۸/8/88
اگر آن زائرت امروز از فاصله ای چند نفسی دعای " امن یجیب " می خواند ...اگر تلویزیون کمر بسته برای به رخ کشیدن عطر فرشتگان و جماعتی که حالا دستشان کمی درازتر از من به خرمای بر نخیل می رسد ..اگر رادیو حنجره اش را کمی بازتر کرده تا زیارتنامه ی تو را رساتر فریاد کند ...و اگر تو گمان کرده ای ..که حالا من حتما به حال و احوال مشتاقان چند قدمیت غبطه می خورم ...خیالت باطل است ..عزیزِ چند فرسخی من !!!
از آخرین باری که در بست شیخ طوسی قدم میزدم ...فقط یک سال و چند روز می گذرد ...هنوز هم چادر نمازم ..بوی عطر حرمت را با تمام تار و پودش حفظ کرده ...هنوز هم روی جا نمازی نماز می خوانم که با صدای نقاره ها بی باک از نگاه دیگران پهن می شد ... دعا می خواندم تا صدای اذان بپیچد وبین معنویت خالصانه ی آنجا نماز عشق بخوانم و پیش لطف خدا و تو کم بیاورم ...هنوز هم وقتی قران میخوانم ..جز هشتم ..را بیاد هشتمین نورانیت تو ختم میکنم ...هنوز هم وقتی دلتنگت میشوم ..زیارتنامه ی تو را میخوانم ...هنوز هم شب هایی را دارم که بالش خیسم مامن تمام اشک هایم می شود ..درست مثل الان !!!
می شد حالا هم در فرودگاه قدم بردارم و هنوز ندیده ...عطر زیارت ببلعم..و بغض کنم ...می شد صدای سوت قطار کل آرامشم را به بازی بگیرد و تپش های قلبم در وجودم حاکمیت کند ...می شد از زیر گذر درون شهر ...عبور کنم و همین که چشمم به گنبد طلاییت افتاد ...بند بند وجودم بلرزد و زانوهایم سست شود ...می شد هنوز با چند نفس فاصله در بست شیخ طوسی قدم بزنم و چادر نماز سر کنم و چهره ام را که حالا خیس خیس شده ..زیر چادر قایم کنم ...می شد ..خادمانت چشم های قرمز و مژه های خیسم را ببینند و بی خیال گشتن کیفم ..دست روی شانه ام بگذارند و بگویند " التماس دعا " ..می شد پاهایم ناتوان ترین حس را تجربه کنند و به سوی ضریحت قدم بردارند ...می شد ...ضریحت را ببینم و آنقدر زانوهایم سست شوند که همانجا بنشینم و سر روی زانوهایم بگذارم و زار زار گریه کنم ...می شد چنگ بندازم به ضریحت و از این زمین ..این دنیا ..با تمام دلبستگی هایم براحتی بگذرم ...می شد ..روبروی ضریحت دعای توسل بخوانم و هق هق گریه هایم و نجواهای دعاهایم مرا به عرش کبریایی آن بالایی نزدیک کند ...می شد بروم سراغ پنجره ی فولادی و گره حاجت ها و آرزوهایم را سفت و سخت ببندم ..که تو آسان آنها را باز کنی ...اما هیچ کدامش " نشد " !!!
آخرش هم من ماندم و همین قاب عکسی کوچکی ..که گنبد طلایی تو و کفترهای خوش سعادت و عاشقانه های من درونش جا افتاده ..همین قاب عکسی که روی میزم متبرک ترین ثبت عکاسیم است ..همین قاب عکسی که گاهی تا عمقش با عشق نفوذ میکنم ...من ماندم و فاصله ها ...فاصله هایی که امشب طلایی ترین می شوند ..فاصله هایی که مرا برایت عزیز دردانه کرده ...من به این سوختن از فاصله ها ..به این سوز عشقی که درون این فاصله ها می گذرانم ..به این دوری امشب می بالم ...فخر می فروشم ..که این دوری و فاصله ....فلسفه ی عجیبی دارند ...فلسفه ی عارفانه ای دارند ....منطقی ترین و زیباترینش ..همین فلسفه ای است که می گویند .." تا وقتی فاصله ای هست و دوری عزیزی و ..وقتی نزدیکی خاطر عزیزت کمی رنگ می بازد "
قسمت من از سهم عشق تو ..فاصله ها بوده ...همین که عطش عشق تو یک لحظه هم آرامم نکند ..همین که در تب و تاب فاصله ها بسوزم ...و شعله بگیرم ..که آتش زدنم بین مشتاقانت شاید کمی رسواتر مرا جلوه دهد ...همین که نام تو را بشنوم و یا چشمم دورا دور به گنبد طلایی و ضریحت برسد و بی پروا اشک بریزم .باور کن گاهی همین فاصله ها و همین سوختن هم سعادت می خواهد ...بگذار امشب دلخوش این باشم ..که انقدر هم که خودم گمان میکنم ..آدم بی سعادتی نیستم ...بگذار امشب بیاد بست شیخ طوسی و معبد عشق بازی هایم ...همان سجاده نماز و همان چادر عطر دارم را سر کنم ..و بجای فاصله ای چند نفسی از چند فرسخ فاصله و با یک دل نا آرام ..و به واسطه ی یک قاب عکس پیش وجود مقدست دل ببازم ..بگذار پنجره ی فولادی ..را در جعبه ی جادویی تلویزیون ببینم و از همانجا دلم را کمی محکم تر گره بزنم ..بگذار با تو عاشقی کنم ..که دل نجواهای عاشقانه ای برایت دارد امشب !!!
