دیدمش .
.نه بخاطر خودم ..نه بخاطر مامان و بابا ..فقط به خاطر اصرار خانواده اش ...چی میتونستم بگم ؟؟ ..دلم نمی خواست رو پسر مردم عیب بزارم ...چی رو بهانه کنم وقتی هیچ بهانه ای نیست ؟؟...کدوم شرط رو بزارم وقتی همه رو قبول کردن ؟؟ ...بگم میخوام درس بخونم ؟؟ ..بگم بابا من دانشگاه دارم ؟؟ ..بگم میخوام کار کنم متنفرم از اینکه بمونم خونه و دقایق رو بشمارم ؟؟ ..همه جوره به پام موندن ...همه یه جوری نگام می کنن ...همه باهام حرف میزنن ..حتی مسعود ...واسطه فرستادن اومده میگه :دیگه چی میخوای ؟؟؟ ..خونه ...ماشین ...درآمد کافی .. ..خانواده ی خوب ..بدم میاد ..حالم بهم میخوره از اینکه فکر می کنن من تو فکر خونه و ماشینم ...آخه مگه من قرار زن خونه اش بشم ؟؟؟ ..زن ماشینش بشم ؟؟؟ ...زن جیبش بشم ؟؟؟ ..بدم میاد جلوم پول پول میکنن !!میگم واسه من فقط شخصیت و ایمان طرف مهمه ..اگه آدم هرزه ای بود پولش رو میخوام چیکار ؟؟؟
میگه این هم اخلاق داره هم ایمان !!!...دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ...جالبه بهشون میگم اصلا آمادگی ازدواج رو ندارم ...به هیچ عنوان ..همه جواب میدن تو آمادگیش رو داری خودت نمی خوای باور کنی فک کن همه آمادگی پذیرش یه مسئولیت بزرگ رو توی وجودم می بینن غیر از خودم !!!
این روزها از روزهای دخترونه ام بدم میاد ..این روزها از هرچی حرف ازدواج و عروسی متنفرم ..این روزها انگار از دختر بودنم خسته شدم ...دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی مینا میگه : وای مهسا فکرشو کن تو ابرو برداری ...چقدر تغییر چهره میدی .وقتی با بد اخلاقی صورتمو بر میگردونم و برام میخونه ..مهسا مهسا ابرو کمونی مهسا .. سیاه چشمون چرا نامهربونی مهسا ؟؟؟..دیگه هیچ ذوقی نمی کنم وقتی مامان میگه ..مهسا باورم نمیشه یه روزی دختر کوچولوم عروس بشه .دیگه هیچ ذوقی نمیکنم وقتی همه میگن انقدر این پسر برا همه عزیزه که براش سنگ تموم میزارن .وقتی همه موقعیتش رو به رخم میکشن .این روزا حتی از تلخ بودن بابا هم خسته شدم ...از غیرت های مهرداد بدم میاد ...از اظهار نظر های مهران خوشم نمیاد ...همه میگن ...مهسا شاید این موقعیت ها توی زندگیت دوباره تکرار نشه ...همه بهم گیر دادن ..فشار خانواده ی اون یه طرف ..فشار اطرافیانم هم یه طرف ..عمو هام..عمه هام ..هربار که می بینمشون میگن ..ایشالا دفعه ی دیگه اومدیم تو رو نبینیم ..خونه ی شوهرت باشی ..چنان دعا می کنن که انگار به قول الهه جذام گرفتیم .مگه من چند سالمه ؟؟..ارتباطم رو محدود کردم ..هرجایی نمیرم ...دوست ندارم یهو یکی بچسبه بهم ...نه اینکه فکر کنید خیلی خوش قیافه ام یا خیلی خوبماااااااا.....روزهام پر شده از دغدغه ...پر شده از استرس ..این روزها به من نمیاد ...چی شد اون روزهای خوب بچگی که توی عروسی این و اون ذوق میکردم ؟؟؟ ...نمی تونم باور کنم یکی پیداش بشه ....بگن این شریک زندگی توئه ...نمی تونم باور کنم یهو کسی بهم علاقه مند بشه ...رو چه حسابی زندگیمو باهاش تقسیم کنم ؟؟؟....اصلا میتونه خوشبختم کنه ؟؟؟ .زندگی زناشویی یه رابطه ی 50-50 هست ..گیرم که من برای خوشبختیش از جونم مایه بزارم اونم به اندازه ی من مایه میزاره ؟؟؟ ..مگه نه اینکه بیشتر استاد هام دائم می گفتن که یک سال بعد از ازدواج تازه می تونی بفهمی طرفت چه اخلاقی داره ..مگه نمی گفتن روزهای اول تو دل همه قند آب میشه ..اگه یه سال بعد از ازدواجم فهمیدم طرفم اون مرد ایده ال من نیست چیکار کنم ؟؟؟..وقتی خواهر هاش با لبخند و مهربونی زل میزنن بهم ..وقتی مامانش ...میگه مهسا و مهدی چقدر بهم میان ..و توی دلش می بینم که چه ذوقی برا تک پسرش کرده ..از خودم بدم میاد ...بیش از 50 روزه که اینجوری میان و تماس میگیرن ..دیگه خودمم شرمنده ام ..اما چی کنم که این دلم لامصب زبون نفهمه ..زبون نفهمه !!!
