تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مهسا |

خونه تخلیه شد ..ما هم عین آدمای بی خانمان که توی عمرشون یه سقف هم نداشتن هجوم اوردیم بهش قبلا که  تخلیه نبود خب نمی تونستیم بریم و توی همه جاش سرک بکشیم ...البته وضع من اینجوری بود وگرنه اون آمار سوراخ های خونه رو هم گرفته بود ...تا دیشب ..که با خیال راحت دیدمش .واااااااای ..من عااااااشقشم ...یه حس خیلی خاص و فوق العاده بهش دارم ...این خونه شاید یک جز از خونه ی پدریم هم نباشه ..واسه اونم اینجوریه ..ما جفتمون  خونه هامون ویلایی بودن ..یه عمر توی یه حیاط خیلی بزرگ با کلی درخت نفس کشیدیم ..حالا  باز خوبه من تا حدودی به زندگی آپارتمانی عادت دارم..اما اون نه !!!

خیلی دوستش دارم ..خودمم باورم نمیشه یه خونه انقدر به دلم بشینه ...از همون در شروع کردیم نظر دادن و صحبت راجع به چوب و دستگیره اش ..تا آشپزخونه و اتاق ها و حتی گلاب به روتون WC  ...توی هر اتاق یه پنجره داره ...کلا نور گیر بودن خونه حرف نداره ...من عاشق اینم که صبح بیدار بشم و پرده رو کنار بکشم و خورشید توی خونه خودش رو نشون بده ...یه پنجره ی دیگه هم توی هال داره ..که واسه اونم یه ایده دارم تووووپ ...آشپزخونه خیلی به چشم میاد ...حالا می فهمم چرا اون انقدر روی این آشپزخونه حساس بود ...خودش خوشگله ...با این حال ..حالا که انقدر به چشم میاد ...باید حسابی بهش برسم ...یه کمد دیواری بزرگ هم توی یکی از اتاق ها هست ..که هنوز هیچی نشده ..من اونو رسما بنام خودم کردم ...که اون هیچ چشمی بهش نداشته باشه ...تصمیم گرفتیم اونجا رو درست و حسابی طبقه بندی کنیم و من این همه کتابی که دارم رو مث یه اتاق خیلی کوچیک ..یا یه کتابخونه ی بزرگ اونجا جا بدم ...اونم از اونجایی که اتاق کارش میشه آشپزخونه ..من خودم بهش این حق رو میدم که جزوه ها و کتابهاشو بزاره توی کابینت ...زیر ظرفشویی

 فکر اینکه  این خونه رو با نهایت سلیقه سر و سامون بدیم ...انقدر برامون لذت بخشه ...که من هیچ جوری دلم نمی خواست ازش دل بکنم ...اونم از حالا به یکی از اتاق ها برچسب اتاق خواب زده ...این در حالیه که من دارم دنبال یه جای خوب میگردم ..حالا یا پارکینگ ..یا حیاط ...پشت بوم هم بد نیست ..که یه موقع نافرمانی .سر پیچی .....چیزی ازش دیدم ...بفرستمش اونجا اتراق کنه برای انتخاب وسایل هم ..هنوز هیچی نشده ...هی به من میگه ..مهسا نکنه بری فلان چیز رو بخری یا انتخاب کنیاااا..حالا هی بگو ..والا مامانم توی جهیزیه اش که چند سال پیش بوده هم از این چیزا نزاشته چه برسه به من ..مگه گوش میکنه ؟؟؟...البته اینا همش شوخیه ..وگرنه  خداییش توی فکر هر چیزی ممکنه باشه بجز اینجور مسائل ...به هر حال ما حتی جای ماشین لباس شویی رو هم تعیین کردیم ...فک کن !!!

همه جا رو خوب نشونم داد و هربار می پرسید ..نظرت چیه مهسا ؟؟...منم می گفتم عالیه ...نمیدونم چرا همه چیز به نظرم انقدر خوشگل بود ...نه اینکه حالا فکر کنید این خونه یه کاخه ...نه اصلا اینجوری نیست اما نمیدونم چرا احساس من بهش انقدر خاصه ...اصلا نمیدونم همه نسبت به خونه ی های مشترکشون اینجورین یا من انقدر بی جنبه ام ؟؟؟....از نظر من همه چیزش خوبه ...در ضمن این ماییم که باید آبادش کنیم ..که می کنیم !!...گچ بری های سقفش رو خیلی دوست دارم ..دلم میخواد دراز بکشم اون وسط و زل بزنم بهشون ...دلم میخواد اگه قرار باشه نهایت هنرمندی و سلیقه ی خودمو یه جا به کار بگیرم ..اونجا ..گوشه به گوشه ی این خونه باشه ...دیشب کلی با هم حرف زدیم .گفتیم و خندیدیم ..مست و دیوونه شده بودیم ...خیلی خوش گذشت ...صبح تا چشمام رو باز کردم ...زود رفتم سراغ عکس های دیشبمون ...فکر کنم ..بین تمام آسمون خراش های پایتخت ..این خونه تنها جایی باشه که من توش کمتر احساس غربت کنم !!

 پ .ن 1: میگه : حرف بزن مهسا ..میخوام صدای تو ..صدای اولین کسی باشه که توی  تمام خونه می پیچه

 پ .ن 2: هر جای خونه رو با هزار جور چیدمان تصور میکنم ..بر میگردم و زل میزنم به آشپزخونه ...و اون حرف میزنه ...از حرفاش خنده ام میگیره ..تازه می فهمم این مدت من برای خونه نقشه می کشیدم و اون برای من توی این خونه

 پ .ن 3: همین الان ..توی لغت نامه داشتم دنبال معنی یه کلمه می گشتم ...یهو رسیدم به اسم تو ..نوشته بود ..." پاک ، درستکار " ...هیچ میدونستی مصداق عینی اسمت هستی ؟؟

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
عجب صبری خدا دارد ...
صحن و سرای شهر ما بازشده بین الحرمین !!!
خیانت در امانت
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد !!
ماست موسیر ...تحقیق ...یلدا !!!
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود !!!
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی !!
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس ... تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها !!
نم نم بارون بر دشت و بهارون بارون می بارَ ..عشق دلدارُم ...در بین دلدارون ...یارُم میایَ
دیگه چه خبر ؟؟
آرشيو
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران