تبليغاتX
دل نوشته های یک دختر دم بخت
دل نوشته های یک دختر دم بخت
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
 
برای روز میلاد تنٍ تو مهسا !!!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط مهسا |

از آن 9 ماه انتظار مامان که خیلی باهوش بود و میدانست مهسا حکایتش همچون حکایت بادمجان بم است لطف کرد و از ماه رمضان آن سال نگذشت و یک ماه را روزه گرفت ...البته خودش بارها و بارها برایم توضیح داده که هوای نی نی کوچولواش را داشته ...که یعنی اجازه نداده چیزی از رشد من کم شود ...چند مدت بعد مامان از پله های بزرگ و بلند زیر زمین ..که آن روزهای جنگ سنگر ما بود ...افتاد ..افتاد نه ..افتادیم و  این افتادن انقدر شدید  بود که دکتر " نازنین " آن زمان را وادار کرد برای من " نابینایی " و " معلولیت " را ثبت کند ... بی انصاف این دنیا حتی برای آمدنم هم به من سخت گرفت ..طفلک مامان چقدر برای این موضوع از اطرافیان سخن های سخت شنید ...مامان و بابا چه روزهایی را که تحمل نکردند ..اما امید داشتند به لطف آن بالایی ...خانه ی ما 3_4 باری توسط آن صدام دوست نداشتنی با خاک یکسان شد ..مامان با وجود من مجبور بود روزهای بی خانمانی را هم تحمل کند ...گرچه بابا یکبار دیگر به عشق کوچولویی که انتظارش را می کشید خانه را دوباره ساخت ...و سرانجام در واپسین روزهای بهار در آن روزهایی که زیبایی طبیعت به کمال خود میرسد ..در یک روز گرم با حرارت چند درجه ی خورشید جنوب ...با چند نفس فاصله از اذان مغرب ..به دنیا آمدم ...که به قول رفیق سفر کرده ام ..ثابت کنم که گاهی با یک گل هم بهار میشود !!!خبر به دنیا آمدنم مصادف شد با کنجکاوی اطرافیان که بعد از آن همه طعنه و حرف و حدیث شاهد نابینایی و معلولیت هایم باشند ...من نابینا نبودم ... پیوستگی ابروهایم و سیاهی مژه هایم و آن هاله ی قهوه ای رنگ ...اولین چیزی بود که در چهره ام حاکمیت میکرد ...من " معلولیت " نداشتم ..مشت های محکم گره خورده ام و قوای تنم... گواه لطف آن بالایی بود ...هر چند خانه ی ما آن روزها 3_4 باری ویران شد اما هنوز 3_4 روزی بیشتر از به دنیا آمدنم نگذشته بود ..که بابا خانه ای خرید که زیباییش و بزرگیش زبانزدهمه ی آن اطرافیان شد ...همه گفتند قدوم من در این دنیا مبارک است ...من با روز میلادم ثابت کردم که معجزه در کتاب ها و میان افسانه ها و برای اسطوره هایمان نیست ..معجزه اینجاست ...در همین نزدیکی !!!

