<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته های یک دختر دم بخت</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/</link>
<description>شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان     ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 21:04:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عجب صبری خدا دارد ...</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &quot; روزی یکی از بنی اسرائیل حضرت موسی را دید که برای مناجات با خدا با عجله بسوی کوه طور می رود به حضرت موسی عرض کرد : &quot; ای پیامبر خدا  گناه بزرگی مرتکب شده ام از پروردگار بخواه که مرا ببخشد &quot; ...حضرت موسی نیز در هنگام مناجات با خداوند عرض کرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &quot; پروردگارا تو را پیش از آنکه من بگویم میدانی که بنده ای از بنده گانت گناهی مرتکب شده است و از محضرت طلب عفو و بخشش می نماید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خداوند فرمود : &quot; من هرکسی را که طلب عفو و بخشش نماید خواهم بخشید الا قاتلان حسین را &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حضرت پرسید : چه کسی او را خواهد کشت ؟؟ ..خداوند فرمود : &quot; متجاوزان و ظالمان او را در کربلا به شهادت می رسانند در حالی که مرکبش به هر سو می دود و فریاد می کشد و از ظلم و بیداد ظالمان و بیدادگران بر فرزند دختر گرامی پیامبر دادخواهی  می کند .  بدن گرامی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;او پس از شهادت بدون غسل و کفن بر روی ریگهای داغ زمین کربلا می افتد و اموالش غارت شده و خاندانش را به اسرات می برند و اصحاب و یارانش را شهید و سرهایشان همراه سر مقدس پیشوای خود بر نیزه ها قرار می گیرد . تشنگی ، کودکان کوچکش را رو به مرگ می کند و پوست بدن بزرگسالان را پژمرده می نماید آنان طلب یاری و پناهندگی می کنند اما یاور و پناهی نمی جویند &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;با شنیدن این سخنان حضرت موسی گریست پس خداوند فرمود &quot; ای موسی !  بدان که هرکس عارفانه بر حسین گریه کند یا مردم را به گریه بیندازد یا خود را به صورت گریه کنندگان و عزاداران در آورد  بدنش در آتش دوزخ نخواهد سوخت &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; در نقل دیگری نیز آمده است &quot; وقتی حضرت هارون برادر حضرت موسی رحلت نمود حضرت موسی دستانش را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود &quot; خداوندا برادرم را بیامرز &quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خداوند به حضرت موسی خطاب نمود &quot; ای موسی اگر بر تمام اهل زمین آمرزش بطلبی آنان را می آمرزم الا متجاوزان ، ظالمان و قاتلان  به حسین را که هرگز مورد آمرزش قرار نخواهند گرفت &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &quot; بحارالانوار ج 44 &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;B&gt;خدایا !! تو رو به عظمت امام حسین ، تو رو به حق این روزها ... نمیگم بخاطر دل ما ..بخاطر دل اون غایب همیشه حاضر ...نزار بی جواب بمونن ...دل خیلی از ما بدجوری شکسته ...این بغض توی گلوم راه نفس کشیدن برام نزاشته ... حتی چشمهای آدمی رو خیس دیدم ..که شاید چندان معتقد هم نبود اما اشک می ریخت ...خدایا !! به عقوبت اخرویشون ایمان دارم  ..به صبر بلند تو ایمان دارم ...به اینکه ممکنه &quot; دیر &quot; بگیری ..اما وقت گرفتنت  &quot; شیر &quot; میگیری ...بزار توی این دنیا با چشم ببینیم و کمی دلمون تسکین پیدا کنه ...بزار توی تاریخ اعتقاداتم عاقبتشون و شیر گرفتن های تو  ثبت بشه !! &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خدایا !! ...من به تو واگذراشون کردم !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن۱  : امروز وقتی اون همه جمعیت رو دیدم وقتی به دور از هرگونه نقابی &quot; یا حسین &quot; فریاد میزدن ...و لا به لای حرفهاشون با اشک پیش امام حسین و ابالفضل شکایت میکردن ...وقتی  با حال عجیب ظهور رو طلب میکردن ...وقتی بغض هاشون رو فرو می دادن ...هم ماتم وجودم رو گرفت و هم اشک شوق ...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;امروز منم دل دادم به دلداگی های بقیه ...دلدادم به دل همه ی اونایی که می گفتن اگر روبروی اعتقادات و مقدسات ما بمونن روبروی تمام دنیاشون می مونیم ...امروز به این جمعیت افتخار کردم ، به اینکه می گفتن زندگیمون از امام حسینه ..جونمون رو هم در راهش میدیم ...تمام 8 سال کربلایی بودن زادگاهم برام متجلی شد ...تموم کودکی هام امروز برام جون گرفت ...فرقی نمیکرد کی هستی از من که با یه مانتوام ...تا اون خانومی که  چادر داشت ...تا پسرک با موهای فشن ..یا اونی که تسبیح به دست داشت ...امروز رنگ نگاه خیلی ها عوض شده بود ...امروز به این جمعیت افتخار کردم به اینکه عشق حسین توی دلهامونه !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; پ .ن 2 : آرش جان ...توی کامنت های پست قبل یه دوست خوب ...به خوبی جواب کامنت تو رو داده ...مطمئنم از حرفهاش استفاده میکنی !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; پ .ن ۳ : آرومم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 21:04:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صحن و سرای شهر ما بازشده بین الحرمین !!!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;اینجا ..کربلای ایران ...خوزستان ... دزفول !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://dc141.4shared.com/img/181901124/1d265e53/ashoora.jpg?rnd=0.7226173491088844&amp;sizeM=7&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;محبوب ترین رنگ در میان مردمان شهرمن به دور از هر گونه  تعلقی سیاسی رنگ &quot; سبز &quot; است ...که محبوبیتش گره خورده با سبز پوشی امامزاده سبزقبا  که تبرک و نگین انگشتری شهر ماست ...ماه محرم از همان روز نخستش تنها زمانیست که این رنگ سبز ، رنگ می بازد و همه از در و دیوارها تا آدم های شهر سیاهپوش می شوند حتی ..حتی سبز پوشی امامزاده سبزقبا .. حتی علی کوچولوی 3 ساله ی عمو جان هم سیاهپوش می شود ...درون هر خیابان ..هر کوچه ..بدون استثنا .تکایایی رو می بینی که با عشقی عجیب بر افراشته شده اند ..در تمام این ده شب  هیئت ها ...کوچه به کوچه ...طبل می نوازند و عزاداری می کنند و کم کم یکی – دو روز مانده به تاسوعا ورودی های شهر مملو از مسافرانی می شود که از هر نقطه ی ایران خودشان را برای عزاداری بی نظیر شهر ما  به اینجا می رساند ...عمو جان از مشهد و شیراز مهمان دارد...مهرداد ما از تبریز ...مهران هم از پایتخت خودش را به اینجا رسانده ...اهوازی ها و آبادانی ها ...عمو سروش هم از ماهشهر آمده ...علیرضا می گفت برای اینکه فقط این دو روز تاسوعا و عاشورا را شیفت شب نماند ...به پزشک همکارش باج داده ...آها مهرنوش هم دست  دوستان کُرد زبانش را گرفته و با خود به اینجا آورده ...خاله جان حتی از &quot; قصر شیرین &quot; مهمان دارد ...بی سر و صدا که در خیابان های شهر سرک بکشی ...به وضوح می فهمی شهر جور دیگری ازدیاد جمعیت پیدا کرده !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تا روز تاسوعا ...سالهاست از محله های قدیمی شهر ما فقط نامی باقی مانده و چند خانه ی ناقابل کاهگلی که مدتهاست مخروبه شده اند ...اما روز تاسوعا و عاشورا که میشود به رسم و آیین گذشته و نیاکانمان &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با پارچه نوشته ها و حضور بزرگان محله های قدیمی گویی مرزی عاشقانه بنا می کنند و هر محله نامش قوت میگیرد و میزبان عزاداران میشود ...محله ی قلعه ، پیر نظر ، عباسیه ، سیاهپوشان و...!!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فرقی نمی کند 3-4 ساله باشی ...یا یک پیرمرد 80 ساله در هر صورت لباس سیاه بر تن میکنی و راهی محله های قدیمی میشوی که یا یادگار اجدادت بوده و یا روزگار جوانیت ...