خونه تخلیه شد .
.ما هم عین آدمای بی خانمان که توی عمرشون یه سقف هم نداشتن هجوم اوردیم بهش
قبلا که تخلیه نبود خب نمی تونستیم بریم و توی همه جاش سرک بکشیم ...البته وضع من اینجوری بود وگرنه اون آمار سوراخ های خونه رو هم گرفته بود ...تا دیشب ..که با خیال راحت دیدمش .واااااااای ..من عااااااشقشم ...یه حس خیلی خاص و فوق العاده بهش دارم ...این خونه شاید یک جز از خونه ی پدریم هم نباشه ..واسه اونم اینجوریه ..ما جفتمون خونه هامون ویلایی بودن ..یه عمر توی یه حیاط خیلی بزرگ با کلی درخت نفس کشیدیم ..حالا باز خوبه من تا حدودی به زندگی آپارتمانی عادت دارم..اما اون نه !!!
خیلی دوستش دارم ..خودمم باورم نمیشه یه خونه انقدر به دلم بشینه ...از همون در شروع کردیم نظر دادن و صحبت راجع به چوب و دستگیره اش ..تا آشپزخونه و اتاق ها و حتی گلاب به روتون WC .
..توی هر اتاق یه پنجره داره ...کلا نور گیر بودن خونه حرف نداره ...من عاشق اینم که صبح بیدار بشم و پرده رو کنار بکشم و خورشید توی خونه خودش رو نشون بده ...یه پنجره ی دیگه هم توی هال داره ..که واسه اونم یه ایده دارم تووووپ ...آشپزخونه خیلی به چشم میاد ...حالا می فهمم چرا اون انقدر روی این آشپزخونه حساس بود ...خودش خوشگله ...با این حال ..حالا که انقدر به چشم میاد ...باید حسابی بهش برسم ...یه کمد دیواری بزرگ هم توی یکی از اتاق ها هست ..که هنوز هیچی نشده ..من اونو رسما بنام خودم کردم ...که اون هیچ چشمی بهش نداشته باشه .
..تصمیم گرفتیم اونجا رو درست و حسابی طبقه بندی کنیم و من این همه کتابی که دارم رو مث یه اتاق خیلی کوچیک ..یا یه کتابخونه ی بزرگ اونجا جا بدم ...اونم از اونجایی که اتاق کارش میشه آشپزخونه ..من خودم بهش این حق رو میدم که جزوه ها و کتابهاشو بزاره توی کابینت ...زیر ظرفشویی ![]()
![]()
فکر اینکه این خونه رو با نهایت سلیقه سر و سامون بدیم ...انقدر برامون لذت بخشه ...که من هیچ جوری دلم نمی خواست ازش دل بکنم ..
.اونم از حالا به یکی از اتاق ها برچسب اتاق خواب زده ...این در حالیه که من دارم دنبال یه جای خوب میگردم ..حالا یا پارکینگ ..یا حیاط ...پشت بوم هم بد نیست ..که یه موقع نافرمانی .سر پیچی .....چیزی ازش دیدم ...بفرستمش اونجا اتراق کنه![]()
برای انتخاب وسایل هم ..هنوز هیچی نشده ...هی به من میگه ..مهسا نکنه بری فلان چیز رو بخری یا انتخاب کنیاااا..حالا هی بگو ..والا مامانم توی جهیزیه اش که چند سال پیش بوده هم از این چیزا نزاشته چه برسه به من ..مگه گوش میکنه ؟؟؟...البته اینا همش شوخیه ..وگرنه خداییش توی فکر هر چیزی ممکنه باشه بجز اینجور مسائل ...به هر حال ما حتی جای ماشین لباس شویی رو هم تعیین کردیم ...فک کن !!!![]()
همه جا رو خوب نشونم داد و هربار می پرسید ..نظرت چیه مهسا ؟؟...منم می گفتم عالیه ...نمیدونم چرا همه چیز به نظرم انقدر خوشگل بود ...نه اینکه حالا فکر کنید این خونه یه کاخه ...نه اصلا اینجوری نیست اما نمیدونم چرا احساس من بهش انقدر خاصه ...اصلا نمیدونم همه نسبت به خونه ی های مشترکشون اینجورین یا من انقدر بی جنبه ام ؟؟؟..
..از نظر من همه چیزش خوبه ...در ضمن این ماییم که باید آبادش کنیم ..که می کنیم !!.
..گچ بری های سقفش رو خیلی دوست دارم ..دلم میخواد دراز بکشم اون وسط و زل بزنم بهشون .
..دلم میخواد اگه قرار باشه نهایت هنرمندی و سلیقه ی خودمو یه جا به کار بگیرم ..اونجا ..گوشه به گوشه ی این خونه باشه ..
.دیشب کلی با هم حرف زدیم .گفتیم و خندیدیم ..مست و دیوونه شده بودیم ..
.خیلی خوش گذشت ...صبح تا چشمام رو باز کردم ...زود رفتم سراغ عکس های دیشبمون ...فکر کنم ..بین تمام آسمون خراش های پایتخت ..این خونه تنها جایی باشه که من توش کمتر احساس غربت کنم !!![]()
![]()
پ .ن 1: میگه : حرف بزن مهسا ..میخوام صدای تو ..صدای اولین کسی باشه که توی تمام خونه می پیچه
پ .ن 2: هر جای خونه رو با هزار جور چیدمان تصور میکنم ..بر میگردم و زل میزنم به آشپزخونه ...و اون حرف میزنه ...از حرفاش خنده ام میگیره ..تازه می فهمم این مدت من برای خونه نقشه می کشیدم و اون برای من توی این خونه ![]()
![]()
پ .ن 3: همین الان ..توی لغت نامه داشتم دنبال معنی یه کلمه می گشتم ...یهو رسیدم به اسم تو ..نوشته بود ..." پاک ، درستکار " ...هیچ میدونستی مصداق عینی اسمت هستی ؟؟