  گرچه شاید باورش برایتان سخت باشد اما چند روز بعد از تولدم همان کسی که مامان و بابا را بخاطر وجود من به باد طعنه و ناسزا  گرفت ..دختری به دنیا آورد که معلولیت هایش آنقدر زیاد بود که هنوز به 40روز نرسیده از دنیا رفت !!! ....مامان دوست داشت نامم " مهشید " انتخاب شود اما " مهسا " برایم ثبت شد از همان نخستین سال های زندگیم دختر شیرین زبانی  بودم ..برخلاف همه ی بچه های هم سن و سالم علاقه ی آنچنانی به عروسک بازی نداشتم ..دنیای من یک رادیوی نارنجی رنگ بود که هنوزم که هنوزست آن را به یادگار حفظ کرده ام  شاید به واسطه ی همین رادیو بود که  حالا اگر پای خود ستایی نگذاری سن عقلیم چند قدمی از سن شناسنامه ایم جلوتر بوده ...کودکیم سپری شد با روزهای پایانی جنگ ...چیز چندانی در خاطرم نیست اما یادم هست که " ایرج " شهید شده بود ..یادم هست که عروس همسایه در یتیم بودن فرزندش شب و روز اشک می ریخت ..یادم هست بابا رفت ماموریت تهران ...چقدر دنبالش گریه کردم ...بعد آغوش گرم مادر بزرگ بود که تا ساعت ها آرامم میکرد ..یادم هست شب امتحان تاریخ مینا کتابش را پاره کردم ...مهران هم با حضور من نمی توانست با رفقایش در کوچه پس کوچه های داغ جنوب  قرار فوتبال و گل کوچیک بگذارد ..چون بدون شک بگوش مامان و بابا می رسید ...حتی یادم هست بشقاب های چینی گل قرمز مامان را مهرداد شکست اما بی انصاف به گردن فضولی های من انداخت ...ابتدایی معلمم خانوم همسایه بود ..چه مکافاتی داشتم هر روز صبح او بود که بیدارم میکرد که بدو مدرسه ...یادم هست از باغچه کلی گل چیده بودم برای خانم معلمم در راه مدرسه ..پسری با لبخندی گفت ..." تو خودت گلی گل می خوای چیکار " ..هرچند فکر کردم این پسر همان آقا دزده هست که مامان گاهی برایم از او قصه ها می ساخت ..اما چند سال بعد همین پسر ..شد شوهر خواهرم ...راهنمایی نخبه ای بودم ...شور و شوق عشق بازی هایم میان ادبیات ...گرچه دبیر ادبیاتم خیلی دلش می خواست ادامه دهنده ی راه او باشم ..اما من در 13 سالگی آرزو کردم روزی روانشناسی بخوانم  گمان هم نمی کردم روزی اولین آرزوی شغلیم تحقق پیدا کند ...دوران راهنمایی ..همه اش سپری شد با نمره ها و مسابقات علمی که در آن حرف اول را میزدم ..مصادف شد با معنی های شعر حافظ ...انشاهایی که بی اغراق همیشه بهترین بود ...با شیطنت هایم سر کلاس ...بی نظیر ترین همکلاسی ها ..پرتقال کال می خوردیم با هم ...عطرش در تمام کلاس می پیچید ...حسرت یک امتحان دادن را در درس علوم اجتماعی به دل دبیرمان گذاشتیم ...تقلب ...آخ تقلب ...که از همگی بچه های آن کلاس 30نفره ...تقلب کارانی حرفه ای ساخت ...و حضور دبیر ادبیاتم که یکی از بهترین الگوهایم در زندگیم بوده ..که بعد از مامان شاید تنها زنی باشد که مادری را در حقم تمام کرده ...دبیرستان ...مدل موهایم ...آن روزها لیلی بود ...اهل مانتو که نبودم اگر هم مانتو می پوشیدم ..به مانتو نمی خورد ...از آن تیپ های سانتی مانتال ...انواع لوازم آرایش با مارک های آنچنانی ...به جرات می گویم آن روزها من جنوبی از دختران بالا شهر پایتخت دست کمی نداشتم ...زیبایی گیرایی داشتم ...هرچند در اوج ناباوریم همه اش را از دست دادم ..چند سالی از روزهای زندگیم به برگرداندن زیبایی از دست رفته ام سپری شد ...به فاصله ها ..به آزمایشات  ..داروها ..لایه برداری انواع کرم های خارجی ...به شب های پر از گریه ..سوزش تمام پوستم تا خود صبح ..حرفها و نگاه های دیگران بماند ...و بلاخره رقم زدن معجزه .الهام الهه نسیم ..دلم می خواست وکالت بخوانم ...بعد هم جامعه شناسی ...عجیب که چه عشقی میکردم میان درس هایم ...کلاس های کنکور ...اهواز ..بلوار شهید چمران ...کیانپارس ..همه ی رفقای خوب و بسیار عزیز ..اهوازی ..آبادانی ..ماهشهری ...اساتید فوق العاده ام که با هر کدامشان دنیایی خاطره دارم ...عمو جان ...جاده ی اهواز – دزفول ...مینوی دوست داشتنی روشنایی پنجره ها ...قهقهه خنده ...وه که چه حالی داشت ...دانشگاه ..غربت ..دوری ...هیچ وقت دانشگاه آنگونه که باید به دلم ننشست ...گریه ..دلتنگی برای رفقایی که حالا هر کدامشان برایت یک خاطره بود ...روانشناسی ...برخی ا ستادهایم را راستش خیلی دوست دارم ...و مهسایی که حالا ساده است ...خیلی ساده با مهسای روزهای گذشته فاصله  گرفته ...27 خرداد ..برای من فقط تداعی شدن یک روز بیاد ماندنی است !!!