با مینا رفتم بیرون ...میریم تو پاساژ ..همون جایی که خیلی وقتا با الهه رفتم و خودمو توی لباس عروس هاش...خودمو توی یه شب بیاد ماندی ...شهرام ریتم و آهنگ بندری ..اسپند ...همه جوره تجسم کردم ..آخ که چقدر با الهه خندیدیم وقتی سراغ حلقه ها رفتیم ...حالا وقتی از کنارشون رد می شدیم ..مینا لبخند زیرکانه ای میزد و می گفت چقدر خوشگلن ..منم نگاه چندش آوری میکردم و میگفتم اصلا هم خوشگل نیستن !!! ...مسعود ..سلام نکرده بهم میگه چطوری عروس خانوم ؟؟؟ ..چیزی دم دستم نبود وگرنه نشونه گیری خوبی میکردم !!!
..بد بختی اینجاست این خانواده اش هم چسبیدن بهم !!!![]()
بدم میاد از این روزا ...من این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا بد اخلاقی میکنه ..مهسا احساس میکنه سنگینی یه بار رو تنهایی داره به دوش میکشه ...مهسا کم حوصله شده ..مهسا هر وقت به اون میرسه دلش خون میشه ...مهسا دلواپسه ..مهسا نگرانه ...مهسا گریه میکنه ...این مهسا رو دوست ندارم ..مهسا خنده هاشو گم کرده ..مهسا یه جوریه ...کاش خدا یه شب خودشو ورای کتاب مقدس و آسمون پر ستاره اش خودشو بهم قرض میداد !!!...نمی تونم اون ذوق و خوشحالی رو توی چهره ی خانواده اش نا دیده بگیرم وقتی مامانش گفت ..مهدی و مهسا ..چه بهم میان .
..با خودم در گیرم همش از خودم می پرسم نکنه جدی جدی دارم عروس میشم ؟؟؟؟![]()
![]()
پ .ن 1 : مامانش ذوق زده میگه : میلاد حضرت فاطمه نامزدیشون باشه ؟؟؟ ...فک کن !!!!![]()
![]()
پ .ن 2 : اینا رو بهت نمیگم ..نمیگم که این روزا خیلی سخته ..نمیگم که فقط خودم موندم و خودم ...نمیگم که یه موقع نکنه از غصه هام غصه ات بگیره ![]()
پ .ن 3 : وقتی همدیگه رو دیدیم ..لبخند عمیقی زد ...شاید جز معدود کسانی بود که پاسخ اون لبخند عمیقش رو با لبخند های همیشگیم ندادم !!!![]()
پ .ن 4 : خدا جونم ...من از این سال 88 میترسم ...ازدواجم هیچ وقت تا این اندازه جدی مطرح نشده بود من رو کمکت حساب باز کردم ...کمکم میکنی مگه نه ؟؟؟![]()
![]()
پ .ن ۵ : هیچ وقت توی زندگیم ..در مقابل کسی تا این اندازه شرمنده نشده بودم !!
پ .ن ۶ : بخاطر همه ی توصیه ها و انتقادات خصوصی و عمومی خوبتون ممنون ...نمیدونم چرا دائم اگه عزیزی توصیه ای بهم میکنه یا اولش یا آخرش می نویسه ..مهسا یه موقع دلخور نشی ...من سعی کردم آدم انتقاد پذیری باشم ...عادت ندارم از هر کسی چیزی به دل بگیرم ..برای.توصیه هاتون بیش از اونکه بخوام دنبال دلخوری و این حرفا باشم ..به این فکر میکنم که یه دوست میتونه انقدر دلسوز باشه که برات وقت بزاره و راهنمایی ها و توصیه هایی کنه ...همتون رو دوست دارم !!!![]()