حالا من مامان صدایت کنم ..یا مادر ؟؟ ..اماانگار همان لفظ شیرین ماااااااا ماااااااان ..بهتتر است نه ؟؟؟
مامان !!!
قرار بود با معلولیت به دنیا بیایم یادت هست ؟؟...علی رغم همه ی طعنه هایی که از این و آن خوردی گفتی مرا در وجودت پروش می دهی و اعتنایی به دوست و دشمنت نمی کنی ...مرا پرو رش دادی در روزهای بی خانمانی ..جنگ برای ما خانه و کاشانه ای باقی نگذاشته بود ..اما تو تحمل کردی !!
وقتی زیباییم را از دست دادم ..تو بودی که پا به پای من آمدی ..تمام فاصله ها را برای بهبودیم پیمودی همه ی پله هایی که گاهی اگر نفست بالا و پایین می شد ..می خندیدی که نکند دختر کوچولویت احساس کند داری بخاطرش رنج می کشی ..اما مامان من می فهمیدم ..وقتی پزشک معالجه ام ...گفت ..مهسا قدر پدر و مادرت را بدان ..من دلی قرص کردم برای حضور تو وبابا ..وقتی بی خیال همه ی هزینه ها تجویز بهترین داروها را از دکتر می خواستی ..من حرفی نزدم اما راستش خجالت کشیدم ..خیلی !!! وقتی بخاطر استفاده ی داروهایم ..شب تا صبح بیدار بودم و گاهی از شدت سوزش اشک می ریختم تنها صدای آرام اشک های تو بود که مرهمی بر قلبم می نهاد که بدانم تنها نیستم گرچه خیلی سعی میکردی که نگاه تلخ دیگران را بر چهره ام احساس نکنم ..اما مامان من همه را احساس کردم ..وقتی دلم از بد عهدی زمانه می گرفت ...و آرام اشک می ریختم ..نگاهت را از من دور می گرفتی تا نکند حلقه ی اشک را ببینم ..اما مامان من همه را دیدم !!! وقتی سر سجاده دعایم می کردی من مطمئن می شدم که زیبایی از دست رفته ام باز میگردد که برگشت !!!
وقتی شازده ای خواستگاری می کند و موقعیت مالیش را به رخم می کشد ..مامان در نظرم به حقارت جلوه می کند چرا که سال هاست با وجود دیکتاتوری چون تو آموخته ام آدم ها را نه به خاطر ثروت که بخاطر شخصیتشان دوست بدارم ...وقتی دوستانم از توقع هایشان از همسر آینده شان می گویند ..مامان نمی گویم بی توقعم اما مطمئنم کم توقع ترم ...که این ها را همه از زندگی تو با بابا الگو گرفته ام ...اگر حالا اعتقاد راسخ دارم به خودم برای همدلی و همراهی با همسر آینده ام برای این است که عمریست دارم زیر سایه ی همدلی و همراهی های تو با بابا بزرگ می شوم ...سالهای کذایی که به لطف پدر بزرگ می گذشت را هرگز فراموش نمی کنم ...پا به پای بابا آمدی ..در سختی هراسی به دل راه ندادی ...حالا به واسطه ی همان قدم ها بود که من آموخته ام با همسرم باید چگونه هم قدم باشم !!! وقتی از دنیا و تیره گی هایش دلم می گیرد تنها تو هستی که با معصومیت مادرانه ات هدف آماج بغض های شکافته نشده در گلویم میشوی !!!
مامان !!
تو را نمی دانم اما من هنوز هم لرزش صدایت را میان همه ی وجودم احساس میکنم ..وقتی در بین الحرمین بودی و از ته دل با خلوص مادرانه ات خوشبختی مرا آرزو میکردی ...وقتی روبروی کعبه بودی و دنبال باز شدن کلاف سردرگم آرزوهایم بودی ...وقتی در دمشق بودی و حضرت زینب را برای عاقبت بخیری ام قسم میدادی ...و وقتی روبروی ضریح امام رضا اشک می ریختی و واسطه اش میکردی برای مستدام بودن لطف های آن بالایی در زندگیم !!!
مامان !!
هیچ وقت به تو نگفتم اما باور کن اوج خوشبختیم است وقتی شبهای امتحان هنوز هم مث بچگی هایم هوایم را داری .وقتی عجله دارم و مث بچگی هایم برایم لقمه آماده میکنی ..خوردن از دست تو هم عالمی دارد .وقتی امتحانم تمام می شود و گوشیم پر میشود از تماس های بی جواب که گواه دلواپسی هایت برای من است ...وقتی بحث ازدواجم پیش می آید و می بینم خواب هایت کم رنگ تر میشود انگار ...و وقتی دیر به خانه میرسم و تو را در حیاط می بینم که قدم زنان با نگرانی هایت کنار می آیی .وقتی با هم شب شعر داریم و میان گل واژه های غزلیات حافظ گم می شویم ..حتی ..حتی ..وقتی با نهایت دلسوزی مادرانه ات ...نصیحتم میکنی و گاهی سرزنشم ..همه ی این ها را دوست دارم مامان ! ..دلسوزی های بی غرضت را محبت های بی ادعایت را ...گرمی احساساتت را ...رایحه ی خوش حضورت را ...دوست میدارم !!بر دست هایت که مهربانی آسمان در آینه یشان انعکاس می یابد بوسه میزنم و دلم را گره میزنم به حریم لطف آن بالایی که روزی بتوانم قطره ای از امواج پر خروش خوبی هایت را جبران کنم ...باشد که بی لطف از دنیا نروم ...روزت مبارک مامان ...تو را دوست میدارم !!
پ .ن 1 : من هنوز نه برای زندگیم برگ اشتراک صادر کرده ام و نه طفلی دارم که بخواهم لفظ پر عشق مادر را یدک بکشم ..اما تبریک تو به همه ی تبریک های نگفته ی این دنیا می ارزید !!!![]()
پ .ن 2 : خدایا ...یه چیزی ته دلم رو قلقلک میده ...استجابت بزرگش رو از تو میخوام !!!![]()
پ .ن 3 : برای پست قبلم ...شرمنده ام اگه خوندنش برای بعضی از دوستان خوشایند نبود ...من نمیدونم چرا بعضی ها ایران رو فقط تهران می بینند ...اعتراضات رو توی تهران در نظر گرفتن در حالیکه توی خیلی از شهرستان ها موج شادی به پاست ...خیلی ها فقط موج سبز خیابون ولی عصر رو می دیدند ...اما خبر نداشتند که خیلی از خانواده ها توی خونه هاشون ساکت هستند و قاطعانه به " دکتر " فکر میکنن ...به هیچ عنوان هم اینو قبول ندارم که همه چیز رو به قشر روستایی یا بی سواد نسبت دادید ...من شاهد بودم ..از پزشک ..از فرهنگیان ..حتی توی دانشگاه خودمون ..خیلی ها ازش حمایت میکردن توی جنوب خودمون من از هرکی می پرسیدم به کی رای میدی ..می گفت دکتر ...من دکتر رو اصلا بی عیب و نقص نمیدونم ..شاید اگه خاتمی اومده بود تصمیم دیگه ای می گرفتم ..به هر حال .منم مث 24 میلیون ایرانی دیگه ...به اون رای دادم ...و الانم بجای آشوب و بحث و جدل ..فقط به این ایران و پیشرفتش فکر میکنم !!!