تداعی یک ثبت تاریخی از نخستین روز زندگیم ... تولد من ..همه ی  روزهای سختی بود که مامان و بابا به لطف پدر بزرگ پشت سر می گذاشتند ..تولد من از دست دادن زیباییم  و برگشتن دوباره اش بود که برایم چیزی از معجزه کم ندارد ..تولد من ..همه ی شب های قدر ..همه ی لحظات دعای عرفه ...همه ی هق هق گریه ها روبروی ضریح طلایی امام رضا ..تولد من هدیه غافلگیر کننده ی بابا در روز تولدم و سفر مکه بود  ..تولد من حضور یکی چون او در زندگیم بود که مهسای متولد شده ی دیگری را بشناسم .تولد من همان لحظه هاییست که دیگران مرا بعد از مدتها می بینند و متحیر از چهره ای می شوند که روزی زیباییش را از دست داد ..تولد من همه روزهای خوش در اهواز و حضور آن اساتید و دوستانم بود  که هر روز دریچه ای دیگر از زندگی را باز شده می دیدم.تولد من بلند شدن بعد از هر شکست بود .تولد من همه ی روزهای سختی بوده که پشت سر گذاشته ام ..گرچه تلخی برخی روزها آزار دهنده است اما چه باک که حالا طعم شیرینی از آنها در ذائقه ام به یادگار مانده ..تولد من ...رسیدن به بزرگترین درس ها و تجربه ها بود ..من بزرگترین درس ها و تجربه هایم را به بهای از دست دادن بهترین هایم بدست آوردم ...که یادبگیرم ...از سختی ها به گرمی استقبال کنم ...که یادبگیرم این دنیا به تلاش پاسخ می دهد نه به خیالات واهی ...که یادبگیرم متکی به خودم و لطف خدا باشم .که هر روز از زندگی  به لطفش تصویر دیگری دارد ..و فراموش نکنم که یکی هست آن بالای بالا ..جایی ورای این آدم ها که مرا دوست می دارد !!

۲۷ خرداد ...امروز ..روز تولدم است ...تولدم خیلی مبارک !!!

 پ .ن 1 : خدایا !!! ..دهه ی 20 تا 30 قرار است یکبار در زندگیم اتفاق بیفتد ..قرار است ..مهمترین دهه از عمرم باشد ..خدایا ..من که قابل نیستم اما تو را به لایق بودن بهترین بنده هایت قسم می دهم ..این سایه بان لطفت را برایم حفظ کنی ...که هوای مرا بیش از این داشته باشی ..که عمر با عزت برایم رقم بزنی ..که عمریست نازپرورده ی توام !!!

 پ .ن 2 : یک نگاه طوطی وار انداخته ام بر سال هایی که سپری شد ...چقدر عجین شده ام با خاطره ها چقدر مکث لازم است برای سالهایی که پشت سر گذاشتم ..چه حکایت ها با خودم دارم ...طفلک دفتر خاطراتم ...بزرگ شده ام نه ؟؟؟ ..چه زود گذشت !!!

درباره وبلاگ

اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!!
و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من!
من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم...
در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!!
برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!!
اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!!
می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!
یک:
بهتره اینجا..کسی به دیگری توهین نکنه
و همه حد و حساب خودشون رو رعایت کنن
حتی شما دوست عزیز....
دو: مطمئن باش توی دنیای واقعی آنقدر طلب کننده دارم که توی دنیای مجازی
دنبال طلب شدن نباشم لطف کن توی اظهار نظر و قضاوت کردنهات تیز روی نکن
سه: اگه میدونی حضور یه دختر دم بخت توی وبلاگت و اظهار نظرهاش و مزاح کردنهاش
واسه قندیل های کوچولوی ذهنت سوتفاهم ایجاد میکنه یا شئونات اسلامی اخلاقیتو زیر سوال
میبره..مردونه بگو که توی عالم وبلاگ نویسی روی رفاقتت حساب باز نکنم

mahsa_2007_k@yahoo.co.uk
آخرين مطالب
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد " خانه " ؟؟؟
میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ؟؟؟
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور ...
هوای منزل یار آب زندگانی ماست !!!
هیس ..مایکل اسکوفیلد داداش منه !!!
یا تو ... یا ..هیچ کس دیگه !!!
" خونه مون " ..خشت گلی ..سقفش چوب ...اما ... " چند دلی "
دلت را " خانه ی " ما کن ..مصفا کردنش با من !!
امشب پر و بال داریم ....شور داریم ..حال داریم ..امشب توی این سینه دلی خوشا بر احوال داریم !!!
چی بود ..چی بود ؟؟ ..شیشه شکست !!!
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
میم ..مث مهسا
داداش امید
فاطی
بهار
داداش آدمین " هم ولایتی "
سجاد " هم ولایتی "
صبا
فریبا
سجاد " هم ولایتی "
روانی
اطلسی
ثمین
زابیل " هم ولایتی "
عمو حمید رضا
دیلماج
حمید رضا
نوشا " هم ولایتی "
آست
آرش
عباس
سحر " هم ولایتی "
سپید
سارا
مرضیه
آیناز " هم ولایتی "
گلابتون
مانی
رها
مینو " هم ولایتی "
مهتاب
اسمایلی
وهوومن
ندا " هم ولایتی "
پسرک
پيوندهاي روزانه
مجله ی روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
انجمن ایرانی روانشناسی
انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران