ..خواستگارم بود ..با اینکه جواب رد داده بودم ..اما نداهنوزم ..مستقیم و غیر مستقیم ..حرفش رو پیش می کشید ...خیلی دلم می خواست هرچه زودتر ازدواج کنه ...حالا ظاهرا چیزی تا دوماد شدنش باقی نمونده بود ...کلی با دوستام گفتیم و خندیدیم ..همه از شادی ندا شاد بودیم ..اما شب فهمیدم همه چی بهم خورده !!!![]()
پنج شنبه ..خیلی خیلی استرس داشتم ..یه مهمونی که آدمهاش ...یا اسمم رو تا حالا شنیده بودن ..یا در موردم حرف زده بودن ...اما تا حالا همدیگه رو اصلا ندیده بودیم ..بعد از مدتها برای لباس پوشیدنم به شدت وسواس به خرج دادم ...هزار بار خدا رو قسم دادم ..صبور و آرومم کنه ...توی جمعی که خیلی غریبم تنهام نزاره ...هزار جور این مهمونی رو با آدم هاش تصور کردم ...وقتی رسیدیم ...نه تنها تپش قلب که کل وجودم به تپش در اومده بود ...اولین لحظه ای که وارد شدم ...تا چند دقیقه زیر بار نگاهشون ذوب شدم . چهره ام هر چند ثانیه رنگ به رنگ می شد ...سرخی چهره ام ...نگاهم که فقط پایین رو می دید.. استقبال فوق العاده و گرمی ازم کردن که راستش انتظارش رو نداشتم...ظاهرا خدا زیادی هوای منوداشت.محبتشون رو در حقم زیادی تموم کردن..کلا به دلم نشستن ...وقتی برگشتم خونه زود شماره ی مینا رو گرفتم و مو به مو همه چیز رو براش تعریف کردم ...که یه موقع لال از دنیا نرم !!!
جمعه : کلی با هم کل کل کردیم ..البته همش از روی شوخی و خنده بود ..اما در هر صورت ..اون به این نتیجه رسید ..که من یه دختر غُد و خودخواه و لجباز ..کله شقم ....که البته زیر بار پذیرفتن هر حرفی هم نمیرم !!!![]()
![]()
دیگه اینکه یه استاد دارم هلو ...از روان آدمیزاد شروع کردم توضیح دادن تا کل وجود یه کودک اوتیستیک ..انقدر تعریف و تمجید و تشویقم کرد که ذوق مرگ شدم ...مفصل با هم حرف زدیم ...میگه تو یه روانشناس خیلی خوب میشی ..منم که بی جنبه ...بعد هم کلی توی گوشم خونده ..که حتما برای فوق با جدیت اقدام کنی و حرفهای دیگه ..که کلا وقتی ازش خداحافظی کردم دیگه روی زمین بند نبودم !!!![]()
آها !! ...منتظر قطعی شدن یه خبرم ...که اگه قطعی بشه خدا یه حال درست و حسابی بهم داده ...وای خدا یعنی میشه ؟؟؟؟![]()
اینا مهمترین اتفاقاتی بود که توی این چند روز اخیر برام افتاد ...کلا مهرماهی که گذشت برای من فوق العاده خاطره انگیز بود ...روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم ...راستش گاهی ترسم میگیره ..از اینکه خدا ..لطفش رو ازم دریغ کنه ...یا پیش محبتهاش کم بیارم ...گرچه هر چیزی که گفتم فقط توی چند واژه خلاصه شد ...اما من هنوز با پس لرزه های همین اتفاقات به شدت درگیرم !!!
پ .ن 1: خوشحالم که انقدر با اخلاقیات خانواده ام آشنا شدی ..که بخوای قاطعانه بگی ..مهسا ..تو چقدر به خانواده ات احترام میزاری ؟؟...بگم خیلی زیاد ...و تو ادامه بدی ..مطمئن باش ..من دو برابر این احترامی که تو ازش میگی رو به خانواده ات میزارم !!!
پ .ن 2: فردا ...شایدم پس فردا ..برای من یه روز خیلی مهمه ...تو رو خدا دعا کنید ..امام رضا ..عیدی منو 4-5 روز زودتر برام بفرسته ...از دیشب تا حالا دقیقا قیافه ام اینجوریه .
..دعا کنید همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره..و چیزی پیش نیاد که ذوقم ...بی ذوق بشه !!!
پ .ن 3: میدونم خیلی از کامنتها تائید نشده ..تائید میکنم بزودی !!!