تمام هیئت ها به نوعی در آماده باش کامل به سر می برند ...اذان ظهر .انگار بانگ عاشقی سر می دهد و از روبروی همان امامزاده سبرقبا ..در خیابان اصلی شهر مراسم شروع میشود .یا اباالفضل ..نذر ...عطر گلاب و بهار نارنج ..علی گلاب می پاشید ...مهرداد دنبال نذری هایش ...بابا در میان دوستان قدیمیش ..وروجک ما هم طبل می زد ...جمعیت چند هزار نفری ...و دل دریایی مردمان شهرم که عاشقانه گویی به دور از هرگونه تعلقی  دنیایی ...داغ دل هایشان تازه شده و بر سر و سینه می کوبند و تمام دوربین هایی که انگار اصرار دارند این عشق را به تصویر بکشند ...حالا امامزاده سبزقبا با همه ی سیاه پوشی هایش میزبان عزاداران است و هیئت هایی که با رد شدن از مقابل همین امامزاده ..او را برای استجابت دعاهایشان پیش خدا واسطه قرار می دهند و چه آمینی به آسمان می کشد ..تبرک تمام هیئت ها گذشته از متبرک بودن یا اباالفضل و یا حسین گفتن ها ..میشود قرانی که از زیر آن رد میشوند ..گاهی همین رد شدن و دست کشیدن روی همین قران چقدر ساده دلدادگی های تو را به بازی میگیرد ...مراسم تا پاسی از شب ..بدون کوچکترین احساس خستگی ادامه دارد و من به تو فکر میکنم همشهری که با تمام وجودت وقت یا ابالفضل گفتن هایت بغض میکردی و بیاد بی دستی ساقی کربلا با دستهایت بر سر می کوبیدی !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شب عاشورا .مثل شب تاسوعا .بی خوابی ها سایه می اندازد و ما با تمام وجودمان چشم های بیدار شهر را حس می کنیم ...در همان ظلمت شب هیئت ها راهی  امامزاده رودبند می شوند ...رقص علم ها ...کوبیدن طبل ها ...که تمام رود دز را به جوش و خروشی عجیب دعوت می کنند ..و انگار سکوت رود دز که فقط در همان قسمت است و معجزه ی امامزاده رودبند است به فریاد تبدیل می شود ...خورشید طلوع می کند و همزمان با آن رنگ دیگری از عاشقی ما !! ...همچنان طبل می نوازند و زنجیر می کوبند و بر سر میزنند &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تا ظهر ...موذن اذان می گوید ..فرقی نمی کند کجا باشی ..مسجد جامع با تمام قدمت تاریخیش ..یا امامزده سبز قبا با تمام مقدس بودنش ..یا مساجد با تمام معنویتشان ...و حتی خیابان ها که متبرک عزادارنند و پیش تر از آن متبرک خون شهدایمان  ..در هر حال نماز ظهر عاشورا نماز عاشقیست ...وقتی حتی صف نماز و آن همه معنویت برای تو دلبری می کنند !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ناهار ...غذای نذری ...هر کسی در هر کجا از غریب تا آشنا باشد  سفره پهن می شود و با نهایت صمیمیت &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در اغلب کوچه و خیابان ها و خانه ها ...بی هیچ تعارفی کنار هم می نشینند و انگار این ناهار جور دیگری تبرک دارد ...و عصر عاشورا ...بزرگ محله ی قلعه ...طبل بوشهری ...مارش جنوبی ...طبل ...سنج ..زنجیر ...جمعیتی چند هزار نفری ...وقتی همه مثل هم سیاهپوشیم ...ریش سفیدان و بزرگان ...وقتی پابرهنه ..بر سر می کوبند ...وقتی عمو جان با همه ی کمر دردش زنجیر می کوبد ..وقتی امیر وسط آن همه جمعیت طبل بوشهری می زند ...وقتی از غیر بومی ها دائم می شنوی که ناباورانه  خیره می شوند به این عشق ...به این عاشقی ها و جمعیت چند هزار نفری ..و دائم زیر لب &quot; ماشاالله ..ماشاالله &quot; می گویند وقتی عزیزی که سال گذشته تاسوعا و عاشورا را در مشهد گذرانده کنار من می ایستد و می گوید حتی در مشهد هم که یک شهر مذهبیست چنین عزاداری را ندیدم که در &quot; دزفول &quot; دیدم ...وقتی نام شهدایمان بر لب ها جاریست وقتی قاب عکس هایشان در میان جمعیت یادشان را زنده می کند ..عزیزان از دست رفته ..عزیزانی که تا همین سال پیش در میان ما بودند و امسال نامشان باقیست ...آقای همسایه که بیماری قلبی دارد و تا همین دیروز به زورقدم بر میداشت ...با نیرویی عجیب و بی خیال بیماریش زنجیر بر شانه هایش می کوبد .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;مهرداد و منصور بر سر می کوبند ..کمی آن طرف تر امید و علیرضا و مهران ... عمو جان ها هم لا به لای بزرگان ... پسر دایی ها سنج میزنند ...حاج صادق آهنگران ...صدای اذان .ملکوتی بیاد ماندنی ..عصر عاشورا ...دعا کردیم برای رهایی غزه و فلسطین ..عراق ، یمن و حتی افغانی ها ...دعا کردیم برای نابودی تمام آنانی که هدف حسین را به بازی می گیرند ، برای سر بلندی ایران و ایرانی ..و تمام 8 سال کربلایی بودن ولایتمان را به رخ کشیدیم ...دعا کردیم برای شفای همه ی آنانی که محتاج دعا بودند .دعا کردیم برای ظهور آن عزیز سفر کرده ..یا حسین هایی که از تمام جمعیت بر می خواست و آمین هایی که ایمان دارم  سر به آسمان هفتم داشت ...و اشک هایی که بی اختیار در چشم های من حلقه میزد ...و سر انجام شام غریبان ...ما  غریبانه گریستیم ...عاشقانه عزاداری کردیم و عارفانه زیارت عاشورا و نماز ظهر عاشورا خواندیم ...ما با دست های تاول زده طبل بوشهری و مارش جنوبی میزدیم ..ما سینه سوخته بودیم ..بر سر کوبیدیم ..ما کمی رسواتر بودیم ..دست کم آن همه تحیر غیر بومی ها و دوربین هایشان این راثابت میکرد ..ورد زبان همه فقط یک چیز بود &quot; عزاداری هایتان مقبول &quot; ...دو روز ...ما نه خواب به چشم داشتیم و نه حتی دلی آرام ..فاصله ی امامزاده سبزقبا تا امامزاده رودبند فاصله ی عاشقی های ما بود ...خدا قوت همشهری..الهی  همین امشب دست نبرده به آسمان اجابت سفر کربلا برایت مقدر شود ..الهی این شور و دلدادگی را با اندکی تفاوت از فاصله های امامزاده سبزقبا تا امامزاده رودبند در بین الحرمین به رخ بکشی !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;پ .ن 1:&lt;B&gt; &lt;/B&gt;این سنت ما و این عشق برای این چنین عزاداری هایی میراث بزرگی بوده که از اجداد ما به ما رسیده ... سالهاست از قدمت این رسم و رسومات داره میگذره ..به جرات میگم که نه تنها هرگز برای ما کهنه نشده که حتی با عشقی بیشتر با شوری بیشتر در وجود همه ی ما نسل به نسل قوت گرفته !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پ .ن 2: چقدر ...چقدر ...چقدر ...جای خالی تو رو کنارم حس کردم !! چقدر ...چقدر ...چقدر ...حسرت توی دلم شکل گرفت وقتی برای اولین بار مقنعه ی اماراتی و چادر مشکی سر کردم ...و تو نبودی ...من از بین همه نگاه تو رو  چقدر کم داشتم !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پ .ن 3: عصر عاشورا ...وقت اذان مغرب و عشاء بیاد همتون بودم ...شما هم بیادم بودید دیگه مگه نه ؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیانت در امانت</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقا یک سال و یک روز از اولین پستی که توی یک وبلاگ نوشتم میگذره ... و حالا  پس از این مدت و در اولین ساعات تاسوعای حسینی دارم اولین پستم رو توی وبلاگ یه شخص دیگه مینویسم ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام بهش بگم که دیروز منظور من چیزی نبود که از حرفام برداشت کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۱: میگم جالبه آدم بیاد وبلاگش رو باز کنه و ببینه  ........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۲: از اون جالب تر اینکه بیاد کامنت هم بذاره ..... ها ها ها .......  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۳: از همه دوستان خواهش میکنم من رو بخاطر این کارم سرزنش نکنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۴: تو این روزای عزیز از طرف خودم و صاحب اصلی این وبلاگ التماس دعا دارم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۵: ضمنا این وبلاگ هک نشده .... حرف در نیارید پشت سر وبلاگ مردم الکی .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۶: مهسا جان شرمنده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;بعدا نوشت : ساعت 2:30 صبح ...تماس میگیره و میگه چه خیانتی در امانت کرده ...گفتم این پستش رو حذف میکنم ..اما هر کاری کردم دلم نمیاد ..پارسال توی همچین روزهایی با همین وبلاگ من اونم هم وبلاگ نویس شد ..بزار این پست ازش بمونه اینجا یادگاری ...به هر حال بجز پی نوشت هام ..و برخی پست هام &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بد نیست حضورش هم یه جور دیگه پر رنگ بشه !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در ضمن من هیچ جوری برداشت نکردم ...قبول دارم که تنبلی میکنم و این برای خودم هم چندان خوشایند نیست ...ما که با هم تعارف نداریم !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;تا من باشم که دیگه پسورد هیچ چیزی رو بهت ندم ....بس که بد جنسی ..کاملا معلومه با چه آدمی طرفم ؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;باید کم کم یه اسم برات انتخاب کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 22:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد !!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;من و تو ...و شب یلدا &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میگم میشه دیگه اینجوری نبینمت ؟..می پرسه چرا ؟؟؟...میگم چون با این تیپ اصلا دلم نمیخواد یکی سر خودم بیارم ، میخنده و میگه ..چشم بانو ..چشم  !! بعدحس شعر و شاعریش با حس بد جنسیش یهو با هم فوران میکنه : &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot; یلدا جونم کجایی ؟؟...یلدا چه بی وفایی &quot; ..از حاضر جوابی هاش خنده ام میگیره ...شام اون سالاد الویه ی محبوب منو میخوره ...منه بیچاره هم با زور و اجبار آبگوشت دلخواه اون رو .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;..به این میگن تفاهم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعدش اون میشه &quot;جناب &quot; ..منم میشم &quot; سرکار خانوم &quot;....حرف میزنیم و از تحریم های مامان میگه و من بهش میخندم و به شکمی که هیچ تحریمی نتونست متوقفش کنه ... صدای زنگ در خلوت یلداگونه ی ما رو بهم میزنه ...4 تا مهمون خیلی دوست داشتنی سر زده میان سراغمون ..میخوان شب یلدا رو با ما بگذرونن ..با اینکه بی خبر اومدنشون چندان به دلم نمی شینه اما یلدا بدون مهمون که نمی چسبه ؟ ..می چسبه ؟؟؟...پس ازشون حسابی استقبال میکنم ..میگیم ..میخندیم...از خاطره هامون میگیم ...حتی بین اون حرفهامون دلی هم به امام رضا میدیم ...تبرک اونجا میشه نقل محفل ما ...بستنی میخوریم ...میوه ...آجیل ..ساعت 11 میشه و با یه عالمه مهربونی میرن ..تند و تند ظرفها رو میشورم و آشپزخونه رو مرتب میکنم ...با سر زده اومدن مهمون ها پیش بینی هایی که واسه این شب کرده بودیم ..بر باد میره ...کارهام تموم میشه .. حالا دیگه با کمال راحتی و بی هیچ کلاس گذاشتن و آداب و رسومی ..می شینم پای آجیل ها ...اول تموم بادوم ها ی شور و خوشمزه رو میخورم ...بعد هم پسته و فندق ...تنها چیزی که باقی میمونه گردوهاست ...بهم میخنده ...و گیر میده به خوردنم ...وااااای مهسا تو که اینجوری نبودی ..تو که هیچی نمیخوری ..چی شده امشب ؟ ..چاق میشی ها ..سر به سرش میزارم ..حالا دیگه من از حرفهاش خنده ام گرفته !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پفک ها و چیپس ها و چی پلت ها بد جوری چشمک میزنن ...میرم سراغشون ....اول کلی برام از مضرات پفک میگه ...که وای بده ..عیبه ..زشته ...اما بعد روی 4 تا دونه پفک ناقابل عین بچه ها میفتیم به جون هم ....سرعت دویدنم رو زیاد میکنم ...بی فایده است آخرش منو اون گوشه ی اتاق گیر میندازه ...صندلی میشه حامی چوبی من ...میخنده و میاد طرفم ...از بد جنسی هاش خنده های خودمم بالا گرفته ..و تسلیم میشم ..تمام پفک هام به غارت میره ..حتی به اون یه دونه ای که توی دستم مونده هم رحم نمیکنه ...براش اخم میکنم ...پفک ها رو میگیره طرفم و میگه ...&quot; یکی تو ...دو تا من &quot; ..با دنیایی از شیرینی های کودکانه &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با هم پفک میخوریم ...اما  چی پلت ها و چیپس ها عادلانه تقسیم میشن !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حالا دیگه نوبت اناره ...بعد نارنگی ..پرتقال و موز ...باورش نمیشه ...همش میگه بترکی مهسا ..چقدر تو میخوری ...دقت کنید این شخص دقیقا همون شخصیه که هر وقت با هم غذا میخوریم باید صد بار بگه مهسا تورو خدا بخور ...حالا یه بار توی عمرم زیادتر خوردم گیر داده بهم ...خوردنی ها تموم میشه .. نوبتی هم که باشه نوبت &quot; فال حافظه &quot; ...اون نیت میکنه و من با احترام دیوان رو باز میکنم &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot; ساقی حدیث سرو و گل لاله می رود ... وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود &quot; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; می ده که نو عروس چمن حد حسن یافت ...کار این زمان ز صنعت و لاله می رود &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; شکر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند پارسی که به بنگاله می رود &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر ....کاین طفل یک شبه ره صد ساله می رود &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گیرم میدم بهش ..یالا بگونیتت چی بود ...میگه ...این یه رازه ...دست از سرش بر نمیدارم ...یکم راضی میشه و میگه ...باشه اما اول تو باید بگی نیتت چی بود ...عین بچه ها سر اینکه کی اول بگه با هم بحث میکنیم و بلاخره از زیر زبونش میکشم ...نیتم در مورد &quot; خودمون &quot; بود ..بعد با جزئیات برام از نیتش میگه ....اشک توی چشمام جمع میشه و میگم باورت میشه  نیت قبلی من هم دقیقا همین بود و دقیقا همین غزل در جواب تفالم اومد ؟؟؟؟ .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;..میخنده و من باورم میکنم  که حتی غزلیات حافظ هم در مقابل نزدیکی دلهای ما سر تعظیم فرود میارن ...میگه دوباره میخوام نیت کنم ..دوباره دیوان رو باز میکنم و براش میخونم &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot; گلعذاری زگلستان جهان ما را بس ...زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس &quot; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد چشمام رو میبندم و یواشکی نیت میکنم بزار وقتی دارم توی دفتر خاطراتم ثبت میکنم ..بدونم اونی که شب یلدا روبرومه چه جوری دلش با منه ؟&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot; هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ...گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک &quot;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; مرا امید وصال تو زنده میدارد ...وگرنه هردمم از هجر تست بیم هلاک &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت ..زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot; رود به خواب دو چشمم از خیال تو هیهات ..بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لبخند میزنم و دلم قرص میشه به تموم احساس پاکی  که حتی  حضرت حافظ هم برای توصیفش سنگ تموم میزاره ...با هم حرف میزنیم ..از خودمون میگیم ....از آینده ...از تموم روزهای سختی که پشت سر گذاشتیم ..از یلدای سال پیش که با سختی هاش تموم شد و ما به روشنی یلدای امسال رسیدیم ..از تموم لحظه های نفس گیری که تحمل کردیم و حالا تبدیل شدن به خاطره ...وقتی که مثل دو تا کوه مقاومت کردیم و از تموم راه پر پیچ و خمی که در پیش داریم و فقط  امید بستیم به لطف خدا و همراهی ها و همدلی های خودمون ساعت از دو گذشته ...ما هنوز هم بیداریم ...هنوز هم غرق حضور گرم همدیگه ایم ...و من با تمام وجودم شیرینی ملموسی  رو مزه مزه میکنم ..سهم من از شب یلدا ..از همون یک دقیقه ای که اضافه تره ..میشه محبت بی پایانش ..میشه تموم عاشقانه هایی که بین سکوت شهر  برام آروم آروم نجوا میکنه ...وقتی که حتی خون هم توی شقیقه هامون جور دیگه ای جریان پیدا میکنه ..وقتی که نفس ها هم انگار روال طبیعی خودشون رو ندارن .فقط چند ثانیه ناقابل تا 4 صبح باقی مونده ..