فردا صبح که برسد با عزیزی قرار گذاشته ام ..حالا که روز میلادت گره خورده با روز جمعه و یاد آن عزیز سفر کرده ..برویم با هم دعای " ندبه " بخوانیم ..قسمت را می بینی همین دو سه سال پیش که خیلی دلم نا آرام بود ...از تو خواستم شب نیمه ی شعبان کنار ضریحت نفس بزنم ..لطف کردی که معجزه وار نیمه ی شعبان همان سال کنار ضریحت مرا طلبیدی ..حالا نیمه ی شعبان نیست ..اما میروم ندبه بخوانم و بین " این الحسن " .." این الحسین " گفتن ها ..آن عزیز سفر کرده را قسم بدهم ..که روز میلاد خودت واسطه ای شود که محض رضای خدا هم که شده کنار ضریح ملکوتیت باشم ...یادم هست کنار ضریحت که بودم حتی سفر مکه هم خواستم ..لطف خدا ...کرامت تو و محبت بابا بود ..که هدیه ی تولدم یک سفر مکه شد که در آینده ای نه چندان دور اگر عمری باقی باشد راهی میشوم ...و راستش حالا بین حاجت هایم دل بهانه ی عجیبی دارد .گرچه می داند نا لایق است اما دل است دیگر حالیش نمی شود ..تاریخی تعیین نمی کنم که انگ بی صبری بخورم اما ...بیا و کرامتی کن مرا راهی " کربلا " کن ...امسال کربلایی زیاد داشتیم ..با هر بار توصیف کردن سفرشان حتی آنانی که اصولا آدم چندان معتقدی هم نبودند ...چنان گفتند و بغض فرو خوردند که دلم بد جوری لرزید ...دله من که پیش تو حسابی خودش را باخته ..فکری برای لرزش اخیر دلم کن !!!
راستی گفتم " دل " ...مراقب این دلی که گوشه اش متبرک کنج حرم توست ...مراقب این دلی که سفت و سخت گره خورده به پنجره ی فولادی باش ...که راستش به تنها چیزی که غبطه میخورم همین دل خودم هست که پیش تو به امانت مانده ...خوش به حال دل من که امانتدارش تویی !!!
پ .ن 1 : نمیدونم چه کسی و از کجا ...امشب اینجا رو میخونه ..ولی رفیق ..هر کی هستی ..اگه امشب یه گنبد طلایی ختم اول و آخر نگاهت شد ...اگه یه ضریح عاشقانه برات دلبری کرد ...اگه دستت به پنجره ی فولادی رسید ...تو رو به درخشش هشتمین ستاره ...قسمت میدم ...ازم یاد کنی ..صدام بزن ..دعام کن و ازش بخواه توی روزهای نزدیک.. منه نالایق ..لایق زیارتش بشم !!!
پ .ن 2 : یک ماهه من میخوام یه پست وِیژه واسه امشب بنویسم ..هر بار دست و دلم لرزید و تلاشم واسه نوشتن به صورت خیس و چشم های بارون زده ختم شد ..یک هفته ی تمومه من از تلویزیون و هر پخش مستقیمی از مشهد دارم فرار میکنم ..اگه چشمم بهش بیفته یعنی دلم از اینی که هست نا آروم تر میشه...اما امروز بلاخره دیدمش ..بلاخره هم نوشتم ..پا به پای هر حرف از این پست مث بارون اشک ریختم ...طفلک دلم !!!
پ .ن 3 : اگه یادتون باشه من از چند ماه پیش با خدا یه قراری گذاشته بودم خیلی اتفاقی تاریخش رو مشخص کردم و دیدم روز میلاد امام رضاست ...یعنی 8/8/88..میدونستم این تقارن یعنی من دست خالی رد نمیشم ....کرامتش بود که 4/8/88 ازش عیدانه ی خودمو گرفتم .یعنی 4 روز زودتر ..الهی عیدانه های شما هم ..به اندازه ی عیدانه ی معجزه وار من " سبز " باشه !!!![]()