چشمام گرم میشن ...دلم ضعف میره واسه نجابتش واسه اینکه همیشه حریم های مقدس رو حتی توی خلوت عاشقانه مون حفظ میکنه ...زاویه ی دید کم و کمتر میشه ...توی خماری خواب صبحگاهی فقط یه صدای مهربون رو میشنوم که میگه &quot; صبح شده ..پاشو مهسا &quot; ...و بوی عطر نون داغی که توی کل خونه پیچیده ...ما بلندترین شب سال رو با تموم ظلمتش .با مهربونی هامون به تمسخر گرفتیم ..ما بلند ترین شب سال رو با دقایقی عاشقانه .با روشنایی دلهامون به وصال سپیده ی صبح رسوندیم !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 1: تفال ویژه من به حضرت حافظ این بود :&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;الا ای طوطی گویای اسرار ........................ مبادا خالیت شکر زمنقار &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;سرت سبز و دلت خوش باد و جاوید ...که خوش نقشی نمودی از خط یار &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;به روی ما زن از ساغر گلابی ........... که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;چه ره بود اینکه زد در پرده مطرب ...که می رقصند با هم مست و هوشیار&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 2 : سجاد عزیز ...نوشای مهربونم ..آرش دوست داشتنی ..شادی گلم ...برای فال حافظ  هاتون ممنون &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مرسی  شب یلدا ..اونم وقت تفال ..بیادم بودید !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 3: خوشبختی یعنی ...همون یک دقیقه اضافه ای که تو با عاشقانه های زندگیم جمع میزنی ...یعنی بادومی که بین آجیل ها تلخه ... اما انقدر لا به لای شیرینی لحظه هامون گم میشم که طعم تلخش از هر شیرینی برام  شیرین تر میشه ...خوشبختی یعنی تموم یلداهایی که تو باشی !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:05:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماست موسیر ...تحقیق ...یلدا !!!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;چند روزه هوس ماست موسیر شوشتر کردم ...امروز با خودم گفتم من که کیلومترها از اونجا فاصله دارم &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لااقل خودم پاشم برم از این پاستوریزه ها بگیرم ...اَه ..اَه ..اَه ...اینم ماست موسیر آخه ملت میخورن ؟؟؟ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به اینم میگن ماست موسیر ؟؟؟؟..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;.به جان خودم تمام این ماست رو زیر و رو کردم اما یه دونه موسیر توش پیدا نکردم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;.بابا پودر موسیر میریزن توش وگرنه موسیر نداره ...اَه ..اَه ...اَه ...ماستشون هم که ماسته گاوه ...نه ادویه ای ..نه پودر گل سرخی ..نه یه ذره آویشن ...نه چند تا دونه فلفل قرمز تند &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من نمیدونم روشون میشه اسم اینو بزارن ماست موسیر ؟؟؟ ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;.یه دونه قاشق از ماست موسیر شوشتر بخوری تا یه روز مست میشی ...نمی دونید چقدر خوشمزه است ...با ماست میش بختیاری ...با کلی ادویه و چاشنی های خیلی خیلی خوش عطرو خوشمزه  ..با یه عالمه موسیر ....با کلی فلفل قرمز تند ...وااااااااای دلم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;..عطرش رو از چند متری استشمام میکنی ..این پاستوریزه ها که محض رضای خدا یه دونه موسیر هم نداشت چه برسه به عطر  ....حیف پول ..اَه ...اَه ..اَه  !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد هم من امروز نشستم خونه ...پای این تحقیق هام دیگه چیزی ازشون باقی نمونده ...باید زود تحویل این استادهای جیزجیز شده ام بدم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;.ای خدا یعنی من می بینم اون روز رو که از شر این تحقیق هام راحت بشم ؟؟؟ .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;..تازه 60 صفحه هم درس خوندم ...باورتون نمیشه نه ؟؟ ..میدونم من خودمم هنوز باور نکردم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;..چیز زیادی تا امتحانات ترم باقی نمونده ..واسه همین من بعد از سه ماه خوش گذرونی کردن ..تازه دارم درس میخونم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;یعنی می دونید اصولا واسه من سال تحصیلی از شب اولین امتحانم شروع میشه ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;تازه هی به خودم دارم وعده وعید میدم ..که شاید مثلا  اینجوری شد و امتحان های دانشگاه لغو شد مثل ترم پیش ...که البته بعدش دهنمون سرویس شد .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;.اما خب عوضش من فرصت بیشتری واسه درس خوندن پیدا میکنم !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دیگه اینکه  ما امشب با هم میریم بیرون ...البته زود برمیگردیم چون من کار دارم ...راستی ما کلی واسه شب یلدا نقشه کشیدیم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;. یلدای پارسال یادتونه ؟؟ ..اون نبود ...اون ور آبها بود ..تمام اون شب چشمم فقط به گوشی بود تا تماس بگیره ...اما خب بازم خوش گذشت ..یعنی با سوپرایزهاش نزاشت که بهم بد بگذره  ...وقتی یاد پارسال میفتم تنم میلرزه ..اما عوضش امسال دیگه بی هیچ ترس و لرز و یه ذره ناراحتی از غم نبودنش هست ..عوضش ما امسال یه جوری متفاوت تر از بقیه قدر این شب رو میدونیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;..آآآآخیش ...یلدای امسال رو چه شود .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;..دلم ضعف میره واسه نقشه هایی که واسه هم کشیدیم ...فقط خدا کنه یه چیزی یه ذره دیرتر شروع بشه ..حوصله ی شروع شدنش رو اصلا ندارم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;.همچین اون ته دلم قلقلکم میده وقتی به شب یلدا فکر میکنم ..کلی بساط بخور بخور آماده کردم !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شرکتشون از چند ماه پیش بهش بدهکار بود ..که امروز خوشبختانه بهش دادن ...اصولا چندان از مدیرعامل و بعضی از همکارهاش دلخوشی نداره ...حسرت موند به دلم یه بار با احترام ازشون یاد کنه البته فقط نسبت به چندتاشون اینجوریه ...هرچند همین چند تا هم کلی سوژه ی خنده ی ما هستن ...امروز که  طلبش رو بهش دادن ..مثلا خواست ازشون با احترام حرف بزنه ..با اون لحنش میگه : بی شرفها امروز بلاخره طلبم رو که از تیر ماه بود دادن ..دستشون درد نکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; پ .ن 1: پیشاپیش یلدای همتون مبارک ...الهی عمرتون به بلندای شب یلدا ..و .دلتون به روشنایی وصال سپیده ی صبح باشه  ... من وقت دونه کردن انارهای سرخم بیاد همتون هستم ...شما هم اگه قابل بودم بیادم باشید ! به همتون خوش بگذره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 2: یه لطفی میکنید ؟؟؟...اگه زحمتی نبود ..وقتی دارید به حضرت حافظ تفال میزنید ...به نیت من هم دیوان باز کنید ...فرقی نمیکنه کی باشه ...هر کدومتون که این لطف رو کرد ممنونش میشم !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 3: آخ گفتم فال حافظ ...خیلی دلم میخواد بدونم در جواب نیت خاص و مشترکمون چه غزل عاشقانه ای  رسوا میشه !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 15:40:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت به دهانی که بی موقع باز شود !!!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;شنیدین میگن تعارف اومد و نیومد داره ؟؟ ..آقا من 4شنبه  یه تعارف زدم و اومد ...و روز  جمعه یعنی امروز 12-13 نفری واسه ناهار  مهمونم شدن ..میدونید 12-13 نفر غول بی شاخ و دُم مهمونت باشن یعنی چی ؟؟ ..یعنی فاجعه ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;.حالا هی می گفتم والا این تعارف من به قول ما جنوبیا تعارف شوشتری بود چرا باور کردن آخه؟ ... یه غلطی کرده بودم که خودم حسابی وار رفته بودم توش هر کی می فهمید چه سوتی دادم اولین چیزی که می گفت این بود &quot; لال شی مهسا &quot; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;...راست می گفتن خب سر و زبون مبارک بود که  کار دستم داد وگرنه  دانشجوی مملکت رو چه به مهمون داشتن ؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; ۴&lt;/B&gt;&lt;B&gt;شنبه واقعا داشتم منفجر میشدم ..مثل آدمی بودم که توی کار انجام شده ای قرار گرفته ...یه پست در موردش نوشتم که انقدر استرس داشتم که حال ثبت کردن واسم نمونده بود ...12-13 آدم دوست داشتنی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با ذائقه ای کاملا سنتی ... و 2 تا آدم که بنا به دلایلی رژیم غذایی خاصی داشتن ...وقتی میگم ذائقه ای سنتی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;یعنی غذا باید یه چیزی تو مایه های فسنجون باشه !! &quot; فسنجون&quot; پیشنهاد مریم بود ..اما من سابقه ی فسنجون درست کردن نداشتم و میترسیدم گند بزنم بهش ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;.پس زحمتش رو مریم کشید ....البته منم کمکش کردمااااا ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;.بخاطر اون دو نفر ..تصمیم گرفتم جوجه رو هم ردیف کنم ...بعد مامان که از راه دور کنترل میکرد گفت فسنجون چرا ؟؟؟؟ شاید از فسنجون خوششون نیاد ... و رسما دهن مبارکم سرویس شد و &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قورمه سبزی هم به لیست غذایی سنتی پسند اضافه شد ....کاملا معلومه که چقدر اوضاعم بهم ریخته بود ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فسنجون و قورمه سبزی رو از آخر شب ( پنج شنبه ) آماده کردم و گذاشتم روی شعله ی کم تا خوب جا افتاده بشه ... امروز صبحم از کله ی سحر خونه رو تمیز کردم ...بعد پلو رو پختم و جوجه ها رو آماده کردم ...سالاد رو خیلی خوشگل تزیئن کردم ..و بقیه ی کارها هم تند و تند ردیف شد ...دوست داشتم سنگ تموم بزارم ...نه بخاطر خودم بخاطر سربلندی عزیزترین هام ...گرچه خاطر مهمون ها هم برام عزیز بود !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;و بلاخره اومدن ...خوشبختانه بعد از اون همه چک کردن و نذر و نیاز ...غذاها خوب شده بود ...اینو از خوردنشون می فهمیدم....بعد هم میوه و شیرینی و چایی ...جمع صمیمانه ای بود ...گفتیم ..خندیدیم و خوش گذشت ...بعد از کلی دل و قلوه دادن ...خوشحال و راضی رفتن ...نزاشتم بهشون بد بگذره ..به قول خودشون انقدر بهشون خوش گذشته بود که دل نمیکندن برن ...من خسته ام .از چهارشنبه دنبال خرید کردن و این چیزهام ..تا همین الان ظرف شستم ..آشپزخونه افتضاح بود ...تمامش رفته بود رو هوا ...همه چیز رو جمع و جور کردم و گذاشتم سر جاش !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;این مهمونی تقریبا اولین مهمونی بود که تمام مسئولیت ها گردن خودم بود ...همیشه از یه جایی باید شروع کرد ... &quot; اون &quot; این روزها گیر میده بهم ...شاید اونم اصرار داره کم کم آماده بشم ...این مهمونی نقطه ی شروع بود ...خدایا ..جای امیدواری هست ؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 1 : من مهمون نواز هستم اما الان واقعا تو موقعیتی نبودم که بخوام کسی رو دعوت کنم ...به هرحال تعارف کردم و موضوع جدی شد ...و وقتی جدی شد اولین جمله ای که به خودم گفتم این بود که &quot; لعنت به دهانی که بی موقع باز شود &quot; ....&quot; عنوان &quot; این پستم بیاد اون لحظه ی خنده دار و البته دردناک بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 1 : الهه رفیق شفیق چندین ساله  دبیرستان و هم دانشگاهی این روزها  ...تقریبا تنها کسی بود که میدونست 4 نفر از مهمونها کاملا با خواست قلبی و از روی غرض و با دلیلی خاص دعوت شدن !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 2: خدایا ...جسارتاَ ..من فکر میکنم به سمعک نیاز پیدا کردی ...اینو دست کم از این یکی- دو تا موردی فهمیدم که منو دقیقا تا 80% راه فرستادی ..اما برای 20% بقیه اش کمکم نکردی ..حرفی نیست &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ازت دلخور نیستم ..احتمالا دعای منو تا نصفه فهمیدی !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 3: مامان کجاست این زن ذلیلی های شازده اش رو ببینه ؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 15:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی !!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;یه طبقه بالاتر ... واحد شماره ی 4 ...یه حاج خانومی زندگی میکنه ..که هر وقت می بینمش یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم میفتم ...مهربونه  و دوست داشتنی ...و البته تنها ...بعد از مرگ همسرش ..شازده پسر هاش خونه ی پدری رو که ظاهرا یه خونه ویلایی خیلی خوشگل و بزرگ بوده رو فروختن و پیرزن رو از محله ی قدیمی و اون خونه و همسایه هایی که سالها باهشون انس گرفته بود جدا کردن و   به یه آپارتمان 60-70 متری فرستادن ...بعد هم تاکید کردن که هر روز به مادر سر میزنن که البته سر نزدن و هر روز نیومدنشون رو با انواع و اقسام بهانه ها  موجه می کنن و پیرزن بیچاره که چشمش به در هست تا یکی از شازده ها بیاد سراغش !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اولش من و مریم همش می گفتیم چه بی معرفتی هایی هستن اینا ! ..اما راستش من گاهی با خودم میگم بازم گلی به جمالشون که پیرزن تنها رو نفرستادن خانه ی سالمندان ..همین که لا اقل یه  خونه براش جور کردن هر چند بین خودش و دلبستگی هاش کلی فاصله انداختن اما باز هم از اونایی که پدر و مادر رو زود راهی خانه ی سالمندان می کنن ..معرفتشون بیشتره ..حالا هر چقدر هم که  بهش کم سر بزنن ...همین جای امیدواری میزاره که انقدر هم مادرشون رو فراموش نکردن !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اولین روزی که وارد مجتمع شد رو فراموش نمیکنم ...تا وقتی بازار اسباب کشی گرم بود که بچه هاش می اومدن و می رفتن ...اما بعد از اسباب کشی دیگه خبری از این بازار گرمی نبود ...کم کم باهاش آشنا شدم ... گاهی می دیدم در خونه رو باز میزاره ...اولش گفتم به من چه اما بعد گفتم شاید مشکلی داره و وقتی ازش پرسیدم ...چرا در رو باز میزاره ...گفت احساس خفگی میکنم ...گاهی  یکی – دو ساعتی میزارم در همینجوری باز بمونه ...حال و هوای خونه عوض شه ..چقدر دلم واسش سوخت ..راست میگه خودم تجربه اش رو دارم ...وقتی سالها توی یه خونه ی ویلایی زندگی کنی و یهو محدود بشی به یه آپارتمان نقلی احساس خفگی به آدم دست میده ..تازه من جوون هستم و یه جور راحت تری با این قضیه کنار میام ..فکرش رو کنید این پیرزن که عمرش رو توی خونه ویلاییش گذرونده چه جوری تحمل میکنه !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چند بار دعوتم کرد برم خونه اش ...یکی – دوبار بیشتر نرفتم ...خب رووم نمیشه ...بعضی وقتا هم جور نمیشه ...تا همین چند روز پیش که همدیگه رو دیدیم ...گفت مهسا این طنز مسافران رو می بینی ؟؟ ..گفتم اگه فرصت داشته باشم آره ..گفت دیدی این همسایه ها چه جوری با هم رابطه دارن ؟ ..منم دوست دارم اینجوری باشیم ...بعد من با خودم قرار گذاشتم ارتباطم رو باهاش بیشتر کنم ...امروز اومد در خونه و گفت دارم خونه رو تمیز میکنم و لباس هام رو هم خواستم بشورم دیدم ماشین روشن نمیشه ..مهسا میای ببینی علتش چیه ؟؟ ....منم رفتم ..دیدم بنده خدا اصلا ماشین وصل نشده به برق ..پیری هست و یه عالمه حواس پرتی ...هیچی بهش نگفتم تا حواسش نبود زود زدم به پریز برق ...و گفتم هیچ مشکل خاصی نبوده و تمام سر و ته قضیه رو با اینجور حرفها که کلا وسایل برقی  زیاد بازی در میارن و معضلات خودشون رو دارن و اینجور حرفها  تموم کردم ...دلم نمی خواست بهش بگم علت روشن نشدن حواس پرتیش بوده ...یه موقع ناراحت بشه !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد هم  خودم دست به کار شدم ...و کل خونه رو واسش برق انداختم ... و همه چیز رو براش مرتب کردم &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دلم نیومد ولش کنم به امان خدا ...اصلا درست نبود ...من با این قد و قواره اونجا باشم و پیرزن با پا دردش دنبال تمیزی خونه باشه .یکی – دو ساعت براش وقت گذاشتن نه به جایی بر میخورد نه چیزی از من کم میکرد !!..از کله ی سحر بیدارم ..امروز روز پرکاری بود...با وجود خستگی هام ..اما انقدر دعام کرد که خستگی از تنم زد بیرون ...تا وقتی برگشتم خونه هنوز صدای دعا کردن هاش رو می شنیدم ...چه لذتی داره وقتی دعای خیر یکی بدرقه ی راهت باشه ..امشب با تمام وجودم یه حس خوب رو تجربه کردم !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 1 : خدایا  !!مرسی واسه اینکه دائم روی منو کم میکنی !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 2: گاهی وقتا ... توی اوج  سرمایی که اطرافت رو احاطه کرده ..فقط یه حضور کافیه تا گرم بشی ... امشب سرخ شدم از گرما !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 20:46:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس ... تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها !!</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;اون روز کذایی هیچ وقت یادم نمیره ...هنوزم وقتی اون روز میاد توی ذهنم ..خدا رو قسم میدم اون لحظه هایی که ما تحمل کردیم رو کافر هم تحمل نکنه ...وقتی بی خبر رفت پروژه ...نزاشت من بفهمم که مثلا &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;ناراحت نشم ونکنه بهم بد بگذره ...که نکنه اذیت بشم ...روز قبلش تا دیر وقت با هم بودیم ...چقدر باهام حرف زد ...چقدر توصیه ....فکر کنم دست کم یه هزار باری بهم گفت &quot; مهسا ! مواظب خودت باشی &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;نکنه از درس و مشقت عقب بمونی ..دختر خوبی باشی ...و هزار حرف و جمله ی دیگه که دلم نمی خواد همش رو اینجا بگم ...عین آدمایی که انگار زبونم لال دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمی بینن ...اما من حالیم نشد ...یعنی انقدر زیرکانه و ماهرانه رفتار کرد ..که نفهمیدم ... یکی دو روز بعدش ...هرچقدر ازش میخواستم همدیگه رو ببینیم ...هر بار برای ندیدن بهانه جور میکرد ...اون شبی که به رسم عادت تا دیر وقت با هم حرف میزدیم ...صداش یه جوری بود ...چند بار پرسیدم چیزی شده ؟؟ ...اما بازم چیزی دستگیرم نشد ...تا فرداش که همون روز کذایی بود ...دیگه خیلی ازش شاکی شده بودم ...تا تماس گرفت ...شروع کردم ازش گلایه کردن ...حرف میزد اما من هنوزم نمیدونستم فرسخ ها از تهران دوره ...وقتی فهمیدم که تنم یخ زده بود ...هق هق گریه های من و فریاد زدن های اون و مهسا صدا زدن هاش ...عین  فیلما... اما غصه ی ما اون لحظه حتی از فیلم ها هم بیشتر شد وقتی که دقیقا همون موقع آنتن اون قطع شد و هر کدوم در تب و تاب اون لحظه ها به معنای واقعی سوختیم ...انگار لال شده بودم ...تند و تند اشکهام می اومد معلوم نبود دیگه کی همدیگه رو می بینیم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;اون روز ...از شنیدن هر جمله ای که توش &quot; نفت ...گاز ...پتروشیمی &quot; بود عق میزدم ...اون روز تمام رشته های مهندسی رو ظالمانه به فحش کشیدم ..واقعا حالم خوب نبود ...حتی به شعور خودم هم رحم نکردم وقتی یادم می اومد روز قبل از رفتنش اون همه ..ساعتها باهام حرف زد اما من هیچی نفهمیده بودم... شرایط 180 درجه تغییر کرده بود ...روزها نمی شد تماس بگیره ...حتی اگر می شد هم من نمیخواستم  ...شرایط پروژه و اون دوره خیلی سخت بود ...باید استراحت میکرد و روزها به وقت ما می خوابید  ...اما در عوض من شبها بیدار می موندم ....گاهی 12 شب ..گاهی هم 2 یا 3 صبح تماس می گرفت ...بیشتر ارتباطمون شد ایمیلی ..خیلی سخته مگه نه ؟؟ ...یکی دو روز اول اصلا  تماس نگرفت ...مجبور شدم ایمیل بزنم ...اولین جمله ی ایمیلم دقیقا این بود &quot;  سلام ..بی معرفت &quot; ...نوشتم بی معرفت ..چون من بی خبر رفتنش رو پای بی معرفتیش گذاشته بودم ...نگران هم بودیم ..اما حیف که تموم دلواپسی ها توی فاصله هامون خلاصه می شد ...و این وضع بیشتر برای من گرون تموم می شد ...چون میدونستم با آدم مغروری طرفم که از دلتنگی هاش هیچی نمیگه ...و معلوم نیست دور از خونه و خانواده چه جوری بهش میگذره ...گاهی توی ایمیل هاش و تماسهاش می گفت خواب بد دیده ...میدونستم وقتی شب ها کابوس و خواب بد می بینه ..یعنی فکرش مشغوله ..دلتنگه و دلواپس ...توی تموم اون مدت یه شب بلاخره حرف زد و سکوت رو شکست ...اون وقت بجای خنده های همیشگی  صداش می لرزید و خطوط ارتباطی شدن گواه اشک هامون ..چه روزهای بدی بود ...توی ایمیل هامون جزئی ترین خبرها رو هم واسه هم می نوشتیم ..حتی می گفتیم که غذا چی خوردیم ...وقتی کریسمس بود براشون جشن گرفته بودن ...چه عکس هایی واسم می فرستاد ..یه میز آنچنانی که من در تاریخ عمرم هنوز نظیر اون رو ندیدم . می خواست نشون بده که مثلا خیلی بهش خوش میگذره ...که مثلا من فقط نگران خودم باشم ..اما جفتمون می دونستیم نمی تونیم واسه هم صحنه سازی کنیم ...روزهای مزخرفی بود ...من حالم بد می شد و توی دستم سرم داشتم و فشارم به زور به 9 می رسید اما وقتی تماس می گرفت چنان خودم رو سالم و سلامت نشون میدادم که اینبار اون دلواپس نشه ... بعد از چند مدت چشم انتظاری یه بار تماس گرفت و چنان با ذوق و شوق خبر اومدنش رو داد که داشتم پرواز میکردم ..خودش هم خیلی خوشحال بود اما دو روز بعد گفت همه چی کنسل شده و این فاجعه ی اون روزها بود ...یک افتضاح روحی ...جفتمون توی سخت ترین شرایط بودیم ....چقدر ظالمانه روزها می گذشتند ...خیلی اتفاق ها افتاد که ترجیح میدم بقیه اش رو روزی بنویسم که  قصه ی خودمون اینجا ثبت میشه ...وقتی اون چند ماه گذشت و دوره هاش تموم شد ...انگار تازه متولد &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;شده بودیم ...انگار زندگی یه جور دیگه چشمک میزد ...اون روزها گذشت اما من یه ترس بزرگ رو هنوز هم توی وجودم دارم ..ترس تکرار شدن اون روزها ...ترس تکرار شدن روزی مثل روز قبل از رفتنش که تا دقیقه ی نود با هم بودیم و  از همه چی حرف زدیم کلی توصیه اما انقدر ماهرانه برخورد کرد که نفهمیدم ...کلا  دقایق ما  در طول روز از 2 حالت خارج نیست یا با همیم ..یا تلفنی حرف میزنیم ....دیشب حوالی ساعت 10 -11 بود که تماس گرفت ..خیلی عادی برخورد کرد اما احساس کردم یه جوریه ...اصلا داشتیم در مورد یه چیز دیگه حرف میزدیم ...که یهو بی مقدمه گفت ..مهسا ! یه دقیقه به حرفهام گوش کن ..ببین چی میخوام بهت بگم ...فکر کردم باید حرف مهمی باشه .ساکت شدم و ادامه داد .&quot; میخوام بدونی هرجای دنیا که باشم لحظه ای نیست که بیاد نباشم ...همیشه ..همه جا ..جای تو اینجاست توی دلم &quot; ... نمی دونید شنیدن این حرفها از یه آدم بسیار مغرور ..اونم بصورت ناگهانی و بدون مقدمه چینی ..چه طعمی داره ..اما حیف که طعمش واسه من یکم ترش بود ...یاد اون شبی افتادم که می خواست بره ..که بهم نگفت ..و اون ترس و وحشت  لعنتی توی کل وجودم قوت گرفت ...و به طبع اشک هایی که دونه دونه می اومد ...تموم جمله هایی که پشت سر هم تکرار می شد &quot; راستش رو بگو نکنه خبری شده ؟ ...میخوای بری جایی ؟؟ ..پروژه ای چیزی ؟؟ &quot; ..مدیر عاملتون چیزی بهت گفته ؟؟؟ ..نکنه بازم بی خبر میخوای بری ؟؟ &quot;  و اون بنده خدا که به عالم و آدم  قسم میخورد که هیچ خبری از رفتن نیست ...همینجوری این رو گفته ...که البته بعدا  در مورد &quot; همینجوری &quot; گفتن هم توضیح داد و معلوم شد جناب مغرور خان انقدر هم همینجوریه همینجوری حرف نزده ..طفلکی فکر کنم با اون وضع من دیگه پشیمون شده که ناگهانی  حرفی بزنه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;میخوام غلبه کنم روی این وحشت این ترس ..روی این ترسی که طعم شیرین ترین لحظه ها رو ترش میکنه !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ ن : وقتی برام توضیح میدی و از احساسی میگی که با شنیدن یه صدا یهو توی وجودت قوت میگیره ...و رشته ی افکارت رو از هم گسیخته میکنه و تمام 30 و چند ماهگی  تو رو با یه خجالت جذاب ترکیب میکنه ...انگار حتی نگاه آسمون هم بهم کمی رنگ حسادت داره ...خوبیه آدم های مغرور به اینه که اجابت های بزرگی دارن !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 19:47:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نم نم بارون بر دشت و بهارون بارون می بارَ ..عشق دلدارُم ...در بین دلدارون ...یارُم میایَ</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;توی این چند روز اگه بخوام یکی دو تا اتفاق رو  فاکتور بگیرم ..انصافا خوش گذشت ...اما این کنسرت رفتنمون لامصب یه چیز دیگه بود ...از مدتها پیش به مسعود گفته بودم اگه &quot; وحید تاج &quot; کنسرت داشت ...حتما خبرم کنی که هر طور شده بریم ..حالا بخاطر این چند روز تعطیلی  توی سه شب با گروه &quot; سروشان &quot;  کنسرت داشت ...مسعود هم می گفت بخاطر روز دانشجو میخوام  یه جایی ببرمت که کلی بهت خوش بگذره و یه شام توپ هم دور هم باشیم ..نگو این جا .همون کنسرت بود که از مدتها قبل مسعود به فکرش  بوده ..اما دریغ از گیر اوردن یه بلیط  ...بلیط نبود که ...بعد از کلی پیگیری کردن ...آخرش مسعود  با پارتی بازی بلیط گیر اورد  ...اون روز از صبح رفته بودیم باغ ..اونجا هم با کلی مسخره بازی در اوردنمون خوش گذشت ...و برگشتیم خونه ..لباس هامون رو عوض کردیم ..و با مسعود و علیرضا و مینا و مریم و منصور  رفتیم بیرون و  کنسرت !!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خیلی شلوغ بود ... حالا این وسط مسعود و علیرضا هم گیر داده بودن به پارک کردن ماشین ها ... و چهار ساعت توی پارکینگ چرخیدیم .تا پارک کردن ..حالا مصیبت بعدی بوت های من بود .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;..کلا مجتمع فرهنگی  معماری قشنگی داره ...پله هاش مثل پله های معمولی نیست ...یعنی اصلا پله نداره ...تصور کنید مثل یه شیب میمونه که صافه و همونجوری ازش رد میشی ...بعد توی این شیب واسه اینکه کسی نیفته...سطحش رو یه جورایی ناهموار کردن و از اون صافی مطلق در اومده ..ای بابا آقا جان من اصلا نمیدونم چه جوری توصیفش کنم ..ول کن بابا ...همین رو بگم که با این پاشنه های باریک بوت های من احتمال  سُر خوردنم ( لیز خوردن ) 100% بود ...حالا سر خوردن خودم به جهنم اگه اینجوری می شد هرکی هم جلوی من بود میفتاد ...همه داشتن عجله میکردن برن داخل ..منم عین یه بچه ی چند ماهه تاتی تاتی کنان میرفتم پایین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;..یعنی سوژه ی خنده ای شده بودها ..خودم غش کرده بودم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;.مشکل فقط پایین رفتن بود و گرنه واسه بالا اومدن مشکلی پیش نداشتم ... فقط به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا یه بوت اینجوری گرفتم ...اعتراف میکنم که فقط خوشگلیشون چشمم رو گرفت وگرنه کلی دردسر دارن !!... رسیدیم به سالن ...خوب شد کلی آدم بسیج شده بودن که راهنماییمون کنن وگرنه صندلی پیدا کردن هامون هم یه سوژه ی دیگه خنده میشد !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بلاخره نشستیم ...شنیده بودم همیشه از کنسرت هاش استقبال فوق العاده ای میشه اما خداییش فکر نمیکردم تا این حد باشه ...اولش با گروه سروشان شروع شد  کمانچه زدن آرش کام ور ...با تنبک نوازی سهیل رزاقی ..واقعا بی نظیر و هنرمندانه بود ...بعد از چند دقیقه &quot; وحید تاج &quot; خواننده و البته همشهری من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; و &quot; مهدی رستمی &quot; نوازنده ی سه تار به جمع اضافه شدن که  تا وارد صحنه شدن صدای دست زدن ها یکم از اون حد طبیعی بالا گرفت ..ما هم که دزفولی و روی همشهری هامون غیرتی !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همه رفته بودن توی حس ...صدای نفس کشیدن کسی هم بالا نمی اومد ...فقط هر از گاهی صدای پیر مرد ردیف جلو بلند می شد که می گفت &quot; به به &quot; ...آقای تاج هم تازه اون چهچهه زدن هاش شروع شده بود ...که یهو برق ها رفت ... همون لحظه توی  همون یکی دو ثانیه ی اول همه  شوکه شدن ...گفتم الانه که صدای جمعیت بالا بگیره ..اما  یهو یه آقایی با صدای بلند گفت ..به افتخارش ..و همه بی هیچ حرفی به احترامشون کلی دست زدیم ... هیچ کس هم سالن رو ترک نکرد ..دم این همشهری هام گرم ..همه واسه اینکه  آقای تاج همچنان به کارش ادامه بده و  تاریکی نظم سالن رو بهم نریزه ...همه با هم موبایل هامون رو روشن کردیم .و گرفتیم به طرف صحنه و هنرمندان گروه ...توی اون لحظه بی اغراق با نور همین موبایل هامون ...توی دل تاریکی ...صحنه ی خیلی قشنگی ایجاد شده بود !!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بلا خره بعد از چند دقیقه هم با هماهنگی مشکل برق شد ..آقای تاج هم کلی از همه تشکر کرد و گفت از همتون ممنونم که با وجود قطعی برق بهمون آرامش دادین ..و تا این رو گفت اینبار برق سالن قطع شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دیگه من خودم خنده ام گرفته بود ...البته خب این قطعی برق گرچه توی جنوب ما کاملا طبیعیه ..اما خب علت بیشترش این بود که ما همون موقع که توی سالن بودیم ..بیرون طوفانی به پا شده بود و به شدت باد و بارون بود ...و همین اختلال ایجاد کرده بود ..به هرحال به چند دقیقه هم نکشید که مشکل سالن هم حل شد و تمام اینها چیزی از هنرمندی اونها کم نکرد ...و اتفاقا به نظر من جمع صمیمانه تر و با صفا تری ایجاد کرده بود ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;.سکوت عجیبی کل سالن رو گرفته بود ...من خودم اعتراف میکنم که رفته بودم تو حس ..تقریبا هیچی از پچ پچ های مینا که یواشکی یه چیزهایی بهم می گفت نمی فهمیدم .&lt;IMG height=18 alt=whistling src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot; width=22 border=0&gt;..خوندن اشعار معروف بابا طاهر ...بداهه خوانی ها و مرکب خوانی ...و اشعار حافظ و ابتهاج  و اخوان ثالث و خاقانی  .....با اون حنجره ی بی نظیر ...با اون کمانچه زدن و سه تار زدن ... تنبک نوازی که عالی بود ....فضای  شور انگیزی رو ایجاد کرده بود و بعد از اتمام هر قطعه ..کل اون جمعیت با دست زدن ها و سوت زدن ها ابراز احساسات میکردن !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هیجان همه وقتی بالا گرفت که سرود &quot; وطنم ایران &quot; نواخته شد ...وقتی آقای تاج به زیبایی و با اون شدت می خوند...و همه به نوعی اون رو با هم زمزمه میکردن ... ما خوزستانی ها ..شاید یه جور دیگه اینجور خوندن ها اونم در وصف ایران درک کنیم ..چون خودمون با تمام وجودمون برای ایران جنگیدیم ...و حالا به خوبی می شد از توی چهره ی های تمام اون جمعیت ...زنده شدن کلی خاطره وقتی توی اون 8 سال برای حفظ روحیه هامون توی کوچه پس کوچه های خوزستان .. از اینجور سرودها و قطعه رو می شنیدیم و حالا هم بعد از اون همه سال توی یه شب پر خاطره ..همه با کلی خاطره ی مشترک و غیرتی که نسبت به این آب و خاک داریم ... از اتحادمون و سربلندی هامون می شنیدیم !!&lt;IMG height=18 alt=&quot;peace sign&quot; src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/67.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد از کلی تصنیف  ...آروم آروم شروع کرد با لهجه ی دزفولی خودمون ...آواز خوندن ...همچین یکم ملت داشتن جو گیر می شدن ..نشون به اون نشون که خانم مسنی  که دقیقا دو تا صندلی بالاتر از من بود ..همش می گفت &quot;  بِرارُم !  یَ  مارش دزفیلی هم زَن  ..دِگه وِرسِم روئِم &quot; ..( با لهجه بود شما زیاد درگیرش نشو )..حالا فکرش رو کنید این مارش دزفولی که این خانم تقاضا میکرد همون  ریتم سنتی ما بود که ما توی عروسی هامون از زن و مرد خودمون رو خفه میکنیم باهاش !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد از خوندن همون قطعه ی کوتاه با لهجه ...تصنیف گل افشان از اشعار حافظ خونده شد ...که خیلی خوشگل بود واواخر برنامه بود و مسعود می گفت دیگه بریم که  الان توی پارکینگ ترافیکی میشه ..تا بلند شدیم ..همه فریاد میزدن  باید &quot; مرغ سحر &quot; رو بخونی ..منم که عااشق مرغ سحر ..گفتم من نمیام  میخواد مرغ سحر رو بخونه ..که البته نخوند ...اما به جاش یه چیزی خوند که به جان خودم کسی رووش نمی شد وگرنه همه می رفتن اون وسط  با رقص کمر می رقصیدن &lt;IMG height=18 alt=whistling src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot; width=22 border=0&gt;.اینم نشونش به اون نشون که وقتی می خوند تمام ردیف ما همه با هم آروم آروم پاهامون رو می کوبیدیم زمین و صدای بشکن زدن هامون بالا گرفت  .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.خیلی ها همراه با خوندن آقای تاج باهاش آروم آروم می خوندن .و تمام اون جمعیت با هم دست میزدن . یه قطعه  رو به سبک یکی از سنتی ترین ترانه هایی که حتی از زمان ازدواج پدر بزرگ مادر بزرگ هامون تا همین حالا بدون استثنا توی عروسی هامون نواخته میشه رو به لهجه ی دزفولی برامون می خوند ...با اون صدای کمانچه و تار و تنبک و چهچهه های آقای تاج زیباییش دو چندان شده بود ...مخصوصا که این ترانه  در مورد دیدن یار توی بارون بود ..همون شب هم یه شب بارونی بود و این بیشتر خاطره انگیزش میکرد ...ملت جو گیر شده بودن ...وقتی تموم شد همه به احترامشون بلند شدیم و کلی براشون سوت و جیغ و دست زدیم ... انقدر عالی بود که من خودم با تمام وجود واسه هنرمندیشون دست میزدم ..خیلی خوش گذشت ..خیلی خیلی زیاد ...از اون موقع تا حالا من هزار باره دارم فیلم هامون مخصوصا این قطعه رو می بینم و گوش میکنم ...هیچ وقت این شب بیاد موندنی ..این سوپرایز بچه ها واسه روز دانشجو و دانشجو بودنم رو فراموش نمیکنم ...هرچقدر بگم بهم خوش گذشت بازم کم گفتم !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;پ .ن 1 : بنا به دلایلی حذف شد !!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 2 : با وجود این بغض لعنتی ..اما خداییش امسال به بهانه ی همین روز دانشجو ..کنار عزیز ترین هام یک شب فوق العاده و پر خاطره رو پشت سر گذاشتم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.روز خودم مبارک ..ایشالا فارغ التحصیلیم ..ایشالا  دانشجوی دکترا بشم ..ایشالا اون فوق لیسانس بگیره خودم روز دانشجو براش یه کنسرت راه بندازم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;..که دیگه وقتی من میرم کنسرت هی تماس نگیره که من جای خالیش رو کنارم انقدر حس کنم !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پ .ن 3: آها !! ...عنوان این پست یه قسمت از همون شعری هست که به سبک سنتی ما بود و با لهجه که اساسی حال کردم باهاش !! که البته مطمئنم بیت دومش مشکل داره ..در ضمن همه ی هنرمندان گروه سروشان زیر نظر بزرگترین اساتید موسیقی تعلیم دیدن و هر کدوم برای خودشون توی نوازندگی صاحب مقام هستند ..وحید تاج هم جز نفرات برگزیده ی کارگاه  آواز  استاد شجریان بوده و مقام اول آواز کل کشور رو توی سال 86 وتوی فستیوال جهانی موسیقی مقام اول جهان رو توی سال 88 کسب کرده ...همشهری من دیگه ..ما کلا  اینجوریم !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 alt=whistling src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;پ .ن 4: برای کامنت های پست قبل  شرمنده ام ...تائید میکنم بزودی !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 13:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه چه خبر ؟؟</title>
<link>http://analytice.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;هر بار به این امید اومدم سراغ بلاگفا که خاطرات عروسی رو ثبت کنم اما آخرش هم به دلایل نا معلومی  ثبتشون نمیکنم ..خیلی مسخره است که واسه ثبت کردن با خودم یهو درگیر میشم نه ؟؟؟ ...فکر میکنم خاطرات عروسی هم دارن با بقیه خاطره ها مث قصه ی آشنایی من و اون ...مث 4 سالی که  کل زیباییم رو از دست دادم و سخت ترین شرایط رو واسه برگردوندنش تحمل کردم و معجزه رو توی چهره ی خودم دیدم ..و مثل خیلی از اتفاقاتی که خیلی هم توی زندگیم پر رنگ بودن ...مثل خیلی از خاطراتی که توی دانشگاه رقم میزنم تمام شوخی ها و خنده ها اما هیچ وقت به این دنیای مجازی کشیده نشدن و فسیل شدن ..پیوند میخورن !! ...بگذریم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; امروز خوشبختانه بعد از کلی حرص خوردن ،  رشوه دادن ، بد و بیراه گفتن به شهرداری، ثبت ، دفتر خونه  صاحبخونه ی قبلی، معطلی توی اداره ها ، بلاخره سند خونه رو بنام خودش ثبت کرد . این رویداد تاریخی رو به خودم و خودش صمیمانه تبریک میگم . بسی خوشحالم ...وقتی سند خونه رو دیدم فکر کنم یه چند هزار باری خدا رو شکر کردم !!.... آآآآآآآآآآآآآخیش راحت شدیم !!!.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;..الهی همه ی مستاجرها صاحبخونه بشن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; بعد هم توی همین تعطیلات عید غدیر ما دو تا عروسی داریم اولیش عروسی دختر خاله ی باباست ...که کلی حال میده این عروسی ..دومی هم عروسی پسر همسایه مونه که داماد ِ امروزه  و خواستگار دیروز ِ من ..جالبه براتون بگم عروسیش هم توی خونه ی ماست ..خیلی باحاله عروسی خواستگارت توی خونه ی خودتون باشه نه ؟؟ .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.درست مثل امید ، مهدی ، محمد و حالا هم علیرضا ! همشون پسر همسایه ها بودن هر  4تا هم اومدن خواستگاریم ..هر 4 تا رو هم رد کردم  ...حالا هم عروسی هر 4 تاشون توی خونه مونه فک کن ! احتمالا برای این عروسی چون بنا به دلایلی خیلی خاطره انگیزه یه پست ویژه می نویسم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; دیگه اینکه مامان همون پنج شنبه که عروسی پسر خاله ام بود از بیمارستان مرخص شد وقتی صداش رو شنیدم اشک توی چشمام جمع شد ..الهی خدا  سایه ی هیچ پدر مادری رو کم نکنه ...این مدت اون بهم ریخته بود خودم کلی دلواپس بودم ...الان حال مامان خوبه و خیلی بهتر شده ... خدا رو شکر !!&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; راستی باورتون میشه من هنوز &quot; فرار از زندان &quot; رو تموم نکردم ؟؟ .. نه به اون &quot; لاست &quot; دیدنم که چرت میزدم اما  دست از سر این لاست بر نمی داشتم ....نه به این فرار از زندان دیدنم که با اینکه خیلی دوستش دارم اما  به  طرز عجیبی هر بار دیدنش رو به یه وقت دیگه موکول میکنم ...البته نا گفته نماند که واقعا سرم شلوغه !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; آها ! اینم بگم که یه موقع لال از دنیا نرم ..ما دیشب توی این وضع جوی آب و هوا  رفتیم پیاده روی ...از سرما داشتیم یخ میزدیم ..یکی نیست بگه آخه مجبورید ؟؟ ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;..اولش پیاده روی بود ..بعد شد تند روی ...یکم بعد تر شد ...دو میدانی ...کلی خندیدیم ..خوش گذشت &lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; الانم کلی کار دارم ..اما حوصله ی انجام هیچ کدومش رو ندارم ...دارم نارنگی  میخورم ...بیژن گوش میدم ... از اون هم تا این لحظه هیچ خبری نیست ...احتمالا درگیر کارهای شرکت شده .اما  مطمئنا تا چند دقیقه دیگه تماس میگیره..منم باید یه چیزی رو توی نت سرچ کنم ...شام هم یه غذای بسیار شاهانه داشتم ...دلتون بسوزه ..نون و ماست !!&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;پ .ن 1 : انقدر واسه تعطیلی این چند روز خوشحالم که دارم منفجر میشم ....تا باشه از این تعطیلی ها !!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:26:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analytice&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>analytice</dc:creator>
<guid>http://analytice.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
